تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این روزها یا حرف از ضرر و زیان روزه های طولانی و بحث های همیشگی دین ستیزی است یا حرف های کلیشه ای خیر و برکت ماه رمضان.

نیش و کنایه های هردو گروه به یکدیگر برایم غیرقابل تحمل است.

اینکه یاد نمی گیریم به عقاید هم احترام بگذاریم خود بحثی مفصل است.

اما جدای همه این حرف ها این یک ماه برای من ماه آرامش و سکون است.

زمان بازنگری و تامل . یازده ماه سال در چرخه روزگار می دویم و این یک ماه دور زندگی کند می شود.

فرصت است برای مرور باورها و ارزش ها. برای هدف گذاری.

برای نگاه به مسیر رفته و اینکه چقدر درست رفته است و چقدر غلط.

این یک ماه فرصتی است برای مرور روزهای یازده ماه گذشته و برنامه ریزی روزهای آتی.

برای من این طور است یعنی فضایش مناسب است.

ماه رمضان فرصت مناسبی است برای رسیدن روح به جسمی که با سرعت جلو رفته است

۱۳٩٤/۳/۳٠ | ٥:٥۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

توی این مدت بارها این صفحه را باز کردم و حرفی برای نوشتن نبود.

ذهن درگیر روزمرگی است

درگیر امروز و فردا شدن ها

غم ها می آیند و می روند.

از غم مشکلات زندگی های دور و نزدیک

تا غم ارتباطات ناقص و سو تفاهم های الکی

ولی الان دلم میدان بهارستان است.

به لحظات آخرشان فکر می کنم.

به اینکه به چه چیز فکر می کردند؟

به اینکه حتما دلشان پیش عزیزانشان بود.

به اینکه شاید خشمگین بودند از نامردمی ها...

به اینکه ....

به آنهایی که چنین کردن می اندیشم.

به لذتی که درون این خشونتشان بود.

طعم پیروزی

طعم خونین دریدن و پاره کردن

آنها به چه چیز فکر می کردند؟

وقتی دستها را می بستند و درون آب می انداختندشان؟

آزمایشهای استنفورد ناامیدم کرده است از حضور وجدان در لحظات این چنینی

جنگ

جنگ لعنتی

هنوز هرشب نعمت امنیت و سلامت را بزرگترین داشته هایم می دانم.

و هنوز در گوشه گوشه جهان انسان ها زیر پوسته آدمیت می درند و می کشند و لذت می برند.

خشونت و سبعیت شاخ و دم ندارد.

حتی شاید در تمام این پلاکاردها و شعارهای جناحی نهفته باشد.

دلم گرفته ...

پ.ن:

دوستی گفت:

حالا که قرار است شهدای گمنام را در نقاط حساس کشور دفن کنند، چرا آنها را ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺴﺘﺮﯼ ها ﺩﻓﻦ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ قضات ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ آنها ﺑﻪ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺣﮑﻢ کنند؟؟!!

ﭼﺮﺍ ﺩﺭ مجلس و ﺩﻓﺘﺮ هیات ﺩﻭﻟﺖ و شهرداری و...
شهداء را ﺩﻓﻦ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ نمایندگان و ﻭﺯﺭﺍ و شهردار
ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ، ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪﻥ ﺍهداف بلند انسانی ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩﺍﺳﺖ.
پیشنهاد ﮐﻨﯿﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻣﮑﺎﻥﻫﺎئی ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﺷﻮﺩ،
ﺷﻬﯿﺪ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ "ﻫﻤﻪ" ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺧﻮﻥ ﺷﻬﺪﺍ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
شهدا شرمنده ایم که عکستون رو دیدیم ولی عکستون عمل کردیم...
شرمنده ایم...


۱۳٩٤/۳/٢٧ | ۳:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

حاج خانم اولی: انشالله عروسیت... من: خوشحالم که تو این سن و سال هنوز امیدتان را از دست ندادید. حاج خانم دومی : دعا می کنم یک شوهر خوب قسمتت بشه ... من : حاج خانم فکر می کنم بهتره یک تجدید نظر توی دعاهلتون بکنید چون تقریبا بیست سال است این دعا را در حق من می کنید و مستجاب نمی شود بنابراین پیشنهاد می کنم دست از سر آسمان بردارید و تو همین زمین دنبال یک شوهر خوب برام بگردید. حاج خانم سوم: إ تو هنوز شوهر نکردی؟ من: نه وقتی فامیل هایی مثل شما دارم که کم کاری می کنند چه توقعی بیشتر از این میره؟! حاج خانم چهارم: شوهر نکنی ها، خوب کردی به خدا همشون سر تا پا یک کرباسند.... من: زمان خوش خوشانتون هم همین ها را می گفتید؟! حاج خانم پنجم: پس کی عروسی می کنی بیایم شام بخوریم ؟! من: توقع دارید شما را عروسی دعوت کنم تو این گرونی؟! عروسی نوه هاتون که من دعوت نبودم گفتم شاید رسمش ور افتاده!!!!! حاج خانم ششم: اینقدر سخت نگیر، پس فردا سی سالت میشه دیگه نمی تونی بزایی؟! من: منظورتون چهل بود؟! چون شما گفتی فردا اقدام می کنم علی الحساب یکی میزام تا مورد مناسب پیدا بشه برا ازدواج حاج خانم هفتم: چرا شوهر نکردی؟ من: هرچی مناظر شدم شما یکی را معرفی کنی شماهم کاری نکردی منهم نشستم به امید شما و...... اینگونه شد که در مهمانی زنانه ای که صد سال یکبار شرکت کرده بودم دهن همه بسته شد و دیگر کسی حرفی از ازدواج من نزد... راستش خیلی هم برایم اهمیت نداشت که بعدا چه لغز ها و حرف هایی گفته می شود که به هر حال حرف و حدیث میاید و میرود ولی با خودم فکر می کردم که تمام این انشالله و ماشالله ها برای من باد هوا شده ولی روزی نیست که چندین تا کامنت خصوصی نداشته باشم پر ز گله و شکایت از همین خرف و حدیث ها و دلسوزی های خاله خرسه وار. و چه سخت است برای دختران جوانی که در محیط های بسته تری هستند و ححب و حیای بیشتر دارند.
۱۳٩٤/۳/۱٤ | ۳:۱۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یکی بود یکی نبود

شاهدخت زیبایی بود که در دست دیو بدجنسی اسیر شده بود و توی قلعه ای دوردست زندانی بود.

شاهزاده ای از سرزمین های دور اوازه این شاهدخت زیبا را شنید و یک دل و نه صد دل عاشق او شد و هفت دست کفش آهنین خرید و به راه افتاد.

توی راه با هزار جور خطر دست و پنجه نرم کرد تا رسید به قلعه

القصه وقتی پای قلعه رسید دید که جایی است بس سترگ و با دیوارهای بلند که نفوذ ناپذیر است.

اما این باعث نشد تا سرد و منصرف شود.

خلاصه کلی به در و دیوار زد تا توانست راهی برای ارتباط با شاهدخت زیبای قصه پیدا کند و شاهدخت هم بهش جای شیشه عمر دیو را نشان داد.

و توانستند با همدستی هم دیو بدجنس را بکشند و تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی کنند....

 

قصه های قدیمی، همه و همه درس های زندگی را به ما می آموزند. قصه دیو و شهزاده در بند مال قرن های پیش نیست.

قصه دختران امروز است.

دخترانی که در دست دیو تنهایی اسیرند.

اما کجایند شاهزاده هایی که باید برای نجاتشان بیایند؟

شاید نسلشان منقرض شده؟

شاید در میخانه های بین راه مست و لایقل در آغوش روسپیان خوش می گذرانند...

شاید هم آمده اند و پای دیوارند و منتظر کمک از درون قلعه...

من فکر می کنم پارادایم جهان عوض شده ولی ذهن ما هنوز درگیر دختران درون قلعه است....

دختران در ذهن خود دنبال ناجی می گردند و مجبورند با کلاغها همنشین باشند....

مردان هم راه های سخت را دیگر نمی پسندند. این از کردارشان پیداست.

دختران از قلعه ها پایین می آیند ولی افسون دیو همراهشان است

مردان دیگر نه کفش آهنین دارند و نه حال جنگ.

حتی اگر شیشه عمر دیو را هم دستشان بدهی می برند می فروشند!!!!!

خلاصه که دختران قلعه نشین گیج و گنگ می گردند و کمتر می یابند...

۱۳٩٤/۳/۸ | ٤:۱٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یکی از نکات خوبی که شغلم دارد ، حضور در مجامعی است که انسان های بزرگی را در آنها ملاقات می کنم.

دیدن کارآفرینان و مدیرانی که سالها برای این کشور زحمت کشیده اند و توانسته اند صنعت این مرز و بوم را هرچند ناچیز از افتادن ورطه نابودی حفظ کنند.

گرچه شاید کارشان قطره ای در دریا باشد و آب در کویر ریختن ولی حضورشان باعث می شود دلگرم شوم.

یکشنبه یکی از این روزهای خوب بود.

دیدن آدم های زحمتکش و ثابت قدمی که از راه تلاش توانسته اند پیشرفت کنند و نهالی را به ثمر برسانند.

آدمهای مانند آقای زینی لایکو و یا آقای پایداری میهن و  مهین دخت سرلتی یا خیلی از آدم هایی که در برهه ای از زمان تصمیم به ساختن گرفتند و جلو رفتند...

این افراد از نظر من اولیای خدا هستند.

۱۳٩٤/۳/٥ | ٦:٢٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بین همه شیون ها و مویه ها توجهم رفت به قطعه آن طرف و مراسمی که به موازات مراسم دخترک ما درجریان بود...

برعکس شلوغی و ازدحامی که برای این مادر جوان بود آن طرف بیست سی نفر در سکوت ایستاده بودند و مداحی با صدای نخراشیده زبان می گرفت....

حرف از فرزندان نداشته آن زن بود و تنهاییش در طول زندگی ....

از خواهرزاده ها و برادرزاده هایش می خواست برایش فرزندی کنند و شب اول قبرش را نورباران کنند با دعاهایشان...

کم کم از جمع فاصله گرفتم و به سویشان رفتم...

جمعی ساکت و مغموم ایستاده بودند و چند تایی بی صدا می گریستند و بقیه این پا و آن پا می کردند.

چند سالش بود؟

نمی دانم.

ازدواج کرده بود؟

شک دارم..

نزدیکتر شدم تا از حال و روزش بپرسم ولی بحث قیمت قبر و خرید و فروشش داغ بود.

ایستادم و خیره شدم به خاک هایی که تند و تند چاله قبر را پر می کرد.

مراسم خاکسپاری منهم اینگونه خواهد بود؟!

منهم بچه ای ندارم.

هر چند که کودک دوساله دوستم کمی آن سوتر بی خبر از داغ بی مادری بی مهابا در میان قبرها می دوید و بودنش نیز سودی به حال تن رنجوری که زیر خاک رفت نداشت.

و بدتر چشم ها نگرانش بودند که عاقبتش چه خواهد شد

اما عجیب با این زن غریبه همذات پنداری می کردم.

دلم می خواست می شناختمش.

به صورت زنانی که می گریستند نگاه کردم.

گویی خواهرانش بودند.

سپید روی و سپید موی

دلم می خواست در آغوششان بگیرم

و بگویم جایش خالی نباشد.

شاید آنجا تنها نباشد

۱۳٩٤/۳/۳ | ۱:۳٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir