تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

به رفتنش فکر می کنم

و همه آدم هایی که می توانند لحظه ای دیگر نباشند.

یک سال بیشتر است که زندگیم را بر مبنای همین نبودن ها چیده ام

رفتن ها

و درک حضور آدم ها اولویت اول زندگیم است

هرچه عزیزتر حضورشان مغتنم تر

مهم تر از بودن با آدم هایی که دوستشان دارم در زندگیم نیست

ادم هایی که به راحتی می توانند نباشند

مهم نیست آنها به حضور من توجه دارند یا نه

مهم این است که من در کنارشان هستم

نگاهشان می کنم

و گهگاه لمسشان

گذر زمان را در چهرشان می بینم

غمشان سخت است

شادیشان شیرین

زندگی همین است

عمری گذشت تا فهمیدم زندگیم یعنی همینآدم ها

همین باهم بودن ها

لحظات نابی که حضورشان برایت می آفریند

زمان می گذرد

خاطره ها سریع شکل می گیرند

و حسرت

۱۳٩٤/٢/۳۱ | ٦:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

صبح فهمیدم خواهر جوانش رفته...

باورم نمی شد

فکر می کردم بیماریش ساده باشه و نه اینقدر عمیق...

گرچه بیمار ساده را توی ICU بستری نمی کنند...

سردرگمم

چه باید بکنم

نمی دانم

دلم پیشش است.

فکر می کنم در چه حالی است الان؟

اگر خواهر خودم بود؟

منی که برای مشکلات شاخدار خان داداش این روزها آب و روغن قاطی کرده ام اگر چنین مصیبتی داشتم چه جور تحمل می کردم.

خدا صبرش دهد.

غمش را نمی توانم ببینم.

تند تند بغضم را قورت می دهم.

نفسم گرفته...

خواهرکش جوان بود و زیبا

مثل خودش

مهربان

ذهنم آشفته است

کاش پیشش بودم

نمی توانم اما

نمی توانم یا نمی خواهم؟!

طاقت دیدن غمش را ندارم.

خواهر کسی که مثل خواهرست برایم چه نسبتی دارد با من؟

۱۳٩٤/٢/۳٠ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

عکس های جدید را که گذاشته ام، چند پیام از دوستان دور و نزدیکی که مدتهاست ندیده اند می رسد:

خوشحالم که چشم هایت می خندد.

چه خوب که برق چشم هایت برگشته است.

چشمهای شادت دوباره آشنا شد.

زیباتر شده ای و تبلورش در درخشش چشمهایت است.

و .....

من بی اختیار لبخند می زنم.

چه خوب که دوستانی دارم که اینچنین دقیق هستند و حال مرا می فهمند.

گرچه چشم های من آینه روحم هستند و خیلی زود همه چیز را لو می دهند ولی خوب است که حس خوبم را نیز منتقل می کنند.

روزگاری از ترس غمی که از چشمانم می ریخت مجبور بودم هیچ جا نباشم تا مبادا دلی بگیرد.

حالا خدا را شکر که روزگار می چرخد نه بر وفق مراد که غم های بزرگ همیشه هستند.

از مشکلات عزیزترینم تا پیچیدگی های مالی و ترسهای نهفته...

مهم این است که من قویتر هستم.

 و می توانم از آفتاب و باد و باران لذت ببرم.

می توانم مسیرم را دنبال کنم و حرص و جوش بخورم و باز به یاد بیاورم که هدفم چیز دیگر بود و باید دم را غنیمت دانست.

و همه اینها را مدیون خیلی چیزها هستم.

گذشت زمان

حمایت دوستان

شجاعت خودم

خانواده

مسیرم

شفاف بودنم با خودم

و ....

و خدایی که همین نزدیکی هاست.

۱۳٩٤/٢/٢٧ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دلم برای خدا تنگ شده است.

دلم برای لحظات با خدا بودن...

لحظات سکوت و عطر انگیز در دل شب...

وقت هایی که ذهنم آرام است و خودمم و رود سیال ذهن...

تن سپرده ام به نسیمی

 یا صدای مرغ حقی

و دلم گرم است به حضور همدل و همزبانی...

اما راستش را بخواهید دلم برای خدا تنگ شده است.

دیشب قران خواندم

بعد از مدتها

نه که نمی خواندم

می خواندم اما از سر وظیفه

ولی دیشب خواندم تا به جانم بنشیند که البته پوستم کبره بسته بود و به عمق نرسید ولی انگار خیس خورد و لطیف شد.

دل تنگم

دلتنگ

دلتنگ لطافتی که هرجایی یافت نمی شود.

لطافتی که می دانم زمانش ایام رجب است و شعبان و رمضان....

و من انگار گیر کرده ام در هوای دربسته و مانده صفر و شوال....

پنجره ها کجایند؟

نفسم دیگر بالا نمی آید.....

۱۳٩٤/٢/٢۳ | ٢:٤۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

من گم شده ام.

روزگاری دختر خانواده ام بوده ام.

مدرسه هم می رفتم و یا دانشگاه ولی باز با اینکه شاگرد فلان مدرسه بودم و یا دانشجوی فلان دانشگاه دختر فلان خانواده بودم....

ارزش ها و آداب و منش را از خانواده ام می گرفتم.

کمی بعدتر جمعی را یافتم هدف مشترکی داشتیم و  داریم.

حالا هم دختر خانواده بزرگم بودم و هم عضو جمع...

ارزش ها و آداب و منش را از هر دو طرف می گرفتم.

گاهی تضاد داشت و گاه چیز جدید اضافه می شد و اینگونه بود که من رشد می کردم...

حالا با اینکه من کارمند فلان شرکت بودم و دانش آموخته فلان دانشگاه باز هم خودم را عضو فلان جمع می دانستم از خانواده فلان.

این یعنی شخصیت من با باورهای جمعی که در آن بودم شکل گرفته بود و هدفم در راستای اهداف جمع بود و رفتارم تابع آموزه های خانواده و تربیت آنجا...

روزگاری دراز گذشت با پست و بلندهایش...

جمع از هم نگسست اما بعد مسافت ایجاد شد.

رابطه ها مجازی شد و تلفنی

دیگر خبری از دورهمی های هر روز و هر هفته نبود.

دیگر برنامه های هر شب و هر روز نبود.

ماهی دو ماهی به بهانه ای دور هم جمع می شدیم.

کم کمک باید راه های دراز می رفتیم تا هم را ببینیم.

راه هایی به وسعت چند قاره...

هدف هنوز مشترک بود و آرمان ها و باورها یکی...

پوست و گوشتمان با آنها شکل گرفته بود..

دیگر تغییر سخت بود.

راه و مسیر و باورها در تنمان نهادینه شده بود.

ولی این گسستگی درد داشت.

سردرگممان کرده بود.عمل ها بود.

خلا بود و یک جور بی هویتی زمانی...

حالا باید این وقت ها را یک جور دیگر پر می کردیم.

دستورالعمل ها بود.

سبک زندگی مشخص بود.

اینکه مسیر زندگی را چگونه بروی که پربار باشد و پر ثمر و عمر گرانمایه را به ثمن بخس نفروشی...

اما...

این جدا ماندگی از قافله سخت بود

مانده بودی میان گروهی از آدمیان که همرنگ و همسنخ تو نبودند

از جنس تو نبودند.

دنیایشان با تو یکی نبود

رویاهایشان نیز

دنیای تو را نمی شناختند و درکی نداشتند

تو نیز دنیایشان را دوست نداشتی

در این آشفته بازار باز هم کسانی بودند با فصل مشترکی هایی از جنسی دیگر

کَم کَمَک با آنها گرم گرفتم دنیایم به دنیای آنها گره خورد

شدم یک موجود هیبریدی

یک سر دنیای خودم و یک سر دنیای دیگر

به مرور زمان دنیای اول کمرنگ و کمرنگ تر شد اما از بین نرفت چون دیگر با تار و پود وجودم درهم تنیده شده بود.

رگ و پی من از جنس دنیای اول است.

بعد هم خانواده....

آدم هایی که به طرفه العینی ظاهر می شوند.

از آن سر دنیا میایند تا در کنارت باشند در شادی و غم

بدانند حالت خوب است خیالشان راحت است.

اما حس کنند دلت گرفته از همه جا زیر پر و بالت را می گیرند و تا اب در دلت تکان نخورد.

و بعد دوستان هم راه و هم زبان...

همچون ستارگان هستند در اسمان شب

خلوت شب ها پر می شود با عمق حضورشان

گاه شلوغی روزها و هیاهوی دنیا جدید اما مانند نور چراغ های شب نمی گذارد کورسوی ستارگان به چشم برسد.

این می شود که در دریای زندگی گم می شوم.

سردرگم

قطب نمایم مدرن نیست...

هنوز چشم بر اسمان دارم

راه را از آسمان می جویم

اما چه می شود کرد که در دنیای جدید هم ارامش دارم.

حس مفید بودن

آدم های این دنیا نیاز هایم را برطرف می کنند

این می شود که حس خوب دارم در کنارشان

انسان هیبریدی همین است

روز و شبش مفاهیم چندگانه دارند.

شاید به ظاهر

ولی در باطن همان کشتی است که در دریا زیر آسمان آبی به سوی افق بادبان کشیده می رود....

۱۳٩٤/٢/٢٠ | ٧:٥۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

باز هم امروز با تمام قوا ماشین را به در پارکینگ کوباندم.

حالا ماشین من راه راه قر شده است.

یک چراغش هم شکسته است.

تمام تصادف های من با در پارکینگی است که مطابق محاسبات من باز نمی شود.

۱۳٩٤/٢/٢٠ | ٢:۱٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک هفته تمام از اوصاف و سجایای اخلاقی آقای ش برایم گفت و اینکه کلا از روز اول که او را دیده به یاد من افتاده و فکر می کرده که چقدر زوج من و آقای ش بهم میاییم. و کلی هم از نقشه هایش گفت که چطور سعی کرده آقای ش را به جاهایی بکشاند که من حضور دارم و خیالش راحت بوده که توی همه آن فضا ها نقش من آنقدر پررنگ بوده که آقای ش توجهش یه من جلب شود. چون به هر حال آقای ش بسیار تنهاست و دلش می خواهد ازدواج کند و دنبال مورد مناسب می گردد و حتما اگر من را ببیند نتیجه خوبی درپی خواهد داشت.و البته همه اینها به شرطی است که من حواسم باشد و  سرشلوغی ها و بدوبدوهای جمع باعث نشود که بی تفاوت از کنار آقای ش بگذرم و سیگنال بفرستم و صد البته که حواسم به رفتار و کردار و گفتار رک و بی پروایم باشد. و کمی رسمی لباس بپوشم.

آقای ش نه به دل نشست و نه دل را رماند. اما از آنجا که من اعتقادی به تصمیم های دل در لحظات اول ندارم تصمیم گرفتم پروتکل را انجام دهم.

من هم بچه خوب حرف گوش کن در تمام چهار پنج جلسه ای که در رویدادهای مختلف با آقای شین برخورد داشتم تمام نکات و آداب جذب مخاطب را به خوبی رعایت کردم و در جاهایی هم که به نوعی آقای ش تازه وارد بود نقش میزبان را برعهده گرفتم و سعی کردم تا احساس تنهایی نکند و بقولی در جمع جوش بخورد.

در سکنات و وجنات جناب ش اما، تنها چیزی که مشاهده نمی شد تمنا و نیاز به برقراری ارتباط خاص و در تمام مدت بیشتر انگار دنبال ارتباط های جمعی و دوستانه بود تا رابطه ای خاص.

به هرحال بعد از چند جلسه ای وقتی باز دوست گرامی زنگ زد که امروز فلان جا میایی؟ آقای ش هم هست بهش گفتم که من را بی خیال شو چون کلا این آدم توی باغ نیست و من فکر می کنم تو اشتباه متوجه شده ای که او قصد ازدواج دارد که البته نتیجه گفتگو چندان خوشایند نبود ولی منجر به این شد که حداقل پرس و جویی انجام شود و معلوم گردد که آقای ش دل در گرو عشق نیمه افلاطونی ای دارند.

این گذشت تا دوسه سال بعد روزی  شلوغ باز دوست گرامی زنگ زد که امروز با اقای ش بودم . او در عشق شکست خورده و دوران نقاهتش را پشت سر گذاشته و اینبار من خیلی رک و بی رودربایستی در مورد تو با او صحبت کردم و تمایل دارد که بیشتر باهم آشنا شوید. اجازه دارد به تو زنگ بزند؟

راستش را بخواهید گذشت ایام خیلی از خاطرات را از یاد برده بود و البته ذوق و شوق بیش از حد دوست گرامی مزید بر علت شد که گفتم مشکلی نیست و بگو زنگ بزند.

حالا با ملقمه ای روبرو شده بودم که نمی فهمیدم  رفتار درست چیست. یک آشنایی مانند یک ناآشنا زنگ می زند و باید باهم حرف بزنیم.

حرف مشترک ما مربوط می شد به فضاهای مشترکی که حضور داشتیم و شناخت ما از هم نیز در آن حیطه بود و حرف های اساسی ناگفته مانده بود.

چند باری سعی کردیم قرار بگذاریم و رودررو باهم صحبت کنیم اما نشد. یعنی انگار هیچ کدام با میل قلبی وارد این رابطه نشده بودیم. یکی دوبار او قرار گذاشت و من نمی توانستم بروم و یکی دوبار من سعی کردم قرار بگذارم و او نیامد و بعد از مدتی هم بی خیال شدیم که البته روش درستی نبود.

بعد هم هر دو به دوست گرامی اعلام کردیم که طرف مقابل تمایلی به این رابطه ندارد.

اما آسیب شناسی ماجرا:

دل من رویایی تر از آن است که تصور میکردم و البته تنهایی هم مزید بر علت است و تمام مدتی که دوست گرامی از مناقب و فضایل آقای ش صحبت می کرد ناخودآگاه رویایی شیرین در اعماق وجودم جوانه زده بود.

من فکر می کنم این جریان سن و سال ندارد و رویاپردازی دخترانه شاید در دوران نوجوانی علنی باشد ولی با بالا رفتن سن درونی تر و عمیق تر می شود.

به هر حال بعد از آن جلسات اول که با بی تفاوتی جناب ش روبرو شدم کم کَمَک جوانه این رویا خشک شد و از بین رفت و اگرچه به ظاهر اتفاقی نیفتاده بود ولی در باطن دردم گرفته بود.

این نه تقصیر آقای شین از همه جا بی خبر است و نه تقصیر دل من.

شاید کمی تا قسمتی دوست گرامی مقصر باشد.

در بازگشت دوباره هر بار که می خواستم با آقای ش تماس بگیرم یک جورایی حس خوبی داشتم و مانع ذهنی باعث می شد تا تعلل کنم و  متوجه شدم این ها فقط تاثیرات ناخودآگاه اُِسکار همان زخم قدیمی است و آن طرد شدن ناخودآگاه و قبول نشدن علی رقم تلاشم در آن زمان باعث شده تا دوباره ارتباط برایم سخت باشد.

به هر حال متوجه شدم که رویابافی های ناخودآگاه مانند عشقه هایی هستند که به پای ارتباط می پیچند و گاه لازم است از همان اول از ریشه خشکاندشان.

البته مورد دیگری که باید بررسی کنم نقش "حس اولیه در ادامه رابطه هایم " است. چون به هر حال در نگاه اول آقای ش برایم جذاب نبود و فقط واجد شرایط بود و متاسفانه در ادامه هم نخواست و نتوانست جذابیت را ایجاد کند. یعنی اصلا در پی آن نبود و این فقط یک سوتفاهم برای من بود که بهایش را هم دادم.

پ.ن: حالا بعد ازگذشت 6 ماه از کل ماجرا توی گوشی به اسم آقای ش برخوردم و کلی فکر کردم این کی هست؟!

۱۳٩٤/٢/۱٢ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دل لای در له شد...

۱۳٩٤/٢/٩ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

قایق پارویی صفای خودش را دارد، حس و حال خوب و آرامش خاص خودش را. می تونی سوار قایق بشی و آرام پارو بزنی و از منظره ها لذت ببری قایق موتوری هم حال و هوای خودش را دارد، سرعت ، بادی که به صورتت می خورد، موج هایی که ایجاد می کند و شتک های آب که به اطراف می پاشد. از قایق پارویی نباید توقع سرعت قایق موتوری را داشته باشی، وقتی عجله داری نباید سوار قایق پارویی بشی و بخواهی سریع به مقصد برسی ... اینجوری هم خودت عذاب می کشی و هم قایق را مستهلک می کنی ... بعضی آدم ها مثل قایق موتوریند، بعضی ها هم مثل قایق پارویی . یک سری ها ذاتا تند و تیزند و سریع کار ها را انجام می دهند. گروه دیگر آرامند و یواش و آهسته کارها را پیش می برند... کلا هر کدام مزایا و معایب خود را دارند ولی مهم این است این آدم ها در جای درست قرار گیرند. برای کارهایی که بازه زمانی کوتاهی دارند استفاده از افراد دسته دوم فاجعه است. و برای کارهایی که ارامش لازمه کار است دسته اول بدرد نمی خورند. من خودم ادم نوع اولم ، کلا سرعتم بالاست. اطرافیانم هم اکثرا تیپ خودم هستند ولی این وسط همکاری وجود دارد که از نوع دیگر است. یعنی اگر یک کار را به هر دوی ما بدهند من در ۵ دقیقه و او در ۶ ساعت انجام می دهد و این من را عصبی می کند. هر چقدر هم با خودم کلنجار می روم که حتی در حرکت هم ما اختلاف سرعت داریم چه برسد به کار باز هم دلم آرام نمی گیرد.( یعنی از اینور سالن تا آنور سالن با اختلاف یک دقیقه تردد کردیم) به هر حال من زیادی سریع هستم و او زیادی کند است و در حال حاضر که باید پروژه ای را تا چند روز دیگر جمع کنیم حضورش اعصابم را خط خطی می کند. تنها راهکاری که برای این ماجرا اندیشیدم ، استفاده از نیروی او در کارهای بدون بازه زمانی است که متاسفانه در شرکت ما بسیار کم است و البته به تخصص او بی ربط. ولی چه می شود کرد که زمان عنصر مهمی در کار است و عملکرد آرام او با روند پروژه ها جور در نمیاید و عملا وسط کار باید دیگری جورش را بکشد. به هر حال این روزها دوباره زندگیم روی دور تند افتاده و سرعت گرفته، باید تدبیری بیندیشم و متعادلش کنم.
۱۳٩٤/٢/٧ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

با بهارنارنج های نیمه شکفته و عطر مدهوش کننده شان وسوسه ام کردند ولی ککم نگزید.

با گپ و گفت های شبانه و خوراکی های خوشمزه سرم را شیره مالیدند ولی فایده نداشت.

از هوای غبار الود و کثیف تهران چهارشنبه گفتند و سودی نداشت.

نگران کارههای معوقه بودم و حس سفر نداشتم.

بعد یادم آمد تمام زمان های خوب سال گذشته ام مال همان سفرهاست.

تمام لحظات حقیقی و ماندگار عمرم مربوط به سفرهای عمرم است وگرنه که روزمرگی چیزی برایم ندارد.

این شد که سوار ماشین شدم و رفتم به شهر بهار نارنج

هرچند بهارهایش هنوز نیمه باز بود.

هرچند سوز و باد دریایش امانم را برید

اما پل رویایی رودخانه بابلسر برایم جاودانه شد

و سکوت جنگل های قائمشهر لحظه ای ماندنی ساخت.

و صد البته گپ و گفت های خواهرانه...

و خوراکی های خوشمزه

و دماوند سرافراشته

۱۳٩٤/٢/٥ | ٥:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در میان دسته بندی آدم های بین بصری، سمعی و لمسی می توانم خودم را در رسته لمسی- بصری ها بگذارم و کمترین امتیاز را به سمعی بدهم.

یعنی خیلی بیشتر ازاینکه ببینم و یا بشنوم به کیفیت حضور و فضا اهمیت می دهم و همین باعث می شود تا در مورد برخوردهای فیزیکی بسیار محتاط عمل کنم.

بیشترین حس را از لمس محیط اطرافم می گیرم و به همین خاطر افرادی که بهم نزدیک می شوند باید حس مثبتی بهم انتقال دهند. به سختی دیگران را در آغوش می گیرم مگر اینکه به استانداردهای محبت و صداقت من رسیده باشند و خلوصشان برایم محرز شده باشد. در حقیقت حریم شخصی گسترده ای دارم و حتی دست دادنم بدون شکست در آرنج است و بیشترین فاصله را با فرد ایجاد می کنم.

و این در مورد افرادی نظیر آرایشگر، دندانپزشک و ... بسیار دردسر ایجاد می کند و بسیار سخت می شود که بخواهم کسی را برای دریافت خدمات از او انتخاب کنم.

یعنی اگر مشکلی برای کسی که ابرویم را مرتب می کند و یا دندانپزشک و یا اپیلاسیون کارم پیش آید جایگزین کردنش برایم بسیار سخت است. چون باید کسی باشد که بیشتر از تخصص ، حس خوب داشته و یک جورایی مهربان و انرژی مثبت باشد.

و چه فرایند سختی است جایگزین کردن ، آرایشگری که حامله شده و کار نمی کند و یا پزشکی که مهاجرت کرده....

به هر حال برایم جالب است که اینقدر این خصوصیات در زندگی و ارتباطاتم تاثیرگذار بوده و می تواند تعیین کننده باشد.

۱۳٩٤/٢/٢ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir