تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

موفقیت را چی تعریف می کنی؟

کی به نظرت موفق است؟

الگوی موفقت چه کسی است؟

کدام یک از کسانی که از نزدیک می شناسی موفق هستند؟

اینها سوالاتی بود که خانم مشاور از من می پرسید و من جوابی برایش نداشتم.

الان تقریبا تعریفم را از خوشبختی می دانم.

یعنی احساس رضایت از کاری که می کنی وانچه هستی. احساس خوب از داشته هایت و غم نخوردن به خاطر نداشته ها.

اما موفقیت را تعریف دقیقی ندارم.

تعریفی که مال خودم باشد.

همه تعاریف بیرونی هستند و تحمیل شده اجتماع.

تحصیلات، شغل، ازدواج، بچه ، درامد....

پریشب وقتی داشتم به عکس عروسی رقیب عشقی سابق با یک نفر غریبه نگاه می کردم به خودم گفتم الان او موفق تر است یا من؟

زمانی هر دو به خاطر یک مرد با هم جنگیدیم و دست آخر هم هر دو از این بازی دست کشیدیم.

فکر می کنم توی آن بازی مرد بیچاره بازنده بود!

خانم مشاور می گفت زن هایی در سن تو باید دغدغه جدی در مورد یک مایملک داشته باشند یا کار و یا خانواده. که حتی اگر خانواده هم باشد باز هم باید کار و دلمشغولی خصوصی برای خودشان داشته باشند.

من اما، کماکان به موفقیت فکر می کنم.

چند وقت پیش دوستی به خانه ام امد و گفت  که همیشه دلش می خواسته جای من باشد و من را آدم موفقی می داند و من همان موقع داشتم به او که با مدرک دکتری مدیرعامل شرکتی بود و دخترک کوچکی داشت و همسری غبطه می خوردم.

موفقیت چیست و چه کسی موفق است؟

نمی دانم.

خود را آدم موفقی نمی دانم چون فکر می کنم به اندازه توانایی هایم بازده ندارم.

شاید دوست دیگری را در امریکا کار تحقیقاتی می کند و ازدواج کرده و دحترکش به تازگی بدنیا آمده را هم جزو الگوهایم بدانم .

تا مرزهای موفقیت را تعریف نکنم نمی توانم در راستایش قدم بردارم.

شاید واقعا موفقیت همین باشد که دوستم می گوید:

شرایط فعلی من!!!

اما مسلما این تعریف اوست و نه من.

باید به تعریف درونی برسم.

و نه تعریف فرهنگی و یا ارزشی دیکته شده از بیرون.

۱۳٩٤/۱٠/۳٠ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1- آقای همسایه را اولین بار خانم سابق برادرم کشف کرد که آشپزخانه اش رو به تراس او بود که آقای همسایه توش با دود و دمش خلوت می کرد. بعد تر ها که اشپزخانه  من هم به تراس او اشراف پیدا کرد شبح او را می دیدم که در سرما و گرما ایستاده است و شب ها نور سیگارش هم در تاریکی می درخشد. آقای همسایه موهایش را کاملا می تراشد و چند وقتی است که سایه زنی بچه به بغل هم در پشت پرده آشپزخانه شان دیده می شود.

شاید همان زنی باشد که بعضی شب ها باهم سیگارشان را می گیراندند و دود دمشان را راه می انداختند.

اقای همسایه محل کارش تهران نیست و هر از چندگاهی میاید.

2- مرد جوان بلند بالا و خوش بر و رویی بود که همیشه می گفتم اگر سپور محل نبود و لباس تمیز می پوشید می شد جای هر کدام از این مردان با ماشین های مدل بالا جایش زد. همیشه عصرها که از سرکار بر می گشتم می دیدمش و بیشتر کنار مغازه های سر خیابان با مغازه دار ها سرگرم گپ و گفت بود. دو سه باری سر نذری های گاه و بیگاه باهم هم کلام شدیم . کمی لنگ می زد.

چند وقتی پیدایش نبود و بعد کنار دستفروش و بساط باقالی و لبو فروش سر چهار راه دیدمش که چراغ سبز شد و مجال حال و احوال نماند.

باز هم مدتی گم و گور شد و عجیب دلم شورش را می زد. چند شب پیش که بی خوابی به سرم زده بود ساعتی مانده به اذان صبح دیدمش که از آن سوی خیابان لنگ لنگان به طرف پارک محلی می رود و کاملا خمیده و درمانده....

3- در دوران نوجوانی پنجره اتاقم رو به حیاط بود و پنجره دستشویی سبزی فروشی همسایه هم رو به همان حیاط. دوسه باری در تاریکی شب متوجه سنگینی نگاهی شدم که ترس را به وجودم مستولی کرد و بعد از کمی کند و کاو فهمیدم از همان دریچه کوچک آنور حیاط است و پسرک نوجوان سبزی فروش است که تو محیط خصوصی و امن سرک کشیده و من بی احتیاط را در حال لباس عوض کردن و یا درس خواندن و خلاصه هرچه در خلوت خصوصی دخترک نوجوان عزلت نشینی است می پاید.

تا سالها دیگر نه از آن مغازه خرید کردم و نه از آن سوی کوچه عبور کردم تا پسرک بزرگ شد و رفت.

الان بعد 20 سال آقای سبزی فروش بیمار و بازنشست شده و مغازه را سپرده به همان پسرک که الان مردیست جا افتاده.

نمی دانم او از آن دوران چه به یادش مانده ولی من هنوز خشم نوجوانی را با خودم حمل می کنم. حالا پسر او همسن و سال های همان موقع هایش است و عجیب همان شکل و شمایل را دارد. و از همه بدتر همان نگاه خیره را.

4- چند خانه آن طرف تر حیاط خلوت خانه ای است که پشت پنجره اش همیشه پر از گل بودو من توی خیالم یک روز می رفتم و زنگ در این خانه را می زدم و با زن صاحب خانه دوست می شدم . این روزها خانه بغلی اش را کوبیده اند و بالا رفته اند و دیگر دیدی به ان پنجره دوست داشتنی ندارم.

5- همان 50 سال پیش که پدرم به این محل کوچ کرد، تا سالها خانه ما دومین خانه ای بود که وسط بیابان ساخته شده بود. کم کَمَک که محله شکل گرفت و خانه ها ساخته شد هیچ وقت محله گرمی نشد ، کوچه نبود خیابان بود و اهالیش هم سرشان به کار خودشان. فوقش سلامی و کلامی و نه محلی که همه با هم رفت و آمد داشته باشند و همه همدیگر را بشناسند.

همان اوایل پدر و مادرم چند تایی توی خیابان را می شناختند ولی بعد از خراب شدن خانه ها و ظهور بزرگراه دیگر محله ای نماند.....

۱۳٩٤/۱٠/٢۳ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تمرکز ندارم....

ذهنم شده یک سیاه چاله بزرگ

افکار میایند و توی تاریکی محو می شوند.

اگر وسط راه صیدشون نکنم و یک جا ثبتشون نکنم از بین می روند.

از دست رفته ام.

۱۳٩٤/۱٠/٢٠ | ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مثل شب های امتحان که هرکاری می کنی به جای درس خواندن ، الان هم که باید کاری را تمام کنم ویر وبلاگ نویسیم گرفته است.

فولدر انتخابی موسیقی انتخابی برای پروژه های جدیم که شامل سندی و جلال همتی و مرتضی احمدی و .... می شه برای خودش می خواند و ریز قر می دهم و ده دقیقه کار می کنم و دوباره مثل بند تنبان ول می شوم توی وب و سرکشی می کنم به وبلاگ و جاهایی که مطالبم هست تا ببینم کی چی گفته...

انگیزه ام برای کار منفی صفره...

ولم کنند از زیر پتو بیرون نمیایم.

بی پولی هم مزید بر علت است و هی می گویم دوام بیار تا دری باز شود.

اما کدام در و رو به کجا نمی دانم.

این انیمیشن را دیدم و ساعت ها گریه کردم.

دقبقا حکایت من بود.

 

 محل کارم نزدیک است و یا پیاده می روم و یا یک خط تاکسی.

بد عادت شده ام و حوصله ترافیک و شلوغی را ندارم.

ساعت کارم را هم طوری تنظیم کرده ام که به شلوغی ها نخورم.

دیشب بعد از مدتها ساعت 6 عصر سوار مترو شدم.

چهره های خسته و ازدحام را ندید بگیرم حال و هوای شهر برایم عجیب بود.

کاملا انگار توی غار زندگی می کنم.

خودم را محدود کرده ام به جماعت کوچکی

دیگر تهران را نمی شناسم.

شهری که سالها توش زندگی کرده ام برایم غریب است و ترسناک.

سعی کردم از دید یک ناظر بیرونی بهش نگاه کنم.

بحثی که توی مترو بود درباره چهره های خسته همه بود که صبح 6 از خانه بیرون می روند و 8 شب به خانه می رسند.

مسیر های طولانی که برای رسیدن به کار طی می کنیم.

بماند که خودم سالها از این سر شهر تا آن سر و یا حتی به شهر های همسایه برای کار می رفتم.

ولی الان می پرسم ایا واقعا ارزش دارد؟

در ازایش چه بدست می آوریم؟

با زندگی در تهران سلامتی را می فروشیم تا رفاه بخریم؟ پیشرفت؟ موفقیت؟

به آوراگان افغانی فکر می کنم که به جای مهاجرت به ایران همان اوایل به اروپا و کانادا مهاجرت کردند.

نتیجه اینکه امروز یکی از آنها در کانادا وزیر است آنی که در ایران است هنوز خفت افغانی بودن را به دوش می کشد.

ذهنم مشوش است.

کلی کار ناتمام دارم که نمی دانم تمام کردنشان نتیجه ای دارد یا نه

فقط با تمام کردنشان تعهدم را انجام می دهم و بس.

بهتر است حداقل روی آن متمرکز شوم....

پ.ن: الان که اینها را می نویسم تقریبا 5 تا ماشین که چند دقیقه ای پشت چراغ راهنمایی قرمز گیر کرده اند برای خالی کردن خشمشان دستشان را گذاشته اند روی بوق و کوتاه هم نمی آیند ومسلما پلیسی هم درکار نیست و اگر هم باشد فاصله 600 متری اینجا تا سر چهار راه نمی گذارد باعث می شود تا این ماشین ها حداقل سه تا چراغ دیگر میهمان این کوچه تنگ باشند. خدا به من رحم کند.

 

۱۳٩٤/۱٠/۱٦ | ٢:۳٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

به طرز عجیبی خوی وندالیسم در من بیدار شده و سرکشی می کند. از هوس بی امان برا آشغال ریختن در خیابان تا شکستن و ویران کردن...

وقتی خرابکاری ها و ویرانگری های مخرب اخیر را می بینم درک می کنم که چرا اینجوری شده ام چون گویا خشمی نهفته در ناخودآگاه جمعی در غلیان است و من نیز از آن در امان نیستم و خشمی که ما را در حد حیواناتی با نیازهای غریزی تنزل می دهد اما با دلایلی به ظاهر آرمانی به آن رنگ و لعاب می دهیم.

به جماعت دیگر کار ندارم.

اما می دانم انسان در جمع چه بر سرش می آید. تجربه اش را داشته ام که برای همرنگی با اجتماع به صورت ناخودآگاه چه برسر خودم و آرمان هایم آورده ام و چه دردی کشیده ام .

حتی اگر فقط یک بازی روان شناختی بود.

ولی نتیجه اش درسی بود که هوشیارم کرد تا در جمع ها سنجیده تر رفتار کنم و واکنش نشان دهم.

اما ناخودآگاه قوی تر از این حرف هاست.

رفتار های ما بیشتر از آنچه بخواهیم تابع ناخودآگاه است و سونامی ناخودآگاه جمعی هم می شوید می بردمان بی آنکه بخواهیم.

نگرانم.

چرا این ناخودآگاه را در راستای خیر و برکت پیش نمی بریم؟

می دانید چرا؟

چون آدم های شر برای رسیدن به اهدافشان برنامه ریزی می کنند و هدف دارند.

و اینجوری از ابزار وسایلی چون ناخودآگاه و نیروهای روانشناختی برای ملعبه قرار دادن گروه خنثی استفاده می کنند تا به منافع خود دست یابند.

ولی خوب ها بی هدف و همچون جزیره های پراکنده سرگردانند. و یا درگیر مشکلات پایه ای برای رفع نیازهای اولیه ....

برای خوب بودن نیازی نیست کار شاقی بکنیم.

فقط کافی است از کارهای کوچک شروع کنیم ولی کمی از دنیای محدود خودمان پا را فراتر بگذاریم.

دیشب نمایش ترور را دیدم.

با دوستم که بحث می کردم به این نتیجه رسیدیم که در جایگاه یک ناظر بی طرف می توان به قطام حق داد که به داد خواهی پدر و برادر عزیزش دلسوخته باشد و بخواهد انتقام بگیرد ولی اگر کمی و فقط کمی بیشتر از حیطه "من" پایش را بیرون می گذاشت و می دید که دلسوختگی او در مقابل جریانی از ظلم حکم آتش سیگار را دارد در مقابل جنگل سوزی شاید می توانست منطق را بر احساساتش بچرباند.

خلاصه اینکه همه درگیر حیطه تنگ خود شده ایم.

من و خانواده ام.

 حتی کم کم کمی آنورتر را هم که خانواده گسترده تر هستند فراموش کرده ایم چه برسد به همسایه و هم شهری و هموطن و ...

حیف...

کمی خوبی

کمی مهربانی بی چشمداشت

کمی عملکرد درست و صادقانه شاید دردی دوا کند.

نمی دانم.

خود من اتلاف وقتم زیاد شده است.

شاید باید از این قسمت شروع کنم.

امسال حتی شب یلدا انار هم پخش نکردم چه برسد به میهمان کسی شدن یا بیمارستان رفتن.

به قول دوستی کار خیر هم توفیق می خواهد.

اما از کار های کوچک مثل لبخند زدن و خوشرو بودن که می توان شروع کرد.

باید تلاش کنیم وگرنه اگر ولش کنیم بعید نیست که چند روز دیگر منهم جزو این جاهلانی شوم که جامعه را به آشوب می کشند و سرنوشت نسل ها را به تاریکی می سپارند.

۱۳٩٤/۱٠/۱٥ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اوضاع کار خراب است . مخصوصا کارهایی مثل ما که وابسته به دیگر شرکت ها هستیم. مشتریان ما طیف وسیعی از کسب و کار ها را در بر می گیرند اما اوضاع همه خراب است. از آرایشگاه و رستوران بگیر تاصنایع دارویی و فولاد و .... یک جورایی هر تلاشی که می کنیم به در بسته می خورد و اوضاع بدتر می شود. این چند سال به درامد کم و حتی جیب خال عادت کرده ام ولی واقعا روز به روز سخت تر می شود. راستش کلا گیج هستم و نمی توانم تصمیم بگیرم قدم بعدی چه باید باشد
۱۳٩٤/۱٠/۱۳ | ٦:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دبیر ادبیاتی میگفت: این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!! سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد... یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم . همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم.... و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد... وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند..... وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟ گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت. این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده، تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته..... خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند.... ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند.... نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم، کمک به همنوع برایشان بی اهمیت، مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است.... امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند. این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد اول خانواده دوم نظام آموزشی و سوم الگوها برای اولی منزلت زن را باید شکست. برای دومی منزلت معلم. و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها. وچقدر برایمان آشناین این کارها.م این متن زمانی بدستم رسید که داشتم عکس های عقد دومین نوعروس شانزده ساله را می دیدم و شوکه بودم. این عروسی هم برخلاف میل والدین با اصرار خود عروس و داماد بود وجالب تر از آن واکنش بقیه همسن و سال هایشان به این قضایا بود که کاملا عادی و حتی با کمی حسادت برخورد می کردند . دنیا خیلی عوض شده است خیلی
۱۳٩٤/۱٠/۱۳ | ٤:٠٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

در چهل سالگی هم که باشی
طنین صدای کسی که
تو را به "نام کوچکت"
بخواند و
پشت هر بار که صدایت می‌کند
"عزیزم"
بگذارد
می‌تواند عاشق‌ات کند.
و تو
بعد از تمام شدن حرفهایش
دختربچه‌ی هجده ساله‌ای می‌شوی
که دوست دارد
بال در بیاورد
از شوقِ عاشقی.
در چهل سالگی هم که باشی
می‌شود آن‌قدر عاشقی‌ات
پرهیجان باشد که
خاطره‌ی گرفتن دست گرم مردانه‌اش را
در سرمای زمستان
روزی چند بار به تکرار بنشینی
و نقطه‌ی اوج این خاطره‌ات
بستن گره روسری ات باشد
با دست‌های او
وقتی ناگهان
با پوست صورتت برخورد می‌کند
و ابروهای پیچ‌خورده‌ات را
صاف می‌کند.
در چهل سالگی هم که باشی
می‌توانی بدوزی
دکمه‌ای را که
از رویِ پیراهنِ آبیِ یقه‌سپیدِ مردانه‌ای
افتاده است
روی زمینِ یخ‌زده‌ی تنهایی‌اش.
در چهل سالگی هم که باشی
آن جوانه‌ی کوچکِ روئیده در جانت
می‌تواند قد بکشد
و تو را سبز کند.
آن وقت در همان چهل سالگی
نمی‌توانی آن ذوق‌زدگی شفاف چشم‌هایت
یا آن رنگ‌پریدگیِ ناشی از دلشوره‌هایِ نیامدنش را
لرزش صدایت را
جوان شدن صورتت را
پنهان کنی در پشت چهل سالگی‌ات.
تو در چهل سالگی
به بلوغ عاشقی می‌رسی.
درست مثل دخترهای هجده ساله
با گونه‌هایی سرخ‌شده
به خاطر اولین بوسه‌ی
نشسته بر پیشانی

۱۳٩٤/۱٠/٩ | ٩:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

باید یک سر و سامانی به لینک های این بغل بدهم . انگار همه تاریخ مصرفشون گذشته!!!

۱۳٩٤/۱٠/۳ | ۳:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پیراهنش را از خشک شویی گرفتم.

سر راه نانوایی خلوت بود و بوی نان بربری نگذاشت دست خالی از جلویش رد شوم.

تک سرفه ها باعث شد یادم بیفتد که امروز شیر نخوردم و از بقالی یک بطری شیر هم گرفتم.

دم غروب بود و کوه های برف گرفته رنگ و لعاب خوشگلی پیدا کرده بودند.

پیراهن مردانه در دست و کیسه شیر و نان در دست دیگر سلانه سلانه قدم می زدم و برای خودم  خیال می بافتم.

تجربه جالبی بود.

اتفاق روزمره ای که برای خیلی از همسن و سال های من به شکنجه تبدیل شده برای من هنوز مثل یک بازی بچگی بود.

حس زن خانه داری که شاد و سرخوش دغدغه ای جز خانواده کوچکش ندارد.

اینکه پیراهن تمیز و مرتبش را برایش بگذاری و از آراستگیش لذت ببری

زنی با بچه کوچکش از خانه ای بیرون آمد.

چشم در چشم شدیم.

لبخند زد.

با لبخندی به پهنای تمام خیالاتم بهش جواب دادم.

۱۳٩٤/۱٠/٢ | ٢:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir