تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز بالاخره پرونده 8ساله درس خواندن من بسته شد.

در حقیقت سه سالش به خاطر این بود که یکی از امتحانات مانده بود.

کلا نیازی به مدرکش نداشتم چون به هرحال لیسانس دیگری داشتم و این رشته را فقط به خاطر این شروع کردم که مطالعاتم را جهت دار و مرتب ادامه دهم.

ولی در سه سال گذشته این امتحان کذایی مانده بود و بارش روی روح و روانم سنگینی می کرد.

و همش بخودم را مجاب می کردم که من  این درس را برای مدرکش نخواندم و مهم نیست برای امتحان یک درس بی ربط به رشته خودم را آزار دهم.

اما در ناخودآگاهم اینکه کاری را نصفه رها کردم خود را سرزنش می کردم.

به هر حال بعد از گذشت سه سال با نظر لطف استاد، این قورباغه هم بلعیده شد.

پ.ن: اولین کاری که بعد از خارج شدن از دانشگاه انجام دادم این بود که به یکی از دوستان زنگ زدم و ازش خواستم دوره های مجازی فوق لیسانس را برایم پیدا کند!!!!چون الان تعداد لیسانس هایم بیشتر از فوق لیسانس هاست!!!

به هر حال مرض است دیگر ......

۱۳٩٤/۱/۳۱ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی هنوز یادم میاید که فروردین تمام نشده، ذوق می کنم.

لیست کارهای عقب مانده بیشتر می شود که کمتر نمی شود.

ولی مثل روزهایی که صبح زود از خواب بیدار می شوی و وسط های روز می بینی که اوووه چقدر کار انجام داری و چقدر فرصت داری، امسال هم که سال را به جای 15 فروردین از 5 شروع کردم هنوز خوشحالم که فروردین تمام نشده و فرصت دارم.

روزها و شبهای بهاری به خوبی می گذرد.

شکر

۱۳٩٤/۱/٢٥ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی آقای دوست دلیل بداخلاقی من را که به خاطر بی برنامگی های دیگری بود، به عادت ماهیانه ربط داد مجبور شدم که کلی برایش توضیح بدهم که معمولا خانم ها وقتی پریود نیستند اعصابشان خراب است و این یک توهم مردانه است که فکر می کنند دقیقا در همان یک هفته، اعصاب و روان خانم ها بهم می ریزد.

pms یا سندرم پیش از قاعدگی به خاطر تغییرات هورمونی قبل از این دوران رخ می دهد و تاثیراتش بر روح و روان زنان انکار ناشدنی است.

ولی متاسفانه حرفی را که بارها از زبان مردان شنیده ام نشان از این دارد که اکثرا رهفکر می کنند دقیقا در طول همان هفته همه واکنش ها صورت می گیرد و بارها گفته اند که حتما پریوده که اینهمه عصبی است.

این اظهار فضل که اکثرا با نوعی فخر فروشی از کشف رازهای زنان همراه است بیشتر باعث عصبانیت زنان می شود و یا اینکه دید تحقیر آمیزی به صاحب کلام پیدا می کنند چون دقیقا مثل این است که سرت را بالا بگیری و با افتخار بگویی آسمان زرشکی است.!!!

به هر حال برخودم واجب دانستم برای آن دسته از آقایونی که تابه حال در این زمینه توجیه نشدند عرض کنم که در دوران عادت ماهانه درد و ضعف جسمانی بیشتر از آشفتگی های روحی و روانی است و این آشفتگی ها معمولا به دوران قبل یا بعد از عادت ماهانه است .که گاهی از دوهفته قبل شروع می شود.

به هر حال امیدوارم آقایون به جای اظهار فضل های جاهلانه و خاله زنکی کمی بیشتر اطلاعات خود را در زمینه PMS و PMDD زیادتر کنند تا از خیلی از سوتفاهم ها جلوگیری شود.

۱۳٩٤/۱/٢٤ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

برای مهمانانی که هر روز با سرچ " روش استفاده از توالت فرنگی " سر و کله شان اینجا پیدا می شود:

و در ضمن این اعتراف را می کنم که من خودم هنوز با این پدیده مشکل دارم ! بنابراین مشاور خوبی در این زمینه نیستم.

۱۳٩٤/۱/٢۳ | ۳:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

عجله دارم و فکرم درگیر هزارجا است، سریع قدم برمی دارم و مسیر را توی ذهنم مرور می کنم تا سریعترین راه را بیابم، در مدرسه ای باز می شود و می مانم در میان صدها دخترک کوچک پرهیاهو. فریادها و شر و شورشان فضا راپر می کند و ناگهان دخترکیبا تمام وجود فریاد شادی می کشد: مااامان. درجا خشکم می زند، قلبم فرو می ریزد، سست می شوم. او می توانست دختر من باشد. به زحمت خودم را کنار دیوار می کشم و محو این جماعت پرشور می شوم و دلم برای دختر نداشته ام تنگ می شود.روز مادر همانقدر که برای بی مادران سخت است ، برای زنان بی فرزند هم دلتنگ کننده است.
۱۳٩٤/۱/٢۱ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

عجله دارم و فکرم درگیر هزارجا است، سریع قدم برمی دارم و مسیر را توی ذهنم مرور می کنم تا سریعترین راه را بیابم، در مدرسه ای باز می شود و می مانم در میان صدها دخترک کوچک پرهیاهو. فریادها و شر و شورشان فضا راپر می کند و ناگهان دخترکیبا تمام وجود فریاد شادی می کشد: مااامان. درجا خشکم می زند، قلبم فرو می ریزد، سست می شوم. او می توانست دختر من باشد. به زحمت خودم را کنار دیوار می کشم و محو این جماعت پرشور می شوم و دلم برای دختر نداشته ام تنگ می شود.روز مادر همانقدر که برای بی مادران سخت است ، برای زنان بی فرزند هم دلتنگ کننده است.
۱۳٩٤/۱/٢۱ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

بحث داغ تجاوز به نوجوانان ایرانی داغ است هرکاری می کنم اما، دلم با این خبر نیست، نه اینکه تلخی داستان را حس نکنم ولی انگار چیزی هست که برایم اینهمه هیاهو و جنجال را تقلبی می کند، پروسه فرودگاه را مرور می کنم، هنگامی که این اتفاق افتاد مدیر کاروان کجا بود؟ خانواده اش نگفتند بچه ما کجاست؟ در کمتر از ۵ دقیقه همه اتفاق ها افتاده؟! و بعدهم هیچ کس از ظاهر انها حدس نزده چی شده؟ راستش را بخواهید همه اش شنیده ام به دوتا پسر تجاوز شده در فرودگاه ولی هیچ کس شرحی از کلیت ماجرا نمی دهد که خوب مدیر و مسئول کاروان چه کردند؟! کی و چه جوری؟ برای من که مردان کشورم در وطن خودم از ١٠ سالگی به خود اجازه می دهند هر زنی را که رد می شود با چشمان و زبان و دست های خود مورد تعرض قرار دهند اینهمه داد و بی داد خسته کننده است، غیرت ملی و های و هوهایش هم برایم بی معنی است، اگر این اتفاق در فرودگاه ترکیه میفتاد هم اینهمه سر و صدا می شد و یا این هم بازی سییاست است برای پشت پرده های جنگ یمن؟! و برایم جالب است که چرا تا بحال این اتفاق نیفتاده بود؟! مسلما بار اولشان نیست؟! ولی چرا هیچ کس جرات نکرده بود جیزی بگوید؟! پاسخش جز این است که ما به تجاوز عادت کرده ایم؟! اگر اعتراف کرده اند که با زنهای زائر هم همین بساط را داشته اند پس یعنی این ماجرا سر دراز دارد و ما خو کرده ایم که بلا سرمان بیاید و حرف نزنیم، مگر نه اینکه این همان کشوری است که ورود دختران مجرد ایرانی را منع کرد بدون حضور همسر و همه هم راحت پذیرفتند؟! چرا ان موقع صدای کسی در نیامد. چرا همه به راحتی پذیرفتند که دختر مجرد ایرانی می شنگد و در عربستان هزار کثافت کاری می کند و آبرو می برد؟! این تجاوز نبود؟! این قشقرق خسته ام می کند. منی را که با فرهنگ سکوت بزرگ شده ام تمام این هیاهو ها، آزار می دهد. همین ملتی که توی شبکه های اجتماعی رگ غیرتشان بادکرده حالم را بهم می زنند چون می دانم اگر همین آدم ها در خیابان ببینند مردی به دختری آزار می رساند راه خود را کج می کنند و زیر لب می گویند ببین دختره چه کرده بود؟! عادت کرده ایم دختر ها مقصر باشند و محکوم. کافیست در خیابان مردی زنی را بزند ، با یک کلمه دعوای خانوادگی است همان اندک کسانی که جلو امده اند و دوربین به دست ماجرا را نگاه نمی کنند هم پا پس خواهند کشید. ما به تجاوز خو کرده ایم ، خودمان. اگر یاد گرفته بودیم متجاوزخطاکار است و نه قربانی شاید سال ها پیش این ماجرا خاتمه می یافت و زودتر پرده های کثافت کاری های شرطه ها فروکشیده می شد. به هر حال حالم بهم می خورد از کسانی که الان شروع کرده اند در این موج سواری عقده های دلشان را بر سر عربستان و اسلام و حج خالی کنند، برای منی که با گوشت و پوست خودم نا امنی را در موطن خود تجربه کرده ام و مردان همزبانم به خود اجازه هر تعرضی را می دهند تمام این قیل و قال مسخره است. بازی های سیاسی است و نمی خواهم عروسک خیمه شب بازی این بازی شوم. این های و هو زمانی معنا داشت که ما با فرهنگ " هیس" بزرگ نمی شدیم ، زمانی ارزش داشت که ما فقط از دولت طلبکار نبودیم و خودمان هم منفعل نبودیم.
۱۳٩٤/۱/٢۱ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی به کل پارسال نگاه می کنم می بینم که تمام لحظات حقیقی  سال گذشته زمان هایی بوده است که در کنار دوستانم بوده ام.

با اینکه فکر می کردم کار کردن و بازگشت به محیط کاری که دوستش دارم باعث می شود لحظات حقیقیم گسترش پیدا کند ولی باز هم وقتی چشمم را می بندم و دقایق رفته را مرور می کنم می بینم، خالص ترین لحظات شاید همان شب مهتابی بود که با رودابه توی جاده جنگلی می راندم و یا سفر مشهد خانه پریسا و یا پیاده روی توی کوچه پسکوچه های درکه توی یک غروب تابستانی با سپیده و......

و همین لحظات بودند که زندگی من را رنگ زدند و انرژی را به جانم تزریق کردند.

بنابراین با اینکه هر لحظه و هر دقیقه از حضور در محیط کارم خدا را شاکرم ولی انگار زندگی من کنار این دوستان رنگ می گیرد.

امسال دیگر هر لحظه و هر فرصت را مغتنم می شمارم برای با آدم ها بودن.

دیگر بدون ترس از کوه کارهای معوقه بی محابا از شرکت بیرون می زنم تا ناهار را با رودابه بخورم و یا جلسه را بهم می زنم تا چای با سپیده را از دست ندهم.

به هر حال ارزش لحظه های حقیقی بالاتر از همه لحظات دیگر است.

"در کل زندگی تمامی این لحظات زمانی حقیقی است که شما تنها در آن لحظه باشید. تنها به آن لحظه فکر کنید."

و عجیب هم در روح حک می شوند.

وقتی به زمان های گذشته فکر می کنیم لحظات حقیقی تنها زمان هایی هستند که پررنگ هستند و ماندگار.

همیشه تازه اند و خاطره هایشان هیچ وقت رنگ نمی بازد و فراموش نمی شود.

لحظات حقیقی باعث می شوند تا زندگیت رنگی شود.

زندگی پربار شود و معنی دار.

هرچقدر بیشتر باشند، انگار بیشتر زندگی کرده ای...

انگار زمانت را از دست نداده ای.

لحظاتی که در حقیقت زندگی کرده ای ولاغیر

۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ماه این شبها عجیب میخکوبم می کند.

چه پریشب که خسته از پله های مترو بالا آمدم و با او چشم در چشم شدم.

چه دیشب که وسط کلی غر غر و هیجان برای دوست نازنین یکهو نگاهم به نگاهش افتاد که از پشت فواره های رقصان بیرون میامد.

طلوع ماه زیباست.

ماه زیباست گرچه دشمن زیاد دارد.

جادویش را انکار نتوان کرد.

همت کنم برای دیدن طلوع خورشید هم بتوانم به یک فضای فارغ از سنگ و آهن بروم حالم خوشتر خواهد شد.

طلوع و غروب لحظات جادوییند.

چه مهر و چه ماه

در همه آیین ها و مسلک ها این دو زمان مقدس شمرده شده اند.

تاثیرشان در روح انسان بی نظیر است اگر به آنها توجه شود.

حیف که در تهران این دو فرصت را کم داریم و فضاهای معدودی وجود دارند که بی مزاحمت ساختمان ها و دودها بتوان طلوع و غروب را به نظاره نشست.

 

۱۳٩٤/۱/۱٧ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

سال عجیبی است ، این چهارده روز که از بهارش گذشته، روزهایی سرشار از شکفتی بودند. تگرگی که دانه هایش به اندازه یک گردو بود. وهمراه باران بهاری شهر را جونان سنکفرشی سپید پوشاند. انتظار داشتم فردایش گلی بر شاخه نباشد و شکوفه ها پر پر شده باشند. اما فردایش شکوفه ها خندان و سرزنده زیر آفتاب طلایی و آسمان آبی می درخشیدند. این باد و باران و تگرگ اگر بر برگهای پاییزی خورده بود زمین را فرشی ازنارنجی و سرخ و قهوه ای می پوشاند ولی جوانه های ترد و شکوفه های نازک انگار نیروی جوانی داشتند و قدرتی شگرف شاید هم آنها باور داشتند که باید بمانند و حضورشانرا به ثمر رسانند وگرنه که برگهای دلخسته پاییز چه انگیزه ای دارند برای ماندن بر شاخسارها. غایتشان خاک شدن است و برخاک شدن جوانه ها و شکوفه های بهاری برایم تداعی گر شور و ایمان جوانیند. آن روزگاری که فکر می کنی جهان جای خوبی است برای زندگی و حضورت آنرا دگرگون خواهد کرد. رویایی که در طول روزهای بعد گمش می کنی هدفی که درگیرودار غم نان و عشق ، رنگ می بازد. اما چه خوب که طبیعت هیچ وقت راهش را گم نمی کند. هیچ وقت ناامید نمی شود. سرمای زمستان باعث نمی شود تا در بهار جوانه نزند. وتگرگ های بهاری باعث نمی شود تا شکوفه ها در تابستان میوه نشوند. طبیعت استاد خوبی است. این روزها غنیمت است برای با طبیعت بودن و در طبیعت بودن
۱۳٩٤/۱/۱٥ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مذاکرات به جای قابل قبولی رسید، دکتر ظریف وظیفه خود را به حق تمام و کمال انجام داد و نتایجش برای همه ایرانیان که سالهاست خبرهای تلخ می شنوند و روز به روز از جامعه جهانی رانده تر می شدند شیرین بود. حالا این مرد می تواند الگوی خوبی باشد برای همه ما، همه مایی که سالهاست با فرهنگ دروغ و رشوه و ریا خو کرده ایم و چنان ماهرانه سر هم کلاه می گذاریم که انگار بهترین اعمال است، الگویی برای ما که هربار خواستیم دروغ بگوییم تتمه وجدان خود را خفه کردیم که همه دروغ می گویند و به بالا می رسند، اسم ادم های کلاش و کلاه بردار را زرنگ گذاشتیم و ته دل حسادت کردیم که چرا نتوانستیم آقازاده ای گیربیاوریم تا با او زد و بند کنیم و پورشه های چند میلیاردی داشته باشیم. مگر نه اینکه از قدیم گفته اند جامعه رنگ و بوی حکامش را می گیرد و زنبارگی عهد ناصرالدین شاه را مثل می زدند و بجه بازی های مظفرالدین شاه را. حالا ما مردمی که درد کشیدیم و ده سال خوره به جانمان افتاد و از نیروی باقیمانده استفاده کردیم ، باید زودتر دوران نقاهت را بکذرانیم و مثل هر بیماری دیگری هیچ کس بهتر از خودمان کمکی نمی کند. حالا از فردا صبح می توانیم متفاوت در سر کار حاضر شویم. می توانیم کار ارباب رجوع را بنا بر وظیفه انسانی و اداری راه بیندازیم و نه بنا بر پول جای و شیرینی. می توانیم هر جنس را به تناسب قیمت خرید بفروشیم و نه همه را با قیمت بالاترین خرید. می توانیم در فرم هایی که پر می کنیم حقیقت را بنویسیم و بدون اینکه کاری را بلد نباشیم ادعایش را نکنیم. امتحان ها بدون تقلب هم می کذرد و نباید از استادها انتظارداشته باشیم به خاطر جنسیت و پولمان نمره دهند. می توانیم از فردا با درک بهتری برای آینده کشور پشت میزهایمان بنشینیم و کارهایمان را مانند آقای دکتر ظریف به سرانجام برسانیم و برای هدف های بزرگ تر از مادیات شخصی ، گام برداریم. دکتر ظریف اگر می خواست مثل بقیه فکر کند می شد همان تیم مذاکره گر قبلی. اگر او هم می گفت همه از زیر کار در می روند و چرا من نه؟ امروز مردم ایران جشم هایشان را با لبخند نمی کشودند ، کار من ، شغل تو، درس خواندن او همه یک هدف بزرگ را در دل خود دارد، پیشرفت کشوری که رشدش مایه بهبود سطح زندکی همه ما خواهد بود. آگاه باشیم و متعهد.
۱۳٩٤/۱/۱٤ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

طبق معمول آن سالها، رادیو تنها همدم دختر نوجوان درونگرا و گوشه گیری بود که دنیایش در اتاق کوچکش خلاصه می شد، و و وقتی اخبار از سقوط هواپیمای مسافربری ایرانی گفت ، خیلی راحت خبر را شنید و درک نکرد که این سقوط مرگبار چه تاثیری در تاریخ کشورش خواهد داشت، کشوری که جنگش تمام کودکی او را تحت تاثیر قرار داده بود و روزهای سخت موشک باران و بمباران و اخبار هر روزه جنگ با لحظه لحظه روزهای عمرش عجین شده بود. و حالا سقوط هواپیمای مسافربری را هم مثل تمام آن اخبار تلخ شنید و گذشت. حالا ٢۶ سال بعد، همان دختر لرزان و با قلبی پر تپش جلوی تلویزیون نشسته و منتظر اعلام خبرهایی که در مورد توافق نامه هسته ای است، لغو تحریم هایی که تمام سالهای جوانیش را شکل داده و فشارهایی که مردم کشورش را نشانه گرفته است. جوانی ای که تمام لحظه لحظه اش ، ترس بود و ناامیدی از وضعیت پیش رو، پذیرش اینکه روز بعدی بدتر از امروز خواهد بود در تمام روزهای جوانی حکم رانی می کرد. هر روز یک قدم به عقب تر و هر روز ساکت تر و افسرده تر. سیاست همیشه ملغمه ای از ترس و عدم اطمینان بود، بی اعتمادی به همه انهایی که بازیگر این بازی هستند، حالا امشب اشک ریختم به خاطر نور امیدی که در دلم روشن شد، به خاطر سالهای میانسالی پیش رو که شاید ترس کودکی و تلخی جوانی را کمرنگ کنند. ولی هر چه باشد دلم خوش است که شاید دیگر بیماری از کمبود دارو رنج نکشد و یا فشار روحی و روانی مردم میهنم کمتر شود. روزهای پیش رو روزهای دیگری است.
۱۳٩٤/۱/۱۳ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ادمها میخوان چیزهای خوبی رو که دارن با دیگران تقسیم کنند، و برایم مسلم است که شادی جزو چیزهایی است که من تنهایی نمی تونم تحملش کنم و باید حتما با کسی تقسیمش کنم. البته غم هم هست ولی تفاوتشون اینه که وقتی نمی تونی شادی را تقسیم کنی کلا بلاموضوع می شود و وقتی نمی تونی غمت را تقسیم کنی صد برابر زیادتر می شود. ولی فهمیده ام که تقسیم شادی من همیشه و الزاما باعث شاد شدن دیگران نمی شود. هم مخاطب باید مخاطب خاص باشد که بتواند درکت کند و حسادت نکند و هم اینکه شادی مال خودت باشد و نه شادی که به خاطر دیگری است. بهای زیادی دادم تا فهمیدم شادی هایی که به خاطر آدم های دیگر نصیب فرد می شود الزاما باید تنهایی درک شوند. چون مال دیگری است و به تو تعلق ندارد و انگار که تو از جیب دیگری بی اجازه خرج می کنی و خیرات می کنی. و با اینکه خیلی هم عمیق و تاثیر گذار هستند و همه می گویند از شادی خود آدم باارزش تر هستند ولی حداقل برای من به خاطر همین که قابلیت تقسیم ندارند ترسناک و حساس هستند و فهمیده ام چقدر شاد کردن و شاد بودن پیچیده است، باید روشی اتخاذ کنی که کمترین قربانی را داشته باشد،و این خیلی سخت است.
۱۳٩٤/۱/٩ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

۱۳٩٤/۱/۸ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

۱۳٩٤/۱/۸ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

راستش را بخواهید زمستان نداشته پارسال کاملا سیستم من را بهم ریخته و جای این حلقه مفقوده چنان خالی است که آمدن بهار را باور نمی کنم، هفت سین و لحظه سال تحویل و .... هم نتوانست حس نو شدن سال را بهم بدهد، در حقیقت از ٢٢ اسفند که یک جورایی از زور فشار کار کلپس کردم و هنگ کردم تبعاتش تا روز سوم عید باقیمانده بود و فقط همان سفر ١٨ ساعته به مشهد توانست کمی حال و هوایم را عوض کند و روحم را تازه کند ولی برعکس هرسال نه خبری از ارزیابی سال گذشته بود و نه هدفگذاری سال آتی. نه فکر گذشته و نه فکر آینده، فقط پیامک های تبریک که میامد برایم جالب بود که چقدر آذم های زندگی عوض شده اند، چقدر دوستان و همکارانی که در سال گذشته حتی حالی از هم نپرسیدیم در صورتیکه سالها پیش از خانواده بهم نزدیکتر بودیم و چه آدم های جدیدی که در سال گذشته وارد زندگیم شدند و هر کدام تاثیر خاص خود را داشتند، و خوب از روز سوم به بعد کم کم از حالت کما در آمدم و توانستم کمی به آینده و به گذشته نگاه کنم ، حس و حال عجیبی بود عید امسال ، واقعا حضور در حال بود ، نه گذشته و نه آینده ، و حالا سعی می کنم تا قبل از جمعه بتوانم خانه تکانی را تمام کنم و برای سی و هشت سالگی آماده شوم،
۱۳٩٤/۱/٥ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir