تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

صبح اول وقت جیم شدم رفتم میدان تره بار یک صندوق انار خریدم.

به بهانه یلدا

نصیب چه کسی یا چه کسانی می شود نمی دانم.

۱۳٩۳/٩/٢٩ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دقیقا ۴٠ روز است که زندگیم شده فقط کار و کار و کار، یعنی هـیچ گسستی بین چرخه خانه و در حقیقت خواب و کار پیش نمی آید. هیچ تقریحی و هـیچ هیجانی و نه هیچ گپ و گفت دوستانه ای... یک جورایی توی این چهل روز خودم را قرنطینه کرده بودم ولی فکر نمی کنم روزهای بعد هم خیلی فرق کند، در حقیقت دنیای بیرون را هم خیلی دوست ندارم، دنیایی که خیلی دیگر با ارزش های من همگن نیست، تلاش برای تغییرش هم بیعوده است، فقط می توانم دور و بر خودم را سالم نگه دارم و همینش هم انرژی بر است. شهر دودزده هم با تمام آلودگی هایش فرسایشی شده و در آن حبس شده ام. خبر از حال خودم ندارم، هر کس هم که زنگ می زند حرف هایی برای گفتن دارد و بعد اگر یادش باشد حالی بپرسد چیزی برای گفتن به او را ندارم، برای آن چند یار صمیمی هم اگر بخواهم حرف بزنم فقط اشک می ریزم و می گویم نمی دانم چرا. به همین خاطر باز هم سرم را با کار گرم می کنم و بدی آن اینجاست که هرچه بیشتر کار می کنم کمتر پول در میاورم و می دانم که باید بیشتر انسان باشم تا روی رزاقیتش را به من بنماید. اما دیگر نه توان بیمارستان رفتن دارم و نه روحیه بهزیستی و سرای سالمندان. مگر نه اینکه چندین سال متوالی شب های یلدا انار دون می کردیم و هر سال بیمارستانی می بردیم تا پیش کسانی باشیم که از خانه دور هستند؟! چه شد آنهمه شور و عشق؟! نه اناری هست و نه عشقی. اما تا دلت بخواهد ادم های تنهایی هستند که دلشان می خواهد شب یلدا را با کسی سپری کنند که طولانی تری شب را برایشان کوتاه کند. و من امیدوارم تا آن شب بتوانم همتی کنم و از جا بلند شوم
۱۳٩۳/٩/٢۸ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سال هاست که گل یخ را نبوییده ام، آخرین بار هم درختی بخشنده، عطرش را در یک گوچه قدیمی بهم هدیه کرد ولی خوب کافی نبود، این روزها نرگس ها شده اند تنها رابط من و زندگی، بی اغراق بگویم تنها آنها هستند که من را متوقف می کنند تا لحظه ای درنگ کنم و در حال باشم و یادم بیفتد که زنده ام ، انسانم و زندگی عمیق تر از خیلی چیزهاست. وقتی از یک فضا وارد اتاقی که نرگسها هستند می شوم، ناخودآگاه در هر حالی باشم و ذهنم هرجقدر درگیر ،انگار دستی مهربان مرا به سمت خود می کشد و صدایی می گوید ساکت باش ، به خودت و حس هایت توجه کن. و من نفس عمیقی می کشم و چشم می گردانم و دسته کوچک نرگس ها را می بینم که سخاوتمندانه عطرشان را در فضا پراکنده اند و این جادو را فراهم آورده اند. دلم برای عطر گل های یخ هم تنگ شده است. برای آن گل های طلایی و شکننده کوچک که گویی مخصوص ملکه برفی بوده اند و فقط برای حضور او می شکفند. آنها هم جادوی خودشان را دارند، مثل یاس ها، چه خوب که هنوز در گوشه کنار این شهر پر دود هنوز گیاهانی زنده اند که کمکمان کنند تا درنگ کنیم برای زنده گی
۱۳٩۳/٩/٢٦ | ٩:۱٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خوش بحال اونها که توی خونه شون صدای ماشین نمی آید...

خوش به حال آنها که هر روز مجبور نیستند چند بار از خودشون بپرسند که چرا وقتی 200 متر تا سر چهارراه فاصله است باید راننده ها دستشان را روی بوق بگذارند و فکر نکنند که این بوق تمام اعصاب ادم پشت دیوار را کش میاورد...

گاهی وقت ها دلم می خواهد با یک آجر از خانه بیرون بیایم و روی شیشه آنها بکوبم بسکه عصبی می شوم.....

۱۳٩۳/٩/٢٥ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چند وقتی هست که دلم یک حیوان خانگی می خواهد، یک حیوانی که توی خانه دنبالم راه بیفتد، یک حسوانی تو مایه های مار پیتون، فقط مشکل اینجاست که مارهای پیتون موجود در بازار همه زرد و سفید هستند و من اصلا این رنگشان را دوست ندارم!
۱۳٩۳/٩/٢٤ | ٦:٥٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

این خیلی خوب است که توی دور همی ها و یا وبلاگ ها از اتفاقهای خوب و لحظات خوش زندگی بگوییم و یک نصویر بی عیب و نقص از زندگیمان به نمایش بگذاریم.

تصویری که نگاه کردن به آن حس خوبی در بیننده ایجاد کند.

اما من معتقدم این یک جور خیانت به خود و مخاطب است.

واقعیت زندگی سرشار از فراز و نشیب است و نمی توان سختی های آن را انکار کرد.

اگر فقط یک بخش خوب یا بد آن را به نمایش بگذاریم عادلانه و صادقانه نیست.

هر کس در شرایط خود مشکلات و مزایایی دارد که مختص آن موقعیت است و اگر فقط یک طرف قضیه را ببیند هم برای خودش و هم برای دیگران مشکل زا می شود.

این دقیقا مثل انگاره ای است که فیلم های هالیوودی برای ما می سازد.

دنیایی سپید یا سیاه

مثلا مادرانی که یک سره از موهبت های بچه دار شدن و لطافت های دنیای مادری می گویند خیلی وقت ها باعث می شوند تا وقتی مادر جوان تنهایی با مریضی و یا شیطنت های بی حد  و حصر فرزندش روبرو شود احساس کند چقدر ناتوان است و چقدر از دیگران عقب است.

و یا وقتی زوج هایی که همش در باره روابط گل و بلبلشان می گویند و توی مهمانی ها لبخندها و تعارفاتشان را می بینیم و در باطن هزار جور مشکل دارند.

یا دنیای تجرد که متاهلین فکر می کنند اگر توی ان باقی می ماندند، هوشبخت تر بودند و زندگی به کامشان شیرین تر بود.

ولی واقعیت زندگی این است که هر موقعیت خاص هر دو روی سکه را دارد  و من اصلا این بحث های مثبت اندیشی را قبول ندارم که کلا قسمت های منفی زندگی را انکار می کنند و قایمش می کنند چون مطمئنم یک روز بوی تعفنش بیرون می زند.

قبول دارم که باید قسمت های خوب را قدر دانست، شکرش را بجا آورد و از موهبتش به دیگران هم داد.

و قسمت های بد را باید قبول کرد و سعی کرد تا بهتر شوند و انکارشان نکرد.

ولی به تصویر گذاشتن یک زندگی بی عیب و نقص را اصلا نمی پسندم.

گذشته از بخش جذب حسادت، باعث می شود توقع دیگران از خودشان و شرایطشان بالا رود و این یعنی خیانت به همنوع

کسانی که همیشه لبخند به لب دارند و همیشه همه چیزشان درست و عالی است موجوذات مفلوکی هستند که پوشش پر زرق و برقی بر روی زندگی ویرانشان کشیده اند تا هم خودشان و هم دیگران چشمشان به آن نیفتد.

باور کنیم زندگی هیچ کس آیینه تمام نمای خوشبختی نیست.

همیشه کسی هست که حسرت زندگی ما را داشته باشد.

۱۳٩۳/٩/٢٢ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نزدیک یک ماه طول کشید تا پروژه آقای خواستگار مستنطق هم تمام شد.

هر جلسه که به خانه می رسیدم احساس می کردم از اتاق بازجویی برگشتم .

یک سره سوال می کرد و انگار نه انگار که این جلسات برای معاشرت و آشنا شدن است و نه استخدام و یا استنطاق...

شرایط شغلی و خانوادگیش بد نبود.

از همان جلسه اول که شروع کرد ، فکر کردم شاید باید استراتژی متفاوتی را در پیش بگیرم و اگر او سوال می کند من ولی راحت باشم و خودم باشم.

بی نقاب و بی ادا و اطوار

هر چه می پرسید جواب می دادم ، حتی کمی بیشتر شاید ...

سعی می کردم سر صحبت را باز کنم ولی او گویا لیست طویلی از سوالات را داشت که می خواست توی این چند جلسه به پاسخ همه آنها برسد.

سوالاتی که خیلی هایش از نظر من اشتباه بود و یا ضروری نبود.

اما از طرف دیگر این اواخر محافظه کاری و سفت و سختیش کم کم برایم ازار دهنده شده بود.

هر کاری می کردم از لحاظ احساسی و انرژی نمی توانستم با او ارتباط برقرار کنم. انگار حیطه شخصیش بسیار گسترده و محافظت شده بود و اجازه ورود نمی داد.

برای من که احساساتم نقش مهمی در تصمیم گیری هایم بازی می کنند، این خیلی خوب نبود چون وقتی نتوانم از نظر احساسی به کسی نزدیک شوم از یک جایی به بعد منهم درها را می بندم و دیگر راهی برای نزدیک شدن نیست.

جالب اینجا بود که او ا زخودش هیچ نمی گفت.

فقط می پرسید.

وقتی ازش می خواستم که در مورد خودش بگوید می گفت اگر نکته خاصی برایتان مهم است بپرسید.

یعنی این آدم هیچ تعریفی از خودش ندارد؟

یعنی در طول این چهل و چند سال زندگی هیچ چیزی برای گفتن نداشت که اگر من سکوت می کردم او هم ساکت می ماند؟

به هر حال دیشب به این نتیجه رسیدیم که بهتر است بیشتر از این وقتمان را تلف نکنیم ولی باز هم برایم جالب بود که وقتی داشت مطالبی را از من نقل قول می کرد،فهمیدم که چقدر متفاوت و دور از منظور و هدف من فهمیده است. و حتی درکش در مورد چیرهایی که به نظر خودم شفاف در موردش توضیح داده بودم چقدر اشتباه بود و من هم سعی نکردم از اشتباه درش بیاورم.

جالب تر اینکه از رطب و یابس هایی که پرسیده بود نتیجه گیری هایی کرده بود که من به مخیله ام  هم خطور نمی کرد و وقتی گفت نظر شما را در مورد فلان چیز قبول ندارم گفتم من هیچ وقت در این مورد صحبت نکردم و یک بهانه گشتالتی آورد که کاملا بیجا بود.

در تمام این مدت من در مورد خودم توضیح داده بودم ولی هیچ وقت در مورد اهداف و نیاز هایم صحبت نکردم و دلم می خواست به او اجازه بدهم بیشتر بشناسد تا بعد در مورد قسمت های مهم تری صحبت کنیم .

ولی فکر می کنم توی این زمان نه او من را شناخت و نه من او را.

فقط یک تجربه دیگر بود و یک تنوع

۱۳٩۳/٩/٢٢ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کاش باران بیاید...

بارانی آهسته و پیوسته...

بارانی که بشود زیر آن قدم زد...

بارانی پاک

نه سرشار از اسید و دوده...

بارانی به لطافت شبنم ها

۱۳٩۳/٩/۱۸ | ۱:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

شب خوبی بود، هرچند که در بحث و گفت دوستان وارد نشدم و نقد فیلم ماهی و گربه ام را هنوز برایشان نگفته ام ولی هنوز بعد از یک ماه که از دیدن این فیلم می گذرد هربار یکی بحثی و حرفی جدید در موردش دارد، شب خوبی بود هرچند که در میان گپ و گفت جدی دوستان مثل بچه های آخر کلاس یواشکی چیز می خوردم و یا با بغل دستیم شیطنت می کردم، شب خوبی بود، هرچند که کمی قبل ترش باز هم با دوستانی دیگر غم آدم هایی را خورده بودیم که به جرم دانستن و زیادی دانستن مهجور مانده اند در این جامعه ، ولی آنچه امشب را خوب کرد همین ها بود ، همین که هر دو گروه آدم هایی بودند که دغدغه هایمان مشترک بود و دیدگاه هایمان شبیه به هم و در کنارشان بودن غنیمت بود. هرچه بود شب خوبی بود. شکر
۱۳٩۳/٩/۱٧ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

شب خوبی بود، هرچند که در بحث و گفت دوستان وارد نشدم و نقد فیلم ماهی و گربه ام را هنوز برایشان نگفته ام ولی هنوز بعد از یک ماه که از دیدن این فیلم می گذرد هربار یکی بحثی و حرفی جدید در موردش دارد، شب خوبی بود هرچند که در میان گپ و گفت جدی دوستان مثل بچه های آخر کلاس یواشکی چیز می خوردم و یا با بغل دستیم شیطنت می کردم، شب خوبی بود، هرچند که کمی قبل ترش باز هم با دوستانی دیگر غم آدم هایی را خورده بودیم که به جرم دانستن و زیادی دانستن مهجور مانده اند در این جامعه ، ولی آنچه امشب را خوب کرد همین ها بود ، همین که هر دو گروه آدم هایی بودند که دغدغه هایمان مشترک بود و دیدگاه هایمان شبیه به هم و در کنارشان بودن غنیمت بود. هرچه بود شب خوبی بود. شکر
۱۳٩۳/٩/۱٧ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

حرف زیاد است، نوشتنی هست یا نیست را نمی دانم.

نوشتنی هم باشد اینکه همه بخوانندشان را شک دارم.

پس سکوت می کنم.

اما راستش را بخواهید چیزی در دنیایم گم شده است.

معنویت زندگیم کم شده...

دلم برای خدا تنگ شده است.

برای راز و نیازها و عشقی که بهم می داد.

او که دریغ ندارد من هستم که راه را گم کرده ام.

دلم خلوت با او را می خواهد در این شب ها

حال و هوای رمضان شاید؟!

مدت هاست که دستم به خیر نرفته است.

بذری از مهر نکاشته ام.

عشقی نپراکنده ام که آینه گی کنم صفات او را...

نه کریم بوده ام و نه رحیم...

قربش را هم که در این هزارتوی روزمرگی درک نکرده ام و فقط نام قریبش لقلقه زبانم شده است.

دلم برای یک خلوت سرشار از تفکر در محضر او تنگ شده است.

یا نور النور

یا منور النور

یا نور فوق کل النور

چقدر نیاز به روشناییت دارم در این شبهای تیره زمستانی...

۱۳٩۳/٩/۱٦ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کلی از قسمت های خوب مهمانی دیشب به صحبت کردن درمورد تجربه هایی که نداریم گذشت، جاهایی که نرفتیم، چیزهایی که نخوردیم و بعد بازهم وعده هایی که همیشه به خودمان می دهیم که یک برنامه بگذاریم تا فلان جا برویم و یا فلان کار را بکنیم؟ چرا هیچ وقت این برنامه ها عملی نمی شود؟ به نظر من در اکثر مواقع چون باید یکی همت کند و بقیه را راه بیندازد ولی در مورد جمع کوچک ما بیشتر ملاحظات ناگفته است شاید، از بودن باهم و هم صحبتی باهم لذت می بریم ولی ناخودآگاه برای خود مرز قائل می شویم و یا پیشتر نمی رویم. جمع اندک ابرادی همزبان و همفکر ولی با جنسیت های متفاوت! و همین می ترساندتمان؟! از چه از خودمان ؟! از وابستگی ؟! از حرف و حدیث در جمع بزرگتر ؟ چه اشکال دارد اگر من و آقای میم با هم به کشف فلان قنادی برویم؟ و یا با خانم سین و آقای دال به سفری یک روزه ؟یک چیزی می گوید اشکال دارد؟! ولی فکر می کنم دیگر فرصتی برای فکر کردن به اشکال ها و ایرادها نیست، زمان برای تجربه کردن کم است، روزمرگی مثل مردابی در خود غرقمان می کند . به هر حال دورهمی کوچک دیشب عجیب حالم را خوب کرد
۱۳٩۳/٩/۱٤ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی تبلیغات یک اصل وجود دارد به نام رساندن پیام به مخاطب.

اینکه چگونه پیام را کدگذاری کنیم و به مخاطب برسانیم که همان را که ما می خواهیم دریافت کند و بعد از آن پیام در ذهنش پایدارسازی شود.

تجربه وبلاگ نویسی نشان می دهد که این کار بسیار سخت است و هرچقدر هم از نظر خودت شفاف باشی باز هم مخاطب هنگام باز کردن کدهای کلامی می تواند برداشت های خود را دخیل کند و در نتیجه پیام را جور دیگری دریافت نماید.

و همین باعث می شود که در بسیاری از مواقع این پیام نه تنها در ذهن مخاطب باقی نماند که اثرات سویی هم برجا بگذارد.

واینجاست که سوتفاهم ها شکل می گیرد و اوضاع بدتر از بد می شود و ترجیح می دهی عطای حرف زدن را به لقایش ببخشی
۱۳٩۳/٩/۱۳ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی پشت چراغ قرمز، دسته نرگس را توی دستهای پسرک گلفروش دیدم شوکه شدم! مگر فصل نرگس شد؟ هنوز داوودی های رنگارنگ پاییزی را ندیده ام که نرگس آمده ،!! بعد کمی که آرامتر شدم یادم افتاد که امسال اگر سفر کوتاه عاشورا را فاکتور بگیرم ، فقط یک چند ساعتی پاییز داشتم و طبیعت وگرنه که کلا دور افتاده ام از گل و برگ و درخت و تمام ارتباطم نگاهی از دور به درختان بلند قامت خیابان مسیر هر روزم است ولاغیر... کار و آدم ها جای همه ارتباطم را با طبیعت پر کرده اند و حتی نیازش را هم ندیده ام، هر روز از کنار باغ گلی رد می شوم و رنگ تند سیکلامن ها چشمم را خیره می کند و وعده می دهم که عصر سری بهش می زنم ولی وقتی کهکارم تمام می شود دیگر در باغ به رویم بسته است، این پاییز در هیچ برگریزانی قدم نزدم و زیر بارانی راه نرفتم، چون انگار می خواستم جبران لحظاتفقدان سال پیش را بکنم که در حسرت چنین موقعیتی بودم. لحظه لحظه وضعیت فعلیم رویایی است که پارسال همین روزها برایم غیرممکن می نمود، اما با توجه به خوی وحشی و طبیعت گردم اگر به این وجه توجه نکنم دیر یا زود صدایش در خواهد آمد،، زودتر باید خودم را به دسته گلی میهمان کنم ،
۱۳٩۳/٩/۱٢ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این روزه کمی نوشتن برایم سخت شده است ولی می خواهم بنویسم ...

حتی اگر روزگار خودم بد نباشد، اوضاع و احوال دور و بری ها چندان خوب نیست و همین اذیتم می کند.

غم دیگری از غم خود آدم سنگین تر است ، همانطور که شادی دیگری برای ادم شیرینتر است.

سخت است ببینی نزدیک ترین کسانت مشکلاتی دارند که تو نمی توانی کاری برایشان انجام دهی و بعد هم مچ خودت را بگیری که سعی می کنی از این واقعیت را انکار کنی و از فضا فرار کنی.

راستش را بخواهید این روزها بدجور احتیاج به یک حامی و یک آدم امن دارم.

یک آغوش امن...

یا حتی دستی که بگیرم و بگوید همه چیز درست می شود.

ناخودآگاه از آشنایان فاصله گرفته ام.

یک پله آن طرف تر ...

در عین حال نمی خواهم بارم را بر دوش دیگری بیندازم تا همانطور که من در مقابل مشکلات آدم های اطرافم کم آوردم و از دست مصیبت های همیشگیشان فرار می کنم آنها نیز از من نرمند.

بعد توی خلوت می بینم که چقدر محتاجم.

با همکاری در این مورد صحبت می کردم و گفت چاره اش رابطه چنسی است.

ولی هرکاری کردم نگفت که چطور می توان بدون حس و کشش این کار را انجام داد.

در کل مردهای دور و برم رویهم رفته سه یا چهار نفر هستند که می توانم به چشم مرد  و برانگیزاننده غرایز بهشان نگاه کنم .

از بعد از آن گفتگو همه جا سعی می کنم به این موضوع دقت کنم که واقعا می توان بدون هیچ کشش اولیه و فقط با تحریکات جسمی چنین رابطه ای را پیش برد؟

من که هرکار کردم و به هر کدام از مردهای دور و بر به چشم ابزاری نگاه کردم نشد.

حتی آنها که ذره ای تعلق خاطر داشتند و من ندید می گرفتم.

یعنی واکنش  بد هم نشان دادم که تمایلی ایجاد نشد.

نمی دانم ایراد از سیستم من است یا کلا طبع زنانه است؟

سالها شنیده بودم که خوی زنانه یکه شناس است و تابع احساسات، و حال با تغییر پارادایم ها انگار طبیعت آدمیان هم عوض شده و یا انتظار دارند عوض شده باشد و یا در حال عوض شدن است و من و امثال من سردرگم در این آشفته بازار....

پ. : کامنت ها نشان داد که نتوانسته ام خیلی خوب منظورم را برسانم و لازم است توضیح دهم که این روزها به خاطر فشار و بار غمی که مال دیگران است و کمرم را خم کرده نیاز دارم به یک حامی دارم که جنسیتش هم مهم نیست فقط نگاه امید بخشش کافی است ولی از طرف دیگر خیلی وقت است که می شنوم یکی از راهکارهای درمان استرس را روابط ج نسی بدون احساس تجویز می کنند و این برایم عجیب است چون با توجه به تجربه و خصوصیات من کار سختی است و تبعات سخت تری هم دارد و می خواستم بدانم آیا این فقط نظر من است یا بقیه خانم ها هم با من هم عقیده هستند چون تا جایی که می دانستم این موضوع و ماهیتش برای یک زن کمی فراتر از یک رفع غریزه است.کاش بانوان خواننده حس ها تجربیاتشان را به من می گفتند تا کمی از سردرگمی در بیایم و کامنتی تایید نخواهد شد مگر خودتان بخواهید .

پ.ن2:برایم عجیب نیست در این محیط بسته و ذهن های استقرایی سریعا نتیجه گیری شود که خوب دختر مجردی که در مورد روابط جن سی بنویسد حتما دارد غیر مستقیم اعلام نیاز می کند!! و از سویی دیگر فرافکنی ها که ای داد بیداد نکن عیب است و زشت است. بد نیست که با کمی تعقل به این نتیجه برسید که برای رفع چنین نیازی راهکارهای غیر مجازی و جذاب تری هم هست که کاربردی تر از وبلاگ هستند و سریعتر جواب می دهند و نیاز به فراخوان توی وبلاگ نیست.

نگران اشاعه فحشا و نسل جوان هم نباشید که از من و شما کاردرست تر هستند و امارش از دبستان شروع شده که اگر این بحث را در کلاس دوم راهنمایی مطرح کرده بودم الان کلی تجربیات در اختیارم گذاشته بودند و نه پند و اندرز...

۱۳٩۳/٩/۱۱ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خواب و بیداریم چنان درهم تنیده است که نمی توانم اتفاق هایشان را از هم تفکیک دهم.

دیروز کلی به خاطر گلدان لیندایم که  خشک شده بود غمگین شده بودم که چرا یکهو آنهمه طراوت اینگونه از بین رفت؟

 و امروز داشتم فکر می کردم که زودتر باید به جایش برگ سبزی دیگر بخرم تا خانه از سبزی خالی نماند و وقتی سراغ گلدان رفتم دیدم که لیندا شاداب و سرحال زیر نور افتاب لم داده است.

نمی توانم تفکیک کنم که کدام خاطره مال خواب است و کدام بیداری؟

با کدام دوستم در خواب صحبت کرده ام و با کدام یک در بیداری!

کجا ها را در خواب رفته ام و کجاها را در بیداری!

حال و روز غریبی است...

بماند که خوابهایم هیجان انگیزتر از زندگیم هستند و اتفاق های بیشتری در آنها میفتد و آدم های بیشتری در آنها وجود دارد.

تنوع بیشتر هم از نظر فضا دارند.

بدجور توی غار هستم .

۱۳٩۳/٩/۱۱ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

عجیب است.

انگار خاطرات روزهای سرد ماندگارترند تا روزهای گرم ....

شاید چون سر ها در گریبان است و رابطه ها با خود نزدیک تر...

شاید هم چون سرمای هوا باعث می شود خاطرات منجمد شوند و همیشه تر و تازه باقی بمانند...

شاید هم چون  دل در روزهای گرم هم سرد است گاهی...

۱۳٩۳/٩/٩ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

گفت: اگر همون هفده ، هجده سال پیش عروسی کرده بودی ، الان وضعت خوب بود، چون طلاق گرفته بودی و داشتی با پولهای مهریه ات حال می کردی!!! گفتم: اتفاقا اگر اینجوری بخواهیم حساب کنیم که وضعم بدتر بود ، چون دخترک رویایی و خوشبین آن زمان فوقش با ۵ تا پر طاووس و یا یک دسته نرگس به خانه بخت می رفت و طلاق برایش معامله پر منفعتی نبود....
۱۳٩۳/٩/٩ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

رزومه های رسیده را ورق می زنم.

بعضی ها شگفت انگیزند و بیشتر تاسف برانگیز

متولد 65 است.

تمام سوابق کاری اش مدیر بوده یا هیات مدیره...

حالا چرا برای این شرکت و این پست رزومه فرستاده!! خدا داند!

و این از نظر من یعنی این آدم هیچ وقت درست کار نکرده و یا اینکه فقط مدعی است و نمی شود با او کار کرد حداقل در سیستم ماتریسی این شرکت...

دیگری رزومه ای چندین صفحه ای فرستاده پر از تالیفات.

شادم می شوم از اینهمه بار و ثمره...

ولی بعد از صفحه اول دچار خشم می شوم.

پاورپوینت های دانشگاهیش را هم جزو تالیفاتش به حساب آورده و یا گزارش هایی که برای رئیس و شرکت سابقش نوشته...

باز خدا را شکر که اشاره کرده پاورپوینت و نه مقاله.

....

زمان مصاحبه می رسد.

خود پروسه ای انرژی بر است.

بعد از صحبت های اولیه اولین جمله ام این است که اگر برای پول کار می کنید اینجا مناسب شما نیست ولی اگر برای لذت بردن از کار و رشد کار می کنید، فضای خوبی است و از او می خواهم تا با توجه با شرایط با خودش صادق باشد و انگیزه اش را از کارکردن پیدا کند.

خیلی چیزها هست که نمی توانم توی جلسه مصاحبه توضیح دهم.

خوشبختانه ارزش های این شرکت و اعتقادات من به نوعی هم راستا هستند گرچه شاید در نگاه اول احمقانه و بی معنی باشد.

این شرکت دنبال کارمند نمی گردد، و تفکر کارمندی 8 تا 5 بعد از ظهر را قبول ندارد و بیشتر برای کارمندانش دنبال فضایی برای رشد و ازادی عمل است و دستشان باز است تا خودشان برنامه های خود را اجرا کنند.

و اگر کسی بخواهد در سیستم هرمی و خط تولیدی باشد اینجا دوام نمی آورد

مهم انجام کار به بهترین وجه است و نه سرهم بندی و از سر باز کنی/

چون به نوعی کار مال خودت است و در سود و زیانش شریک خواهی بود.

و خوب بحث مالی هم هست.

حداقل حقوق را می دهد برای رفت و آمد.

ولی در واقع فضایی می دهد برای اجرای برنامه های شخصی در راستای اهداف شرکت.

.

من هم معتقدم کار را باید برای کار کرد و نه برای پول.

قبلا هم نوشته بودم.

بمیری و بمانی روزی مقسوم است و کم و زیادش از جای دیگر است.

فقط باید درست زندگی و کار کنی.

منهم معتقدم باید با وجدان و متعهد کار کرد.

صفر تا صد مراحل کار را دید  و برای هر احتمالی راهکاری در نظر داشت و نه اینکه با کوچترین مشکل توقف کرد.

ده دقیقه کار مفید کارمندی در روز برای کشوری مثل ما با این منابع عظیم احمقانه است.

نشستن و حرف زدن و انتقاد کردن از سیستم وقتی خودمان در جایگاه خودمان درست عمل نمی کنیم احمقانه تر

ادعا داشتن ها نیز دمار از روزگار کسب و کار این جامعه کنده است.

کنفرانس پشت کنفرانس با هزینه های سرسام آور برگزار می شود و پر است از شرکت کنندگان ادارات دولتی

محتوای ارائه شده در کنفرانس در حد تحقیق دانشگاهی!!

تازه توسط سخنران خارجی !

وحشتناک است .

وحشتناک

 

۱۳٩۳/٩/۸ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از توی تونل که آمدم بیرون، حجم خاکستری شهر ترساندتم...

آسمان و زمین و شهر و فضا...

همه جا یکپارچه خاکستری و غبار آلود....

این وسط شاید اگر حال دلم خوب بود این وضعیت قابل تحمل بود ولی وقتی روی دلت هم یک لایه خاکستر کشیده شده ....

دلم دوست داشتن می خواهد و نه حتی دوست داشته شدن....

۱۳٩۳/٩/٥ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پرویز را دیدم فیلم خاصی نبود، کنش و واکنش های عادی مردم عادی حکایت خشم های فرو خورده حکایت همزیستی های از سر اجبار لبخندهای متظاهرانه پرویز بدتر از بقیه نبود خاصتر با او رفتار شد وگرنه که حتی واکنش هایش هم از بقیه به نسبت کنشی که دیده بود آرامتر بود. او از محیط امنش رانده شد، سعی کرد محیط را برای پدرش نا امن کند. اما دیگران چه؟ پسری از پدرش مستقل شد، یا حتی پدری پسرش را از خود راند، اعتبارش را از او گرفتند، بی اعتماد شدند، قضاوتش کردند و حذفش کردند. این همه خشم در محیطی به ظاهر امن که حتی یک سانت تفاوت لبه آسانسور را هم مراقبند مگر خاطری را بیازارد در محیطی به ظاهر دوستانه و بسته در شهری دردشت که نمی خواهند همسایه ای به خاطر عروسی پسرش در دردسر بیفتد ولی تنهایی پیرزنی را که به سگش پناه برده نمی بینند حکایت تضادها و تناقض های آدم هاست پرویز حق ندارد خشمگین باشد از اینهمه طرد شدن؟ از اینهمه مواجهه با واقعیت تلخ دوست داشته نشدن و عدم اعتماد ؟ حق دارد به نظر من واکنش هایش هم طبیعی تر از آنهایست که به ناحق غریبه ای را به جرم غریب بودن ناکار می کنند . و خشونتش خالص تر از آنهایی که که در حقش بدی کردند پرویز آدم بدی نبود، از ادم های بد بدی را یاد گرفت و خوب هم بکار بست، فهمید که نباید ازین قافله عقب بماند، وقتی که همه برای بدی ها و رفتار زشتشان توجیح دارند چرا او که دلیلش موجه است و خشمش واقعی بهره ای نبرد؟ پرویز مشکلی نداشت ، عین بقیه داشت زندگیش را می کرد، حتی شاید بهتر از بقیه چون دیگران پشت نقاب گند می زدند و او بی نقاب اشکالش اینجا بود که زیر سایه پدر مستبد سالها منفعل زندگی کرده بود، استثمار شده بود و در حقش اجحاف شده بود، در حسرت پذیرش خدمت هر کس و ناکسی را کرده بود، اما دست آخر مجبور شد برای نجات خودش دیگر منفعل نباشد، از خوب بودن سودی ندیده بود، دیگران هم که جز بدی کاری نکرده بودند یک راه را می شناخت آن هم انتقام شاید اگر کسی این میان دوستش داشت می پذیرفتش او را برای خودش می خواست و به خاطر وجودش و نه خدمت و امکاناتش خیلی چیزها عوض می شد توی این فیلم حق با همه بود اما پدر حق داشت عاشق شود و خلوت داشته باشد با نوعروسش اهالی شهرک حق داشتند به پسری که پدرش طردش کرده اطمینان نکنند.. اکبر آقا حق داشت به کارتن خواب ها جا دهد وقتی بحث پول است و سالهای از دست رفته و پرویز هم حق داشت خشمگین باشد و بخواهد دوستش داشته باشند حتی به قیمت فشردن گلوی نوزاد بی پناه
۱۳٩۳/٩/٥ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پشت ویترین شیرینی فروشی ایستاده ام، به ردیف شیرینی های رنگارنگ خیره می شوم ، شکل ها و رنگ های متنوع... چیزی در درونم می می شکند، دلم می گیرد و دور می شوم ، فکر می کنم چند وقت است که از ذوق و شور رفته ام؟ چند وقت است که آشپزی نکرده ام؟ حتی یک سالاد؟ مدت هاست لذت مخلوط کردن رنگها را در ظرف از خود دریغ کرده ام، اسفناج، پرتقال ، توت فرنگی و گردو یا کاهو ، انار، تخمه ، جعفری و پنیر و یا جوانه ، سیب ، گردو جعفری و انار و ..... چرا؟ یک دلیلش حذف خرید از برنامه هایم است. که خودش کفایت می کند. اما خلق کردن جزیی از زندگی من است، آفرینش نیاز من است، به آن توجه نکنم حس ابتر بودن دارم، بی ثمر بودن، بی نتیجه بودن و بی فایده زیستن ، این خلق کردن گاه با رنگ بر بوم است و گاه با کلمات بر صفحه و زمانی با خوراکی ها در ظرف و دست آخر فکر است و راهکار های جدید و برنامه های کاری تازه ...اما این خلق باید به ثمر برسد، باید مصرف شود و دردی از کسی دوا کند و گره ای از کار دیگری باز کند تا حال خوشم تکمیل شود وگرنه که مثل حاملگی کاذب است. غذایی که خورنده نداشته باشد، نقاشی که تو کمد بماند، کلماتی که خوانده نشوند، برنامه هایی که اجرا نشوند همه و همه اولش شادت می کنند ولی افسردگی بعدش بدتر است ، همین می شود که کم کم بی انگیزه می شوی ، که چی و برای چی ؟ کذایی به سراغت میایند و منفعل می شوی و به حداقل ها راضی ، دلمردگی همین است شاید....پ.ن: نقش آدم ها در ایجاد انگیزه آنقدر عجیب و خفیه است که هر روز که بیشتر در موردش مطالعه می کنم بیشتر شگفت زده می شوم، وقتی می بینم خیلی وقت ها دلیل خیلی ازانجام خیلی از کارها مانند کارهای خیر یا حتی شر و عدم تمایل به انجام کارهای شخصی ، و نادیده گرفتن مهمات امور خود، نبود مخاطب است حیران می مانم از این نیاز به توجه و مهرطلبی انسان. و سعی می کنم حواسم را بیشتر جمع کنم و قدردان آدم ها باشم و زحماتشان را ببینم، یا حداقل ببینمشان و این را به آنها ابراز کنم
۱۳٩۳/٩/۳ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز روز زیبایی بود، یک روز پاییزی تمام عیار، روز رقص برگها در آسمان، برگهایی که زندگی خود را تمام و کمال به انجام رسانده اند و حالا سبک بال و آزاد توی باد می چرخیدند. روز قشنگی بود بعد از مدتها دود و غبار و کدورت... روز قشنگی بودحتی با چشمان بارانی، حیف که کم توی برگ ها راه رفتم به اندازه چند قدم جلوی خانه هنرمندان و وقت نشد دل سیر توی طبیعت باشم. و باز هم به باد هایی فکر می کردم که باید بیاید تا تمام برگهای زرد دلم را بتکاند ...
۱۳٩۳/٩/٢ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی حرفی برای اینجا ندارم، یعنی ذهنم اینقدر از دنیای بیرون پر است که راهی برای دسترسی به درون نمانده و این یعنی دور شدن و عدم ارتباط با خود و این یعنی یک زنگ خطر.... زندگی مکانیکی بدون ارتباط با جان و درون و این یعنی زندگی بدون معنا
۱۳٩۳/٩/۱ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir