تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

نشد...

مهر هم تمام شد .

به سرعت برق و باد...

آنقدر سریع که نفهمیدم...

از این شوقی که مردم دارند برای استقبال محرم متنفرم.

برای سیاهپوش کردن شهر ...

روز آخر مهر است.

مهر در من خیلی وقت است که تمام شده...

۱۳٩۳/٧/۳٠ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خدایا، میشه لطفا برای فردا بلیط هواپیمای مشهد ارزان ارزان بفرستی و جمعه صبح هم بلیط برگشت ارزانتر؟ به اندازه دوتا زیارت؟ یا حتی یکی؟ خودت می دونی که حتی اگر اون مانتو را هم نمی خریدم بازم پولم به این سفر نمی رسید با این وضعیت بلیط ها و قیمتها و می دونی که چقدر احتیاج دارم که دوباره توی ریل بیفتم.
۱۳٩۳/٧/۳٠ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

سرم به کار خودم گرم بود، یادم نیست، یا ارسال پیامک بود یا حذف پیامک های تبلیغاتی و ذهنم درگیر هزار توی خیال ،.

راننده برای خودش خرف میزد ،

قبل ترش که مسافری نبود با من و بعد که مسافر دیگری آمد گوش کردن را سپردم به او،

گوشم اما ، آوا ها را می شنید و لحن ها را در میافت،

لحن تحقیر آمیزش را ،

لحن عصبیش را ،

لحن اینکه ثابت کند خودش از همه برتر است، و همه خرند،

ما خانم ها عادت داریم به این قمپز در کردن مردها،

دوستشان داشته باشیم با دهان باز نگاهشان می کنیم و می ستاییمشان،

نداشته باشیم نمی شنویمشان،

حداقل من اینطوری هستم.

وقتی بی هوا جلوی ماشین دیگری پیچید تا مهارتش را در رانندگی اثبات کند نگاه خشم آلودم به نگاه تایید طلب زیر چشمی اش افتاد و کل ماجرا دستم آمد،

سر چهار راه راننده ای از رانندگی اش شکایت کرد،

با متلک و تمسخر شروع کرد و بعد هم با قفل فرمان خارج شد،

نگاه نکردم چه شد،

کرایه را روی صندلیش گذاشتم و خارج شدم،

اون وسط صدایش را شنیدم که گفت: خانم بنشین الان واه میفتیم!

زیرلب فحشش می دادم ،

هرچه بد و بیراه بلد بودم نثارش کردم و پریدم توی ایستگاه مترو،

توی آن زیر زمین خنک ، نشستم و می لرزیدم،

، باید بایکی حرف می زدم ،

ترسیده بودم، احتیاج به یک نیروی حمایت گر داشتم ،

نیروی قویتر،

نیروی مردانه و نه از جنس حمایت زنانه ،

تند و تندمردهای دور و برم را مرور می کردم،

برادم در دسترس نبود،

دوستانم چه بگویم بهشان؟!

از دعوای یک راننده تاکسی ترسیده ام و انتظار حمایت دارم؟!

آرامتر شدم و با کلی بستنی و شکلات دست آخر سر کار رفتم.

راستش را بخواهید سخت ار از اینکه حمایت بخواهید و کسی را نداشته باشید تا حمایتتان کند این است که به آدم اشتباهی پناه ببرید.

کسی که شما را محکوم کند که چرا سوار این ماشین شدی یا با آژانس می رفتی ،

کم نیستند اینگونه مردان.

کسی که راهکار دهد که به پلیس زنگ می زدی .

باز هم کم نیستند که خنگ های خدا دعوای دوتا راننده تاکسی پلیس زنگ زدن نمی خواهد.

و یا کسی که بگوید جمع کن بابا مگه چی شده !!!

و هیچ کدام نمی فهمند وقتی زنی مثل من بهشان پناه برده یعنی خیلی مستاصل شده و خیلی درهم شکسته و فقط حمایت می خواهد که بگوید خیلی خوب ، تمام شد، دیوانه ای بود که از زندگی تو خارج شد و رفت و حالا من هستم و مراقب تو ام و یا هستم که هر وقت ترسیدی بهم پناه بیاری.

پ. ن: بی انصاف نباشم و بگویم که کسی که فکرش را هم نمی کردم برادرانه این نقش را پذیرفت و به حرف هایم گوش داد.و فقط گفت : مردک دیوانه بوده ، چه خوب که پیاده شدی

۱۳٩۳/٧/٢۸ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

با تمام قدردانی که نسبت به بهار و تابستان ارزشمند امسال داشتم ولی دیشب که سرمای پاییزی کم کم توی وجودم می نشست متوجه شدم انگار هرچه از آن طبع گرم فاصله می گیرم فصل های سرد هم برایم دلنشین تر می شود .شاید چون اینجوری می توانم نیاز بدنم را به خوراکی های گرم تامین کنم و دوباره طبعم را متعادل کنم و شاید چون هنوز سرمای زمستان را بیشتر از گرمای تابستان می توانم تحمل کنم و شاید چون دلم برای چپیدن زیر پتوی کنار شوفاژ و حس امنیتش تنگ شده
۱۳٩۳/٧/٢۸ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

ذهن است دیگر بازی های خودش را دارد.

سالهاست که نظریه پردازان مختلف روی این بازی ها کار کرده اند و سعی کرده اند قواعدش را در بیاورند.

از گشتالتی ها که می گویند ذهن سعی می کند جزئیات را به صورت کل یکپارچه ببیند تا دیگران

اما همین بازیها است که گاهی ما را به بیراهه می برد.

ذهن عادت به طبقه بندی دارد.

همه چیز را طبقه بندی می کند، موضوعات را، پدیده ها را ، آدم ها را.

تیپ ها از اینجا بوجود می آیند.

نویسنده ها خوب با این مقوله آشنا هستند و از آن بهره می گیرند.

تیپ دانشجو، تیپ هنرمند، تیپ بازاری، تیپ بچه مسلمان، تیپ زن خونه ....

یعنی گروهی از انسان ها که بواسطه فصل مشترکی خصوصیات و خلقیات مشترکشان زیاد است و بنابراین رفتارشان پیش بینی پذیر شده و می توان همه این گروه را مثل کتاب باز خواند.

غافل از اینکه این شاید در دهه های کمی قبل تر به خوبی جواب می داد ولی الان کمی موضوع پیچیده تر شده است.

سونامی اطلاعات همه پیش فرضها را بهم ریخته و در این دوران گذار تیپ ها نیز کمابیش عوض شده اند و حداقل به دسته های خردتری تقسیم شده اند.

و حتی به نظر من کم کم در حال انقراضند.

اما نتیجه حضور تیپ ها در اذهان چیست؟

قضاوت

قضاوت ثمره مستقیم تیپ سازی است که حرجی هم برآن نیست و جزء لاینفک ذهن است.

بد هم نیست تا زمانی که بد از آن استفاده نکنیم و فقط در حد طبقه بندی و پیشبینی رفتار باشد و ایجاد امنیت برای خودمان

ولی زمانی که بخواهیم فرد مقابل را تخطئه کنیم و او را ارزش گذاری کنیم و خصوصیات تیپیک به او بچسبانیم قضاوت می شود میوه شجره زقوم.

منکر این نیستم که آدم ها به واسطه قرار گرفتن در نقش مشترکی واکنش ها و رفتارهای مشابهی از خود بروز می دهند که نتیجه آن تیپ می شود ولی امروزه دیگر هیچ کس تک بعدی و تک نقشی نیست.

هیچ کس فقط زن خونه یا بازاری نیست.

هیچ کس فقط طلبه و یا دختر جلف نیست.

هیچ کس فقط مادر یا پزشک نیست.

یک زن خانه، دانشجو است، اهل مطالعه است، عضو جامعه های مجازی است، در جوامع محلی حضور فعال دارد و...

یک بازاری دیگر یک فرد شکم گنده پول پرست و خشکه مقدس و در عین حال چشم چران نیست. الان بازاری های ما تحصیل کرده و خوش برخورد و روشنفکر هستند و خیلی وقتها هم خیلی پول ندارند.

پ .ن: تمام اینها شاید به خاطر جوابی بود که به دلاویز توی این بخش دادم و حوصله نداشتم اون چند جمله را اینجا بگویم.

 

۱۳٩۳/٧/٢٦ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

صبح باران می آمد و من همچنان در خلسه حال خوب دیشب بودم. پشت در اتاق سمینار نشستم و سعی می کردم روی مباحث تمرکز کنم ولی از دیشب تا حالا انگار در سکرات میان دو دنیا بسر می برم، شیرینی لحظات آخر شب و نماز عشای خوبی را که خواندم چنان به جان خسته و گرسنه ام نشسته که دلم نمی خواهد از دستش دهم، هر. به هر حال از نماز عشای دیشب تا کنون انگار معلقم در فضا، در یک جای دیگری که اینجا نیست و دلم هم نمی خواهد دوباره برگردم، حتی همه چیزهایی که برایم تا دیروز همین زمان شورآفرین و هیجان انگیز بود رنگ باخته و به سختی خودم را در روزمرگی جای دادم. دلم همان دنیا را می خواهد، دنیایی با رنگ و بوی رمضان، با حس مکه و مدینه ، با روح حرم امام رضا ، دنیایی که پاک است و سبک و امن ، نمی خواهم برگردم انگار پروانه ای که بر بال نسیم سوار شد و رفت، صبح که بناچار سرکار رفتم سعی کردم حداقل برخورد را با آدم ها داشته باشم، هر چقدر هم می خواهم باور کنم که همه آدم ها خوب هستند و دوست داشتنی ولی باز هم دوستانی که از سنخ منند همنشینان محرم تری هستند و امنیت بیشتری دارم در کنارشان، بیشتر هم را می فهمیم و خیالم راحت است که دنیایم را می فهمند . برای حفظ این حس و حال باید سخت تلاش کنم، خیلی سخت، خیلی خیلی سخت
۱۳٩۳/٧/٢٥ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پورتال ها در بعضی از آیین ها به معنی دروازه هایی هستند که تو را از فضایی به فضایی متفاوت می برند، دروازه هایی که باگذر از آنها وارد دنیایی جدید و متفاوتی می شوی و دنیای قبلی را بالکل فراموش می کنی ، حضور بعضی از آدم ها هم همین نقش را در زندگی من بازی می کنند، آدم های بزرگ و خاصی که حتی چند دقیقه همصحبتی و یا یک در آغوش کشیدن ساده شان تو را از زندگی روزمره جدا می کند و به دنیایی می برد که یادت می آید که کی بودی و کجا داشتی می رفتی. آدم هایی که حضورشان توی زندگی باعث می شود قطار زندگیت دوباره روی ریل بیفتد و در مسیر قرار بگیری. و وقتی کنارشان هستی و حتی از آنها جدا می شوی زندگی قبلیت مثل یک لباس کثیف و کهنه بنظر می آید و دلت می خواهد سریع عوضش کنی. حیف که روز به روز نقش این آدم ها در زندگی هایمان کمرنگتر می شود و روز به روز توفیق حضورشان را بیشتر از دست می دهیم. امشب دوباره بعد از ماه ها که از رمضان گذشته بود دوباره زندگیم لطیف و معطر شد.
۱۳٩۳/٧/٢٤ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز یک دوست نازنین توی یک فضای دنج، این آیه سوره والضحی را یادآوری کرد: بزودی پروردگارت تورا عطا خواهد داد تا خوشنود شوی. یکهو دلم گرم شد، یکهو آسمان دلم آبی شد، شاد شدم یادم افتاد که راست می گوید وقتی سی سال پیش قصه های خوب برای بچه های خوب را می خواندم و به داستان نگین پادشاهی رسیدم که می خواست جمله ای روی آن حک کند و به " این هم بگذرد" رسید. با عقل کودکانه ام فکر کردم یعنی چی؟ همه می دانند که این هم می گذرد ولی سال ها بعد این را هم بهش اضافه کردم که می گذرد و به خون جگر می گذرد ولی باز هم سالها طول کشید تا به اینجایی که هستم برسم که می گذرد و جگرت خون می شود ولی دیگرمنبعی از عشق و امید را داری که بهش تکیه کنی و بدانی با همه سختگیری هایش لطیف و رئوف است و کارهایش روی حساب و کتاب خودش ، تو فقط باید کار خود را درست انجام دهی و سر ارزش هایت پایمردی کنی ...
۱۳٩۳/٧/٢٤ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کلا تخلیه چیز خوبیه ...

تخلیه هرچیزی که توی دلته ...

چه حرف باشه و با اشک و احساسات لطیف بیاد بیرون

و یا با خشم و فریاد بیاد بیرون...

چه ضایعات باشه و با فشار از معده و روده بزنه بیرون...

به هر حال آدم بعد از تخلیه چیزهای بدرد نخور توی دلش خیلی حس خوبی داره گرچه دیگران خیلی تاب تحمل  نتایج هیچ کدام را ندارند.

۱۳٩۳/٧/٢۳ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

سال اول بیست نفر بودیم همه سی ویک ساله، پنج تا متاهل که دوتاشون بچه داشتند و دو نفر که طلاق گرفته بودند و بقیه مجرد. دو سال بعد ده نفر متاهل بودند، پنج تاشون بچه داشتند سه تا دیگه هم طلاق گرفته بودند که با دوتای قبلی می شدند، پنج تا و دو سال بعدش پنج نفر مجرد بودیم و بقیه هم یامتاهل بودند و یا در شرف ازدواج و یا جدا شده و در حال جداشدن. امسال دو نفر مجرد بودیم، دو نفر متاهل، بقیه هم یا جداشده بودند و یا درگیر و دار طلاق و مهریه و حضانت بچه ها.
۱۳٩۳/٧/٢٢ | ٩:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1-تا عید غدیر که نه در حقیقت تا آخر مهر قراری با خدا داشتم که تا عید غدیر تمدیدش کردم.

و صد البته با همه تلاشی که جفتمون کردیم به نتیجه نرسیدخنده

اما فقط یک خورده کاری مانده و دیدار کسی که آنهم انجام شود این پرونده را می بندم و برمی گردم سر زندگیم.

اولین کار هم به احتمال زیاد خلاص شدن از شر گیسو ها خواهد بود که دیگر لازمشان ندارم و توی سرما فقط سرماخوردگی را برایم خواهند داشت و البته پول رنگ !!!

2- دیروز متوجه شدم که با تجربیاتی که در محل کار دارم می توانم یک وبلاگ بزنم برای آقایان به نام راهنمای چند همسری و یا چگونه چند زن را کنار هم خوشنود نگه دارید!

البته برای خودم هم تجربه غریبی بود ولی حیف که تابو است و می ترسم باعث آزار خیلی از خانم ها شوم با گفتن حقایقی درباره زنان.

ولی یک روز خواهم نوشت.

می گویند مکر زنانه ولی مدیریت مردانه را دست کم نگیرید.

3- زیباترین چیزی که این روزها دیدم یک گلابی بود که نمی دانم چرا قبل از اینکه زیباییش را ثبت کنم خوردمش!

4- چندتا از خوانندگان همزمان باهم دارن آرشیو را می خوانند و برای پست های قدیمی کامنت می گذارند، برایم جالب است که خیلی از نوشته را خودم یادم نیست و مجبورم باز کنم ببینم چی نوشته و بعد می گویم چه جالب!!!!

5- اونقدر سرد شده که نخواهی از زیر پتو بیایی بیرون و فقط باید یک کاری کنی که دلت گرم باشد تا زندگی را پیش ببری.

۱۳٩۳/٧/٢٢ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

راستش روز عیدی خیلی دلم نمی خواست روی خوشم را نشان دهم ولی طاقت نیاوردم !!

کامنت هم وطنی خونم را به جوش آورد که باعث شد بنویسم که مگر نه اینکه اینجا جایی برای نوشتن احساسات مازاد بر مصرف است؟!

به من پیشنهاد دادن با یه دختر 35 ساله ازدواج کنم، از وقتی نوشته های شما رو میخونم احساس میکنم وقتی دختر به این سن میرسه دیگه انگیزه وشوق زندگی نداره دارم دلسرد میشم از اون بنده خدا

هر چه بیشتر نظر این آقا را می خوانم بیشتر گیج می شوم.

اول اینکه به نظر می رسد خودش آن شاهزاده پسر ترگل ورگل بیست ساله ایست که برای نجات دختر 35 ساله دربند تجرد کمر همت بسته برای جنگ بآ اژدهای زندگی!

پسر جان نوشته های من، حتی زندگی من  و کل افکار من نیستند چه برسد به زندگی و افکار کس دیگر.

نوشته های من بخشی از احساساتی هستند که بیانشان باعث می شود از وجود من خارج شده و دغدغه ی من نباشند.

و لزوما مال کس دیگری نیستند که بخواهی معیار قرار دهی برای سنجش دیگری.

ولی برای نتیجه گیری در مورد افکار و رفتار دختران در این سن احتیاجی به خواندن نوشته های من نیست.

مسلم است که تو از دختر این سنی نباید انتظار رفتار دختران هجده ساله را داشته باشی ولی تجربه دوستانم در این سن و سال نشان داده که رفتار هیجانی دختران این سن اگرچه در ظاهر و ناخودآگاه نیست ولی در خلوت و ارادی برای همسرانشان بسیار هم به جا و کامل است و نمی توانی در مورد شور زندگی از ظاهر این افراد قضاوت کنی .

چون در این سن ترجیح می دهند با عقل جلو بیایند و احساسات را مهار کنند ولی بعد از ازدواج سد احساسات شکسته می شود و تمام آنچه این سالها محبوس مانده سیلابی می شود که شاید آن موقع تو طاقتش را نداشته باشی...

ولی باز هم می گویم مقایسه کردن من و نوشته های من  و متر دانستن من برای محک دیگری کاری بس اشتباه است که هرکس بنا بر پیش زمینه فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و معنوی شور زندگی خود و معنای زندگی خاصی برای خود دارد.

و مهمتر از همه اینکه این تو هستی که باید ببینی چقدر حضورت در ایجاد این شور و انگیزش موثر است.

اگر جوانتر از او هستی  که فکر می کنم اینطور باشد، پیشنهاد می کنم این کار را نکن چون هر چقدر مزایا و منافع ازدواج با او زیاد باشد باز هم حس قربانی شدن دست از سرت بر نمی دارد و رابطه مساوی نخواهید داشت.

ولی اگر از او بزرگتر هستی، مطمئن باش که همانقدر که خودت احساس نا امیدی و بن بست می کنی او نیز ممکن است این حس را داشته باشد ولی مطمئنا با حضور همراه و همدم وضع فرق خواهد کرد و شور زندگی در او بیشتر خواهد شد ولی نه با این دیدگاه ایثار و فداکاری...

و باز ختم کلام اینکه وبلاگ حکایت همان فیل در تاریکی است. با خواندن وبلاگ نمی توان درباره کل زندگی فرد، روحیاتش و حتی نگرشش قضاوت کرد چه برسد به اینکه آن را تعمیم داد و ازش تیپ ساخت.

۱۳٩۳/٧/٢۱ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

عید شد و من باز اشک ریختم، این عید هیچ وقت بدون چشم تر نمی گذرد چرا که جان من معنای کلماتی را که می شنود را می فهمد و من نه، عید شد و باز من دستم در دست دیگری بود برای محکم کردن پیمان خواهرانه مان و من به ده دست دیگری می اندیشیدم که در این ده سال گرفته بودم، ده دست دیگری که به جز دو نفرشان بقیه از محرم ترین محرمانند و امن ترین امنیت ها،عید شد و من باز عهد بستم بهترین ها را برای خواهرم بخواهم و بدون او حتی وارد بهشت نشوم،و او نیز، مسئولیت سنگینی است، این را در این ده سال فهمیدم، در سالهایی که خواهران بعضی دوستانم راه دیگری پیش گرفتند و مسیرشان عوض شد، سالهایی که باید بین حال بد خودت و خواهرت یکی را انتخاب می کردی، سالهایی که فاصله ها زیاد شد و بعدمکانی فرصت با هم بودن ها را گرفت،.اما دیشب برای تک تکشان پیغام فرستادم که همانطور که بعد منزل نبود در سفر روحانی، دل من نیز به مهرشان گرم است و گرم خواهد ماند گرچه خودم شرط خواهری را خوب بجا نیاوردم.
۱۳٩۳/٧/٢۱ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

شب عید است...

گفتند شاید امروز عید باشد، دور هم جمع شوید.

چه بی خبر، به قول دوستی عید غیر منتظره.

تا یک ساعت دیگر به بقیه می پیوندم تا تجدید عهد کنم با ایشان، در شهر ها و کشورهای دور و نزدیک.

حس می کنم باید بروم آماده شوم ، غسلی کنم و تجدید وضویی.

اما شرایط مهیا نیست و فایده ای هم ندارد.

دیروز اما روز خوبی بود.

روزی که لحظاتش را با دوستانی نزدیکتر از خواهرم گذراندم و زندگی کردم.

بودنشان برایم گنج بزرگیست.

کنارشان امنیت دارم.

کنارشان آرامش دارم.

کنارشان از سوز دل اشک می ریزم.

کنارشان از ته دل می خندم.

کنارشان شادم.

کنارشان امید دارم.

کنارشان فردا روشن است.

کنارشان من می توانم.

کنارشان رازی ندارم.

کنارشان رهایم.

کنارشان خودم هستم.

کنارشان من هستم.

۱۳٩۳/٧/٢٠ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

آن سالهای دور  وقتی ارمایل و گرمایل دو مرد پاک نهاد و پاک دین تصمیم گرفتند تا آنچه از دستشان بر می آید برای جنگ با بدی ها و شرارت ها بکنند، نتیجه اش این شد که به جای کشتن روزی دو جوان برومند برای غذای مارهای شیطانی ضحاک، خورشتی بسازند که بتوانند مغز گوسفند را با مغز انسان چنان ترکیب کنند که  تشخیص و تفکیک نتوانند داد . نتیجه اش آن شد که هر ماه سی جوان از مرگ نجات یافته و به سوی غرب روانه می شدند و اینان کسانی هستند که طایفه کردان را تشکیل داده اند.

و این نقلی است که فردوسی پاکزاد برایمان برجا گذاشته است.

و حالا سالهای دراز از آن روزگار گذشته است و کردها در چهار کشور ایران، عراق، ترکیه و سوریه تقسیم شده اند.

کردهایی که  در ایران همیشه برای بقیه قومیت ها مظهر مقاومت و قدرت بودند. کردهای کردستان، سنندج، کرمانشاهان و ....

و حالا بعد از دوسال مقاومت در برابر هجمه های دشمنان در سکوت عمدی خبرگذاری ها بالاخره جنگ با حکومت داعشی چنان بالا گرفت که اخبارش همه را مبهوت کرد.

کوبانی ها با یک میلیون جمعیت روزهای متمادی است که در کوچه های شهرشان با داعش می جنگند. زنان و دخترانشان غوغا کرده اند. دختران زیبارویی که به قول دوستی اگر در ینگه دنیا بودند مجلات مد دست از سرشان برنمی داشتند حالا نسته اند خشاب و پر می کنند و تیر می اندازند و حتی پیرزنانی که همسالانشان در اروپا دنبال گذراندن بازنشستگی در سواحل مدیترانه هستند پشت مسلسل نشسته اند و  مردانی را نشانه می روند که چیزی ندارم درباره شان بگویم.

عکس هایشان را نگاه می کنم. جوانند خیلی جوان..

چشم هایشان اما مصمم است.

نگاهشان عمیق...

خشم دارد و امید...

لبخند بر لب دارند..

خنده هایشان از ته دل است...

ندانی عکس ها در چه شرایطس گرفته شده فکر می کنی دخترانی سرخوشند که به پیک نیک رفته اند ولی اینها در میدان جنگند و برای وطنشان، ایمانشان و هویتشان می جنگند.

اینها همان هایی هستند که به کمک زنان ایزدی پناه گرفته در کوه ها رفته بودند...

همان ها که دیگری را در شرایط سخت فراموش نکرده بودند...

همان هایی که دولت ها و ابرقدرتها می خواهند فراموششان کنیم.

لبخند هایشان از لبخند های دختران در امان شهر من شادتر است چون آرمانی دارند که برایش می جنگند و امیدی...

نگاهشان در چشم هایشان عجیب تاثیرگذار است.

می گویند: کوبان را همین زنان نگاه داشته اند و این داعش را دیوانه کرده ...

داعشی ها مرگ را به دست زن مخالف تمام ایدئولوژی هایشان می دانند، اگر بدست زنی کشته شوند به بهشت نمی روند و شکست از این زنان برایشان ننگ است.

اگر این شیرزنان به چنگشان بیفتند به بدترین شکنجه ها می کشندش و به همین خاطر است که اینان تا آخرین توان می جنگند.

باز به لبخندهایشان نگاه می کنم و به زنانگی هایشان...

به گیسوان تابدارشان و لطافت پوستشان...

این ها فارغ از همه این خشونت ها زن هستند...

ولی به همه نشان دادند حب وطن اما زن و مرد نمی شناسد و شجاعت ، استقامت و اراده جنسیت ندارد.

 

۱۳٩۳/٧/۱۸ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

حالا دیگر پاییز تمام قد ابراز وجود کرد و من در پیاده روی های شبانه ام حضورش را کاملا حس می کنم. هنوز خبری از برگ ریزان نیست، اما به زودی درختان هم مثل باورش می کنند، مقاومت در برابر تغییر بی فایده است، باید همیشه آماده تغییر بود که این دنیا دار قرار نیست، این را دیگر خوب می دانم. به همین خاطر است که همیشه گفته اند سبکبال و سبکبار زندگی کن تا بتوانی راحت تن به تغییر دهی و از موقعیت قبلی کنده شوی ولی هر چقدر هم دور و برت را سبک کنی این دل لامصب همیشه بدجور پر است از وابستگی ها و دلبستگی ها، کنده نمی شود به این راحتی. من که پاییزم را با سبک کردن شروع کردم ولی شاید بد نباشد بعد از سبک کردن دور و برم به سبک کردن دلم هم بپردازم. بدجنسی های خفیه این روزها کم از لابلای درزهایش سرک نمی کشند. نیاز های متحقق نشده را باید راهکار بیابم و کمی بیشتر به خودم بپردازم
۱۳٩۳/٧/۱٧ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

داشتم فکر می کردم اگر مجبور شوم آدرس اینجا را عوض کنم ، چند تا ایمیل از خوانندگانم دارم؟
۱۳٩۳/٧/۱٦ | ٥:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اخبار سقوط کوبانی درست قبل از خواب بهم می رسد، تمام آنچه از وحشیگری های داعش خوانده ام جلوی چشمم می آید و حالا یک شهر دیگر و هزاران زن و بچه دیگر، تمام تنم می لرزد، به امنیتم فکر می کنم، نعمتی که بعد از سلامتی و یا به اندازه سلامتی از بزرگترین نعمتهای خداوند است، در نا امن ترین شهر دنیا زندگی می کنم، شهری که با یک باران تمام راه هایش قفل می شود چگونه در زمان بحران بزرگتر می تواند مدیریت شود و مفری داشته باشد، داستان تکراری گسل هایش، دیو دربند دماوندش،و ..... تنها کاری که از دستم بر می آید شکر نعمت امنیت است و دعا برای تمام بی پناهان
۱۳٩۳/٧/۱٦ | ٤:٥۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

گفت: تو واقعا می خواهی چکار کنی؟ این سوال را برای بار پنجاهم از من می پرسید و من باز هم جوابی برایش نداشتم. گفتم: واقعا نمی دانم. یک سری خرده هدف ها و کارهایی هست که همینجوری رویهم تلنبار شده و اینقدر مانده که دیگر حتی نمی دانم برای چه می خواستم انجامشان بدهم. گفت: اگر آزاد و رها بودی چکار می کردی؟ گفتم: نمی دانم شاید می رفتم یک جایی توی جنگل، توی دل طبیعت، لب اقیانوس، ولی می دانم که بعد از یک مدت احساس بیهودگی و بی مصرفی دمار از روزگارم درمیاورد، باید یک کار مفیدی هم بکنم، شاید نوشتن... شاید نقاشی!؟ شاید تحقیق. گفت: فکر نمی کنم اگر این بود تو هر روز یا هر هفته کوه و در و دشت بودی که نیستی پس این غایت آرزوی تو نیست. راست می گفت. انسان اگر عاشق باشد ، هر لحظه در طلب و جستجوی عشقش است ، و من طبیعت را دوست دارم ولی تلاشی هم برای با او بودن ندارم. گفت : توی این کارها که به عنوان کارهای دوست داشتنی و مفرح لیست کردی کدام واقعا مال دل خودت است و کدام دیکته از بیرن؟ باز هم نمی دانستم. به این فکر می کردم که چند درصد بقیه آدم ها می دانند چی می خواهند؟ من فقط می دانم چی نمی خواهم! ولی هنوز خواسته ام مشخص نیست، راهم مشخص نیست، علایقم مشخص نیست. یعنی واقعا بقیه می دانند؟
۱۳٩۳/٧/۱٥ | ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

راستش را بخواهید سه شبانه روز است بی وقفه با دوستانم سر داستان زنان ادیان مختلف و به خصوص داستان ساره و هاجر و تسلیم و مجاهدت و صبر و ایثار و.... بحث می کنیم. از طرف دیگر سر کار درگیر این هستم که به همکارانم بفهمانم که هدف بالابردن بهره وری است و کار ما ، به نوعی تیمی است و سیستم هرمی نیست که رئیس و مرئوسی باشد و بالا و پایینی و یکی بگوید و بقیه بشنوند و همچنین اعتماد و همدلی شرط اول پیشبرد کار است، و بعد هنوز در خلسه دعای عرفه هستم و نور ماه و سکوت کوهستان.... اما مغزم دیگر کشش اینهمه چالش های پیچیده را ندارد. و بدتر از آن این وسط کتاب پس از تاریکی موراکامی را خواندم و تنهایی پرهیاهو را که هرکدام برای درگیر کردن مخ به مدت یک هفته کافی بودند! نمی دانم چرا این بلا را سر خودم آوردم، الان تنها چیزی که می توانم انجام دهم خواندن کتاب قصه های من و بابام است ولاغیر! و شاید دیدن کارتون پلنگ صورتی
۱۳٩۳/٧/۱٤ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به بهانه عید قربان و مسلخ اسماعیل، برآن شدم تا از هاجر بیشتر بدانم، و چقدر کم بود اطلاعات، کلا اگر از قسمت بت شکنی و گلستان شدن آتش بر ابراهیم بگذریم، این پیامبر برایم معمایی حل ناشدنی است، رفتارش با همسرانش را درک نمی کنم، وقتی غم ساره را از باردار شدن هاجر می بیند، خدا به او امر می کند هاجر را از خانه دور کند تا ساره غصه نخورد. به ساره حق می دهم و درکش می کنم. زنی که دیگر زیبایی و جوانی ندارد و حال کنیزش جایش را گرفته و دیگر توجه شوهرش را ندارد و خدا چه خوب دلش را بدست می آورد. حس می کنم دل صاف و ساده ای داشته است. از آن طرف هاجر را یکه و تنها ول می کند وسط بیابان با یک نوزاد کوچک. حتی پیاده هم نمی شود. قول داده است به ساره. بهش حق می دهم مرد است و قول. ولی خدای من!!! بیابان ؟ زن تازه زایمان کرده !!! بعد از اینهمه مسافت سفر ؟! و بعد هم تسلیم هاجر. حقا که جایش باید در صدر بهشت باشد. کدام زنی چنین چیزی را می پذیرد؟ زنان الان که دست کم چهارتا لیچار بار شوهرشان می کردند اگر نمی کشتندش. و بعد هم سعی نفس گیر صفا و مروه. در آن بیابان و آفتاب سوزان حجاز . همراه با دل نگرانی برای نوزادی که به تنهایی رهاشده در شنهای داغ بی پناه و در آسیب حیوانات. چه کشیده ای زن. زمزم می جوشد. بر می گردد، آب را می بندد، می گویند اگر نمی بست شاید به جای چشمه رودی شده بود و همین است که نباید نعمت ها را محدود کرد و باید رها کرد و بخشید. سه روز بعد ابراهیم بر می گردد، هنوز سواره، بر سر عهد خود با ساره است. زمزم قبیله های اطراف را به خود کشیده و دیگر هاجر تنها نیست. بر می گردد به سوی ساره. همیشه از این آیه خوشم می آمد، جایی که فرشتگان به ابراهیم و زنش مژده فرزندی را می دهند و ساره می گوید، من چگونه فرزندی خواهم داشت در صورتیکه زنی پیر هستم؟ اسحاق بدنیا می آید. هنوز ابراهیم هنگام دیدار از هاجر اجازه ندارد از اسب پیاده شود. یعنی هنوز عهدش با ساره پا برجاست. و داستان قربانی کردن اسماعیل داستانی که برای هیچ انسانی قابل درک نیست، فرزند کشی؟ هرچقدر هم بگوییم پیامبر است و وحی شده و.... فقط باید به جشم همان اسطوره و نماد نگاهش کرد ولا غیر. اینجوری وفای ابراهیم به ساره هم همان اسطوره می شود و نماد وگرنه کدام مرد است که به زن اولش اینگونه متعهد بماند؟ باز هم هاجر است و دردی عظیم، شوهرت، پاره تنت را که با خون دل بزرگ کرده ای به مسلخ برده، بی خبر از تو، نمی دانم هاجر چگونه این حکایت را شنید؟ روایت است که شیطان خبرش را برایش برد. بعید هم نیست، و چه کرد را نمی دانم. اسماعیل سیزده ساله اما، گفت پیراهنم را دربیاور تا مادرم غصه نخورد. دلی برای مادرت مانده پسرکم؟ چه شاد است امشب هاجر، دیدن دوباره پسرش و در آغوش کشیدنش. هرچقدر هم بخواهم تصور کنم او ابر انسان است ولی ته تهش برایم زنی است درد کشیده که چاره ای جز تسلیم نداشته. و فکر می کنم تمام روز عید قربان یک طرف ولی هاجر تمام امشب را تا به صبح چشم دوخته به صورت پسرش و لبخند زده است. ساره و هاجر را ستایش می کنم، هردو را ،یکی را به خاطر سادگی و خلوص دلش، یکی را به خاطر تنهایی و شکستگی دلش، زنهایی که در سایه زندگی ابراهیم خلیل خود سایه ساری هستند برای تامل ما زنها
۱۳٩۳/٧/۱۳ | ٩:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هدیه ام را مشخص کردم، گیرنده اش را هم... خانه ام تمیز و مرتب است، خودم هم... اینبار برای حضور فرشتگان آمادگی دارم. عطر زده و آراسته... که شنیده ام بوی خوش دوست دارند. صبح یک شادی کوچک در دلم جان گرفت، باید انیمیشن را هرچه زودتر یاد بگیرم، احساساتم دیگر نه در قالب کلمات می گنجند و نه در نقش ها و خطها، برای تشریکشان و وصفشان باید نمایششان بدهم، وگرنه ناتوانم از بیانشان، این شعله سبز و صورتی و زرد شادی که از اعماق دلم جوشید و لبخند بر لبم نشاند را دلم می خواهد با دیگران شریک شوم، هرچند کسری از ثانیه بیشتر عمر نداشت ولی نوید بخش یک روز خوب بود. یک روز عید. عیدی با رنگ و بوی همه عیدهای کودکیها. فکر می کنم روز به روز بیشتر از آن والد بزرگ فاصله می گیرم و به کودک درونم نزدیک می شوم، بکن و نکنهای ذهنیم کمتر شده و بیشتر در لحظه هستم. لذت های بودنم بیشتر از داشتن هایم شده است.خوب و بدش را نمی دانم . سی و چند سال با والد بزرگ دیکتاتور زندگی کردم و ترسان از اشتباه و خطا و سرشار از عذاب و سرزنش های درونی، حالا با یاد آوری حال روز چنین روزهایی در سال گذشته شادی های کوچک را قدر می دانم و بودن حس هایم را شکر می گذارم و رهایشان می کنم. دیگر به خاطر دوست داشتن خودم را سرزنش نمی کنم، به خاطر خشم از خودم بدم نمیاید، به خاطر ترس سعی می کنم فرار نکنم، البته سعی می کنم!!! و شادی را با آغوش باز می پذیرم و عذاب وجدان نمی گیرم که چرا شادم. بدجنسی هایم را می بینم، حسادت هایم را، تنبلی ها و مهرطلبی ها را و سعی می کنم نیازهایم را بشناسم، سعی می کنم واقع بین باشم، خودم را دوست داشته باشم و نخواهم نظرم را تحمیل کنم، سلطه جوییم را هدایت کنم.بهای تصمیم هایم را بپردازم. واقع بین باشم. و سعی کنم دوست بدارم
۱۳٩۳/٧/۱۳ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دو قدم اونورتر، بعد از آخرین خونه یکهو همه جا ساکت میشه ، انگار نه انگار که از یک پیچ که بگذری سر و صدا و هیاهوی شهر امانت را می برد، سکوتآنقدر خالص است که نفست بند می آید ، نه حتی صدای پرنده ای، و نسیم پاییزی، مثل همان بود که بالای جبل الرحمه میامد. آفتاب هم بود و آسمان . چند درخت گردو ، شاتوت و توت سفید. و سکوت . عرفه امسال متفاوت ترین بود بعد از سالها، متن را که می خواند معنیش را من می خواندم، و همین شد که کلمات دعا بر جانم نشست. همانطور که می گویند تا راهی را خودت نروی یاد نمی گیری، انگار تا دعا را اینگونه نمی خواندم لمسش نمی کردم. تمام این سالها دلم هوای چنین دعایی را داشت. امروز برای من روز عجیبی بود، اتفاقهای عجیب تری هم داشت، آدم های قریبی را شناختم و دلم از غریبی خودم گرفت.
۱۳٩۳/٧/۱٢ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اینکه توی تاریکی سحر روز عرفه با چشم های خواب آلود از بین کلی تسبیح یکی را بیرو بکشی و بعد ببینی دقیقا همونی است که دم جبل الرجمه خریدی، را نمی تونی تصادفی بگیری!
۱۳٩۳/٧/۱٢ | ٦:۳٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بهش می گویم در راستای بالا بردن ایمان، تلاشم را گذاشته بودم بر ایمان به خود، ولی خدا خواست و با ازدواج جرج کلونی ایمان به جهانم زیاد شد!!! همسرش هم سن و سالهای ماست و خصوصیات مشابهی هم داریم در بعضی جهات، می توانست با من ازدواج کند ولی هیچ وقت به مخیله ام هم خطور نمی کرد که ممکن بود چنین انتخابی داشته باشد! می خندد و می گوید خوب پس بهتر است کمی بیشتر از مخیله ات کار بکشی و اطلاعات عمومیت را هم بیشتر کنی تا انسانهای بهتری را از سلبریتی های هالیوودی جذب کنی !! چه می شود کرد ولی خوب جرج همیشه برایم جذاب بود و می توانست انتخاب بهتری هم داشته باشد! انتخابی مثل من!! بماند که در آن صورت یک جورایی می بردمش توغار تا با او زندگی کنم!!
۱۳٩۳/٧/۱۱ | ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

فردا روز عرفه است و پس فردا عید قربان.

هنوز برای قربانی عید قربان تصمیم نگرفته ام.

چیزی که خیلی دوست دارم را هدیه دهم و تجربه نشان داده که اگر چنین نکنم دیر یا زود آن چیز را از دست خواهم داد.

مثل بن سای افرای نازنینم...

سپید گفت دلش خلوت می خواهد.

منهم دلم خلوت می خواهد اما نه خلوت شهر

دلم خلوت طبیعت را می خواهد

بی کران آسمان

یک جایی که خدا نزدیک تر باشد...

خدا داشته باشد...

تهران خدا ندارد.

خدایش پشت لایه ای از غبار و ابر سیاه گم شده...

باید آنقدر کار خوب کنی تا بتوانی روزنه ای باز کنی به آن سوی سیاهی ها...

و من منفعل تر از آنم...

روز عرفه...

دعای عرفه که می گویند از عجیب ترین دعاهاست

و من به نسیمی که در بالای جبل الرحمه می وزید فکر می کنم.

به بیابان بیکران پیش رو

به کوهی که بیشمار انسان و هزاران پیامبر قدم بر آن گذاشته بودند.

به جایی که آدم به حوا رسید.

جایی که گناهانش بخشوده شد.

دلم آن نسیم بالای جبل الرحمه را می خواهد که در تنم بپیچد .

۱۳٩۳/٧/۱۱ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیر شده بود، باید قبل از جلسه یک فایل را از سیستم شرکت بر می داشتم، پشت چراغ قرمز توی آینه نگاهم به ابروهای نامرتبم افتاد که بدجوری تو ذوق می زد. چرا یادم رفته بود این ها را بردارم؟ منکه هر روز صبح موچین بدست تو خونه می گردم؟ توی کیفم را هم نگاه کردم و خبری از موچین نبود! اولین داروخانه ایستادم و ارزانترین موچین را خریدم به امید اینکه تو ترافیک و پشت بقیه چراغ قرمزها از شرشان خلاص شوم و از شانسم همه چراغها سبز بود و همه راه ها روان! توی شرکت اما، خبر دادند جلسه را دوساعتی عقب انداخته اند. کاری نداشتم جز ابرو برداشتن. ابرو ها که مرتب شد تازه سر ذوق آمدم و به شوق لباس رسمی و کفش پاشنه بلند و شال ابریشمی ، آرایشم را تکمیل کردم، همکارخوش ذوقی به کمکم آمد و من بی هنر را نجات داد و نتیجه را دوست داشتم . به او گفتم که خوب الان یکی بپرسد انگیزه ات چیست چه جوابی بدهم ؟ همکاران خودمان که هیچ، افراد شرکت مقابل را هم که فکرش را نکن! می ماند در طول مسیر که آنهم با توجه به حضور این دو شاخ شمشاد همراه منتفی است. پس بد نیست که یک آینه ببرم و در طول جلسه هروقت حوصله ام سر رفت خودم را نگاه کنم و کمی قربان خودم بروم! اما حیف که جلسه ایست که کار من باید ارایه شود و فرصتی ندارم. به هر حال جلسه که تمام شد. به خانه بر گشتم. برای خودم می چرخم و کناب می خوانم و می نویسم و هر ازچندگاهی به آینه نگاه می کنم و از این چهره ای که سال تا سال آرایش به خود نمی بیند و حالا با ذره ای وقت اینهمه تغییر کرده است لذت می برم. لذتی زنانه است. خوشحالم که می توانم خودم از صورتم لذت ببرم، گرچه لذت یک زن از زیباییش در نگاه مردش نهفته است ولی همین که خود در آینه ام را زیبا می بینم یعنی خودم را دوست دارم و با آن در صلح هستم. نگاه ستایشگرش را می خواستم و نداد، ندارد که بدهد. زیبایی زنانه برای او چیزی است همچون میز و صندلی ، وجود دارد و می تواند نباشد، و من دیگر حداقل سعی می کنم محتاج نگاه او نباشم. اما این چهره ام را دوست دارم، همانطور که جهره بی آرایش و کم آرایشم را دوست دارم. حداقل اوضاعم از این بابت خوب است. نه به عمل دماغ فکر می کنم و نه بوتاکس لب و گونه! ولی بد نیست کمی بیشتر یاد بگیرم خط چشم هایم را صاف بکشم!حیف که باید صورتم را بشورم قبل از خواب
۱۳٩۳/٧/۱٠ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دوتا زن توی متروی شلوغ دم غروب، که همه مثل کنسرو ساردین بهم چسبیده بودند دعواشون شده بود، ، اولش جملاتشون اینقدر فانتزی بود که کلی تحلیلش طول می کشید، مثلا اینکه زدی تو صورت من؟ و اینکه توی فضایی که دستت را تو دماغ خوت هم نمی تونی بکنی چه جوری تونسته دستش را بیاره بالا بچرخونه و بزنه تو صورت یارو !! یک کمی جالب بود. بعد یک خورده جیغ و شیون و یکهو کانال عوض شد و از سلیطه گری های دم خونه رفتند به سمت کلمات قصار خانم رییس های دهه پنجاه، البته بماند که بیشتر یکی می گفت و اون یکی فقط هر از چند گاه یک خفه شویی نثارش می کرد. حالا تو اون شلوغی و گرما، و قطاری که همه توی هم چپیده اند اینها هم صداشون را انداخته اند سرشون و شده اند سوژه ملت. و همه که تا چند دقیقه پیش غلغله حرفهاشون غوغا می کرد خفه خون گرفته بودند برای دنبال کردن کلمات بی بدیل این بانوان، و من نمی فهمیدم چرا هیچ کس از هم جداشون نمی کنه، گیر کرده بودم بین چند تا از این نسل جدید رشیده، که مثل دیوار خوب استتارم کرده بودند و محروم از هر ماجرایی. بگذریم. حکایت تا آنجا رسید که کلمات تبدیل شد به نسبتهای انچنانی شغل های شریف. زنی که مدعی بود کتک خورده می گفت حامله است و اگر بچه اش طوری شود پدر این جن... خانم را در میاورد! و من فکر می کردم یعنی چند ماهش است؟ که توانسته مترو سوار شود؟ یک تخته اش و یا بیشتر کم باید باشد که چنین خبطی کرده! و حالا چکار می خواهد بکند، این دخترک را تا روز زایمانش کت بسته نگه دارد تا ببیند بچه سالم است یا نه؟ بعد تصمیمش عوض شدو گفت که به شوهرش می گوید پدرش را در بیاورد و کو..ش بگذارد!!! بعد من از سخاوتش در شگفت ماندم و از استفاده ابزاری از شوهرش! لامصب چه کارهایی از شوهرش می کشید. بعد می گویند چرا مردها اینقدر هرز می پرند! کمی بعد تر دومرتبه هوارش رفت بالا که دختره ی عوضی لا..ی می ندارمت لا دست شوهرم تا اونقدر ب ..تت تا جونت دراد!!! چند تا دختر خوش قد و بالای دور و برم که از خنده سرخ و سفید شده بودند. یکیشون گفت الان تهدید کرد یا تشویق؟ خلاصه تو همین حرف و حدیثها دخترک ریزه میزه ای را که مثل گنجشک می لرزید به ته واگن فرستاددکه گویا همان متهم ردیف یک بود، نشاندیمش و هنوز از آنسر تهدیدهای شاخدار می رسید وازکرامات شوهرشان پرده برداری می کردند. کمی بعد تر دخترک دیگری هم که دوست این یکی بود و در نقش متهم ردیف دو بود به ما رسید و معلوم شد بی هوا دستشان به صورت خانم باردار خورده و هرچه هم خواسته اند معذرت خواهی کنند نتیجه نداده ولی وقتی او شروع کرده اینها هم جوابش را داده اند و او جری تر شده است. علی ایا حال ایستگاه بعد پیاده شدند و اما اینها از این واگن و آنها از آن واگن و شاهدان عینی می گفتند جنگ در ایستگاه شدت گرفت و کار به مداخله مردان کشید. پ ن. درست است که نوشته من ته مایه طنز داشت ولی افسوس که عین حقیقت بود و حکایتی واقعی از فشار زندگی روزمره مردم شهرم و فرهنگی که روز به روز بیشتر به قهقرا می رود
۱۳٩۳/٧/۱٠ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دلم یک گپ و گفت فارغ از مشکلات می خواهد، یک گپ و گفت پایزی توی یک کافه باصفا و یا حتی گشت و گذاری توی محله های اصیل، دوستانم درگیر مشکلات پیچیده ای هستند که این روزها همراهیمان بیشتر از جنس همدردی و دلداری دادنست تا گپ و گفت بی دغدغه، احتیاج دارم به باد و آفتاب و پاییزی ، احتیاج دارم به صفای طبیعت و گرمای دوستی ، نیاز به حضوری دارم که در کنارش ذهنم درگیر نشود، آرام بگیرم و از این تلاطم روزمره خلاص شوم، نیاز به فضایی دارم برای ته نشین شدن تمام این غبارهای ذهنی ، یک پیاده روی توی کوچه پس کوچه های لاله زار و حافظ ، یا کوچه باغهای تجریش و دزاشیب . یا ولو شدن تو افتاب پاییزی یکی ازین کافه های سرباز شهربا همه خوراکی های بدمزه شون. و یا یکی بود که میامد منو می برد یک سفر کوتاههمین دور و بر، حتی کاشان، حتی ... یک جای دیگر ، طبیعت خونم افت کرده و باید بهش رسیدگی کنم و همینطور آرامشم
۱۳٩۳/٧/٩ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

با خودم شرط و پی کرده بودم، که اولین اصل حفظ تعادل تو زندگیم باشه ولی توی این نه روز که نبود، باز هم هرشب ساعت ده آمدم خانه و توی شرکت همچین غرق کار شدم که یادم می رفت زندگی دیگری هم دارم، این خاصیت مسخ کنندگی را خوب می دانستم و فکر می کردم توان مقابله با آن را پیدا کرده ام ولی اینجوری نشد. و حالا بعد از ده روز باید چاره ای کنم. اگر این انرژی را برای بروژه کاری ناتمام خودم می گذاشتم تابه حال به ثمر نشسته بود. ولی اینکار را نکردم، نه از روی قصد که به خاطر گره های ذهنی ، حالا باید وقتی را که اضافه توی شرکت هستم را به کارهای خودم اختصاص بدهم، ، من برای این ساعات اضافه پولی دریافت نمی کنم و کارهایم هم در همان راستا است می توانم با کمی تغییر در هم ادغامش کنم ، شاید به نتیجه بهتری برسم ده روز آینده را اینگونه امتحان می کنم.
۱۳٩۳/٧/٩ | ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چند وقتی هست ، بیشتر از یک ماه، حس می کنم ذهنم خشک شده، علی رغم حجم زیاد اطلاعات ورودی، باز هم هیچ واکنشی نشان نمی دهد، تبدیل به یک گیرنده شده و حتی نمی دانم جقدرش را ذخیره می کنددر مورد روزمرگی و کارهای عادی مثل قبل است، اما دیگر ذهنم به چالش کشیده نمی شود، دیکر درگیر کشف رازهای این دنیا و خودم نیست، دیگر از هیچ چیز درس نمی گیرد و این یعنی برهوت، به قول استادی یبوست فکری! اما امروز صبح مطلبی خواندم در مورد نهنگها، چیزی که همیشه می دانستم، اینکه آنها ابشش ندارند و باید هر از چندگاه به طور منظم برای تنفس به سطح آب بیایند، یعنی برای زنده ماندن باید کار و زندگیشان را ول کنند و بالا بیایند تا نفس بکشند، و اینکه ما نهنگ نیستیم ولی برای زنده ماندن ، باید بالاتر برویم تا نفس بکشیم. بالاتر از روزمرگی هایمان، حالا هرچقدر هم این روزمرگی ها پیچیده و مهم باشند ولی باز هم زندگیمان مهم تر است و تازه آن بالا آفتاب است، نور هست و هرای تازه.... باید سطح آب زندگی هایمان را کشف کنیم، جایی که توش می توانیم نفس بکشیم و تازه شویم. پ. ن: متوجه شدم دلیل این خشکی ذهن کتاب نخواندن است، اینترنت با اینکه منبع غنی اطلاعات است ولی برای من جای کتاب را نمی گیرد. کلمات روی کاغذند که نرونهایم را تحریک می کنند و به شور می اندازند و مغزم فعال می شود.
۱۳٩۳/٧/٧ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیروز نماز ظهر و عصر قضا شد چون از ساعت ١١ تا ٧ جایی بودم که پنجره و ساعت نداشت و من اینقدر درگیر کار بودم که متوجه گذشت زمان نشدم، و وقتی با سردرد و حال و روز خراب کارم تمام شد و دیدم شب شده واقعا شوکه شدم، از ان بدتر این بود که وقتی رسیدم خانه آنقدر حالم بد بود که باز فقط توانستم دست و رویم را بشورم و وضو بگیرم و بخوابم تا چهار و نیم صبح!!! و حالا کلا هیچ جوابی برای خدا ندارم!!! و نمی دانم کجا قایم شوم از شرمندگی و نمی دانم چه باید بکنم تا اولویت هایم یادم بماند. می دانم که قرارم با خدا این نبود، حداقل نماز را شوخی نداشتیم، شاید دلش از جای دیگری پر است که این در را بسته است، شاید هم زنگ خطری بود برای من ، باید بیشتر حواسم به برنامه های شخصیم باشد، چون من عادت دارم ذوب در کار شوم و این خیلی بد است.
۱۳٩۳/٧/٧ | ٦:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی برای دیدارهای دوستانه و غیر رسمی و یا سرزده به خانه دوستی می روم و می بینم خانم خانه ، پیراهن و یا دامن پوشیده است حس خوشایندی پیدا می کنم. جالب است که سالهای زیادی است که در خانواده ما ( نه فقط خانواده کوچک بلکه خانواده گسترده که شامل خاله و عمه و زاد و رودشان هم می شود) کمتر زنی به عنوان لباس خانه از پیراهن یا دامن استفاده می کند و تنها زنهای خیلی مسن هستند که پیراهن های گشاد می پوشند ولاغیر. وگرنه بقیه در زمستان بلوز و شلوار و در تابستان هم به فراخور حاضران در خانه تاپ و شلوارک و یا همان بلوز و شلوار را می پوشند. با دیدن دوستانم در پیراهن های خانگی زنانه حس خوب زنانه ای بهم دست داد و فکر کردم شاید بد نباشد تا تغییری در سبک لباس پوشیدنم ایجاد کنم. در طی عملیات خطیر خانه تکانی متوجه نکته عمیقتری شدم که من نه تنها در میان لباس های خانه ام ، خبری از دامن و پیراهن نیست ، بلکه لباس های رسمی هم یک یا دو پیراهن بیشتر ندارم و کلا بلوز و شلوار است که حرف اول را می زند. البته به نظرم نقش لباس خانه در ایجاد حس خوب زنانه بیشتر از لباس میهمانی است و باید به آن فکر کنم ولی از طرف دیگر کلا هیچ وقت به دامن پوشیدن عادت نکردم و راحت نیستم و لباس خانه قاعدتا باید لباس راحتی باشد تا حس خوبی بدهد، به هر حال باید بیشتر بهش فکر کنم، فعلا شش ماه پاییز و زمستان را وقت دارم.
۱۳٩۳/٧/٥ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نتیجه خانه تکانی پاییزه، پنج کارتن موزی پر کتاب و هفت کارتن موزی پر مجله و کاغذ و یک کیسه لباس و کفش بود که صف کشیده اند تا از خانه خارج شوند، این وسط تکلیفم با بعضی چیزها روشن نیست، مثل یک جعبه پر از نوار، یک سبستم کامپیوتر پنتیوم۵ و یک پرینترو اسکنری که از کار افتاده اند، بعضی ها می گویند به جز پرینتر که به احتمال نود درصد کاملا مرده است بقیه کار می کنند ولی از مد افتاده اند، و البته در کنار اینها یک ماشین تایپ قدیمی مال چهل سال پیش و یک ماشین بافت پارچه دستی هم هست، که من دلم می خواهد از شرشان خلاص شوم و می دانم یکجایی گره از کار کسی باز می کنند، به همین خاطر دلم نمی آید درسته دم در بگذارمشان، .... ولی باز خوشحالم که تاجایی که می شد بارم را سبک کردم، وقتی جزوه یا کتابی را نگاه می کردم و برای نگاه داشتن یا ردکردنش دودل بودم به خودم اولتیماتوم می دادم که اگر تا عید دوباره این کتاب را خواندی ، خواندی وگرنه توی خانه تکانی عید برای مشهد ارسال می شود. و خوب در جنم خودم نمی دیدم که بخواهم دوباره آن کتاب را بخوانم ولی خیلی کتاب های دیگر هم بود که با نگاهی اجمالی یادم افتاد که چقدر مفید بودند و چقدر الان بدردم می خورند. به هرحال دلم می خواهد تا جایی که بتوانم سبک تر زندگی کنم. عید قربان هم نزدیک است ، باید به فکر قربانی باشم، چه چیز عزیزی دارم که می توانم ببخشمش؟
۱۳٩۳/٧/٤ | ٧:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از هفته قبل پروژه خانه تکانی و حذف شروع شده، نتیجه اش سه کارتن کتاب است که سالها لایشان باز نشده است . قرار است بفرستم مشهد برای دوستم که روی پروژه ساخت کتابخانه برای روستاهای محروم خراسان فعالیت جدی می کند، ولی هنوز یک قفسه دیگر از گذشته ها مانده که باید پاکسازی شود، ته این قفسه ده سررسید از سال هفتاد تا هستاد کنارهم غنوده اند و کلی دست نوشته هایی که نمی دانم چرا نگهشان داشته ام، البته راستش را بخواهید می دانم، من خاطرات نویسی را زمانی شروع کردم که یک سررسید خاطرات پیداکردم و شبها و روزها زندگی او را تکه تکه از لابلای خاطراتش بهم وصل می کردم و شکل می دادم، رویا می بافتمو بعد تصمیم گرفتم خودم هم بنویسم تا اگر روزی من مردم کسی این خاطرات را بخواند و من در ذهنش جاودان شوم، میل به جاودانگی عجب میل غریبی است، از عمیق ترین غرایز بشر است و سخت جهت دهنده و انگیزه بخش. به هرحال نوشتن خاطرات با انگیزه جاودان شدن در ذهن دیگری آغاز شد و به سنگ صبور و مرحم دل ختم شد و سالها بعد با ظهور جامعه مجازی دیگر احتیاجی نبود منتظر شوم تا بمیرم و دفتر خاطراتم را کسی ولو از میان زباله ها پیدا کند و جملاتم را بخواند و زندگیم را تصور کند. همین الان همه کلی تصور درست و غلط داریم از هم در این دنیا و چه بخواهیم و چه نخواهیم جاودان شده ایم در زوایای پنهان روح آدم های ناشناس و شاید این سطور بمانند خط نوشته های تخت جمشید روزگاری کدگشایی شود توسط آیندگانی که این تکنولوژی ها برایشان پیش پا افتاده و خنده دار باشد و حداقل سبک زندگی من نوعی دستشان بیاید
۱۳٩۳/٧/٤ | ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کودک درون زده بالا...

درست جایی که همه دارند ادای بزرگ ها را در میاورند...

اداهاشون برام بانمکه...

بعضی وقتها هم مسخره است...

خوب منهم به نظر اونها خجسته ام...

خیلی در قید و بند این نیستم اونها چی فکر می کنند...

نه! راستش والد درونم شبها چوبش را بر می دارد و غر و لند می کند.

ولی برایم اهمیت ندارد. یعنی خیلی اهمیت ندارد.

دغدغه من آنجا چیز دیگری است.

بعد از خود کار سازمان که حکم فرزندم را دارد....

من برای این آنجا را انتخاب کرده ام که شاد باشم.

آنجا برای من حکم تفرجگاه را دارد و نه محل کار...

همه از من ده سالی کوچکترند.

گاهی می گویم شاید با این شیوه از من حساب نبرند.

ولی مهم نیست.

مدیر قبلی با کفش پاشنه بلند و کت و دامن سرکار می آمد و من با شلوار جین و مانتوی کوتاه...

البته پاشنه بلند و روسری رسمی را هم باخودم می برم برای روز مبادا.

ترجیح می دهم خودم باشم.

مدیریت من در شیوه عملکرد من است.

و همین است که اینهمه اصرار داشتند که اینکار را قبول کنم.

مشکل فقط حضور مدیر بلاتکلیف قبلی است که تقریبا همه کارهایش بین دیگران تخس شده و واکنش های ناخودآگاهش را درک می کنم.

و مسلما هیچ رقمه من را هضم نمی کند.

گرچه تا هفته قبل در سمت مشاور ارشد سازمان کلی هم دوستم داشت.

از یک طرف نمی خواهم زحماتش بر هدر برود و دوست دارم کارش را دنبال کنم و ادامه دهم ولی از طرف دیگر نمی توانم در شرایط بحرانی سازمان خیلی هم منتظر شوم تا او تصمیم  بگیرد کارهایش راتحویل دهد.

فعلا که کودک درون سرخوش است و برای خودش می تازاند.

آواز می خواند و برنامه ریزی می کند و کار می کند.

سیستم گور باباش را هم فعال کرده و تا جایی که ضرر نداشته باشد صبر می کند.

لبخند های الکی و " چه خوب که هستی" های مصلحتی و ... را هم می بیند و میشنود و بایگانی می کند و هرکار هم می کنم دور نمی ریزد.

مشکل اینجاست که مدیر قبلی دست پرورده خودم بود.

خودم تعلیمش دادم و بیشترین حمایت را از او کردم تا شاید کاری از پیش ببرد ولی بارش زیاد بود و غرورش زیاد تر.

من رفته ام تا بارش را کمتر کنم.

غرورش را در جای مناسب تر به کار گیرم که طبیعی است درک نکند، در آن جایگاه حس بهتری خواهد داشت .

توی یک سیستم کوچک زیر ده نفر اینهمه حرف و حدیث...

واکنش هایش را می فهمم.

خودم هم کم نداشته ام و ندارم ولی سعی می کنم نداشته باشم ...

اما به قول مارین سورسکو

دلم به حال پروانه ها می سوزد
وقتی چراغ را خاموش می کنم

و به حال خفاش ها
وقتی چراغ را روشن می کنم

نمی شود قدمی برداشت
بدون آن که کسی برنجد؟

۱۳٩۳/٧/۳ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

نمی دانم تصمیمی که امروز گرفتم ، تصمیم درستی بود یا نه، دم دست ترین انتخاب ممکن بود. بدون ریسک، بی هیچ تلاشی، حریم امن، والبته با کمترین منفعت.فقط یک قدم از وضعیت فعلی بهتر، نمی دانم اما از همین یک قدم تغییر هم می ترسم، نه به خاطر تغییرش، به خاطر تکرار اشتباه گذشته، می گویم کاش کمی بیشتر تامل می کردم ولی می دانم تامل بیشتر هم فقط به وقت کشی می گذشت. همانطور که چندماه پیشین گذشته است. امروز این تصمیم را گرفتم چون می دانستم شادترم می کند، حس بهتری خواهم داشت ولی با موقعیت آرمانیم فرسنگ ها فاصله است و هنوز احساس موفقیت نمی کنم. برای اینکه حس موفق بودن داشته باشم نیاز به درآمد بالا دارم، درآمدی که بتوانم حس استقلال مالی را لمس کنم، تصمیمی که امروز گرفتم فقط باعث می شود که کمی منظم تر شوم و کمی مفیدتر، ولی هنوز نسبت به کسانی که ماهی سه میلیون به بالا درآمد دارند غبطه می خورم، حتی غبطه هایم نیز جاهطلبانه نیست! لا اقل به در آمدهای میلیاردی حسرت داشتم!! نمی دانم چرا یکهو هرچه گفتند سکوت کردم و بدون فکر پذیرفتم با اینکه من قراربود کار دیگری انجام دهم . نمی دانم امروز چه شد. حتی نمی دانم باید شاد باشم یا غمگین ویا آسوده خیال و یا هراسان، خدایا منکه گفته بودم تو نور باش و من سرگردانم، الان باور کنم که خواست تو بود یا ابتلای من؟!
۱۳٩۳/٧/۱ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir