تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

آخرین غروب تابستان است.

با اینکه تابستان فصل محبوبم نیست ولی تغییر فصل اذیتم می کند.

یعنی ترس از تغییر پیدا کرده ام.

امروز به یکی از خصوصیات کمرنگ و یا حتی بیرنگم فکر می کردم.

جاه طلبی

این خصوصیت در من به نازکی و تردی بال پروانه است.

آدم رفتنم نه رسیدن

معمولا به قله نگاه نمی کنم و بیشتر سرم به گل و بوته و ظرافت های اطراف گرم است.

و همین می شود که هیچ وقت قله ای را فتح نمی کنم.

چون نمی دانم کجا می روم.

می روم تا سایه سار آن درخت

تا خنکای آن رود

به دنبال آن پروانه

و نه به نیت آن قله سر به فلک کشیده

و این است راز سردرگمی من.

انسان جاه طلب اما قله دوردست را نشانه گذاری می کند

چشم می دوزد به آن و راه می افتد.

در سرما و گرما

بی توجه به بوته گل وحشی

و بی اعتنا به زمزمه آبشار

پاهایش خسته می شوند و زخمی

اما از پای نمی افتد

با ثبات قدم می رود

و به قله می رسد.

و آنجاست که همنشین عقابها می شود و از فراز ابرها به آبی آسمان می نگرد.

راستش را بگویم نمی توانم بین این دوسبک زندگی ارزش گذاری کنم.

اما خوشحالم که به این شناخت رسیده ام.

خوشحالم که دیگر حسرت جایگاهی را نمی خورم که به خاطرش خیلی چیزها را ازدست نداده ام.

اما نفس آدمی است دیگر

دلش همه را باهم می خواهد

ولی راهکاری وجود دارد

راهکاری ازلی و به ظاهر ساده و در باطن دشوار

راهکاری به نام اعتدال

می شود قله را دید.

مسیر را مشخص کرد

ولی آهسته و پیوسته رفت.

گاهی تند و گاهی کند و زیبایی ها را از دست نداد اما اسیرشان نشد.

سرگردان نماند

مدام سر بالا گرفت و به قله نگاه کرد.

اما توقف نکرد.

راه از رفتن برسد

این را عین القضات همدانی گفته است.

۱۳٩۳/٦/۳۱ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دقیقا دوماه است که شروع شده و من ندیدش گرفتم.

ماه اول فکر کردم طبیعی است و ماه دوم شدت گرفت و حالا می دانم غیر طبیعی است.

درد مستمری است و قطع نمی شود .

هزار جور فکر و خیال در مورد علتش دارم ، از یک کیست ساده تا تومور سرطانی .

اما نمی دانم چرا فقط در موردش فکر می کنم و نه اقدام

پ.ن: بعد از نوشتن متن خودم خجالت کشیدم و عکس و سونوگرافی گرفتم که چیزی نشان ندادند و حال منتظرم وقت دکتر شود.

۱۳٩۳/٦/۳۱ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خدای عزیز: خواستم یاد آوری کنم که شوهرپیدا کردن برای خیل عظیم دختران مجرد اطراف من، سخت تر از آفرینش زمین با این خرده ریزهاش نیست؟! هست؟ البته من اصراری ندارم ها، چون خودت راجع به آرامش در کنار همسران گفتی متذکر شدم،. و اینگونه بود که کلا عرشیان ترجیح دادند روزهای پربرکت سال از یاد من برود!!
۱۳٩۳/٦/۳۱ | ٦:۳۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

می گویند فرشتگان خدا از جای کثیف و نامنظم بیزارند و در آن حضور پیدا نمی کنند.

از صبح به دور و برم نگاه می کنم.

لوله آب ترکیده و یک چند هفته ای است که به لطف آقای سنگ کار و پارکت کار و خانواده های وابسته  سالن روی هواست و باالطبع بقیه خانه هم دست نخورده باقیمانده است و هنوز خودم نمی فهمم که تمیز کردن اتاق خواب چه ربطی به سالن دارد.

امروز هم حالا خاکش به کنار و بی نظمی که به خاطر این حوضچه جدید التاسیس ایجاد شده بود را هم نادیده بگیرم انگار این کودک درون هم مجال را مناسب دیده و حسابی می تازاند.

بهانه هم خانه تکانی پاییزه است که به حمدالله قیمت کسانی که برای کمک می ایند از حقوق من بیشتر است.

نفر آخر روزی 120 تومان قیمت داد که می خواستم بروم برایش کار کنم.

از مزایا مجردیست دیگر پنجره ها از توفان کذایی بهار تا حالا غرق گل مانده اند و فکر کنم با لایه چربی و دوده هوا کاملا تثبیت شده اند و برای تمیز کردنش نیاز به سنگ پا و اسید است.

و من که بالای دیوار نمی روم.

120 تومن را هم نمی دهم.

فعلا توی خانه نمی مانم می روم یک جای تمیز که فرشته ها باشند و حرفهایم را بشنوند.

۱۳٩۳/٦/۳٠ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

صبح هاحدود ساعت پنج برای نماز بلند می شوم،

اگر خیلی خواب آلود و خسته نباشم معمولا یک ساعتی طول می کشد تا نماز صبح و مخلفات و مراقبه صبحگاهی تمام شود وگرنه بلافاصله بعد از نماز عذرخواهی می کنم که خدای عزیز می دانی که من خوابم بیاید بلانسبت سگ می شوم و پاچه می گیرم، یکهو یک چیزی می گویم که فرشتگانت که برای مراسم طلوع آمده اند در جا پر پر می شوند، پس شیرجه میزنم زیر پتو!!!

اما روزهای عادی بعد از آن یک ساعت خوابم نمی برد،

کمی توی اینترنت ول می چرخم و بعد کتاب می خوانم و عجیب این کتاب خواندن صبحگاهی می چسبد

ولی از انجایی که معمولا تا ساعت ده یا یازده و کلا بعد از ظهر کاری بیرون ندارم ،دوباره خوابم می گیرد و این خواب دوباره بلای جان من شده است.

اگر تسلیم شوم یک جور آزارم می دهد و اگر مقاومت کنم جور دیگر

و من بی صبرانه منتظرم ساعت ها جابجا شود تا برنامه من هم کمی درست شود

۱۳٩۳/٦/۳٠ | ٦:٢٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

با کلی ترس و لرز فایل اهداف شش ماه دوم را باز می کنم

فولدر اول: لازم الاجرا= اهمیت بالا+اولویت بالا(تعداد=متغیر)

فولدر دوم:رضایت بخش ها=اهمیت بالا+ بدون اولویت(تعداد=15)

فولدر سوم:مجبوری ها= اولویت بالا+ بودن اهمیت(تعداد=متغیر)

فولدر چهارم: دلبخواهی ها= بدون اهمیت+ بدون اولویت (تعداد=20 رو به ازدیاد)

فولدر پنجم: آدم هایی که باید با آنها ارتباط برقرار کنم (تعداد =5)

فولدر ششم: چیزهایی که باید یاد بگیرم.(تعداد=7)

فولدر هفتم:برنامه های تفریحی(تعداد= متغیر رو به منفی)

فولدر پنجم و ششم و هفتم زیر مجموعه فولدر دوم هستند.

اما نتیجه اسف بار چه بود؟

فولدر اول و سوم که متغیر بوده و من خبر ندارم چه بود و چه شد!!!

فولدر دوم دو تاش تمام و کمال انجام شده است و اینجاست که باید گفت وا اسفا!!!

فولدر چهارم دست نخورده باقی مانده و فقط بهش اضافه شده است و بی انصاف نباشیم یکی از کارها در حد تلفنی که به بوغ اشغال ختم شده پیش رفته !!!

فولدر پنچم که هیچ. دیگر فکر کنم هیچ کدام از آنها من را یادشان هم نیاید.

فولدر ششم : حرفی ندارم.

فولدر هفتم: این کارها را که برای تفریح در نظر گرفته بودم انجام ندادم پس این ها برایم تفریح حساب نمی شوند و باید در یکی از فولدرهای فوق بچپانمشان...

 

واقعا من شش ماه گذشته را چکار کرده ام؟

دستاورد من در این شش ماه چه بوده است؟ اگر انسان را در چهار بعد جسم و خرد و روان و جان ببینم برای هر یک چه کرده ام؟

1- حدودا 15 کتاب جدید شاید بیشتر خوانده ام.(خرد)

2- تقریبا 30 داستان نوشته ام که 10 تای آنها چاپ شده است.(روان)

3- دو دوره داستان نویسی را گذرانده ام.(خرد)

4-یک دوره کلاس ارتباط بدون خشونت گذرانده ام.(خرد+روان)

5- جلسات مشاوره را مرتب رفته ام.(خرد+روان)

6-رویهم رفته 2میلیون پول درآورده ام گرچه به اندازه 6 میلیون کار کرده ام.( روان)

7-به طور متوسط روزی یک تا دو ساعت برای آدم های دیگر وقت گذاشته ام.(جان + روان)

8-سه سفر خوب رفته ام که بار روانی خوبی داشت.(جان + روان)

9- ده روزآخر رمضان بار روحی خوبی داشت.(جان)

10- وبلاگ نوشته ام.(خرد+روان)

11- کمی به حضور مجازی خودم سر و سامان دادم در حیطه شغلی.(روان)

12- سعی کرده ام به ارتباطاتم با آدم ها سر و سامان بدهم.(روان)

13- توانستم یکی از پروژه های توی ذهنم را شروع کنم و به درآمد زایی برسانم.(روان)

14- کلی زیبایی دیدم. زیبایی های طبیعت. مهربانی های دوستان.کلی چیز خوشمزه خوردم. کلی حس خوب را تجربه کردم و قدر دانستم.ارتباطاتم عمیقتر شد. (جان)

اگر قسمت جان را حذف کنم به این وضعیت از صد نمره 30 می دهم.

نتیجه دلخواه چه بود؟ در چه صورت نمره نسبتا خوبی به خودم می دادم؟

1- توی یکی از کارهای اقتصادی به نتیجه مطلوب می رسیدم.

2- ده میلیون را در میاوردم.

3- حداقل نصف فولدر چهارم را انجام می دادم.

4- هدف دار و با برنامه ریزی زندگی می کردم.

5- حداقل 5 تا از کارهای ناتمام را که از سال پیش مانده سامان می دادم.

6- نقاشی می کردم.

 

 

اما  آسیب شناسی این شش ماه:

1- جسم به کل نادیده گرفته شده است. نه ورزشی و نه کوهی و نه حتی پیاده روی

2- طبق برنامه ریزی اول سال پیش نرفتم و این برایم خوب نیست چون در ناخودآگاهم القا می شود که من آدم موفقی نیستم و نمی توانم به عهدهایم عمل کنم.

3- خیلی بد است که من نتوانسته ام پولم را از آدم ها بگیرم. خوب است که خدا روزی من را نقدی حساب نمی کند وگرنه تا حالا مرده بودم.

4-بار کارهای معوقه دلبخواهی بدجور سنگین است. انجام ندادنشان درحالیکه می دانی زمان زیادی نمی خواهد مثل گونی سنگی بر پشت است که نمی توانی از شرش خلاص شوی. کارهایی که دوست داری انجام دهی ولی به جاش ولو می شوی جلوی تلویزیون و یا توی اینترنت ول می گردی. مثل کاشتن گل...

5- وقتی کارهای رضایت بخش را انجام نمی دهم واقعا از خودم رضایت ندارم و این باعث حال بد می شود. بخصوص برای آدم کمالگرایی مثل من. در نتیجه پشت گوش آنداختنش یک جور مازوخیسم مزمن است.

اما وقتم صرف چه شد و چرا به نتیجه دلخواه نرسیدم؟

1- خواب (البته تا حدودی عذر موجه داشتم)

2- اینترنت

3- ارجحیت دیگران به برنامه های خودم

4- تکثر کارها و نداشتن تمرکز

5- بی انگیزگی مزمن

6- بی برنامگی و بدون رهنگاشت حرکت کردن

 

اما برای اینکه اسفند این تراژدی تکرار نشود چه کنم؟

و نکته مهم دیگر، در زندگی من نقش روح و جان آدمی چقدر مهم است؟ چقدر مهم است که برای دیگران وقت بگذارم و از مال و زمان و جان خود ببخشم و سعی کنم دنیا را جای بهتری کنم؟

اولویت من در زندگی چیست؟

اگر قرار باشد بین جلسه کاری و بردن کسی به بیمارستان یکی را انتخاب کنم کدام را انتخاب خواهم کرد؟

اگر قرار باشد بین سفر به مشهد و عروسی دختر خاله ام یکی را انتخاب کنم چه؟

و

و

و....

می دانم که سعی خواهم کرد آن را که نتیجه پایدار تری در زندگی دارد انتخاب کنم.

الان هدف را می گذارم انسانی که می خواهد به خودش ایمان بیاورد.

که ایمان به خود شرط اول ایمان است و ایمان رکن رکین عشق است  و عشق زبان جهان است که باید یادش بگیرم

پس می خواهم باور کنم که توانایی رسیدن به هدف های ساده ای مثل پتینه روی شومینه یا تعویض لامپ اتاق بعد از شش ماه را دارم.

و هدف های متوسط تری چون نمایشگاه نقاشی و تمام کردن کار سایتم و ...

و هدف های بزرگتری چون سر و سامان دادن به وضعیت کار و یاد گرفتن هنر و علم جدید

۱۳٩۳/٦/٢٩ | ۳:۳٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دلم گرفت و یادم آمد غروب است،

بعد دلم تنگش شد،

و بعدتر یاد آمد تمام برنامه های امروزم را به کل فراموش کردم و میان خاطرات خاک گرفته سرگردان مانده بودم.

آخرین جمعه تابستانی هم گذشت،

همان قدر که آمدن بهار برایم سخت بود، پاییز هم برایم ترسناک است،

دلم لرزید، اما یادم آمد امشب فقط آخرین جمعه پاییز نیست،

امشب شب زمین است

و ابراهیم و عیسی،

شبی که زمین از دل آب گسترده شد،

شبی که درد مریم را به خرما بن کشید و شبی که ابراهیم به دنیا آمد.

امشب شب خاصی است.

خاک از دل آب بیرون آمد، ثبات و قرار بر جهان حاکم شد تا انسان رانده شده از بهشت جایی برای سکنا داشته باشد،

چقدر تعابیر غریبی دارند این کلمات،

خاک و آب دو عنصر از چهار عنصر .

بگذریم

عیسی مسیح را دوست دارم گرچه نمی شناسمش ،

می دانم که مهربان بوده است،

خیلی مهربان،

شاید به خاطر پیروانش است،

شاید به خاطر رفتارش با مریم مجدلیه ،

شاید به خاطر خیانتی که بهش شد،

ابراهیم خلیل را اما، کمی دورم ،

تمام هروله صفا و مروه را با خدا سر هاجر و رفتار ابراهیم با او کلنجار می رفتم، آخرش هم مجاب نشدم.

گرچه تمام مسلمانان عالم دور هاجر می چرخند هنگام طواف و از او تقلید می کنند هنگام حج ولی زجری که او از شوهرش کشید را من نمی فهمم.

و هر چه باشد روزی پرده ها فرو خواهد افتاد و من پیرو آیین ابراهیمم ، پس خواهم فهمید راز صبوری هاجر را و رفتار ابراهیم خلیل را،

به هر حال امشب شبی خوش است و فردا روزی خوشتر، دحوالارض ،

و من امشب از عیسی مسیح می خواهم برایمان دعا کند،

برای خاکی که از زیر آب بیرون آمد و حالا در آتش جنگ می سوزد،

برای انسانهایی که کم از مریم مجدلیه گناه نکرده اند و دلخوش دارند به بخشش و محبت او،

و از ابراهیم خلیل می خواهم برایمان دعا کند تا اتش جنگ ها برای کودکان بیگناه جهان گلستان شود،

آتش کینه ها و حسادت ها در قلب بزرگتر ها هم همینطور

و از زمین می خواهم همچنان مهرش را نثارمان کند، بی مهری هایمان را به دل نگیرد و آلودگی ها و زخم هایش را ببخشاید.

و از همه مهمتر خدایی که همین نزدیکی هاست،

پس شبی خوش است، بدین قصه اش دراز کنید...

پ. ن: البته یک تقویم اشتباه باعث شده که یک چند شبی خوش باشم.

دحو الارض یکشنبه است که یکشنبه آخر ذی القعده هم هست و نور علی نور است.. ..

۱۳٩۳/٦/٢٧ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مدتهاست تصمیم گرفته بودم هرچه استفاده نمی کنم رارد کنم، از انباری شروع کردم و این شد که تمام زندگی تحصیلیم به صورت معکوس مرور شد، یعنی از جزوات فوق که دم دست تر بود تا پاک کن ها و اولین مدادنوکی های دبستان، اولین دفتر نقاشی ها و خلاصه خیلی از اولین ها، ، هم دور بود و هم نزدیک ، وسایل سفالگری، نقاشی دیواری، مجسمه سازی، دکوپاژ،مقارها و بوم هاو دستگاه بافت پارچه عظیم ! بعد لتراست ها و کلی وسایل که زمان دانشگاه طراحی می کردیم و حال به مدد کامپیوتر چقدر آسان شده همه چیز، کتابه و جزوات، کپی های یواشکی از کتابهای مرجع کتابخانه!! میز نور وهزار خرده ریز دیگر، و کارهاو پروژهها ی عملیکه حاصل شب بی خوابی های هفته های آخر بود و روزهای ژوژمان، دلم نمیاید دورشان بریزم، اینها به کناراز همه سخت تر کلی وسیله برای کارها و برنامه هایی که توی ذهنم دارم و سالهاست که اجرا نشده و نمی دانم باید دور بریزمشان یا نگهشان دارم شاید روزی اجرایشان کنم.و می دانم این روز شاید باز هم به این زودی ها نرسد. دفتر نقاشی های آمادگیم را ورق می زنم، تابلوهای نمایشگاه آخر را جابجا می کنم، رنگ ها و بوم های خالی را نگاه می کنم، دختر هنرمند زندگیم هم مثل تمام این وسایل در شلوغی های روزمره مدفون شده و خاک گرفته است
۱۳٩۳/٦/٢٧ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

:17سپتامبر 1941 (26 شهریور 1320) محمدرضا پهلوی در جلسه فوق العاده مجلس به رعایت کامل قانون اساسی سوگند خورد و شاه شد و قول داد که اگر درگذشته اشتباهی صورت گرفته جبران کند.

24 ساعت پس از خروج رضا شاه از تهران، در گوشه و کنار شنیده می شد که وی آزاد نیست. گرچه آزادانه حرکت می کند، ولی عملا زندانی دولت انگلستان است و هر کجا که این دولت بخواهد او را خواهد برد و تحت مراقبت قرار خواهد داد و به احتمال زیاد از ایران تبعید و به یک مستعمره دور افتاده انگلستان فرستاده خواهد شد.

در همین روز سرلشکر احمد نخجوان که پس از مرخص کردن سربازان پادگانها و بی دفاع کردن کشور از دست رضا شاه کتک خورده بود، خلع درجه و زندانی شده بود آزاد شد و ضمن تجلیل از او!! پنج روز بعد دوباره وزیر جنگ شد!. سرتیپ علی ریاضی هم که به همان دلیل زندانی شده بود آزاد گردید.

در همین روز نیروهای شوروی و انگلستان به عنوان فاتح ایران وارد تهران شدند و این شهر را به اشغال خود درآوردند و فرار اتباع آلمان و ایتالیا از ایران تسریع شد. محبوسین زندان قصر که از اشغال تهران آگاه شده بودند قصد فرار داشتند که به سوی آنان تیر اندازی شد . باوجود این ، بعداز ظهر این روز دستور آزادی زندانیان ـ سیاسی و عادی ـ صادر گردید. اشغال نظامی تهران بر دامنه احتکار و به سبب آن گرانی اجناس مورد نیاز از جمله نان افزوده شد و گزارشهای متعدد در زمینه ناامن شدن راهها و راهزنی انتشار یافت و برنگرانی مردم افزود. مردم عادى تا مدتها از رفتن رضا شاه ناخرسند بودند.

 

تاریخ را می خوانم

73 سال از 26 شهریور 1320 گذشته است.

از روزی که تمام اتفاقهای بالا افتاده ...

چشم هایم را می بندم و سعی می کنم آنچه در فیلم ها دیده ام و در کتابها خوانده ام و از بزرگتر ها شنیده ام در ذهنم گرد هم بیاورم و این روز را تصور کنم.

حال روز  زندانیان سیاسی عصر رضا شاه  و خانواده های آنها را

حال روز سربازان رها شده در سطح شهر را

حال و روز مردم هراسان از قحطی و جنگ را

حال و روز دانشجوبان خارج از وطن را

و حال و روز خود رضاشاه را

6 شهریور 1320 روز عجیبی برای کشور من است.

73 سال از آن روز گذشته است و من هنوز نمی دانم رضا شاه مرد خوبی بود یا نه؟

منصف باشم در قیاس با بقیه دولتمندان قبل و بعدش باید بسنجم.

حیف که من مال نسلی هستم که کتاب های تاریخم تا انقلاب اسلامی و یا فوقش جنگ ایران و عراق بیشتر به من یاد نداده است.

داستان های بزرگ علوی، جلال آل احمد، مسعود به نود و .... را توی ذهنم مرور می کنم.

رمان های خسرو معتضد را هم...

و یاد دل آشوبه همیشگیم در ترافیک همیشگی جلوی زندان قصر میفتم که الان تفرجگاهیست برای خودش...

زندان قصری که الان تبدیل به موزه شده و من هنوز نمی توانم از جلوی ان رد شوم چه برسد که قدم در آن فضای پر از درد سالیان پر از خفقان دولتهای مختلف بگذارم.

شاید ریاضت من این باشد که پا در آن فضای مخوف بگذارم و تمام این 73 سال را مرور کنم.

پ.ن: دیشب که برای رسیدن به یکی از دنج ترین خانه های شهر از کنار زندان اوین رد شدم.....

۱۳٩۳/٦/٢٦ | ٢:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اینهفته اینجا چقدر مهمان دار شده است!

اینبار هم از سایت بالاترین مهمان داریم.

آخرین بار که بالاترین به اینجا لینک داد شش هزار نفر آمدند.

این هم پذیرایی مهمان های امروز

قدمشان مبارک

۱۳٩۳/٦/٢٦ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می دانم همه اش یک بازی زنانه است...

می دانم باز هم حسادت های زنانه سر برآورده...

می دانم اینجور وقتها فرصت مغتنمی است برای دیگران تا از آب گل آلود ماهی بگیرند و گاه خودشان بیشتر اب را گل می کنند.

ولی باز هم دلم می گیرد وقتی بازی می خورم.

دلم می شکند وقتی از من به عنوان تهدید برای دیگری استفاده می کنند و از دیگری برای تهدید من...

دلم تیره می شود از اینهمه ناراستی و سیاست هایی که بلد نیستم.

بیچاره دلم...

کاش کمی بیشتر دوستش داشتند...

۱۳٩۳/٦/٢٦ | ٤:۳۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز گولو برام مهمون دعوت کرده...

 به یک پذیرایی ساده اکتفا می کنم.

خوش آمدید.

۱۳٩۳/٦/٢٤ | ۱:۱٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

شما کی احساس می کنید آدم موفقی هستید؟
۱۳٩۳/٦/٢۳ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

راستش را بگویم، نیاز به یک منجی دارم.

کسی که دستم را بگیرد و از این وضعیت بیرون بکشد.

کسی که بین اینهمه انتخاب ، یکی را بر گزیند و برایم تصمیم بگیرد و از ابنهمه سردرگمی نجاتم دهد.

نیاز به کسی دارم که بارم را روی دوشش بگذارم.

یا حداقل به او تکیه دهم.

میان چهارراه حوادث ایستاده ام نه وسط یک لابیرنت

رویم را به هر سوی می گردانم راهیست که پایانش ناپیداست و من سردرگم و ترسان از قدم برداشتن.

کاش کسی بود که نجاتم می داد از این لابیرنت .

توان تصمیم گیری ندارم.

راستش را بخواهید وقتی دیروز عملکرد شش ماهه را بررسی کردم و دیدم از تمام برنامه هایی که ریخته بودم هیچ کدام به ثمر نرسید و هر کدام به اندازه نوک پای میکروب پیشرف داشته حالم بد شد.

آدم متمرکز شدن روی یک کار نیستم.

از این شاخه به آن شاخه زیاد می پرم و این اصلا خوب نیست.

از بیرون جذاب است و از درون باعث می شود ضریب شکست چند برابر شود و مگر یک آدم چقدر تاب میاورد؟

بدیش این است که همه آنها برایم جذابند و مانند فرزندانم دوستشان دارم و نمی توانم اولویتشان را مشخص کنم.

یکی پولش مهم است و دیگری یادگیری

یکی هیجانش مهم است دیگری آدم هایش

می دانم که در شرایط فعلی باید پول را بچسبم ولی این را هم می دانم که کار برای پول بدون علاقه یعنی مرگ .

ترجیح می دهم با حداقل ها بسازم  ولی اینکار را نکنم.

ولی در حال حاضر یک جورایی ناخودآگاهم  موفقیت را در پول درآوردن و جایگاه اجتماعی تعریف می کند.

پارادوکسی است برای خودش.

بنابراین نیاز به یک قدرت برتر دارم.

باز هم دو تا در خواست کار ثابت دارم و نمی دانم باید قبول کنم یا نه .

تجربه نشان داد من آدم تنهایی کار کردن در این وضعیت روحی نیستم.

نه تنها کارهای اصلیم را درست انجام ندادم که فعالیت های جانبیم هم تعطیل شد.

اگر رمضان را فاکتور بگیرم از بعد از رمضان، کارکرد من رویهم رفته یک هفته بوده است و این اصلا خوب نیست.

درست است که کتاب خوانده ام ، نوشته ام و یا  روزی یک کار خوب کرده ام ولی توانایی من بیشتر از اینها است.

دوباره باید باز بینی کنم.

ادامه دارد....

۱۳٩۳/٦/٢۳ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک وقتهایی خونه انقدر بهم ریخته است که نمی دون یاز کجا شروع کنی.

هرچیزی را که دستت آمده گذاشتی که سر فرصت بذاری یک فکری برایش بکنی.

حالا مغز منهم همین طور است.

اینقدر بهم ریخته و درهم است که نمی دونم از کجا باید مرتبش کنم.

توی یک ماه اخیر فقط به اولویت ها پرداختم و هر فکر و کار جدیدی که بوده فرستادم یک گوشه که بعدا بهش رسیدگی کنم.

اما تفاوت خانه با مغز آدم این است که توی خانه همه چیز بالاخره جلوی چشمت است ولی نغز اونقدر زوایای پنهان دارد که بالاخره یک چیزی یکجا گم می ماند.

الان همان سر فرصت موعود است که باید برنامه ریزی شش ماه دوم سال را انجام دهم.

اول سال هم یک فرصت شش ماهه به خودم داده بودم تا یک سری کار را به سامان برسانم و حالا وقت ارزیابی آنها است.

جمع و جور کردن خرده برنامه هایی که توی این مدت پیش آمد و انجام شد و نشد.

الان تا خانه تکانی پاییزه را شروع نکردم باید مغزم را حسابی بتکانم

۱۳٩۳/٦/٢۳ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

سه سال پیش برای اولین بار از در این ساختمان وارد شدم و این ساختمان شد بخشی از زندگی من، جایی که به نوعی بهترین و بدترین روزهای زندگیم را در آن گذراندم. روزهای خوشی که شاد و پر انرژی بودم و روزهای تلخی که عصبی و ناامید بودم. توی این سه سال چند باری کار به انجا رسید که فکر کردم دیگر پا در آنجا نخواهم گذاشت، سال پیش وقتی وسایلم را جمع کردم و اخرین نگاه را به اتاقها انداختم، فکر کردم که آیا خاطرات خوبم از ذهنم پاک خواهند شد؟ امسال وقتی بعد از هفت ماه دوباره توی آن اتاق نشستم برایم مثل رویا بود حضور دوباره در آن فضا. امروز وقتی برای تخلیه شرکت رفتم ، در را که باز کردم همه وسایل را قبلا کارتن کرده بودند و حتی دیوار پوشها را جدا کرده بودند. فضا حس غریبی داشت. تمام گریه ها و خنده هایم مانند فیلم از جلوی نظرم عبور کرد. تاخیر دیوانه کننده کامیون باربری باعث می شد که تمام حس های این سه سال دوباره مرور شود. تمام حرص و جوش ها. تمام شادی ها، تمام غم ها، تمام هیجان ها، این فضا برایم حکم خانه را داشت، خانه ای که بانوی آن بودم، و حالا بی تاب بودم برای رفتن، برای شروع دوباره در فضایی جدید، بدون خاطره، بدون نقش قدیمی ، بدون دردهایی که پشت سر گذاشتیم. لحظه شماری می کردم برای دیدن دفتر جدید. کامیون که رسید انگار بال در آوردم. نبش قبر اجباری خاطرات را قطع شد و من دفتر یک فصل زندگیم را بستم. قبل از تمام شدن بارگیری جایم را با دیگری عوض کردم و به سوی فصل جدید راندم.
۱۳٩۳/٦/٢۱ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از بت کردن آدم ها بدم می آید...

از اینکه کسی را به بالاترین حد ببری و او را ستایش کنی...

از اینکه فقط خصوصیات مثبتش را ببینی...

از اینکه او را در نظر خودت چون پادشاهی دور از دسترس کنی ...

فقط به خاطر انکه او نکاتی دارد که ما دوست داریم و خودمان فاقد آن هستیم.

اما درنظر نمی گیریم که او هم انسان است و نه اَبَر بشر و یا فرشته .

انسانی با خصوصیات مثبت و منفی.

و زمانی می رسد که این انگاره می شکند.

آن انسان فوق بشر، کاری انجام می دهد که مطابق میل ما نیست.

ناگهان از اوج به ذلیل فرو می افتد.

خرد می شود.

همانطور که بادش کرده بودیم، حالا با لگد پایمال و تحقیرش می کنیم.

انسان های بالغ در این فرایند هیچ اسیبی نمی بینند.

نه با تعریف و تمجید ها مغرور می شوند و نه با تحقیرها، ذلیل و درهم شکسته

این فقط ما هستیم که خودمان را در یک پروسه انرژی بر فرسایش می دهیم.

این فرایند فقط در ابعاد بزرگ نیست.

هر روز و هر زمان اتفاق میفتد.

نمونه ساده و دم دستیش همین وبلاگستان خودمان.

توی وبگردی ها به وبلاگی می رسیم با نوشته هایی دلنشین...

حرف دل ما را می زند انگار...

با نویسنده همذات پنداری می کنیم...

حرف هایی را می زند که هیچ وقت جرات بیانش را نداشتیم و یا قدرت بیانش را...

او می شود یک آدم دوست داشتنی، یک خوش فکر، یک هنرمند، یک شجاع ....

برای هر نوشته اش سریع نظر می گذاریم که های و وای . دست میریزاد بر این قلم. بر این فکر. آفرین بر این تهور. چه انسان والایی. چه روشنفکر.

بعد تمام این تصوراتمان را بسط می دهیم به دیگر ابعاد وجودش.

او حتما مرد خوشتیپی هم هست.

زن زیبایی هم هست.

اگر مجرد باشد، همسر خوبی هم خواهد بود.

عاشقش می شویم.

 و ایمیل ها و کامنت های عاشقانه را شروع می کنیم.

حالا یا از همان اول که نظرات شروع می شود، نویسنده مورد نظر واکنش نشان می دهد یا خیر.

ولی بالاخره یک جا برخلاف میل ما رفتار می کند.

یک جا سرش شلوغ است و دوساعتی دیرتر جواب می دهد یا یک جا می گوید که آنطور ها که تو فکر می کنی نیست.

آنوقت است که یکهو، انگاره می شکند.

زمین را به زمان می دوزیم.

بهمان برخورده که چرا کسیکه اینهمه برایش اهمیت قائل بوده ایم تحویلمان نگرفته است. غافل از اینکه این فقط یک رابطه یک سویه بوده و فقط از طرف ما اهمیت داشته و نه از آن طرف...

شروع می کنیم به تحقیر و توهین...

خودخواه می شود و خودشیفته...

مغرور می شود و خودپسند

و....

بعد هم او را از موهبت حضور خود در وبلاگش محروم می کنیم.!

و اینجاست که نویسنده وبلاگ خدا را شکر می کند که شر یکی دیگر از انسان های کم خرد از سرش در دنیای مجازی کم شد.چشمک

۱۳٩۳/٦/٢٠ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی این چند روز دوتا از آرزوهای کوچکم برآورده شد.

اولیش گلدان ارکیده ای بود که از بازارچه خیریه خریدم و سالها دلم می خواست که چنین گلدانی داشته باشم ولی هیچ وقت دلم نیامده بود پولی بالاش بدهم و توی بازارچه چون صد درصد به نفع خیریه بود معطل نکردم و خریدمش....

دومی هم مجسمه کوچکی بود هدیه دختر خاله ام که واقعا از ته دل شادم کرد.

داشتم پر در میاوردم از خوشی وقتی جعبه را باز کردم.

دختر خاله های من بی نظیرند...

حالا هم کلی خوشحالم و میدانم این هردو نشانه هایی است از برکات بزرگتری که به من رسیده است.

شُکر

۱۳٩۳/٦/۱٧ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از آن هفته هایی است که لیست کارها تمامی ندارد و هر لحظه اتفاقی پیش بینی نشده، کاری دیگر را اضافه می کند.

از ترکیدن لوله گرفته وسط پذیرایی گرفته تا فوت یکی از اقوام و دختر دایی مسافر که درست و حسابی ندیدمش، ماشینی که باید ببرمش تعمیرگاه، کار بیمه، دانشگاه، چندتا پروژه که تا بیستم باید تحویل بدهم و.....

یک گوشه ذهنم هم درگیر این است که بتوانم ایمان به خودم را بالا ببرم و این کار میسر نمی شود جز با انجام تمرینی که به خودم ثابت کنم توانایی انجام کاری که برایم سخت است را دارم.

حالا ذهنم پاک شده از کارهای سخت دنیا!!!!

شما ها پیشنهادی دارید؟

به جز صبح زود بیدار شدن و ورزش کردن و کارهای کلیشه ای

کاری که انجام دادنش هم سخت باشد هم باعث رشد شخصی و یا خیر به دیگری باشد.

پ.ن: واقعا امیدوارم حداقل ده تا پیشنهاد خلاقانه و جدید بهم بدهید.

۱۳٩۳/٦/۱٧ | ٧:۱٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بهش گفته بودم شماره موبایل خودم را به خانم خواستگار بدهد.

ولی امروز که تصادفا خانه مامانم بودم و خانم خواستگار تماس گرفت فهمیدم که باز هم کار خودش را کرده است.

خیلی هم فرقی نمی کرد چون به هر حال بنده خدا گیر خودم افتاده بود...

واقعا الان با تمام این بالا و پایین شدن روزگار هنوز درک نمی کنم آدم هایی را که علی رقم ادعا های به روز بودن و جهاندیده بودنشان هنوز در دوره پهلوی و 40 سال پیش پابت مانده اند.

همان روز هم که واسطه نازنین فلک زده تماس گرفت ، کلی قرشمال بازی در آوردم که واقعا خجالت نمی کشند توی این دوره زمانه یک سر فامیل خاله داماد بیاید و بپسندد و بعد مادرش بیاید و اگر مقبول افتاد خود حضرت اجل تشریف فرما شوند؟!

نمی دانم دوستم توی چشمانم چه دید که گفت خدا بهشون رحم کند با این برق شیطنت توی چشم های سبزت!!!

به هر حال امروز که خاله جان تماس گرفتن اصرار داشتند که حتما با مادرجانمان صحبت کنند که خوب تیرشان به سنگ خورد و مادرمان اگر در شهر هم بود گوشی به دستش نمی رسید.

گفتم هر چه می خواهید از خودم بپرسید که خودم از مادرم بیشتر خودم را می شناسم و سوالات بازار برده فروشها آغاز شد.

قد و وزن و تعداد دندان ها و دور سینه و کمر و باسن و....

سعه صدر به خرج دادم الحق...

پارسا جان متولد پاریس بودند و ساکن فرانسه .

چهل ساله هستند و اصرار دارند خانم نه ! دختر خانم ایرانی از خود ایران برای همسری برگزینند.

یک کمی راجع به سواد و کارمان توضیح دادیم که مشخصا سر در نیاوردند و به این نتیجه رسیدند که بیکار بر دل مادرجان نشسته ایم!!

از اصالت خانوادگی و اصیل زادگیشان نگو. و نپرس که یک ربعی در این مورد داد سخن دادند و منهم به امر خطیر گردگیری پرداختم.

دوباره حرف رسید به بنده که چرا ازدواج نکرده اید؟ دوست نداشتید؟

عرض کردم: مورد مناسبی پیش نیامده که شرایط و خلقیاتمان جور باشد.

فرمودند تا به حال عقد کرده اید؟

با توجه به سوال اول یک کمی در سطح هوش و تمرکز خاله جان مشکوک شدم . عرض کردم که خیر

گفتند: آیا تا به حال نامزد داشته اید؟

گفتم : نه خیر

فرمودند: دوست پسری در زندگیتان بوده است؟

راستش را بخواهید دیگر یک کمی از صبر و حوصله خارج شده بودم و زدم جاده خاکی و گفتم مسلما انتظار نداریم در 37 سالگی با فردی آفتاب مهتاب ندیده طرف باشید.

یک کمی که نه بیشتر از یک کمی بهشان بر خورد که اینجوری صحبت نکنید دخترم چون پارسا جان ما پسر بسیار نجیبی است و تا بحال س ک س نداشته و برایش مهم است که طرفش هم بار اولش باشد.

مرد چهل ساله ای که حال و  روز س  ک س و رختخوابش را خاله جانشان خبر دارند و بهش افتخار می کنند حالم را بد کرد.

مگر نه اینکه چهل سالگی اوج بلوغ و پختگی است؟

هر چقدر هم این خویشتن داری مایه مباهات و افتخار باشد ولی این گونه مطرح کردنش چندش آور است آنهم در جلسه اول و ...

در پاسخشان گفتم مشخصا احتیاج به برگه معاینه فنی دارید؟ یا همینجوری قبول می کنید؟

دوباره هنگ کرد!!

و از اول شروع به تعریف و تمجید مزایا و مواهب پارسا جان و که  چقدر اصرار به همسر ایرانی داشتن دارد.

گفتم: ایشان از اختلاف فرهنگ خبر دارند؟ کلا تا به حال ایران امده اند؟می دانند که ازدواج خودش چالش عظیمی است و مهاجرت به نوبه خود بار سنگینی است و یک دختر وقتی این دو را باهم یکی کند ، مرد قوی و حمایت گری می خواهد که بتواند از پسش بر بیاید و آیا ایشان این نکات را در نظر گرفته اند؟

فرمودند: ما هم به ایشان پیشنهاد کردیم زن ژاپنی بگیرند که بسیار فرمانبردار باشند!!!!ولی  قبول نکردند. و اصرار دارند که حتما برایشان یک نفر از ایران بپسندیم.چون واقععا پارسا جان ما پسر خاصی است.

گفتم:بسیار خوب با توجه به اینکه الان عصر تکنولوژی است لطف کنید مشخصات من را به ایشان بدهید تا در فیس بوک ببینند و با توجه به اینکه ایشان لاغر دوست دارند شاید مقبول نیفتاد.

گفتند: پس ما مادرتان را نبینیم؟

گفتم: چرا خوب مادرم سفر هستندهر وقت تشریف آوردند یک قرار بگذارید باهم آشنا شوید شاید دوستان خوبی برای هم شدید!!!! البته  خاله های من هم برایم سنگ تمام می گذارند.

در آخر هم سخترانی غرایی در باب رسالت انسان در زندگی و فلسفه وجودی انسان روی زمین و هدف و وسیله و.... کردم که خودشان فرمودند که البته اینها مواردی است که خود پارسا جانم باید نظر دهد.

پ ن1 :خدا من را ببخشد ولی باز هم یاد داستان پوری فش فشوی دایی جان ناپلئون افتادم و خواهر آسپیران غیاث ابادی...

پ ن: آقایون محترم نکنید این کار را با خودتون. این آقای پارسا جان هرچقدر هم فرهیخته و محترم با تصویری که خاله جانشان از ایشان ارائه دادند فردی شدند دست و پا  چلفتی، بدون توانایی ارتباط و تعقل و منطق با مشکلات جنسی که فقط خاله اش قربونش می رود. واسطه های خواستگاری دقیقا مثل ویزیتور های فروش هستند و اگر نتوانند خوب پرزنت کنند کار خیلی خراب می شود.

پ ن3:البته گفتگو منحصر به همین خزعبلات نبود. بیشتر بود که فاکتور گرفته شد.

۱۳٩۳/٦/۱٥ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تو کل سینما فقط ما سه تا بودیم که دو تا بچه همراهمون بود ....

شهر موشها هرچقدر برای همه اون چند صد نفر آدم بزرگ نوستالزیک بود برای او دو تا بچه هیجان انگیز بود.

غش غش خنده هاشون و واکنش های هیجانیشون باعث می شد همه برگردند دنبال صدا بگردند.

تمام صبح تا ظهر داشتیم توجیح می کردیم که به خدا و به پیر و پیغمبر این بار فیلم مال شماست...

باورشون نمی شد که میشه توی سینما فیلم بچه گانه دید.

یک سره کلنجار می رفتند که بریم تاتر و نه سینما...

بچه های این روزها هم بچگی نمی کنند.

حالا هی ما دهه پنجاه و شصت بشینیم مرثیه بخوانیم.

وضع اینها خرابتر است.

حداقل ما حیاطی داشتیم و باغچه ای

خانه مادر بزرگی و بود و دخترخاله هایی

اینها که حبسند تو آپارتمانهای فسقلی

خانه مادربزرگها هم که قفسیست همسان خانه خودشان

دختر خاله و پسرخاله ها هم که انگشت شمار شده اند...

از دو سالگی پشت ایپد و لب تاپند و خبر از کرم خاکی و غنچه گل ندارند

دویدن را بلدند ولی کو حوصله پدر و مادر برای همراهی

تلویزیون را خبر ندارم که چه می کند

مهد های خصوصی که شهریه هایش سر به فلک می زند.

ماهی هشتصد هزار تومان..؟!

مهد های دولتی هنوز هست؟

یک زمانی کلاس های خلاقیت برای کودکان داشتم.

تجربه جالبی بود.

حیف که توی مدرسه با بولدوزر از روی همه این استعداد ها رد می شوند .

شهر موشها هر چقدر دور افتاده بود مدرسه مجهزی داشت.

۱۳٩۳/٦/۱٥ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

ده روز عجیبی بود

پر از درس و خاطره

خیلی چیزها فهمیدم

خیلی چیزها یاد گرفتم

ولی از همه مهمترش این بود که فهمیدم من با همه تغییراتی که توی سبک زندگی و جامعه و تکنولوژی اطرافم اتفاق افتاده،

هنوز زنی هستم که آرامشش در حیاط آب پاشی شده پر دار و درخت است

و ظرف پر از گل هندوانه،

بساط چای و سماور لب تخت توی حیاط زیر درخت تاک

و صدای فواره وسط حوض با شمعدانی های سرخ و صورتی دورش

و جمع خانوادگی و یا دوستانه

توی زمستان هم این بساط توی اتاق پهن می شود با گل انار گلپر زده و برگه آلو و قیصی و خرمالوهای تازه از درخت چیده شده...

همان خاطرات کودکی و نوستالژیک

با همه هجمه اپلیکیشن ها و گجت ها و .... هنوز آرامش من توی همان دنیاست،

همانجا که می توانم بنشینم و رودر رو با دوستانم حرف بزنم

بنشینم و لبخندشان را ببینم و درددلهایمان را بهم بگوییم.

زندگی توی دنیای امروز من خیلی آسان تر از دنیای آن زمان است ولی رنگ و بویی ندارد،

مثل تفاوت خیار گلخانه ای و خیارهای سبز و ترد بوته ای

من هنوز آرامش لحظه هایم و شادی زندگیم در بودن با آدم هاست

توی یک فضای صمیمی،

شاید به همین خاطر است که در خیابان های شهرم دنبال کافی شاپهای سرباز می گردم و رستوران های حیاط دار

هرچند باغ و باغچه هم بهانه اند و مهم حضور آدم هاست و خیلی وقتها یک آپارتمان کوچک هم همان فضای عصرهای کودکی را دارد.

به نظر می رسد، من زن دنیای مدرن، عصر تکنولوژی در جامعه در حال گذار جهان سوم ، آرامشم هنوز در سنت هاست،

در فضاهای نوستالژیک ولی واقع بینانه اش آرامشم در طبیعت است و در کنار آدم هایی که دوستشان دارم.

۱۳٩۳/٦/۱٤ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پانزده سال پیش بود.

دانشگاهم تمام شده بود.

سرکار می رفتم.

اما با یک اتفاق مسیر زندگیم عوض شد.

دوستانم

هم نشینانم

دیدگاهم

و آینده ام

اینها را الان که از دور نگاه می کنم می بینم.

آن زمان فقط فکر می کردم که وارد گروه جدیدی شده ام که دوست دارم بیشتر در کنارشان باشم و برایم جذابیت دارند.

چند ماهی گذشت.

روابطمان از ارتباطات کاری و فعالیت های اجتماعی، نزدیک تر شد.

میهمانی های دوستانه.

و حالا نوع پوشش  مطرح شد.

هیچ شناختی از نوع پوششان در جمعهایشان نداشتم مطابق معمول لباس پوشیدم. بلوز و شلوار

وارد که شدم نمی توانستم سالن را ببینم روسری را برنداشتم. هر چه بود با توجه به شناخت این چند ماه تم مذهبی غالب بود بر گروه.

صاحبخانه به آرامی زیر گوشم گفت: راحت باش. معذب نکن خودت را.

لبخند زدم و گفتم: راحتم.

راحت هم بودم.

توی جمع همه با لباس های پوشیده و مناسب بودند ولی هر کس به فراخور حال روزش حجاب داشت. گاهی خیلی سفت و سخت گاهی فقط شالی بر سر.

روزها و ماه ها گذشت.

دوستی ها عمیق و عمیق تر شد و رفت و آمد ها بیشتر.

من کماکان در جمع ایشان حجاب داشتم.

نه خیلی سفت و سخت که فقط برای احترام و رودربایستی با بزرگتر ها.

توی خانواده وضع خیلی فرق نمی کرد.

محیط دیگری هم نبود.

نه اهل پارتی های بزن برقص بودم و نه اهل مهمانی های پر زرق و برق

دو سالی گذشت.

یک شب

من بودم و خدا.

تصمیم گرفتم به خاطر او کاری انجام دهم که برایم سخت باشد.

کاری که فقط برای او باشد و هیچ منفعت شخصی برای خودم نداشته باشد.

لیست ها نوشتم و پاره کردم.

رسیدم به حجاب.

هم برایم سخت بود هم منفعتی در آن برایم نبود.

و اینجوری شد که من روسری سرم کردم.

نمی خواهم وارد مباحث احکام دینی و ... شوم که حرف و حدیث  و مناقشه زیاد است.

اما اتفاقی که بعد از آن افتاد.

خواستگارانم نصف شدند.

خواستگارن مذهبی هم با بقیه اعتقاداتم مشکل داشتند.

نه مورد تایید خانواده های مذهبی بودم و نه غیر مذهبی...

سبک و سیاق خودم را داشتم.

حجاب برای من عهدی بود بین خودم و خدا.

نه مثل مذهبی ها، به حرمتش بیش از دیگر شعائر اعتقاد داشتم و نه مثل دیگران به ارتجاعش

توی عروسی ها و مهمانی ها ترجیح می دادم به جا اینکه به اسم محجبه بودن یک گوشه بنشینم و تو نخ آدم ها بروم و در زندگی و حال و روزشان کنکاش کنم و باب غیبت و ... باز شود. کنار پیست رقص باشم و شور و هجان آنجا را داشته باشم.

یا حجاب ها و بی حجاب ها هیچ کدام با من کنار نمیامدند.

به خاطر یک تکه پارچه !

به هر حال حق با آنان بود. حجاب داشتن آداب خودش را داشت ومن تا جایی که می توانستم این آداب را رعایت می کردم ولی اولویت برایم رعایت ارزش ها بود و نه عرف.

سالها گذشت.

همه اطرافیان من را اینگونه پذیرفتند.

هنوز مقوله حجاب در جلسات آشنایی ببا خواستگاران سوژه بود.

"یعنی جلوی برادرم هم سرت می کنی؟"

"یعنی روسری سرت می کنی، ماهواره نمی بینی؟"

حالا اینها کسانی بودند که من با شال رها و طره موی افشون  و آرایش جلوشون نشسته بودم و هاج و واج نگاهشون می کردم.

باز هم سالها گذشت.

بعد از سفر مکه امسال حس کردم عهدم با خدا تمام شده است.

فقط دیگر حوصله جواب پس دادن به آدم ها را ندارم.

در محیط های جدید شاید دیگر همین حجاب نصفه و نیمه را هم نداشته باشم.

شاید چون نمی توانم آدابش را تمام رعایت کنم.

دلم می خواهد کاری که می کنم برای خدا از ته دل و خلوص نیت و با تمام وجود باشد.

نه از روی عادت و دلزدگی

نه از روی رودربایستی

حجاب از اولش هم برای من پوشاندن طره موهای سر نبوده است.

لباس موقر و متانت بوده و پوشیدگی

توی مکه و مدینه بارها به لباس دیگر مسلمانان دقیق شدم.

زنان مسلمان پای بی جوراب دارند

آستین کوتاه دارند

لباس تنگ دارند.

اما روسری هایشان کاملا پوشیده است.

اما من تلاشم را کردم.

الان هم هنوز نمی دانم چه تصمیمی خواهم گرفت.

نوع رفتار حاکمه هم بی تاثیر نیست البته.

لجبازی با حک ومت شاید...

از این دین ستیزی که ایجاد کرده اند به اسم اسلام

ولی در طی این پروسه متوجه شدم که ما چقدر به زندگی و حریم دیگران کار داریم.

نوع پوشش من به دیگری چه ربطی دارد که ساعت ها در موردش اظهار نظر می کند؟

عزیزی که خودش سالهاست محجبه است اصرار دارد که من روسری نگذارم تا زودتر شوهر پیدا کنم!!!

دیگری که روسری ندارد  و با دکلته نشسته،یک سره در مورد تنگی و یا گشادی لباس دختر عمه محجبه اش اظهار نظر می کند و وقتی می گویم به تو چه ربطی دارد؟ می گوید وقتی روسری سرش می کند باید مراعات کند!!

نمی فهمم چرا باید اینقدر دیگران و کراهایشان برایمان مهم باشند وقتی که هیچ نفع و ضرری به ما نمی رسانند.

بارها شده است که صاحبخانه سر روسری سر به سر من گذاشته و من قاطعانه گفتم اگر به خاطر این تکه پارچه از لباس من برایم ارزش تعیین می کنید و حضور من را ارج می گذارید زحمت را کم می کنم.

برای من روسری مثل بخشی از سبک لباس پوشیدن است.

من لباس بدن نما نمی پوشم. لباس یقه باز نمی پوشم. لباس پولک دار و زری دوزی شده نمی پوشم. من لباس مجلسی شب ندارم.لباس سیاه کم می پوشم

لباس های من همه ساده و رنگی هستند. لباس های من هم پوشیده هستند و لباس ها من همه روسری دارند.

 

پ.ن: نظر سنجی را می بندم. چون دلم نمی خواهد در این مورد چیزی بشنوم. نه همدردی و نه نصیحت و نه .... بالاغیرتا توی پست های دیگر هم در این مورد صحبت نکنید.

این متن فقط برای مرتب کردن ذهن پریشانم در مورد این مساله بود.

 

۱۳٩۳/٦/۱۳ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

لطافت اطلسی های سفید و بنفش دم در خانه پریسا آینه تمام نمای مهربانی صاحبخانه هستند، هر بار که از کنارشان رد می شوم لبخند می زنم و دستم را میهمان نرمیشان می کنم، تمام این یک هفته همین حس تمام وجودم را در بر گرفته بود، یکجور لطافت مهگونه از جنس حریر و رویا، مثل خود اطلسی ها، اگر سرتق بازی های نیم وجبی نبود و شلوغ کاری های پدرش شاید هر روز باید نیشگونی می گرفتم تا باور کنم در سرزمین پریان نیستم. مهربانی های رودابه از جنس دیگری بود، گل سرخ درشت مخملی، تند و رنگی، قاطع و بدون چون و چرا، خیره ات می کرد و نمی فهمیدی چه مدت سرگرمش شده ای، پرشور و پر انرژی... بعد احساس می کردم چقدر با وجود همه این ارتباطات مجازی غریب شدیم، این یک هفته فهمیدم که چقدر روحم تنهاست، و برای فرار از این تنهایی چکار که نمی کند و دست به دامن چه کسانی که نمی شود. و چقدر خدا را شکر کردم که تو همان غربت خانه سپیده هست و مهربانی عطر یاسش، دونفره هایی که یک جورایی زنده نگهم داشته است و مثل عطر یاس رازقی دورم می پیچد همه تلخی ها را از خاطرم می برد. و وقتی داشتم به بهارنارنجها فکر می کردم، فریبا زنگ زد تا خیالش راحت شود من چرت گفته ام در مورد مهمان نشدن در خانه اش، مگر می شود یک مهمان حرفه ای را به این راحتی از کسب و کار انداخت؟! آنهم توی خانه ای که عطر بهار نارنج دارد و میوه های نارنج خوش رنگ و بو... ممکن است بنابر مقتضیات زمانی به تاخیر افتد ولی سوخت و سوز ندارد!!!
۱۳٩۳/٦/۱٢ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

بالای پله ها ایستاده ام، رو به ضریح ، چشم دوخته ام به هیاهو، کنارم چند نفر نشسته اند و اجیل می خورند، خادم حرم نمی بیندشان وگرنه آنجا جای نشتن نیست، جلوتر کسی پشت به ضریح دراز کشیده و خوابیده، هر از چندگاهی کسی با لبخند ، عرقریزان از کنارم رد میشود و در حالیکه گره چادرش را باز می کند وبه همراهانش مژده می دهد که توانسته دستش را به ضریح برساند. جیغ های گوش خراش قطع تمی شوند، زنی ضریح را گرفته و همچون درخت از آن بالا می رود، معلوم است که تجربه بالا رفتن از درخت را داشته، شاید نخیل ها، خدام با ترکه هایشان تلاش می کنند منصرفش کنند، زائران تشویقش می کنند و پیوسته کیسه است که به دستش میدهند تا با متبرکشان کند، ، کسی هولم می دهد و از پله ها پایین میفتم، روی دیگری که پایین تر ایستاده، بر می گردم ،نگاهش می کنم، زنی شکسته است، تجربه می گوید زنان روستایی زودتر پیر می شوند، به روی خودشنمیاورد و بلند بلند روضه می خواند، طاقت این یکی را دیگر ندارم، بر می گردم رو به ضریح، بالاخره زن را پایین کشیده اند، کسی یک کیسه بزرگ پرت می کند رو به ضریح که به سر زایران می خورد، انگار توی آن جسم سختی بوده، قابلمه جهیزیه دخترش ، این را بعدا فهمیدم وقتی یکی از جنگجویان با سری کبود از کنارم گذرمی کند، نفسم بند میاید، دلم فشرده می شود، کمی پایینتر قفسه کتابهای ادعیه است، پیرزنی به زور راه خود را باز می کند تا به سوی آن برود، از روی سر زایران نشسته با خشونت گذر می کند و به قفسه می رسد و کتابی بر می دارد و سپس قفسه در آغوش می کشد و می بوسد. فریادها قطع نمی شود، گروهی اما در میان این سر و صدا در خلوت خود هستند، گریه های از ته دل، سوز دل ها، سالهاست که این صحنه ها را دیده ام، سالهاست که سعی کرده ام قضاوت نکنم، سالهاست که با خود گفته ام میهمان کسی دیگرند و نه تو، سالهاست که زیر لب داستان موسی و شبان را خوانده ام و جواب خداوند به جبرئیل امین را وقتی دعای مرد بت پرست را اجابت کرد پیش چشم آورده ام، سالهاست که سعی کرده ام ، به دل صاف و خلوصشان نگاه کنم و نه رفتار از سر جهالتشان مگر نه اینکه بعد منزل نبود در سفر روحانی مهم دل است که خالی از کینه باشد و آرزوهای دور و دراز مهم دست است که به خیر عادت داشته باشد و قلب که به مهر اما افسوس که نمی توان کتمان کرد رفتاری را که شبه بت پرستی و توتم پرستی است، ونسل به نسل منتقل می شود، از پیرزنان و پیرمردان توقعی نمی رود ولی وقتی مرد جوان فرزندش را ترغیب می کند از ضریح بالا رود چه توقعی می رود که نسل بعد حرمت واقعی حضرت را حفظ کند. اینها هم همانها می شوند که نذر می کنند در حرم حضرت نطفه فرزندشان را ببندند و یا ساعت ها می نشینند و حضور در چنین مکانی را به غیبت سپری می کنند. و چه حیف که فقط حرمت حرم را به حفظ حجاب گرفته اند، کاش کمی بیشتر روی ادب و آداب حضور وقت می گذاشتند به جای آنکه اینهمه به تار موی سرکشی گیر دهند که ارزشش از خیلی از این رفتار ها کمتر است. درد زیاد است، چنین می شود که شیعه حرمتش را از دست می دهد، وهابیت می تازاند، داعش تحقیر می کند و می کشد. جهل از فقر بدتر است خیلی بدتر، ادعایمان سر به فلک زده، چشم انداز ١۴١۴ قویترین کشور خاور میانه! و فزهنگی که روز به روز رو به اضمحلال می رود... پ ن: و بعد می اندیشم همین حضور من دراینجا هم برای خیلی های دیگر خرافه پرستی و جهالت محسوب می شود. این هم دردی دیگر است و حدیثی مفصل تر
۱۳٩۳/٦/۱٠ | ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

همانطور که نمی دانستم چرا آمدم، نمی دانم چرا برنمی گردم.

یک بار بیشتر حرم نرفتم.

بیشتر هم خانه بودم.

از  خانه  خودم به خانه ای دیگر.

با این تفاوت که از تنهایی به کنار دوستانی با محبت.

از تنهایی به زندگی خانوادگی

از تنهایی و خلوت به زندگی با کودکان خردسال..

از تنهایی به زندگی در کنار کودکی که بی وقفه دو ساعت بهانه می گیرد و گریه می کند و همه فقط مستاصل نگاهش می کنند.

از تنهایی به زندگی در کنار کودکی که یک ساعت تمام بالا می آورد و تمام خانه را به گند می کشد و تاز او غافل می شوی توی یخچال سر خوراکی هاست...

از تنهایی به کتاب خوانی های شبانه دسته جمعی...

از تنهایی به فیلم دیدن های باهم...

از تنهایی به صبحانه های دورهم...

از تنهایی به همزبانی ها...

صبح ها وعده حرم شب را به خود می دهم و شب ها صبح را ...

چرا اینقدر سخت شده نمی دانم.

۱۳٩۳/٦/۸ | ۱:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

: تاکی می مانی؟ : نمی دانم شاید تا جمعه یا شنبه.: حالا که تا اینجا آمدی نماز یکشنبه اول ذیقعده را اینجا بخوان! : راست می گویی ها چند شنبه میشه یکشنبه اول ذیقعده؟ و اینجا بود که کلیه دوستان برای شفای عاجل من دست به دعا برداشتند
۱۳٩۳/٦/٦ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

با رکورد نماز صبح، ظهر و عصر قضا وارد حرم شدم، مدتها بود که این ترکمون را نزده بودم، حتا در اوج بد حالی و عبادت از سر عادت، در ها همه بسته برای نماز جماعت. من حس شرمی داشتم از نماز های قضای متوالی، سه تا در یک روز، کم رکوردی نیست برای من، چرا ؟ سردر گم و آشفته بودم، شلوغی و غوغای مردم بی قرارترم می کرد، می دانم که باز چند وقتی است که نمازهایم بی رنگ و بو است و فقط رفع تکلیف، خواندنش و نخواندنش. شاید واقعا توفیری نداشته باشد ولی وقتی قرار است به چنین دیداری بروی دیگر توقع چنین شاهکاری نمی رود. نماز جماعت تمام شد و من گوشه دنجی پیدا کردم و قضای نمازها را به جا آوردم، سبکتر شدم و آرامتر، وارد حیاطهای تو در تو شدم و گوش سپردم به نوای نقاره که به مناسبت میلاد خواهر صاحبخانه نواخته می شد. هنوز ذهنم درگیر چرایی نماز های قضا بود. شاید باید قضا می شدند تا کمی متواضع تر و خاشعتر می شدم، شاید باید قضا می شدند تا یادم بیفتد که هنوز اولویت زندگیم خیلی چیزهای دیگر است، ( البته این را می دانستم و اعتراف هم می کنم) شاید باید قضا می شدند تا نماز بعدی را با تمرکز و حضور دل بیشتر بخوانم. شاید و هزاران شاید دیگر.... اما امروز به زیارت نرفتم، نشستم تا تمام آشوب روحم ته نشین شود و آرام شوم، نشستم در صف فرشتگان متوکل آن مکان شاید به دعایشان دل پر تلاطمم رام شود ولی حال و هوای مدینه داشت دلم، و چه خوب که باز توانستم دعا کنم. برای دوستانم، خواهرانم، زنان سرزمینم، مادران جهان، دختران حواپ. ن: هرکار کنم واقعا نمی توانم با مداحان بد صدای حرم کنار بیایم، این روزهای شلوغ هر گوشه منبری است و بلندگویی و صداهایی که درهم می پیچد، گوشه دنج پیدا کردن در این حرم درندشت کار سختی شده است با اینهمه رقابت
۱۳٩۳/٦/٦ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اب یخ از زمانی که این کمپین در ایران شروع شد موج مخالف و موافقش را دنبال کردم، چه دلایلی از قبیل هدر دادن آب یا غربزدگی و تقلید کورکورانه و چه دلایل موافقی از قبیل ترویج فرهنگ بخشش و کمپین های خلاقانه به خصوص در دنیای مجازی راستش را بخواهید من خسته ام ، مثل خیلی های دیگر از مردم دیارم ، خسته از خبر های بد، بی عدالتی ها، ناراستی ها و فشارها و غمهایی که تمامی ندارد. داستان زندانی را که فقط اخبار منفی می دادند را همه می دانیم که چه تاثیری در روح و روان بهترین سربازان اسیر داشت. از بعد از جریان پالم سیل هشدارهای بی اساس و بعضا مستدل راه افتاده که این مضر است و آن سمی است و همه تولید کنندگان دست به دست هم داده اند تا تو را به خاک سیاه بنشانند چرا این کمپین در ایران باب شد، آنهم از میان اینهمه کمپینی که در سراسر جهان راه افتاد؟ همیشه البته برای جریانهای اینچنینی مخالف و مرافق زیاد است کمپین دنت مگر نبود؟ اما من موافق این حرکت هستم برای من در جایگاهی که هستم درسها داشت. یکی اینکه مردم ایران هنوز شادی و هیجان را دوست دارند مردم ایران هنوز فرهنگ بخشش دارند مردم ایران ترکیب بخشش و شادی را بیشتر دوست دارند وقت آن نیست کمی تغییر دیدگاه بدهیم و به جای روش های معمول و منسوخ شده و ترویج فرهنگ آه و ناله و ترحم روش های خلاقانه تری به کار بگیریم؟ حداقل من نمی خواهم حتی به بهانه اطلاع رسانی مروج غم باشم گرچه می دانم آنقدر بی عدالتی و ظلم هست که غم تا عمق جانمان ریشه دوانده و نمی شود انکارش کرد ولی من می خواهم دیگری را شاد کنم و شور زندگی ببخشم پول این کمپین شاید بتواند ریشه این بیماری را از بین ببرد. وقتی فلج اطفال تو آمریکا رایج شد یک کمپین راه انداختن به اسم march of dimes. یعنی رژه سکه ١٠ سنتی. آمریکایی ها قرار گذاشتند هرچی ١٠ سنتی می آید دستشان بیندازند تو قلک برای کمک به حل معضل. الان سال هاست در آمریکا موردی از فلج اطفال گزارش نشده، کلی هم واکسن به آفریقا فرستادند. کاری بود که با کمپین مردمی شروع شد. حتماً اون موقع خنده دار بوده، چون تو شهر سکه ١٠ سنتی گیر نمی آمده که پول خرد کنند اما جواب داد. چرا که نه ؟ الان نزدیک ٢ میلیون دلار جمع شده! یاد این آیه افتادم که بپاخیزید، دو تا دوتا یا تک تک. واقعاً خوش به سعادت کسی که یک کار مسخره کرد و انعکاسش اینجوری تو دنیا به خیر برای همه تبدیل شد پ. ن: میزبانم گفت :همین الان دو مریض ای ال اس در بخش نورولوژی قائم مشهد بستری هستند این بیماری وحشتناک ترین بیماری بشر است ،که تا اخرین لحظه عمر هوشیاری حفظ می شود و بیمار می فهمد که چگونه دارد حیات ارگان ها را از دست می دهد،واقعا وحشتناک است یعنی بیمار کاملا می فهمد که تمام تواناییش را از دست میدهد و ان وقت جز عضلات چشم با هیچ چیز دیگری نمی تواند احساسش را بیان کند که برای ما غیر قابل تصور است.
۱۳٩۳/٦/٥ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هنوز همان ماه اول آشنایی بود، هنوز برایم هیچ چیز مشخص نبود، نه دلم لرزیده بود به مهرش و نه منطقم به نتیجه خاصی رسیده بود، خواستگاری بود از منطبق با شرایط اولیه ، او ، اما زودتر به نتیجه رسیده بود و تصمیم گرفته بود، ، دیدلرها روتین این دوران، رستورانی، کافی شاپی و بعد هم شاید قدمی در پارک ، تا مجال گفتگو باشد. حرف مشترک هنوز پیدا نکرده بودم و به نظرم این دیگر داشت خیلی طولانی می شد که هر چه او میگفت برایم جذابیتی نداشت و حرف های منهم خیلی زود ته می کشید، ، آن روزها دیگر سوالهای روتین پرسیده شده بود و وارد نقل خاطرات شده بودیم وبحث ها و تحلیل ها برای شناخت دیدگاه های یکدیگر، اما باز هم حرف کم میاوردم، یک جای کار ایراد داشت، به ظاهر همه چیز خوب بود اما ایراد کار را نمی فهمیدم و نمی دانستم چرا نمی توانیم فصل مشترک ایجاد کنیم. شاید چون آن اتصال احساسی که باید برقرار نشده بود. هرچه بود آن روز توی پارک ناشناسی قدم می زدیم و سعی داشتم توجهش را به حسم به طبیعت جلب کنم، دخترجوانی هم سن و سال های خودم از روبرو میامد و غرق در حال و هوای خودش برد. چشم دوخته بود به دختر و شروع به مسخره کردنش کرد به خاطر تنهابودنش ، دیگر حرفهایش را نمی شنیدم ، دیگر نمی فهمیدمش، خشمگین شده بودم، من و خودش هم تا یک ماه قبل همین وضعیت را داشتیم و حالااز کجامعلوم آندختر در وضعیست که او می گوید؟ ساکت شده بودم و دلم می خوواست زودتر برگردیم، به سکوت من اما، عادت داشت و نفهمید، یک هفته دیگر هم تاب آوردم ولی وقتی جواب منفی را دادم اولین گلایه اش این بود که ای بابا من دیگر کجا ممی توانم باجناقی مثل فلانی داشته باشم؟ ( هرچه بود لقمه ای بود که از أن طرف گرفته شده بو) و من صد درصد از جوابی که دادم مطمئن شدم. پ. ن: کلا نمی دانم چرا این خاطره را سر صبحی نبش قبر کردم ولی لابد حکمتی دارد.
۱۳٩۳/٦/٥ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک ساعتی توی گلفروشی بودم، شاید هم بیشتر. برای مراسمی باید چند مدل گل سفارش می دادم و بودجه هم طبق معمول محدود بود و همین باعث شد که کلی وقت صرف کنم تا طرح مورد نظرم را با گل هایی با قیمت مناسب منطبق کنم. از گلفروشی خارج شدم آخر شب بود، لیست طولانی کارهای روز خط خورده بود. نفس عمیقی کشیدم، عطر گلها هنوز در مشامم بود، انگار آن یک ساعت که توی گلفروشی بودم گلها عطرشان را نثارم کرده بودند و این عطر خنک در برم گرفته بود. گلی همراهم نبود ولی تصاویر آنهمه گل و بوی خوشی که در مشامم مانده بود تمام خستگی روز را از تنم بدر برد. از صبح به این فکر می کردم که من بضاعتی ندارم برای رفتن به حرم. بروم چه بگویم ، بروم و دست خالی برگردم که بد است، و نرفتم ، ناگهان یاد هفته پیش و داستان گلفروشی افتادم، بضاعتی ندارم ولی وقتی به گلستانی بروی عطر و بویش را خواهی گرفت، مگر اینکه آنقدر متعفن باشی که کاری نتوان برایت کرد. دیگر انقدر هم نا امید نیستم. امروز آرامتر شدم، ذهنم خالیتر شد از دغدغه های معمول و دلم هوای حرم را بیشتر داشت، و فکر می کنم گرچه شاید خودم عطر و بویی نشنوم ولی اگر پاک و پالوده بروم ، هنگام برگشت بوی خوش جانم را تازه خواهد کرد، شاید هم نیم نگاهی از سر لطف ...
۱۳٩۳/٦/٥ | ۱:٠٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هنوز شوال تمام نشده ولی انگار ماه ها از روزها و شبهای رمضان گذشته است.

نمی دانم چقدر توانسته ام حال و هوای  رمضان را حفظ کنم.

قران نخواندم.

ورزش هم نکردم.

ولی تا جایی که توانسته ام سعی کردم که روزی یک کار خیر را انجام دهم.

نا امید نیستم و این نشانه خوبی است.

اما با رخوت و بی انگیزگی چند قدمی بیشتر فاصله ندارم و این خطرناک است.

روز دوم است که مشهدم و هنوز امادگی زیارت رفتن را ندارم.

می دانم که فقط باید بروم و بنشینم تا خودشان درمانم کنند.

اما ...

راستش شوقی ندارم و این می ترساندم.

البته من می گذارم به پای اینکه شوق زندگی را از یاد برده ام.

بی رودربایستی بگویم عشق می خواهد که من ندارم.

زندگی عاشقانه را تجربه کرده ام.

به هر بهانه ای به سوی معشوق دویدن و دنبال بهانه گشتن برای اندک تماسی و سراغی گرفتن.

هر روز هم تجربه اش می کنم و شکرمی کنم که مبتلایم کرده تا حداقل به بهانه او رویم را به سوی خودش برگردانم.

گرچه فاصله ها زیاد است.

موانع و سد ها هم زیاد است.

تلاشی برای نقب زدن هم که نکرده ام پس توقع بیهوده ایست که بخواهم عشقشان به من برسد.

رمضان حداقل درها بازبود و نسیمی می وزید.

حال من مانده ام و دری که کلیدش را هم دارم و بازش نمی کنم.

غفلت همین است دیگر ...

و بعد در قنوب نماز صبح می گویم یا قریب، قریبم باش...

یادم میفتد که او رقیب و قریب است و منم که غافلم و اهمال کار...

شاید فقط در حیاط حرم بنشینم.

۱۳٩۳/٦/٤ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

قاطی کردن دنیای مجازی و واقعی تبعاتی دارد که کم از سیر و سفر بین جهان های موازی نیست! در طول این ده سال وبلاگ نویسی فکر کنم کمتر از تعداد انگشتان یک دست از دوستان وبلاگی دنیای مجازی را به دنیای واقعی وارد کرده ام و کمی بیشتر از دوستان واقعی را به دنیای مجازیم راه داده ام . و حتی گاه پیش آمده که در یک شب بارانی در دل جنگل های شمالی دوستی بی هوا بپرسد که فلان وبلاگ مال توست و من سردرگم که چه بگویم که تاییدش به منزله ایجاد محدودیت و خودسانسوریست و ردش کتمان اظهر من الشمس است . و در نتیجه آن دوست وارد حیطه امنم می شود و مهر اعتماد را به او میزنم و راهش می دهم به دنیای عریان مجازی. اما فرایند برعکس آن کمی پیچیده تر است، شاید سالها همدیگر را خوانده ایم ولی وبلاگ همیشه برش و مقطعی از زندگی ماست و نه کلیت وجود و تصویری که در ذهن ما شکل می گیرد بر مبنای همین برش است و هنگام رویارویی تطبیقش با واقعیت کمی سخت است، یکی از مشکلات این است که ما ناخودآگاه بر اساس داده هایی که دریافت می کنیم فرد را در یکی از دسته های تیپ شخصیتی قرار می دهیم و از او انتظار داریم مطابق آن تیپ رفتار کند، لباس بپوشد . مثلا اولین چیزی که من از بعضی دوستان دنیای مجازی شنیدم این بود که "فکر می کردم محجبه تر باشی. " واین تصور شاید به خاطر دلنوشته هایم برای خدا باشد یا حضورم در خیریه. ولی همیشه با خودم فکر کردم که اگر کسی که از طریق نوشته هایش با او ارتباط برقرار کرده ام را ببینم و دقیقا برخلاف تصور ساختگی من باشد چه واکنشی نشان می دهم. کدام درست است. تصور من که برداشت از نوشته های اوست و یا آدمی که با او برخورد کرده ام. نمی دانم چه کارخواهم کرد ولی می دانم احمقانه ترین کار این است که انگشت اتهام را رو به آن شخص بگیرم و او را متهم به دروغ گویی و نقاب زدن کنم. چون ممکن است او هیچ وقت دروغی نگفته باشد و فقط من باشم که در عالم تصوربرای خودم بر مبنای کلمات آدمی را ساخته ام منطبق بر نیازهای خودم. تمام این حرف و حدیث ها برای این بود که در کامنت های قبلی حرف از دیدار بود و تصورات خوانندگان از نویسندگان وبلاگ هاو خواستم تجربه های خودم را در این مورد برایتان بگویم . پ.ن: یادتان هست زمانی در مورد یک قرار بی نام و نشان صحبت کردیم که قرار بود سی نفر اعلام آمادگی کنند؟

۱۳٩۳/٦/۳ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1- انگار یک کمکی قلق این سبک زندگی دستم آمده است.

یک کاری داشته باشم باهاش پول در بیاورم، سریع و زیاد...

یک کاری داشته باشم مجبور شوم بخوانم و یاد بگیرم ...

یک کاری داشته باشم که وجهه اجتماعی داشته باشد.

تا حالا این سه تا باهم جمع نبوده ولی در دو سه ماه گذشته توانسته ام به موازات هم سه تایشان در سه زمینه متفاوت پیش ببرم و این خوب است.

2- امشب باز مسافرم.

دلیلش را نمی دانم.

دوستی به خانه اش دعوتم کرد و دوست دیگری بلیط مهمانم کرد و من هم بی چون و چرا راه افتادم.

حتی فکر نکردم که چرا باید بروم؟

این هفته میز کارم پشت لبتاپم است و قراری با کسی ندارم .

نه بازارچه ای و نه کنفرانسی...

نه تحویل پروژه ای و نه قرار مشاوره ای...

این هفته هر جای دنیا باشم فرقی به حالم نمی کند مهم این است که کارهایم طبق زمان بندی انجام شود که خوب به مدد تکنولوژی این حیاط و آن حیاطش مهم نیست.

پس چرا همنشینی با دخترک شیرین زبان را از دست بدهم؟

شاید دوباره دوستم داشته باشد. +

و همصحبتی دانشین دوستان را هم نباید از نظر دور کنم که هر لحظه اش هزار نکته آموزنده و قابل تفکر دارد.

راستش را بخواهید از زمان شیوع وایبر و امثالهم و شکل گرفتن گروه های ریز ودرشت ذهنم درگیر این است که چه خوب که فاصله ها اینقدر کم شده و به نوعی می توانیم کسانی  را که دوستشان داریم اینقدر نزدیک و در دسترش داشته باشیم حتی اگر قاره ها بینمان فاصله باشد.

اما گاهی دلم تنگ می شود برای نگاه کردن در چشمان آدم ها

برای دیدن لبخندشان و درآغوش گرفتنشان

دنیای مجازی فاصله ها را کم می کند.

التهاب تنهایی را می خواباند ولی درد تنهایی را ساکت نمی کند.

صدها هزار دوست فیس بووک . دهها گروه وایبر ساعت ها سرگرممان می کنند ولی نیاز به نوازش و ارتباطات انسانی ما را مرتفع نمی کنند.

انسان ها اجسامی شده اند متحرک.

در کنار هم و حتی در یک اتاق باهم مدد تکنولوژی های مختلف صحبت می کنند.

و من هنوز نیاز دارم به چشم های آدم ها نگاه کنم.

لرزش لبهایشان را ببینم.

لبخندشان را

حتی اشکشان را

دوست ندارم خوشحالی مرا گربه خپل وایبر (با همه ارادتم) منتقل کند.

دلم می خواهد عزیزانم صدای قهقهه من را بشنوند.

دوست دارم من را در آغوششان بگیرند وقتی اشک هایم بی اختیار فرو می ریزند و نه اینکه با ایکونها به من دلداری دهند.

شاید به خاطر همین است که از هر فرصتی برای باهم بودن استفاده می کنم.

برای گفتگوهای رودررو

برای دیدن و دیده شدن...

برای چشم دوختن به چشم های دیگری حتی اگر نگاهش رو به مونیتور باشد.

3- و مهم تر از آن شاید آن حضرت دلش به رحم بیاید و گوشه چشمی به ما کند و من را به  خانه همیشه  در بازش راه دهد.

 

 

۱۳٩۳/٦/۱ | ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir