تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

تا چند دقیقه دیگر بهار تمام می شود.

بهاری که دلم نمی خواست بیاید و آمد و عجیب مهربان بود با من

مثل همیشه لطیف و نرم.

آنچنان با محبت روی زندگیم نشست که خودم هم کابوس می شمردم تمام اتفاق های سال گذشته را..

گرچه به خوبی هرسال از بهار و بهار بودنش بهره نبردم چون کمتر در طبیعت بودم و بیشتر در خانه...

بهارم آرام و نرم گذشت.

مهربان و دوست داشتنی...

بهار امسال سبز بود و صورتی و کمتر آبی

همان رنگهایی که همیشه به عنوان رنگهای بهاری توی کلاسهای مبانی رنگ انتخاب می کردم.

بهار امسال با خودم مهربان بودم.

وقتی به روزنوشتهای بهار نگاه می کنم جای خیلی چیزها کم است.

دختر خاله هایم را ندیدم.

و دلم سوخت.

خیلی های دیگر را هم ندیدم و خوشحالم.

اما خودم را دیدم و این اتفاق خوبی است.

اتفاق های بد هم کم نداشت این بهار

اتفاق های کمر شکن

ولی گذشت.

بهار هم رخت بر بسته و می رود.

باید آماده تابستان شد.

فصل پختگی و رسیدن...

فصلی که با طولانی ترین روز سال آغاز می شود، غلبه روشنایی بر تاریکی...

 

۱۳٩۳/۳/۳۱ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1- از ماشین پیاده می شود، سرش را از پنجره تو میاورد و دستش را دراز می کند و دوباره دستم را می گیرد و می گوید مرسی که بودی داشتم خفه می شدم. توی دلم می گویم منکه کاری نکردم فقط بودم.

2- گوشه پارک نشسته ام، هرکدامشان از یک طرف سر می رسند و یک طرفم می نشیند، سرم روی زانوانم است و به آرامی اشک می ریزم و آن دو ساکت کنارم نشسته اند. ساعتی بعد که اشکها و حرفهایم تمام شده هر دو را بغل می کنم و می گویم مرسی که آمدید کمرم خم شده بود زیر بار این غم. می خندند و می گویند دیوانه و باز هرکداممان از یک در پارک خارج می شویم.

3- تا مدتها چشم دوخته ام به خط آخر گفتگوی وایبریمان. چه خوب که بودی وگرنه دق می کردم.

4- بعد از مدتها به خانه ام می آید و حرف می زنیم. حرفهای در دل مانده و قدیمی که باید بیرون ریخته می شدند. در را که پشت سرش می بندم می گویم شکر که هستند این دختر خاله ها وگرنه له بودم.

5- می گوید و می گرید و من تمام خوراکی های توی خانه اش را تمام کرده ام. خودش راه گلویش بسته شده و من غمگین از غم او اشتهایم باز شده،از در که خارج می شوم می گوید: آخیش سبک شدم و من می خندم می گویم عوضش من 2 کیلو سنگین شدم.

تمام اینها یک اسم دارند و آن همدلی است.

پیشتر هم از همدلی گفته بودم و اینکه آدم غمگین خیلی چیزها را نمی خواهد بشنود و نیازی هم به شنیدنش ندارد چون مسلما خودش اینها را می داند و اگر حالش خوب بود او هم می توانست همین حرفهای قشنگ را بزند. همه ما از تنهایی و بی همزبانی و رفتار بد دیگران با خودمان ذله شده ایم ولی اگر یک نگاه به خودمان بیندازیم در حقیقت خودمان هم خوب تیکه هایی نیستیم و خیلی جاها نتوانسته ایم باری از دوش دیگری برداریم.

همدلی چه چیزهایی نیست؟

اول از هم همدلی دلداری دادن نیست. نگران نباش و غصه نخور و از این قبیل چیزها، یعنی  واقعا طرف نمی داند نگرانی مشکلی را حل نمی کند. چرا او هم می داند ولی احساسش است و کنترلی روی آن ندارد و باید احساسش را بیرون بریزد تا بتواند عقلانی و منطقی فکر کند.

دوم اینکه همدلی همدردی نیست. آخی چه بد! طفلکی . حیف.

سوم رودست طرف بلند شدن که برای من یکی واقعا اعصاب خردکن است. اینکه چیزی نیست وضع من بدتر است یا توی بیافرا مردم دارن از گرسنگی می میرند تو نشستی به این چیزها فکر می کنی..

چهارم قصه گفتن های صد تا یک غاز که من یک نفر را می شناختم  اینجوری شد و ....

پنجم بازجویی هایی از سر فضولی که کی و کجا و فلانی هم بود و بعدش چی شد و قبلش چی بود و زن پسرعمه همسایتون هم می دونه و دختر خاله ت  خوشگله و پسر عمه ات هنوز زن نگرفته و.....

ششم توضیح و ماست مالی به خصوص اگر در قضیه ذینفع باشیم. نه شاید منظورش این نبوده و به احتمال زیاد می خواسته اینکار را بکنه و .....

هفتم آموزش که خیلی وقتها در موقع همدلی نتیجه مخرب دارد. روانپزشکها می گن که  و یا توی تلویزیون می گفت و تو اینترنت خوندم ....

هشتم سرزنش که می تواند طرف را به جنون بکشد، چرا اینکار را کردی؟ حقته ! تو هم ساکت نشستی؟

نهم توصیه کردن  و راه حل دادن که مال خیلی بعد تر است و معمولا اولین چیزی است که مردها انجام می دهند و زنها می توانند خفه شان کنند. برو فلان جا ، من یک دکتری را می شناسم که کارش خیلی خوبه .از طریق فلان شرکت اقدام کن. به فلانی بگو..

مسلما الان این سوال پیش میاید که یعنی وقتی کسی ناراحت و یا عصبانی است هیچی نگوییم؟

به هر حال با توجه به شناختی که از طرف دارید باید سعی کنید حسن نیت خود را به او اعلام کنید ولی نکته مهم در همدلی این است که به خود فرد توجه کنید و نه مشکل او .

در آن زمان مشکل هرچه می خواهد باشد، از گم شدن یک پاک کن گرفته تا خیانت شوهر اهمیتی ندارد، مهم روح آسیب دیده و دل شکسته طرف است که نیاز به توجه دارد و نه نیاز به هیچ کدام از راهکارهای فوق.

ما باید بهترین روش را برای نزدیک شدن به او انتخاب کنیم ولو با سکوت و به او اجازه دهیم تا احساساتش را بیان کند چون هیچ کس بهتر از خود فرد نمی تواند مشکلش را حل کند و اگر احساسات فروکش نکنند راهکاری برای حل مشکلش نخواهد یافت.

بهترین راه این است که حمایت خود را به او اعلام کنید و به او بفهمانید با وجود تمام این مشکلات دوستش دارید و تنهایش نمی گذارید و او برایتان مهم است.

متاسفانه به خاطر فرهنگ تعارف عادت داریم جملات کلیشه ای من باب همدردی بیان کنیم که نه از دل که از روی ادب است و من تا حدودی برایم قابل قبول است ولی واقعا ترجیح می دهم کسی که واقعا خیلی برای من و احساسات من اهمیت قائل نیست تظاهر به همدلی و همدردی کند و در این مواقع به من نزدیک شود.

از نشانه های موفقیت شما در ایجاد همدلی این است که فرد در کنارتان می ماند و یا سر دردلش باز می شود، در غیر اینصورت سریع راه فراری پیدا می کند و گفتگو را خاتمه می دهد تا از شر شما خلاص شود ولو با دعوا و گیس و گیس کشی... که نتیجه اش این می شود که پشت دستتان را داغ می کنید که مهربانی کنید ولی در حقیقت این مهربانی نیست دوستی خاله خرسه است که ما از سر ناآگاهی انجام می دهیم.

بیشتر این راهکارها به جز بازجویی از سر فضولی و تا حدودی سرزنش مال زمانی است که التهاب احساسی فرد خوابیده و برای مشورت پیش شما آمده است چون اگر فرایند همدلی را با موفقیت پشت سر بگذارید مسلما مشاور خوبی هم برایش خواهید شد و او به شما اعتماد دارد. ولی اگر نتوانید همدلی کنید از نظر فرد راهکارها توی سرتان بخورد هرچقدر هم فهمیده و باشعور باشید و اینجوری ممکن است بدتر خودش را توی چاه بیندازد و شما نتوانید هیچ وقت نجاتش دهید.

۱۳٩۳/۳/۳۱ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اونجوری که روغن قلپی از توی ماهیتابه خودش را پرتاب کرد بیرون، به قدری شگفت زده ام کرد که در وهله اول متوجه نشدم مقصدش مچ دستم است، و هر چقدر هم سریع واکنش نشان دادم و جای خالی دادم باز هم به هدفش رسید.

طبق واکنش غریزی اول دستم را توی دهانم بردم تا با بذاق دهان آرامش کنم، بعد شروع کردم به گشتن لای محفوظات مخدوش مغزم که آخر زیر آب سرد بگیرم یا یخ بگذارم یا نه، چون چیزهای ضد و نقیضی یادم میامد، بالاخره تصمیم گرفتم جریان آب جاری نیمه سرد را امتحان کنم

نگاه کردم به ظاهر چیزخاصی نبود دو تا لکه بزرگ صورتی روی مچ، آب را باز کردم و چند دقیقه ای سپردمش به آب جاری،

سوزشش شروع شده بود ولی خیلی آزاردهنده نبود، بعد هم یخ را امتحان کردم و با پماد ا و د چربش کردم.

کم کم تاول کوچکی ظاهر شد، تا بعد از ظهر تاول کوچک تبدیل به یک تاول گسترده عجیب شده بود که معلوم بود به خاطر جمع شدن مایع زیر پوستی است، تا صبح فردا صبر کردم ولی از ترس ترکیدن تاول توی کوچه خیابان و عفونتش خودم ترکاندمش!

و پانسمانش کردم، پوست رویش عملا مرده بود و از سلول های عصبی جدا شده بود، در طول روزها بارها چرب و یا ضد عفونیش کردم تا کم کم مایع درونش خشک شد و الان چند روزی است که فقط خارش شدید امانم را بریده که به قول قدیمی ها نشان از پوست نو است،

بعدتمام این مراحل را منطبق می کنم با حال و هوای روحم ، آن زمان که بحرانی به ما وارد می شوز و هاج و واج می مانیم و تا به خودمان بیاییم چه کنیم واکنشهایی غریزی انجام می دهیم، بعد راهکارهای پس مغزمان را بیرون می کشیم و بعد ترش تازه طول درمان شروع می شود و یک جاهایی هم برای جلوگیری از عفونتهای بیشتر باید تاولهای روحمان را بترکانیم هرچقدر چندش باشد و سخت ، و خوب شدنش و پوست نو در آوردن از چقدر بیشتر از تمام آن سوزش های اولیه اذیت می کند،

حال تازه امیدوار باشیم جایش نماند و می دانیم تا مدتها حساس است،

حیف که روحمان را نمی بینیم و سوختگی هایش را بی تفاوت چشم پوشی می کنیم بعد از مدتی و اینجوری می شود که یکهو به خودت میایی و می فهمی روحت پر از لک و پیس است و تاول های ریز و درشت،

تازه بعضی وقتها همین پوست نو را انقدر انگولک می کنی که دوباره جایش زخم شود و عفونت کند،

یک وقت هایی لازم است وقتی بگذاریم برای تیمار روانمان تا شاید بفهمیم چرا اینقدر یک جاهایی بیتابیم و بی قرار،

شاید پوست نویی است که خارشش امانمان را بریده و یا تاولی که باید رویش یخ بگذاریم

پ.ن: توصیه های دوست نازنینی که دلم خواست با شما شریک شوم:

عزیز دلم اگه بعد از گرفتن زیر اب سرد بهش عسل مى زدى یا پمادهاى مخصوص سوختگى شاید تاول نمى زد و باید بهت بگم نباید تاول را مى ترکاندى چون اون خودش ى جور محافظه براى پوست در حال ترمیم

روان درمانگر تحلیلى هم بهت مى گه کجا باعث اسیب بیشتر به روحت شده البته خودت هم به مرورپیداش مى کنى اول لک و پیس ها و اسکار هاى روحت رو مى بینى بعد تحلیل مى کنى که چرا اینجورى شد وقتى علت رو پیدا کردى کم کم و خیلى ارام ترمیم شروع مى شه گاهى به علت خرابى هاى دیگه دوباره اون زخم روحت رو هم مى کنى (چون این زخم کندن پوست دست هم علتى داره که باید پیداش کنى)ولى باید صبورى کنى تا همه خرابى ها رو بشناسى و درست کنى

بعد ارام ارام جاى زخم ترمیم مى شه گاهى جاش مى مونه ولى اون هم اروم اروم کم رنگ مى شه ولى باید ادامه داد و صبورى کرد اگر مدام این زخم را بکنى اثر نا خوشایندى ازش مى مونه یا حتى ممکنه عفونى بشه

تو افرادى که ى درد اساسى مثل دیابت دارند حتما باعث قطع عضو هم مى شه ولى اگه بفهمى که چرا مى کنى و جلوى تکرار خطا رو بگیرى زخم ترمیم مى شه روان درمانى تحلیلى هم چیزى شبیه اینه از نظر من.

تو روان درمانى تحلیلى تو مهمى و اون چه که تو مى گى قابل اهمیته حتى اگه تخیل تو باشه و تو واقعیت وجود نداشته باشه

ى جورى همین تخیلات تو براشون مهمه ى مکان کاملا خصوصى براى تو براى اینکه تو توجه داشته باشید فقط تو هر چى تو ذهن دارى بریزى بیرون و با دقت نگاه کنى قطعات اشتباه رو ببینى خودت علت رو حدس بزنى ى نفر هم هست که تخصص این کار رو داره و کمکت مى کنه منسجم تر علت یابى کنى یا علت یابى هاى تو رو ترجمه مى کنه به زبان قابل فهم ترى تو این روش مخاطب نا خود اگاه تو هست و نا خوداگاه هم درست مى شود.

۱۳٩۳/۳/٢٩ | ٥:۱۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پریروز تو فاصله بین دوتا جلسه از گرما بی حال شده بود و برای اینکه جان داشته باشم دوام بیاورم خرده فرمایشات آقایان را برای خودم یک آب طالبی خریدم و وایستادم تو چمنهای وسط میدون که بخورم تمام مدت هم نگاهم به یک درخت آن طرف میدان بود ولی ذهتم پیش حرفهایی بود که گفته بودم و نتیجه ای که معلوم نبود یا باید می گفتم و نتیجه ای که دلم می خواست بگیرم.

نه مزه آب طالبیه را فهمیدم بسکه عجله داشتم و استرس و نه درخته را می دیدم.

ولی یک هو انگار همه چیز پاک شد و تازه چشمم افتاد به درخته که سالها اونجا بود و من بارها از زیرش و کنارش با عجله رد شده بودم ولی هیچ وقت از این طرف میدون ندیده بودمش.

یادم افتا آخرین بار پارسال زیر آن درخت کلی با یار دبستانی تلفنی درد دل کرده بودم و همیشه می خندیدیم که وسط میدان هیچ کس در مورد چنین اسرار مگویی صحبت نمی کند که من کردم و چه خوب که درختان محرمند.

تمام اون یک ربع که نگاهش می کردم یک طرف و اون چند دقیقه که دیدمش یک طرف. حالا همیشه می دونم که توی اون میدون یک درختی هست که از دیدنش خوشحال می شوم.

دوستهای درختی من انگشت شمارند ولی دوستهای خوبی هستند.

دیدنشان واقعا شادم می کند.

دلم هم برایشان تنگ می شود.

از درختهای نوستالژیک حیاط مادربزرگ و حیاط قدیمی خودمان بگذریم که عجیب دلتنگشانم.

از چنار جلوی خانه که قدیم تر ها جلوی پنجره اتاق خوابم بود و الان روبروی پنجره هال است بگیر تا سرو نقره ای بالای جمشیدیه+....

درخت توت چتری دم مطب دکتر اطفال...

توسکای کهنسال سر خیابان...

کاج های دور برگردان حقانی...

نارونهای بام تهران...

یک کَمَکی هم بیدهای سرخوش اتوبان مدرس و توتهای اتوبان امام علی...

و حالا هم که چنارهای میدان آرژانتین...

یک زمانی که عجیب دلتنگ بودم و دلگرفته، کسی گفت تکیه بده به درخت تا انرژیش در تو جاری شود ولی الان متوجه شدم که این نسخه برای من کاربرد چندانی ندارد و من با نگاه کردن و دیدن جزئیات درختان در کلیتشان بیشتر انرژی می گیرم و شاد می شوم. و عجیب تر اینکه تمام آن جزییات در خاطرم می ماند و هربار به آن فکر می کنم همان حس خوب در بدنم جاری می شود و ناخودآگاه لبخند به لبم می آید.

بنابراین برایم مهم است که بتوانم در جایی قرار بگیرم نه خیلی نزدیک که همه کلیت درخت را نبینم و نه خیلی دور که جزئیاتش تفکیک ناپذیر باشد و از همه مهمتر دلم و ذهنم در لحظه حاضر باشند و همانجاست که دوستی عمیق من با موجودی ریشه دار و اصیل شکل می گیرد.

موجودی که با صبوری به درددلهایت گوش می دهد و هر بار که از کنارش رد می شوی روحت را نوازش می کند.

دوستی با درختان از عمیق ترین دوستی هایی است که تاکنون تجربه کرده ام و درختان از حمایت گر ترین موجوداتی بودند که در دوستی های معنوی داشته ام.

۱۳٩۳/۳/٢٧ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تمامی شواهد و قرائن حاکی از این است که یک بخش وجودم نیازمند توجه خاص است، همان بخشی که دلش می خواهد بزند به چاک جاده و یا توی کوچه پس کوچه های شهر بی هدف قدم بزند و دلش هم برای یار دبستانی تنگ شده که مدتهاست ندیدتش و فقط شنیدتش که همیشه پای ثابت این خل بازی هایش بوده....
۱۳٩۳/۳/٢٧ | ٤:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هفته پیش این لیست را نوشتم و همه اش انجام نشدو این کارها ماند.

کارهای اقتصادی:

فاز اول پروژه ص

فاز نهایی پروژه ز

کارهای  ضروری:

اداره بیمه (یعنی یک روز یا دو روز تمام)

دانشگاه( یک روز حتما رو شاخش است)

کارهای خانه: 

از جارو و گردگیری گرفته تا فلاور باکس های کفر گرفته

تازه یک مقدار زیادی کار دیگر هم بهش اضافه شد.

ولی در عوض یک روز میزبان دوست نازنیم بودم و کلی درددل کردیم و یک شب خوب با استاد بزرگی گذراندم که از الطاف خداوند بود.

یک روز ناهار هم با دوستام بیرون رفتم و خیلی خوب بود.

دوتا جلسه اضافه برسازمان رفتم.

یک پروژه زودبازده انجام دادم که زودی پولش رسید و این عالی بود. و خودش شد مقدمه یک کار بزرگ...

ولی چرا این کارها ماند؟ راستش را بخواهید همه اینها که مانده کارهایی است که دوستشان ندارم یعنی برای انجام یک کار باید دو تا چیز موجود باشد یکی انگیزه کافی برای شروع و دیگر اطمینان کافی برای پایان و اینهاا از ان دست کارهایی هستند که یک قسمتشان می لنگد. یعنی قسمت خانه اش را که اش کشک خاله است بی خیال شویم، پروژه ها انگیزه شروعشان ناقص است و بیمه و دانشگاه امید پایانشان.

به همین خاطر هفته هاست که این چندتا کار عقب میفتد و باید چاره ای کنم برایش.

 

۱۳٩۳/۳/٢٥ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

تو جاده شمال یک جایی هست که درست هم خاطرم نیست چی و کجا ولی مضمونش اینه:

تعمیرگاه برادران حسن قلی به جز فریدونشون

حالا من یک مشکلی دارم اونهم اینه که از کبوتر بدم میاد، به خصوص از این کفتر چاهی های سیاه و خپل و یا این سفید پاپری های عشق کفتربازها و چند روز پیش یک کیسه پر گندم شاهدانه چندسال مونده توی کابینت پیدا کردم و به نیت گنجشکهایی که  دم نماز سر و صدا راه میندازند ریختم توی فلاور باکس های خالی مانده و از قضا این کفترهای خنگ سواستفاده چی اینها را پیدا کردند و حالا پشت پنجره من شده پر از این موجودات حال بهم زن!!!

بنابراین دلم می خواست می توانستم منهم مثل اون هم وطنان شمالی بنویسم خوراکی برای پرندگان به جز کفتراشون

۱۳٩۳/۳/٢٥ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

تو که ماه بلند آسمونی...

منم ستاره میشم دور ...دور...دورتو میگیرم

اگه ستاره بشی دورمو بگیری...

منم ابر میشم، رو...رو...روتو میگیرم

اگه ابر بشی رومو بگیری...

منم بارون میشم، چیک چیک...چیک چیک میبارم

اگه بارون بشی چیک چیک بباری...

منم سبزه میشم سر،،، سر،،، سر در میارم

تو که سبزه میشی سر در میاری...

منم گل میشم و پهلوت میشینم...

تو که گل میشی و پهلوم میشینی...

منم بلبل میشم ، چه چه.... چه چه...چه چه میخونم
تو که ماه بلند آسمونی...

منم ستاره میشم، دور...دور...دورتو میگیرم

همیشه فکر می کنم این شعر به عنوان رهنگاشت و نقشه راه من در زندگی عاطفی عمل کرده است.

همیشه دنبال کسانی بوده ام که برایم به منزله ماه بلند آسمان بوده اند و مثل ستاره دورشان چرخیده ام.

اگر ابر جدایی رویم را گرفته، باران شده ام و زمین جانم را سرسبز کرده ام و باز با طراوت یک گل سر از خاک برآورده ام .

و دوباره چشم به آسمان دوخته ام تا ماه نو طلوع کند...

اینجا را بخوانید +

۱۳٩۳/۳/٢٤ | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ایمیل های فیس بوک را معمولا بی توجه به مضمونش سرسری پاک می کنم.

این یکی اما روی صفحه ماند تا جواب تلفن بدهم، برگشتم عکسش بود که همسرش را مهربانانه در آغوش گرفته و لبخند می زند.

خواستم حذفش کنم که نگاهم افتاد به متنش، پیامی بود برای خودم و نه یک مطلب عمومی..

حرفهایی بعد از 13 سال جدایی.

همین روزهای خرداد بود که توی آن سفره خانه همه چیز تمام شد... +

چه اشک ها ریخته بودم تا برسم به آن روز.

چند بار التماسش کرده بودم تا سامانی به این رابطه از هم گسسته بدهد یا حداقل وعده و کورسوی امیدی...

چند بار دروغ گفت.

چقدر بی محلی کرد.

گفته بودم ما جوانیم و عاشق، بیا زندگیمان را باهم بسازیم به پشتوانه نیروی جوانی و اکسیر عشق...

نگاه کرده بود و سکوت...

همه درها را زدم آن روزها

همه راه ها را رفتم و هر قدم که بر می داشتم انگار دورتر و دورتر می شد.

خسته و آزرده که شدم او هم نبود.

بار زندگی را باید خودم بدوش می کشیدم و من این زندگی را نمی خواستم.

مردی می خواستم که بتوانم به شانه هایش تکیه کنم و او تمام بارها را بر دوش من انداخته بود و خود سر در گریبان داشت.

گفتم: تمام

گفت : باشه

خیلی راحت و انگار همین را می خواست و این بدتر از هر چیز مرا شکست.

و آن روز که از تاریکی سفره خانه به روشنایی خیابان رسیدم دیگر دلی برایم نمانده بود که بخواهد برایش بسوزد یا بتپد.

و  سال بعدش پشیمان شد، بازگشت و اما دلی نبود که در آن جایی داشته باشد.

دلم خون شده بود و از چشمانم جاری ...

و حالا بعد از 13 سال نامه عاشقانه برایم نوشته و از روزهای بی من سخن گفته...

از دلی که دست من سپرده بوده...

از خاطات منی که هیچ فقط رهایش نکرده...

از سایه من در لحظات زندگیش...

به عکسش نگاه می کنم که چه تنگ همسرش را در آغوش گرفته و لبخند می زنند...

پ.ن:

بدبینانه: عصبی شدم، برایم این بازی خیانت است و دلم نمی خواهد در آن کوچکترین نقشی داشته باشم...

خوشبینانه: یک نفر هست توی این دنیا که به اندازه 13 سال نامه عاشقانه در روز مرا دوست دارد و 13 سال تمام با فکر من زندگی می کرده ...

احمقانه: امیدوار بودم تعدادشون بیشتر از یکی باشه!نیشخندزبان

عاقلانه: دومرتبه بلاکش کنم و خودم و خودش را راحت کنم.

۱۳٩۳/۳/٢۳ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

آدم ها وقتی از یکی دور می شن یعنی دارن به یکی دیگه نزدیک می شن " از تمام چند ساعت تئاتر خشک سالی و دروغ این جمله بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرده است
۱۳٩۳/۳/٢٢ | ٥:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یکی سرچ کرده "چگونه جن و روح را تسخیر کنیم برای پول" و سر از اینجا در آورده...

منهم طبق سنت پیشین اول از همه رفتم سراغ گوگل ببینم وبلاگ من کجا و این سوال پر محتوا کجا که هر جا صحبت از پول است بحث شیرینی است و شاید هم سوال این بنده خدا ما را هم یک مولتی میلیاردری کرد!!

بعد همینطور که صفحات گوگل را تورق می کردم و نشانی از وبلاگ خود ندیدم ولی متوجه شدم که گوگل هر چقدر هم گیج و بی حواس باشد یک جاهایی بسیار زیرکانه عمل می کند.

دقیقا بین تمام صفحاتی که راهکار برای به دام انداختن اجنه ارائه می دادند صفحاتی هم بود که راه هایی برای تسخیر قلب مردان ارائه می داد.

نمی دانم الان توضیح بیشتری لازم است در خصوص  شباهت ها و تفاوت های مردان و اجنه؟ تقصیر من نیست گوگل گفته! من خودم شبهاتی در این مورد دارم که به خاطر برخورد کم با هردو مورد است ولی خوب به قول دوستی می توانم از خوانندگان آقای این وبلاگ کمک بخواهم!

به هر حال نشانه ای بود برای من و امثال من که تسخیر قلب مردان یک چیزی تو مایه همان تسخیر اجنه است! توجه داشته باشید برای من و امثال من و نه دختران زبر و زرنگ امروزی که همچین با یک موی افشان و نگاه خمار قلب طرف ر ا قلپی توی جیبشان بغل سه چهارتا قلب دیگر می چپانند!

پ.ن: اما دوست عزیزی که توی گوگل دنبال این علم می گردی نکن برادر من، مردم سالها جفر و چله نشینی و ذکر می خوانند آخرش هم دودمانشان را برباد می دهند حالا تو از گوگل فرنگی کمک می خواهی؟ نکن. برای پول از اجنه کمک نگیر، یک کمی به دور و برت نگاه کن ببین بابک ز چه کرد، اجنه کمکش نکردند، آدم حقیقی هستند به خدا فقط آدای اجنه را در می آورند و رخ نمی نمایند. تو هم همان راه را برو به پول می رسی ، البته شاید اجنه بی خطر تر باشند.

۱۳٩۳/۳/۱٩ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کار های این هفته را از می نویسم تا بین روزها نقسیم می کنم، باید ریز به ریز بنویسم وگرنه یادم می رود.

مثل هفته پیش که خیلی چیزها یادم رفت به یک اتفاق....

کارهای اقتصادی:

جلسه تحویل پروپوزال شرکت اول

جلسه با دکتر گ

فاز اول پروژه ص

فاز نهایی پروژه ز

چاپ کارهای دکتر ص

کارهای  ضروری:

اداره بیمه (یعنی یک روز یا دو روز تمام)

دانشگاه( یک روز حتما رو شاخش است)

کارهای با اهمیت:

تمرین های کلاس داستان

کارهای خانه: 

از جارو و گردگیری گرفته تا فلاور باکس های کفر گرفته

کارهای متفرقه:

افتتاحیه آثار تصویرگران برج میلاد

کلاس های یکشنبه و سه شنبه و چهارشنبه

جلسه دوشنبه

تئاتر روز چهارشنبه

بعد اینها همه کارهایی است که باید انجام شود بدون کم و کاست. و مشکل اینجاست که به جز قسمت متفرقه  و کارهای خانه بقیه اش ممکن است بین 3 تا 8 ساعت طول بکشد و من هیچ زمانبندی برای آن ندارم.

حال بماند که این هفته دو مسافر داریم برای آن ور آب که خودش پروژه ایست و بعد دختر خاله هایی که مدتهاست دلم برای یک گپ و گفت صمیمی با آنها تنگ شده است.

و تمام اینها در حالی است که بازگشته ام به دوران غار نشینی و ولم کنند ترجیح می دهم نقشی شوم در گوشه تاریک یک غار...

بعد ته ته ذهنم خاطره محوی از برنامه نمایشگاهم عبور می کند و کتابی که نیمه تمام ماند...

کارهایی که برای دلم بود

۱۳٩۳/۳/۱٧ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یکی از هم وطنان عزیز از گوگل پرسیده است که چند سالگی عقد کردین؟

آه از نهادم برآمد که ای خواهر دیدی گوگل هم عروسی کرده و تو ماندی، بی عرضه...

بعد که کمی حالم جا آمد و به خودم آمدم به این نتیجه رسیدم که گوگل را با آنهمه ثروت و مکنت روی هوا می زنند و یا اینکه شاید ازدواجش از آن ازدواج های سیاسی بوده که والدینشان برای مستحکم کردن روابط و یا دو برابر ثروت ترتیب داده اند.

ولی خوب گوگل هر چه بدست آورده از توانایی های خودش بوده و حتما همسر لایق و همراهی هم داشته که در این مدت اینهمه رشد کرده است.

ولی جالب اینجاست که خیلی زیرکانه از جواب دادن به این بنده خدا طفره رفته و نمی دانم چطور سر و کارش به اینجا رسیده است چون من هر چه گشتم توی آدرس ها نشانی از وبلاگم ندیدم.فکر کنم گوگل متوجه خبط و خطایش شده و بعد از ایشان وبلاگ من را از آدرس هایش حذف کرده است.

منهم که بر خلاف اصرار و نظر کارشناسی بعضی ها تا حالا عقد نکرده ام که جوابی برایش داشته باشم.

۱۳٩۳/۳/۱٤ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

حرفهایمان که تمام شد، گیج و دلشکسته بودیم.

اتفاق هایی را که افتاده بود را دوست نداشتم.

اینکه باهم حرف زده بودیم و موضوع بین خودمان حل شده بود خوب بود ولی این اتفاق حکایت از سختی راه پیش رو داشت.

از اینکه حمایتم کرده بود و بازی به ظاهر به نفع من تمام شده بود خوشحال بودم، اما دلم می خواست بغلش می کردم و یک دل سیر گریه می کردم.

سرم را بین دستهایم گرفته بودم و اتاق نیمه تاریک بود.

 گفتم لطفا کرکره را بالا بزن قلبم گرفت

کرکره که بالا رفت از دیدن درخت های توتی که در تند باد کمر خم کرده بودند و هوای سرخ نفسم بند آمد.

غوغای بیرون با آشوب درونی من چقدر همخوانی داشت.

باهم دست دادیم و هنوز نیاز به حمایتش داشتم.

از اتاق خارج شد.

به ساعت نگاه کردم.

دیرم شده بود.

وسایلم را برداشتم و بیرون زدم.

خیابان قفل بود.

ماشین را بی خیال شدم و پیاده راه افتادم.

درختان کمر شکسته جا به جا وسط خیابان افتاده بودند.

مصالح ساختمان نیمه کاره به طرز وحشتناکی آویزان بودند و هر لحظه امکان داشت سقوط کنند.

باران بر سر و رویم می ریخت.

اشک می ریختم یا باران بود؟

بغض بود یا ترس؟

باد بر صورتم سیلی می زد مثل حرف هایی که شنیده بودم...

قلبم درد می کرد..

*****

صبح عکس های طوفان را دیدم

عکس هایی که از بالا و یا دورتر گرفته بودند.

حجم و عظمتش خارج از تصورم بود.

من این طوفان را از سر گذرانده ام؟

این حجم باد شهر من را در نوردیده است؟

بعد یادم می آید که همیشه می دانستم که برای درک یک واقعیت باید از بالا به آن نگاه کرد و همیشه هم در گیر و دار واقعیت های تلخ یادم می رود.

اما همیشه بالا رفتن سخت است.

برای بالا رفتن باید سبک بود، باید رها بود.

اما وقتی طوفانی زندگی من را در می نوردد،از خشم سنگین می شوم، از بغض و کینه و حسادت تیره و تار می شوم و دیدم محدود می شود.

خودم می شوم طوفان

وقتی طوفان در زندگی من می آید من می شوم آن درختی که روی ماشینی شکست و یا آن تکه آهنی که پرواز کنان از جلوی من رد و شد و شیشه مغازه را خرد کرد.

به ویرانیش دامن می زنم با خلل های روانی ناخودآگاهم، با خشم و واکنش های نابالغانه ام.

هنگام طوفان باید آرام گرفت و صبورانه نگاه کرد.

همراه طوفان نشد.

یا اوج گرفت و از بالا نگریست.

بعد از طوفان است که باید عمل کرد .

۱۳٩۳/۳/۱۳ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک جمله ناخوشایندی که در اکثر وبلاگ های روزمره نویس زنانه می بینم و تنم را می لرزاند این جمله است:

رفتم فلان جا و کلی غیبت کردیم و حسابی خوش گذشت

راستش را بخواهید من خودم چندان امامزاده پاک و منزهی نیستم که زبانم به غیبت نچرخد و پشت سر دیگران به خصوص کسانی که دلم را رنجانده اند حالم را جا نیاورد.

و حتی در مواردی فکر می کنم وضع من از این دوستان فوق الذکر بدتر است چرا که روی غیبت هایم برچسب تحلیل می زنم و خودم را توجیح می کنم.

اما یک چیزی این وسط ازار دهنده است برایم.

نمی دانم آیا ریخته شدن قبح غیبت است؟

آیا ترویج ناخودآگاه غیبت به عنوان یک تفریح لذت بخش است؟

می دانید اگر این نویسندگان خیلی شیک و مجلسی می نوشتند رفتیم و کلی گپ زدیم و حسابی خوش گذشت هیچ اتفاق خاصی نمیفتاد ولی وقتی اینگونه بی پروا اشاره به غیبت کردنشان می کنند و از لذت حاصل از آن حرف می زنند تنم می لرزد.

بماند که اکثرا هم کسانی هستند که از دست زبان مادرشوهر به ستوه آمده و نالانند و می دانند حرف و حدیث ها چه به روز زندگی می آورد و خیلی هایشان هم زنان تحصیلکرده ای هستند که به جبر کودک نوپایشان خانه نشین شده اند.

دنیای مجازی باعث شده سبک زندگی ما به تدریج عوض شود، بسیار خزنده و زیرپوستی و از همین نکات کوچک می توان فهمید که چگونه فرهنگ خوب یا بد شیوع پیدا می کند و قبح ضد ارزشها شکسته می شود و یا ارزشها از بین می روند.

نوشته های هر کدام از ما وبلاگ نویس ها تاثیر خودش را در ساختن فرهنگ جدید این مرز و بوم دارد چرا که ناخودآگاه حرفها و نوشته ها را در دنیای واقعی رد و بدل می کنیم و سرعت تبادل اطلاعات خیلی بیشتر از سالها پیش است.

باید کمی مراقب باشیم، آنچه را که برای خود نمی پسندیم اینجا رواج ندهیم و مشوقش نباشیم.

مراقب انتخاب کلمات و جملاتمان باشیم.

مراقب ارزش هایمان باشیم.

خواهش می کنم.

۱۳٩۳/۳/۱٢ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز تولد امام حسین است.

ساکت و بی سر و صدا.

امام حسینی که برای عزاداریش آنهمه غوغاست.

روزهای تولد روزهای خاص است.

گفته ام بارها که اعتقاد دارم روزهای تولد فرشتگان همراه مولود آن روز می شوند و به همین خاطر است که از او می خواهیم آرزو کند یا برایمان دعا کند.

روزهای تولد بزرگان اما گروهی از فرشتگان به زمین می آیند با خیر و برکت بسیار...

حال ظرف ما چقدر باشد برای دریافت این خیر برکت به خودمان بر می گردد.

می گویند امام حسین مظهر عشق است.

عشق و ایثار

کسی که تا لحظه اخر کوشید تا یکی دیگر را هم از کفر نجات دهد.

با تمام این غوغا های هرساله عاشورا کم می دانم از او

خیلی کم

این ضعف شناختی پاشنه آشیل من است.

راستش یکی از دلایلی که خیلی هم برای تقویتش اقدام نمی کنم اعتبار منابع است.

آنچنان راست و دروغ درهم پیچیده شده که تفکیکش کار هر کسی نیست و خود یک عمر می خواهد.

از او فقط به اندازه ده روز پایانی زندگیش می دانیم

انصاف نیست

زندگیش پربار تر از این ده روز است

تعاملش با خانواده

با برادرش به هنگام قبول صلحنامه

با همسرش

با فرزندانش

کسب و کارش

دوستانش

روزهایش

دعای عرفه را می خوانی و می بینی چه دقیق و ظریف همه چیز را می دیده و توجه داشته.

او 56 سال زندگی کرد ولی نمی دانم چرا همیشه در ذهن من مرد جوانی است.

بماند که هنوز راه زیادی دارم تا به او نزدیک شوم.

شاید یک سفر به کربلا لازم باشد، نمی دانم پذیرایم است یا نه.

فرشتگان امروز را دریابید حیف که ما تهرانی ها بهره کمتری می بریم.

۱۳٩۳/۳/۱۱ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خانه در حال تمیز شدن است.

حجم پروژه های معوقه روی میز در حال کم شدن است ولی هنوز کلی کار مانده ....

ارتباطاتی که شکسته شدنشان کمرم را شکست معجزه اسا ترمیم شد و نه تنها کمرم که گردنم را سرافرازانه بالا می گیرم که از این آزمایش موفق بیرون آمدم.

روزهایم شلوغ است.

دوستان خوب و همراهی دارم.

خانواده ام سالم هستند.

حالم خوش است...

دوباره شدم همان سنگ صبوری که بودم و دوباره درددلها را می شنوم و سعی می کنم بارها را از دلشان بردارم.

دوباره شدم بزرگتر خیلی از کوچکتر ها که تند تند زنگ می زنند و مشورت می کنند.

توی دلم برنامه می چینم برای دورهمی با خاله ها و دخترخاله ها...

برنامه برای یک مهمانی کوچک با همکاران قدیم...

یک عصرانه دوستانه با همکلاسی های مدرسه...

یک شب نشینی دخترانه با دوستهای صمیمی...

شاید یک چای شش بعد از ظهر با دوست - همکار جدید...

یک دورهمی برای تماشا ونقد فیلم با یاران همزبان...

گل های فلاور باکس های پشت پنجره خشک شده اند، پنجره های خانه از توی خیابان با این گلدان های خالی غمگینند، یادم باشد گل بخرم برایشان، راننده های خسته در ترافیک مانده احتیاج دارند به زیبایی و شادی.

مهم خانه است که در حال تمییز شدن است.

مهم دلم است که خوش شد.

پ.ن:خدا جان مهمان حبیب توست و روزیش را هم با خودش میاورد . می شود کمی زودتر روزیشان را DHL کنی چون هنوز هیچ کدام از کارها به پول تبدیل نشده است. خودت می دانی که آخرین مهمانی ها را در این مدت با نیمرو سرهم کردم از آنجا که به قیافه ام نمیاد که پولم به بیشتر از نیمرو نمی رسد، اگر باز هم نیمرو بدهم  فکر می کنند غیر نیمرو چیزی نمی توانم بپزم  بعد این اصلا برای دختر دم بختی مثل من خوب نیست!!!!

۱۳٩۳/۳/۱٠ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

با صورتی ملتهب و دستانی لرزان از خشم صحبت می کرد، با تعجب نگاهش می کردم و سعی داشتم ارامش کنم.

اما ارام شدنی نبود و کم کم خشمش به من هم سرایت می کرد.

نمی فهمیدمش.

حرفهایش برایم معنا دار نبود.

می دانستم که بهانه میاورد.

می گفت من آدم مهمی هستم شما من را دعوت کرده اید و مهمان دیگر شما لباسی پوشیده که در شان من نیست و شما با این کارتان به من توهین کرده اید.

سعی می کردم در خلال حرفهایش لباس مهمان دیگر را به یاد بیاورم، لباسش نه جلف بود و نه خلاف عرف، فقط سبکش به سبک مهمانی نمی خورد و با فرهنگ جمع کمی تناسب نداشت و آنهم به خاطر آن بود که آن مهمان متعلق به فرهنگ دیگری بود.

او اما قانع نمی شد.

مبهوت نگاه می کردم و او همچنان می گفت و می گفت.

از خودش و موقعیتش و این بیشتر من را عصبی می کرد که خوب خانم محترمی که می گویی دکتری داری و فلان موقعیت را داری و شرایطت اینقدر خاص است پس چرا شخصیتت انقدر متزلزل است که نوع پوشش یک نفر که نه خلاف شرع است و نه خلاف عرف را توهین به خود تلقی می کنی انهم در جایی که نه تو شخص اول هستی و نه او

حرف هایش را که زد، به او گفتم که متاسفم آنجور که انتظار داشتم از فضا لذت نبرده و نتوانستم شرایط را برایش مهیا کنم که استفاده کافی را از امکانات موجود بکند ولی با خشم رویش را برگرداند و وسایلش را برداشت و رفت.

میهمانی رسمی بود. خانمی که از لباسش انتقاد شده بود با کت و دامن ماکسی امده بود به جای مانتو و شلوار و الحق همه جایش پوشیده بود و کت و دامنش هم جذب نبود.

از دیشب سعی می کنم رفتار این خانم دکتر را تحلیل کنم. می دانم خشمش به خاطر چیز دیگری است و ریشه در جای دیگر دارد و لباس بهانه است ولی اینکه یک خانم دکتر لباس مهمان دیگر را بهانه کند یعنی این موضوع هم برایش مهم است و این جای کار دارد.

۱۳٩۳/۳/۱٠ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از وقتی تصمیم گرفتم خودم را مجبور نکنم با همه مهربان باشم و همه را دوست داشته باشم، حس بهتری نسبت به آدمها پیدا کرده ام و با آنها با محبت تر و خوش برخوردتر شده ام و سعه صدر و صبرم در برابرشان افزایش پیدا کرده است.

همه هم می گویند چقدر آرامتر و خوش خلق تر شده ام!

جالب است که از زمانی که به خودم حق دادم که می توانم از عده ای عصبانی باشم و از کسانی بدم بیاید و گروهی را نتوانم تحمل کنم دیگر این آدم ها برایم بلاموضع شده اند.

بازی های ناخوداگاه برایم جالب است.

فکر می کنم باز هم بزرگ شده ام.

۱۳٩۳/۳/٩ | ٩:۱٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

من یک متر دارم که صفرش خودمم، هرکی بالاتر و مثبت باشد بهتر و خوبتر می شود و هرکی پایینتر و منفی باشد، بدتر و بی خودی تر می شود.

بیشتر آدم ها این متر را دارند و خودشون هم روی نقطه صفرش ایستاده اند.

ولی مشکل از اینجا آغاز می شود که الزاما نقطه صفر من بانقطه صفر تو در یک جا قرار نگرفته است، بهمین خاطر است که یک وقتهای چیزی که به نظر من خوب است به نظر دیگری بد است. چون نقطه صفر من خیلی قبل از نقطه صفر او قرار دارد و کلا نقطه صفر من جزو بدهای او قرار دارد و من آدم بد و حقیری هستم از نظر او و او آدم خوب و برتری است از نظر من.

ما این متر را در ذهنمان همه جا می بریم و همه چیز را با ان می سنجیم کافی است کمی به مکالمات روزمره دقت کنیم و یا کمی سخت تر افکارمان را مورد بررسیی قرار دهیم .

دستپخت خوبی دارد یعنی از دستپخت من بهتر است.

منظم نیست یعنی نظمش از آنچه من نظم می نامم کمتر است حالا این که من نظم را چه معنا می کنم بر می گردد به قرار دادهایی که در درجات مترم نهفته است.

اینجاست که قضاوت شکل می گیرد.

قضاوت یعنی دسته بندی آدم ها بر اساس متری که درجاتش را خودمان تعیین کرده ایم و به مرور زمان می توانیم محل صفرش را جابجا کنیم چون ما انسانیم و در حال تغییر .

می توانیم انسان های بهتری شویم یا بدتری از وضع موجود و این یعنی تغییر نقطه صفر

و این متر حداقل در زندگی من مثل ماری پیچیده دور دست و پایم و نمی گذارد تکان بخورم .

با اینکه نسبت به خیلی های دیگر، توانسته ام با معضل حرف مردم کنار بیایم و نسبت به آن بی تفاوت باشم ولی هنوز در طیف خاصی به شدت درگیر آن هستم و قضاوت گروه خاصی از مردم برایم مهم است.

چون خودم آدمی هستم که ذهنم مدام در حال قضاوت کردن است بنابراین فرافکنی می کنم و مدام درگیر این هستم که این گروه خاص در مورد من و رفتار من چه فکر می کنند و چه عکس العملی نشان می دهند و همین باعث می شود شجاعت و جسارت انجام کارها را نداشته باشم و خودم را محدود کنم و از طرف دیگر ذهن سرزنش گرم مدام در حال کار باشد.

در صورتیکه باید بتوانم همانطور که طیف وسیعی از آدم ها را از این بازی خارج کردم این گروه را هم حذف کنم ولی کار سختی است.

خیلی سخت.

راهش این است که به جای قضاوت ارزشی مشاهده کنی و همانند یک دوربین مستند سازی کنی تا ارزش گذاری و خوب و بد کنی

اینجوری یکسره فکر نمی کنی که ممکن است انتقاد کنند و یا تشویقت کنند و وقتی این اتفاق می فتد در لحظه راهکار پیدا می کنی نه اینکه ساعتها ذهن را درگیر اتفاقی کنی که شاید هرگز نیفتد و گاه به خاطرش دست به انجام کار نزنی.

متر داشتن بد نیست ولی باید بدانی که این متر یک قرارداد ساختگی است.

بدانی که متر فقط مال توست و برای تو ارزش دارد و تن دوخت توست ...

متر دیگری مقیاسش متفاوت است. صفرش شاید از بی نهایت منفی تو شروع شود و او همه دنیا را مثبت ببیند...

حتی اگر صفرهای مترهایمان بهم نزدیک باشد درجاتش با هم فرق دارد.

درک من از بدی با درک دیگری از بدی متفاوت است.

خوشی من با خوشی او فرق دارد.

معیار خوبی من با معیار خوبی تو یکی نیست.

نگذاریم قضاوت هایمان سد راهمان شوند و شجاعت زندگی را از ما بگیرند.

۱۳٩۳/۳/٧ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیروز یک ساعت و شاید هم بیشتر با دوستی صحبت می کردم که یکی دوسال از خودم کوچک تر است و چندسالی است که به جبر زمانه در یک کشور اروپایی ماندگار شده است.

اینکه می گویم جبر زمانه یکیش فرار از فرهنگ سنتی خانواده بود که با دورشدن جغرافیایی کمی فقط کمی کمرنگ تر می شود.

از مشکلات تجرد در سن و سالمان گفتیم از خلا های موجود، از عادت هایی که ترک کردنشان برایمان سخت و سخت تر می شود و کم کم جزیی از شخصیتمان می شود.

سوالی پرسید که بهش فکر نکرده بودم و باعث شد چند دقیقه ای تامل کنم برای جوابش و بعد هم مدتها ذهنم را درگیر کرد.

پرسید هیچ وقت به خودت نگفتی کاش با یکی از خواستگارها ازدواج کرده بودم ولی الان بچه داشتم؟

هرچه زیر و رو کردم چنین موردی را پیدا نکردم. کسانی بودند که  زمانی دلم می خواست از انها بچه ای داشته باشم چون در دوران بیست سالگی خود مرد برایم مهم بود، وقتی عاشق کسی می شدم انوقت بود که با تمام وجود دلم می خواست از او بچه ای داشته باشم و تکه ای از وجود او در بدنم رشد کند و بعد در اغوشم ببالد و مکمل عشقمان باشد.

در دوران سی سالگی اما، بچه کمی پر رنگ تر شد، توی انتخاب هایم وسواس بیشتر داشتم، از عشق کمتر نشانی بود و بیشتر حساب و کتاب بود تا احساس، و مبنای تصمیم گیریم هم بر این بود که ایا این مرد پدر خوبی برای فرزندم هست یا نه؟ چون در سالهای بعد از سی آنچنان از عشق سرخورده بودم که فقط به یک ازدواج منطقی فکر می کردم و فرزندی که مادری را برایم به ارمغان بیاورد، به قولی نگاه ابزاری داشتم به خواستگارانم. و بهترین پدر دنیا را برایش می خواستم.

هرچه به چهل نزدیک تر می شوم و از مادرشدن فاصله می گیرم دوباره رویکردم حسی می شود، مردی که همدل و همزبانم باشد و خلا نبودن فرزند را با محبتش پر کند.

۱۳٩۳/۳/٧ | ۳:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی کلاس داستان یکی از ایرادهایی که همیشه بر من وارد است به خاطر مردهای داستانم است. همیشه وقتی راوی مرد است و یا اول شخص مذکر است بهم ایراد وارد می شود که شخصیت زنانه دارد.

این دفعه یک کم تقلب کردم و رفتم توی وبلاگ های اقایون یک چرخی زدم و بعضی از جملاتشون را کپی کردم یعنی جملاتی را که مرد داستان می گفت از وبلاگ های مردانه برداشتم!!!

بعد نتیجه این شد که استادمون که از قضا آقای جوان و خیلی مدافع مردان است رسما برگشت گفت هیچ مردی این مزخرفات را به نامزدش نمی گوید!!!!!

و من روم نشد بگویم که حدود بیست تا وبلاگ آقایان عاشق را زیر و رو کردم که برای دلبرانشان می نویسند و نتیجه اش این شده و البته بماند که هیچ کدام هم نوجوان نبودند و حداقل دوران دانشگاه را گذرانده بودند چون بحث کار و شرکت و اداره در خلال حرف هایشان بود و نمی توان گفت جیک و پیک دوتا فنچ زیر هجده سال بوده است.

بنابراین نتیجه گرفتم وبلاگ مردان فضای مناسبی برای دستیابی به ذهنیت و تراوشات مغزی آقایان نیست و باید متوسل شد به همان دیده ها و تجربیات که همچین هم مثبت و کامل نیست.

۱۳٩۳/۳/٧ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از صبح هر وقت یادم میفتد ناخود اگاه خنده ام می گیرد

سرچ کرده شماره زنانی که دوست دارند من بهشون تلفن کنم

اخه خودشیفته جان اون زنهای ننه مرده که شماره شون را تو اینترنت نمیذارن که جنابعالی تو گوگل دنبالشون می گردی خجسته!!!

ولی کلا باعث شد از حالت دپرس بیرون بیام و یک کمی الکی بخندم.

۱۳٩۳/۳/٦ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی وبلاگ های بچه های خرمشهر می گردم...

دلم می خواهد ببینم بچه های  خرمشهر امروز از شهرشان چه می نویسند.

تمام دانسته های من از خرمشهر شنیده هایم است که هیچ اعتمادی به آنها ندارم.

و کتاب دا...

وبلاگ ها را بالا و پایین می کنم.

و می خوانم :

خرمشهر آزاد شد...

خرمشهر آباد نشد...

خرمشهر را خدا آزاد کرد...

خرمشهر را بندگان خدا آباد نکردند...

نمی دانم چرا هیچ وقت فاعلی انسانی برای آزادی خرمشهر وجود ندارد. یا جمله مجهول است و یا کار خداست ...

70 هزار نیروی ایرانی در عملیات آزاد سازی خرمشهر حضور داشتند.

همان عملیات بیت المقدس معروف.

6 هزارتایشان همان جا برای همیشه ماندند

اینها همیشه مجهول می مانند.

اینها در خدا حل شده اند.

کاش آبادی خرمشهر را هم می سپردیم دست خدا و خدای مردان....

حیف که ممد ها نیستند و نمی بینند....

 این روزها با خود می گویم اگر بودند در چه حال بودند؟

کما اینکه خیلی ها هستند، از همان ها که شهر را آزاد کردند...

۱۳٩۳/۳/۳ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این روزها احساس می کنم جای رقص در زندگیم بدجور خالی است ،....
۱۳٩۳/۳/٢ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سال که نو می شود کلی برنامه جدید داری و کلی مسیرهای نرفته پیش رو.... تعطیلات عید که تمام می شود یکی یکی شروع می کنی به اجرای برنامه ها، چند وقت بعد همه چیز میفتد روی غلتک و زندگی عادی می شود و بعد متوجه می شوی برای چند تا از برنامه هایی که ریخته بودی هیچ اقدامی نکردی و چندتا از کارهایی که شروع کردی هم عقب هستند و در حقیقت فقط تونستی به یکی دوتا از برنامه هات یر و سامان بدهی، اونوقت هول می شوی و فکر می کنی چقدر از برنامه ها عقبی و کلی حالت بد می شود، اما وقتی به تقویم نگاه می کنی می بینی هنوز اردیبهشت است، نمی دانم چه حکمتی در این اردیبهشت نهفته است که همیشه طولانی ترین ماه سال است، بعد دوباره ارام می شوی و برنامه ها را سر وسامانی می دهی و اولویت بندی می کنی و می ری سراغ کارها، اما وقتی خرداد می رسد باید بدانی که دیگر زمان تمام شد، از خرداد تا اسفند راه درازی نیست، سریع می گذرد و کم پیش میاید کاری را که توی اردیبهشت شروع نکرده باشی بتوانی در برنامه ریزی هایت بگنجانی ،چون انگار ساختار روزهای سالت شکل گرفته و تغییر دادنش سخت است، تا خرداد روزها نرمند و تغییر پذیر ولی از آن به بعد کم کم سفت و سخت می شوند و غیرقابل انعطاف، بعد تو می مانی و کارهایی که سال به سال عقب افتاده اند. و خدا نکند به حکم تقدیر تغییری در روزمرگی هایت پیش بیاید، مانند پارسال ، آنوقت است که شاید سری به ان برنامه های معوقه بزنی ببینی اصلا کدامشان قابل اجرا هستند و یا از انها کمک بگیری تا روزهای درهم شکسته ات را بهم وصل کنی. پ.ن: این قانون کلی نیست ، قانون سالهای من است.
۱۳٩۳/۳/۱ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تجربه این چند روز زندگی با دخترک دوساله شیرین زبان ، تجربه عجیبی بود برای من که مدتهاست کودکی در اطراف خودم نداشتم، برایم جالب بود که او مرا به شیوه خود سرکار می گذاشت و سر به سرم می گذاشت، در تمام این مدت یک بار اسم من را نگفت ، روزهای اول گذاشتم به حساب نا آشنایی ولی روزهای بعد متوجه شدم فقط وقتی من از او می پرسم اسم من چیست ؟ جواب سربالا می دهد وگرنه در گزارشهایش به خاله های دیگر به خوبی نام مرا می گوید ، از یک زمانی به بعد هم تصمیم گرفت در جواب این سوال بگوید خاله هندونه! و بعد هم غش غش بخندد و در برود، جای دیگر وقتی داشتم در مورد رنگ چشم های عروسک هایش سوال می کردم همه را درست گفت ، طوسی ، قهوه ای ، سیاه ، و به مال من که رسید گفت صورتی !!!و باز هم غش غش ریسه رفت! نمی دانم در ذهن کوچک دوساله اش چه تصویری برجای گذاشتم ولی می دانم روح شاداب نوپایش عشق و طراوت زندگی را در دلم ایجاد کرد و بعد از مدتها دوباره توانستم با کودکان ارتباط خوبی برقرار کنم و لذت دوست داشتن را بچشم که خودش نعمتی بزرگ است چرا که مدتها بود فکر می کردم دیگر توانی برای تحمل حضور بچه ها را ندارم و نمی توانم بیشتر از چند دقیقه در کنارشان باشم ولی این چند روز خلافش ثابت شد.
۱۳٩۳/۳/۱ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir