تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بعد از تقریبا دو هفته سفر، و یک ماراتن دو روزه کاری ، به استقبال آخر هفته در خانه می رویم....
۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چندتا مطلب هست که دلم می خواهد درباره اش بنویسم، تعدادش کم است ، چند شب پیش به این فکر می کردم که چند وقت است هیچ جمله ای نشنیده ام که ذهنم را به چالش بکشد،مطالبی که درگیرم کند کم نبودند ولی بیشتر عملی بودند و شخصی و به همین خاطر حرفی ندارم که بتوانم آن را با شما شریک شوم به جز همان یکی دوتایی که از قبل مانده، نمی دانم خوب است یا بد، اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشی ...
۱۳٩۳/٢/۳۱ | ٤:٥۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هر چی دارم فکر می کنم چرا بر نمی گردم به جواب نمی رسم

، نه درست و درمون زیارت می روم و نه کار خاصی انجام می دهم،

زندگی هم تو شهر و دیار خودم مونده ول معطل،

البته به مدد تکنولوژی کارها انجام میشه و رد و بدل میشه تا روز جلسه نهایی ولی بالاخره که چی ،

شاید تنها دلیلم بودن تو خونه ایه که یک دختر کوچولوی دو ساله شیرین زبون و دوست داشتنی دارند، یک جورایی شور عشق را در من زنده می کند، می بینمش دلم براش ضعف می رود، حسی که خیلی وقته تجربه اش نکردم ، بماند که همصحبتی با مامانش هم از بهترین لحظاتم است، ولی الان دقیقا مصداق بارز کنگر و لنگر هستم، !!

عصر رفتم حرم، شلوغ بود، خیلی شلوغ ، مدتها بود که این موقع حرم نرفته بودم همیشه آخر شب تا بعد از طلوع می رفتم و آن زمان هم حال و هوای دیگری دارد، اینهم به نوبه خود تجربه ای بود،.اما شلوغی اش خارج از طاقت من بود ،

به هر حال هنوز نمی دانم چرا بر نمی گردم،

۱۳٩۳/٢/٢٩ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

مهمان مامان بابای بهارم،

قدمت دوستیم با این زوج از خیلی قبل از ازدواجشان با مامان بهار بود و بعد از عروسی هم شوهرش از دوستان خوبم شد و حالا وقتی دختر نوجوانشان رازهای دخترانه اش را با من می گوید، دلم غنج می زند.

زیر درختان پر از بهارنارنج نشسته ایم و چای می خوریم و از هر دری سخن می گوییم و از مهاجرتشان به شهر بهار نارنج می گویند،

خانه شان را دوست دارم، همان خانه دوست داشتنی پر از کتاب همه این سال ها با این تفاوت که این چند سال اخیر وقتی از درش خارج می شوی دیگر با هجمه ترافیک و صدای بوق ماشین روبرو نمی شوی و فقط سرسبزی می بینی و سکوت ،

روزهایی که خانه انها برایم حکم خانه خودم را دارد از امنیت و راحتی، جایی که خلوت خودت را داری و کلی کتاب می خوانی و احساس ارامش می کنی، نه معذبی و نه محدود. ....

مهمان مامان بابای نیکا هستم،

انها هم از دوستان قدیمیند که با پدر خانواده از خیلی قبل از ازدواج دوست بودم و بعد از ازدواجش همسرش از نازنین ترین دوستانم شد،

نیکای کوچک تازه زبان باز کرده و با شیرین زبانی هایش دلبری می کند،

نیمه های شب است و حرف هایمان بعد از مدتها دوری تمامی ندارد، کتاب های جدید را با هم مرور می کنیم و شب با کلی کتاب به رخت خواب می روم ،

لعنت بر این فاصله ها،

از مهاجرتشان به این شهر کنار حرم امن بودن می گویند،

خانه پر از کتاب آنها همیشه میزبان میهمانان اوست،

شاید اگر تهران می ماندند هیچ وقت این شب ها را تجربه نمی کردیم ولی این فاصله ها باعث شد قدر این باهم بودن ها را بدانیم،

خانه شان را دوست دارم،

خسته و دلشکسته پناه میاوری به حرم امن و این خانه می شود مقر تو،

با همه مهربانی هایشان تو را حمایت می کنند و می گذارند تا جان بگیری و در خانه انها زندگیت به همان راحتی خانه خودت است نه معذبی و نه محدود...

هر از چند گاهی دوستی سفر کرده هم به خانه من می آید،

خانه من هم پذیرای اوست به همان کیفیت خانه های انها،

بی رودربایستی و بی تکلف،

هرچه داشته باشیم باهم می خوریم و نداشته باشیم حداقل ها را خالصانه بیان می کنیم و برکت می خواهیم،

صبح که بیدار می شوم کتابهای نیم خوانده را کنار بالشتشان می بینم ،

مهم همزبانی است،

مهم این است که توی این دنیا خانه هایی است که در انها حس خوبی داریم و می توانیم راحت و بی نقاب باشیم...

۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

زیارت برای من فقط یک سفر نیست،

رفتن و بست نشستن توی حرم و تند تند نماز خواندن به نیت ذخیره ثواب وتوشه آخرت هم نیست،

قبلا هم از زیارت هایم گفته ام،

زیارت رفتن برای من رفتن به میهمانی است،

پس خستگی و ذهن مغشوش با زیارت جمع نمی شوند،

هر چقدر هم مجال اندک باشد باز کیفیت را به کمیت نمی دهم،

اینجوری شد که شب اول فقط نشستم و قرص ماه را نگاه کردم که میان دو گنبد طلایی و سبز گوهرشاد خوش می درخشید و روز بعد را هم فقط خوابیدم هرچه همه گفتند حیف است و از دست می رود ولی نتوانستم و شاید هم نخواستند،

ولی شبی خوش بود تا سحر که دلم ماند و نزدیک ظهر به ناچار دلم ماند و خودم برگشتم

راستش را بخواهید خسته شدم از این جا گذاشتن دل ،

رفتن و با حال خوش برگشتن و بعد اندک زمانی روز از نو و روزی از نو،

بر می گردیم سرجای اول همان دغدغه ها و همان بازی ها،

چاره ای نیست اما ، باید تحمل کرد تا زمانی که آنقدر قدرت پیدا کنم تا آنچه می گیرم نگه دارم،

خوبی حرم ها این است که همیشه یک خلوتی پیدا می کنی که مال خودت است،

آنجا می شود جای تو ،

هربار می روی هر چقدر هم شلوغ انگار انجا را برای تو نگه داشته اند،

بعد زیارت می نشینی و با خودت خلوت می کنی،

حال و روزت را نظاره می کنی و کارها و برنامه ها را، افکار و احساساتت را ،

انجا که می نشینی انگار به کمکت می آیند تا جانت را غبار روبی کنند،

ذهنت را مرتب کنند و مسیرت را روشن،

زخم های روحت را مرهم می نهند و حالت خوش می شود،

این گوشه ها ممکن است کنار حوض یک حیاط کوچک دور افتاده باشد یا توی راه پله یکی از رواقها، بعد آن زیارت نشد برگردم،

یعنی باز رفتم و باز روی داخل شدن نداشتم، شاید هم اجازه داخل شدن نداشتم، هر چه بود باز ماندم در حیاط ها و غرق جادوی ماهتاب و صدای آب و گلها و ادمها،

و خودم بودم و خودم،اینجوری شد که ماندم و برنگشتم ،

گرچه شیرینی مصاحبت دوستان همدل هم در این تصمیم بی تاثیر نبود ولی مهم این است که هنوز دلم مانده و کلی حرف نگفته که باید به محرمش بگویم

۱۳٩۳/٢/٢٦ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

فردا عازم سفرم..

سفری که باید بلافاصله بعد از برگشت از مکه می رفتم و نرفتم.

طبق معمول باز هم دم رفتن است و من هنوز بار سفر نبسته ام ...

همیشه همین طور است، فقط می دانم که مسافرم، هدفم از سفر معلوم است ولی جزییاتش نه...

خیلی وقت ها هم تا لحظه آخر به جا و مکانش هم نمی اندیشم.

کلی کار عقب مانده است که باید انجام شود.

بعد از این سفر زندگیم به طور جدی آغاز خواهد شد و از این تعطیلی طولانی درخواهد آمد اگر خدا بخواهد

با انرژی و توان در مسیری که این مدت برنامه ریزی کرده ام پیش خواهم رفت تا به ثمر برسانمش...

اولین جلسه کار جدید را هم در این سفر خواهم داشت..

و فردا سفر درونی دیگری را هم اغاز خواهم کرد و این هم خودش برکتی دیگر است.

چه خوب که در روز میلاد پدری مقتدر در خانه دایی مهربانی هستم که میهمان نوازیش همیشه دلگرمم می کند.

۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

در نیم ساعت چوب جادویی بسازیم که واقعا جادو داشته باشد.

کلا من یکی کم آوردم.

حالا ساختن چوب جادویی که واقعا جادو داشته باشد را بی خیال شوم نمی توانم اون نیم ساعته را ندید بگیرم!

۱۳٩۳/٢/٢٢ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک هفته بود نماز نخوانده بودم و بعد با نمازی عجیب در امام زاده ای خلوت در روزمیلاد امام جواد شروع شد.

همیشه بعد از این یک هفته ها یکی دو روز اول سر در گمم و یادم می رود که باید نماز بخوانم ، همانطور که اول همین یک هفته ها همش دلم شور نمازم را می زند و بعد یادم میفتد که نمازی در کار نیست، انسان است و عادت هایش

اما دو روز است که نماز صبح خواب مانده ام ، دیروز را به بهانه خستگی نادیده گرفتم ولی امروز هم که نماز صبح قضا شد ، شک کردم،

ادم نماز اول وقت نیستم ولی نماز صبح برایم یک جور محک است برای اعمال و رفتارم ، اینجوری خواب بمانم یعنی یکجای کار می لنگد،

یا زیادی غیبت کرده ام و یا لقمه ناجوری خورده ام و یا کاری که نباید می کرده ام و سریع باید پیدایش کنم

باید با دوستانم هم چک کنم آنقدر از خودمان حرف داشتیم که به غیبت نرسیدیم ، می دانم که خودشان بیشتر از من روی حلال بودن کسب و مالشان دقیق هستند، مشکل خودم هستم چرا که نماز صبح قضای بی بهانه مال ماه رجب نیست به هرحال 

درست است که نمازهایم هنوز از سر انجام وظیفه است تا عشق و خلوص ولی دلم نمی خواهد همین را هم از دست بدهم ، چون در همین نمازهای سرهم بندی و بی تمرکز هم گهگاه اتفاقهای خوبی میفتد که باور می کنی یک روز می توانی به انچه نماز واقعی می خوانندش برسی

۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

1- تمام تنم درد می کند، از صبح تند تند کارهای عقب مانده را انجام می دهم و هنوز کلی کار مانده...

علت این کوفتگی را نمی فهمم، نه ورزشی کردم و نه فعالیت خاصی...

تمام این سفر کوتاه را مرور می کنم.

در حقیقت من سه روز تمام بی وقفه رانندگی کردم و چون ترافیک نبود و همه هم در میان طبیعت بکر و زیبا و در جوار همصحبتی دوستان بود متوجه وخامت ماجرا نشده بودم ولی بدنم هوشیارتر از من است و اینگونه واکنش نشان می دهد.

2- یکی از کارهایی که امروز بالاخره تمامش کردم به روز رسانی تعرفه خدماتم برای سال 93 بود.

پول گرفتن برای من بسیار سخت است و من امسال تصمیم دارم با این خصلت بدم به شدت مبارزه کنم.

به همین خاطر هنوز بعد از دو ماه به روزرسانی تعرفه به تعویق میفتاد. به هر حال تعرفه به روز شد و برای یک سری از مشتریان ارسال شد و حالا هم منتظر واکنش هایشان هستم.

به هرحال تصمیم ندارم کاری انجام دهم که در آن احساس اجحاف یا خدمت بی جیره مواجب کنم کاری که خیلی وقت ها انجام می دادم تا به نظر فردی موجه و با شخصیت به نظر برسم.

3- یکی دیگر از دستاوردهای این سفر لمس پدیده سوتفاهم بود. یک ماجرای واحد را از سه نفر متفاوت شنیدم و به قدری تضاد داشت که انگار سه داستان مختلف را می شنیدم. هر سه نفر را به خوبی می شناسم و قبل از صحبت با هر کدام حدس می زدم از چه زاویه ای نگاه می کند ولی درجه زاویه را نمی دانستم و این برایم بسیار جای تفکر داشت.

لیست کارهای معوقه هنوز طولانی است و من همچنان دلم یک ماساژ می خواهد.

پ.ن: نمی دانم آن آقایی که سوال پست قبلی را مطرح کرد دویاره اینجا بر می گردد؟

۱۳٩۳/٢/٢۱ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

من پسری هسم قبلا با دختری دوست بودم الان اون ازدواج کرده با کسی دیگه بعد ازدواجش زنگ میزنه و میگه من از ازدواجم راضی نیستم و از شوهرم خوشم نمیاد چون ازدواجم با اجبار خانوادم بوده فقط مخوام با تو باشم. میترسم باعث بشم تا زندگیش خراب بشه. به نظرتون چکار کنم؟ یا چجوری اونو از خودم دور کنم؟

پ.ن1:دلم می خواست بیشتر در مورد سن و سال آن دختر و طول مدت ازدواجش می دانستم و دارم سعی می کنم خودم را جای او بگذارم ولی لطفا سعی کنید اگر می توانید برای هر دو طرف واقع بینانه راهکار دهید.

پ.ن2: لطفا سعی کنید بدون قضاوت راهکار ارائه دهید.

پ.ن3: لطفا در نظراتتون حداقل جنسیت تون را مشخص کنید.

پ.ن4:لطفا از خاموشی در بیایید.

۱۳٩۳/٢/٢۱ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از سفر برگشتم

سفری که عجیب بود.

پر از تجربه های جدید...

شهر بهارنارنج آنقدر هم که توقع داشتم بهار نداشت، عطر بهار بود ولی گلهایش کم بود.

این روزها تمرکزم روی حواس پنجگانه ام زیاد است و متوجه شده ام که حس لامسه ام کاملا مهجور مانده...

تا توانستم حیوانات را نوازش کردم و چه حس جالبی بود وقتی تفاوت نوازش یک اسب را با نوازش یک خرگوش و یا بره درک می کردم و در شگفت می ماندم که چطور در طی اینهمه سال هیچ وقت به حس لامسه ام دقت نکرده بودم و اینقدر مهجور مانده است.

با دوستی که معلم روستاست به دورترین روستا از شهر رفتم جایی که شاگردانش 207 مرا شاسی بلند خطاب کرده و به دیگر کلاس ها فخر می فروختند که معلمشان دوستی با ماشین شاسی بلند دارد...

امام زاده ای در دل شالیزار ها بود که در این روز میلاد میزبانم شد و ساعتی سکوت مهمانم کرد و چه خوب بود آن خلوت و راز و نیاز

یک ساعتی مسحور زیبایی چند بوته گل قرنفل بودم در تاریک روشنای غروب و مسخ شده بودم از رنگ های تند و درخشانشان...

گوش به نوای مرغ حق دادم  و گیسو به نسیم شبانگاهی سپردم...

دوستانم را دیدم هر چند کوتاه ولی همین زمان کم هم غنیمت بود. از هم صحبتی با آنها لذت بردم.

خیار و هندوانه خوشمره خوردم که این روزها هر دو کم پیدا می شود.

خندیدم.

و از تمام کامیون های جاده سبقت گرفتم و یکیش واقعا خطرناک بود و تا نیم ساعت جرات نداشتم با همراهم صحبت کنم !!!

خدا را شکر می کنم به خاطر تمام این حس ها و تجربه های خوبی که داشتم.

حس خوشبختی دارم، سبک و ارام.

این را هر کس که مرا دید گفت.

صورتم نرم و شفاف شده است و باز

هر چند هنوز گهگاه اخم بر چهره دارم ولی بیشتر آرامم و نظاره گر

خداوند لطفش را در حق من تمام کرد و من نمی دانم چگونه پاسخ گو باشم

و راه درازی در پیش است

پ.ن: دلم می خواهد ببینم باز هم کسی غر می زند که من تلخ و نا امید کننده می نویسم ؟

۱۳٩۳/٢/٢٠ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

-   سلام، پریشب یادته از آخر شب بهم یک جمله از اسپینوزا گفتی؟

- آره، بعد تو هم گفتی که نفهمیدی و من ارجاعت دادم به کتابی که باهم خونده بودیم.

- بعد من بهت گفتم که چقدر زود همه اش را یادم رفته

- منهم گفتم نکته اش برام جالب بود که یادم مانده

- صبحش هم گفتم یک بار دیگه باهم بخوانیم

- آره و بعد پیشنهاد دادم بریم کلاسهای حکمت و فلسفه اخلاق اسپینورا را آنجا بخوانیم.

- تمام این صحبت ها چه جوری رد و بدل شد؟

- sms

- خنگ خدا اگر اینجوریه پس تمام مدت که دنبال موبایلت می گشتی و می گفتی گم شده این sms ها را چه جوری می گرفتی؟

- تعجب

-  میشه اسپینوزا را بی خیال شی یک کمی روی حافظه کار کنی؟

-الان موبایلم کجاست یعنی؟

- میشه بری نماز بخونی و خدا را شکر کنی که دوست خوبی مثل من داری؟

- اخرین sms کی بود؟

- 7 صبح

اصلا هم نخواهید بهتون بگم گوشی کجا بود ولی  فکر کنم می خواست خودکشی کنه چون هر تکه اش را از یک جا برداشتم.

۱۳٩۳/٢/۱۸ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1- هربار که با پوست ملتهب و چشمان اشکبار و صد البته یک حس خوب و اعتماد به نفس دو چندان از ارایشگاه بیرون میایم، در دلم به حال مردان غبطه می خورم که از تمام این بازی ها و دردها به دور هستند ولی وقتی یاد مراسم ریش تراشیدن صبحگاهی و دغدغه میزان کردن دوطرف سیبیل هایشان میفتم همین ماهی یک بار مصیبت کشیدن را ترجیح می دهم ...

2- تمام انگیزه من برای نمایشگاه کتاب خریدن سری کتابهای کوچه بود، که واضح و مبرهن است جور نشد و باز هم به تعویق افتاد که خوب اشتباه از خودم بود چون آن زمانی که می توانستم بخرمشان به ندای دلم گوش نکردم و در عوض منطقی عمل کرده و سری تاریخ تمدن ویلدورانت را خریدم و این واقعا تصمیمی اشتباه بود. و این هم از آن مواردی بود که باور کردم ندای دل من قبل اعتماد تر از آنچه منطق می دانمش، است.

3- دوری از عطر بهارنارنج را تاب نیاوردم و با اینکه از مسافرت یکروزه بیزارم ولی به عشق بهارنارنج های باقیمانده به جاده خواهم زد تا هم دیداری با دوستان تازه شود و هم طبیعت خونم میزان گردد. امیدوارم رانندگی در جاده آنقدر خسته ام نکند که آنجا را در خواب سپری کنم.

4- دیشب متوجه شدم یک کارهایی را ناخودآگاه تکرار می کنم و یک چیزهایی را چک می کنم و دنبال دلیلش گشتم و فهمیدم اینقدر اتفاق های اخیر برایک غیرقابل باور هستند که ناخودآگاه نشانه هایی را چک می کنم که ببینم ایا واقعیت دارند یا هنوز مانند شش هفت ماه پیش در رویا و حسرتشان هستم.

5- این دو روز که گوشی نداشتم فهمیدم که زندگی بدون گوشی همراه کاملا نیاز به آمادگی دارد و نمی توان یکهو با ان روبرو شد چون تقریبا دیگر تلفن عمومی وجود ندارد و از طرف دیگر تقریبا شماره کسی را حفظ نیستی ...

6- هفته پیش هفته خوبی بود چون برای بار دوم یکی از نوشته هایم در یک روزنامه کثیرالانتشار چاپ شد و این برای منی که تا یک سال پیش تصوری از نوشتن و نویسندگی نداشتم خیلی خوب است.

7-یک شوق ظریف کوچک توی دلم می چرخد و باعث می شود هر از چندگاهی لبخند به لبم بیاورد، دلیلش را دقیقا نمی دانم ولی هر چه هست یکی دوتا نیست و خوشحالم که جای آن غم سنگین این شوق سبک بال شاپرکی نشسته ...

۱۳٩۳/٢/۱۸ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

من خانم طلیعه کامران را دوست دارم. خیلی هم دوستش دارم. هم نشینی با او برایم لذت بخش است و غرور آفرین.

شاید کارهایش را خیلی دوست نداشته باشم ولی  سبکش برایم جالب است و می دانم که در زمان خودش بسیار پیشرو و خاص بوده است.

ولی گذشته از کارهایش شخصیتش از دوست داشتنی ترین هایی است که هیچ وقت از هم صحبتی با او سیر نمی شوم. وقتی با او حرف می زنم احساس جوانی می کنم روح او شاداب و پر انرژی است برعکس آنچه درباره اش می گویند.

او را گهگاه در گالری هفت ثمر می بینم. جایی که هر وقت می خواهم انرژی دوباره برای نقاشی پیدا کنم و یا دلم از روزمرگی گرفته و یا هوای روزهای خوش دانشگاه را می کنم بهش سر می زنم تا دوباره به یاد بیاورم که دنیای دیگری هم هست و استادانی هم که معمولا آنجا حضور دارند از کارهای جدیدم بپرسند و من تشویق شوم تا بار دیگر دست پر سراغشان بروم و بعد از راهنمایی هایشان بهره مند شوم.

این بار بعد از ماه ها به آنجا رفته بودم و کاملا دست خالی. خانم کامران گفت: تا جوانی کار کن بعدها دست هایت یاریت نمی دهد. به دستهایش نگاه کردم که باند طبی بسته بود. باهم در گالری راه رفتیم و کارها را برایم نقد کرد و ایده هایش را گفت. با خودم فکر می کردم که من در محضر استادان بنام زیادی تعلیم دیده ام کفر است اگر از این هنرم استفاده ای نکنم. حداقل در استانه روز معلم به خودم قول دهم به پاس معلمانی که داشته ام رسم شاگردی را خوب به جا بیاورم و نتیجه ای از زحماتشان به بار نشانم.

۱۳٩۳/٢/۱۸ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یکی از کارهایی که وسوسه اش در برنامه امسالم است عملی کردن این پروژه است به شرطی که تعداد شرکت کنندگان به حداقل 30 نفر برسد.

به هر حال هر کس دوست داشت می تواند ایمیل بگذارد .
۱۳٩۳/٢/۱٧ | ٥:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

گوشی موبایلم را گم کردم و این خیلی خوب نیست چون منهم مثل بقیه که این اتفاق برایشان میفتد بیشتر غصه گوشی را می خورم نه سیم کارت را ولی با اندکی تفاوت چون مسلما گوشی نوکیای ١١٠٠ از نظر خیلی ها غصه خوردن ندارد ولی از نظر من گم کردنش فاجعه است چون دیگر هیچ گوشی در بازار نیست که دستکم روزی یکبار از دستم بیفتد و امعا و احشایش بیرون بریزد و بعد هم دوباره سریعا به حالت اول برگردد و به کارش ادامه دهد و صد البته چراغ قوه هم داشته باشد!!!!

از انجایی که کلا گوشی جذابی نبود هربار جایش می گذاشتم سریعا تماس می گرفتند که بیا ببرش! و منهم با لبخند به سراغش می رفتم و بارها وقتی برای دیگران موعظه می کردم که هنگام مذاکره حواسشان به لوازم جانبیشان باشد و گوشی و ساعت و ماشین را از یاد نبرند کلا قبلش گوشی خودم را خاموش می کردم که خدای نکرده مجبور نشوم جلوی طرف درش بیارم !

به هرحال گوشی پیر بیچاره از دیشب خاموش است و من نمی دانم کجاست، با کلی شماره تلفن که توی خودش ذخیره شده و نه روی سیم کارت

و چه خوب که وایبر هست و جسته گریخته شماره های  آدم هایی که برایم مهم هستند در آیپد ذخیره است.

اندک امیدی که برای خرید کتاب هم بود از نمایشگاه کتاب به باد رفت که خرید گوشی مهم تر است.

۱۳٩۳/٢/۱٧ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

بعضی وقت ها به کسی اعتماد می کنید و رازی را به او می گویید و از کار اشتباهی که کرده اید برایش تعریف می کنید تا بار وجدانتان سبک تر شود، چند وقت بعد در عین ناباوری وقتی برای درددل یا کمک خواستن یا هرچیز دیگر سراغ آن فرد می روید، سریع همان مورد قبلی را از توی استینش بیرون می کشد و روی پیشانیتان می چسباند که تو که فلان کار را کردی ازت انتظار بیشتری نمی رود...

این جوری می شود که شما، مات و مبهوت می شوید و می دانید دیگر هیچ وقت و هیچ وقت حرفی به این آدم نخواهید زد و رازی را با او درمیان نخواهید گذاشت.

اعتمادتان سلب می شود و پشت دستتان را داغ می کنید که به هرکسی راحت اطمینان نکنید.

بعد در حضور آن شخص شروع می کنید به خودسانسوری، دیگر خودتان نیستید، یک شخص شسته رفته ای هستید که هیچ خطایی ندارد و همه کارهایش درست است و همه چیز خوب و عالی است.

از مصاحبت با او دیگر لذت نمی برید چون با او راحت نیستید.

چون از او می ترسید و احساس امنیت نمی کنید و فکر می کنید همش باید مواظب باشید تا خبط و خطایی از شما سر نزند و آتویی دست او ندهید تا انگی نچسباند و بعدا علیه خودتان از آن استفاده نکند.

و این می شود که کم کم فاصله را بیشتر می کنید و سعی می کنید جایگزینی امنتر پیدا کنید و یا بی خیال می شود و تمام درها را می بندید.

راستش را بخواهید تمام این روضه ها را خواندم تا بگویم حس و حال این روزهایم نسبت به این وبلاگ و متعلقاتش اینگونه است که امیدوارم درست نباشد.

۱۳٩۳/٢/۱٦ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

رسما خودم را به بند کشیده ام که به نمایشگاه کتاب نروم...

۱۳٩۳/٢/۱٦ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چه خوب که اردیبهشت هست و هرقدمی که توی شهر برمی داری بوی خوشی توی مشامت می پیچد، از یاس های امین الدوله و گل های سرخ و بنفشه ها گرفته تا طالبی های نوبرانه و توت فرنگی های گلخانه ای ، اردیبهشت ماهی است که اگر چشم هایت را هم ببندی باز می توانی از زندگی لذت ببری و بعد از تجربه شش ماه گذشته واقعا خدا را شکر می کنم که می توانم از حس هایم استفاده کنم برای لذت بردن، این روزها هر چقدر هم عجله داشته باشم برای بوییدن و ستایش گلها لختی درنگ می کنم و بارها در مقابل دیدگان حیرت زده عابران با لبخند سر از شاخه گلی بلند کرده ام و به انها لبخند زده ام و توی دلم گفته ام امیدوارم هیچ وقت درک نکنید که مرگ احساسات یعنی چه، امیدوارم هیچ وقت تجربه شش ماه گذشته من را نداشته باشید و همیشه زندگیتان رنگی و پر از عطر و نواهای خوش باشد و باز چشم هایم را می بندم و با نفس عمیقی عطر گل را به درون وجودم هدایت می کنم وگاه که به خانه ای می رسم با حیاط آب. پاشی شده انگار که جانی تازه گرفته ام ودلم می خواهد همانجا بمانم، حیف که همیشه کسی منتظر است.
۱۳٩۳/٢/۱٥ | ٩:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جدا از مجسمه های willowtree که کلا همیشه دلم پیششان است و منتظرم کتدو بگیرم، خیلی وقت بود دلم پیش چیزی گیر نکرده بود به خصوص لباس و زینت آلات...

یعنی دیده بودم و زیباییشان را ستایش کرده بودم و اگر هم خوشم امده بود با یک دو دو تا چهار تای ساده اگر نیازی بهش نبود بی خیالش شده بودم و هزینه اش صرف اولویت ها شده بود و بعد هم به سادگی فراموشش کرده ام.

خانم ها می دانند وقتی دلت پیش چیزی گیر می کند یعنی چه، از آن مفاهیمی است که شاید کاملا زنانه است و شک دارم مردان راهی به آن داشته باشند.

امروز اما در گالری گلستان دلم ماند پیش تمام کارهای تکتم فاضل و بهرام دشتی. مثل همیشه البته...

وقتی دلت پیش چیزی می ماند یعنی در نگاهت گره می خورد به تمام زوایای آن و بعد در خیالت برش می داری و لمسش می کنی، مثلا این گوشواره ها را...

بعد خودت را تصور می کنی آراسته و مرتب، جلوی آینه که گوشواره ها را به گوش میندازی و موهایت را پشت گوش می زنی و سر تکان می دهی و گوشواره ها با تکان سرت می رقصند و تو می خندی....

یا تصور می کنی که این آویز را بر گردنت انداخته ای و بلوز یقه هفت قرمزی پوشیده ای با دامن و چشم انتظار میهمان عزیزی هستی که هنر را می شناسد و زیبایی را می ستاید.

وقتی دل زنی پیش چیزی می ماند یعنی همین.

یعنی کلی حس خوب که رویاهای ناشی از تصور داشتن آن در دلت بوجود میاورند.

یعنی آن شی می بردش به دوردست ها، به سرزمین رویاها و فکر می کند اگر بدستش بیاورد شاید رویاهایش محقق شود.

و صد البته خیلی هایش همان رویاست ولی حس خوب داشتن آن شی همیشه با آن زن می ماند حتی اگر رویاهایش محقق نشود.

شاید به همین خاطر است که زن ها از خرید کردن و یا گشت و گذار در مراکز خرید اینهمه لذت می برند.

۱۳٩۳/٢/۱۳ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

همه ما ناخودآگاه یاد گرفته ایم در مواجهه با افراد به خصوص غریبه تر ها، سریع عینک قضاوت را بر چشم بزنیم و طرف را در یکی از دسته و گروه هایی که می شناسیم جای دهیم، چرا که ذهن ما به طبقه بندی عادت کرده است و یکی از دلایل اصلی قضاوت و برچسب زدن نیز همین است. مثلا طرف را می بینیم و از اخمی که بر صورت دارد نتیجه می گیریم که فرد خشک و نچسبی است و بهتر است خیلی طرفش نرویم.

دلیل دیگری که برای قضاوت کردن در مورد افراد و برچسب زدن به آنها وجود دارد این است که می خواهیم رفتار آنها را پیش بینی کنیم و در مورد فوق همین که تصمیم می گیریم حتی المقدور از او دوری کنیم به خاطر این است که پیش بینی می کنیم این فرد ممکن است با ما به تندی برخورد کند و درگیر شویم بنابراین برای حفظ امنیت بهتر است فاصله ایمنی را رعایت کنیم.

دلیل بعدی برای قضاوت این است که تصمیم گیری ما را راحت تر می کند و می توانیم راحت تر به نتیجه برسیم اگر تصوری در مورد فرد دیگر داشته باشیم و باز هم در مورد بالا اگر نیاز به یک گفتگوی شاد و مفرح داشته باشیم سراغ او نمی رویم و با او هم کلام نمی شویم.

اما تمام اینها قضاوت ما از فردی است که در شرایط خاص دیده ایم و تصوری از او ساخته ایم که شاید چندان با واقعیت هم تطابق نداشته باشد و بعد از چند جلسه نشست و برخواست با او کلا نظرمان عوض شود.

اما مهمترین کاربرد قضاوت این است که ما را راهنمایی می کند به اینکه نیازی در من وجود دارد که توسط طرف مقابل براورده نمی شود و من ناخودآگاه او را منطبق با نیازم نمی بینم بنابراین به جای انکه به خودم توجه کنم به او متمرکز می شوم.

مثلا اگر کسی اخم کرده باشد و شما او را فرد عبوس و خشکی ارزیابی کنید، در حقیقت در آن زمان شما نیاز به صمیمیت و همدلی داشته اید که توسط این فرد برآورده نشده است. درست است که آن فرد اخم کرده ولی ممکن است اخم او هزاران دلیل دیگر از جمله درد معده داشته باشد ولی نیاز شما به صمیمیت وادارتان می کند او را فردی بداخلاق ارزیابی کنید.

اگر کسی نامرتب و شلخته باشد و شما را به جنون بکشاند، مهم این است که شما باید بدانید که نیاز شما در آن لحظه نظم و ترتیب است و این فرد نیاز شما را برآورده نکرده است.

و یا بالعکس کسانی که مدیرشان را فردی با دیسیپلین و مقرراتی می دانند کسانی هستند که نیاز دارند در فضایی دوستانه و راحت کار کنند و زیاد تابع قوانین نباشند.

این راز بزرگی است که تمرکزمان را به جای این که فکر کنیم "دیگران چی هستند" ببریم روی اینکه "من چه می خواهم".

و با این روش می توانیم نیازهایمان را شناسایی کنیم و درصدد رفع آنها برآییم تا بتوانیم زندگی سالمتر و ارامتری داشته باشیم.

واضح و مبرهن است که این مطالب کمی پیچیده تر از اینها است و توضیحش شاید از من برنیاید ولی در کل این ها بخشی از تئوری NVC است که به نظرم فعلا کاربردی ترین تئوری موجود است.

 

۱۳٩۳/٢/۱٢ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

من قصه گوی خوبی نیستم ، بقیه قصه را شما بنویسید اگر خواستید، ورنه که زمان باید تا حرفی از دل داشته باشم.

پ.ن: دلم می خواست قصه های خودتان را بگویید، که بیشتر قصه گله هایتان از من را گفتید.

۱۳٩۳/٢/۱۱ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کاش آدم ها را همانگونه که هستند می پذیرفتیم نه همانگونه که دوست داریم باشند...
۱۳٩۳/٢/۱٠ | ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می گویند هر حسی سرنخی است به سوی یکی از نیازهای براورده نشده ما، دیدار دخترک همچون نیشتری بود که دمل چرکین تنفر را شکافت و از دیشب تا به حال چرک و عفونت از آن بیرون می زند و حالم را بد می کند، دوباره قلبم درد گرفت، نفرت در دلم تلنبار شده است و نمی دانم چگونه خارجش کنم، نمی توانم بفهمم این حس تنفر متصل به کدام نیاز من است تا راهکاری برایش بجویم؟ از دخترک متنفرم، متنفر و می دانم حال او از دیدار من بدتر است.
۱۳٩۳/٢/۱٠ | ٤:٤٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

گفت : چقدر به نظر حالت خوب تر از هفته پیش است؟ گفتم: کلا حالم بهتر است . گفت: پس هفته خوبی داشتی؟ گفتم: اتفاقا هفته خوبی نبود چون دوست نازنینم غصه بزرگی داشت و من با تمام وجودم سعی می کردم بار غصه اش را کم کنم به همی خاطر او را به جاهای مختلفی می بردم که بی خاطره باشد و کارهای جدیدی می کردیم که تجربه نو باشد و بداند زندگی به آخر نرسیده و هنوز پر از شگفتی است و همین ها حال خودم را کلی بهتر کرد. گفت: تو که این راهکارها را بلد بودی چرا آنوقت که حال خودت بد بود اجرایشان نکردی؟ گفتم: دلم نمی خواست خودم برای خودم اجرایشان کنم چون آنوقت دلم برای خودم و بی کسیم خیلی می سوخت و حالم بد و بدتر می شد، اتفاقا آن زمان من به خودم و راهکارهای خودم احتیاج نداشتم ، به این احتیاج داشتم که بدانم حضورم در این دنیا برای یکی مهم است و بود و نبودم برای یکی فرق می کند، حالم بهم می خورد وقتی جملات کلیشه ای "خودت را دوست بدار" را می شنیدم . حال خودم هم زمانی رو به بهبود رفت که دخترخاله هاآمدند و یکی یکی زیر پر وبالم را گرفتند وگرنه که منهم مانده بودم زیر بار تنهایی و له شده بودم.
۱۳٩۳/٢/٩ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

شاید خیلی بی مزه باشد ولی واقعا برای ناهار توی کافه نادری ذوق کرده ام و هیجان زده ام، ولی نمی دانم به خاطر خود فضای آنجاست که تا به حال نرفته ام ویا به خاطر غذاهای خوشمزه اش است که هر بار تعریفش را شنیدم آب دهانم را به سختی قورت داده ام
۱۳٩۳/٢/٩ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

داشتم سعی می کردم ماشین را از توی پارک در بیاورم که تقه ای به شیشه از جا پراندم، شیشه را پایین کشیدم و گفتم خدا بگم چکارت کنه فاطمه از ترس مردم، مگه نرفته بودی تو؟ گفت: تو را خدا زود به زود بیایید پیش ما. سپید گفت: به خدا از بعد از عید این سومین یا چهارمین بار است که ما همدیگر را می بینیم، فکر نکن فقط توتنها ماندی. گفت: سالار بهانه شما را می گیرد، دلش تنگ می شود. گفتم: دل ما هم برایتان تنگ می شود ولی جور نمی شود بیاییم پیشت. تلفن برای همین وقت هاست. برو تو که بچه تنها نماند. باز خداحافظی کردیم و راه افتادیم تا مسیر طولانی حاشیه شهر تا خانه را طی کنیم. از قبل از مکه تا حالا ندیده بودمش، دورادور جویای احوالش بودم ولی ندیده بودمش، دست سالار شکسته بود و باز خودش کیسه ای پر از دارو و کلکسیونی از بیماری های مختلف داشت. باز غر غر بی پولی می کرد که ما هم با او هم آوا شده بودیم و صد البته که باورمان نمی کرد! یک ساعتی که انجا بودیم شاید بیشتر سر به سرش گذاشتیم تا حرف حسابی بزنیم ولی فکر می کنم همین خداحافظی دوباره کلی پیام داشت برایم. چرا توی این چند ماه بهش سر نزده بودم؟ دلم پیشش بود ولی چرا نرفتم تا ببینمش؟ مسیر خانه اش با مترو هم راحت است، بهانه ای ندارم. یک وقت هایی کارهای کوچکی شادی های بزرگی برای دیگران به ارمغان می آورند ولی به خاطر کوچکیشان اهمیتی نمی دهیم و انجامشان نمی دهیم.
۱۳٩۳/٢/۸ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پریشب با تمام وجود ترسیدم.

باران می بارید.

ماشین او بود وگرنه که حواسم بود چه آهنگ هایی توی فلش است.

پیاده روی شبانه بام دیگر رمقی برایم نگذاشته بود و راستش را بخواهید بار  غم دوستم هم برایم سنگین است.

یک لحظه با موسیقی رفتم به دنیای خودم.

قبل از اینکه پلک هایم روی هم بیفتد، بغضش را دیدم ولی انگار حبس شده بودم در دنیای خودم.

توی دنیای خودم هم هیچ نبود.

سکوت و تاریکی

هق هقش که بلند شد سنگین شده بودم مثل آدمی که غوطه ور است در آب و حال می خواهد به خشکی بیاید.

ترمز سختی که کرد انگار از آن خلسه بیرون آمدم.

ترس تمام وجودم را گرفت.

باز هم منفعل فقط نگاه می کردم.

او می گریست و من نگاه می کردم .

در واقع کاری هم از دست من بر نمی آید جز اینکه باشم تا تنها نباشد در این روزها.

ولی ترس عجیبی بود اینکه باشی و کاری از دستت برنیاید ترسناک است.

۱۳٩۳/٢/۸ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خدایا چرا مردها می توانند ازدواج مجدد کنند؟

الان گوگل خداست؟

گوگل نماینده خدا روی زمین است؟

در قرن 21 خدا از طریق گوگل جواب می دهد؟

کشف و شهود ور افتاده؟

زنها نمی توانند ازدواج مجدد کنند؟ از کی؟

حالا چرا اومدی وبلاگ من؟ به جتن خودت من با خدا هیچ نسبتی ندارم یک مدت هم باهاش اصلا خوب نبودم الان هم چندان کارنامه درخشانی ندارم گو اینکه ایشان راه به راه اسباب شرمندگی را فراهم می کنند.

بگذار خواهرانه بهت بگویم که مردها خیلی کارهای دیگر هم می توانند بکنند که من و تو نمی توانیم بکنیم چون ماها هم خیلی کارهای بیشتری می توانیم بکنیم که اونها نمی توانند بکنند.

۱۳٩۳/٢/٦ | ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می توانستم ساعت ها در خلسه عطر خوش این درختچه خوش اب و رنگ مست بمانم فارغ از همه این دنیا، چشم در چشم آسمان آبی و سبزی جوانه های تازه رسته سپیدارهای راست قامت کهنسال و سر بلندی سروهای استوار و گوش سپرده به نغمه بلبلان و طوطیان و تن سپرده به نوازش نسیم بهاری

پ ن: خیلی نگذشته از روزهایی که در مطب دکتر اشک می ریختم و می گفتم دیگر از هیچ چیز لذت نمی برم. نه زیبایی گلی را درک می کنم و نه مزه غذایی را می فهمم و هر چه می خورم هیچ مزه ای برایم ندارد. اشک می ریختم که دیگر نه نرمی می فهمم و نه زمختی و نه درکی از زشتی دارم و نه زیبایی، تلخی و شیرینی برایم علی السویه است. مردار و گلها برایم هیچ فرقی ندارند و من هیچ ارتباطی با حس هایم ندارم. منی که با دیدن اطافت گلی به عرش می رفتم و با دیدن زخم پای کودکی غم عالم به دلم می نشست. منی که مزه هر لقمه حتی نان و پنیر تا اعماق وجودم رخنه می کرد و شادیش تک تک سلول هایم را در بر می گرفت .افسردگی بیماری موذی و ویرانگری است که تا گرفتارش نشوی عمق فاجعه را درک نمی کنی.

و حال شکر که باز توانستم عطر گلی را ببویم.

صدای بلبلی را بشنوم.

نوازش نسیم را حس کنم.

و آبی آسمان را ببینم.

و یک نیمروی خوشمره بخورم.

و متوجه شوم حس هایم دوباره زنده شده اند.

۱۳٩۳/٢/٦ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پناه برده ایم به خلوت اصیل یک گوشه دنج این شهر بی در و پیکر، باغ موزه ای که زمانی خارج از حصارهای تهران بود و حالا وسط وسط شهر است، چشم دوخته ایم به سروهای بلند و سپیدارهای راست قامت و عطر بهار را به عمق وجودمی فرستیم تا شاید بشوید غبار مانده از زمستان را و در سکوت دم غروب جمعه گوش سپرده ایم به آوای پرندگان این باغ قدیمی..... کمی آن سو تر دختر و پسر جوانی نشسته اند و شاخه گل سرخ دست دخترک خود گویای نوع رابطه است. نوع نشستنشان و نحوه سخن گفتنشان حکایت از روزهای آغاز آشنایی در یک رابطه هدفمند را می دهد. برایم عجیب بود که هیچ دلم نمی خواست جای دخترک باشم،آنقدر این حس عجیب بود که بلند بیانش کردم، دوستم به کمکم آمد و در گشایش این معما کمکم کرد، راستش برایم ترسناک بود که چرا نسبت به ارتباط این زوج چنین واکنشی نشان دادم؟ آیا آنقدر تنهایی بر من غلبه کرده که هر ارتباطی را نفی می کنم؟ آیا حسادت ناخودآگاه است که اینگونه سربرآورده است؟ آیا آنقدر حس هایم را سرکوب کرده ام که سنگ شده ام؟ اما واقعیت چیز دیگری بود من با تمام وجود خلا حضور یک فرد از جنس مخالف را در زندگی حس می کنم و آن را انکار نمی کنم ولی دیگر دلم نمی خواهد با او در روزهای اولیه آشنایی گل سرخ در دست در پارک و کوی و برزن قرار بگذارم و در حقیقت رابطه ای پخته تر و خاصتر طلب می کنم گرچه هنوز دقیقا نمی دانم منظورم چیست شاید بیشتر قرار های نیمه رسمی و یا تفریحی خاص ولی این نشان دهنده این است که واقعا هرچیز و هرکاری سن و سالی دارد و از طرف دیگراین ماجرا من را به فکر فرو برد که با این حساب برای کسانی که مقید به بحث خواستگاری سنتی هستند بعد از هر چند سال خیلی چیزهای دیگر مانند نوع برخورد یا نوع مکالمات و درخواست ها و انتظارات هم عوض می شود و باید هر چند وقت یکبار آنها را بروز کرد که خوب چون بعد از سی سال معمولا فاصله بین خواستگاران زیاد است این مهم فراموش می شود
۱۳٩۳/٢/٥ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

فکرش را می کنم دیروز روز خوبی بود، جلوه گری طبیعتش را کنار بگذاریم دیروز روز خوبی بود چرا که در آن من احساس کردم مفید هستم، حس کردم وجودم به درد می خورد و باعث شدم چند نفری اوقات بهتری داشته باشند، دیروز روز خوبی بود، چون کنار دوست دلشکسته ای بودم، و آرامش کردم . چون دوست دیگری ساعت ها با من در مورد مشکلات کاریش صحبت کرد و راهنماییش کردم و نتیجه گرفت، چون شبش میهمان داشتم و به همه خیلی خوش گذشت و دیروز روز خوبی بود چون تمام کسانی که دیدمشان ، شادتر و سرحال تر از کنارم رفتند، و این یعنی دیروز روز خوبی بود.
۱۳٩۳/٢/٤ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

داشت حرف می زد و من هم داشتم سعی می کردم بین دوتا ماشین پارک دوبل کنم، قلق ماشین مادرم دستم نبود یا حواسم پیش حرفهاش بود، نمی دانم هر چه بود من مدعی استادی در پارک دوبل نمی توانستم ماشین را جا بدهم آن وسط، ، دو سه باری هم خاموش کردم چون یادم می رفت ماشین خودم نیست و باید دنده عوض کنم و چیزی به اسم کلاج دارد،، بعد از هر تلاش نا موفق می گفتم مطمینی نمی خواهی بیایم پیشت؟ کلاسم مهم نیست، حال و روزت مهم است و می گفت نه همین که صبح اول وقت با تو صحبت کنم ارام می شوم، بی خیال پارک کردن شدم و دوبله ایستادم تا حرف هایش تمام شود و بگوید برو تا دیرت نشده، و بعد با یک فرمان ماشین پارک شد. وارد ساختمان که می شدم نگاهی بهش انداختم و از ذهنم گذشت ظهر تبدیل می شود به سونای خشک تو این افتاب....از در ساختمان که امدم بیرون سریع موبایلم را در اوردم تا به دوستم زنگ بزنم و حالش را بپرسم ، باد خنکی که به صورتم خورد گفتم چقدر زود کولرها را راه انداختند و همانجور سرم پایین بود و ذهنم درگیر که یکهو سطل آبی روی سرم خالی شد و تا مچ پا در آب فرو رفتم. تازه مبهوت به دور و برم نگاه کردم ، تمام ساعات صبح در اتاق بی پنجره ای به سر برده بودم و از اوضاع بیرون خبر نداشتم. به ماشین نگاه کردم قشر نازک برف رویش نشسته بود. خانمی که زیر سایبان ایستاده بود داد زد: دختر جان بیا اینجا با اون مانتو نازک سرما می خوری. به خودم امدم. دستی برایش تکان دادم و از وسط خیابان پر آب به طرف ماشین رفتم. توی ماشین که نشستم ذوق کودکانه تمام وجودم را فرا گرفته بود. شیشه جلو پر برف بود و رگبار نمی گذاشت بیرون را ببینم. رعد و برق و غرش آسمان ... همه و همه شادم کرده بود. به سمت خانه دوستم راندم تا در کنار هم رگبار بهار زندگی او را هم از سر بگذرانیم. رگباری که شاید برایش باید دنبال سرپناهی بگردیم تا بتوانیم نگاهش کنیم هر چند که مثل رگبار طبیعت شادی افرین نیست.
۱۳٩۳/٢/٤ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

الان چند تا سوال اساسی ذهنم رامشغول کرده است: یکیش این است که چرا دیگر در کافی شاپ ها چیپس و پنیر سرو نمی شود و یکی دیگرش این است که واقعا این شمارشگر وبلاگ درست کار می کند؟ و اینکه چرا من نمی توانم شمعدانی نگه دارم؟از کجا بفهمم کی من را توی گروه وایبری که هیچ کس را نمی شناسم عضو کرده است؟ و تمام این فکرها به خاطر این است که به تصمیم سختی که باید بگیرم و عواقبش فکر نکنم، غصه مشکلات دوستم را نخورم و افسوس انتخاب اشتباه مسیر زندگی کاریم را فراموش کنم.
۱۳٩۳/٢/٢ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می گفت : دوستش دارم یعنی عاشقش هستم ولی او من را به این چشم نگاه نمی کند ، من فقط برای او یک دوست خوب هستم و وقتی به او حسم را گفتم هیچ عکس العملی نشان نداد و منهم از او فاصله گرفتم.

دوست دیگر گفت: چه تلاشی کردی که دیدش را نسبت به خودت عوض کنی ؟ الان روابطتان چه جور است؟

گفت : کار خاصی نکردم جز اینکه در دیدار های معدودمان بعد از آن اعتراف کمی زنانه تر لباس می پوشم و نرمتر رفتار می کنم ولی او همچنان هر وقت کار داشته باشد تماس می گیرد و اکثر تماس هایم بی پاسخ می ماند.امروز کاری را بهانه کردم زنگ زدم که پیشش بروم جواب داد که سرش شلوغ است و ذهنش مشغول. شاید نباید اعتنا می کردم و می رفتم .

دیگری گفت: من بودم می رفتم و می گفتم مزاحمت نمی شوم فقط می نشینم تا کارت تمام شود، باید بیشتر خودت را به او نزدیک کنی و بهانه برای با او بودن پیدا کنی.

اما دوست دیگر نظری مخالف داشت: نه خوب کردی نرفتی، باید کمی فاصله بگیری تا کمبودت را حس کند و دنبالت بیاید و همیشه در دسترس نباشی.

او اما گریه می کرد و می گفت چرا باید عشق یکطرفه را تجربه کنم. چرا او برای من هیچ بهایی نمی پردازد.

دیگری می گفت: باید زنانگی و لوندی داشته باشی مردها دلشان در چشمشان است، کمی بیشتر به خودت برس و گاه باش و گاه نباش.

نفر بعد گفت که به هر حال هر چیزی قیمتی دارد باید بهایش را بپردازی ولی مشکل اینجاست که برای تو چه خواهد داد؟ اگر اینقدر برایت مهم است بجنگ و مسولیتش را هم بپذیر.

هرکسی راهکارش را ارایه می داد، دختر دلشکسته از غم معشوق دور از دسترسش اشک می ریخت و من به این فکر می کردم که خیلی از ما هنوز در این سن و سال نمی دانیم چگونه دل مردی را که دوست داریم بدست بیاوریم چون همیشه فکر می کردیم او باید دل ما را بدست بیاورد و هیچ وقت از این بازی پیچیده سر در نیاوردیم به ما یاد دادند دختر خوب خانه می نشیند تا یکی بیاید و ببردش. دختر خوب عاشق نمی شود. دختر خوب به مرد رو نمی دهد. دختر خوب بد اخلاق است. دختر خوب دل ندارد. دختر خوب تسلیم است. دختر خوب سرش به درش و مشقش گرم است. دختر خوب منفعل است. حالا نسل جدید امده اند و تمام این قواعد را بهم ریخته اند. بی تعارف و رودربایستی، شرم و حیا؟ بروبابا! مردها هم لذت می برند از این فضای شیطنت بار و مفرح . ما هنوز بین باید ها و نبایدها، اما و اگرها سرگردانیم.

شاید دیروز باید می رفت و حتی مجبورش می کرد با او شام بخورد و او را به خانه برساند، گرچه می دانم در تمام آن مدت حس بد آویزان شدن و تحمیل مانند خوره از تو ویرانش می کرد ولی حداقل تابو شکنی کرده بود.

نمی دانم خودم هم نمی دانم وقتی می بینم مردهای چهل ساله چگونه بازیچه دخترکانه بیست ساله می شوند سردرگم می شوم که یعنی سلیقه شان این است؟بعد با خود می گویم که خوب من که نمی توانم همچون آن بیست ساله طناز خام، رفتار سبکسرانه و سرخوش داشته باشم. ولی از یک طرف دیگر واقعیت آن است که آنها بیشتر از ما رگ خواب مردها را می دانند. واقعیت تلخی است این یکی را به جد می دانم.

۱۳٩۳/٢/۱ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دلم یک آینه خواست بی هوا، توی خانه آینه کم نیست،

آینه های توی حمام و دستشویی، آینه روی میز آرایش، یک آینه قدی که با کتابخانه ها خریدمش،

اما امروز نمی دانم چرا دلم یک آینه خواست با قاب منبت چوبی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک،

آینه ای که بعضی وقت ها بگذارمش جلویم و خودم را نگاه کنم و نه اینکه مثل بقیه آینه های خانه سرسری نگاهی بیندازم و رد شوم،

یک آینه شاید مثل آینه های جادویی قصه های پریان، آینه ای که دروازه ای باشد به دنیایی دیگر،

آینه ای از جنس آینه های مولانا که گفت: آینه در آینه شد ... دیدمش و دید مرا

۱۳٩۳/٢/۱ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir