تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پریشب پیش ساعت سه نیمه شب توی سکوت تاریک خانه ، فقط می دانستم که جای اشتباهی هستم، می دانستم که تسلیم شدن و ماندنم اشتباه بود و دیشب ساعت سه نیمه شب که میان همه هیاهوها زیر چلچراغ سبز ایستاده بودم و در شگفت از حضورم کیلومترها دورتر از شب پیش می دانستم که جای درستی هستم و باید همیشه به صدایی که می شنوم اعتماد کنم. و امشب ساعت سه نیمه شب در جاده ای پر پیچ و خم خواهم بود بسیار دورتر از دوشهر شب های قبل. سه شب در سه جای مختلف از کشورم با سه حال و هوای متفاوت.... سفر هجده ساعته پیش بینی نشده ای که در مخیله ام هم نمی گنجید دوباره روحم را ترمیم کرد و توی ریل افتادم و اماده برای شروع سال جدید گرچه هنوز گنگم از تمامی اتفاقها و شلوغی ها ولی روزهای نو سرشار از اتفاق های نو خواهد بود. در این روزها به ادم هایی که رفتند فکر کردم و به ادم هایی که امدند، ادم هایی که رفتند، ادم هایی که هستند ولی کمرنگ شدند و آدم هایی که بودند ولی پررنگ شدند، به لحظه های خوب امسال که گرچه کم بودند ولی عمیق بودند و لحظه های بدی که در مقایسه با سال پیش هیچ بودند، و سال پیش رو که هنوز امدنش را باور ندارم ولی به استقبالش می روم و قضاوتش نمی کنم ، می گذارم خودش رازهای روزهایش را تک به تک برایمان بگوید تا ما هم هر روز با رازی نو روزی جدید بسازیم
۱۳٩۳/۱٢/٢٩ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

ﺳﺮﺥ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯼ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺯﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ
ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺳﻮﺭﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﯾﻢ.
ﺳﺮﺧﯽ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺯﺭﺩﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ !
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻡ. . .
ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﭘﺮﯼ"

۱۳٩۳/۱٢/٢٦ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

فکر نمی کردم که سکوت و کم حرفی این روزهایم به اینجا هم تسری پیدا کند.

پ.ن: فکر نمی کردم سکوت من باعث بشود دوستان اینهمه حرف نگفته شان رابزنند....

۱۳٩۳/۱٢/٢۳ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تلفن را که قطع کردم قلبم درد می کرد.

حرفهایی که با دختر خاله رد و بدل کرده بودیم درد داشت.

از مشکوک بودن نمونه برداری یار دبستانی تا مشکلات پیچیده زندگی خان داداش.

بعد همانطور که توی ماشین نشسته بودم و بارش برف را تماشا می کردم یادم افتاد که یکی دیگر هم توی این گفتگو سهیم بود و حرفهامون را شنید.

جوانه کوچکی که توی دل دخترخاله دارد برای خودش بزرگ می شود.

به این فکر می کردم که واقعا وقتی این جوانه کوچک پا به این دنیا بگذارد و بزرگ شود آیا این آدم هایی را که این روزها مادرش در موردشان حرف می زند را خواهد دید؟

ولی مسلما برای ما این جوانه کوچک همزمانی پیدا خواهد کرد با خیلی اتفاقات تلخ دیگر...

روزگاری دیگر خواهیم گفت انها همان سال طلاق گرفتند که جوانه کوچک بدنیا آمد.

یار دبستانی همان سالی که جوانه کوچک بدنیا آمد معالجه شد.

جوانه کوچک خودش خواهد شد مبدا زمانی خانواده ما.....

چه خوب که این جوانه سر خواهد زد.

۱۳٩۳/۱٢/۱٩ | ۱:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

من اگر مرد بودم و دست زنی را می گرفتم، پا به پایش فصل ها را قدم می زدم و برایش از عشق و دلدادگی می گفتم؛ تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد!...شما زن ها را نمی شناسید! زن ها ترسو اند، زن ها از همه چیز می ترسند، از تنهایی، از دلتنگی، از دیروز، از فردا، از زشت شدن، از دیده نشدن، از جایگزین شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست داشته نشدن،... و مردها برای رفع این ترس ها نه نیازی به پول دارند، نه موقعیت و نه قدرت، نه زیبایی و نه زبان بازی! کافیست فقط حریم بازوانشان راست بگوید!کافیست دوست داشتن و ماندن را بلد باشند! تقصیر مردها بود که زن ها آن قدر عوض شدند. وقتی مردها شروع کردند به گرفتن احساس امنیت، زن ها عوض شدند. آن قدر که امنیت را در پولِ مردها دیدند، آن قدر که ترس از دوست داشته نشدن را با جراحی پلاستیک تاخت زدند، و ترس از تنها نشدن را با بچه دار شدن، و و و... عشق ورزیدن و عاشق کردن هنر مردانه ست؛ وقتی زن ها شروع می کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن، تعادل دنیا به هم می خورد!
۱۳٩۳/۱٢/۱٩ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بعد از یک هفته استرس کشیدن و فشار ، یک ساعت مانده به همایشی که برای ششصد نفر ترتیب داده بودم ، ناگهان انگار همه چیز تمام شده بود و کلا مغزم هنگ کرده بودو انگار نه انگار که قسمت مهم و اصلی کار باقیمانده و جماعت توی سالن منتظرند تا برم و کارهای آخر را انجام دهم. یعنی در ان زمان اگر یکی زنگ می زد و به ناهار دعوتم می کرد بلاشک سر ماشین را کج می کردم و باهاش می رفتم. اگر تلفن های پشت سر هم دوستانی که توی سالن بودند نبود حتی ممکن بود سر از جاده چالوس یا لواسان دربیاورم یا توی یکی از پارکهای سر راه روی تاب بنشینم و از باد و افتاب لذت ببرم. دوستان هم انگار فهمیده باشند یکی درمیان زنگمی زدندکه راننده وسایل کرایه راهش را گم کرده و یا شیرینی ها نرسیده و کلیپ اولیه باز نمی شود و گلها را رنگدیگر فرستاده اند. و یکی در میان هم همکاری که فریاد می زد تو کجایی !؟ ولی من انگار نه انگار . شاید هم خواست خدا بود که این لحظات اخر بتوانم خونسرد باشم و دوام بیاورم. همه چیز خوب برگذار شد و تمام شد .....ولی من می توانستم بگذارم و بروم از طبیعت لذت ببرم و یادم برود که اگر نروم همه فقط گیج توی هم می چرخند و با اینکه کارها تقسیم شده بازهم نمی دانند چکار کنند.
۱۳٩۳/۱٢/۱٥ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز صبح وقتی تو اوج استرس از حجم کارهای پیش رو برای فردا و ترس از کمی ها و کاستی ها، توی ترافیک روی فرمان ضرب گرفته بودم، چشمم به دو تا گل رز پر پر افتاد که شاداب و سرحال توی باغچه کنار خیابان روییده بودند و من نتوانستم چشم ازشون بردارم.

و چقدر زیباییشون روحم را تازه کرد.

پریشب هم وقتی داشتم به گلهای تازه روییده گلدان ارکیده نگاه می کردم و لیندای اهدایی دوست مهربان را ستایش می کردم همین حس را داشتم.

و چه خوب که می توانم از این زیبایی ها لذت ببرم.

و چه خوب که می توانم ببینمشان.

 و چه خوب که پارسال را تجربه کردم و فهمیدم دیدن یک گل و نفهمیدنش چه دردی دارد.

و حالا امسال قدر دان  لحظه لحظه رویت زیبایی ها هستم

۱۳٩۳/۱٢/۱۳ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سه هفته گذشت از روزی که یار دبستانی گفت دکترش مشکوک به سرطان است و باید ازمایش های جدید بدهد و چه حالی بر من رفت  و او نفهمید.
دو هفته گذشت از شبی که خواهرم از خواب بیدارم کرد که مامان حالش خوب نیست و اورژانس خبر کردیم و تا صبح توی بیمارستان سر کردیم تا دلیل درد عجیب را بفهمند و چقدر بی پناه بودم.
یک هفته گذشت از روزی که همکار محترم چند قدم آنورتر زیر ماشین رفت و پایش خرد و خاکشیر شد و بین انهمه آدم فقط من بودم که رفتم سراغش و تمام روز به جای کنفرانس توی بیمارستان قدم رو رفتم و چقدر دست تنها بودم و ترسیده...
حالا یک هفته مانده به جشن آخر سال خیریه و هزار تا کار نکرده ....
دوهفته مانده به بازارچه خیریه و سه هفته مانده به عید....
و تمام اینها بماند کنار چند پروژه عقب مانده و کارفرماهای عصبانی ...وتمام اینها بماند و یک امتحان پیش بینی نشده از اعماق تاریخ برای دریافت مدرکی که سالها فراموشش کرده بودم و حالا به آن نیاز پیدا کردم و  امتحانی که کلا باعث شد همه محتویات ذهنم پاک شود و جایش را مشتی فرمول بگیرد.

و دقیقا دو روز است که کل مغزم تعطیل شده و هیچ چیز تویش جای نمی گیرد.
نه حرف ها را می شنوم و نه کارها یادم می ماند.
از این سر اتاق تا ان طرف که میروم ذهنم پاک می شود و نمی دانم مقصد و هدف کجا بود و چکار داشتم.
انگار ذهنم توان اینهمه درگیری را نداشته و کلا تعطیل شده است.

حالا مثل آدم های مکانیکی راه می روم و فقط هرچه دیگران می گویند اجرا می کنم و دستورالعمل داخلی ندارم.!!!!

۱۳٩۳/۱٢/۸ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ادمها یا هدفگرا هستند یا فرایندگرا. من ادم فرایند هستم، انقدر که مسیر برایم ارزش دارد رسیدن اهمیت ندارد و به همین خاطر گاه همین طی مسیر انقدر طول می کشد که یادم می رود کجا می خواستم بروم، ادم هدف گرا چشم می دوزد به مقصد و به دور و برش توجه نمی کند، می تازد و می رود تا برسد ولی من و امسال من نه، یک گل و یک پروانه شاید روزها و ساعت ها توی راه نگهمان دارد و حتی گاهی وسوسه تجربه کوره راه های بین مسیر. همین می شود که وقتی می نشینیم به محاسبه و نگاه به رهنگاشتمان می کنیم سردرگم می شویم که من کجا و اینجا کجا . و اینکه چرا باید الان اینجا باشم در صورتیکه طبق برنامه الان باید جایی دیگر بودم و دستاورد دیگری می داشتم. و بعد یادمان می اید که برنامه رسیدن بود اما روشی که با آن مسیر را طی می کردیم مال این برنامه و زمانبندی نبود و در عوضش چیزهایی بدست آوردیم که شاید اگر طبق برنامه جلو می رفتیم هیچ وقت متوجه انها نمی شدیم. اما حقیقتش این است که باید بین هدفگرا بودن و فرایندگرا بودن اعتدال ایجاد کرد، اگر یکسر بخواهی در مسیر بمانی همیشه چیزهایی هست که جذبت کند و اگر بخواهی مستقیم و معطوف به هدف پیش بروی خیلی از فرصت ها اا از دست خواهی داد و زمانی که به هدفت می رسی می بینی ارزشش کمتر از ان بوده که از لحظات خاصی چشم پوشی کنی. به هر حال اعتدال برای منی که حد نهایت فرایند گرا بودن هستم بسیار سخت است ولی به این نتیجه رسیده ام که صرف لذت از مسیر کافی نیست و باید به هدف و مقصد رسید و برایش برنامه معتدل و معقول داشت.
۱۳٩۳/۱٢/٥ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

حجم  زیاد کارهایی که روی میز مانده می ترساندتم...

کارهای شرکت...

کارهای خیریه...

امتحان کذایی معوقه....

همه اینها به علاوه برنامه هایی که در سال نود و سه اجرا نشد و در حد حرف و ایده باقی ماند.

باز هم به آنها اضافه شود تجربه هایی که نکردم و فرصت هایی که از دست رفت.

تمام این مسائل باعث می شود که این روزها عصبانی باشم و بی حوصله

دلم یک فرشته نجات می خواهد که مجبورم کند از این فضا بیرون بیایم....

دقیقا "مجبور"م کند!

الان در وضعیتی نیستم که با نرمی و ملایمت حالم خوب شود که بدتر هم می شود چون باعث می شود دلم به حال خودم بسوزد.

دقیقا مثل دوست هایی که وقتی حالت خوب نیست و تو غار خودت هستی ، سر و کله شان پیدا می شود و از زیر لحاف بیرون می کشندت و از خانه بیرونت می برند...

نفسم از این همه کار بند آمده....

۱۳٩۳/۱٢/٤ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پنجشنبه متوجه حضور شکوفه ها شدم ...

غصه ام گرفت...

دیروز هوا سرد شد.

امروز دیدم به ژاپنی های گل کرده اند.

یا حرف پزشکی افتادم که گفت تعادل طبیعت بهم خورده و بی ربط نیست اگر تعادل بدن و سیستمش هم بهم خورده باشد.

برای دومین سال از رسیدن بهار شاد نیستم.

بهاری که از پس زمستان گرم در کشور خشکی مثل ایران بیاید، غم انگیز است.

دلم برای درخت های شکوفه زده می سوزد.

دلم برای بهار اول اسفند می سوزد.

دلم برای همه کارهایی که سر وقتش انجام نمی شود می سوزد.

۱۳٩۳/۱٢/٢ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir