تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چهارتا گلدان پامچال خریده ام برای پشت پنجره شرکت....

شاید این تنها اتفاق هیجان انگیز این روزها باشد.

۱۳٩۳/۱۱/٢۸ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جوانتر که بودم استاد روانشناسیم، از آدم های بدبختی می گفتند که وقتی فیلم عاشقانه می بیینند روشون را بر می گردانند، جوان های عاشق را مسخره می کنند و از عشق بد می گویند، چون خودشان محرومند و شکست های متوالی تلخشان کرده و جقدر می ترساندنمان از اینکه مبادا به آن حال و روز بیفتیم. نمی دانم اما، حال روز الان من در همان وضعیت فلاکت است یا نه، نشانه هایش که یکیست ولی دلم نمی خواهد جزو آن دسته باشم. بی اغراق بگویم از همان بچگی که با تفاوت ١۴ سال از آخرین بجه خانواده بدنیا آمدم و نقش هیجانی عروسک بامزه موفرفری کل فامیل را تا ۴ سال به دوش کشیدم ، به محبوب بودن و دوست داشتنی بودن خو گرفتم. اینکه راه بروم و همه دور و برم قربان صدقه بروند و دوستم داشته باشند. بقیه زندگی هم همین بود دیگران شاید نه به صراحت خاله و عمه ولی کم به من مهربانی نکردند و دوستم داشتند، هنوز هم که هنوز است هر روز حداقل از یکی دو نفر می شنوم که چقدر دوستم دارد و چقدر دلش برایم تنگ شده و یا اینکه چقدر وجودم در زندگیش خوب بوده.... اما نکته مهم اینجاست که ته ته وجودم خودم این را باور ندارم ، دوست داشتنی بودنم را نمی توانم هضم کنم، خلل ها و کاستی هایی را که زیر نقاب های خوش آب و رنگ می پوشانم بیشتر از خوبی هایم باور دارم. برای اینکه دوست نداشتنی بودنم را به خودم ثابت کنم ، عاشق آدم هایی می شوم که دوستم ندارند و برای جلب محبتشان به آب و آتش می زنم و نا موفق و شکست خورده این روابط مهر تاییدی می شود بر دوست نداشتنی بودم. تا زمانی که خودم باور نکنم دوست داشتنی هستم از این دور تسلسل خارج نمی شوم ، این حس باید درونی شود. حالا هر چند نفر در روز صادقانه و با اخلاص و گاهی هم از سر منفعت ابراز محبت کنند... پارادوکس غریبی است آدم هایی را که به من محبت می کنند را درک نمی کنم و نمی توانم جواب محبتشان را بدهم در صورتیکه آنها مرا انسان مهربانی می دانند.
همین می شود که روز به روز بیشتر دلشان را می شکنم و از انها فاصله می گیرم.
روز به روز بیشتر به ته غار می روم و سعی می کنم باموجود خشمگین و تنها و نامهربان آن ته دوست تر شوم ولی نتیجه اش مایوس کننده است.
در نتیجه کم کم منهم به خیل تمام آن جماعت بدبختی می پیوندم که وقتی فیلم و یا روابط عاشقانه ای را می بینند می گویم: هی هی ! چه سرخوشند بیچاره ها
۱۳٩۳/۱۱/٢٥ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

 از همان دو سه هفته پیش که توجهم به تقویم جلب شد و ارزیابی سالانه را شروع کردم برای این سه روز تعطیلی نقشه کشیده بودم که حتما تجربه جدیدی داشته باشم.

از اول مهر که کار تمام وقت را دوباره از سر گرفته ام رسما زندگیم در کار خلاصه شده است.ناراضی نیستم چون خیلی از نیازهای روحی و روانیم را پاسخ می دهد ولی برای منی که معتقدم باید چند بعدی زندگی کرد روش مناسبی نیست.

اینکه بتوانم سازمانی را شکل دهم و به سامان دربیاورم و کارهایش را روی غلطک بیندازم برایم ارزشمند است ولی اینکه دیگر زمانی برای تفکر به دیگر موضوعات را نداشته باشم و یا وقتی برای گذراندن با دوستان همدل و داستان به خودی خود از ارزش قضیه کم می کند.
 برای این تعطیلات هم کلی نقشه ریخته بودم از دیدن قوهای مهاجر تا یک شب کویری...

اما دقیقا از سه شنبه شب چنان مریض و درمانده شدم که نای بلند شدن هم ندارم.

نتیجه این شد که بعد از 36 ساعت درد و بیماری به این نتیجه رسیدم که چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود.
 در تمام لحظات تب و لرز افکار مربوط به کارهای شرکت توی ذهنم میامد که یادم باشد به فلانی بگویم فلان کار را بکند و یا برای فلان پروژه فلان تدارک را ببینند و هر بار هم صدایی از ته وجودم فریاد می زد که گور بابای همه . به کار فکر نکن به من فکر کن.

خواندن کتاب سوکورو تازاکی بیرنگ در این حال و احوال هم نشانه دیگری بود برای اینکه یادم بیاید چقدر از خودم دور شده ام.

از خودم و برنامه های موازیم ....
این شد که  با فاکتور گرفتن مصیبت های بیماری تا اینجای تعطیلات سه روزه زمستانی فقط نوشابه خوردم و کتاب خواندم  و نوشتم.

به هر حال تعطیلات زمستانی منهم اینگونه گذشت.

با دلی آشوب و ذهنی درهم

اما فکر کنم نتیجه اش خوب باشد.

همین که یاد افتاد چقدر دلم برای خودم تنگ شده است.

همین که فهمیدم باید بیشتر برای  جسمم وقت بگذارم.

اگر بخواهم نمره دهم بین جسم و جان و خرد و روان...
 امسال اول به روان و نیازهای روانیم رسیدم و بعد به خرد و نیاز به آگاهیی

جان و روحم را به ضرب و زور کشاندم ولی جسمم را کاملا ندید گرفتم.
البته فکر می کنم بیشتر یک واکنش ناخودآگاه بوده است تا ارادی و ریشه در اعماق وجودم دارد.
به هر حال تصمیم ندارم بعد از این دوران نقاهت - تعطیلات سبک زندگی این چند ماه را تکرار کنم.

باید برای جسمم وقت بگذارم و اولویت هایم را نیز جابجا کنم .

به هر حال جسم و بدن انسان موهبتی است تاریخ مصرف دار و باید سعی کرد تا جایی که می شود درست از آن استفاده کرد.
گرچه من به ضرس قاطع اعتقاد دارم که کلیه بیماری های جسمی ریشه در روان دارد ولی تا جسم متزلزل نباشد محرک های بیرونی تاثیر مضاعفی در این پروسه نخواهند داشت.

ولی دلم سوخت که قوهای مهاجر را ندیدم و یا یک شب در خانه های قدیمی کویری نماندم.

۱۳٩۳/۱۱/٢۳ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کتاب سوکورو تازاکی بی رنگ و سالهای زیارتش

کتابی در توصیف تنهایی انسانی که بی رنگی و بی اثر بودنش را تا عمق وجود باور داشته و دوست نداشتنی بودنش را امری طبیعی می شمرد.

حکایت مردی که طردشدن ها و از دست دادن ها برایش جزئی از زندگی است و به آنها عادت کرده ولی نمی داند که هرکدام از این ازدست دادن ها باعث خونریزی درونی در روحش است که ذره ذره شیره حیاتی شور زندگیش را می مکد و او را تبدیل به انسانی مکانیکی می کند.

انسانی بی احساس که از برقرار کردن ساده ترین روابط هم عاجز است.

این کتاب حکایت برداشت های شخصی ما از خودمان است.

حدیث دیدن دنیا از منظر خودمان بدون توجه به اینکه واقعیت شاید، فراتر از درک ما باشد و گاهی با کمی سرسختی و عدم پذیرش قوانین تحمیلی از طرف ناخودآگاهمان می توان درک جدیدی پیدا کرد.

 قوانینی که ما را به این باور رسانیده اند که وجودت بی ارزش است و بود و نبودت بی تفاوت...

انسانی که نه آینده ای برای خود متصور است و گذشته اش نیز لبریز است از طردشدن ها و کنار گذاشته شدن ها و یا حس بد طفیلی بودن و سربار بودن...

داستان، روایت بی رنگی است. بی رنگی نه بهآن ارزشی که در عرفان ما معنا دارد بلکه بی رنگی به مثابه گم شدن در دریای شلوغ آدمیان رنگی ...

دیده نشدن

دوست داشته نشدن

و طرد شدن

دنیا را همانگونه باور کرده است ولی کافی است یکبار از همان ها که طردش کرده اند بپرسد چرا؟

حکایت آشنایی است.

آدم هایی که به قربانی بودن عادت کرده اند چون ته وجودشان باورداشته اند که نبودشان بهتر است پس شاید با قربانی شدن تاثیری در این جهان داشته باشند

اما واقعیت این است که دنیا آنی نیست که ما می بینیم و درک می کنیم.

دنیا را باید از زوایای دیگر دید تا درک درست تری از آن بدست آورد.

سوکورو بی رنگ بود ولی برای ساختن آمده بود.

سوکورو نمی دانست با هر ساختنی رنگی به دنیا می افزاید.

سوکورو به رنگ ها بیشتر از ساختن ها ارزش می داد ولی نمی دانست خیلی ها رنگیند ولی سازنده نیستند.

 

 

 

۱۳٩۳/۱۱/٢۳ | ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک ساعت و نیم است که  دزدگیر ماشین پارک شده زیر پنجره بی وقفه  صدا می کند و من دارم فکر می کنم اگر روز رستاخیزی باشد ، حتما صف طویلی از مردمانی که این روزها با بوق ها و سر و صداهایشان آزارم دادند خواهد بود تا شاهد حساب و کتابشان باشم.

هیچ وقت فکر نمی کنیم که کار ساده و احمقانه ای مانند بوق زدن چقدر می تواند مخرب باشد .

ولی واقعا هست.

آلودگی صوتی ویرانگر است، می توانیم کم کردن آلودگی صوتی را در فهرست کارهای مفید روزانه بگنجانیم.

۱۳٩۳/۱۱/٢٠ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کاش بیشتر در مورد خودمان و بدنمان می دانستیم. +

این روزها با پسرک جوان ضد زنی همکارم که غرق در سطح افکار نیچه است و زن برایش فقط  جسمی است برای ارضای غرایز و کاربرد دیگری ندارد و کلا وجود زنان در جهان برایش بلاموضوع است.

همین هم ریشه مشکلات من  و او در کار است که توقع دارد هر بار برای هر کاری به پایش بیفتم و التماسش بکنم تا وظایفش را انجام دهد و رسما کارشکنی می کند و بارها برایش توضیح دادم که می تواند جایی برود که مدیرش مرد باشد و این انتخاب خود اوست که اینجا حضور دارد.

ولی در حقیقت باید پذیرفت که پیچیدگی بدن زنها به علت پروسه تولید مثل به قدری غریب است که برای خودمان هم شگفت انگیز است و همین در رفتار و افکار شان متبلور می شود.

زنها موجودات پیچیده ای هستند آنقدر پیچیده که حتی باهوش ترین مردها هم گاهی در شگفت می مانند از اینهمه پیچیدگی در افکار.

و این گاهی باعث می شود که برای جبران دست به تحقیر و توهین بزنند و جامعه مردسالار نیز حمایتشان می کند.

البته بماند که ته ذهن و ناخودآگاه همین زنهای پیچیده هم هنوز دختری است که مرد را به چشم نیروی برتر می بیند و همین باعث می شود که دربست هرچه می گوید قبول کند.

اعتراف می کنم که خود من هم گاهی که از دست این آقا کم میاورم  به مرد قوی تر دیگری پناه می برم.

ولی به هر حال پیچیدگی های وجود زنها انکار نشدنی است.

زنهایی که در پروسه ای نه ماهه از هیچ ، در درون خود موجودی را رشد می دهند که صورت متکثر خودشان است .

فرایندی عجیب و شگفت آور

به قول دوستی جزیی از روند تاریخ

۱۳٩۳/۱۱/٢٠ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کاش صدا و سیما در این موقعیت و این برهه از زمان سعی نداشتند روی آرمان ها و ارزشهای مردم در زمان انقلاب مانور بدهند.

اینکه صدا سیما پر شود از نمایش هایی که در آن از مردمی سخن می رود که با شور و شوق تغییر انقلاب می کنند برای رسیدن به وضعیتی مطلوب تر و جهانی آرمانی تر ....

جهانی که ظلم کمتر است، دروغ و حق کشی و فقر حداقل ...

نمی دانم متوجه می شوند که با یاد آوری این نکات ناخودآگاه مردم را مجبور می کنند تا بین آرمان هایشان و وضعیت موجود مقایسه کنند و دیدن پسرفت ها حالشان را بدتر می کند و خشمشان را فزونتر؟

گاهی فکر می کنم صدا و سیما دست گروه های ضد حکومت است که با این حربه ها تلاش می کند تا روند خشم اجتماعی را سریعتر کند.

پ.ن :نمی دانم ایا منهم مثل بقیه دوستانم بعد از این نوشته فیلتر می شوم یا نه ؟! این روزها امنیت پرشین بلاگ در حد جاده های ایران است.

۱۳٩۳/۱۱/۱٥ | ٦:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سه روز پیش بر طبق سال٫رد تولد قمریم بود، می دانستم همین حوالی است ولی توی شلوغی ها یادم رفته بود. از صبح به این فکر می کنم که کمتر از دوماه دیگر تا تولدم مانده. بدشانسی ما متولدین فروردین این است که مثل بقیه دوبار فرصت نداریم برای شروع ، مثلا می گویند از اول سال شروع می کنم و یا از ٣۵ سالگی شروع می کنم ، برای ما هردوش یکی است، به هر حال چیزی که ذهنم را مشغول کرده ارزیابی این یکسال بود، توی این یکسال چیزی بر من اضافه شد؟ من بزرگتر شدم؟ در ظاهر که همان زندگی است و همان لباس ها را می پوشم و در همان خانه سی و چندساله زندگی می کنم. اما ایا در روحم چیزی تغییر کرده است؟ ایا توانسته ام با خلل های روانم مبارزه کنم و انسان بالغتری شویم؟ ایا تجربه جدیدی داشته ام؟ کلا آیا این یکسال چیزی به من اضافه کرده است. در یکسال گذشته از بحران افسردگی بیرون آمدم، تجربه عجیبی بود ولی تمام شد، نوشتن برایم جدیتر شد و فضای جدیدی را در روانشناسی پیداکردم که پاسخ های خوبی به مشکلات داشت،سفر ماه رمضان به شمال و سفر شهریورماه به مشهد برایم تجربه های خوبی بودند، تجربه گیرکردن در کوران و بوران را داشتم و تجربه اعتمادکردن به مردی را و سپردن مسئولیت ها به او. آدم های جدید زیادی امسال آمدند ورفتند، آدم هایی هم آمدند و ماندند ولی هنوز عمیق نشدند، طوفان اردیبهشت هم تجربه عجیبی بود، روابطم با دوستانم تغییر کرد، و فهمیدم چه سرمایه ای هستند آنها، دستاوردهای امسال از دید من کم است، باید با دوستانم صحبت کنم، آنها که از بیرون می بینند، اشرافشان بیشتر است، البته مشکل اینجاست که اگر مبنای ارزیابی را بر اساس رسیدن به اهداف بگذارم شاید اشکال از اهداف باشد، من یرای امسال هدفی نداشتم، بیشتر می خواستم خوب شوم و از شر افسردگی رها شوم و این اتفاق افتاد که خودش به نوبه خود کم چیزی نیست ولی از نظر دستاوردی هدف گذاریم چندان درست نبود، هیچ کدام از اهدافم بر اساس نیازهایم نبود که بخواهم جدی باشم برای رسیدن به آنها، بنابراین ناخودآگاه راهی را دنبال کردم که نیازهایم را براورده می کرد در سطحی ترین وجه، حالا باید کمی وقت بگذارم و بازنگری کنم در این دوماه باقیمانده برای هدفگذاری سال جدید....
۱۳٩۳/۱۱/۱٠ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی به آقای خواستگار گفتم که فکر نمی کنم بتوانیم باهم و در کنار هم سر کنیم ...

سری به تاسف تکان داد و گفت : آخه من از کجا دیگه می توانم باجناقی!!!! به خوبی فلانی پیدا کنم.....!!!!!!

من!

ژیان!

امر مقدس ازدواج!

نفس عمیق..........................!

۱۳٩۳/۱۱/۸ | ۱:۳۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می ترسم،از خیلی چیزها می ترسم ، از اینکه چندسال دیگر ببینم تمام مسیری که رفته ام به ضررم بوده، از اینکه بفهمم انتخابهایم چقدر اشتباه بوده، از اینکه فرصتی نباشد و راهی برای برگشت می ترسم. هر روز که می گذرد انگار منابعم تحلیل می رود و بی پشتوانه تر می شوم و این برایم ترسناک است، اگر چه به ظاهر دستاوردهایی هم دارم ولی انگار از دست دادن جوانی در شرایطی که دارم ترسناک است، می ترسم از روزهای پیش رو، روزهایی که آن چه به آنها دلخوشم از دست بروند و من بمانم و دنیای بیرحم، دنیایی که کسی نباشد که دوستم داشته باشد، کسی دلش برایم تنگ نشود و کسی نداند که در چه حالم. می ترسم از روزگار پیش رو ، روزگاری که دیگر طراوتی نباشد و انرژی ای، روزگار پیری . می ترسم از ورود به میانسالی وقتی که جوانیم را آنطور که باید استفاده نکرده ام، نه اینکه نخواسته ام، نتوانسته ام، و این برایم ترسناک است، بحران میانسالگی ، چین و چروک هایی که هنوز نیامده ولی در راهند، یائسگی و یا حتی موهای سپید و دردهای غیر قابل اجتناب... مثل پوکی استخوان و دندانها و یا ...... می ترسم، از آینده می ترسم. از تنهایی ، از اینکه می بینم الان با وجود همه داشته ها هیچ کس نمی بیندت وای به روزی که این داشته هایت را هم از دست بدهی ، می ترسم از آن روز و از بی رحمی مردمان....
۱۳٩۳/۱۱/٤ | ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

سفر فضایت را عوض می کند...

تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت محدود بودی ....

و در عین حال تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت امکانات و شرایط خوبی هست که برایت عادی شده است...

در گشت و گذار توی شهر دیگر برایم بیش از هرچیز دیدن آسمان لذت بخش بود.

پهنای گسترده آبی ...

و چقدر دیدن افق های باز حال دلم را خوب می کرد...

امروز در خیابان های شهر که راه می رفتم متوجه شدم که توی تهران انگار در عمق زندگی می کنیم ...

تبدیل شده ایم به موجودات زیر زمینی انگار ....

موجوداتی که در عمق راه های ساختمانی سر به تو دارند و فقط به جلو و پایین نگاه می کنند...

و آسمانی که در دوردست هاست...

بعد هم کوه هایی که شهر را احاطه کرده اند...

دماوندی که دیو سپید را دربند کشیده است خود در کام دود است.

افقی پیش روی مردم تهران نیست.

افق های باز برای کودکان شهر من مفهومی ندارد...

حکایت زندگی در این شهر هم همان است.

زندگی بدون افقی که خورشید در آن غروب کند.

خورشید شهر من پشت ساختمان های بلند پنهان می شود و نمی فهمیم کی روز جای خود را به شب می دهد.

اسمانی که شب ندارد

چراغ های شهر ستاره های را کور کرده اند.

همه اینها در روح مردم این شهر تاثیر دارد .

در امیدشان...

در انگیزه هایشان...

در نگاهشان به آینده...

در رفتارشان با یکدیگر....

موجوداتی که زیر خاک زندگی می کنند چشم ندارند...

کور هستند ...

احتیاجی ندارند...

آسمان شهر را فقط در بالای آسمان خراش ها باید تجربه کرد...

اگر بادی وزیده باشد.

و چه کم است این فرصت...

۱۳٩۳/۱۱/۱ | ٢:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سفر فضایت را عوض می کند...

تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت محدود بودی ....

و در عین حال تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت امکانات و شرایط خوبی هست که برایت عادی شده است...

در گشت و گذار توی شهر دیگر برایم بیش از هرچیز دیدن آسمان لذت بخش بود.

پهنای گسترده آبی ...

و چقدر دیدن افق های باز حال دلم را خوب می کرد...

امروز در خیابان های شهر که راه می رفتم متوجه شدم که توی تهران انگار در عمق زندگی می کنیم ...

تبدیل شده ایم به موجودات زیر زمینی انگار ....

موجوداتی که در عمق راه های ساختمانی سر به تو دارند و فقط به جلو و پایین نگاه می کنند...

و آسمانی که در دوردست هاست...

بعد هم کوه هایی که شهر را احاطه کرده اند...

دماوندی که دیو سپید را دربند کشیده است خود در کام دود است.

افقی پیش روی مردم تهران نیست.

افق های باز برای کودکان شهر من مفهومی ندارد...

حکایت زندگی در این شهر هم همان است.

زندگی بدون افقی که خورشید در آن غروب کند.

خورشید شهر من پشت ساختمان های بلند پنهان می شود و نمی فهمیم کی روز جای خود را به شب می دهد.

اسمانی که شب ندارد

چراغ های شهر ستاره های را کور کرده اند.

همه اینها در روح مردم این شهر تاثیر دارد .

در امیدشان...

در انگیزه هایشان...

در نگاهشان به آینده...

در رفتارشان با یکدیگر....

موجوداتی که زیر خاک زندگی می کنند چشم ندارند...

کور هستند ...

احتیاجی ندارند...

آسمان شهر را فقط در بالای آسمان خراش ها باید تجربه کرد...

اگر بادی وزیده باشد.

و چه کم است این فرصت...

۱۳٩۳/۱۱/۱ | ٢:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir