تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

تازه چند دور تسبیح از نذر ذکر چند هزارتاییم به جایی رسیده بود که بتونم بگم خوب امید است که تمامش کنم که خواب به سراغم آمد.

ترجیح دادم سرمای حیاط را تحمل کنم تا مجبور نشوم به خاطر خواب از اول شروع کنم.

سکوت نیمه شب و صدای فواره های وسط صحن به همراه خنکای شبانه سرحالم کرد.

کنار حوض نشستم.

چشم دوختم به گنبد طلایی و گوش به جاری آب.

فکر می کنم تازه دور هزار و صد را شروع کرده بودم که دو تا خانم بالای سرم آمدند.

نگاهشان کردم.

از خدام بودند.

سلام کردند و من جواب دادم.

بلافاصله شروع به سین جین کردند.

تسبیح هزارتایی را از زیر چادر در آوردم و نشانشان دادم.

اما دست بردار نبودند.

با کی آمدی؟

چرا تنها نشستی؟

بقیه کجا هستند؟

چرا اینجا نشستی؟

کجایی هستی؟

چرا ؟

چرا ؟

 و من توی ذهنم بین شکستن ذکر ها و از بین رفتن یک ساعت و نیم زمانم فکر می کردم و جواب دادن به سوالاتی که از نظرم جوابش مهم نبود.

تصمیم گرفتم حوابی ندهم و سکوتم را نشکنم.

دوباره تسبیح را نشان دادم و بلند شدم و به داخل حرم رفتم.

حال خوشم زایل شده بود.

شبیه دختر فراری ها بودم آیا؟

کدام دختری با تسبیح 1000 تایی فرار می کند آنهم لب حوض!؟

هرچقدر خواستم توجیه کنم که نیتشان امنیت من بوده ولی مگر نه اینکه وظیفه آنها برقراری امنیت است و نه پاک کردن صورت مساله؟

حس خوبی نداشتم.

هر جا می رفتم فکر می کردم چشمانی من را تعقیب می کنند.

توی حرم مهمان نواز ترین ها، خلوتی برایم نبود.

حرمش دیگر امن نبود.

دوربین ها

خدامی که دنبال این می گردند از تو ایراد بگیرند

نگاه هایی که امنیت را گرفتند....

تجمع ممنوع

زیارت دسته جمعی ممنوع

قرآن خواندن به صدای بلند ممنوع

ولی تا دلت بخواهد نوحه های گوش خراش ....

به کجا می رویم را نمی دانم...

حرمش این بار امن نبود...

۱۳٩۳/۱٠/٢٩ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تمام این سال ها از تک بعدی شدن زندگیم اجتناب می کردم، از اینکه فقط متمرکز باشم روی یک بخش و یا با یک قشر بخصوص رفت و آمد کنم، اما این روزها ناخودآگاه به این سمت رفته ام، آدم های اطرافم محدود شده اند، دغدغه های ذهنیم حول و حوش یک فضای کوچک است و یادم رفته چه برنامه ها و هدف های بلند و کوتاهی داشته ام. این شرایط شاید برای مدت کوتاهی بد نباشد ، ولی اگر کمی بیشتر طول بکشد خطرناک و مضر است، صبح را شب کردن و روز دیگر را در امتداد روز قبل شروع کردن تا یک جایی خوب است نه اینکه به کل زندگی بدل شود. ، تنها شانسی که دارم این است که قبل از گرفتار شدن در این لابیرنت هدف ها و برنامه ها را می نوشتم و روی دیوار می زدم، حالا هر از چند وقتی که دمی خلوتی با خودم پیدا می کنم نگاهم به دیوار میفتد و یادم میاید که چه کارهاست که برجا مانده و من انرژیم را درجای دیگر صرف می کنم، خودم می دانم که ناخودآگاه به خاطر فرار از بعضی مشکلات به کار و محیط کاری پناه برده ام و همین باعث شده تا روزی بیش از ده ساعت کار کنم ولی اگر این روند را ادامه دهم از خودم و رویاهایم دورتر و دورتر می شوم و ازخودبیگانگی از راه می رسد. خلوت صبحگاهی بعد از نماز صبح را برای همین دوست دارم ، ولی بازهم نود درصد ذهنم مشغول بازکردن مشکلات کاری است و خیلی سخت با خودم مرتبط می شوم و این خوب نیست، ننوشتن در اینجا هم به همین خاطر است، اینجاسخن از دلم می نویسم واین روزها حرفهایش را نمی شنوم، وقتی برایش ندارم،از سرکار که میایم کمی پیش خانواده و بعد هم یک ساعتی فیلم می بینم و بعد هم خواب، ورودی هایم کم است و خروجی هایم کمتر، باضرب و زور به دورهمی های دوستانه می روم که تنها منبع نشاطم است ولی ارتباطم با خیلی ها کم شده، بیشتر هم به خاطر اینکه همه کوهی از مشکلاتند و وقتی با انها روبرو می شوی فقط از دردشان می گویند و حتی حالی از تو هم نمی پرسند و من دیگر ظرفیت ندارم، ماه هاست که به طبیعت نرفته ام، روزهاست که به آسمان نگاه نکرده ام، و تنها ارتباطم با طبیعت گلهای نرگس و میوه های پاییزی / زمستانی هستند که هربار از زیباییشان در شگفت می شوم، از از زمستان گرم امسال می ترسم ، همه اینهاباعث می شود سعی کنم وقتم را طوری بگذرانم که نفهمم چه خبر است
۱۳٩۳/۱٠/٢٤ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

تمام این سال ها از تک بعدی شدن زندگیم اجتناب می کردم، از اینکه فقط متمرکز باشم روی یک بخش و یا با یک قشر بخصوص رفت و آمد کنم، اما این روزها ناخودآگاه به این سمت رفته ام، آدم های اطرافم محدود شده اند، دغدغه های ذهنیم حول و حوش یک فضای کوچک است و یادم رفته چه برنامه ها و هدف های بلند و کوتاهی داشته ام. این شرایط شاید برای مدت کوتاهی بد نباشد ، ولی اگر کمی بیشتر طول بکشد خطرناک و مضر است، صبح را شب کردن و روز دیگر را در امتداد روز قبل شروع کردن تا یک جایی خوب است نه اینکه به کل زندگی بدل شود. ، تنها شانسی که دارم این است که قبل از گرفتار شدن در این لابیرنت هدف ها و برنامه ها را می نوشتم و روی دیوار می زدم، حالا هر از چند وقتی که دمی خلوتی با خودم پیدا می کنم نگاهم به دیوار میفتد و یادم میاید که چه کارهاست که برجا مانده و من انرژیم را درجای دیگر صرف می کنم، خودم می دانم که ناخودآگاه به خاطر فرار از بعضی مشکلات به کار و محیط کاری پناه برده ام و همین باعث شده تا روزی بیش از ده ساعت کار کنم ولی اگر این روند را ادامه دهم از خودم و رویاهایم دورتر و دورتر می شوم و ازخودبیگانگی از راه می رسد. خلوت صبحگاهی بعد از نماز صبح را برای همین دوست دارم ، ولی بازهم نود درصد ذهنم مشغول بازکردن مشکلات کاری است و خیلی سخت با خودم مرتبط می شوم و این خوب نیست، ننوشتن در اینجا هم به همین خاطر است، اینجاسخن از دلم می نویسم واین روزها حرفهایش را نمی شنوم، وقتی برایش ندارم،از سرکار که میایم کمی پیش خانواده و بعد هم یک ساعتی فیلم می بینم و بعد هم خواب، ورودی هایم کم است و خروجی هایم کمتر، باضرب و زور به دورهمی های دوستانه می روم که تنها منبع نشاطم است ولی ارتباطم با خیلی ها کم شده، بیشتر هم به خاطر اینکه همه کوهی از مشکلاتند و وقتی با انها روبرو می شوی فقط از دردشان می گویند و حتی حالی از تو هم نمی پرسند و من دیگر ظرفیت ندارم، ماه هاست که به طبیعت نرفته ام، روزهاست که به آسمان نگاه نکرده ام، و تنها ارتباطم با طبیعت گلهای نرگس و میوه های پاییزی / زمستانی هستند که هربار از زیباییشان در شگفت می شوم، از از زمستان گرم امسال می ترسم ، همه اینهاباعث می شود سعی کنم وقتم را طوری بگذرانم که نفهمم چه خبر است
۱۳٩۳/۱٠/٢٤ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

برخلاف خیلی وقت ها ننوشتنم از سر بی  حوصلگی و بی مطلبی نیست، به خاطر خستگی و شلوغی است.

چند روز پیش متوجه نکته عجیبی شدم و آن این بود که بیشتر موجودات مذکر دور و برم متولد 63 هستند و به جز انگشت شماری که از قبل باقیمانده اند هر کس که به دایره آشننایانم اضافه می شود در این گروه است.

راستش را بخواهید یک کمی ترسیدم چون احساس می کنم مردان متولد دهه 50 در سیاهچاله های فضایی گم شده اند .

الان هر کس که بهمن می گوید متولد 63 است احساس می کنم به یک نوع زامبی طرف هستم که کلیه همنوعان قبل و بعد خود را از بین برده !!!

البته بماند که چندان دل خوشی هم از آنها وکردارشان ندارم و با توجه به شناختی که وجود دارد می دانم که به تریش قبایشان برمی خورد و من را از برج عاج خودساخته شان پرت می کنند.

البته در میانشان د وستان خوبی هم دارم ولی در پنهان از همان ها هم می ترسم!!!!

حقیقتش این است که قبلا هم گفته بودم من در کنار کسانی بزرگ شده ام که استاندارد های زندگی و شناختی من را بسیار بالا تعریف کرده اند.

کسانی که دست کم دو یا سه مدرک فوق لیسانس و دکترا دارند و اندیشه های بزرگ و متعالی درسر می پرورانند و نه فقط به دنیای محدود خود که به کل جهان و جامعه می اندیشند.

بودن در کنار چنین آدم هایی باعث می شود هیچ وقت فکر نکنی که بسیار بالا و برتر از دیگران هستی

اتفاقی که در نسل بعد از ما افتاد این بود که با ورود به عصر اطلاعات و تخصصی شدن رشته ها هر کس در هر زمینه ای کمی عمیق شد احساس کرد که عالم دهر است و هیچ کس برتر و بهتر از او نیست در صورتیکه دنیا سرشار از ناشناخته هاست.

به واسطه کارم هر روز با جوانانی برخورد می کنم که ادعاهایشان سر به فلک می کشد و چنته شان خالی است. البته از نظر من.  یعنی میزان محتوا و اطلاعات باهم سازگاری ندارد و این باعث می شود تا وقتی شروع به تعریف از خود و دستاوردهایش می کند فقط نگاهش کنم و لبخند بزنم.

وقتی به نسل قبل ترم نگاه می کنم که چه بی ادعا قله های دانش را فتح می کردند و جلو می رفتند، خودخواهی ها و خودشیفتگی های این نسل که سریع می خواهد به همه چیز دست یابد برایم عجیب می شود.

می دانم زمان ، زمان سرعت است ولی به چه قیمت؟

به قیمت زیر پا گذاشتن ارزش ها؟

البته برایم مشخص شده که ارزش هایمان کاملا باهم فرق دارد.

وقتی پسرک تازه استخدام شده روز دوم کارش جلوی من می نشیند و کل عملکرد شرکت را زیر سوال می برد، از او می پرسم که در عرض این 18 ساعت چقدر شناخت پیدا کردی ؟

جواب می دهد که من یک کارشناس خبره هستم و با یک حساب سرانگشتی هرکار می کنم صفت "خبرگی" در 26 سالگی نمی گنجد.

حرف هایش را که می زند متوجه می شوم که از نظر او تولستوی احمقی بیش نبوده و لینکلن یک مرد خرشانس بوده و سعدی ول می گشته و بوعلی همجنس باز بوده و .....

و همه اینها را با اعتماد به نفسی می گوید که انگار همه را مستند و مکتوب دارد.

تنها چیزی که در آخر توانستم به او بگویم این بود که : تو خوبی!

شاید این نسل کشور ما را نجات دهند.....

 

۱۳٩۳/۱٠/۱٤ | ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کلمات طلایی.... +

۱۳٩۳/۱٠/۸ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هر کس در زندگی خود نقش های متفاوتی را دارا است.

نقش هایی که در طول روز به طور همزمان و یا غیر همزمان باهم تجربه شان می کند.

نقش هایی که گاه باهم در تضاد هستند و گاه یکدیگر را تشدید می کنند.

تئور ی های زیادی در خصوص نقش های انسان در جامعه وجود دارد ولی برای من انچه مهم است هویتی است که فرد با فرورفتن در این نقش ها تجربه می کند.

وقتی زنی در نقش مادر است متعلق به جامعه مادران است و یا اگر در نقش زن کارمند متعلق به جامعه همکاران خود...

گاهی نقاشی هستیم متعلق به جامعه هنرمندان و یا مهندسی هستیم در جرگه مهندسان...

اما خیلی وقت ها پیش می آید که به علت محدودیت ها نقش های دیگر کمرنگ می شودند و تنها یک یا دو نقش رنگ بیشتری به خود می گیرند.

یا کارمند هستیم و تمرکزمان روی کار است و یا دخترخانه هستیم و تمام وقت در کنج خانه .....

و این خطرناک است.

اگر به جبر روزگار یا خود خواسته تک نقش شویم این امکان وجود دارد که با از دست دادن این نقش بی هویت شویم.

بی هدف و سرگردان...

اگر تمام زندگیمان در کارمان خلاصه شود و به هر تقدیر از کار بیکار شویم ناگهان خلایی جلوی رویمان قرار می گیرد که با هیچ لطایف الحیلی پر نمی شود .

اینجاست که اولین نشانه های افسردگی بروز می کند.

و اگر جلویش را نگیریم بزرگ می شود و تباهمان می کند.

این دلیل اصلی خرد شدن افراد بعد از دست دادن جایگاه و نقش های اصلی خود به عنوان همسر ، کارمند و یا .... است.

طلاق، اخراج، ورشکستگی و ..... همه و همه باعث می شوند تا نقش از دست برود و زیر پای فرد خالی شود.

اما درحالت کلی بهترین حالت آن است که هر فرد چندین نقش را به طور همزمان پر رنگ و  فعال داشته باشد.

یک دختر می تواند چندین نقش اجتماعی سازنده داشته باشد و تنها به دختر خانه بودن بسنده نکند.

یک مادر تنها به تر و خشک کردن فرزندانش نیندیشد و فعالیت های اجتماعی را هم در کارهایش بگنجاند.

و اینگونه است که کم کم زندگیش معنا می گیرد و حس بهتری نسبت به خود پیدا می کند.

چرا که انسان ها قابلیت ها و توانایی های بسیاری دارند که باید از همه انها بهره بگیرند و عقیم ماندن این توانایی ها باعث حبس انرژی می شود و دلیل وجود اینهمه نقش اجتماعی هم بالفعل کردن این توانایی های بالقوه است.

نعمت های خدادادی را حرام نکنیم.

۱۳٩۳/۱٠/۸ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی پست قبلی را نوشتم، یادم آمد که کلا زندگی من در مسیر پروازی مرغ آمین است ولی گویا چون رفت و برگشتش خیلی طول می کشد معمولا دعاهای من نیز با تاخیرهای چندین ساله اجابت می شوند به طوریکه خودم هم یادم رفته که روزی این اتفاق جزیی از رویاهایم بوده است.

این را از همان کودکی فهمیده بودم. تابستان اول راهنمایی، همان وقتی که  فهمیدم کیف مدرسه چهارم دبستانم همانی بود که اول دبستان می خواستم.

و بعد ها هم تکرار شد.

و یا یک روز خسته کننده و ملال آور در شرکت وقتی مجبور شدم توی یک جلسه احمقانه خودم را معرفی کنم یادم افتاد که زمانی  حدود ده سال پیشش که منتظر نتیجه کنکور جلوی دریای خزر می نشستم و خیالات می بافتم که من روزی در فلان سمت در چُنان شرکتی خواهم بود.

و یا آدم هایی که آمدند و رفتند.

روزی که از پله های دبیرستان بالا می رفتم و به حرفهای معلم دینی در خصوص جادوی کلمات قران فکر می کردم و دلم خواست بیشتر بدانم و شش سال بعدش با اولین معلم عرفانیم آشنا شدم.

و یا حتی خواستگارانم ...

پولدار خواستم آمد...

روشنفکر خواستم آمد...

سیاسی خواستم آمد...

جوانمرد خواستم آمد...

دیر یا زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت.

ولی نکته همه اینها در این بود که تمامشان رویاهایی کوتاه مدت بود.

افکاری که فقط مدت کوتاهی ذهنم را مشغول کرده بود و بعد هم از یادم رفته بود.

نه اصراری به انجام شدنشان داشتم و نه تلاشی برای بدست آوردنشان کردم.

من فقط زندگی را دنبال کرده بودم.

ولی نکته عجیب اینجا بود که وقتی در موقعیت هایی که روزگاری آرزویش را داشتم قرار می گرفتم هیچ یادم نبود از روز دعا و خواستن.

مگر زمانی که تلنگری می خورد و یا اتفاقی پرتم می کرد به روزگار گذشته ...

و آنوقت تازه می فهمیدم چقدر باید قدر بدانم شرایطم را

چون روزی آرزوی دخترکی بوده اند در حسرت داشتنشان

و از آن به بعد بودنشان را عزیز می داشتم و گرامی

این روزها پیشخوان کتاب فروشی ها پر است از کتاب های تصویر مثبت و راز و ....

شاید همین باشد.

ولی نکته مهم اینجاست که حالا باید دقیق باشیم که برای فرداهایمان چه می خواهیم؟

کیف اول دبستانم وقتی چهارم دبستان برایم خریداری شد دیگر برایم جذابیت نداشت.

اما حضور استادانم و یا دوستانی که روزگاری آرزوی همنشینیشان را داشتم همیشه برایم ارزشمند و حیاتی است.

مرغ آمین در همین حوالی است.

۱۳٩۳/۱٠/٦ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

توی تمام اون شلوغی های سالن چندین صد نفره یکهو پرت شدم به یک صبح جمعه پاییزی. از اون جمعه صبح هایی که پنجشنبه اش اتاقت را تمیز کرده بودی و برنامه عصرانه داریوش کاردان را گوش کرده بودی و  خلاصه عصر و شب دلپذیری با خودت داشتی و بعد جمعه صبحش که چشم هات را باز می کنی یادت میفته که امروز تعطیل است و می تونی توی تخت برای خودت وول بخوری و کتاب بخوانی...

اون روز صبح را هم خوب یادم است مجله سروش نوجوان را که دیروز خریده بودم از بالای تخت برداشتم و عجیب محو تماشای جلدش شدم .

جلدش مربوط به داستان دانه گلی بود که شاهزاده ای به دختران دم بخت شهر داد تا همسرش را از میان آنها انتخاب کند.

یک جلد بنفش با گلدانهای پراز گل و یک گلدان خالی .

و بعد از صفحه اول واو  به واو شروع کردم به خواندن .

توی سالن هنوز غوغای اعلام جوایز بود و هنوز تب و تاب انتخاب برگزیدگان من اما، توی آن صبح دلپذیر پاییزی رسوخ کرده بودم.

توی آن صبحی که که برایم مجله سروش نوجوان شد یک حس خوب و آدم هایی که توی آن بودند شدند آدم های خوب زندگیم و چقدر دوست داشتم نزدیکشان باشم.

عجیب است که اسم هایشان در ذهنم حک شد.

و سالها بعد ، شاید هفت یا هشت سالی گذشت تا چرخش سیب زندگی مرا میان جمعی گذاشت که شدند بخشی از هویت من ...

و توی آن جمع بود که وقتی یکی گفت رودابه کمالی دوباره تمام آن حس خوب آن صبح طلایی پاییزی وجودم را دربرگرفت.

حالا قریب بیست و چندسال از آن جمعه دلنشین می گذرد.

سالهاست که رودابه همراه فراز و نشیب زندگیم شده است، دخترانش عین همان گلدانهای گل روی مجله جای خالی گل گلدانم را پر می کنند.

خانه اش مامن سختی هایم است.

همسرش برادر مهربانی که پشتم به وجودش گرم است.

توی آن شلوغی سالن اما، یادم آمد به آرزوی نوجوان بیست و چندسال پیش.

آن صبح مرغ آمین چقدر نزدیک بود و من ندانستم.

 

 

۱۳٩۳/۱٠/٤ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هرچند خیلی از این قطرات نتوانسته بودند تصمیم بگیرند که باران بمانند و یا سبک بال برف شوند ، ولی هرچه بود قدمشان خیر و برکت است در آستانه بهار زمستانی....
۱۳٩۳/۱٠/٢ | ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

25 آذر 93 این وبلاگ چهارساله شده و من یادم رفته بود...

. و این نهصد و نود و هشتمین نوشته این وبلاگ است .

یعنی دو تا مانده به هزار تا...

یادم نمی آید 25 آذر 89 چه روزی بود؟ حتی چند شنبه بود؟

چه شد که این وبلاگ راه افتاد.

انگیزه هایم یادم هست.

ولی آن روز بخصوص را نه...

جالب است...

زمان چه ماهرانه از از یادمان می برد.

به هرحال 25 آذر این وبلاگ چهار ساله شد و با دو پست دیگر هزار نوشته خواهد داشت.

۱۳٩۳/۱٠/۱ | ۳:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

برای استقبال عروس برفی زمستان ، خون سرخ انارها را بر زمین می ریزیم تا به برکت دانه های بیشمارشان زایش و زایندگی و امید از زندگیمان رخت برنبندد و سرمای زمستان در جانمان نفوذ نکند.

انار های سرخ ثمره روح زنانه ناربن های اسطوره ای حاوی رمز و رازهای زایش و زایندگی و برکت را در  به جان فرو می بریم تا با شیره جانشان آتش زندگی را در سرمای زمستان در دلمان روشن دارند.

ناربن ها زنانه ترین سمبل ایرانی اسطوره ای ما هستند تکرر و تکثرشان در افسانه های مادربزرگ ها انکار ناشدنی است.

ناردخت ها و دانه های شفاف دلشان...

شب یلدا شبیست که زنانگی را پاس می داریم.

۱۳٩۳/۱٠/۱ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir