تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

حالش خوب نبود

حالم خوب نبود

اینجور وقت ها سوال اصلی این است که چکار کنیم حالمان خوب شود و جواب معلوم است، باید همدیگر را ببینیم و این یعنی تو این شهر شلوغ و زندگی شلوغتر یک وقت خالی گیر بیاری حتی شده نیم ساعت و یک جایی که دوتایی مون بتونیم بهش برسیم و اینجوری شد که ساعت ٨ شب رسیدیم به یکی ازین پارک های محلی کوچک

برای خوب شدن حالمون کار دیگری نمی تونستیم بکنیم چون گفتنی ها را از صبح توی تماس های پراکنده تلفنی گفته بودیم و اشک ها را بعد از پیامک های گاه و بیگاه ریخته بودیم، حالا فقط لازم داشتیم کنار هم بنشینیم و جریان زندگی را تماشا کنیم

مردهایی که دسته گلهایی از رز قرمز در دست داشتند با یک شاخه مریم در وسطش که آخر نفهمیدیم مد امسال است یا سلیقه مردهای ان محله، زنهایی که یک شاخه رز قرمز توی نایلون داشتند و می دانستیم محل کار بهشون داده و همه تند و تند از جلو مون رد می شدند و ماشین هایی که تو ترافیک گاه و بیگاه خیابان گیر می کردند و راننده های بی حوصله و ما که تو تاریکی روی چمن ها کنار قاصدک ها نشسته بودیم و به فردا فکر می کردیم و روزی که گذشت و ماهی که تمام شد و خدایی که دیگر معجزه هایش را باور دارم.

نیم ساعتمان که تمام شد بی صدا برخواستیم، شوهر او رسید و منهم پیاده روانه خانه شدم.

پ ن: بدترین قسمت این مشاهده دعوای مرد و زنی بود که کلا مرد مادر زن را مورد الطاف مردانه قرار داد و انچه ناسزای بی شرمانه بود نثارش کرد.

۱۳٩۳/۱/۳۱ | ۸:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

روز مادر هزار تا کار می شه کرد... میشه زل زد به گوشی و غصه خورد که چرا هیچ کس بهم تبریک نمی گه .. میشه رفت توی خیابان و به کادوهای دست مردم نگاه کرد و حسرت کادوهای نگرفته را خورد... میشه نشست و جوک های فمینیستی پیامک کرد تا دلمون خنک شه .... میشه زانوی غم بغل گرفت و از زیر لحاف بیرون نیامد و به زنی که نبودیم و مادری که نشدیم فکر کنیم.... میشه تمام این چیزها را به استهزا گرفت که این مسخره بازی ها چیه و برید جمع کنید لوس بازی هاتون را....اما میشه بلند شد و رفت خانه سالمندان سراغ مادرهایی که کسی سراغشون را نمی گیره و اونها هم به اندازه ما تنهان... میشه رفت بیمارستانهای دولتی و نشست کنار مادرهایی که بچه هاشون را به دندون کشیدند و از شهرستان اوردند تو این شهر درندشت و دنبال یک گوش شنوان تا فقط حرف بزنند و سبک بشن.... میشه رفت سراغ خانم های پیر فامیل که بچه هاشون خارجند و الان دلشون خوشه به تماس های گاه و بیگاهشون....میشه رفت سراغ دوستایی که مادرشون را از دست دادند و تو این روزها دلشون پر از غصه و دلتنگیه ....میشه هزارتا کار کرد و نکرد مهم اینه که کدوم را انتخاب می کنیم تا حالمون بهتر بشه و زندگی رنگی تر و شادتر ....پ. ن : البته من گفتم شاید کسی شنید و حرکتی کرد و زندگیش رنگی تر شد ولی اعتراف می کنم با این حال و روزی که از خودم می بینم فردا انتخاب من همان چهارمی است البته با افکاری متفاوت تر مگر اینکه دوستی همتی کند و یا خود صاحب این روز هدیه ای به رسم تولدش بدهد که من دستم خالی تر از ان است که او را خوشنود کنم
۱۳٩۳/۱/۳٠ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کاش دیشب باران می بارید ، حال و هوایم بارانی بود/ است.... وقتی حال دلت ابریست و اسمان هم ببارد دلت خوش می شود که در این دنیا تنها نیستی ...
۱۳٩۳/۱/۳٠ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

قبل از اینکه اتفاقی بیفتد هی دل نگرانی که چه می شود....

بعد زمانش بی خبر می رسد و می بینی افتادی وسط ماجرا و هی از خودت می پرسی خوب حالا چه باید کرد. الان چه حسی دارم ؟ بعد می بینی همه ترسها رفته اند و هیچ حسی نیست و تو خودتی و بقیه هم خودشان و همه چیز همان هاست که بود ولی می دانی که این اتفاق محکی است برای تصمیم گیری بزرگ تری.

بعد که همه چیز تمام می شود تا ساعت ها هنوز مست و ملنگی که آنهمه ترس و اضطراب قبل چه بود؟ آنهمه سوز و گداز قبلتر کی به خاطره تبدیل شد؟

و فقط بیست و چهار ساعت بعد انگار همه چیز ته نشین می شود. تمام لحظات ، حرکات، کنش ها و واکنش ها معنا می یابند و رنگ می گیرند و می توانی تحلیلشان کنی تا بتوانی درست تصمیم بگیری.

تجربه بیست و چهار ساعت گذشته را بارها در زندگیم داشتم ولی هربار فراموش کردم ولی می دانم که این بار در وجودم نهادینه می شود.

دیگر وقتی اتفاقی میفتد همان لحظه دنبال تحلیل حس هایم نمی گردم ، فقط حس هایم را مشاهده می کنم و سعی می کنم با تمام وجود در همان جا حضور داشته باشم و تمام لحظات و ادم ها را به یاد بسپارم تا روز دگر که شور و هیجان ته نشین شد و حقیقت واقعی اتفاق شسته و رفته بیرون آمد بتوانم خوب از تمام ابعاد تحلیلش کنم و با حس های واقعیم روبرو شوم.

۱۳٩۳/۱/٢٩ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پیاده روی توی شبهای بهاری را عجیب دوست دارم ، پیاده روی توی هر فصل جذابیت هایی دارد که منحصر به آن فصل است، وقتی توی خنکای ملس شب بهاری غرق در افکار خود در کوچه پس کوچه ها راه می روی ، یکهو عطرگلی که دیده نمی شود دور بدنت می پیچد و درجا میخکوبت می کند، او را در تاریکی کوچه نمی بینی مگر قرص ماه به مددت آید ولی می دانی گلیست که از بالای دیوار سرک کشیده توی کوچه و با شیطنت توی رهگذر را غافلگیر کرده است، اگر با دقت گوش کنی صدای خنده ریز نوگل های تازه رسته را هم خواهی شنید از پس دیوار که به حیرت تو می خندند و اینگونه عطرشان بیشتر و بیشتر تو را مست می کند، اگر کمی وارد باشی شاید تشخیص دهی این عطر گلهای گلیسین بنفش است یا آبشار طلایی و شاید هم شکوفه های هلویی سرمست و بعد که روحت تازه شد رهایت می کنند تا جلوتر بروی و باز دیواری دیگر و گلی دیگر، شبهای بهاری شبهای گزمه رفتن بی پرواست در کوچه پس کوچه های شهر، شبهایی که شاید گاه باید زیر چتر گلهای ریز زرد آبشار طلایی نشست و از اتفاق های عجیب آن روز برایش گفت، شنوندگان خوبی هستند و با گلبرگهایی که بر سرت می بارند نوازشت می کنند و همدلیشان را نشان می دهند. شبهای بهاری شبهای خانه نشستن نیست . عمر گلها کوتاه است. زود می روند و نشاط بهاری را هم باخود می برند.
۱۳٩۳/۱/٢۸ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

طرف با سرچ "پیامک نوار بهداشتی" آمده اینجا!

منهم خجسته، اول یک خورده هاج و واج نگاه کردم و انقدر هنگ کرده بودم که نمی توانستم روال طبیعی همیشگی را طی کنم و دوباره این ترکیب را سرچ کنم تا ببینم به کجا می انجامد و وبلاگ من و این واژه ها کجا باهم تلاقی کرده اند.

 ذهن مغشوش این روزها و این ترکیب نامانوس دست به دست هم داد تا حرکات محیرالعقولی از من سر بزند یعنی اول از پشت لب تاب بلند شدم و به سراغ بسته های رنگارنگ نوار بهداشتی رفتم و بالا و پایینشان کردم تا ببینم چه پیامی رویشان درج شده که از دید من جا مانده چون به واسطه کارم معمولا به جزئیات بسته بندی ها بسیار دقیق می شوم ولی دیدم خبر خاصی نیست

و بعد فکر کردم شاید کسی خواسته با ارسال نمادین این شی به دیگری چیزی بفهماند و حالا این بخت برگشته مثل کسی که خواب دیده در اینترنت در جستجوی تعبیر این حرکت نمادین است.

و بعد ترسیدم نکند باز در خط تولید یکی از کارخانه های وطنی دسته گلی به اب داده شده و حالا پیامکی زده اند که محصولاتش را از بازار مرجوع کنند تا فاجعه به بار نیاورد ومن از قافله عقب مانده ام و الان به هزار مرض لاعلاج دچار شده ام .

و اینجا بود که یادم افتاد از ابتدا باید این ترکیب را از خود گوگل می پرسید و این شد که بدتر در بهت و حیرتی عظیم تر فرورفتم چرا که من پاستوریزه با دریایی از جوک و اس ام اس و کلمات قصار در مورد نواربهداشتی روبرو شدم و هاج و واج صفحه به صفحه پیش می رفتم و به انتها نمی رسیدم.

در صورتیکه چند روز پیش در مورد آرتور پوپ بیش از سه صفحه مطلب موجود نبود.

بعد که چند تا از جوک ها و پیامک ها را خواندم دیدم عجب دنیایی است دنیای مردان...

راستش باید برای کسی که این ترکیب را سرچ کرده باید توضیح بدهم که نوار بهداشتی چیز خاصی نیست یک چیزی تو مایه دستمال کاغذی است که یا همان دستمال دماغی معروف که خوب بعد از مصرف واقعا مشمئز کننده است و خیلی وقت ها هم دردسر است .حالا شما موجودات نرینه بیایید به تبع دنیای مردسالار و یا مشکلات روانی جن سی برایش جوک بسازید و با هم بخندید و خوش باشید و ما هم هر ماه با مصائب این وسایل رفاهی سر و کله بزنیم و زندگی را طی کنیم.

۱۳٩۳/۱/٢۸ | ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز دوستی از تجربه تماشای طلوع آفتاب به همراه مادرش می گفت و من متوجه شدم چقدر کم هستند تعداد خورشیدهایی که طلوعشان را دیده ام و چه عجیب که اکثرشان را در خاطر دارم و چندتایشان را هم با جزییات کامل به یاد دارم، ما مردم شهرنشین اسیر ساختمان های بلند بی نصیبیم از این لحظات جادویی ، خانه هایمان پنجره ای رو به شرق ندارد و اگر دارد خورشیدش نیمی از راه را طی کرده تا به ما برسد، در عوض ما عادت داریم به وداع با خورشید، اتوبان های شهرم خورشید را در خود فرو می برند و ما حبس در قفس ترافیک چشم می دوزیم به روزی که تمام می شود و عمری که می رود، اما چند طلوع را به خوبی به یاد دارم ، اولینش طلوعی در روز اول سال در کاشان بود، اولین و تنها سالی که با خانواده نبودم و توی ایوان هتل به تماشای طلوع خورشید کویری نشستم، دیگری طلوعی بود در یکی از شبهای رمضان که تا صبح خانه دوستی به مناجات و راز و نیاز گذرانده بودم و بعد از نماز به جای خانه به بالای یکی از تپه های شهرم رفتم و منتظر خورشید شدم و فهمیدم چقدر زمان می برد تا از پشت البرز سر بزند، چند باری هم طلوع خورشید از دریای خزر بود و آخرین بار هم در تراسی در لواسان بود که شب را با نغمه انواع پرندگان به صبح رساندم و بعد از نماز چشم دوختم به آسمان مشرق تا ببینم گردونه خورشید کی پدیدار می شود. تجربه دیدن طلوع خورشید تجربه عجیبی است که تاثیر شگرفی دارد و شاید به همین خاطر اینهمه سخت است تا بتوانی بهش دست پیدا کنی ولی وقتی اتفاق افتاد انگار در تمام وجودت رخنه می کند و همیشه با تو می ماند. اما یک چیز را مطمئن هستم با اینکه همیشه به تنهایی به خورشید صبحگاهی سلام کردم ولی با تمام وجود می دانم که انتظار کشیدن برای طلوع به تنهایی خیلی سخت است و پیشنهاد می کنم هیچ وقت و تاکید می کنم هیچ وقت به تنهایی به استقبال خورشید نروید، عجیب درد دارد.
۱۳٩۳/۱/٢٧ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی پارک پر است از بچه های نوپا و یا نوزادان کوچکی که تو کالسکه یا آغوش پدران و مادرانشان هستند.

با شگفتی نگاهشان می کنم و می گویم اینهمه بچه کوچک یکهو از کجا پیدا شدند؟

زن جوان بارداری با سنگینی از جلویمان می گذرد.

این ها همه دهه نودیها هستند، کودکان دهه آخر قرن 14 هجری شمسی.

پدر بزرگ ها و مادربزرگ های من هم متولد دهه نود بودند. دهه آخر قرن 13 هجری شمسی.

همیشه همین تفاوت 12 و 13 اول تاریخ تولدشان برایم حکم خیلی بزرگ بودن و قدیمی بودنشان را داشت.

در صورتیکه شاید کسیکه 1298 به دنیا آمده بود با کسیکه 1302 به دنیا آمده بود تفاوت چندانی نداشت.

حالا یک جورایی دلم به حال این دهه نودیها می سوزد.

دهه نودی ها بیشتر از ما در قرن 15 هجری شمسی زندگی می کنند و همیشه پیر هستند.

همانطور که دهه نودیهای قرن 13 برای ما همیشه پیر بودند.

پسرک توی سرازیری می دود و معلوم است تازه راه رفتن آموخته و دویدن را تجربه می کند. کنترلش را از دست داده و از ترس و شوق و هیجان غش غش می خندد و جیغ می کشد. پدرش دنبالش می دود ولی همچنان دور است.  سر راهش می ایستم و می گیرمش تا زمین نخورد. از خنده ریسه می رود و آب دهانش سرازیر است. چشمهایش هنوز می خندد. به دست پدرش می سپارمش و به روزگاری فکر می کنم که او پدربزرگی شده است در این دنیا و به دنیایی فکر می کنم که او تجربه می کند در پیری.

۱۳٩۳/۱/٢٦ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

فردا ظهر قرار است جوابی به کسی بدهم ،

فکر و خیال نکنید که مسلما خواستگار نیست که اگر بود حتما داستانی داشت که نوشته بودم تا حالا

به هر حال فردا باید جوابی به کسی دهم که خودم هنوز از درست و غلط بودن تصمیمم مطمین نیستم ، یک هفته ای می شود مشغول ارزیابی هستم و هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیده ام،

دیگر سر در گم شده ام که اگر دوباره تصمیم اشتباهی بگیرم که تبعاتش را تاب نیاورم چه باید بکنم...

باز از ان شب هاست که حس می کنم خدا نشسته و من سردرگم مستاصل را نظاره می کند که چه جور به خود می پیچم و لب می گزم و می دانم آخرش هم یک گوشه مچاله خواهم شد و به خواب خواهم رفت تا فردا که زمان موعود سر برسد.

او که می داند هدفم قدم گذاشتن در راه رضای اوست و مشکل اینجاست که نمی فهمم آیا این اقدام منافاتی دارد یا نه؟ می دانم باید فردا صریح و بی پرده خواسته ها و نیازهایم را مطرح کنم و باید قاطعیت داشته باشم و اقتدار، اما ترس از دست دادن چیزهایی که به خون جگر به دست آورده ام امانم را بریده است. ترس این ترس لعنتی همیشه بازدارنده بوده ...

چه تصمیمی باید بگیرم ؟ واقعا دلم چه می خواهد؟ عقلم چه می گوید؟ چقدر سردرگمم.

همیشه وقتی اینگونه مرا در فشار زمانی برای جواب می گذارند چنین آشفته می شوم، اگر محدودیت زمان نداشتم شاید حتی زودتر به نتیجه هم می رسیدم ولی اینکه در ساعت مشخص روز معین جواب بدهم حالم را بد می کند و استرس می دهد.

در واقع ذهنم مثل یک انباری بهم ریخته است و باید مرتب شود ، می دانم جواب ها آماده است و چیزی نیست که باید از هیچ ساخته شوند چرا که روزهای گذشته ذهنم مشغول بررسی و ایجادشان بوده ولی همینجوری ولشان کرده در این دشت مشوش به امان خدا و من تا ظهر فردا وقت دارم پیدایشان کنم و با حسها و دلم تطبیقشان دهم. چقدر همیشه مرتب کردن برایم سخت بوده است

۱۳٩۳/۱/٢٥ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی فیس بوک اقوام دور از وطن سرک می کشم ، نسل دو و سه را دیگر به کل نمی شناسم جز اینکه می دانم فرزند یا نوه کی هستند.

روی عکس پرتره پسری مکث می کنم همنام من است.

عمو زاده ای دست چندم.

نگاهش عجیب آشناست.

ذهنم درگیر می شود.

فایل های آرشیو را بهم می ریزم ، چند ماه قبل خاله جان به ایران آمده بود و خانه به خانه رفتیم و به مدد تکنولوژی استیو جابز رحمه الله علیه از آلبوم های قدیمی همه عکس گرفتیم.

عکس مورد نظرم را پیدا می کنم.

پدربزرگی که نگاهش را برای خیلی از اعضای این خاندان به ارث گذاشته و حالا پسری در قاره ای کیلومترها آنطرفتر دست درگردن دخترک موبور فرنگی با همان نگاه چشم دوخته به دوربین...

روزها بعد در ایام عید و به مدد حضور خیلی از این بزرگان جمع خاندان گسترده که پلی بودند میان ما و گذشتگان خاطرات را شخم زدیم و به جد ازشان خواستم تا خوب به من نگاه کنند و بگویند تا شبیه کدام یک از اجداد بزرگوارمان هستم.

به مدد ازدواج های فامیلی خیلی هم تعدادشان زیاد نیست و از هر کدام سه تا داریم به جای چهار تا.

خلاصه اینکه نتیجه این شد من شبیه مادرپدربزرگ هایم هستم که هرچه بیشتر از خصوصیاتش می گفتند بیشتر به شباهت خودم و او پی می بردم.

از او چیز زیادی یادم نیست جز سایه مبهمی از پیراهن قهوه ای رنگش و صورت پر چین و چروکش.

و یک فایل چند دقیقه ای صوتی...

جالب اینکه او نیز برای خودش زندگی کرد و نه برای مردم.

هنجار شکن و ساختارشکن بود به زمان خودش.

یک حورایی روش زندگیش را هیچ کس نپسندید و به همین خاطر هیچ وقت فکر نمی کردم انسان خوبی باشد ولی وقتی همه را مجبور کردم تا از خصلت های او بگویند نکات جالبی را متوجه شدم.

اول اینکه همه او را با دو جده دیگرم مقایسه می کردند. بانوان اشرافی که درگیر سنت و اداب ورسوم بودند و مقید به اجرای تمام ریزه کاری ها و هر کدام ملکه سرزمین خانه خود. مدیر و مدبر و سر به امر آقا که مبادا چیزی خاطرش را بیازارد. اقایی که ملک التجار است و یا در دربار جایگاهی دارد.

او اما زندگی را راحت می گرفت بی قید و بند. تا داشت خوش بود و نداشت راضی. اگر داشت می بخشید و اگر نداشت سکوت می کرد. می گفتند هیچ وقت هیچ چیز در خانه اش باقی نمی ماند همه را صبح می گرفت و تا عصر می بخشید. سبک زندگیش با سبک زندگی عروس هایی که درخانه چنین مادرهایی پرورش یافته بودند تومنی صدتومن  توفیر داشت.

راحت لباس می پوشید و در قید و بند لباس نبود. برایش مهم کاربرد لباس بود تا زیبایی و باز برخلاف آن دو دیگری که تا زمانی که من یادم هست حتی در نود و چند سالگی مقید به اراستگی ظاهر بودند و مرتب و زیبا.

خلاصه اینکه به قول همه او زندگی جد بزرگمان را به باد داد ! که خوب شکر خدا من چیزی برای سپردن به باد ندارم.

و صد البته رک گویی و حاضر جوابی و بی سیاستی را گویی مستقیما از ایشان به ارث برده ایم.

اما نکته مهم این است که او سه بار ازدواج کرد!!! و فکر می کنم من کارمای او را پس می دهم!نیشخند

۱۳٩۳/۱/٢٥ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از تمام دانشمندان عرصه علم پزشکی که بگذریم که الان من فقط کخ و رازی و ابن سینا یادم است این وقت شب ولی مطمئنم به محض اینکه پایم را بگذارم تو بهشت می روم سراغ ادیسون و گراهام بل و استیو جابز که نمی دونم چرا فکر می کنم یک جا دور هم نشسته اند و بهشون می گویم که نوش جونتون این نعمت های بهشتی که خدمتی که شما به خلق خدا کردید خیلی از سیاستمدارها نکردند.

حتی اگر به بهشت بروم و ببینم استیو جابز و یا ادیسون نشسته اند و با بایزد بسطامی و یا ابراهیم ادهم شیر و عسل می نوشند چندان تعجب نخواهم کرد.

امشب که به مدد فیس تایم با دخترخاله جان از دبی و خاله جان از کانادا و بنده از ایران سعی می کردیم دختردایی نازنین را در امریکا دلداری بدهیم و از نگرانی دربیاوریم که حال دایی جان خوب است و اگر بیمارستان بستری شده به خاطر این است که خیالمان راحت باشد از بابت عوارض پس از تصادف با تمام وجود حس کردم که چقدر دلم می خواست فریاد بزنم این سه نفر (ادیسون، گراهام بل و استیوجابز) از اولیای خدا روی زمین بودند که اینچنین زندگی را برای ما آسان کردند،

مایی که هنوز یادمان هست که برای یک تماس خارج از کشور ساعت ها قبل از مخابرات وقت می گرفتیم و روزها از مسافران آن سوی آب بی خبر بودیم و کمی دورتر پدرانمان هنوز از زمانی می گویند که اولین بار برق به خانه شان امد و با تلفن آشنا شدند.

هنوز باورم نمی شود فاصله ها اینهمه کم شده است و دنیای من شبیه دنیای ایزاک آسیموف شده است.

۱۳٩۳/۱/٢٥ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هوای ملس بهاری و بوی خوش بنفشه های پارک و سبزی چمن های تازه رسته،

به یار دبستانی می گویم:این سی و هفتمین بهاری است که جوانه زدن درختان پارک را می بینیم و در جواب می گوید: اهلی شده ایم اینجا تو که مانده ای و من هم که به آن سر شهر رفته ام هنوز در هر فرصتی پر می کشم به این سر شهر انگار غریبم در ان محل . گفتم آنجا را هم اهلی کن و بعد به عادت همه این بیست و پنج سال در کنار هم می نشینیم و مست رنگ و بوی پارک حل می شویم در میان خاک وچمن و درختانش...

درختانی که در طی این سی و هفت سال دیگر با تک تکشان خاطره داریم و هر کدام شرح زندگی ما را می دانند.

درختانی که از سالها قبل از ما بوده اند و چه ها دیده اند از نواده های شاه شهید و شهزاده های قجری تا بچه کنکوری های کتابخانه و شرح پست و بلند روزگارشان

این پارک حریم خصوصی ماست. هیچ وقت با هیچ مردی در ان قرار نگذاشتم. انگار که می خواستم این یک گُله جای دنیا برای خودم بماند.

جایی که هر وقت هیچ جایی نبود و هیچ کس به این تکه سبز نقشه پناه بیاورم و ولو شوم روی چمن های بالا یا گم شوم بین درخت های گردوی پایین و یا زیر الاچیق های در شرقی بنشینم و مردمی را که پیاده روی می کنند نظاره کنم.

دلم نمی خواهد این پارک را با خاطره هیچ کس شریک شوم. هرکسی که وارد زندگیم شد هر وقت پیشنهاد داد که خوب بریم پارک ... مصرانه مقاومت کردم که نه اینهمه پارک در این شهر است و من نرفتم. و حالا هر کدام از پارک های شهر خاطره یکی از آدم های زندگیم را ثبت کرده و پارک من با حوض هایش و قورباغه و طوطی هایش زندگی خودم را...

از روزهای امتحان های نهایی زمان موشک باران بگیر تا روزهای پر استرس پشت کنکور همه در این پارک گذشت.

بزرگتر شدیم و عاشق...

چه شبهایی که اشک ریزان وارد پارک شدم و تکیه بر درختی زدم تا دوستی بیاید و سفره دل را پیشش بگشایم.

چند بار که دفتر رابطه ای بسته شد منگ از هجم درد و اتفاق های هضم نشده پناه آوردم به خلوت سایه سار درختانش

بعد هم شد

از آن زمان که پشت میله ها می ایستادم به ساختمان نیمه مخروبه قدیمی نگاه می کردم تا حالا که تکیه می زنم به ستونهای همان ساختمان که فرهنگسرای محهزی شده است برای خودش روزگار درازی گذشته اما هنوز خلوت های دنجش را دارد برای من

روزهای برفی و سکوت مخصوص زمستانی، پاییزهای برگریزان و تابستانهایی که سایه درختان نمی گذارند تو گرما را درک کنی و بهاری که خود زندگیست در این پارک...

زوایایش را از حیاط خانه مان بیشتر حفظم هر چند هر شهرداری که میاید خودی نشان می دهد و تغییری می دهد ولی ما و درختان ریشه دار تر از آنیم که از رو برویم.

پ .ن :چه عجیب که این نوشته داستان پارک شد در حالیکه قرار بود داستان آدمهای دهه نود باشد.

پ.ن:ترجیح دادم کامنت های مطلب قبلی برای خودم بماند.

۱۳٩۳/۱/٢٤ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اولین کتاب گران قیمتی بود که بعد از ورود به دانشگاه خریدم.

از خیلی از خرجهای اضافه زدم ولی این آدم برایم مهم بود حتی بیشتر از  گریشمن آنهم به خاطر وصیتش.

وقتی فهمیدم وصیت کرده که در کنار زاینده رود به خاک سپرده شود حس کردم که او چقدر بیشتر خیلی از ما ایرانی ها ارزش این آب و خاک را درک کرده است و همچون کوروش کبیر خواسته تا بدنش جزیی ازین اب و خاک شود .

هر وقت می رفتم اصفهان مقبره اش برایم مکان مقدسی بود چرا که این مرد ایران را به من و هم نسلانم باز شناساند و با زحماتش تاریخی را حفظ کرد که اگر او نبود شاید هیچ وقت هیچ کس  دیگری هم به یادش نمی ماند.

او ایران را، کشور من را بیشتر از من و هم وطنانم دوست داشت.

من شرمسارم.

من در برابر تمام کسانی که برای این اب و خاک زحمت کشید اند و در برابر تمام نسل های اینده شرمسارم.

من شرمسارم که هیچ کاری از دستم بر نمیاید جز نوشتن با خودسانسوری

به هر حال آرتور پوپ عزیز می دانم که همان زمان که در ایران می زیستی با خلق و خوی ما آشنا شدی و درجه جهالت را در سرزمینی که امیرکبیرش را کشت درک کردی و با همه این اوصاف خواستی که در این اب و خاک باشی و الان جزیی ازین خاکی

و ریچارد فرای عزیز به خاطر تمام زحماتی که برای دفاع از نام خلیج فارس کشیدی ممنونیم ولی چه می شود کرد ما مردمی هستیم که مایملک و سرمایه ملی خودمان را هم به طرفه العینی بر باد می دهیم چه برسد به آنچه مال دیگری است و از ان بدتر آنچه به دیگری هدیه داده باشیم.امیدوارم هیچ وقت نفهمیده باشی که خانه ای را که به تو وعده دادند به دیگری فروختند. برای ما عادی است چون کافی است نگاهی به پرونده های حقوقی میراث فرهنگی بکنیم تا ببینیم چقدر از اثار ملی ثبت شده به قیمت های نازل فروخته می شود مثل همین کاخ شمس توی مهرشهر. می گویند هفتاد میلیون فروخته بودندش. قیمت یک اپارتمان تو زورآباد کرج. خوب است که نمی دانی.

این روزها همه معتقدند رییس جمهور سابق همه کارهایش اشتباه بوده خانه ای که به تو داده هم از اشتباهاتش بوده یقینا و صد البته وعده هایی که داده ولی جالبیش اینجاست که در این زمینه بالاخره طرفداران ایشان هم به این نتیجه رسیده اند که ایشان اشتباها بذل و بخشش کرده است.

نمی دانم خاک تو کجای این دنیای پهناور است شاید تاجیک ها میهمان نوازتر از ما ملت پر مدعا باشند که ادعای شرافتمان گوش فلک را کر کرده و مولانایمان را ترک ها به غارت بردند و ابن سینایمان را ازبک ها ...

و ما ملت شریف ایران درگیر حساب و کتاب درامد سال 92 هستیم و جمع و ضرب می کنیم و می بینیم چقدر با فلاکت این سال را گذراندیم و تازه ازمان می خواهند اگر بیشتر از 500 هزار تومان درآمد داریم بیخیال یارانه شویم درحالیکه من مجرد بدون احتساب خرج لباسی که سالهاست نخریدم و گوشت و برنج و روغنی که میهمان پدرم هستم دست کم ماهی 500 تومان خرج تاکسی و تلفن و آب و برق و گاز و دوا و شامپو و شوینده هاو تخم مرغ و شیر و ماست و پنیر و میوه و سبزی و نان و چای و بند و ابرو و اپیلاسیون و اینترنت می شود و آخر ماه هم می مانم و کارت مترویی که تا سر ماه شارژ دارد. منکه یادم نیست یارانه را به جای کمک هزینه آب و بوق و گازی که یکهو چند برابر شد پرداخت کردند همانطور که پدرم یادش نیست وعده آب و برق مجانی را ، دو پا خوب چهارپا بهتر، همین بود شعار روی دیوار قلعه نه؟.

به همین خاطر است که کلا همه آسوده بخوابید ما هم ترجیح می دهیم جای شما بودیم و سرمان را می گذاشتیم و می خوابیدیم.

۱۳٩۳/۱/٢۳ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک راهنمایی بکنید که چگونه فایلی را برای آپلودتان بگذارم
۱۳٩۳/۱/٢٢ | ٩:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1-بیست و نه اسفند چند ساعتی مانده به سال تحویل:

گوشی تلفن همراهم را بر می دارم تا چک کنم ببینم در این ناکجا اباد کسی توانسته یادی از من بکند...

روی گوشی نقش بسته : یک تماس بی پاسخ

دکمه را فشار می دهم تا ببینم کیست که توانسته در این وادی بی آنتن تماسی بگیرد که بی پاسخ مانده...

چشمم به نام روی صفحه خشک میشود.

باور نمی کنم که او با من تماس گرفته آنهم در این ساعت و این روز؟

لختی بی حرکت می مانم، چه باید بکنم.

دوباره چک می کنم.

درست است.

آنتن دارم و از فرصت استفاده می کنم.

بوق میزند:

سلام ترنم جان خوبی؟ می خواستم سال نو را شادباش بگویم ولی الان درگیرم بعدا مفصل صحبت می کنیم.

بله، سال خوبی داشته باشید. منتظر تماستان هستم.

خدا نگهدار

23 ثانیه کل مکالمه طول کشید و من آرام به قطرات باران می نگریستم و به این فکر می کردم که در طول 8 ماه گذشته چند بار این تماس را تصور کرده بودم و چه روزهایی حاضر بودم هرچه دارم بدهم تا چنین تماسی برقرار شود و حالا در لحظات پایانی سال در زمانی که هیچ انتظارش را نداشتم تلفن زنگ خورده بود و حرفها زده شده بود حتی در حد 23 ثانیه...و من چقدر ارام بودم و بی هیچ هیجان لحظات را سپری می کردم در حالیکه در تمام خیالاتم بعد از تلفن بال در میاوردم و از شوق می گریستم و یا فریادها می زدم ولی الان تکیه به دیوار زده ام و فقط با نگاه رد قطرات باران را دنبال می کنم.

2- بیست و یک فروردین چند ساعتی مانده به غروب:

پسرک توی عید زنگ زده بود، دلخوشی ازش نداشتم سر ماجراهای پارسال، تا جایی که می شد جواب ندادم ولی عجب پشتکاری داشت. روزی دوبار زنگ می زد و دست اخر با سردی جوابش را دادم و خواست تا بعد از سفرم همدیگر را ببینیم.دلم نمی خواست ببینمش. امروز دوباره زنگ زد و دست برقضا هر دو نزدیک بودیم و ساعتی وقت ازاد داشتیم.

حرفهایش را که زد ، به این فکر می کردم که پنج ماه پیش برای شنیدن این حرفها حاضر بودم سرم را هم بدهم. گفت دوباره با ما همکاری می کنی؟ به آرامی گفتم: آدم عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود.

هشت ماه و اندی گذشته و در بیش از سه چهارم این روزها منتظر رسیدن چنین روزی بودم. اما نمی دانستم وقتی چنین روزی برسد و چنین درخواستی را بشنوم اینقدر برایم بی تفاوت باشد و اینقدر ارام باشم هنگام شنیدنش...

فکر می کردم وقتی می شنوم لبخند بزنم  و قند در دلم اب شود و بعدش کلی هیجان زده باشم، اما پسرک که رفت به ارامی کنار گلهای بهاری نشستم و بی هیچ فکری به رقصشان در نسیم و افتاب نگاه کردم.

چقدر واقعیت پس از صبر با رویاهای هنگام درد متفاوت است.

۱۳٩۳/۱/٢۱ | ۸:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خانم آرایشگر بعد از توضیح مفصلی که من یک کلمه اش را نشنیده ام می پرسد چه کار کنم؟

مبهوت نگاهش می کنم و دوباره چشم را می گردانم سوی آینه...

دیر زمانی است که این همه مدت مجبور نبوده ام درجایی بنشینم که با تصویر خودم در آینه روبرو باشم ، تمام مدت محو اجزای صورتم بودم و انگار تازه خودم را دیده ام.

خانم آرایشگر با بی صبری می پرسد چی شد؟ از بالای لب کوتاه کنم یا چانه؟ نمی دانم منظورش چیست؟ بالای لب کوتاه تر است حتما.

می گویم: لب

و او مو ها را روی صورتم می ریزد و مشغول می شود.

از خلال مو ها به دختر توی آینه نگاه می کنم.

صورتم هنوز گرد است.

دو خط به سمت پایین کنار لبم به و جود آمده که قبلا نبودند.

خط  اخم وسط ابرو کمی عمیق تر شده است.

دو خط روی پیشانی هستند که ناشی از ابرو بالا دادن های ناخودآگاهمند.

دختر توی اینه غریبه نیست.

دوستش دارم.

قیافه دلنشینی دارد.

رویهم رفته زیباست.

نه کلا زیباست.

دیگران وقتی از زیباییش تعریف می کنند دروغ نمی گویند و اغراق نمی کنند.

باید این را باور کنم.

چشم هایش وقتی غمگین نباشد و سرخ، تاثیرگذار است.

دختر توی آینه بی آرایش است و زیباست و این کم موهبتی نیست.

چرا هیچ وقت زیبایی دختر توی اینه را جدی نگرفتم؟

چون مادرم معتقد بود زیبایی ارزش نیست و هرکس از زیبایی من تعریف می کرد سریع چیزی به او می گفت و دست آخر می گفت زیبایی باید درونی باشد و عاقبتش زیبا باشد.

منهم یاد گرفتم هیچ وقت به زیباییم بها ندهم.حتی خیلی جاها آن را تهدید هم حساب می کردم و مجبور بودم به خاطرش گارد بگیرم و خشن تر از حد معمول رفتار کنم تا بتوانم حریمم را حفظ کنم و بعد این شد عادت و گاه فرصتهایی به خاطر این عادت از دست رفت.

امروز اما دختر توی آینه را دوست داشتم.

وقتی کار خانم ارایشگر تمام شد، موهای براشینگ شده و مرتبش را نوازش کردم و حس خوب زیبایی را لمس کردم.

 

۱۳٩۳/۱/٢٠ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اسپینوزا  میگوید: عقل نمی تواند بر احساس غلبه کند بنابراین به احساس تبدیل می شود.

اسپینوزا را بسیار دوست دارم. با اینکه خیلی کم از آرا و نظراتش می دانم ولی همین اندک هم برای ارادتم به او کافیست و فکر می کنم او کسی است که باعث می شود بالاخره من سری هم به وادی فلسفه بزنم.

از روزی که این جمله را از او خوانده ام عجیب درگیر شده ام و یک جورایی تمام مواردی را که فکر می کردم بسیار عقلانی عمل کرده ام را دوباره بررسی کردم و در بسیاری از این موارد جواب خوبی هم نگرفته بودم و ناخودآگاه به این نتیجه رسیده بودم که رفتار عقلانی عاقبت خوبی ندارد. به همین خاطر روی آن موارد دوباره دقیق شدم و با در نظر گرفتن جمله فوق دوباره کل فرایند را بررسی کردم و متوجه یک واقعیت دردناک شدم.

عقل نمی تواند بر احساس غلبه کند. در مسائلی که احساس درگیر است من سعی می کنم عقلانی تصمیم بگیرم و عمل کنم ولی غافل از اینکه عقل من به احساس استحاله می باید و این احساس چیزی نیست جز احساس ترس...

در حقیقت این ترس است که خیلی جاها جایگزین عقل شده و تصمیم گیری ها را انجام داده است و نتیجه تصمیم گیری با ترس هم مشخصا چیزی نیست جز فاجعه.

اما الان دغدغه اصلی من این است که پارامترها و شاخص های عقل چیست؟ یک تصمیم عاقلانه چه مشخصاتی دارد؟ مرز و تفکیک عقل و احساس کجاست؟

۱۳٩۳/۱/۱٩ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در مباحث مدیریت و بازاریابی مبحثی هست به نام بخشبندی بازار که از اصول اساسی کار به شمار می رود و بدان معناست که قبل از تولیدیا واردات هر محصول باید بازار هدف ان مشخص شود و خصوصیات مخاطبان ان به ریز و تفکیک شده معلوم گردد تا بر ان اساس کلیه سیاست ها و برنامه ریزی های آتی صورت پذیرد، حالا اگر ما وبلاگ را به مثابه یک محصول در نظر بگیریم دقیقا همین موضوع برای ان صدق می کند، و هر وبلاگ نویس باید بداند که برای کدام دسته ازگروه مخاطبان می نویسد و با اینکه وبلاگش در دسترس عموم است ولی دلیلی ندارد که هرکسی که گذارش به وبلاگ افتاد مخاطب آن باشد ، و دقیقا در جایگاه مخاطب هم ما وبلاگ هایی را انتخاب می کنیم که مطالبی را عرضه می کنند که با نیاز ما مطابقت دارد، این دقیقا مثل مغازه هایی با محصولات خاص است ، هر کس می تواند وارد هر مغازه ای شود ولی آیا هرکس قدرت خرید از هر مغازه ای را دارد ویا وسایل هر مغازه ای به درد همه می خورد؟ مثلا من می توانم وارد مغازه ای شوم که لوازم یدکی تراکتور می فروشد و حتی پولش را هم دارم که یک قطعه بخرم ولی آیا کاربردی برای من دارد؟ و یا حتی بعضی از مغازه های به اصطلاح لاکسچری با نوع دکور و حتی رفتار پرسونل به افراد می فهمانند که با اینکه درش به روی عموم باز است ولی پذیرای هرکسی نیست. این دقیقا مثل این است که من وارد وبلاگ یکی از این تازه مادران شوم که از شیرین کاری های فرزندشان می نویسند که من درک می کنم ولی هیچ جذابیتی برای من ندارد، همه شاید جوک خرگوشی که وارد داروخانه شد و هویج خواست را شنیده اید ، مثل بعضی از مخاطبان دقیقا چنین است وارد وبلاگ می شوند که مطالبش به انها و سطح نیاز و درک انها چندان ربطی ندارد و بعد متوقع هستند که چرا مطالب بی ربط می نویسی ، خوب بچه جان بی ربط تویی که اینجایی وگرنه تو داروخانه که هویج نمی فروشند، جالب اینجاست که انقدر مدعی هم هستند که کامنت هم می گذارند که ما از مزخرفات تو سر در نیاوردیم ! به هر حال هر وبلاگ نویسی می داند که مخاطبانش چه کسانی هستند و برای چه قشری می نویسد و حتی کسانی مثل من هم که برای دلشان می نویسند باز هم می دانند که مخاطبان خاصی حرفشان را می فهمند و انتظار ندارند که هر کسی وارد وبلاگ شد مخاطبشان باشد. حتی در جایگاه خواننده هم برای وبلاگ خواندن قانون هایی هست که بر می گردد به علایق ، نیازها و ارتباطات . مثلا من هیچ لذتی از خواندن وبلاگ های نوجوانان زیر ١٨ نمی برم ولی گاهی برای آشنایی با سبک زندگی و طرز تفکرشان زمانی را صرف خواندنشان می کنم و یا وبلاگ های عشقولانه زیر ٢۵ سال جذابیتی برایم ندارد چون تجربیاتی است که خود از سر گذرانده ام ولی گاهی سرک می کشم تا تغییرات روابط را مشاهده کنم. اما هیچ وقت به خودم زحمت نمی دهم تا برایشان کامنت بگذارم که ول کنید این بچه بازی ها را یا چقدر مزخرف می نویسید، چون به هرحال من مخاطب آن وبلاگ ها نیستم و حق ارزش گذاری و ارزیابی ندارم. به هرحال اینها را نوشتم چون حس کردم مشکل خیلی ها در دنیای مجازی است، در دنیای واقعی یاد گرفته ایم که بی دلیل وارد هرجایی نشویم ولی با توجه به ماهیت دنیای مجازی مجبوریم وارد شویم لختی درنگ کنیم تا فضا را درکرده و ارزیابی کنیم و بفهمیم آیا مناسب ما هست یا نه ، خیلی وقتها با نشانه های کوچکی مثل اسم وبلاگ و یا جملات کنار وبلاگ و یا بعضا قالب وبلاگ می توانیم سریعتر به نتیجه برسیم چون اینها اگر هوشمندانه انتخاب شوند می توانندمثل همان دکوراسیون فروشگاه ها و یا بسته بندی محصولات مستقیما مخاطب اصلی را نشانه روند ولی اکثر موارد نه وبلاگ نویس و نه مخاطبین به این موضوع توجه نمی کنند که خوب این در دنیای کسب و کار هم چیز تازه ای نیست و به همین خاطر است که در بازار با انبوهی برند با نامهای نامتناسب و بسته بندی های نا متناسبتر روبرو هستیم ولی انجا چون عادت کرده ایم ناخوداگاه جنس مناسب را تشخیص می دهیم ولی باز هم بحث آزمون و خطا با صرف هزینه است که این در دنیای مجازی هزینه ای جز عمر شریف ما ندارد. به هر حال وقت گرانبهاتر از آن است که صرف چیزی شود که نیاز ما نیست و به ما نمیفزاید، وقت خود را در جایی صرف کنیم که بهترین نتیجه را برایمان داشته باشد.

۱۳٩۳/۱/۱٧ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ساعت سه و نیم یک نیمه شب بارانی است ،

تازه از میهمانی برگشته ام، سفر کوتاه لواسان تا تهران مجالی شد تا ازسفر کوتاه حج برای عزیزی بگویم، دو ماه و نیم گذشته و چقدر دور است ،عجیب است که زمان در عین سرعت زیادش بعدش هم زیاد می شود انگار،

باران روی شیشه ماشین می خورد و من از حال و هوای روضه رضوان می گفتم و طواف هایم در کعبه، رعد وبرق که زد داشتم سر پیچ از شک و تردیدم دم در مسجد شجره می گفتم برایش ،

می دانم بعد از آن سفر زندگی من و چند نفری که خاصا برایشان دعا کردم عوض شده است، حداقل یکیشان را که خوب می دانم ، خودم هم که مسلما همان آدمی نیستم که به سفر رفت، تک تک سلول های بدنم تاثیری از آن مکان دارند، باران همچنان می بارید و من از دعاهایم گفتم ، از مسجد غمام و ابرهای رحمت ... رکن یمانی ...

دو ماه و نیم گذشته چرا اینقدر دور است و در عین حال انگار همیشه بوده؟ در این دو ماه و نیم گذشته به اندازه کل پاییز و تابستان و بهار اتفاق در زندگی من افتاد، و همه چیز شلوغ و در هم بود به همین خاطر انگار خاطرات حج زیر کوهی از خاطرات پی در پی مدفون شده بود و هیچ کس هم سراغش را نگرفت تا امشب که در پیچ های جاده لواسان دانه دانه از زیر روزهای اسفند و فروردین بیرون آمدند و دوباره مرور شدند...

چه خوب که امشب باران می آمد و چه خوب که امشب میهمانی لواسان بود...

۱۳٩۳/۱/۱٦ | ٢:٤٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

شاید خیلی برای یک کدبانو افتخار آفرین نباشد که بعد از 15 روز در راه آب سینک ظرف شویی با یک همچین  موجودی روبرو شود ولی من واقعا از دیدنش خوشحال شدم و حضورش دلگرمم کرد.

۱۳٩۳/۱/۱٥ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بعد مدت ها ولگردی توی وبلاگت، ما که هنوز نفهمیدیم چتونه...

این کامنت پسر گلی بود که وبلاگ من را با فیس بوک یا پارک دانشجو اشتباه گرفته بود و وقت گرانبهای تعطیلات عید را برای تفرج یا به زبان خودش ولگردی در آن هدر داده بود و خوب اشتباهی جبران ناپذیر کرده که تقصیر خودش است چون مسلما او مخاطب این وبلاگ  نیست ....

اما کامنت بعدی از نجمه جان است:

منم مثل سامان الان حدود دو ساله وبلاگت رو می خونم و هیچ وقت نفهمیدم شما چتونه.
اگه می خوای بگی دکتری. اتفاقا آره دکترم و رشته ام هم اعصابه.
حالا اگه دوست داشتی به پست بذار ما بفهمیم مشکل چیه.
چون با عنوان وبلاگت به نظر میاد تقصیر همه چیز همون مجردی هست. اما وقتی خواننده هات اینو مطرح می کنن. میگی نه این مشکل نیست.
یا شاید ضربه های احساسی.
به هر حال عیدت مبارک عزیزم.

با اینکه در همان جا جوابش را دادم ولی چون در خواست پست داشت به پاس دو سال همراهی یک بار دیگر اینجا هم مفصلتر برای او و دیگرانی که چنین سوتفاهمی دارند می نویسم...

در وهله اول دلم می خواهد همه شما یک بار دیگر مطالب این صفحه را با دقت بخوانید.+

اما نجمه جان شما به فراخور شغلت عادت داری که دنبال درمان و یا ریشه یابی مشکل باشی ولی اگر پزشک هم نبودی کلا ما ایرانی ها به ذات همه یک جورایی همکار شما هستیم و خودت می دانی که تا در یک مهمانی کسی سرش درد می کند از خاله خانباجی ها تا نوجوانان اینترنت باز و خانم های معتاد ایمیل فورواردی چیزی برایش تجویز می کنند.

ولی مساله اینجاست که اینجا وبلاگ است و من روز مرگی ها و دل نوشت هایم را می نویسم و مشکل هم در حقیقت این است که من یک آدم هستم و شاید آدمی که دغدغه هایش کمی بیشتر از دیگر مردم باشد چون آگاهی ها و روابطش بیشتر است.

یک آدم در زندگی پست و بلندهای زیادی را تجربه می کند.  گاهی شاد و گاهی غمگین است.

این که من اینجا از غم هایم می نویسم به خاطر این است که روزی صد بار از دوستان متاهلم که به زعم شما با ازدواج خوشبخت شده اند می شنوم خوش به حالت که ازدواج نکردی و اینهمه بدبختی نداری! می نویسم تا افرادی که فکر می کنند اگر طلاق بگیرند و تنها زندگی کنند شاد و راضی خواهند بود. یا کسانی که فکر می کنند اگر ازدواج نکنند از پس همه چیز بر میایند و زندگیشان همیشه بر وفق مراد خواهد بود.

اگر از شادی هایم و استقلالم می نویسم برای این است که آنهایی که نتوانسته اند ازدواج کنند بدانند ازدواج همه چیز نیست و زندگی بدون ازدواج متوقف نمی شود و اگر میسر نشد باید کنج خانه نشست تا مرگ به سراغمان بیاید.

اما من هم آدم هستم برای چه می خواهی بدانی مشکل من چیست؟ برای اینکه برایم نسخه بپیچی؟ یا راهکاری بدهی؟ یا فقط کنجکاوی؟مگر مشکل هر کس یکی یا دوتا است ؟ در طول این چند سال وبلاگ نویسی صد ها اتفاق افتاده که به طبع دلم گرفته و یا فشاری را تحمل کرده ام که جایی جز اینجا برای بیانش نداشته ام ولی اینجا هم آنقدر امن نیست که همه چیز را عیان بگویم . فیلترینگ در کمین است.

من آدمی هستم که یک شب در بیابان های اطراف ورامین در یک آلونک پلاستیکی با زن بیوه و چند تا کودک خردسالش شام می خورم و فردایش در پنت هاوس های الهیه دلواپس انتخاب اشتباه چنگال استیک خوری و سالاد خوری . یک روز توی کارخانه با مدیر عامل یک گروه صنعتی بزرگ داد و بیداد می کنم و فردایش از  یک دختر 23 قرتی رکب می خورم. فکر می کنی مشکلات چنین آدمی را چگونه می توان در یک جایی مثل وبلاگ بیان کرد؟

اینکه یک شب تا صبح دنبال دختری بگردی که  مادرش هفت ساعت بعد از به دنیا آمدن او به جرم عقاید شوهرش اعدام شد و حالا دخترش از خانه فرار کرده و فا..حشه شده؟ بعد صبحش بشنوی دختر دوستی خودش را از طبقه 20 برج الهیه پرت کرده در حالیکه لباس عروسی 250 میلیونیش را پدرشوهرش از فرانسه همان شب اورده بود؟

اینکه دریای خزر به فنا رفت؟

اینکه اینهمه ثروت ملی و اینهمه فقر؟

اینهمه فرهنگ غنی و اینهمه جهل؟

اینکه در دانشگاه ها جز خزعبلات هیچ کار علمی صورت نمی گیرد و دانشجویان ما نسل به نسل بی سوادتر می شوند و فرزندانمان نسل به نسل از ارزش ها دورتر و بی هویت تر؟

شیشه و کراک از نان ارزانتر؟

کلیه فروشی برای تامین جهیزیه؟

عروسی در آنتالیا با هواپیمای دربست  و هتل با تمام امکانات برای مهمانان

و هزاران مشکل اجتماعی دیگر...

اما تو مشکلات من را به تجرد ربط می دهی.

شاید بخشی از مشکلات من به خاطر تنهایی باشد و اینکه بار سنگین زندگی را به تنهایی و بی همزبان و همراه حمل می کنم. بخشی از آن هم به خاطر عشق است که گاه هست و گاه نیست.

اما بارها گفته ام که زندگی زناشویی خوب کم دیده ام که حسرتش را بخورم و بگویم وضع آنها از من بهتر است و بیشتر برایم مایه عبرت بوده اند تا حسادت.

ولی این شاید یک سوم مشکلات شخصی من باشد. دغدغه های مالی، نگرانی زندگی نابسامان زناشویی عزیزترین اطرافیانم، وضعیت سلامتی پدر و مادرم ،آینده خواهرزاده و برادرزاده ام در این وانفسا،از یک طرف و از همه مهمتر مشکلات من اینها هستند:

اینکه من در این عمر سی و چند ساله چه کرده ام و روزهای باقی را چگونه به بهترین وجه بگذرانم؟

آیا تا به حال از فرصت هایی که در اختیارم بوده به خوبی استفاده کرده ام؟

آیا نعمت هایی که داشته ام را قدر دانسته ام و بهره کافی برده ام؟

آیا توانسته ام به اندازه ای که در توانم بوده مهر بورزم و مهربانی کنم و دلی را شاد کنم؟

آیا تاثیر مثبتی در زندگی کسی داشته ام؟

چه کار کنم که فردایم مثل امروز نباشد؟

چند تا عادت بد دارم که باید از بین ببرم؟

چه جوری می توانم مفید باشم؟

چه جوری می توانم در این دنیا تاثیر گزار باشم و مثل هزاران سال موجودی که آمدند و رفتند نباشم ؟

چه چیزی می توانم در این دنیا اضافه کنم و چه تغییر مثبتی ایجاد کنم؟

نمی خواهم در دایره تنگ زندگی من بمانم پس دغدغه های من فراتر از من است. در نتیجه من خیلی مشکل دارم و جایی غیر از اینجا هم ندارم چون می دانم اینجا مخاطب حق انتخاب دارد یک ضربدر قرمز در بالای صفحه ولی شاید نوشته های من کسی دیگر را هم به فکر وادار کند کسی که بتواند از خلال همین واگویه ها دردم را دریابد و چاره ای بیندیشد و شاید کاری هم از دستش برآید.

همین ها می شود که هرشب قبل از خواب از خودم می پرسم دستاورد امروزت چه بود؟ امروزت چه فرق با دیروزت داشت ؟ و اگر داده و ستاده ها برابر نباشد ضرر کرده ام و این ضرر به قیمت عمر من است و خیلی روزها ضرر کرده ام.

مشکل اینجاست نجمه جان.

درمانی داری؟

۱۳٩۳/۱/۱٤ | ٧:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وارد خانه که شدم همه چیز برایم غریب بود.

خانه که عوض نشده است ، این من هستم که عوض شده ام.

همیشه بعد از سفر این اتفاق میفتد.

هیچ وقت هنگام برگشت آدمی نیستم که به سفر رفت.

تمام زوایای خانه را با کنجکاوی می چرخم.

تار و مبهم روزهای شلوغ آخر سال یادم می آید.

میهمان داشتم یک شبش و ظرف های شسته شده و جابجا نشده مال همان شب است.

چقدر اتفاق های عجیب در این 15 روز افتاد برایم...

معمولی ترینش نود و دویی که نود و سه شد و سی وششی که سی و هفت شد.

و هر دو را در بین سر و صدا و شادی جمع در سکوتی درونی گذراندم.

مهمترین اتفاق اما حس حضور محول الحال و الاحوال بود.

حسی که در سال نود و دو گمش کرده بودم.حتی در خانه خودش بود و نبود.

و اینکه بهم فهماند هر قدمی که به خاطرش بردارم جواب خواهد داد.

این را همان شب های آخر وسط شلوغی های دیوانه کننده هفت تیر و میدان ولیعصر و چهار راه امیراکرم اشک ریزان بهش گفتم ، همان وقتی که دنبال کارهای لباس عید بچه های خیریه بودم و فکر می کردم چقدر احمقم که کاری را قبول کرده ام که هیچ کس زیر بارش نرفت.بهش گفتم اگر تو هم نباشی و نبینی دیگر خیلی ضرر کردم.

ولی درست از پس فردایش که آرام شدم ، فهمیدم او هست و می بیند و حتی فهمیده که من ظرفیتم تمام شده و به قدر وسعم کشیده ام .

و همین شد که حتی در لحظه سال تحویل قلبم را در دستش گرفت و سبکش کرد.

به هر حال سال عوض شد.

سنم عوض شد.

شرایط عوض نشده است.

و زندگی در پیش روست.

هیچ سالی به اندازه امسال در دوران بعد از سی سالگی در عین برنامه داشتن بی برنامه نبودم.

هدف های کوتاه و بلند زیادی دارم که اولویتهایشان را هم مشخص کرده ام. سعی کرده ام واقع بین باشم و بر اساس توانم برنامه ریزی کنم.

اما نگران وضعیت مالی هستم ، چون کار من هم مثل مغازه دار ها بسته به مشتری هایی است می آیند و ترجیخ می دهم تا جایی که بشود همین طور پروژه ای کار کنم تا کار کارمندی. چون هم در آمدش بهتر است و هم وقت ازادتری دارم.

به هر حال بهار است و خواه ناخواه باید با طبیعت همگام شویم. هرچند ما شهر نشینان از طبیعت دورافتاده ایم و یادمان رفته چگونه باید خودمان را مادر زمین وفق دهیم اما حداقل در ایران این موهبت را داریم که بهار را تجربه می کنیم و نو شدن را...

می توانیم سعی کنیم دوباره جوانه بزنیم ، حتی اگر ناموفق باشیم و شکوفه مان به بار ننشیند و رگباری تند از سرشاخه جدایش کند. سعی که می توانیم بکنیم گرچه برای خود من هم سعی کردنش سخت است ولی اراده و نیت تغییر که می توانم بکنم.

بهار فرصتی است که جهان در اختیار ما می گذارد، فرصت ها را در یابیم.

۱۳٩۳/۱/۱۳ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بی خاطره ترین سالروز تولدم را پشت سر گذاشتم ...

بعدا نوشت:

این سطر در شرایطی نوشته شد که دسترسی به اینترنت بسیار دشوار بود و به لطایف الحیلی برای ثبت حال و روزم در این صفحه مجازی که روزهاست همدم و همراه من است این خط نوشته شد.

اینکه بی خاطره بود نه اینکه جشنی نداشتم و در سکوت گذشت که به لطف خاندان مهربان و با محبتم همچون سالها پیش در شب تولدم دورهمی مفصلی بود با حضور همه قوم قبیله حاضر و تلفنهای اقوام دور و نزدیک...

که خوب سالهاست تقریبا سی و هفت سال همیشه بوده و هست و به این جمع و مهربانی هایشان دلگرمم که تعطیلات عید همیشه مجالی بوده است برای تجربه زندگی کلونی و قبیله ای با خانواده گسترده از عمه و خاله و دایی و زاد و رودشان تا عموزاده و خاله زاده های پدر و مادر و باز فرزندانشان که باز هم هر کدام خود خاندانی هستند. در حقیقت در تعطیلات عید خاندان گسترده ما در گوشه کوچکی از این سرزمین پهناور جمع می شود که خوب به طبع جبر زمانه هر سال کسی هست و کسی نیست و ممکن است من در طول سال دخترخاله مادرم را نبینم ولی او هرسال در تولد من شرکت دارد.

به هر حال امسال هم به لطف پروردگار این جمع در عین گرما و صمیمیت کنار هم بودند و حضورشان برای من مایه افتخار و پشتگرمی بود.

اما اینکه گفتم بی خاطره ترین سالروز تولدم را پشت سر گذاشتم به خاطر آن است که روز تولد برای من کم از عید نیست و این روز برایم مقدس است و سعی می کنم حتما در این روز کاری کنم که متفاوت از روزهای دیگرم باشد. این روز مال من است و در این روز من باید بهترین ها را برای خودم فراهم کنم و امسال در انفعال کامل گذشت و این شد که بی خاطره ترین روز تولدم رقم خورد...

۱۳٩۳/۱/۸ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir