تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٩/۳٠ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک سری اتفاق ها هست که باید زمان بگذرد تا ته نشین شود . مثل یک رویای سبک خوش می ماند وسط اینهمه کابوس...

باید بهش وقت بدهی تا باورش کنی و بتوانی ازش حرف بزنی

غروب پنجشنبه منهم همین بود.

یک پنجشنبه ساده با طعم بستنی و رنگ کریسمس و یک دوستی جدید ولی بی تکلف

اما اینقدر غریب میان اینهمه هیاهوی این روزها که کلی زمان برد تا بتوانم ازش بنویسم.

انگار می خواستم مثل طعم خوش بستنی ها زیر دندانم مزمزه اش کنم و لذتش را ببرم.

و حالا می دانم پنجشنبه اخر پاییز 92 به جای شمردن جوجه ها رفتم بستنی خوردم و عروسک های پشت ویترین را تماشا کردم و کلی گپ زدم با دوست قدیمی نا آشنایم و این در خاطرم می ماند به عنوان معدود خاطرات خوب امسال...

مرسی نینا جان

۱۳٩٢/٩/۳٠ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کلماتی که من می نویسم همان کلماتی است که شما می خوانید ولی مفهومی که من می خواهم از طریق این کلمات بیان کنم الزاما همان چیزی نیست که شما برداشت می کنید و سالهاست که گفته اند هرکسی از ظن خود شد یار من و برای بار چندم اعلام می کنم که اینجا برای دل خودم می نویسم ، دلی که می خواهد حس هایش را با دیگران شریک باشد حتی اگر نفهمندشً
۱۳٩٢/٩/٢٩ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خسته ام ، فکر می کنم منهم به یک خواب زمستانی نیاز دارم
۱۳٩٢/٩/٢٩ | ٧:۱۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز باید نتیجه سه ماه کار را ارایه می دادم و برای برنامه برنامه سه ماه دیگر تاییدیه می گرفتم.

دیروز اخرین گزارشها دستم رسید و اماده شدم برای تهیه گزارش نهایی

کامپوتر هنگ کرد و دیگر ویندوز بالا نیامد.

به همین سادگی و به همین خوشمزگی...

از انجایی که گزارشها باید از برنامه های مختلف برداشته می شد و تنها سیستم من این قابلیت را داشت که همه این برنامه ها را باهم داشته باشد کاملا شوکه شده بودم.

این جلسه برایم بسیار مهم بود.

دو راه داشتم یا خودم و کامپیوتر از پنجره به بیرون می رفتیم و یا خودم و بک اپ فایل ها از در بیرون می رفتیم و اتفاقی راه دوم را انتخاب کردم.

بعد یادم افتاد که جلسه خیریه است و باید به عنوان یکی از مسئولین حضور داشته باشم.

از شما چه پنهان که دلم خیلی هم نمی خواست حضور داشته باشم. راستش بازی نفس ادمها توی کارهای داوطلبانه خیلی پررنگ است و قدرت طلبی مشهود تر است و این حالم را بهم می زند و خوشحال نمی شوم اگر منهم چنین رنگ و بویی بگیرم.

خلاصه با کلی تاخیر به جلسه رفتم و با افاضات و مزخرفات کسانی روبرو شدم که سال تا سال پیدایشان نمی شود و هنگام کار نیستند و فقط حرف می زنند و انتقاد می کنند و این یعنی روشن کردن فتیله انبار باروت...

جلسه هم به ضرب و زور تمام شد

اما این روزها کاملا ورژن عوض کرده ام و سیستم عامل سلیطه ای با تنبان گل گلی ام را بالا اورده ام چرا که گویا این فاطمه اره ها موفق ترند و حداقل مردم ازشان حساب می برند و از ترس هم که شده خرشان پیش می رود و بنابراین هر لحظه ممکن است چاک دهانمان را بکشیم و به سبک و سیاق رفتگانمان در چاله میدان جواب دهیم.

بماند که آخر شب وقتی هارد را به لب تاپ زدم تا فایل گزارش کذایی را در خانه تمام کنم دوباره هارد ویروسی و لب تاپ به فنا رفت و من ماندم و ....

اما به لطف خدا گزارش را صبح به سبک کوچ نشینان  از یک سیستم به سیستمی دیگر جمعش کردم و ارایه مطلوبی شد و جلسه خوبی برگزار شد و گذشت 

۱۳٩٢/٩/٢٧ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کارهای شرکت اول

کارهای شرکت دوم

هماهنگی های انجمن

هماهنگی های خیریه

گزارش روزانه و درد دل با یار دبستانی

گزارش و دردل با یار صمیمی

یک کامپیوتر ویروسی که هی باید از اپل به ویندوز و از ویندوز به اپل کوچ کنم.

بعد این وسط گوش دادن به در دل های خواهرم

بعد فضولی که دوستای مجازی کی چیکار می کنه ؟

این وسط یک فکری که میره و میاد و تصمیمی که باید تا اخر شب عملی بشه و جوجه ای که قبل از آخر پاییز تکلیفش باید روشن بشه ...

و تمام اتفاق های این چند وقت....

۱۳٩٢/٩/٢٦ | ۳:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نه خدا وکیلی این سواله که می کنید از این گوگل بدبخت ؟

کم سن و سال ترین دختری که ازدواج نکرده !!

یک خورده اون مخ صاب مرده را به کار بنداز لامصب ا اگر نمی دونی بدون کلا مشکل دخترا اینه که از شکم ننه شون بدون شوور بیرون میان آخه !

در ضمن دوست عزیز لاستیک یخ شکن بخر چون پرسیده بودی و سر از اینجا در اوردی گفتما یهو مجبور میشی سر به کوه و بیابون بذاری بدون لاستیک یخ شکن خطرناکه حسن!

این گوگل بی شعور لینک وبلاگ من را هم اول گذاشته برای این سوال! فکر کنم هرکی رجب را هم سرچ کنه سر از اینجا در بیاره ! یعنی واقعا هیچ سایت دیگری در مورد لاستیک یخ شکن مطلب ننوشته ؟ بماند که چند روز پیش عکس یک دسته اسکناس می خواستم نتوانستم هیچ تصویری از پول رایج مملکت پیدا کنم که به لعنت خدا بیارزد.

۱۳٩٢/٩/٢٤ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

تو آینه دستشویی کلاس یوگا زل زدم به خودم، خیلی وقت بودم خودم را نگاه نکرده بودم، راست می گفتند متفاوت شده ام اینقدر که حتی کسانی که تقریبا هر روز مرا می بینند تغییر را احساس می کنند، حالا این تغییر به خاطر درون است یا ظاهر نمی دانم، درون که هنوز متلاطم است پس ظاهر است که تغییر کرده ، صدا های بیرون کم کم فروکش می کند و این یعنی بچه ها یکی یکی می روند، باز خیره می شوم به صورتم، دوباره بیضی شده و دیگر گرد نیست، جوانتر شده ام ، انگار ، بعد ذهن خیال پردازم می رود همان جایی که دل است یعنی اگر ببیندم ....؟ بعد به این فکر می کنم که چه خوب که تمام دردهای این چندماه فقط در موها نشسته و خبری از چین و چروک در صورتم نیست و در عوض تعداد موهای سفید ده برابر شده بعد یاد افسانه های قدیمی میفتم و پری های  اقسون شده  ی زیبارویی که موهای سپید داشتند و صورت های جوان، صورتم را خشک می کنم و فکر می کنم که راست می گویند زیباتر شده ام، این اعتماد به نفسم را زیاد می کند، اعتماد به نفسی که در کوران بحران های اخیر ازدست داده ام، و باید دوباره بدستش بیاورم، باید بیشتر به آینه نگاه کنم...

۱۳٩٢/٩/٢٤ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بدون باز کردن چشم ها هم می تونم بفهمم هنوز زود است برای شروع کردن هفته ، می دانم که این فقط از ان شوخی های احمقانه فیزیولوژیک است که این موقع مرا بیدار می کند، یاد گرفته ام مبارزه نکنم و اصراری به خوابیدن نداشته باشم چرا که این یعنی هجوم افکار نامربوط و شخم زدن خاطرات زنگار بسته، پس بلند می شوم ونماز می خوانم و متعلقاتش، ، چند سطری کتاب و چندتایی وبلاگ، بالاخره حرفی برای نوشتن دارم ، پس می نویسم، هنوز ساعتی هم فرصت دارم تا چشم ها را روی هم بگذارم و برای ماراتون پیش رو آماده شوم
۱۳٩٢/٩/٢۳ | ٦:٢٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

روز سختی بود، روزهای سختری هم تو راهند ...
۱۳٩٢/٩/٢۳ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک رسمی هست تو خانواده ما که کلا جا افتاده وبعضا برای دیگران مسخره است ولی ما خودمون بهش عادت کردیم و ان همانا اسم گذاری رو وسایل است و یا رفتار با انها به مثابه یک موجود زنده ،، مثلا همه ماشین هایم ان اسم دارد و وقتی دختر عمه جان می گوید می خواهم برای رجب اقا کفش زمستانی بخرم همه می دانیم که منظورش این است که دنبال لاستیک یخ شکن برای پژو آر دیش است و یا وقتی من می گویم ملوس را به حمام برده ام می دانند که بعد صد سال ماشینم رنگ کارواش به خود دیده است، بعد این صحبت در مورد ای پاد ها و ای فون ها هم هست، و فاجعه زمانی اغاز می شود که حواس پرت مکمل باقی قضایا شود : دیشب با خواهرزاده جان صحبت این بود که جلد ای پادم سنگین است و گفتگو به این شرح بود که باید برای سی سی جان یک لباس تو خونه بگیرم! بعد خواهرزاده جان گفتند که کلا جلد ای پاد گران است و خونه و مهمانی نمی شناسد، مگر اینکه خودت براش بدوزی! خلاصه ما هم امروز سرخوش از سر کار سرگرم گپ و گفت های تلفنی قدم زنان و سگ لرز زنان تا مجتمع پایتخت رفتیم تا برای سی سی جان لباس بخریم! بماند که در شگرف از اینهمه وسایل عجیب و پیشرفته تکنولوژی که تشخیص نمی دادم به چه درد می خورد و سعی می کردم تمرکز کنم رو همان جلد ایپاد، خلاصه در مغازه ای چشممان مدلی را گرفت و که به نظر چندان گران هم نمیامد و کلا مناسب خونه بود صورتی و اسپرت ، وارد مغازه شدم و اقای خوش اخلاق فروشنده جلو امد و گفتم جلد برای مینی ایپاد می خواهم این چند است؟ گفت: چند سالش است؟راستش از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که من هنوز در عالم خرید لباس خانه برای سی سی جان بودم شاخ برسرم سبز شد که سی سی جان من را می فرمایید؟اقای فرشنده گفتند: برای سی سی جان می خواهید جلد بخرید؟ گفتم بله ولی مگر سن وسال دارد؟ گفت به هر حال مهم است. راستش داشتم سکته می کردم ، درست است که خیلی در عالم تکنولوژی وارد نیستم ولی بالاخره روزی ١٠ساعت با این تکنولوژی ها کارمی کنم ودیگر اینقدر حالیم می شود که سن و سال ندارند، گیگ و رم و اینها را شنیده بودم ولی سن و سال را نه. اما از ان بد تر این بود که به خاطر اصرار اقای فروشنده برای فهمیدن سن سی سی جان خواستم برایش توضیح بدهم و گفتم راستش سنش را نمی دانم ولی می خواهم برایش یک لباس توخونه بخرم چون این که الان داره ازین کیبورد دارایه چرمی است و سنگین است و یک چیز سبک برای شب ها تو خانه می خواهم! بعد حالا قیافه آقاهه جالب بود! بعد یکهو جفتمون زدیم زیر خنده خلاصه به خیر گذشت که اقا فکر می کرد من برای کسی می خواهم جلد ایپاد خرید کنم و من در فکر لباس سی سی جانم بودم، امان از این وابستگی عاطفی
۱۳٩٢/٩/۱٩ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اول ماه که می شود صد و بیست هزار تومان تومان وجه رایج مملکت را در قالب دو تراول خوش رنگ و لعاب پنجاه هزار تومانی و دو تا ده تومانی و یا بعضا چهارتا پنج تومانی به خیریه برده و بنا به مقتضیات بین صد تا صد و ده هزار توام سکه و اسکناسهای صد و دویست تومانی دریافت می کنیم. و در قدم اول همه این کثیف ترین  اشیا عالم را در قدح سفالی وسط میز ناهار خوری ریخته و در هفته های اول ماه اسکناس ها را خرج می کنیم. از هفته دوم به بعد صبح به صبح دست درقدح کرده و به سبک پدربزگ خدا بیامرزمان سکه های ریز و درشت را که مدد دولت های رنگ و وارنگ امید و سازندگی و ترکمون از همه سایز و شکل و شمایل هستند به سان نخودچی کشمش در جیب مبارک ریخته و هنگام حساب کتاب با رانندگان تاکسی هم وضعیت ما دیدنی است هم قیافه رانندگان محترم و صد البته اگر در صندلی عقب وسط نشسته باشیم حال و روز بغل دستی ها!

ولی همه اینها می ارزد به خفه کردن دعوای اول صبح رانندگان ومسافران جوشی اول صبح سر صد تومان پول خرد ناقابل !

۱۳٩٢/٩/۱٩ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

می گفت مردها نمی فهمند که ما زنها با یک چیزهای ساده ای خیلی چیزای پیجیده را از یاد می بریم، اگر جادوی بعضی حرکاتشان را می دانستند،،، مثل همین که بیان تو اشپز خانه و بی هوا از پشت بغلت کنند و به غذا نا خنک بزنند ، امشب وقتی داشتم نیمرو شوید درست می کردم یاد حرفش افتادم ، صندوق کفر گرفته خاطر أتم را زیر ورو کردم که أیا من چنین تجربه ای داشتم؟ خدا را شکر داشتم، اما چقدر مبهم و چقدر دور، می خواهم تکرار شود؟ اره اگر تکرار شود یعنی رابطه زنده است، یعنی او سرش به کار خودش نیست و من به کار خودم، اگر رابطه زنده باشد چرا نباشد، بهتر از سق زدن نیمرو خیره به آتش شومینه است،
۱۳٩٢/٩/۱۸ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کلا من نمی توانم وبلاگ های بلاگفا را باز کنم یا همه همین طور هستند؟

۱۳٩٢/٩/۱۸ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

درصد دروس در کنکور باید چند باشد تا بتوانی خلبان بشوی!!!

چی بگم والا!

یک خواننده خلبان داشتیم این دورو بر ؟!!! متفکر 

انواع لباس عروس برای 8 تا 9 سالگی!

اگر ما هم تو اون زمان به فکر بودیم اینقدر با سرچ دختر ترشیده نمیومدند تو وبلاگمون!!!

کفتر از چه رنگی خوشش میاد!

نمی دونم ولی من از کفتر خوشم نمیاد.هرچی گشتم نفهمیدم چه جوری با این سرچ به اینجا رسیدی؟

چرا زنان دوست دارند مردان را باهم روبرو کنند؟

این ازون سوالهای فلسفی بود! راستش فکر می کنم برداشتت کاملا اشتباه است برای اینکه کلا من یکی که اصلا دوست ندارم مردهای زندگیم با هم برخورد داشته باشند . برای اینکه کلا مردها موجودات حسودی هستند که چشم دید همدیگر را ندارند و خودشان هم این مساله را نمی دانند! مثلا کافی است جلوی پدرتان به شوهرخاله تان میوه تعارف کنید و یا جلوی مدیرتان به کارفرمای پروژه لبخند بزنید اگر ماجرا یک کمی عشقی عاشقی باشد که دیگر بدتر! جلوی نامزدتان با پدرتان خوش و بش کنید دق می کند و اگر جلوی پدرتان با نامزدتان جیک تو جیک باشید خونتان حلال است. این را اونهایی که عقدکردند و خونه بابا هستند خوب می فهمند!

۱۳٩٢/٩/۱۸ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کلا اینقدر از این ایمیل خوشم اومده :)

آقایون وقتی یه خانم بهشون میگه سردمه به چهار دسته تقسیم میشن :

 1- زرنگایی که بغلشون میکنن

 2- اونایی که ژاکتشونو میدن ...

 3- دسته سوم به دو دسته تقسیم میشن :

 -احمقایی که میگن : منم سردمه!

 -بیشعورایی که میگن : هیچم سرد نیست!

عده ای هم رو مخ هایی هست که میگن بهت گفتم ژاکت تو بیار. نگفتم ؟؟؟؟

۱۳٩٢/٩/۱۸ | ۱:۱٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خانمه روسری گل گلی سیلک سرش کرده بود

با یک مانتوی پوست پلنگی 

ساپورت گورخری پوشیده بود 

به همه اینه اضافه کنید چکمه جگری و کیف قهوه ای

و صد البته موی بلوند و لب بوتاکس با رژ قهوه ای

بعد من در شگفت از اینهمه هماهنگی که آخه چرا ! یعنی پیش خودش چی فکر کرده؟

کلا زیبایی شناسی برای این ادم چی تعریف شده است؟

بعد یاد عشایر افتادم جلوه درخشان رنگ ها 

هماهنگی طرح ها در عین تضاد در دور افتاده ترین مناطق از تمدن شهر و مراکز مد

۱۳٩٢/٩/۱٧ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هر کس عقیده ای دارد.

عقیده هرکس برای خودش محترم است.

عقیده هرکس اما شاید برای دیگری محترم نباشد.

یعنی خیلی وقتها عقیده دیگری برای نفر بعدی محترم نیست مگر انکه متعلق به یک گروه یا دسته خاصی باشند و آنوقت هم همه عقاید و نظراتشون باهم یکسان نیست و بازهم عقایدشون برای هم محترم نیست.

بعد یک جامعه ای ایجاد می شود مثل جامعه آپارتاید.از 1948 تا 1994.

عقاید که هیچی مردم را از روی رنگ پوست دسته بندی می کنند.

اونقدر سطحی که ممکن است تو رنگین پوست باشی و پسرخاله ات هندی و دختر عمه ات سفید.

بعد این کشور می شود یک بمب 21 میلیون نفری خشم و این وسط یکی پیدا می شود به نام ماندلا...

و این بمب 21 میلیونی را تبدیل می کند به یک جامعه نمونه همزیستی...

جامعه ای که انسان ها به خاطر ارزش انسانیشان ارج نهاده می شوند و نه برچسب هایشان...

در عرض 6 سال یک جامعه تباه شده را نجات داد.

بعد توی کشور من هر کس عقیده ای دارد.

هیچ کس تاب عقیده مخالف را ندارد.

هیچ کس فکر نمی کند یک درصد ممکن است بشود جور دیگر دید.

کم هستند انسان هایی که اعتقاد دارند باید فراتر از سطوح آگاهی شخصی نگاه کرد.

فراتر از دیدگاه ها و عقاید خودمان

باید انسان ها را بدون برچسب هایشان دید

با دردها و رنج هایشان

باید انسان ها را همانگونه دید که ماندلا دید

۱۳٩٢/٩/۱٦ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز از اون روزهای عجیب است.

روزهایی که تو این دنیا نیستم.

روزهایی که

یک دیوار نامریی بین من و دنیا فاصله است.

ازون روزهاست که می توانم ساعت ها بنشینم به گلبرگ های غنچه رز سفیدی که صبح کنده ام خیره شوم.

یا هی استکان چای را هم بزنم و خیره به رقص تفاله های چای بمانم و به هیچ چیز فکر نکنم.

از صبح 35 بار کامپیوتر را ریستارت کردم از مک به ویندوز و از ویندوز به مک و هربار یادم نمی امد برای چه محیط را عوض کردم و یا در زمان مناسب یادم می رفت کلید آلت را فشار دهم و دیفالت می رفت روی سیستم مک.

از اون روزهای لاک پشتی است.

کند و یواش

روزهایی که هر حرکت عادی دوبرابر روز معمولی زمان می برد.

حتی عصبانی شدن.

شاید به خاطر ضعف شدید و خونریزی باشد.

شاید به خاطر دارو ها باشد.

شاید به خاطر فشارهای روحی هفته گذشته باشد

شاید به خاطر افتاب پس از روزهای برفی باشد.

امروز هم مثل دیروز می توانم هر لحظه چشمانم را ببندم و دیگر توی این دنیا نباشم.

حیف که خبری از پتو و شوفاژ دوست داشتنیم نیست.

۱۳٩٢/٩/۱٦ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چشم ها.م را باز می کنم ، توی ذهنم هنوز پر از حرف و حدیث های درهم وبرهم است، آقای برزگر کیست؟چرا اسمش تو ذهن من است، پلک ها هم مثل بقیه اعضای بدنم سنگین ند، ً، دوباره روی هم میفتد، ، خوابم می برد یا نه را نمی دانم ، اما باز که چشم ها را باز می کنم هیچ چیز عوض نشده، منم و خلوت رخوت الود خانه، ، به دوست قدیمی فکر می کنم که الان بی من تو هتل أسون پای شومینه چوب سوز نشسته و نیمرو می خورد، پتو را تا نوک دماغم بالا می کشم، چه خوب شد که با او نرفتم وگرنه با این دل درد و ضعف رسما میفتادم رو دستش، البته شاید بد هم نبود، !!! باز چشم هایم بسته می شود، بار دیگر به ساعت به فکر می کنم ، به اینکه با این إبر تیره وتار زمان را تخمین نمی توان زد، به نأمر نبی خانه، به گرد و خاکی که روی همه چیز نشسته، اما باز با کیف أب جوش زبر پتو می خزم و چشم هایم خود به خود بسته می شوند، این بار چشم هایم را درست روبروی کتاب جنایات ومکافآت باز می کنم، ذهنم هنوز مشوش است، راسکولنیکوف، نیچه وسایلی که هدف را توجیه می کنند، أهدافی که کسب قدرتند و وسایلی که جنایات ند، بعد یک جای دور توی مغزم هدفی است که عین وسیله است ، مسیر عشق که به عشق متعالی ختم می شود، کیف ابجوش سرد شده چقدر خوابیده ام، امروز جمعه است،
۱۳٩٢/٩/۱٥ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سکوتی که همراه با برف می اید شگفت اور است.

انگار همه چیز در یک خلسه دوست داشتنی فرو می رود

این سکوت با برف شبانه شاید ملموس تر باشد اما حتی در صبح یک روز کاری هم بارش برف باعث می شود همه چیز نرم تر و ارامتر شود.

انگار نرمی دانه های برف روی هیاهوی روزمرگی تاثیر می گذارند.

هنوز بعد از همه این سالها وقت بارش برف با شگفتی به اسمان نگاه می کنم.

هنوز تعجب می کنم از اشکال متنوع این پدیده سفید..

گرچه یک گوشه غمگین ذهنم خاطره یک روز برفی دوسال پیش را شخم می زند.

 

۱۳٩٢/٩/۱٤ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

من نمی فهمم همه اون احمق هایی که بعد از مدت ها من را می بینند و دهنشون را باز می کنند که وایییییییییییی چقدر خوب شدی لاغر شدی هیچ پیش خودشون فکر نمی کنند که ممکن است باز هم من چاق بشوم؟

واقعا فکر نمی کنند که اگر دوباره من چاق بشوم با این اظهار نظر های مسخره شون  من دیگر هیچ تمایلی به مصاحبتشون نخواهم داشت؟

یعنی دوسایز بیشتر یا کمتر در شخصیت من اینهمه تاثیر گذار است؟

واقعا فکر نمی کنند وقتی شروع می کنند که خیلی افتضاح چاق شده بودی و هیکلت مزخرف شده بود و بد شده بودی دارند در مورد جسم من صحبت می کنند.

جسم من!

یعنی ظاهر من !

یعنی کسی من چاق را دوست ندارد.

یعنی اگر بازهم هورمون هایم بهم بریزد و سایزم زیاد شود هیچ کس نیست که از دیدن من لذت ببرد.

یعنی اینقدر روی ظاهر قضاوت می کنید؟

ولی هیچ کدامتان نفهمیدید که این 4ماه چه بر سر من رفت. 

هیچ کدام اشک ها و بغض های من را ندید 

فقط الان می بینید که لاغر شدم.

فکر می کنید خوشحال می شوم وقتی از ظاهر الانم تعریف می کنید و هیکل چند ماه پیشم را به سخره می گیرید؟

خوشحال نمی شوم چون نتیجه می گیرم چقدر زشت و بدقواره بودم و چقدر حقم بوده تمام آن بلاها سر من بیاید.

نتیجه می گیرم که تمام ان روزها داشتید همین حرفها را که الان بهم می گویید پشت سرم می گفتید.

نتیجه می گیرم که دلم نمی خواهد با شماها معاشرت کنم.

اخر اگر همه شما مانکن بودید یک چیزی .

خودتان هم که یا سیب هستید و یا گلابی...

ادم چاق باشد بهتر است یا احمق؟

هیکلش بدفرم باشد بهتر است یا اینکه دل دیگری را بشکند؟

من با چاقی خودم مشکل نداشتم.

اگر مشکل سلامتی و کمردرد نبود ازش لذت هم می بردم.

همیشه هم گفتم که جذابیت من به تپلیم است.

ولی واقعا یک بار دیگر کسی بهم بگوید چقدر خوب شدی لاغر شدی ! چی بود اون هیکل چاقت . اگر توی دهنش نزنم مسلما جوابی به او خواهم داد که حس کند تمام چربی های دنیا یک جا توی حلقش است.

پ.ن: حالا شما فکر نکنید قبلا تانک بودم الان ماتیزم.

 سایز۴۲ شده ۴۰! اینهمه چرند می شنوم. ۳۶ می شد چه می گفتند. 

۱۳٩٢/٩/۱۳ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز حالم خوب است.

سبکم.

کلا روزهایی بارانی حالم خوب است.

می توانم ساعت ها زیر باران راه بروم و به قطرات باران روی برگها و گلبرگ های پاییزی خیره شوم و شادی تمام سلول هایم را تسخیر کند.

فکر می کنم اینها نتیجه همان معجزه باشد که دوباره امیدوارم کرد.

بماند که حضور و مهربانی دوستانم هم مزید بر علت بود.

امروز برایم اینده روشن است و توانایی هایم بی انتها.

امروز می توانم به مربا پختن فکر کنم

به خرید برای ترشی...

شاید هم برم سراغ پارچه برای دوختن کیف وسایل یوگا بسکه به این دختر حسودی کردم.

امروز می توانم به ادمها لبخند بزنم.

می توانم خوراکی های خوشمزه ام را با انها قسمت کنم.

می توانم به برنامه های بلند مدت فکر کنم.

می توانم راجع به کلاس های جدید و محیط های نا اشنا خیالبافی کنم.

امروز می توانم بخندم.

 

 101 پیشنهاد برای روز بارانی

۱۳٩٢/٩/۱۳ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چه موقع پیجامه بپوشیم؟

کلا به من باشه فتوا می دهم سرکار هم پیجامه بپوشیم! گل گلی هم باشه بهتره چون فضا را تلطیف می کند.

بعد از سی سالگی باید چه کرد؟

واقعا نمی دونم ولی هرکاری می کنی همون یکی دوسال اول بکن که هر چه سی سالگیت بیشتر بیات بشه توان و انگیزه هات هم کمتر می شود و ریسکگ پذیریت کم می شود. کلا دست بجنبون!

۱۳٩٢/٩/۱٢ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خوب !

 از دیروز که پست معجزه را نوشتم حواسم را خوب جمع کردم که هر اتفاق و هر کس می توانست نماینده و فرستاده خدا باشد برای من...

البته کاملا منتظر یک اتفاق غیر مترقبه بودم ولی سعی می کردم اتفاق های عادی را هم دست کم نگیرم .

البته ساعت 10 و 22  دقیقه دیشب اتفاقی که انتظارش را نداشتم افتاد و چون شما از پیشینه جریان بی خبرید توضیحش بی معنی است.

به هرحال دیشب ساعت 10 و 22 دقیقه هنگام لذت بردن از مصاحبت و حمایت یک دوست فرامهربان و صرف چای و چیزکیک مارس ویونا خداوند جوابم را داد.

شکر

پ.ن: البته با پررویی تمام تا امروز ساعت ۱۱:۴۸ منتظر ماندم.

پ ن : راستش این جریان بهم فهماند که اگر بخواهد خیلی اتفاق ها خواهد افتاد و اگر هیچ اتفاقی نمی افتد یعنی نمی خواهد و این فرصتی ست برای من تا تسلیم بودن و رهایی را تمرین کنم.
۱۳٩٢/٩/۱٢ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

طبق معمول دیرم شده بود، از شانسم تاکسی خطی ها همه خالی بودند و باید صبر می کردم تا پر شوند، چند دقیقه ای گذشت و سه تا اقا سوار شدند، صندلی جلو نشسته بودم ولی حس کردم هر سه بسیار مرتب و أتى کشیده هستند، تاکسی که راه افتاد طبق عادت کرایه ام را حساب کردم، یکی از اقایون پرسید کرایه چقدر است؟جواب را که شنید عذر خواهی مفصلی از راننده کرد و گفت یادش رفته از عابر بأنک پول بگیرد و خواهش کرد پیاده شود، این حرکت ازون کارهایی است که راننده های خطی را به مرکز جنون می کشد، در این فاصله هی توی ذهنم می گفتم کرایه آش را حساب کن و اگر نپذیرفت بگو او هم یک روز کرایه کس دیگری را حساب کند، بعد می گفتم نه! حتما هزار فکر می کند، و نمی پذیرد، این داستانها مال إیمیل های فورواردیست و تو واقعیت کاربرد ندارد، بعد دوباره ور خیرخواه ذهنم می گفت تو پیشنهاد بده ، خلاصه ان اقا پیاده شد ولی درگیری ور خیرخواه و ور مصلحت أندیش ذهنم تا خود مقصد آدامه داشت، واقعا چی می شد اگر ان پیشنهاد را مطرح می کردم؟مگر نه اینکه ما گاهی باید بی دلیل به دیگری کمک کنیم تا بأور کنیم نماینده خدا روی زمین هستیم؟ چه چیز مانع شد؟
۱۳٩٢/٩/۱٢ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خواستگار نیست.

الان این جمله خبری بود؟

سئوالی بود؟

نگرد نیست گشته ایم ما!

وقتی مردی به دختری می گوید دوستت دارم و می خواهم باهات کار کنم

90 درصد دروغ می گوید مثل سگ چون تقریبا برای مردان کار و عواطف تفکیک شده است و  دوستت دارم را برای رام کردن تو گفته ولی کار کردن را راست می گوید. به هر حال دوست داشتن دلیل خوبی برای شروع همکاری نیست مگر اینکه کارش خیلی تخصصی باشد.

۱۳٩٢/٩/۱۱ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خدای عزیز 

تا فردا ساعت ۱۱:۴۸ دقیقه فرصت داری یک معجزه نشانم بدهی...

در ضمن معجزه باید مربوط به همین خرابکاری های امسال باشد یکهو نزنی یکی را ناکار کنی بعد نجاتش بدهی چون به اندازه کافی الان استرس دارم!

تهدید  نمی کنم فقط اعتراف می کنم اگر این اتفاق نیفته نمی تونم قول بدهم که سعی در رسیدن به خلیفه الهی داشته باشم منهم می شوم یکی مثل همه اون دایناسورها و امیب ها که امدند و رفتند.

گفتم که ظرفیت من همین قدر است بعدا سر حساب کتاب مشکل پیش نیاید. مگر اینکه معجزه ات بیشتر کردن ظرفیت من باشد.

البته می دانم که گفتی غم و دنج هر کس به اندازه ظرفیتش است . خواستم اطلاع بدهم که ظرفیت تکمیل است!

۱۳٩٢/٩/۱۱ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در حال حاضر فقط دوتا چیز تو زندگیم هست که خوشحالم می کند و ازشون لذت می برم.

ناشکری نمی کنم . موهبت های زیادی در زندگیم دارم که متاسفانه الان برایم لذت بخش نیستند اما قدرشان را می دانم و شکرشان را به جا می گذارم ولی اگر قرار باشد خودم را خوشحال کنم مسلما این دوتا انتخاب من خواهند بود.

اگر کسی دیگر بخواهد مرا خوشحال کند انتخاب ها بیشمارند البته!!!

از یک دسته گل خیلی بزرگ نا غافل گرفته تا .....

۱۳٩٢/٩/۱۱ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

میهمانی زنانه،،، پر از چقدر لاغر شدی ها و ماه شدی ها،،ًکلی قربان صدقه و تعارف هایی که تکه پاره می شد، عجیب انکه همه خالص بود و بر أمده از ته دل نه مثل میهمانی های هم نسلانم جو تظاهر و ریا داشته باشد، واقعا از دیدن هم شاد بودند و واقعا دلشان برای هم تنگ بود، خاله های مادرم ، خاله های خودم ، دختر خاله های مادرم ، دختر خاله های خودم، عمه ها و زن عموهای پدرم، عمه هاو دختر عمه های خودم، هم بازی های ٧٠ سال قبل، أقوام امروز ، خاطرات قدیمی که بأور پذیرنیستند ، سعی می کنی میان چین و چروک های خاله خانم ها وعمه جان ها دختر ان شاداب و سر زنده ای را بینی که تو ارسی پنجدری گیس هم را می بافتند و اسرار مگو را بأهم زمزمه می کردند، حالا دخترانشان کنار هم نشسته اند و عکس نوه های أنور أب را در ایپاد ها بهم نشان می دهند، چرخه زندگی در خانواده کهنسال ما هنوز می گردد و همین دور همی های گاه و بیگاه است که ریشه ها را یاد اوری می کند و تو می دانی که شاید سال دیگر این موقع خیلی از صندلی ها خالی است

۱۳٩٢/٩/٩ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هاردم ویروسی شده .بود.

به لب تاپ که وصلش کردم شروع کرد به الارم دادن و یکهو همه چیز پاک شد.

انگار منهم مسخ شده بودم همینجوری نشستم و نگاه کردم که چه جوری تند تند اسم فولدر ها را می نویسد و حذف می کند.

زحمات یک سالم.

حتی به ذهنم نرسید که هارد را در بیاورم و فردا بدهم یکی بریام ویروس کشی کند.

نشستم و نگاه کردم.

نمی دانم اطلاعات قابل بازیابی هستند یا نه

بعد که کارش تمام شد و هیچ دیتایی را نشان نداد سیستم را خاموش کردم و خوابیدم.

حالا یکهو نصفه های شب بیدار می شوم و دونه دونه فایل هایی که بک آپ ندارم ازشان مانند مرده هایی که مرا در مرگشان مقصر می دانند جلوی چشمم رژه می روند.

بعد دوباره تمام خاطزات هجوم میاورند.

تمام راه های رفته و نرفته...

تمام زمان هایی که مثل امشب نشستم و نگاه کردم که چگونه فرصت ها ی زندگیم یکی یکی حذف می شوند و من فقط منفعلانه زل زدم و نگاه کردم....

به هرحال این چند ساعت را باید بگذرانم.

چند درصد احتمال بازیابی اطلاعات است؟

چند در صد احتمال جبران اشتباهات است؟

زندگی می گذرد.

ما نیز مصون از خطا نیستیم.

اما چه جوری می توان این را در مورد اشتباهات خودمان و دیگران بپذیریم؟

بهای اشتباهاتمان چقدر است؟

یک وقت هایی این بها بیشتر از کل موجودی ماست.

اینجاست که ورشکسته می شویم.

روحی و جسمی .

یعنی اطلاعات بازیابی می شوند؟

۱۳٩٢/٩/٩ | ٢:۳٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

واقعا پرشین بلاگ نمی خواهد سیستم درج عکسش را درست کند؟عصبانیسوال

۱۳٩٢/٩/٧ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ایا برای درد کمر حتما باید به پزشک حاذق برویم؟

اصلا درد کمر را شوخی نگیر پدرت را در میاورد.

شخصیت پسرانی که سوار بی ام و می شوند!

فهمیدی به ما هم بگو ولی تجربه نشون داده به جز پول بقیه خصوصیاتشون باهم فرق می کند.

وبلاگ سواری معلم دینی و عربی!

اونوقت این یعنی چی؟ ازین اصطلاحات دهه هفتادی های نازنین است؟

چه کار کنیم بعد از بختک دوباره اینجوری نشویم؟

بختک!!! بعد میشه بگی چه جوری؟

 البته اینها را من نپرسیدم ها گوگل چون فرنگی است براش این سوال مساله شده . راستش داشتم تصور می کردم یکی از محققان فرنگی گوگل بخواهد در باره این جمله تحقیق کند اونوقت این مترجم بدبخت چه جوری باید بختک را توضیح دهد که بعد اون ادم بتواند به فهم دقیقی از "اینجوری "برسد؟

۱۳٩٢/٩/٧ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از قدیم گفتند پول خوشبختی نمی أورد ، إنصافا راست گفتند و همه هم تأیید می کنند ولی اینکه پول حس خوب به همراه می اورد را هم نمی شود إنکار کرد، حد اقل در مورد من که این طور است، یک چند روزی مبلغی بیش از استطاعت من تو حساب بأنکم به رسم أمانت داشتم، با اینکه می دانستم دیر یا زود باید به صاحبش بر سأنم وکلا نمی توانم خرجش کنم باز هم یک جور دلگرمی و حس خوب برایم به همراه داشت، امروز که برگشت دست صاحبش بدجور دلتنگش شدم!!!! 😩☺️
۱۳٩٢/٩/٦ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به خاطر الودگی هوا طرح زوج و فرد از درب منزل را برقرار می کنند اونوقت یکی مثل من که هیچ وقت ماشین نمی بره اونقدر ماشین گیرش نمیاد که برمی گرده و با ماشین میره سرکار....

۱۳٩٢/٩/٦ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

همه جا صحبت از گشایش است و باز شدن درها، کم شدن فشارها و روزهای بهتر، بعد من فکر می کنم چقدر امادگی دارم برای پذیرش این تحول، چقدر می توانم از این فضا استفاده کنم، چقدر برنامه ریزی دارم که فرصت های پیش رو را مغتنم بشمارم و از انها بهره ببرم، ای وأی من
۱۳٩٢/٩/٦ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کسی در مورد رشته هایی که بدون کنکور ثبت نام می کنند اطلاعاتی دارد؟ کدام دانشگاه ها؟ چه رشته هایی؟

۱۳٩٢/٩/٥ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ساعاتی مانده به أذان صبح، ، فرشی را که از درگاه اویخته اند کنار می زنم، صورتم در مقابله با هجوم سرما درهم کشیده می شود، کلاهم را پایان می کشم و شالم را جلوی صورتم می بندم، ناگهان متوجه سکوت می شوم، سکوتی که با تمام شور و شلوغی ها یک پرده فاصله داشت، سکوتی عجیب در صحنی بزرگ، تنها صدای یکنواخت فواره های حوض وسط حیاط است که به گوش می رسد، از ان همه هیاهوی داخل هیچ نشأنی اینجا نیست، سرمای استخوان سوز خراسان همه را به داخل تارانده است، من اما، مقهور جادوی سکوت شبانه همانجا می نشینم، خیره می شوم به بازی فواره های حوض، همه ان شلوغی ها تبدیل شده به همهمه ای دور دست، چشم می دوزم به آسمان سرخ، قطره باران روی گونه ام می چکد، چقدر به این سکوت و ارامش نیاز داشتم، تا روشن شدن هوا همانجا می نشینم در خلوتی که یک پرده با جمع فاصله داشت،
۱۳٩٢/٩/۳ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir