تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یکی از مخاطبان جدید یک سری سئوال مطرح کرده بود که چون بعضا تکرار می شود ترجیح دادم یک پست در موردشان اختصاص بدهم:

سحر جان دانستن جواب سوال یک و دو دردی را از تو دوا نمی کند ولی یادت باشه همه انسان ها مشکلات خاص خودشان را دارند و زندگی هیچ کس کامل نیست و یک نگاهی به هرم مازلو بیندار . انسان ها در هر دسته و طبقه ای قرار بگیرند بازهم سطح بالاتری از نیازها هست که ظاهر می شوند و خلا انها و مشکلات و موانع رسیدن به انها باعث تنش در زندگی فرد می شود. در نتیجه نمی شود قضاوت کرد که چرا کسی که نیازهای مادیش برطرف شده بازهم غمگین و افسرده است و یا کسی که جایگاه اجتماعی دارد چرا باید دلگرفته باشد.

سئوال سومت کلا نشان دهنده ناپختگی ذهنی تو در زمینه ازدواج است. "تو که کار داری چرا ازدواج برایت مهم است؟"

عزیز من کار و ازدواج دو مقوله کاملا جدا هستند و هر دو برای رشد شخصیت انسان لازمند. این سوالت یعنی اینکه تو شوهر را به مثابه یک بانک خوب یا صندوق پس انداز می بینی که وظیفه اش برطرف کردن نیازهای مادی توست. تو این دوره و زمانه دنبال چنین شوهری نگرد چون از گونه های نادر هستند و اگر هم بخواهند نمی توانند زندگی مشترک را تک نفره اداره کنند و شرط ازدواج خیلی از جوانها شاغل بودن طرف مقابل است. هنوز هم البته نوادری پیدا می شوند که به خاطر ملاحظات فرهنگی خیلی تمایلی به حضور اجتماعی همسرشان ندارند ولی خوب زندگی با انها تبعاتی دارد که مجالش در اینجا نیست.

هر انسانی در مسیر زندگی خود اهداف والایی دارد و رسالتی خاص ولی به واسطه حضورش در این دنیای خاکی از قوانین این جهان تبعیت می کند. یکی از مهمترین قوانین این دنیای فانی قانون بقای نسل است. قانونی که از نسل های پیش تا کنون در ناخوداگاه ما حک شده و به واسطه ان رفتارهای ما رقم می خورد.

اگر بدانی در دنیای اقتصادی به ظاهر روشنفکر و علمی امروزی از این غرایز ابتدایی چه جوری برای رسیدن به مقاصد خودشان استفاده می کنند .

به هر حال به نظر من تصمیم تجرد تا ابد تصمیم کاملا سطحی و بی مایه ای است. یکی از راهکار های ما در مقابله با مشکلات فرار است که من خودم توش استادم و فکر میکنم در این زمینه باهم خیلی تفاهم داری. برای مواجه نشدن با مشکلات یا سراغ چالش نمی رویم یا وقتی چالشی پیش امد زودی فلنگ را می بندیم و هیچ وقت برای خواسته ها و نیازهایمان مبارزه نمی کنیم و همین باعث می شود در دراز مدت چشم دیدن هیچ کس را نداشته باشیم چون در زمانی که ما داشتیم به عقب فرار می کردیم یا سرمان را تی برف فروکرده بودیم دیگری برای خواسته هایش زحمت کشیده بود و مبارزه کرده بود و دست اخر شرایط خیلی بهتری از ما دارد.

تصمیم اینکه "هیچ وقت ازدواج نکنم" هم از این دسته واکنش های فراری است. من از هجده سالگی تصمیم داشتم ازدواج کنم و با همه خواستگارانم هم ملاقات کردم ولی تا کنون به نتیجه نرسیده ام که یک مقدارش به خاطر شخصیت خاص و یک مقدارش به خاطر فرهنگ جامعه است. اما اینکه از ازدواج فرار کنی چون می ترسی، راهکار خوبی نیست . می دانی چرا؟ چون هنوز بدنت جوان و شاداب است و هورمون هایت متعادلند یک کمی بعد هورمون ها فعال می شوند و غرایز خفته ات بیدار می شوند و طبق قانون بقا که در موردش گفتم ناخوداگاهت واکنش نشان می دهد و هزار جور مشکل برایت پیش می اید. کم کم شادابی و طراوت بدنت هم از دست می رود و اعتماد به نفست در مواجهه با مردها کاهش پیدا می کند (البته اگر جنبه های دیگر زندگیت را رشد ندهی وگرنه اگر در کار و تحصیل و روابط خانوادگی و دوستانه موفق باشی این اتفاق خفیف تر پیش می اید) بازهم بر می گردیم به همان اصل قانون بقا چون مردها هم در ناخوداگاهشان به ادامه نسلشان فکر می کنند و زن جوان تر قابلیت باروری بیشتر و مطمئن تری دارد. بازهم تاکید می کنم که این تصمیم ها همه در سطح ناخوداگاه میفتد و خیلی ها هیچ وقت متوجهشان هم نمی شوند.

 از ان طرف تو هر ماه که می گذرد حالت بدتر و بدتر می شود و دیدن قطره های سرخ ماهیانه به منزله سوگواری برای اخرین فرصت های مادر شدنت خواهد بود.

احساس دوست داشتنی نبودن، موفق نبودن، حسادت به مادران و همسران و،،،، و صد البته تنهایی 

اینها در سطح فردی بود ولی در سطح اجتماعی باید پشتوانه خیلی خوبی داشته باشی تا بتوانی در تمام عمر تنها زندگی کنی.

اگر خانواده حمایت گری داشته باشی و از لحاظ مادی مشکلاتت کم باشد باز بیشتر تحمل خواهی کرد وگرنه کشیدن بار زندگی به تنهایی با وجود مشکلات اولیه هرم مازلو کاری سخت و فرسایشی است و زمانی می رسد که می بری و کم میاری و انوقت تصمیم های اشتباه می گیری و کاملا تیشه به ریشه خود می زنی.

تحمل حرف و حدیث مردم هم روحیه ای قوی می خواهد اینکه اگر صبح به خاطر نسل کشی رواندا ناراحت باشی بهت می گویند که چون شوهر نداری حالت بد است و تمام رفتار تو را به این خلا نسبت می دهند . البته این مساله خیلی هم ربطی به تاهل ندارد چون انسان های سطحی در جامعه ما همیشه در همین سطح قضاوت می کنند و اگر هم یک زن شوهر دار ناراحت باشد باز هم می گویند چون دیشب شوهرش تحویلش نگرفته ناراحت است ولی بد نیست مشکلات زندگی مجردی را که قبلا نوشته ام بخوانی.

کلا اگر نمی رسی تمام وبلاگ را بخوانی لااقل این +  و این + را بخوان.

برای دریافت حس و حال دختران مجرد بالای سی هم باید کل وبلاگ را بخوانی که کلا هدف این وبلاگ همین است. ولی مطمئن باش همچین آش دهن سوزی نیست و بالاخره تاریخ مصرف هر کس تمام می شود و بهتر است قبل از تمام شدن تاریخ مصرف حتما ازش استفاده کنی چون بعد از ان یک موجود اضافی هستی و این نه فقط درمورد ازدواج که در تمام ابعاد وجود صدق می کند. یعنی الان باید به فکر کار باشی و استقلال مادی و در عین حال ازدواج را در برنامه هایت بگذار ولی نه انچنان که تمام زندگیت را تحت تاثیر قرار دهد ولی برایش اقدام کن  و فرار نکن. 

انسان باید برای رشد خودش تلاش کند و یکی از راههای  رشد ازدواج است و پذیرش مسئولیت.

ازدواج خوب و مناسب وظیفه هر فرد در مسیر رشدش است . چون ما اینجا هستیم که دنیای بهتری را بسازیم و باید انسان سالمتری باشیم . ازدواج بد هم مصیبتی است که 

پیشنهاد می کنم حتما یک سر هم به وبلاگ گیس گلابتون بزنی تا از مزایای ازدواج برایت تعریف کند.

و حتما بیشتر بدای خودشناسی وقت بگذار تا از شر واکنش های ابتدایی همچون فرار از مشکلات رها شوی.

۱۳٩٢/۸/۳٠ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

حوصله کلاس یوگا را نداشتم، با اینکه شنبه هم نمی توانم بروم ولی امروز هم تصمیم گرفتم نرم، این هم از تبعات رها کردن است و سخت نگرفتن، بی حوصله از در شرکت زدم بیرون ، چند قدمی که رفتم تازه فهمیدم چه بارانی می بارد و چه ترافیکی، یک جورایی خوشحال شدم چون باران باعث میشه رد اشکها رو صورت جا نماند، هق هق کنان زیر باران راه افتادم، دلتنگی هنوز أذیت می کند، کی خوب می شوم نمی دانم، قدم زنان دو ساعتی طول کشید تا به خانه برسم، بماند که این وسط پول ریختم برای کاپشن پسرکی و سوپی خریدم برای رفتگر جوان و سرما زده، و صد البته نه برای رضای خدا که به نیت انکه حالا که دل من اینهمه گرفته حد اقل کاری کنم که دل یکی دیگر شاد بشود،که شادی مسری است و باید گسترشش داد، خیس و خسته رسیدم خانه، فردا مسافر مشهدم اگر خدا بخواهد، هنوز نمی دانم برای چه دارم می روم، به صرف زیارت؟ یا همراهی با دوستانی همدل؟ تنها می دانم که فرصتی است برای لختی درنگ ارامش در این دنیای پر هیاهو ، راستش انگار کنترل و هدایت زندگی را سپرده ام به جریانی خارج از خودم ، یک جورایی انگار اتوپایلوت شده زندگیم، تصمیم های در لحظه ، بی برنامگی ، بی هدفی، بد هم نیست تجربه جدیدی است رها کردن شاید دوباره إیمان به جهان و إیمان به ادمیان را به من بیاموزد، دو اصلی که خصوصیت مهم یک إنسان سالم هستند، جالب است که بعد از ماه ها تنگناهای مالی ، گشایشی صورت گرفته و حتی توانستم طلب ۴سال پیش را زنده کنم، اگرچه این مبلغ ان سال برای خودش رقمی بود و حالا أرزش چندانی ندارد ولی حس اینکه پول و حقم را نگرفتن بودم همیشه أذیتم می کرد، به هرحال زندگی می گذرد و چگونگیش هم خیلی طبق برنامه و دست ما نیست، اما می شود تغییراتی ناچیز در ان داد ،

۱۳٩٢/۸/٢٩ | ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می گویم دنبال ویزای شینگن هستم.

می گوید برای چه؟

می گویم می خواهم نوع دیگر زندگی را هم تجربه کنم. دور از همه چیزهای آشنا و تنهایی . این شرایط شاید با سفر پیش بیاید.

می گوید خوب برو شهرستان

می گویم متاسفانه هیچ کس نمی پذیرد دوماه کار و زندگی را ول کنم برم یک روستای دور دست اما برای همه قابل قبول است که شش ماه همه چیز را ول کنم و برم گینه بیسائو!

جفتمون خیره می شویم به خرده های پای سیب و فنجان های خالی چای 

ته دلم می دانم ول کردن و رفتن شجاعت می خواهد اما بیشتر از ان مبارزه می طلبد که این روزها خشابم خالی است .

۱۳٩٢/۸/٢۸ | ۳:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این شب ها زل می زنم به گردی درخشان ماه ...

بعد می گذارم جادوی روشنش تا عمق وجودم را روشن کند...

وقتی خیره می شوم به ماه انگار دوستی دیرین را دیده ام و مامنی یافته ام ...

ماه کامل انگار محرم رازم است...

حیف که نمی توانم خودم را در وسعتش گم کنم...

۱۳٩٢/۸/٢۸ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جالب بود(+)

۱۳٩٢/۸/٢۸ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از روزی که این (×) مطلب را که خواندم به برگهای پاییزی فکر می کنم.

هیچ وقت از خرد کردنشان زیر پا لذت نبردم حتی طوری قدم برمی دارم که برگها زیر پایم له نشوند . 

زیر باد و باران تنگ پریشب درختی  کهنسال بزرگترین برگ خشک عمرم را در دستانم نشاند برگ بزگی به اندازه دو کف دست من.

خشک نبود اما انگار دیگر انگیزه ای برای ایستادگی در مقابل باد نداشت . ارام و رها از شاخه جدا شده بود و در دامن من فرود امد.

مسیری نه چندان کوتاه را باهم طی کردیم.

دم جوی پر آبی به دست آب سپردمش.

حس می کردم برگی که روزگاری در اوج بود نباید اینچنین زیر پا خوار و خفیف می شد.

برگهای فرو افتاده پاییزی غمگینم می کنند.

۱۳٩٢/۸/٢٧ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

آیا خواستگارم زنگ می زند؟

 بهتر است به جای گوگل فال گُل بگیری سریعتر به نتیجه می رسی.

در چند سالگی دختر ها پیر دختر می شوند؟

پیری دو قسم است: پیری روحی که همانا دلمردگی است و از همان سنین 20 سالگی شروع می شود و پیری جسمی که برای خانم ها ازدوران یائسگی شروع می شود.

دختر سی و هشت ساله که تابحال ازدواج نکرده چه مشکلی دارد؟

مشکل از فرستنده است به گیرنده های خود دست نزنید!

اثبات رابطه میزان جدایی پذیری یا درهم تنیدگی در ریاضیات

گوگل جان رحم کن!

از صدقه سر این گوگل نوشت ها به اینجا رسیدم (+)

۱۳٩٢/۸/٢٦ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از کلاس که أمدم بیرون با خودم گفته امروز هم تمام شد، قدم زنان به طرف خانه راه افتادم ، وقتی سی و شش سال توی یک منطقه زندگی کنی هر گوشه ان ، خاطراتی را برایت زنده می کند، جلوی مدرسه ام رسیدم، دبستان و راهنمایی را در این فضا گذرانده بودم، ٨سال کودکی و نوجوانیم هر روز صبح از این در داخل شده بودم و بعد از ظهر ها همین مسیر را تا خانه طی کرده بودم، لختی درنگ کردم، ساختمان های قدیمی را خراب کرده بودند و جایش را بناه ای نوساز گرفته بود ولی هنوز همان بود برایم، همان مدرسه ای که یک روز سنجابی روی درختان کأجش تاب می خورد و هیچ کس حاضر نبود سر کلاس برود، همانجا که می گفتند توی زمین خالی پشتش جنازه ها و اسکلت های ترسناک کشف شده ، همانجا که کلیسای بازمانده از زمان ایتالیایی ها برایمان مکانی مرموز بود، همان مدرسه ای که کلاس های تودر تو داشت و صدو پنج تا پله می خورد تا اخرین طبقه، از مدرسه گذشتم، یاد تمام ظهر هایی که به خانه می رفتم در ذهنم جان گرفت، حتی ان روز که هواپیمای عراقی انقدر نزدیک بود که حتی قفل دریچه زیرینش را دیدم، ، کمی پایان تر ساختمانی نیمه ساز جای ان خانه مصادره ای را گرفته بود، همان خانه بزرگی که می گفتند صاحبش را إعدام کرده اند و حالا سرایدار پیر مستضعفش به ما لواشک و الوچه می فروخت او هم حتما مثل اقا میناس بابای ارمنی مدرسه فوت کرده است، با اینکه دبیرستان را جای دیگر گذرانده اما همیشه خودم را شاگرد مدرسه سهیل می دانم، دست پرورده خانم منصوری مدیره مقتدر ان سالها که چندی پیش به رحمت خدا رفت، سالهای دبستان و راهنمایی برایم هنوز شفاف وملموس تر از دوران دبیرستان است، بسکه دبیرستان هایم را دوست نداشتم و بعد از ٨سال یک جا بودن نتوانستم خودم را با محیط جدید وفق بدهم و احساس غربت می کردم، حالا توی این شب پاییزی کنار جوی پر آب خیابان نشسته ام و لحظه های سالهای دور را مرور می کنم، سالهای با طعم کره و مربا
۱۳٩٢/۸/٢٥ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اگر خیلی  گرسنه باشید و پولی برای تهیه غذا نداشته باشید چه می کنید؟

اولین راهکار این است که از دیگری درخواست می کنید برای تهیه غذا به شما کمک کند.

دومین راهکار این است که ارزش ها و اعتقادات خود را زیر پا می گذارید و غذای دیگری را کش می روید.

به هر حال خود را جای کسی بگذارید که بسیار گرسنه است و توان تهیه غذا را ندارد. می خواهم برایم بنویسید ایا به او حق می دهید تا به غذای دیگری دست درازی کند؟

آیا صلاح می بینید هرچه به دستش رسید بخورد ولو آنکه برای سلامتیش ضرر داشته باشد؟

چه راهکاری را برای او توصیه می کنید؟ 

اول راهکار خود را بنویسید بعد به ادامه مطلب رجوع کنید.

جواب هایتان برای من مهم است چون این روزها درگیر چالشی با دوستی شده ام که نمی توانم فقط از دیدگاه خودم مجابش کنم.


ادامه مطلب
۱۳٩٢/۸/٢٥ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

فرورتیش رضوانیه (روزنامه نگار و طنز نویس)
یک چراغ جادو را مقابل مردم دنیا بگیرید و به آنها بگویید که غول داخل آن یک آرزویشان را برآورده می‌کند. هر فردی از هر کشوری آرزوی متفاوت خواهد داشت. یکی بوگاتی می‌خواهد و دیگری کشتی تفریحی دوست دارد، یکی می‌گوید هواپیمای شخصی و یکی کاخی بزرگ را طلب می‌کند و یکی هم می‌خواهد صاحب یک سایت مانند فیس‌بوک باشد و شاید کسی هم می‌خواهد نخستین فضانوردی باشد که قدم روی مریخ گذاشته است.
حالا همان چراغ جادو را مقابل مردم ایران بگیر. نفر نخست پول زیاد می‌خواهد، آن یکی پول فراوان می‌خواهد، یکی دیگر پول هنگفت می‌خواهد، آن یکی3000 میلیارد طلب می‌کند و یکی دیگر می‌گوید می‌خواهد بین فامیل پولدارترین باشد و هرگز ثروت کسی از او بالاتر نرود.
بیشتر مردم ایران، آرزویی ندارند. آنها می‌خواهند هر مشکلی را با پول حل کنند و هر چیزی را با سرمایه‌گذاری مستقیم مالی به دست بیاورند. آنها حتی اگر سلامتی یکی از اعضای خانواده‌شان را می‌خواهند، با خدا و بزرگان معامله مالی می‌کنند: «اگر شفا پیدا کند، 500 تومن می‌گذارم کنار…». تعریف خیلی از آنها از «نذر کردن»، ارائه پیشنهاد مالی به آسمان است. کسی نذر نمی‌کند که اگر مشکلش حل شد، بعد از آن تا جایی که می‌تواند دروغ‌گویی یا غیبت کردن را کنار بگذارد. آنها برای ادای نذر خود گوسفند می‌کشند و گوشت آن را میان چند خانواده پولدارتر از خودشان تقسیم می‌کنند و کله‌پاچه‌اش را هم صبح نخستین روز تعطیل با خوشحالی و سنگک تازه میل می‌کنند.
اگر می‌خواهند بقیه دوست‌شان داشته باشند، خودشان را پولدار جلوه می‌دهند و اتومبیل‌های مدل بالا سوار می‌شوند تا دیگران عاشق‌شان شوند. آنها می‌دانند اگر دوست و فامیل احساس کنند که وضع‌شان مناسب نیست، طردشان می‌کنند؛ پس وانمود می‌کنند که دغدغه مالی ندارند. وقتی توی میهمانی می‌نشینند، درباره قیمت جدید خودروها می‌پرسند و می‌گویند که قصد دارند یکی بخرند، اما این در حالی است که هرگز پولی برای این کار ندارند. آنها چنان در پی چشم‌ وهم‌ چشمی هستند که یک کارگر ساده کارخانه خانه پدری خود را می‌فروشد و به اجاره‌نشینی روی می‌آورد تا همسرش بتواند به فامیل خود بگوید که سانتافه سوار می‌شوند.
بیشتر مردم ایران تاجران خانگی هستند. آنها طلای اندوخته دارند، دلار و یورو خریده‌اند یا در پی افزایش سود حساب بانکی خود هستند، پس هر روز در سه نوبت صبح، ظهر و عصر، قیمت ارز و سکه را پیگیری می‌کنند و با شنیدن آن سوت می‌کشند و نچ‌نچ می‌کنند، چون نگران سرمایه خود هستند.
مردم ایران آرامش ندارند. آنها به این اعتقاد ندارند که هر کسی باید هماهنگ با درآمد خود زندگی کند. آنها ابتدا یخچال سایدبای ساید را نمادی از ثروت می‌دانستند و سپس به تلویزیون‌های تخت روی آوردند.
بسیاری از مردم ایران ماهانه قسط خانه و اتومبیل و وسایل الکترونیکی را می‌پردازند که به آن نیازی ندارند. آنها پارکینگ ندارند، اما اتومبیل گران‌ قیمت می‌خرند و نیمه‌ شب با شنیدن صدای آژیر دزدگیر از خواب می‌پرند و با عجله خودشان را به پشت پنجره می‌رسانند و پایین را نگاه می‌کنند.
مردم ایران، ثروتمند ترین ملت جهان هستند، اما همیشه ناله می‌کنند که پول ندارند. آن‌ها خودروهای مدرن را به دو برابر قیمت آن در جهان می‌خرند و جدیدترین گوشی‌های موبایل و تبلت‌ها را به دست می‌گیرند. در عسلویه، گوشی‌های کارگران از موبایل مهندسان جدیدتر و گران‌تر است.
مردم ایران مانند زامبی‌ها زندگی می‌کنند. زامبی، انسانی است که هدف و آرزو ندارد و فقط صبح را به شب می‌رساند و شب خود را به صبح روز بعد پیوند می‌زند. زامبی، معنای عشق و دوست داشتن را نمی‌فهمد. همان زامبی‌ها پشت میز می‌نشینند تا برای دیگران تصمیم بگیرند.
چیزی که مردم ایران آن را «زندگی» معنی کرده‌اند، زندگی نیست. آنها یکدیگر را دوست ندارد. بیشتر آنها زامبی هستند. زامبی‌ها، پول‌ پرست‌هایی هستند که روی هر چیزی قیمت می‌گذارند و زندگی را فقط از زیر گلو تا سر زانوهایشان می‌بینند.
فقط زامبی‌ها هستند که در استادیوم و پارک به تماشای اعدام می‌نشینند. زامبی‌ها هستند که وقتی پشت فرمان اتومبیل می‌نشینند وحشی می‌شوند و با خوی حیوانی خود رانندگی می‌کنند. تنها زامبی‌ها هستند که کارخانه تاسیس می‌کنند و آب کاه را داخل شیشه می‌ ریزند و به جای آبلیمو روانه بازار می‌کنند. زامبی‌ها هستند که پراید را تولید می‌کنند و می‌خرند و سوار می‌شوند و خودشان و دیگران را می‌کشند. زامبی‌ها، کودکان را نمی‌بینند و نمی‌خواهند به این اهمیت بدهند که فکر و شعور و استعداد فرزندان‌شان چطور رشد خواهد کرد.
بعد از 14 سال خبرنگاری، از کشتن بزرگسالان زامبی خسته شده‌ام. می‌خواهم تلاش کنم تا کودکان امروز، زامبی‌های آینده نباشند. به همین دلیل از 23 بهمن‌ماه شغلم را تغییر می‌دهم تا بتوانم با تمام توان و انرژی که دارم، برای بچه‌ها وقت بگذارم. تمام تجربیاتی که در این سال‌ها کسب کردم را در این راه به کار می‌گیرم تا کودکان زامبی نشوند.
می‌دانم که زامبی‌ها مقابل من ایستادگی خواهند کرد، اما شات‌گان برای همین مواقع ساخته شده است.
۱۳٩٢/۸/٢٥ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

ادم خوشبختیم برای اینکه ازدواج نکردم که توی این حال و هوای بی حوصلگی بخواهم به یکی دیگر سر ویس بدهم ، ادم خوشبختیم که فقط بار خودم بر دوشم است و نه شوهر و بچه، ادم خوشبختیم که أفسار زندگیم دست خودم است و هر وقت دلم بخواهد می روم توی غار و بیرون هم نمیایم مگر به ضرورت، همه اینهاحسرت های زنان متاهل دور و برم است، زنانی که خسته از روز مرگی ها با فاصله دور روحی و عاطفی در کنار همسرانشان زندگی می کنند، زنانی که به حال و روز من حسرت می خورند و تمام خوشی های دوران تأهل شان را إنکار می کنند، زنانی که یاد شان رفته چیزهایی را تجربه کرده اند که هیچ وقت من تجربه نکرده ام، زنانی که چوب انتخاب اشتباه شان را می خورند یا چوب عدم پذیرش مسوولیت انتخاب شان را، خیلی وقت است دیگر با زنان متأهل صحبت نمی کنم چون همه شان طوری از زندگی شان تعریف می کنند که انگار جهنمیست بی هیچ مفری، جالب تر اینکه از زندگی مجردی من بهشتی می سأزند باشکوه و من بسیار ناشکرم که قدر این رهایی را نمی دانم، هرچه هم بگویم باز حرف خودشون را می زند، از فشار های جنسی بگویم جواب می دهند ماه هاست که حتی بوسیده نشده اند، از تنهایی بگویم جواب می دهند که مدتهاست جز سلام و خدا حافظ و احیانا مسائل مالی بأهم صحبتی نکرده اند، به هر حال من نمی فهمم اگر ازدواج اینقدر بد است چرا هنوز همه ازدواج می کندو هنوز مجرد ماندن من برای خیلی ها قابل درک نیست
۱۳٩٢/۸/٢٤ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

غروب عاشورا برای من یک شروع است، گرچه هیچ وقت آنطور که باید تمامش نکردم، ازغروب عاشورا تا واپسین لحظات روز أربعین چهل روز فرصت داری تا با نفس مطمئنة زندگی کنی، دروغ نگویی و حقی را نا حق نجنی، چهل روز فرصت برای تمرین إنسان بودن بر أساس أسطوره حسین،
۱۳٩٢/۸/٢٤ | ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

صبح به بهانه دلتنگی رفتم پیش محمد علی، پدربزرگها و مادر بزرگ ها، بعد هم یک کار شخصی با دکتر چمران داشتم و چه سخت بود یافتنش،سخت تر از همه این بود که از یکی دونفر پرسیدم و یکی پرسید ادم خاصی بوده ؟ و دیگری پرسید شهید شده؟ راستش فکر می کردم به برکت نامگذاری خیا بان ها حد اقل اسم این إنسان های بزرگ به گوش آشنا بأشد، بماند که به مدد راهنمایی این جوانان وطن از ارامگاه هفتاد و دو تن و دکتر بهشتی سر در اوردم .یکی از فریادهای در گلو مانده من این است که بعد از گذشت سی و پنج سال هنوزکتاب های تاریخ مدارس ما در انقلاب اسلامی بسته می شود و نسل جوان هیچ نمی داند در این سی و پنج سال چه شد و چه گذشت، یاد ان گفته میفتد که شهید همت با غربی و شرقی بودن مشکل داشت و حالا هر روز صد بار می شنوم همت شرق و همت وغربی
۱۳٩٢/۸/٢۳ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چند سال پیش بود؟ نمی دانم، شاید یکی از سال های دهه هفتاد،، هرچه بود محرمی در نیمه اول سال بود، به رسم هرساله همه مهمان خانه مادربزرگ بودیم، منتظر تا آقاجون از مسجد بیاید تا شام بخوریم، أمد با یک دبه شیر که نذر همسایه أی بود از همان حوالی، چرا أن شب از بین این همه محرمی کهپشت سر گذاشتم أم این همه شفاف است؟ شاید فردا شال و کلاه کردم تا به سراغشان بروم، چقدر دلتنگ صفای آن خانه قدیمی هستم و حضور ارامش بخششان
۱۳٩٢/۸/٢٢ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

۱۳٩٢/۸/٢٠ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دوباده فیله یاد هندستون کرده...

به شیوه ای کاملا مازوخیستی توی سایت و فیس بوک اتفاقهایی را دنبال کردم که فقط بار غمم را زیاد کرده ...

چرا این نمی گذارم این زخم خوب بشود و هی انگولکش می کنم را نمی دانم.

قرار با دوست قدیمی خیلی غیر منتظره افتاد به امروز...

نمی دانم با این گلوی پر بغض و چشم های اشک الود این قرار را کجای دلم بگذارم؟

سعی می کنم به کاش ها و اگر های ذهنم بها ندهم...

کاش اینجوری شده بود..

اگر این کار را کرده بودی...

اگر....

کاش...

دوباره قلبم سنگین شده

۱۳٩٢/۸/۱۸ | ٥:۳۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چندی پیش داستان رستم و سهراب را گوش می دادم.

باور دارم که اسطوره ها تبلور دنیای درون ما هستند و هر کدام نشانگر واقعیتی از زندگی.

رستم مرد بزرگی بود و هنوز از او به عنوان قهرمان ایران زمین یاد می شود اما پسر کشی  اش گناهی نابخشودنی است. 

باید بیشتر در موردش بخوانم که چگونه بعد از چنین غمی کمر راست کرد و دوباره رستم شد.

اشتباهاتش در مواجهه با سهراب کم نبود. سالها از او بی خبر ماند و وقتی او را دید بهش دروغ گفت و کلک زد.

حالا از دیدگاه های مختلفی مثل این میشه به قضیه نگاه کرد.

اما باید بیشتر بخوانم تا بدانم چگونه با عذاب وجدان و پشیمانی کنار امد و این دو مانع پیشرفتش نشدند.

مسلما رستم قبل از سهراب با رستم سالهای بعد متفاوت است.

این تفاوت ها در چیست؟

غمش باعث نشد از راهش باز بماند و این خود درسی است عظیم

۱۳٩٢/۸/۱۸ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک جورایی ظرفیتم برای تحمل بیکاری تو محل کار جدید داره تموم میشه .

 بدم میاد که شرایط کاریم طوری باشه که در روز ماکسیمم 10 دقیقه کار مفید داشته باشی و به خاطر حضورت پول بدهند و نه به خاطر عملکردت...

با توجه به شخصیتم بیشتر معنا گرا هستم و مفید بودن بهم احساس خوب می دهد و همین باعث می شود که روزمرگی و بیکاری به مذاقم خوش نیاید.

اینکه از توانایی هایم استفاده نمی شود و یا نقش مفیدی در سازمان نداشته باشم اذیتم می کند.

این چند وقت به امید اینکه پروژه راه بیفته و کار جدی تر بشه تحمل کردم ولی کم کم صبرم به مناطق انفجاری نزدیک میشه ...

فکر می کردم اینجا جایی است که من می توانم خیلی از ایده ها و تجربیاتم را اجرایی کنم ولی متاسفانه کارفرما ترجیح می دهد به مشاورین مختلف پول بدهد تا ایده های خودش را تایید کنند.

به عملکرد دیگر مشاورانش نگاه می کنم و می بینم با اینکه از وضعیت موجود ناراضیند ولی پولشان را می گیرند و حرفی نمی زنند ولی شرایط برای من سخت است چون اینجوری پول دراوردن را نمی پسندم ولی الان به خاطر مشکلات مالی تحمل می کنم.

برایم سخت است زمانی که سرکار هستم کارهای دیگر انجام بدهم و سعی می کنم حتی الامکان وقتم را با مطالعه و تحقیق بگذرانم ولی بازهم احساس اتلاف وقت دارم و عذاب وجدان هم می گیرم که چرا کار نمی کنم بعد یادم می آید که کاری نیست که انجام دهم و همین باعث می شود که کلا نتوانم روی هیچ کار مفیدی تمرکز کنم.

یک معادله ساده است. معنای زندگی من در مفید بودن خلاصه می شود و مفید بودن باعث ارضای درونی می شود و حس شادی بهم می دهد.

پس "مفید بودن " را به عنوان هدف اصلی نوشتم و تمام کارهایی را که تابحال انجام داده ام و یا می توانم انجام بدهم را لیست کردم.

حتی روابطم هم تحت الشعاع این هدف بوده یعنی وقتی در کنار مردی قرار می گرفتم و بهش کمک می کردم احساس مفید بودن داشتم و همین باعث می شد شاد و راضی باشم.

حالا با این شناخت و آگاهی باید برنامه ریزی جدیدی داشته باشم تا حس بهتری پیدا کنم اما با توجه به تجربیاتم باید بین مفید بودن و خرحمالی بی جیره و مواجب خط و مرز بگذارم.

کاش مشکل مالی نبود...

به هر حال خوشحالم که به چنین درکی رسیده ام و می دانم در کدام مسیر باید حرکت کنم.

خیلی جاها هست که می دانم به حضور من احتیاج دارند ولی از پس مخارجش بر نمی ایند و من باید زندگیم را بچرخانم .

حتما در این میانه راهی هست که باید با کمی تعمق و بررسی بهش برسم.

همین هم پیشرفت خوبی است .

اینکه بدانی چه چیز راضیت می کند

پ.ن: افعال جامعی مثل "مفید بودن" در فرهنگ لغت هر کس معنا و مفهوم خاصی دارند. بنابراین الزاما مفید بودن من با مفید بودن دیگری فرق دارد . شاید بافتن یک جفت جوراب برای من حس خوب مفید بودن را به ارمغان بیاورد و برای دیگری اتلاف وقت باشد و یا کسی با ساعت ها "مطالعه روی بافت شاخ کرگردن برای استفاده در سلاح شیمیایی" حس مفید بودن را درک کند.

۱۳٩٢/۸/۱٧ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هنوز مدرسه نمی رفتم.

پیاده از خانه خاله مادرم برمی گشتیم.

انجا همیشه به من خوش می گذشت.

طعم شیرینی های مرباییشان که برای مهمان داخل یخچال نگه می داشتند هنوز از طعمهای نوستالژیک من است.

سه تا خانم پیر و دوست داشتنی

مادربزگ مادرم 

خاله مادرم 

و دختر خاله مادرم

ان روز غروب را خوب یادم هست.

غر می زدم که خسته شده ام

بعد مادرم سعی می کرد توجه من را به چیز دیگری جز مسافت باقی مانده جلب کند.

درخت ها

صدای پرندگان

جوی پر ابی که از قنات سرچشمه می گرفت.

سر یک کوچه تو پیچ جوب یک ماهی پلاستیکی بزرگ گیر کرده بود.

از این ماهی های بادی که تو شهر های شمالی می فروشند.

حالا ماهیه ول شده بود تو جوب پر اب و گیر کرده بود تو پیچ عمیق جوی

مادرم گفت : اِ ماهیه را ببین.

دلم برای ماهیه سوخت.

گفتم نجاتش بدهیم.

مادرم گفت تو این اشغال ها که نمیشه رفت. کثیف میشی و دستم را کشید و باخود برد.

سی و چند سال از این جریان گذشته و هنوز هربار و شاید هر شب که  من از سر آن کوچه ردمی شوم ناخود آگاه سرک می کشم به پیچ جوی و چشمم نگران دنبال ماهی بزرگ پلاستیکی می گردد.

۱۳٩٢/۸/۱٦ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پارسال این تست را زده بودم با این نتیجه.

بعد از خواندن این مطلب تصمیم گرفتم دوباره تست را بزنم .

نتیجه این شد:

 یک s و n با هم فرق دارند که همین خودش دنیایی است.

بعد که این مطلب را خواندم فهمیدم که واقعا بین s و n سرگردانم.

کلیات
INFP ها آرام ، راحت و تایید کننده هستند. آنها مطابق ارزش های درونی خود کار می کنند ، به روی ایده های نو گشوده اند اما اگر یکی از ارزش های اصلی آنها رعایت نشود ناراحت می شوند. داشتن تعصب و تعهد نسبت به آنچه به آن اعتقاد دارند بسیار ضروری است. آنها زندگی درونی قدرتمند و احساسات پیچیده دارند. گاه درک کردن INFP ها دشوار است زیرا احساساتشان اغلب درونی است از این رو نکات مهم خود با افراد کمی در میان می گذارد.
محل کار
*از مقررات ، نظم ، رویه ، برنامه و سروقت بودن خوششان نمی آید. 
*نیازی به این ندارند که ارزش های خود را به دیگران تحمیل کنند. آنها ترجیح می دهند که به آرامی نظراتشان را با دیگران در میان بگذارند و آنها را متقاعد سازند. 
*آنها اغلب موفق و مصمم هستند و به روشی آرام برنامه های خود را دنبال می کنند . 
*اگر با گروهی باشند می توانند رهبری آنها را بدست بگیرند . 
*در شرایط رقابت آمیز ممکن است با مشکلاتی روبه رو شوند . 
*به استقلال و خود مختاری بها می دهند. از قطع شدن حواس خود خوششان نمی آید. دوست دارند هر کاری را که می کنند به نحو احسن انجام بدهند . 
*می توانند صبورانه کارهای سنجیده را انجام دهند . 
*می خواهند به خاطر کارشان مورد تشویق و تحسین قرار بگیرند . 
*خودشان را با معیارهای سطح بالا مقایسه می کنند . 
*از جوانب مختلف به مسایل نگاه می کنند ممکن است گاهی قاطعیت لازم نداشته باشند زیرا نمی دانند برای آنها چه چیزی اهمیت دارد . 
*اگر نتوانند هدف های خود را تحقق ببخشند ممکن است مایوس و دلسرد شوند.
عناوین شغلی
*بازیگر 
*معمار 
*هنرمند 
*آهنگساز 
*مشاور 
*سردبیر، ویراستار 
*پزشک کل نگرا 
*مفسر ، مترجم 
*روزنامه نگار 
*کتابخانه دار 
*ماساژدرمانگر 
*موسیقی دان 
*حرفه درمانگر 
*عکاس 
*روان درمانگر 
*معلم دینی 
*نویسنده 
*پژوهشگر 
*دانشمند 
*دانشمند اجتماعی 
*آسیب شناس کلام 
*آموزگار
ارتباط با دیگران
*به اصالت و عمق روابط بها می دهند . 
*وفادار و صمیمی هستند ، نسبت به دوستان وافراد خانواده خود متعهدند . 
*محطاط و ملاحظه کار هستند و با گروهای کوچک تر به راحتی بیش تری کنار می آیند. 
*می توانند سرگرم کننده باشند. 
*از این توانایی بر خوردارند که از دیگران مراقبت و آنها را تشویق و تایید کنند . 
*از کسانی که صرف وقت کنند تا رویاها ، هدف ها و الهامات آنها را درک کنند تشکر و قدر دانی می کنند . 
*اغلب به این دلیل که هم می خواهد در خلوت با خود باشد و هم علاقمند به معاشرت با دیگران هستند ، در تعارض می شوند . 
*به دیگران علاقمند و پر توجهند ، اما در مواقعی بی تفاوت به نظر می رسند. 
*یا در جریان کمک به دیگران غرق می شوند یا در بحر تحقق بخشیدن به رویاهای خود فرو می روند. 
*اغلب تصمیم نهایی خود را با دیگران در میان می گذارند . 
*می توانند نسبت به محیط خود حساس باشند ، صداهای بلند را دوست ندارند زیرا حواسشان را پرت می کند. 
*شریکی را برای خود می خواهند که با ارزش ها و هدف های آنها سهیم باشد . 
*در متعهد شدن محطاط عمل می کنند اما وقتی متعهد شدند، تعهدشان بلند مدت و پر دوام است .
اوقات فراقت
INFP ها ترجیح می دهند اوقات خود را به تنهایی صرف کنند. در ضمن دوست دارند با دوستان نزدیک خود به موزه ، سینما و یا به دامان طبیعت بروند. آنها از یاد گرفتن مطالب جدید لذت می برند. INFP ها به درک معانی زندگی علاقمند هستند.
پیشنهاد
*وقت بیش از اندازه صرف بررسی امکانات و احتمالات نکنید. به عمل و اقدام هم توجه داشته باشید. 
*راهی پیدا کنید تا به ایده ال های خود امکان ابراز بدهید. ارزش ها ، پنداره ها و عواطف خود رابا نزدیکانتان در میان بگذارید. 
*ریسک کنید خودتان و کارتان را به جهان عرضه نمایید. 
*به نیاز ها و خواسته های دیگران به بهای بی توجهی به خواسته ها و نیاز های خود توجه نکنید. 
*بیاموزید که حد مرزی در نظر بگیرید. بیاموزید که در مواقعی نه بگویید. 
*از مسامحه کردن اجتناب کنید. به ضرب الاجل ها توجه داشته باشید. 
*به تعهدات خود عمل کنید. مراقب کمال طلبی باشید. 
*به جای اینکه تنها به منابع خود اتکا کنید از دیگران هم کمک بگیرید. 
*وقتی مسئله ای دارید از یکی از دوستان خود بخواهید به حرف های شما گوش بدهد. اما تا وقتی حرفتان را تمام نکرده اید راهنمایی نکند. 
*از کسانی که به آنها اعتماد دارید تقاضای کمک کنید. از انتظارات و توقعات بیجا دست بکشید. 
*وقتی تعارض بروز می کند ، اعتراض خود رابیان کنید. اگر مخالفت های خود را روی هم انباشت کنید روزی می رسد که منفجر شود . 
*به دیگران توصیه و آرامش بدهید. 
*به ارزش های خود بها بدهید و بر اساس آنها تصمیم گیری کنید. 
*به نقاط قوت خود و از جمله به آرمان گرایی ، همدلی ، خلاقیت ، حساسیت ، فکر کردن ، محبت کردن ، بکر بودن ، سازگاری و کنجکاوی خود بهای لازم را بدهید .
۱۳٩٢/۸/۱٥ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی با دوستی در خصوص موسیقی نسل جدید و به خصوص شعر های محسن یگانه صحبت می کردیم حرف جالبی گفته شد.

نسلی که با سیاست مرگ بر ... بزرگ شده اند توقعی بیش از این نیست که تا عمق وجودشان بدخواهی و منفی نگری  نفوذ کند.

حالا بیا و اثبات کن که در دین ما گفته شده آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بخواه.

بیا و بگو امروز همه کلاس های رنگ و وارنگ می روند تا بشنوند که هرچه کلمات منفی بر زبان میاوری حتی برای دیگران مستقیم گریبانگیر خودت می شود.

منهم دلم از دست خیلی ها گرفته و دلم می خواهد سر به تنشان نباشد ولی می دانم که این فقط به خاطر زخمی است که خورده ام و کمی بعد دیگر آن ادم ها برایم بلاموضوع می شوند ولی وقتی می شنوم که یک نفر فرهنگ نفرین را ترویج می کند و تئوری بره بمیره ایشالا را با غلظت هرچه تمام تر می پراکند می ترسم.

بعد می بینم که برای 13 آبان تصنیف جدید مرگ بر ...را ساخته ان با موسیقی راک آمریکایی چقدر ساده دلیم ما ایرانیان.

خریدار هم دارد مثل همه این موسیقی های جاز ایام محرم که سوهان روح من است. البته کمی از عربده کشی های با اصطلاح م داحان قابل تحمل تر است ولی هضم نمی شود برایم.

محرم شروع شده و هرسال بیش از پیش در ان افراط می شود و به صورت و ظاهر بیش از باطن پرداخته خواهد شد.

خوشحالم که در این 10 روز مردم شهرم یاد می گرند که باهم کار گروهی انجام دهند. مودتی بین جوانان پیش می آید و خیلی ها غذای سیری خواهند خورد 

ولی دلم می خواست این فضا به بهانه یک اتفاق شاد ایجاد می شد و نه غمی که فلسفه اش مستور مانده است.

پارسال یکی از بهترین روزهای عاشورا را داشتم. یک ورک شاپ دو روزه  در خصوص امام حسین و واقعه کربلا

شاید در این روزها بخش هایی از آن را بنویسم.

۱۳٩٢/۸/۱٥ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

مرد غیرتی تنها نشسته   

چی بگم والا!

 کاش یک توضیحی می داد چون منکه نظراتم را درخصوص غیرت مردانه قبلاگفته بودم!

چگونه سینوس 18 درجه را بدست آوریم ؟

یا خدا ! گوگل جان رحم کن . 

 

۱۳٩٢/۸/۱٥ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

 آخر شب توی راه بازگشت از پیاده روی شبانه بودم که دوست قدیمی زنگ زده حال و احوال...

با خلق خوش باهاش حرف می زنم و از حال و روزم می گویم با سانسور تلخی ها...

می گوید تو هی کار عوض کن بعد کار خودت را که راه انداختی من می دونم و تو...

همیشه همین عقیده را داشت که من باید خودم صاحب کار باشم و نه کارمند...

بعد پیشنهاد می کند که قرار بگذاریم...

مثل تمام بهار امسال...

وعده 2شنبه دیگر را بهش می دهم و قطع می کنم.

نیم ساعتی است که به خانه رسیده ام اما روی پله ها نشسته بودم تا صحبتمان تمام شود.

نیم ساعت بعدی را هم همان جا می نشینم خیره به ترافیک ...

ذهنم اما درگیر دودوتا چهارتا است.

 ببینمش؟

مگر قول نداده بودم روابطم را محدود کنم.

دل من هنوز رام نیست ببینتش دوباره سرکشی می کند.

دیگر جوابش را ندهم؟

مگر نگفته بود من برایش یک دوست معمولیم چرا اون برای من یک دوست معمولی نمی شود پس؟

فقط یک قرار ساده است 

اما مگر تو دورانی که لازمش داشتم خودش را کنار نکشید؟ 

تحمل دل شکستن ندارم

توان دل نبستن هم ندارم.

ولی ایا دلی مانده؟

فقط باید برم ته غار و یک تخته سنگ هم بندازم دم درش...

اما تا کی؟

۱۳٩٢/۸/۱٤ | ٤:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در راستای گوش کردن به موسیقی های بی خاطره البوم های محسن یگانه را گرفتم.

چقدر  شعرهایش منفی هستند.

چقدر غر می زند.

چقدر از شکست می گوید.

چقدر کینه دارد.

چقدر متاسفم برای ادبیات و موسیقی ایران

باز خدا پدر  ارمین نصرتی و گل پری جون را بیامرزد که فقط چرت است و منفی نیست.

اینهمه تلخی و اینهمه طرفدار!!!!

۱۳٩٢/۸/۱٤ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک  غروب پاییزی...

هم صحبتی با یک غریبه که آشنا تر از خیلی از آشنا هاست.

لحظات خوبی بود...

مرسی سمیه جان....

۱۳٩٢/۸/۱٤ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

من عجله داشتم

اون اما عجله نداشت

من قدم هایم را تند تند بر می داشتم 

اون اما آرام می رفت

ذهنم نه به قدم هایم که به مقصدم بود.

قدمهایم را انگار سیستمی اتوماتیک کنترل می کرد.

بعد  چشمم بهش افتاد ساکت و ارام در هیاهوی خیابان شلوغ راهش را می رفت.

تنها بود

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد

هیچ کنترلی روی پایم که میان زمین و هوا بود نداشتم.

تصمیم در خصوص تغییر جهت منجر به زمین خوردن می شد.

قدم هایم دست خودم نبود

و به ناچار پایم روی مورچه کوچک فرود امد.

حتی نمی توانستم برگردم و ببینم چی شد.

مورچه کوچک کجا می رفت؟

به همین سادگی یک زندگی تمام شد.

۱۳٩٢/۸/۱۳ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به کسی که ناراحت است چه بگوییم؟

توی وبلاگ شفای درون خیلی قشنگ به این سوال پاسخ داده اند. بد نیست همه یک بار این مطلب را اذ منظر یک متخصص بخوانیم چون توی این مدت کم نبودند کسانی که با کامنت هایشان بیشتر ناراحتم کردند با اینکه کاملا قصدشان مهربانی و کمک بوده است.

۱۳٩٢/۸/۱٢ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

من فیلم باشگاه مشت زنی را ندیدم ولی در سفر تابستانی کتابش را خواندم.

کتابی که هر صفحه اش برایم نکات و درس هایی داشت  و ساعت ها در موردش با دوستانم صحبت کردیم.

کتاب در مورد کارمند  سربه زیر و مبادی ادابی است که بعد از یک سری بدبیاری ها با فردی اشنا می شود که زندگیش را متحول می کند. به او پناه می دهد و باهم باشگاهی راه میندازند که در ان افراد بتوانند آزادانه خود را از شر خشم و فشارهای روزانه خلاص کنند. این البته خلاصه ساده ای از کلیت این کتاب پیچیده است .

اما نکته ای که برای من جالب است تشابه عملکرد آدم ها در باشگاه مشت زنی و دنیای مجازی است.

دنیای مجازی هم به نوعی برای تک تک ما تبدیل به یک باشگاه مشت زنی شده و قابلیت این را دارد که در آن با شخصیت سایه مان زندگی کنیم. شخصیتی که در دنای واقعی سرکوبش کردیم و در اعماق وجودمان  پنهانش کرده ایم چرا که با هنجار ها و عرف اجتماع همخوانی ندارد.

در این دنیا می توانیم به سادگی دروغ بگوییم 

می توانیم سلطه جویی شخصی داشته باشیم و ادم ها را تحقیر و یا حذف کنیم.

می توانیم فحاشی کنیم و هر چه دلمان می خواهد بگوییم 

می توانیم برخلاف ظاهر سردمان در دنیای واقعی اینجا کلی احساساتی عمل کنیم و از شمع و گل و بلبل حرف بزنیم.

هیچ ترسی هم نداریم از قضاوت مگر اینکه هویت مجازیمان برایمان اعتبار باشد.

بعد هم به سادگی می توانیم از هویتی به هویت دیگری کوچ کنیم.

راستش اینقدر شباهت اینجا با باشگاه مشت زنی و فلسفه وجودیش شبیه بود که ترسناک است.

چرا که با غرق شدن در شخصیت سایه دیگر هنجاری باقی نمی ماند و مسلما بعد از مدتی این شخصیت بر رفتار دنیای واقعیمان هم غلبه می کند و ساختارها را در هم می شکند. اتفاقی که به نظر من در نسل جدید افتاده است.

اما راستش را بخواهید خودم بدم نمی اید اینجا بیشتر با شخصیت سایه ام روبرو شوم و ببینمش.

اینجوری می توانم خیلی از واکنش هایم را در دنیای بیرون را هم تحلیل کنم.

واقعیت این است که از این 300 یا 400 نفری  که به اینجا سر می زنند  کمتر از انگشتان دست هستند کسانی که برایم مهمند و همین باعث می شود تا در مواجهه با انها همان نقاب انسان متمدن را بر چهره بزنم ولی لزومی نمی بینم برای کسانی که برایم ارزشی ندارند نقش یک انسان صبور ومنعطف را بازی کنم و به خودم اجازه خواهم داد که یا حذفشان کنم و یا به راحتی جوابشان را بدهم و حتی اگر کسی زیادی چرند گفت یک خفه شو بابا! هم به نافش ببندم!

در دنیای واقعی وقتی کسی عصبانیم می کند و یا روی حماقت خودش پا فشاری می کند تنها سعی می کنم ازش دور شوم و برخوردی نداشته باشم و این روش را هم در دنیای مجازی تکرار می کردم  و حتی الامکان به کامنت های چرند جواب نمی دادم با اینکه منتشرشان می کردم.

اما الان چند وقتی است که تصمیم گرفتم از این فضا برای خودم یک یوتوپیا بسازم که در آن من هستم که فرمانروایی می کنم. دیکتاتوری در خون من است و از آن لذت هم می برم . گرچه در دنیای واقعی بسیار منعطف عمل می کنم و نقاب تسلیم بر چهره دارم و همین باعث می شود که عصبی بشوم .

اینجا فضایی است که می توانم در ان خودخواهانه رفتار کنم. نظرات مخالف بی اساس را سرکوب کنم البته توجه داشته باشید بی اساس! 

در این 10 سال وبلاگ نویسی باور داشتم که دنیای مجازی هم برای خودش ادابی دارد ولی با گسترش این فضا و تلفیق نسل های مختلف دیگر ساختارش کاملا بهم ریخته و هر کسی ساز خودش را می زند. بنابراین رفتار مجازی تابع قانون های فردی است و انتظار از دیگران برای اجرای این قانون کاری عبث است. همانطور که من برای خودم قانون دارم پس دیگری هم قانون دارد و در فضایی مثل وبلاگ ها این قوانین توسط نویسندگان اعمال می شود. و حتی ممکن است با توجه به فضا ومخاطبان قوانین هر نویسنده در وبلاگ های متعددش فرق کند. همانطور که من در وبلاگ تخصصی خودم شیوه ای کاملا متفاوت را در پیش گرفته ام و روابطم با مخاطبین کاملا بر اساس چهرچوبی دیگر است.

به هر حال مخلص کلام این است که اینجا قرار نیست به ساز شما برقصم و مواظب باشم که مبادا به تریش قبایتان بر بخورد. اینجا قرار است من با خودم بیشتر نزدیک شوم و خودم را بیشتر بشناسم . که این امکانی است که تکنولوژی در اختیار همه قرار داده است. 

۱۳٩٢/۸/۱٢ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از صبح که چشم هایم را باز کردم هر ده دقیقه یکبار به خودم وعده این لحظه را دادم: چپیدن زیر پتوی زمستانی و چسبیده به شوفاژ!
۱۳٩٢/۸/۱٢ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

معمولا اشیا زینتی و دکوری را دوست ندارم ولی حکایت این مجسمه های ساده و گران چیز دیگری است....

از آن چیزهاست که فقط باید کادو بگیری...

۱۳٩٢/۸/۱۱ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

عکس العمل و واکنش ما نسبت به اتفاق ها بستگی مستقیم به زاویه دید ما دارد . یعنی مهم است که چگونه به موضوع نگاه می کنیم و در مرحله بعد چه نقشی را به خود اختصاص می دهیم. معمولا ما ادم ها بسته به خلقیات و میزان اعتماد به نفسمان اتفاق های سخت را صحنه نمایشی در نظر می گیریم که رل اصلی مال خودمان است و در شرایط بهتر کارگردانی را هم به خودمان اختصاص می دهیم. اما بسته به حال و روزمان حتما نقشی انتخاب می کنیم:

نقش قربانی

نقش مقصر 

نقش نظاره گر

نقش مدیر

و حتی نقش منجی

پس از تعیین نقش ناخوداگاه بازی را بدست می گیریم و سعی می کنیم در راستای منافع خودمان حرکت کنیم.

مثلا اگر نقش قربانی را انتخاب کنیم ممکن است به این خاطر باشد که از جلب همدردی و توجه دیگران بیشتر از خروج از وضعیت لذت می بریم و یا اگر نقش منجی را بازی کنیم به خاطر این است که می خواهیم قدرت و توانایی های خود را اثبات کنیم و یا خوی سلطه جویمان را آرام کنیم و وابستگی دیگران به ما آرامش می دهد.

اما نکته مهم در مواجهه با شرایط سخت تغییر زاویه دید و نقشی است که ناخودآگاه برگزیدیم.

مسلم است که ماندن در نقشی که بیشتر باعث رنج و عذاب می شود برای من کاربرد ندارد و شاید در کوتاه مدت جلب ترحم را به همراه داشته باشد ولى در بلند مدت مخرب است.

برای من این فرایند تغییر زاویه دید و نقش فرایندی سخت و عذاب آور است و بدون کمک نمی توانم عوضشان کنم.

اینکه من بتوانم کل قضایا را از منظری دیگر ببینم و تحلیل جامع تری داشته باشم کمک می کند تا بتوانم از یک نقش مخرب به یک نقش سازنده حرکت کنم .

وقتی در میان گود هستی اشراف کامل به کلیه زوایا نداری و همین باعث می شود فقط از منظر تنگ خودت اتفاق ها را ببینی و تحلیل کنی و بعد واکنش نشان دهی ..

به همین خاطر باید سعی کنی خودت را بالا بکشی تا  افق بازتری را ببینی 

وقتی در چنین شرایطی هستم واقعا نیاز دارم تا یک نفر دستم را بگیرد و از جا تکانم دهد و کمک کند تا بالاتر قرار گیرم و زوایه دیدم را تغییر دهم. معمولا این شخص ناظر بی طرفی است که بدون درگیری در جریان کلیه اتفاق ها از اول بوده و می تواند تمام اتفاق ها را از زاویه دید خوش توضیح دهد.

این دوستان من معمولا همان محارم راز هستند که همه چیز را در مورد من می دانند و از هر کنش و واکنشی باخبرند.

وقتی بحرانی پیش می اید مدتی با صبوری همراهیم می کنند و به عجز و ناله هایم گوش می دهند و همدردی می کنند و بعد کم کم سعی می کنند دستم را بگیرند و به من روی دیگر واقعیتی را نشان دهند که من نمی دیدم.

سر جمله جالبی هم دارند: ما که از بیرون نگاه می کنیم ....

انها که از بیرون نگاه می کنند هم عملکرد من را می بینند و هم عملکرد طرف مقابل را حتی اگر این فقط یک دریچه ای باشد از کلیت ماجرا که خودم برایشان تعریف می کردم. ولی همین باعث می شود که انها برداشت های دیگری داشته باشند از منظر دید خودشان که این برداشت ها روز بحران به کمک می اید و باعث می شود تا تحلیل ماجرا راحت تر شود.

منهم برای دوستانم چنین نقشی دارم و می دانم چه کار سختی است که یکی را از جا بلند کنی و بهش چیزهایی را نشان دهی که در عین بدیهی بودن نمی دیدشان...

اما مسلم است که بعد از تمام شدن بحران این پیوند محکم تر می شود و دوستی ها ماندگار تر

۱۳٩٢/۸/۱۱ | ۱:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هرکسی در هر سنی اگر انگیزه داشته باشد تغییر می کند.

دوست عزیز متشکرم که اول صبح این را سرچ کردی

حالا باید سرچ کنیم چه جوری انگیزه ها را ایجاد کنیم؟

 یا افزایش انگیزه

مسلما نتیجه این جستجو به جایی مفیدتر از اینجا ختم شود. مثلا اینجا و اینجا

۱۳٩٢/۸/٩ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

نوشته بود: گاهی وقتی از عشقی که انتظار دارید برخوردار نمی شوید،با إبراز علاقه حس می کندی أن را دریافت کرده اید. و من ساعتها به این جمله و روزها و دقایقی که در این أوهام بودم فکر کردم.
۱۳٩٢/۸/٩ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چه کنیم که فکر ازدواج نکنیم؟ 

چه کاریه عزیز من ؟

فکر ازدواج نکنی که  چی بشه ؟

اتفاقا باید فکرش را بکنی ولی حالا اگر  کلا ازدواج نکردی مهم نیست ولی بالاخره فکرش را حذف نکن!

 

 

۱۳٩٢/۸/۸ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

با خواهرم به خانه بر می گردیم...

نیم ساعتی هست که پشت چراغ راهنمایی چهار راه گیر کردیم.

100 متر مانده ولی در عرض نیم ساعت گذشته فقط 5 متر جابجا شده ایم...

حرفهایمان که تمام می شود یادمان می افتد که چقدر این 100 متر طول کشید و تازه متوجه می شویم که چراغ چشمک زن است و وسط چهار راه بدجور گره خورده ....

ده دقیقه بعد ما کماکان همانجا هستیم ...

طاقت نمی آورم و از ماشین خارج می شوم.

به چهار راه می رسم.

خیلی هم گره پیچیده ای نیست و کافی است یکی دوتا ماشین جابجا شوند...

چه کار کنم؟

همینجوری بخواهم نظاره گر باشم یک ساعت دیگر همینجا هستیم.

به طرف ماشین ها می روم و شروع می کنم به فرمان دادن...

آقا یک کمی بیا عقب لطفا...

خانم یک خورده بگیر اونور...

آقا بوق نزن یک خورده بیا جلو...

می کوبم رو کاپوت ماشینی که از فضای آزاد شده سو استفاده می کند و خلاف آمده......

کجا میای اقا؟

جلوش می ایستم تا ماشین های لاین روبرو حرکت کنند...

چند دقیقه ای بدین منوال می گذرد و راه کمی باز می شود....

آقایی به کمک می آید و کم کم با کمک هم سامانی به وضعیت چهارراه می دهیم...

پلیس می آید و چراغ را که اتصالی کرده درست می کند.

خواهرم بالاخره به چهارراه می رسد و سوار می شوم...

آقایی که کمک می کرد گفت دستت درد نکنه همت کردی...

دست تکان می دهم و می خندم.

خواهرزاده ام با چشمان گرد می گوید خاله است ما داریم؟ واقعا رفتی راه را باز کردی ها! باید برای دوستام تعریف کنم!

می گویم این کارها را از من یاد نگیری ها ...

 دختر باش و لطیف...

خواهرم می خندد و می گوید خودت هم به کسی نگو!!!

راست می گوید ...

به همسر نداشته ام فکر می کنم که اگر بود و مرا می دید چه می کرد؟

بعد به این فکر می کنم که اگر بود قاعدتا مردتر از این حرف ها بود و خودش راه را باز می کرد....

بالاخره در شهری که اینچنین قحط الرجال است باید گاهی چنین کله خری هایی هم داشت.

۱۳٩٢/۸/۸ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

عصبانیم ...

خیلی عصبانیم...

همه چیز هم دست به دست هم می دهند که اوضاع بدتر بشه 

از خانم فروشنده دیشبی که با مزخرفاتش حالم را بهم می زد و فقط می خواست جنس های بنجلش را به من بندازد تا ایران خودرویی که ادعای مشتری مداریش گوش فلک را کر کرده و مشتری ازاریش نصیبمان شده

تا بانک صادراتی که وسط روز یادشان میفته سیستم ها را اپ دیت کنند و ۲ ساعت وقت تلف می شود این وسط 

تا کاری که از سر ناچاری دارم تحملش می کنم و هر لحظه امکان دارد بزنم زیر همه چیز...

عصبانیم

از خودم 

از او 

از ما 

از....

۱۳٩٢/۸/٧ | ۳:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

لیست مهارت هایی که می خواهم تا 45سالگی یاد بگیرم  یا تکمیلش کنم:

تزئین کیک

گل آرایی

داستان نویسی خلاق

رقص عربی

زومبا

فن بیان 

خودآرایی

ماساژ

اسکیت

چتربازی

اسب سواری

زبان فرانسه

زبان ایتالیایی

تیر اندازی با کمان

تنیس

سفال

نقاشی با اکرلیک

و....

لیست سفرهایی که می خواهم تا 10 سال دیگر بروم:

مکزیک

هند

اروپای شرقی

یونان

روسیه

اندونزی

ژاپن

چین

کلا اروپا

حج تمتع

مصر

تونس

تبت

برزیل

شیلی

و...

حالا با یک کلیک این برنامه ریزی پخش میشه در کائنات به قول دوستان متافیزیکی!

فکر می کنم بد نیست یادم باشد هر از چندگاهی دوباره اینرا بخوانم!

۱۳٩٢/۸/٧ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز تولد سپید است.

بعد از 14 سال دوستی امسال برای اولین بار یادم بود که تولدش 6 آبان است و نه 9 آبان.

سپید یکی از شخصیت های موثر زندگی من است.

یک جورایی راهنما یک جورایی هم سنگ صبور

نیمه پر لیوان را به من نشان می دهد و امید را بهم تزریق می کند.

دلم به بودنش گرم است.

تولدش مبارک!

۱۳٩٢/۸/٦ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

داشتم روی طرح وبسایتم کار می کردم.

دنبال رنگ اصلی قالبش بودم که متوجه شدم هیچ حسی نسبت به رنگ ها ندارم.

قبل تر ها می دانستم کدام رنگ مال من است.

می دانستم دلم می خواهد چه رنگی فضای اطرافم را پر کند.

می دانستم دوستانم هنگام خرید هدیه برایم چه رنگی را انتخاب می کنند.

اما الان هیچ حسی نسبت به رنگ ها نداشتم.

به حدود 50 نفر پیامک دادم و پرسیدم من چه رنگی هستم ؟

45 تا رنگ مختلف را نام بردند.

چقدر تصویر ذهنی اطرافیانم نسبت به من متفاوت است.

قسمت تلخ ماجرا اینجاست که من در خصوص رنگ شناسی و رنگ سازمانی و روانشناسی  رنگ ها صاحب ادعا هستم و حالا اینجوری همه چیز مختل شده است.

آخر شب متوجه شدم این روزها خیلی بیشتر از هر رنگی بنفش تیره هستم.

۱۳٩٢/۸/٦ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اما قدم نهایی برای مبارزه با رنج ها و غمهایمان:

بعد از اینکه یک پاکسازی اساسی در جسم و روح و روانمان انجام دادیم و بدون سختگیری و رودربایستی نشستیم ونوشتیم که چی شد و چرا اینجوری شد حالا می توانیم قدم بعدی را برداریم.

وقتی می نویسیم خیلی چیزها دستگیرمان می شود مثلا اینکه از اول این راه را اشتباه رفته بودیم و یا اینکه برای رسیدن به هدف باید شیوه قدم برداشتنمان را عوض کنیم و حالا نوبت برنامه ریزی است.

اگر در درستی راه و هدف شک داریم باید دوباره هدفگذاری کنیم و برای رسیدن به آن برنامه ریزی کنیم و اگر فکر می کنیم هدفمان درست است باید دوباره خود را تجهیز کنیم و پای در راه بنهیم.

۱۳٩٢/۸/٦ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چند روز پیش با همکاران بحثی بود در خصوص اطلاعاتی که گوگل و سایر موتورهای جستجو از تحلیل کلمات سرچ به دست میاورند و استفاده ای که از این دانش در تدوین سیاست های اتی دارند...

اما راستش را بخواهید یک کمی این موضوع نگرانم کرد چون وقتی سرچ های منتهی به وبلاگم را بررسی می کنم متوجه دوتا مشکل اساسی می شوم.

مشکل محتوایی

مشکل ساختاری

و من خیلی از سرچ ها را درک نمی کنم یعنی نمی فهمم که چرا باید یک نفر موتور جستجو را با سنگ صبور و فضایی برای درددل اشتباه بگیرد. مثلا :

دختر مجرد 30ساله! قوی است فقط باید امیدوار باشد.

خیلی دلم می خواهد بفهمم الان این جمله خبری است ؟ سوالی است؟ پیام رمزی صهیونیستی است ؟

در حقیقت نمی فهمم که افراد چه انتظار و بهتر بگویم چه تصوری از گوگل دارند و وقتی سوال های عجیب و غریبشان را می بینم برایم این فضا جالب تر می شود.

تا الان به این نتیجه رسیدم که افراد با گوگل به مثابه فرد زنده برخورد می کنند و طوری سوالهایشان را مطرح می کنند که انگار یک آدم با سطح هوشی متوسط روبرویشان نشسته است.

به این سوالات دقت کنید:

چرا خواستگارم مرا نپسندید؟

چکارکنم تا خواستگارم زیاد شود؟

آیا زندگی به تنهایی درست است؟( مجردی) 

وقتی سوالات اینگونه باز مطرح می شوند مسلم است که گوگل هم برای انتقام می فرستدتان سراغ من خبیث! و تازه می فهمید که چرا خواستگارها من را نپسندیدند و اینجوری چیزی دستگیرتان نمی شود.
یادم می اید همان زمان های قدیم که تازه اینترنت و بازار جستجو داغ شده بود کلی تکنیک یاد گرفته بودیم که چه جوری بهترین نتیجه را از جستجویمان بگیرم . اما الان به واسطه گستره بی انتهای دنیای مجازی توقع مرده زنده کردن و باز کردن بخت و بالین را هم از گوگل داریم.

مثلا اگر من بودم این سه سوال را اینجوری مطرح می کردم:

عدم جذابیت برای خواستگار

راهکار های جذب خواستگار

معایب و مزایای زندگی مجردی

به هر حال گوگل نوشت ها درس هایی دارد که هنوز قلقش دستم نیامده است وگرنه تبدیل می شود به یک مقاله درست و حسابی جامعه شناسی..

۱۳٩٢/۸/٥ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نوشته بود: دلبستگی دلشکستگی میاره!

حقیقت تلخی است.

چه این دلبستگی به مداد نوکیمان باشد و چه اینکه به یک آدم دل ببندیم.

ندیدم ادم هایی را که دلبسته هیچ چیز نباشند حداقلش این است که به مسیر و هدفشان دلبسته اند.

اما شدت این دلبستگی و وابستگی است که کم و زیاد دارد ولی بالاخره انکار ناشدنی است.

به هر حال انگار دلبستگی و دلشکستگی جزو لاینفک زندگی آدمی است و باید تدبیری اندیشید تا از دلبستگی ها حداکثر استفاده را بکنیم و دلشکستگی ها حداقل ضربه را بزنند.

۱۳٩٢/۸/٥ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

با تمام وجود سعی می کنم حالم را بهتر کنم.

اولویت هم با رسیدگی به جسمم است و کارهایی که حال جسمیم را بهتر می کند.

مشتری پر و پا قرص نوشته های این خانم شده ام و سعی می کنم کارهایی که پیشنهاد کرده را انجام بدهم تا به قول خودش مثل ملکه رفتار کرده باشم.

فقط مشکل روند تکراری این پروسه اپی لاسیون ، ابرو و  اصلاح صورت است که خوشبینانه اش نشان از زندگی و سیستم نرمال بدنم دارد و بدبینانه اش عملیاتی زجر آور است.

و مشکل تداخل ساعت کاری ما و آرایشگاههای محترم است که فقط یک پنجشنبه بعد از ظهر می ماند تا به همه کار برسی و پنجشنبه ها هم که یک سر داریم و هزار سودا...

ولی خوب اینجوری شاید بالاخره با خودم آشتی کنم ...

کلاس یوگا و سفال هم به زودی از سر گرفته می شوند.

 و خوشحالم که فردا یکشنبه است.

 

۱۳٩٢/۸/٤ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خدای بزرگ!!!

با سرچ ماموت ها کی می زیستند سر از اینجا در اوردند!!!!

من کلا جوابی ندارم !!!!

البته برای اون کسی که دنبال این بوده که ببینه دختران به چه دلیل دور هم جمع می شوند و روابط دوستانه دارند  کلی می تونم دلیل بیاورم که معمولا دختران از سر دوستی دور هم جمع نمی شوند و بیشتر انگیزه های جانبی است که انها را کنار هم می نشاند ولی اطلاعاتم در مورد ماموتها به همان اندازه  همان دلایل روابط دوستانه دختران است! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳٩٢/۸/٤ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هرچقدر در خانواده خودمان ابراز محبت زبانی نبود و عملا عشق را دریافت می کردیم اما در خانواده گسترده سیل قربون صدقه های کلامی است که بر سرم می بارد.

خاله ها و عمه ها در قربان صدقه رفتن دریغ ندارند و بر عکس مادرم محبت کلامی را خیلی خوب ابراز می کنند.

اما چه کنم که الگوی من مادرم بود و من هیچ وقت یاد نگرفتم اینگونه بی دریغ محبتم را بر زبان بیاورم و قربان صدقه عزیز ترین ها بروم.

در 7سالگی داستان پهلوانی را خواندم که عزرائیل برای قبض جانش امده بود و خدا بهش مهلت داد تا جانش را با جان دیگری معاوضه کند و همین باعث شد که او پیش کسانی برود که به زبان خود را فدایش می کردندو در عمل جانشان را دریغ کردند.

بعد از این داستان مصمم تر شدم که برای هیچ کس قربان صدقه های کلامی را به کار نگیرم مگر انکه بدانم در وقت احتیاج کنارش خواهم بود.

اما این روزها احساس می کنم که این محبتت کلامی مهارتی است که از آن بی بهره ام.

درست است که وقتی با کسی حرف می زنم و او بی وقفه قربان و صدقه می رود و از الفاظ محبت آمیز استفاده می کند باورش ندارم ولی باز هم احساس می کنم منهم باید این هنر را در خودم پرورش دهم.

بعضی وقت ها که گذارم به وبلاگ های خاصی می افتد تا مدتی شوکه هستم. متنها با جملاتی نظیر سلام عزیزای من .خوشگلای من فداتون شم و عاشقتونم و ....پر است و من انگار متنی به زبان سواحیلی می خوانم.

همینطور وقتی بازاریاب های تلفنی زنگ می زنند مو برتنم راست می شود اینقدر که راحت از این الفاظ استفاده می کنند. دروغهایی بی اساس .

راستش حداقل می دانم پشت الفاظ لطیف عمه و خاله جان محبتی است قلبی ولی پشت قربون صدقه های افراد غریبه چه چیزی نهفته است جز طلب محبت ؟

به هرحال معتقدم که محبت کلامی و عملی باید توامان باشد و من باید در محبت کلامی پیشرفت کنم اما به حد تعادل و واقعی 

۱۳٩٢/۸/٤ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

آدمهایی که بدترین نامردی ها را در حقم کردند پیامک تبریک عید برادری را می فرستند و حالم را بهم می زنند.

دوستانی که سالها پیش عهد برادری و همراهی باهاشون بسته ام تجدید عهد می کنند و من به مسئولیتی که بار سنگینی شده است فکر می کنم.

عیدی که حال و هوایم خیلی فاصله دارد از آن

به بهانه شلوغی پیاده راه افتادم و سر از شهر کتاب در اوردم و کلی کتاب جدید

ساعتی بعد توی تاریکی سینما به خودم آمدم که چی شد سر از اینجا در اوردم.

بعد کماکان پیاده تا خانه را گز کردم و کوچه هایی که خلوت بودند و سرد

بغض لعنتی ول کن نیست.

اما غار تنهایی این روزها را ترجیح می دهم به حضور آدم هایی که توان لبختد زدن بهشان را ندارم

شب و روز خاصی است اما....

۱۳٩٢/۸/٢ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

شب از نیمه گذشته بود که از خانه دوستی در کوچه پس کوچه های قرچک ورامین خارج شدیم.

هوا حسابی سرد بود و من خسته...

از اولش هم خسته بودم و وقتی دوستان پیشنهاد همراهی دادند دودل بودم برای قبول کردن...

انتخاب بین پتوی نرم و یا یک نیم سفر شبانه به حاشیه شهر...

میزبان خانه کسی  که به جز خدا کسی را ندارد  قطعا خود خداست.

پس همراه شدم به طمع بهتر شدن حالم...

فضای کوچک خانه و دردهای بزرگ صاحبخانه باعث شده بود تا سکوت بر جمع کوچک داخل ماشین حکم براند.

شب تاریک دشت را ماه روشن کرده بود.

دل من چقدر تاریک است اما...

چقدر دلم می خواست جاده تمامی نداشت.

چقدر دلم رفتن می خواهد.

رفتن و رفتن بی چشمداشت رسیدن...

رانندگی در شب جاده ها از لذت های من است.

بعضی وقتها دلم می خواهد نیمه شب برخیزم و به جاده بزنم و تا خود صبح برانم...

حجم شهر از ظرفیت من بیشتر شده است.

روحم گستره بی انتهایی را طلب می کند با وسعتی شگرف

چه کنم که بسته پایم ...

۱۳٩٢/۸/۱ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز تولد محمد علی است.

محمد علی 6 سالش بود که توی بهزیستی قدوسی باهاش آشنا شدیم. تازه از آمنه ترخیصش کرده بودند و به قدوسی فرستاده بودندش.

محمد علی تالاسمی داشت و باید دارو مصرف می کرد.دیالیز می شد.

ولی به غایت شیطون و تخس بود و با همه شری و شیطنتش محبوب دل همه کارکنان بهزیستی قدوسی بود.

 ازون بچه هایی بود که یک شب پیچیده در پتو رنجور و بیمار کنار خیابان پیدایش کرده بودند.

محمد علی شش ساله شیطنت هایی داشت مهار ناشدنی...

یکی از دوستانم تصمیم گرفت سرپرستیش را قبول کند ولی به خاطر بروکراسی و شرایط خانه محمد علی در بهزیستی ماند ولی حمایت های عاطفی و تربیتی این خانواده شامل حالش می شد به طوریکه او را مادر و دخترانش را خواهرانش می خواند و حسابی ازش حساب می برد.

وقتی شرایط خانواده برای مهاجرت جور شد خیلی تلاش کردند که او را هم با خود ببرند ولی فرایندی زمان بر بود.

در این فاصله برای پر کردن جای خالی این دوستمان گه گداری سری به او می زدم . حالا او پسری ۱۲ ساله بود .

غروب ها از سرکار به بهزیستی باغ فردوس می رفتم و اجازه اش را می گرفتم و باهم به رستوران راد می رفتیم و چلوکباب می خوردیم .

هر شب باید دیالیز می شد و دارو مصرف می کرد.

با این وجود روز به روز رنگ پریده تر و رنجورتر می شد.

تا شبی که گفتند حالش خوب نیست و بیمارستان است.

دربه در دنبال داروهای کمیابش بودیم و افسوس که محمدعلی تصمیم به رفتن داشت.

۶ سال از رفتنش می گذرد.

هنوز نتوانسته ام دوباره به رستوران راد بروم و هنوز خطه باغ فردوس برایم عطر محمدعلی را دارد.

امروز تولدش است. 

دلم برایش تنگ شده خیلی...

اگر بود ۲۲ سالش بود

حتما دیگر ریش  سبیل هایش حسابی در آمده بود

شاید دنبال این بودیم که ازدواج کند یا کار و کاسبیش را راه بیندازیم.

نه ! اگر بود الان امریکا بود.

داشت توی کلیفرنیا برای خودش زندگی می کرد.

بعد توی فیس تایم و وایبر برایمان از شیطنت هایش در انجا می گفت...

به هر حال تولدش مبارک

۱۳٩٢/۸/۱ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir