تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

راهکار دوم برای مبارزه با غم و رنج 

بدون هیچ گونه ایستادگی در مقابل اشک و بغض تمام وقایع را بنویسید. سعی کنید با جزئیات تما م اتفاق ها را ثبت کنید وقتی اینجوری برون ریزی م ی شوند انگار از ارزششان کاسته می شود.

دقیق بنویسید چی شد؟

چرا اینجوری شد؟ چطوری این اتفاق افتاد؟

بعد هر روز تمام احساستان را ثبت کنید. یک روز خشم یک روز غم یک روز نا امیدی. چرخه احساسات هر روز بازی تازه ای دارد و بهتر است با دقت ثبت شود.

وقتی اتفاق ها را می نویسید خیلی چیزها مشخص می شود. اینکه ایا ادامه این راه به صلاح من بود؟ ایا من الان ضرر کردم ؟ و....

نوشتن برای قدم بعدی بسیار کمک می کند.

۱۳٩٢/٧/۳٠ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک بخش اینجا باز می شود به نام گوگل نوشت بسکه بعضی جستجو ها که به این وبلاگ ختم می شوند عجیب و بعضا با نمک هستند ، ، با توجه به اینکه این گوگل ملنگ بندگان خدا را می فرستد سراغ من پس وظیفه خودم می دانم جوابشان را بدهم!!!

البته رکورد دار هنوز همان داستان کوتاه کردن موی دختر است!!! که تقریبا هر روز دونفر سراغش میایند ، من جوابی ندارم جز اینکه هر وقت دختری موهایش را کوتاه کرد بدانید که جدی است و تصمیم برای تغییرات بنیادی دارد.

گوگل نوشت امروز:

در خانه چه چیزی با اسپند بسوزانیم که خواستگارش زیاد شود؟

البته نمی دونم این هموطن عزیز به جوابش رسید یا نه ولی برای من کلی سئوال مطرح شد؟

خواستگار خانه چیست که با اسفند و یک چیز دیگر زیاد می شود؟

الان برای خانه قرار است خواستگار پیدا شود؟

خواستگار زیاد روی قیمت خانه تاثیر دارد؟

در مورد اسپند که مطمئنی فقط مشکل ترکیبات دیگر است؟

جای انجام این فرایند مهم است؟ یعنی شاید جا روی نوع خواستگار تاثیر بگذارد؟ مثلا اگر آن چیز را با اسپند توی اتاق خواب بسوزانیم یک نتیجه بگیریم و اگر تو اشپزخانه باشد یک نتیجه دیگر؟

زمانش هم باید مهم باشد ها! 

خانه شما چند سالش است؟ سی را که زبانم لال رد نکرده چون اگر این شرایط را داشته باشد کلا باید خود خانه را با اسپند بسوزانی!!!

دوست عزیز من که هموطن و همزبان تو هستم و بلانسبت تحصیل کرده فعل و فاعل و نهاد و گزاره جمله تو را نمی توانم تشخیص بدهم اونوقت تو از گوگل فرنگی چه انتظاری داری؟



۱۳٩٢/٧/۳٠ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بعد از اینکه خیلی از اتفاق ها را توضیح دادم و وضعیت این روزهایم را بیان کردم منتظر شدم تا نظرش را بگوید و راهکاری برای حال و روزم پیدا کند.

به سادگی برایم توضیح داد که مشکل اصلی من این است که به خاطر اتفاق ها و بحران هایی که پشت سر گذاشته ام تولید هورمون مغزی دوپامین در بدنم به حداقل رسیده و همین باعث بروز حال بدی است که این روزها با آن دست درگریبان هستم.

و همین نکته ساده باعث آرامشم شد. 

وقتی به این موضوع فکر می کردم که چه جوری روح و جسم انسان روی هم تاثیر می گذارند و اتفاق هایی که برای روح میفتد چه تاثیراتی روی جسم می گذارد و مشکلات جسمی چگونه روح را تحت تاثیر قرار می دهد در شگفت ماندم.

به هر حال توصیه اش این بود که فعلا دارو مصرف نکنم و سعی کنم با تغذیه مناسب و ورزش این بحران را پشت سر بگذارم .

پ.ن: از خانم مشاور خوشم آمد. این اتفاق خوبی است. فکر کنم عصرهای یکشنبه پائیز بشود انگیزه کل هفته ام...

۱۳٩٢/٧/٢٩ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی رنج و غمی بر ما وارد می شود مانند کشتی ای که در دریا گرفتار طوفان شده است با بحران روبرو می شویم.

 بنابراین در اولین قدم باید خود را سبک کنیم. مانند سرنشین کشتی که هنگام طوفان بار و وسایل اضافی خود را به دریا می انداختند تا کشتی سبک بار تر از طوفان گذر کند.

پس در این موارد مانیز باید در همه ابعاد وجود خود را سبکبار و رها کنیم.

همه ابعاد وجود...

یعنی از عادت ها گرفته تا کمد لباس 

عادت ها ی کهنه و دست و پا گیر را عوض کنیم.

مسیر هر روزه را تغییر دهیم. اگر همیشه از پیاده روی سمت راست می رویم اینبار از سمت چپ مسیر را طی کنیم.

 توالی انجام کارها را جابجا کنیم یعنی اگر صبح بلند می شویم  دست و صورت می شوریم و موها را شانه می کنیم اینبار اول موها را شانه کنیم و بعد دست و صورت را بشوریم در همین حد ساده و بی دردسر.

یک تجدید نظر روی رابطه ها و افراد دور و بر داشته باشیم. ادم هایی که حضورشان خوشایند نیست را کمرنگ کنیم و از دوستانی کمک بگیریم که مایه ارامش ما هستند.

تا جایی که می توانیم وسایل اضافی را ببخشیم و کمد ها را خالی کنیم از وسایلی که سالی است که استفاده نکردیم. 

با بخشش این وسایل هم انرژی محبوس مانده ازاد می شود و هم اراده خداوند از طریق شما جاری می شود که این خود باعث تجدید قوا خواهد شد.

به همین خاطر هنگام  مواجهه با رنج و غم اولین قدم حذف زواید است. 

با کمی صدقه شروع کنید و بعد کم کم گسترشش دهید.

۱۳٩٢/٧/٢٩ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی توی راهرو دیدمت بی هوا از دهنم در رفت که چه جالب می خواستم ببینمتان! بعد بلافاصله تو دلم گفتم که چه حرفها! مگر الان وقتی اطلاعات شرکت گفت اتاق کسی که باهاش قرار داشتی روبروی اتاق اوست شکلک درنیاوردی که یعنی حوصله این یکی را ندارم؟

سریع از همکارت جداشدی و مرا به اتاقت راهنمایی کردی...

تمام اتاقت پر بود از تابلوهای نقاشیم که بهت هدیه داده بودم.

مبهوت نگاه می کردم. 

ساده و دوستانه حرف زدیم.

دیگر دلم برایت نمی لرزید.

دیگر چشم هایم برق نمی زد وقتی نگاهت می کردم.

دوستانه و بی تکلف باهم صحبت می کردیم.

حتی وقتی نگاهم به تابلوها میفتد یک لحظه تعجب می کردم که چرا اینجاست چون تنها کسانی خاص تابلو های من را هدیه می گیرند.

بعد در کسری از ثانیه یادم میفتاد که روزگاری تو هم خاص بودی برایم.

روزگاری که کم هم نبود.

اما الان هیچ نشانی نبود از آن همه شور و دلبستگی.

انگار داستانی بود که شنیده بودم.

چقدر عوض شده ام.

چقدر مقتدرتر

چقدر رها و بی تعلق تر...

یعنی روزگاری دیگر خواهد آمد ومن روبروی او بنشینم وهمچون امروز رها و بی دلبستگی با او صحبت کنم.

از او هم دل خواهم کند اما فقط خدا می داند این وابستگی ها و دل کندن ها چقدر گران تمام می شود برایم.

حداقل بهایش به قیمت موهای سفیدی است که نیم بیشتر سرم را پوشانده اند.

۱۳٩٢/٧/٢۸ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

قبل از شروع مبحث راهکارها باید بگویم که اولا نباید انتظار داشته باشیم که با انجام هرکدام از این کارها سریعا حالمان خوب شود و به زندگی قبلی برگردیم چون به هرحال رنج و غم قسمتی از فرایند تغییر هستند و مسلما بعد از تغییر هیچ وقت همان انسان قبلی نخواهیم بود و البته نباید باشیم.

این راهکارها برای این است که انسانی که از این بحران بیرون می اید انسانی پخته تر مهربانتر و بهتر باشد و نه اینکه تلخ و افسرده زندگی را به کام خودش و دیگران جهنم کند.

وقتی دوباره دست نوشته ها را مرور می کردم  متوجه شدم که چقدر نسبت به آن گارد دارم و می خواهم فکر کنم که چقدر بی نتیجه هستند ولی مچ خودم را گرفتم که در استانه افسردگی حاد باید با تمام قوا با آن مبارزه کنم چون حتی اگر بخواهم دوباره شرایط را به وضعیت دلخواه برگردانم نیاز دارم شاداب قوی و با اعتماد به نفش باشم.

مسلم است که اگر رنج و غم ما به خاطر شکست ها است می خواهیم آن شکست را جبران کنیم . می خواهیم به دلدارمان ثابت کنیم که با از دست دادن ما ضرر کرده و یا به رقبا بفهمانیم که با ورشکستگی از میدان به در نخواهیم رفت و خلاصه نمی خواهیم دیگران از وضعیت اشفته ما سو استفاده کنند و ترجیح می دهیم شرایطی را فراهم کنیم که به نفع ما باشد . دلدارمان به سوی ما برگردد و یا کسب و کارمان را دوباره از سر بگیریم و یا حسودان و معاندان را نا امید کنیم.

به هر حال باید دوباره برخیزیم. درست است که توان نداریم. انگیزه نداریم. امید نداریم ولی ماندن در این شرایط به نفع ما نیست.

قانونی هست که می گوید رنج های انسان متناسب با میزان توانایی اوست و مسلما اگر طاقت تحملش را نداشت دچار این رنج نمی شد ولی مهم است چگونه از این بحران بیرون بیاییم.

هرکدام فکر می کنیم مشکل ما از مال دیگری سخت تر است ولی باید بدانیم که این مشکل من است و متناسب با من .

نمی توانم قضاوت کنم که من در شرایط دیگری چه واکنشی نشان می دادم.

شاید اگر توانم به اندازه دخترخاله همسایه مان بود منهم به خاطر ست نبودن مانیکورم با دستمال سفره های میز شام دچار رنج و تعب می شدم و یا شاید بمثل زن جوان سرایدار شرکت با داشتن شوهر معتاد و کودک کم توان ذهنی و بیماری سرطان هنوز به آینده امید داشتم.

به هر حال قرار است رنج و تعب وسایلی شوند برای رشد و پیشرفت و رسیدن به بلوغ.

پس باید دنیال راهکار بود.

۱۳٩٢/٧/٢۸ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی با مشکلی مواجه می شویم چند اتفاق میفتد:

1- به نوعی به کما می رویم و نمی فهمیم چی شده و قدرت تصمیم گیری و تجزیه تحلیلمان مختل می شود. کلیت هستیمان به مخاطره میفتد .

2- فاز افسردگی شروع می شود و موهبت های دیگر را هم نمی بینیم.

3- آرمان ها و هدف هایمان را گم می کنیم و نا امید می شویم.

4- در ارتباطاتمان مشکل پیدا می کنیم و اطرافیان را می رنجانیم.

5- اعتماد به نفس را از دست می دهیم.

۱۳٩٢/٧/٢٦ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

رنج و غم جز لاینفک زندگی است . هیچ کس همیشه خوشحال نیست و هیچ کس همیشه غمگین نیست و این به خاطر ماهیت این جهان گذرا است.

قرار نیست همیشه همه چیز به کام ما باشد و همیشه پیروز و موفق باشیم.

همه چیز این جهان در حال تغییر است و اگر کسی فکر می کند که در این دنیا می تواند ثبات پیدا کند و نقطه ای هست که در ان همه چیز کامل و بر وفق مراد است کاملا در اشتباه است.

به همین دلیل انسان در طول دوره حیاتش در این دنیا با سلسله مصائبی روبرو می شود که برایش درد ناک است و تحملش سخت بنابراین باید بتواند از این فراز و نشیب سالم بیرون بیاید تا مسیر زندگیش را به سوی کمال طی کند و این دردها نباید سد راه او شوند.

رنج ها و سختی های انسان به 3 دسته تقسیم می شوند:

1- رنجهای طبیعی که از بدو تولد همراه انسان هستند مانند فشاری که هنگام به دنیا آمدن متحمل می شویم تا دندان در آوردن و سختی های رشد

2- رنجهایی که در راستای رسیدن به اهداف،آمال و آرزوهایمان متحمل می شویم. شکست های عاطفی، نرسیدن به مقام و جایگاه مورد انتظار...

3- مصیبت ها و رنجهایی سخت مانند مرگ عزیزان ، بیماریها، زلزله ، سیل و ....

اکثر مردم این رویدادها را به صورت پدیده های نا منظم می بینند و هیچ وقت فکر نمی کنند چرا امدند و رفتند در صورتیکه هر کدام از این اتفاقات برای رشد ما و در راه تعالی ما بوده است و به عنوان یک انسان هدفمند باید بتوانیم نکته ها و درسهایش را دریابیم.

1- علت وجودی رنجهای دسته اول آدمی ، رشد است. دردی که کودک هنگام بیرون آمدن دندانش دارد درد سختی است ولی باعث می شود تا بتواند غذا بخورد و نیرو بگیرد. بحران های رشد شخصی نیز از این مقوله هستند. سختی جدایی از اغوش مادر، بحران های میانسالی و ... همه برای این است که باید از مرحله ای به مرحله دیگر گذر کنیم تا رشد کرده و درجا نزنیم.

2- دسته دوم شکست در عشق، کار و اهداف است و اولین نتیجه آن این است که می فهمیم نداشتن یعنی چه .

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست

می فهمیم که داشته ها نباید اسباب تفاخر ما باشند. می فهمیم که زندگی در یک چیز خلاصه نشده و انسان والاتر از دستاوردهای مادی دنیوی است.

گاهی نیز این شکست ها برای مهار نفس سرکشی است که هرچه بیشتر می گیرد بیشتر می خواهد.

اشتباهات ما در این دسته مصیبت ها مشخص می شود و باید تصمیم گرفت که اگر راه درست است باید بیشتر بکوشیم و اگر راه اشتباه است مسیر نویی را تجربه کنیم.

گاهی در این دسته رنج ها خداوند چیزی را می گیرد که یا از بلای بزرگتری حفظمان کند و یا مرا ورزیده تر کند تا مسیر سخت پیش رو را راحت تر بگذرانم . مانند ورزشکاران رزمی کار که گاه آنقدر کتک می خورند که بدنشان آبدیده شود و در مسابقات خم به ابرو نیاورند.

همچنین این دسته رنج ها باعث می شوند که قدر موهبت ها و نعمت ها را بدانیم و هنگام بازیابی نعمتی شکرش را به جا بیاوریم و بهترین استفاده را از آن بکنیم. که این دلیل دسته سوم نیز هست.

اینها درس هایی بود که سالها پیش از استادی آموختم و فکر می کنم الان زمان مناسبی است تا دوباره مرور شوند . در ادامه خواهم نوشت که چه راهکارهایی وجود دارد و وقتی این دوران سخت تمام شد چه رویه ای را پیش بگیریم.

۱۳٩٢/٧/٢٦ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پایئز را دوست دارم نه به خاطر برگهای رنگی رنگیش

نه به خاطر خنکای نسیمش که هرم گرمای تابستان را از تن آدم بیرون می کشد

و نه به خاطر انتظار برای باران و گه گاه بارانی

و نه حتی به خاطر انار

البته همه اینها برایم ارزشمندند

ولی پاییز را دوست دارم به خاطر گلهای داوودی و مینا

گل های رنگی رنگی خوشرنگی که عطری خاص دارند

مینا های سفید و سرخابی و بنفش نسبتا ارزانی که می توانی به معنای واقعی یک بغل از آنها را بخری و از دیدنشان سیر نشوی

 

نمی دانم چه سری است در این گلهای کوچک ولی همیشه شادم می کنند.

داوودی های زرد و نارنجی و سفید و بنفش کلا توی یک ژانر دیگر هستند ولی حضورشان یعنی پاییز

فکر می کنم پاییز که می شود برای ما که از گرمای تابستان جان سالم بدر بردیم زیبایی خیره کننده داوودی ها و مینا ها هدیه ای است و کمکی برای تاب آوردن سرمای زمستان

گلهای ساده ای هستند نه به پیچیدگی رزها و نه به خاص بودن ارکیده ها

یک جورایی خودمونی هستند

دوستند انگار

از اون دوستهایی که می تونی بشینی کنارشون بی دغدغه که حالا چی فکر می کنه و حالا چی بگم

یک دسته گل مینا انگار صاف نقب می زند به ته قلبم

مهربان هستند

دلت می خواهد بغلشان کنی و توی گلبرگ های پر رنگی رنگیشان صورتت را فرو کنی و بگذاری خنکا و عطرشان تا اعماق جانت نفوذ کند.

۱۳٩٢/٧/٢٦ | ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی کسی دلش درد می کند بهش نمی گویند که محل نگذار و خودش خوب می شود.

می دونند که این درد نشانه مشکلی است که در سیستم وجود دارد.

دلتنگی من این روزها هم از همین جنس است. باور کنید به اندازه شما روانشناسی و مثبت اندیشی سرم می شود که بدانم نباید در غم ماند.

اما این دلتنگی نشان یک گره در سیستم است که باید باز شود و این که بیایید و نصیحت کنید که چرا منفی شدی چرا غمگین هستی چرا .... دردی از من دوا نمی کند.

راهکار برای شادی سراغ دارید بگویید.

باور کنید که خودم تمام کارهایی را که بلد بودم انجام دادم.

لباس های رنگی پوشیدم

به سر و وضعم رسیدم

موسیقی شاد گوش می کنم

میهمانی می روم

با دوستانم بیرون می روم

پیاده روی می کنم

کار می کنم

کتاب می خوانم

فیلم می بینم

به طبیعت می روم

دعا می خوانم

کارهای خیریه انجام می دهم

زیبایی ها را ستایش می کنم و می گذارم مواهب زندگی نعمت هایشان را به من عرضه کنند.

هرکاری که در توانم باشد انجام می دهم.

 مسلم بدانید من بیشتر از هرکس دیگر می خواهم شاد باشم تا اطرافیانم شادتر باشند

اما دلم گرفته ...

در حقیقت دلتنگم

در هر لحظه و هر موقعیت آن سبکی و شادابی که باید باشد نیست.

چیزی کم است

مثل مسمومیت است.

باید صبر کرد تا دفع شود.

پس کار من و شما نیست

باید با کمک فرد اصلح تری حلش کنم

آهای شمایی که این حالت را به تجرد ربط می دهی، قبول دارم که تاهل ممکن بود کمک کند ولی اطراف من متاهلین افسرده زیادند که به زور زاناکس و آسنترا روزگار می گذرانند.

مستاصل هستم

بیشتر سنگ صبور می خواهم تا ناصح

چون یک ناصح باید به موضوع اشراف داشته باشد و شما ندارید.

اما سنگ صبور مهربان است و پذیرنده و کار هر کسی نیست.

بار غم و افسردگی اینجا اذیتتان می کند مایه اش یک کلیک است.خود منهم وبلاگ های پر غم و غصه و آه و فغان را نمی خوانم.

از حال و روزم دیگر اینجا نخواهم نوشت اما دلم نمی خواهد وقتی در خصوص مزخرفی مثل توالت فرنگی می نویسم برایم وعظ کنید که سیاه دیدن خوب نیست و باید امید داشت.

کامنت هایی که نصیحت بود و سرزنش حذف شد.

حوصله خواندنش را نداشتم و صد البته فکر کردن بهشان

از نظر خودم من الان یک بیمار هستم که باید طول درمانش طی شود

به بیمار نمی توانی بگویی بیمار نباش.

نه وا دادم و نه نا امید شده ام .

فقط صبرم کم شده و خسته ام از این تلخی و دلتنگی

از این خشم فروخورده

از این اشک ریزان

از این بغض دائمی

احساساتم جریحه دار شده است و زمان می برد تا ترمیم شود.

اگر اینجا از حال و روزم نوشتم به خاطر این بود که نوشتن به من کمک می کند تا خودم را بیشتر بشناسم و موقعیت دستم بیاید.

حال اینجا نه وبلاگ خلوت تر دیگر که به موضوع بی ربط هم نیست.تا هم شما راحت باشید و هم من واکاوی های درونیم را از سر بگیرم.

۱۳٩٢/٧/٢٦ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اولین مواجهه من با پدیده ای به نام توالت فرنگی در هفت سالگی بود.

مادرم برای کمک به خاله جان برای اسباب کشی مرا هم همراه خود برده بود و من از همان دقایق اول سرگرم بازی با دخترخاله جانمان بودم تا اینکه همه چیز رنگ زردی به خورش گرفت.

جای دستشویی را پرسیدم و در حالیکه به خودم می پیچیدم پریدم توی دستشویی

با چشمانی گرد متوجه شدم هیچ تصوری ندارم از صحنه روبرو

فکر کردم اشتباه آمدم

بیرون رفتم و مادرم را پیدا کردم و جای دستشویی را دوباره پرسیدم

دوباره همان محل مخوف

روم نمی شد به نادانی خودم اعتراف کنم ولی فشار بیش از حد بود

به لطایف الحیلی موضوع را به مامانم گفتم

نگاهی کرد و گفت اٍ ! توالتش فرنگیه.

گفتم حالا من چه کنم؟

گفت کاری نداره بشین روش و در را بست و رفت.

به سختی خودم را بالا کشیدم و به همان شیوه قبلی با مقادیر زیادی ترس و لرز کارم را انجام دادم.

 حالا نوبت شستشو بود که مسلما از آن ارتفاع دستم به شیر آب نمی رسید.

به هر حال تمام فرایند آن روز به قیمت خیس شدن شلوار و لباس زیر و ... تمام شد .

سعی می کردم  وقتی خانه خاله جان هستیم هیچی نخورم تا نیازی به دستشویی پیدا نکنم. اما امری اجتناب ناپذیر بود.

اولین ترفندی که به ذهنم رسید این بود که هربار کلیه لباس ها را در میاوردم .

مدتها طول کشید تا متوجه شدم شیوه صحیح استفاده از توالت فرنگی چیست.

و مدتها طول کشید تا به آن عادت کنم.

ولی همیشه از مادرم گله می کنم که چرا هیچ وقت به من یاد نداد چگونه از توالت فرنگی استفاده کنم و فقط به این بسنده کرد که روی آن بنشین.

هیچ فکر نکرد که مغز هفت ساله من نمی تواند تصور کند که می توان همانطور که روی مبل خانه می نشینی باید از آن استفاده کرد و با آرامش زانوان فعالیت خطیر را انجام داد.

وقتی چند وقت پیش در دستشویی رستوران دختربچه ملوسی نمی دانست چگونه از توالت ایرانی استفاده کند یاد آن روزگار خودم افتادم و اینکه چقدر خوب است یادمان باشد همیشه همه چیز آنطور که ما عادت کرده ایم نیست.

۱۳٩٢/٧/٢٥ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

به ایستگاه که رسیدم خلوت بود.

توی دنیای خودم بودم  و منتظر آخرین قطار مترو...

ایستگاه های خلوت آخر شبهای زمستان برایم حال و هوای خاصی دارند.

ترجیح دادم در همان دنیای خودم بمانم تا وارد فضای مترو شوم.

قطار که رسید بی عجله سوار شدم.

واگن زنانه خلوت بود.

تک و توک مسافران آخر شب بودند.

لابد هرکدام قصه خودشان را داشتند که این موقع شب هنوز در راه بودند.

دخترک خوش رنگ و لعابی کنار نشست.

برخلاف من و زنی که روبرویم نشسته بود حسابی به خودش رسیده بود.

کرم پودر خوشرنگش

ابروهای تتو شده

سایه پشت چشم

خط چشم صاف

مبهوت نگاهش می کردم و فکر می کردم چرا من اینهمه وقت برای آرایش نمی گذارم.

لاک ناخن های مصنوعی بلندش مطابق مد روز هر کدام به رنگی بود.

به دست های خودم نگاه کردم

منهم لاک صورتی کمرنگی داشتم.

برای دل خودم

نگاهم به زن روبرو افتاد.

مقنعه و صورت بی آرایش خسته اش خبر از روز پر کاری را می داد که پشت سر گذاشته

به دستهایش نگاه کردم

او هم لاک صورتی داشت روی ناخن هایی که مثل ناخن های من کوتاه بودند.

حتما او هم برای دل خودش لاک می زند.

بعد متوجه شدم چقدر این لاک وصله ناجوریست برای من و او

چقدر به بقیه خستگی هایمان نمی آید.

انگار نمی چسبد به کلیت وجودمان

همان وجودی که به مدد زندگی مردانه ای که پیش گرفته ایم زنانگی کمرنگی دارد.

لاک باید هماهنگ باشد با بقیه عناصر زنانه

مثل آن دخترک خوش بر و رو

لاک های ناخن های من و امثال من انگار اخرین تلاش های زنانگی در حال مرگند.

وصله ای ناجور

انگار کفش پاشنه بلند را با پیجامه بپوشی...

لاک زدن خوشحالم می کند حتی اگر فقط همین فرصت های یک هفته ای در ماه باشد.

اما کم است

برای زنده کردن زنانگی از دست رفته کم است.

۱۳٩٢/٧/٢٤ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به رسم چندین ساله امروز باید قربانی کنم

نه موجودی زنده که در آیین ما بهتر است از چیزی که دوستش داریم چشم بپوشیم و آن را هدیه دهیم

پارسال نتوانستم از بن سای افرایم چشم بپوشم و با اینکه به عنوان قربانی در نظرش گرفته بودم ماند تا دو هفته بعد که بی دلیل خشک شد و من فهمیدم که باید به عهدم وفا می کردم.

شاید خالص و بی ریا نباشم در این رسم چرا که به چشمداش هدیه ای بزرگتر، از آنچه دوست دارم چشم می پوشم ولی در کل رسم خوبی است.

یاد می گیری که وابسته نشوی

(که من یاد نگرفتم)

یاد می گیری که داشته ها، می آیند و می روند

یاد می گیری که آنچه تو دوستش داری می تواند لبخندی بر لبان دیگری بیاورد.

تمرین دل کندن است انگار..

که این یکی را سالهاست تمرین می کنم و باز در وقتش قافیه را می بازم و می شوم می جودی که این دوماه را از سر گزراند.

فلسفه عید قربان همین است

گذشتن از عزیزترینت به خاطر هدفی والاتر

شاید هدف والایی نداریم که اینگونه دلبسته محیط امنمان شده ایم و نمی توانیم ترکش کنیم و با کوچکترین خللی آنچنان بهم می ریزیم که انگار دنیایمان به پایان رسیده است.

فعل جمع استفاده می کنم چرا که خیلی ها در کامنت های خصوصی همدردی کردید و گفتید شرایط مشابهی را از می گذرانید.

به هر حال عید قربان زمان خوبی است برای قربانی کردن آنچه دوست داریم به نیت آنچه صلاحمان است.

هرچند که خودمان قربانی باشیم.

عیدتان مبارک

 

۱۳٩٢/٧/٢٤ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دعا که تمام شد سریع راه افتادم برسم به مراسم سالگرد استادم

یک سال گذشت

دوستان، شاگردان و همکاران جمع شده بودند تا در رثایش بگویند.

او از مردان بزرگ زندگیم بود.

تعهدش

مهربانیش

هنرش

سکوت و آرامشش

همه متفق القول بودند که بزرگ بود و از اهالی امروز بود.

دلم برایش تنگ شده ولی رفتنش را باور نمی کنم چون بیشتر فکر می کنم که من کلاس نمی روم نه اینکه او نیست.

دوستانی چند را دیدم

چقدر دور افتاده ام از این بخش از وجودم.

این دوسالی که کلاس نرفتم نقاشیهایم هم به تعداد انگشتان دست نرسیده است.

چقدر دور شده ام از هنرمند وجودم

وقتی استاد دیگرم گفت چرا اینقدر کم پیدایی ؟ یادم افتاد یکسالی می شود که به گالریش سر نزدم و از احوال دنیای نقش و رنگ بی خبرم...

حالا که می بینم متوجه می شوم که وجودم حلاصه شده بود در او

و حالا که او نیست خیلی چیزها را گم کرده ام.

این خلا آزارم می دهد.

باید دوباره پرش کنم

شاید دوباره سفالگری را شروع کردم.

دلم تنگ شده برای خنکای گل و حرکت چرخ...

یک لیست بلند بالا نوشته ام از کارهایی که می خواهم یاد بگیرم

از چتربازی تا تیراندازی با کمان

از دکور و تزئین کیک تا خلبانی

باید با همین چیزها خلا نبودنش را پر کنم.

اما کاش بود...

پ.ن: امروز دوباره یادم افتاد که چقدر آدم های بزرگ زندگی من زیاد هستند و شانس این را داشتم که از محضر بزرگانی چند استفاده کنم و این فرصتی است که قدرش را می دانم گرچه خودم را شاگرد انها نمی دانم که شاگردی آدابی دارد که من ادا نکرده ام.

۱۳٩٢/٧/٢۳ | ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک حسی بهم می گه دعای عرفه امروز را بپیچونم برم زیر یک درخت رو چمنها بشینم و گریه کنم تا اشک ها تمام شوند.

احساس می کنم تمام اب بدنم از مجرای اشکیم بیرون میاد و به زودی از خشکی تبدیل می شوم به بیسکوویت ساقه طلایی !!

۱۳٩٢/٧/٢۳ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

روز عرفه

روز استجابت دعا

از صبح به این فکر می کنم که چه دعایی بکنم تا استجابت شود

گدچه معتقدم استجابت دعا به شرط و شروطی است که باید رعایت شود.

اما نشستم و دلم را گذاشته ام جلویم و می پرسم 

چه باید بخواهم؟

بخواهم که آبهای ریخته به ظرف بازگردند؟

بخواهم که از شر این دلتنگی خلاص شوم؟

بخواهم که انتقامم را بگیرند تا دلم خنک شود؟

هیچ کدام آنقدر بزرگ نیست که لایق دعای چنین روزی باشد.

فقط می خواهم شاد و سرزنده باشم...

حتما خودش می داند چگونه اینکار را بکند ...

از راهی بهتر از هر آنچا به ذهن من می رسد.

من برای دنیایی شاد و رنگی دعا می کنم شاید دل من هم به واسطه شادی دل بقیه باز شود

۱۳٩٢/٧/٢۳ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

صبح بیدار شدم، زیر دوش اشک ریختم، ارایش کردم و زدم بیرون

تو تاکسی اشک ها را از زیر عینک پاک می کردم

، توی شرکت اشک ریزان گزارش جلسه شرکت اول را تکمیل کردم،

یار دبستانی تلفنی سعی کرد دل داریا بدهد،اشک ها به هق هق تبدیل شده بود که همکارها امدند و دوباره دستشویی و بهانه حساسیت،

جلسه اول تمام شد و طرح های شرکت دوم را با بغض بررسی می کردم و با مسؤولین پروژه ها هماهنگ می کردم

بله کمی سرماخوردم !

جلسه بعدی که تمام شد انگار کوه کنده بودم از شرکت زدم بیرون

خرید و تدارک برای افطاری ۵٠ نفره فردا

سیب زمینی و تخم مرغ و مرغ را از میدان تره بار گرفتم سس و خیار شور وباقی مخلفات را از بقالی دم خانه کما کان اشک ریزان البته

حالا بعد از خرد کردن ٢ کیلو خیار شور، ۵کیلو سیبزمینی، ٢کیلو هویج و دوتا مرغ و یک شانه تخم مرغ هنوز اشک ها بند نیامده

تلفنی برنامه های خیریه را هماهنگ می کنم،

با دوستم که مدیر عامل شرکتی ست که قرار است با أن کار کنم صحبت می کنم و ألویه را هم می زنم، اشک ها روانند

شب عرفه

شب شناخت

نفسم بالا نمی اید کماکان

۱۳٩٢/٧/٢٢ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اعتراف می کنم کم آوردم...

۱۳٩٢/٧/٢٢ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

روزهای تلخ پارسال را با کتاب های تخیلی گذراندم تافرار کنم از واقعیت موجود...

امسال به معجزه فیلم پی بردم...

۱۳٩٢/٧/٢۱ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

  • اینقدر مفتون هایکو کتاب شده ام که تو شهر کتاب به جای محتوا به اسم کتاب ها نگاه می کردم و فکر می کنم یک ساعتی نشسته بودم جلوی قفسه و برای خودم هایکو کتاب می ساختم...
  • اینترنت شرکت قطع بود و در نتیجه امروز کلی کار مفید انجام شد و دست آخر در کمال آسودگی وجدان سریال فرینج را که سالی است در هاردم مانده شروع کردم. شدم از اون کارمندهایی که به خودم بود سریع عذرشان را می خواستم و اخراجشان می کردم.
  • امروز یک نور امیدی در دلم تابید ولی خیلی زود گم شد. نفهمیدم کجا خاموش شد ولی همان حضور بی حضورش هم برایم کافی بود.

دوستی نادیده ایمیلی بهم زد که با شادیهایت شاد شدم و با اندوه هایت دلگیر و دلم شاد شد از حضورش. گرچه کم نیستند دوستانی که اینگونه مراقبم هستند و حال و روزم اذیتشان می کند ولی چه می شود کرد که مانند بیماری ناتوان احتیاج به زمان و مراقبت دارم تا دوباره برخیزم.
فکر می کنم این چند وقت اینقدر گریه کردم که کم مانده چشمان سبزم جوانه بزنند...
نمی فهمم چرا باید برای یک تصمیم درست اینهمه بال بال بزنم و بی تابی کنم.خودم هم مانده ام در عجب...

امروز یکسره با خودم می گفتم چرا ناراحتی ؟ گرمای ملایم خورشید پوستم را نوازش می کرد و نسیم میان موهایم می چرخید. کمی دورترگل سرخی زیبا شکفته بود و عطرش مشامم را پر می کرد. جرعه گرم چای لذت بخش بود برایم و این زندگی با حواس پنجگانه که نصیب هر کسی نمی شود ولی دلم گرفته و سنگین است و هیچ کدام از این زیبایی هاگشایشی ایجاد نکردند.

از بیرون که نگاه می کنی همه چیز بسیار ایده آل و سطح بالای خودش است.

دلیل ناراحتیم را هم نمی دانم.

دلتنگی؟

حسرت؟

حسادت؟

خشم را مطمئنم که هست...

 و صد البته  PMS

شاید کمی لوس شدن می خواهم و بهمین دلیل است که ایمیل دوست نادیده ام اینقدر به دلم نشست.

۱۳٩٢/٧/٢٠ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

گوشی ها را از گوشم کشید و گفت با این حالت لابد داریوشم گوش می کنی که اینجوری زار می زنی....

وقتی گوشی را توی گوشش گذاشت چشمهایش گرد شد و گفت واقعا توانایی بالایی می خواهد که با این آهتگ اینجوری گریه کنی که دل سنگ برات آب میشه...

برای کسانی که حال دانلود آهنگ را ندارند توضیح می دهم که آهنگ مزبور شیش و هشت گل پری جون آرمین نصرتی بود!

پ.ن: قیافه اش اینقدر بانمک بود که کلا اشک هام خشک شد.

۱۳٩٢/٧/٢٠ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یه مساله ای توی ذهنمه و هنوز جوابی نتونستم براش پیدا کنم. امیدوارم شما بتونین بم کمک کنین. یک زن خیلی راحت تر می تونه یک نفر رو برای خودش پیدا کنه تا یک مرد. و اصولا به زحمتی هم نیاز نداره. کافیه دیده بشه. بر خلاف مرد که هرچند هم اون مرد جذاب باشه، باید خیلی تلاش کنه تا بتونه یک نفر رو پیدا کنه. یک شاهدش هم پیشنهاد های بسیاریه که شما داشتی از طرف مردهای مختلف و ردشون کردی. با وجود این که سنتون بالاتر از سی هستش ( والبته به نظرم این سن، بالا نیست). حال سوالی که تو ذهنمه اینه که چه چیزی باعث میشه شما (و البته شما به عنوان یک دختر یا زن)، به این روابط تن ندین؟ و این که چرا همزمان با چندین نفر ارتباط برقرار نمی کنین در حالی که به راحتی می تونین؟ البته یک دلیل مهمش ترس از قضاوت شدن توسط جامعه و مردهاست که این قضیه حتی اینجا در غرب هم کمابیش هست. رابطه با آدمهای زیاد حس خوبی داره. تجربه های مختلف لذت خودش رو داره. اونم همزمان. اما واقعا چه چیزی باعث میشه این کار رو نکنین؟ البته خواهشا نگین که ادم بالغ دنبال یه رابطه پایداره و با یک نفره و این حرفا که اگه بلوغ اینه، شخصا خیلی وقته بلوغ رو گذروندم...

 

این نظر یکی از خوانندگان اینجاست که من اعتقاد دارم کاملا در اشتباه است ولی چون حال و حوصله توجیح و توضیح ندارم از شما خواهش می کنم نظرتان را بگوئید.

ناگفته نماند که ایشان خودشان در کامنت ها جوابتان را می دهد.

۱۳٩٢/٧/۱٩ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نشستم جلوی خانم دکتر بغض نمی گذارد راحت صحبت کنم، می گوید راحت باش می گویم راحتم می گوید نه می خواهی گریه کنی با بغض می گویم پول دادم حرف بزنم نه که گریه کنم،گریه مجانیه، مشاوره است که هزینه بر است، والآن ٢۴ ساعت است که اشک ها بند نیامده است و حرف ها ناگفته ماند
۱۳٩٢/٧/۱۸ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیشب وقتی داشتمدستی به سر و گوش آشپزخانه می کشیدم متوجه شدم که باخودم زمزمه می کنم دیگر وقتش است که پیدایش شود....

۱۳٩٢/٧/۱٧ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در کتاب شفای زندگی به عنوان  دلایل بیماری سیاتیک نوشته : 

انتقاد مفرط

ترس از آینده

ترس از بی پولی....

۱۳٩٢/٧/۱٧ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

صدای زنگ ساعت گوشیم بیدارم می کند و بعد أولین جمله أی که از ذهنم رد می شود این است که آه یک روز دیگه! حوصله این زندگی را ندارم، بعدیادم میفتد که زندگی من سرشار از نعمت های گوناگون است واینگونه ناشری منصفانه نیست با وعده و وعید خواب سر شب و... از جا کنده می شوم و روز آغاز می شود... هرچی به شب نزدیکتر می شوم سرحالتر و شادابتر می شؤم وانرژیم چه برابر است آخر شب با التماس و وعده کتابخوانی به رختخواب میروم و تا سنگین شدن پلک ها کتاب می خوانم. دلم می خواست شب ها تمام نمی شد
۱۳٩٢/٧/۱٦ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ور سرزنش گر ذهنم بدجور فعال است.

منتظر است که اتفاقی بیفتد تا شروع به سرزنش کند.

رحم هم ندارد لامصب...

فکر کنم همین کافی است که که بگویم اگر من مسیری را به تاکسی بگویم و سوار شوم و مسافر دیگری در ان مسیر نباشد عذاب وجدان می گیرم و همش توی ذهنم می چرخد که راننده را از نون خوردن انداختی...

هرچه هم دلیل و برهان میاورم که عزیز من اگر نمی خواست سوار نمی کرد ...

بعد اینجور وقتها وقتی راننده دولا پهنا هم حساب کند لالمونی می گرم و بعد از پیاده شدن ورژن جدید سرزنش ها آغاز می شود که چرا پول زیادی دادی؟!

این فقط عادی ترین نمونه بود.

انگشت اشاره من همیشه سمت خودم است و برای همه چیز خودم را سرزنش می کنم. حتی چیزهای که به من ربط ندارند و این خیلی بد است.

مثال دیگر اینکه یک روز منتظر تاکسی بودم و ماشینی جلوی پای من ترمز زد و همین باعث شد تا دوتا ماشین عقب نتوانند کنترل کنند و تصادف کردند. 

عذاب وجدان من و سرزنش درونیم غیرقابل وصف بود. در صورتیکه مشکل به من ربطی نداشت و آنها سرعت و فاصله ایمنی را رعایت نکرده بودند.

اما کسی را می شناسم که یکهو تصمیم می گیرد از خیابان رد شود و دقیقا می پرد وسط و عرض خابان را طی می کند و همین باعث تصادف چند تا ماشین می شود و خانوم خیلی راحت بر گشت و گفت رانندگی بلد نیستند و گاوها را فروختند و پشت ماشین نشستند در صورتکه کاملا مقصر خودش بود ولی اگر به اندازه یک اپسیلون در مخیله اش خطور می کرد که نقشی در این تصادف دارد.

واقعا تصمیم دارم از شر این ور سرزنش گر ذهنم خلاص شوم تا زندگی کمی شیرینتر شود و دنبال راهکارش می گردم.

نمی خواهم مثل آن دخترک بی مسئولیت و بی خیال باشم ولی مسئولیت دنیا و مافیهایش بر دوش من نیست.

راستش خسته شدم از این وضعیت...

تبعاتش در همه ابعاد زندگیم متبلور است و عذاب می کشم....

۱۳٩٢/٧/۱٦ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک سال پیش یک همچین روزی در گیر خریدهای عروسی یار دبستانی بودیم و شهر را گز می کردیم که دم یک مسجد کسی یک بسته ابنبات بهمان داد به بهانه روز ازدواج....

یکیش را برداشتم و بقیه اش را به عروس خانوم همراهم دادم تا شیرینی خریدهایش باشد و آن آبنبات باقیمانده را به نیت همراه و همدل در راه مانده نگه داشتم....

هنوز امید داشتم آن روز...

دیشب وقتی دخترکی گفت فردا روز ازدواج است یاد آن آبنبات افتادم...

از تو کیفم درش آوردم بهش دادم تا کامش شیرین شود...

۱۳٩٢/٧/۱٥ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

با یار دبستانی نشسته ایم توی فضای باز رستوران...

میز آن طرفی هفت هشت تایی دختر جوان هستند که از حرف هایشان می شود فهمید که تازه از شر دبیرستان خلاص شده اند و امسال هویت دانشجو را به یدک می کشند...

از خاطرات مدرسه و نیمکت نشینی های پارسال همین موقع می گویند...

گاهی هم از دانشگاهشان و روزهای دانشجویی...

گویا به مدد ظرفیت فراوان امسال هیچ کدام پشت کنکور نمانده اند و الان تو مسیر باقی زندگی در طلب کسب علم و دانش هستند....

صورت هایشان طراوت جوانی دارد و یکی دوتایشان هم هنوز چهره ای کودکانه دارند...

میز این طرفی اما میزبان هفت هشت تایی زن جوان است و سه چهارتا بچه...

از بزرگترین بچه می توان حدس زد که جمع دور میز حداکثر 27 و یا 28 ساله اند...

حلقه های طلاییشان زیر نور افتاب برق می زند...

اینها هم از دوران نیمکت نشینی می گویند و از دوستانی یاد می کنند که توی جمع نیستند...

هر از چندگاهی یکی از بچه ها شیطنتی می کند و مادرش را از بحث منحرف می کند...

ما دوتا ساکت نشسته بودیم زیر آفتاب پاییزی و از نسیم لذت می بردیم....

هر از چندگاهی چشم در چشم هم لبخند می زدیم و هردو به یک چیز فکر می کردیم....

کدام میز را طلب می کنی...؟

۱۳٩٢/٧/۱٥ | ٢:۱۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از اتاق بیرون دوید و کنار باغچه نشست. چشم به آسمان دوخت در حالیکه هیچ نمی دید.

این جمله را که خواندم کتاب را بستم. چه اتفاق ملموسی...

چند بار به چیزی نگاه کردیم و ندیدیمش؟

چندبار چیزی را بلعیدیم و نخوردیمش؟

چند بار حرفهایی را گوش کردیم و نشنیدیمش؟

و چند وقت است که اینگونه نزیسته ایم؟

اگر بخواهیم لحظه های حقیقی زندگیمان را به یاد بیاوریم مسلما این چندبارها جزو آنها نیستند...

لحظه هایی که واقعا زندگی کردیم لحظه هایی هستند که چشم به آسمان دوختیم و به آسمان فکر کردیم و با تمام وجود محو زیبایی و عظمت آسمان شده ایم ....

لحظه ای که پرتقالی در دست گرفته ایم و بویش مشاممان را نوازش کرده و در شگفت از نظم وظرافت پره هایش آنرا به دهان برده ایم و مزه ملس ابدارش را با تمام وجود حس کرده ایم....

لحظه ای که به چشم عزیزی خیره شده ایم و غرق در مهر وجودش صدایش را به گوش شنیده ایم و حرف هایش بر دلمان نشسته است.

آن زمان که به آسمان نگاه کرده ام و ذهنم درگیر حرف های ناگفته به دشمنم بوده مطمئنا نه اسمان را دیده ام  و نه زندگی کرده ام....

ذهن پر مشغله و دل پرکینه من فرصت زندگی را از من می گیرد.

نه لطافت گلبرگی را درک می کنم و نه نوازش نسیمی را...

حواسم محدود می شود به حیطه و حریم فردی برای صیانت نفس و جلوگیری از خطرات...

آن هم کم کم از کار میفتد ...

یک روز می بینی که دیگر حضور کسی را پشت سر خود حس نمی کنی آنهم تویی که بدون نگاه شاخک های احساسیت حضور آدم ها را در چند متری اعلام می کرد...

خطرناک است رسیدن به چنین موقعیتی...

اینجاست که باید زمان بگذاری و خیره شوی به برگ های پائیزی که  آخرین روزهای همزیستی با درخت را جشن گرفته اند و در باد می رقصند...

بدون آنکه پرت شوی به پائیز پارسال و روزگار با او بودن...

فقط برگ را ببینی و حرکتش در باد...

یا گوش تیز کنی و در همهمه ماشین ها صدای گنجشککی را تشخیص دهی و ریتمش را دنبال کنی...

یا بنشینی سر سفره بدون تلویزیون و کتاب و حتی همراه پرچانه ای ...

تو باشی و بشقابی که به زیبایی آراسته  شده و بوی خوشش مستت می کند. شاید چند هویج پخته باشد و لوبیا و کدو ... 

بعد چنان مزمزه اش کنی انگار که بعد از سالها غذایی چنین لذیذ به دستت رسیده است ...

و به غذاهایی که به بهانه او درست کرده بودی فکر نکنی و نیندیشی او الان چه می خورد!!

چشم هایت را ببندی بهترین خاطره هایت از زمانهایی است که بودی...زمان هایی که با تمام وجود حضور داشته ای و در لحظه اکنون حاضر بودی...

به خاطر همین با معشوق بودن زیباست و همیشگی...

چون وقتی او در کنارت است همه چیز دست در دست هم می دهد تا تو قدر لحظه لحظه را بدانی و هر ثانیه را با تمام وجود زندگی کنی...

ولی اگر دور باشد فکرش تو را از زندگی دور می کند...

می بردت به عالمی موهوم ....

و اگر نباشد هیچ جایی نداری برای زیستن...

ذهنت پر می شود از روزمرگی ها و به آسانی از کنار بودن می گذری...

چشم می دوزی و نمی بینی...

بو می کشی و حس نمی کنی...

می بلعی و نمی خوری...

گوش می کنی و نمی شنوی...

لمس می کنی و درک نمی کنی...

هیچ چیز به وجدت نمی آورد...

هیچ چیز روحت را تازه نمی کند..

هیچ چیز...

۱۳٩٢/٧/۱٥ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چقدر راست میگه....

۱۳٩٢/٧/۱٤ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جمعه ولو شده بودم جلوی تلویزیون...

به خودم که آمدم متوجه شدم دارم راجع به مراسم عروسی فکر می کنم...

لباس سفید با حاشیه طلایی...

کفش طلایی...

طرح خاص کیک ...

گل های شیپوری...

و....

برایم عجیب بود که پرت شده بودم به دوران بیست سالگی و حال هوای شب های نوجوانی و رویا پردازی با دختر خاله ها...

ان شب ها که مدت ها ژورنال های عروس را تورق می کردیم و راجع به سبک و سیاق آن شب خاص گپ می زدیم...

شبهایی که سرشار از شادی و شور جوانی بود و زندگی پیش رو....

راستش را بخواهید  بحث مراسم عروسی نه به خاطر گذر از تجرد به تاهل که به خاطر خود مراسم برایم جذاب است.

شبی که تو اجازه ساختار شکنی داری...

بدون توجه به قد و هیکلت  لباسی خاص می پوشی...

فضا و فرصتی ایجاد می کنی که تمام کسانی که دوستشان داری گرد هم بیایند و در شادی تو شریک باشند....

بهانه ای است برای شکستن روزمرگی...

اعتراف می کنم که هنوز هم خیالبافی در این مورد حالم را بهتر می کند...

۱۳٩٢/٧/۱٤ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کلاغه نشسته روی درخت پشت پنجره...

منم اینور زل زدم تو چشم هاش...

دلم می خواست مثل اون نشسته بودم رو بلندترین شاخه درخت...

گردنش را کج می کنه و منم از حرصم براش شکلک در میاورم....

شروع می کنه با گوش خراش ترین صدا قار قار کردن...

بیشتر حسودیم میشه بهش...

کاش منم می تونستم بشینم بالاترین شاخه درخت و صدایم را بندازم پس کله ام و هوار بکشم....

باز هم براش شکلک در میاورم...

یک شاخه می پرد ان ور تر

لامصب ازون کلاغ های قبراق هم نیست پرهاش گری دارند و کلی چرک است...

کماکان سر و صدا می کند...

 از بچگی همیشه از کلاغ ها خوشم می آمد چون فکر می کردم اگر من به این بی ریختی بدصدایی بودم از تو لونه ام بیرون نمی آمدم ولی اینها با اینهمه نکات منفی و حواشی خرافاتی باز هم سمج ترین موجودات شهر من هستند...

ابایی هم از آدم ها ندارند و پاش برسه چشمات را هم در میاورند....

الان که نگاه می کنم می بینم رسما خیلی از آدم ها همین طریقت را پیشه کردند.

به حکم اعتماد به نفس کذاییشون خودشون را تحمیل می کنند به من ...

پس چدا من از  آدم های این تیپی خوشم نمی آید؟

 این مشکل اعتماد به نفس  هم معضلی شده برای من...

کلاغه ساکت شده و یک جورهای خلسه آوری باد انداخته تو پرهاش...

دلم می خواهد پنجره را باز کنم و بگیرمش و حرصم را سرش خالی کنم...

سرش را بر می گرداند طرفم و قاری می کند و اوج می گیرد...

۱۳٩٢/٧/۱۱ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هر روز از ژنجره شرکت به ویترین فروشگاه اکو نگاه می کردم و بعد یک نگاهی به کفش هایم می انداختم و به خودم وعده می دادم بگذار حراج شود می ریم خرید...

دیشب باز از جلوش رد شدم و همون موقع اس ام اس اومد که از فردا حراج شروع می شود...

ای بابا تو این اوضاع بی پولی؟

بعدش صبح به خاطر لج بازی با پارک بان بی انصاف دم شرکت ماشین را دو تا کوچه بالاتر پارک کردم و به همین خاطر دیرم شد...

 رسیدم شرکت از بالا نگاه کردم دیدم خلوت است مغازه تا خواستم بگویم من یک سر می روم پائین و میام آقای همکار سر درد دلش باز شد و شروع کرد به جمع بندی کارها....

وقتی جلسه تمام شد از پنجره نگاهی به آن ور خیابان انداختم و دیدم اووووه چه صفی...

حالا هم نشستم دارم حرص می خورم که چرا صبح نپریدم یک دقیقه توی مغازه تا ببینم اصلا چیزی داره که به درد من بخوره یا نه...

۱۳٩٢/٧/۱۱ | ۱:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

داشتم دنبال موضوع برای نوشتن می گشتم و ایمیل ها را چک می کردم که به ایمیلی برخوردم که موضوع جالبی داشت.

من کلا اعتقاد به ارتباط خارج از وبلاگ با مخاطبین ندارم و هر کس هم که اصرار داشته باشد یا بی جواب می ماند یا اگر واقعا درست برخورد کرده باشد برایش توضیح می دهم که ارتباط بیشتر از کامنت تو وبلاگ مقدور نیست.

چند وقت پیش کسی با کلی دلیل و برهان و .... خواست که ایمیل بزنم بهش تا مطالب مهمی را بازگو کند ...

بعد از ایمیل اول که توضیح دادم هرچه می خواهد در کامنت ها بگوید پافشاری کرد که حتما با او تماس بگیرم و شماره گذاشت که بی جواب ماند.

دست آخر هم متن زیر را برایم نوشته  است:

من مجردم 
نشده ازدواج کنم وضع خوبی دارم و فوق لیسانسمم
گرفتم اما ازدواجم جور نشده حالا اگه شما مجردی یا کسیو سراغ داری برا صیغه
معرفی کن خواهشا
راستش اولش خیلی عصبانی شدم چون ایشون در ایمیل ها ذکر کردند که نظراتشون خیلی به من نزدیک است و وقتی دست اخر چنین ایمیلی دریافت می کنم می فهمم تمام آنهایی که هی میایند و می گویند چقدر مثل هم فکر می کنیم و یا چقدر شبیه هم هستیم واقعا در دنیای دیگری سیر می کنند.
نمی دانم کدام نوشته من باعث شده که ایشون فکر کنند من هم در مورد ارتباطات جن سی مثل ایشون فکر می کنم و برایم  هم مهم نیست .
اما اینکه ایشون برداشت کنند که بنده نشستم تا یکی بیاید و من صیغه بشوم و یا راه بیفتم و برای ارضای غرایز ایشون  آدم پیدا کنم نشان دهنده برداشت صد درصد اشتباهش از نوشته ها است. و در حقیقت اینکه کلا اصلا وبلاگ را نخوانده و فقط هر چی دلش خواسته دیده...
بعد قسمت جالبش اینجاست که ایشون که خودش را خواننده این وبلاگ می داند و تشابه عقیده را از خلال متنها دریافت کرده نوشته حالا اگه شما مجردی  که این یعنی کلا خیلی تحت فشار است!!!
 به هر حال برایم مهم نیست ایشون چقدر تحت فشارند که مغزشان تعطیل شده و هر کسی هم می تواند در این شرایط قرار بگیرد ولی اینکه با خواندن متن های این وبلاگ به این نتیجه رسیده که من می توانم مشکلش را حل کنم برایم قابل قبول نیست.
به هر حال از قدیم گفته اند هرکسی از ظن خود شد یار من ...
تبعات وبلاگ نویسی هم دور از انتظار نیست.
درس عبرت خوبی شد برای ارتباط با خوانندگان علی الخصوص آقایون ....
۱۳٩٢/٧/۱۱ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

نزدیک سی و چند سال پیش زن و شوهر تحصیلکرده جوانی که بر پایه اعتقادات مشترکشان باهم آشنا شده بودند به جرم همان اعتقادات دستگیر می شوند و شوهر بلافاصله اعدام می شود و زن 6 ماه بعد از آن زنده می ماند تا دومین فرزندش را که دختری ظریف بود به دنیا بیاورد.

نوزاد کوچک و وسایل این زوج به مادر مسن مرد تحویل داده می شود و او آرام واشک ریزان تمام مراه زندان تا خانه را سلانه سلانه طی می کند تا درک کند مصیبت پیش امده را چگونه بگذراند.

حال اوست و نوه های 2 ساله و چند روزه اش....

17سالی از این ماجرا گذشته بود که من با این خانواده آشنا شدم.

پسر 19 ساله تنومند حالا یکی از زورگیرهای تجریش بود دخترک 17 ساله هم حال و روزی بهتر نداشت و کمی اختلال حواس داشت.

مادر بزرگ کاملا پیر و از کار افتاده شده بود و عملا فقط حضور داشت.

دوست مشترکی سعی داشت پسر را به مسیر عادی برگرداند و حمایت های مادی و معنویش را زا او دریغ نمی کرد و عجیب آنکه پسرک پر مدعا به پاس مهربانی های این مرد مطیع و رام او بود و ذره ذره سبک زندگیش تغییر می کرد.

 آن زمان درگیر مشکلات خانواده ای بودم که دختر بزرگش یک جورایی از دست رفته بود و پسر بزرگ خانواده تو کار قاچاق بود.

تمام تلاشمان بر نجات دختر 16 ساله بود که آلوده رفتار بزرگترانش نشود. مادر خانواده هم پول بیشتر از خیلی چیزها ارزش داشت و ابایی نداشت اگر دخترانش از هر راهی پول دربیاورند.

شبی بهاری که به بن بست رسیده بودم با دوستم درد دل می کردم که شاید تنها راه نجات دخترک شوهری باشد که از این خانه نجاتش دهد.

او پسر داستانمان را پیشنهاد کرد و گفت شاید این شروعی برای زندگی دوباره آنها باشد.

ریش و قیچی را دست او سپردم ولی نتوانستم تا آخر کار درکنارش قرار بگیرم و به خاطر مشکلات شخصی دور شدم از آن فضا...

دورادور شنیدم که آندو ازدواج کردند و دوسال بعد هم دخترشان به دنیا آمد ولی بعد از تولد او پسرک دوباره درگیر خلاف شده بود و خانه و زندگی را رها کرد.

مادر و دختر تحت حمایت دوستم بودند تا پروسه طلاق طی شود که ناگهان پسرک به خاطر اوردوز مواد فوت کرد.

دخترک در 18 سالگی بیوه شد با نوزادی کوچک...

دوستم به شهرستان کوچ کرد و آنها را هم با خود به آنجا برد و خانه و زندگی مرتبی برایشان تدارک دید.

وقتی فرزندش از اب و گل در امد تشویقش کرد تا درس را از سر بگیرد و زندگیش را بسازد.

چند روزی میهمان دوستم بودم در آن شهر...

دخترک امسال به کلاس دوم دبستان می رفت.به بهانه تولد مادرش به رستوران رفتیم و دیرهنگام وقتی جلوی خانه کوچکشان پیاده اش کردیم بغضم ترکید.

گفتم اگر آن شب بهاری چند سال پیش من کم نیاورده بودم شاید امروز زندگی این مادر و دختر طور دیگری رقم خورده بود.

خوب یا بدش را نمی دانم.

شاید او نیز همچون خواهرش را فساد را با سرعت بالا طی می کرد و شاید هم شوهر بهتری پیدا می کرد .

وقتی تو چشمان دخترک کوچک نگاه می کردم یک جورایی به دست سرنوشت و تاثیرمان روی زندگی یکدیگر فکر می کردم.

حضور من در زندگی آنها شاید کمتر از دوماه بود ولی تاثیرش سالها ادامه دارد ولی از همه پر رنگ تر تاثیر تصمیمی است که گرفته شد تا پدر و مادر پسر داستانمان را از بین ببرد مانند خیلی های دیگر که زندگیشان را به خاطر اعتقادات درست و یا غلط و به خاطر مصلحت حکومت و جامعه از دست دادند و فرزندانشان باقی ماندند.

۱۳٩٢/٧/۱٠ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اون زمانی که اینجا را ساختم طبق تاریخ و ساعت پائین اولین مطلب یک روز پائیزی ساعت 3 بعد از ظهر بوده ....

چی شد تصمیم گرفتم اینجا بنویسم را یادم نیست ولی می دانم همونطور که همسر دوم اولین وبلاگ در ژانر خودش بود اینجا هم رویکرد جدیدی بود در عالم وبلاگ نویسی...

البته اون موقع آنی دالتون می نوشت ولی تک و توک بودند وبلاگ هایی که روی موضوع تجرد و بی شوهری مانور بدهند...

اون موقه هنوز دهه شصتی ها که برای خودشان جامعه بزرگی هستند وارد گود سی سالگی نشده بودند

هنوز داشتند از سالهای آخر دهه بیستشان لذت می بردند و فکر می کردند مرگ مال همسایه است و همه تا سی سالگی سر خونه و زندگیشون هستند....

یک سالی گذشت و اولین سریشون وارد دهه سوم شدند و فهمیدند مصائب تجرد بعد از سی سالگی با دهه بیست چقدر فرق دارد.

کم کم سی سالگی و وبلاگ های سی ساله ها زیاد شد و دیگه خیلی ها توی دنیای مجازی سی سالگی را جار زدند از روزهای سومین دهه زندگیشان نوشتند...

امروز که داشتم قالب های مختلف وبلاگ را امتحان می کردم چشمم افتاد به عنوانش...

تجرد بعد از سی سالگی

راستش احساس کردم دیگر خیلی با اسم وبلاگ ارتباط برقرار نمی کنم.

سی سالگی خیلی دور است برایم ...

شاید بهتر باشد تغییرش بدهم  به تجرد بعد از دهه بیست!

شاید هم صبر کنم این 3 سال و نیم باقیمانده بگذرد تا یک باره بشود تجرد بعد از چهل سالگی....!

۱۳٩٢/٧/٩ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جنگ بود و گازوئیل جیره بندی..

بنابراین ارجحیت با گرم کردن خانه بود و نه حمام...

نتیجه اینکه تو فصل سرد هفته ای یکبار از حمام خانه استفاده می کردیم و یک بار هم به حمام عمومی سر خیابان می رفتیم

حس و حال عجیبی بود 

امروز وقتی طبق عادت هر روز دوش می گرفتم احساس کردم چقدر این حمام صبحگاهی هر روزه برایم عادی شده است و حتی یک جورایی وظیفه 

وقتی یک چیزی وظیفه می شود یعنی لذتی توش نیست

دلم خواست مثل اون موقع ها کمی گوشه حمام بشینم و بقول مادرم خیس بخورم....

یاد انار های خنکی افتادم که توی سربینه حمام می خوردیم...

یاد بخار آب جوشی که مادرم اول کار تمام حمام را با‌ آن میشست ...

ستون نوری که از گردالی سقف توی بخار ها فضایی جادویی را ایجاد می کرد...

در رفتن از زیر دست مادر وقتی با کیسه به جانت میفتاد و اونقدر می سابیدت که برق بیفتی...

حال هر روز صبح با چشمان پر خواب از تخت بلند می شوم و یک راست به حمام می روم ...

تا می خواهم از نوازش اب بر روی پوستم لذت ببرم یادم میفتد که دیرم شده...

سریع شامپو ولیف و ...را سرهم بندی می کنم و می پرم بیرون...

شبها وقتی موهایم را باز می کنم هنوز خیس است یادم میفتد که چقدر دلم می خواست کمی توی حمام پر از بخار می نشستم و خیره تللو نور توی قطرات اب می شدم.

وعده می دهم صبح زودتر بیدار می شوم تا سردل سیری حمام کنم.

۱۳٩٢/٧/٩ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک ثانیه بعد از اینکه قطعه کوچک کیک را در دهانم گذاشتم موجی از حس خوب تمام وجودم را درنوردید...

مزه گیلاس و خامه کیک ردولوت تمام سلول هایم را زنده کرد.

خنکای هوای شب پائیزی با عطر سبزه های پارک در امیخته بود و من لیوان چای را در دستانم گرفته بودم تاکمی گرم شوم .

تکیه دادم به پشتی صندلی و چشم هایم را بستم.

دوستانم گرم صحبت بودند.

خوشی محسوسی تمام  وجودم را دربر گرفته بود

خوشی بی بهانه ای به قیمت یک چای و کیک توی کافی شاپ پارک با دوستانی قدیمی...

دیشب شب خوبی بود .

۱۳٩٢/٧/۸ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اگر یک کتاب را خیلی به صورتت نزدیک کنی هیچ چیز دیگر نخواهی دید به جز نوشته های مبهم ....

هر چیزی را که به صورتت نزدیک کنی و در برابر چشمانت قرار دهی مسخت می کند و هیچ نمی بینی الا او...

خاطرات  و اتفاقات هم همینطور هستند گاهی آنقدر نزدیک می شوند  که چشمانت جز آنها چیزی نمی بیند ...

دیگر از اطراف و واقعیت دور می مانی و کنده می شوی از همه چیز

تو می مانی و اشکال درهم و برهم که جلوی چشمت را گرفته ...

باید دور شوی تا بتوانی با واقعیت روبرو شوی

فاصله بگیری تا یادت بیاید دنیا بزرگتر از آن چیزی است که جلوی چشمانت را گرفته ...

شاید این که می گویند چشمانت را باید بشویی  راز همین باشد....

این روزها به همین بلیه دچارم...

۱۳٩٢/٧/٧ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

بعد از سه سال مدیر عامل شرکتی که توش  نزدیک پنج سال کار می کردم  تماس گرفته که می خواهد مرا ببیند...

پرس و جو کرده ام دوستانم گفته اند که تغییر ساختار داده و شرکت بزرگ آن روزها تبدیل به یک هلدینگ عظیم شده است با بیش از 7 شرکت زیر مجموعه اش...

توی این مدت بی خبر نبوده ایم از هم ولی به بازگشت به انجا فکر نمی کردم .

هنوز در میهمانی ها و جشن هایشان شرکت می کنم ، با تک ، ت،کشان دو

فردا با او قرار گذاشتم.

شاید هم یک قرار دوستانه باشد برای تجدید دیدار...

اما همه می گویند بالاخره جایگاه مناسبت را پیدا کرده و می خواهد برت گرداند چون ان موقع می گفت تو برای شرکت ما زیاد هستی.

اگر پیشنهاد کار بدهد چه؟

 راستش این روزها از  شور وشوق کار کردن افتاده ام.

حس مبارزه ندارم 

وقتی این نوشته ها را می خوانم می بینم که چقدر این روزهایم تکرار آن روزهاست با این تفاوت که آن موقع دلخوشی داشتم و حالا نه 

کار فعلی و سکوت و روند کندش درمان خوبی است ولی فقط درمان است تا چاره.

هنوز بی تابی می کنم

اگر به خودم بود دلم می خواست می رفتم به سفری طولانی اما هنوز شرایطش جور نشده است.

انگار تا این سفر را نروم توان بازگشت به زندگی گذشته را نخواهم داشت.

ذهنم مثل یک اتاق درهم است.

همه چیز در دسترس است اما پیدا کردنش زمان می برد.

همین مرا کند کرده است ولی بد هم  نیست تازه شده ام مثل بقیه...

فردا چه خواهد شد؟

بازگشت به سازمانی با آن عرض و طول در مقام میهمان مدیرعامل لبخند بر لبم میاورد.

۱۳٩٢/٧/٧ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٧/٧ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دخترخاله جان زنگ زده که احوالپرسی کند

:بهتری؟

: بد نیستم فاز اولش را گذراندم و نفسم هنوز برنگشته ...

: باید مواظب باشی تو این هوای پائیزی

: بیشتر بر می گرده به حال وهوای روحیم. یعنی هیجان ممنوع. نه خشم و نه خوشحالی و نه غم چون هرسه تا حد مرگ فشار میاره و خفه می کندم..

: آره بابا بدیش اینه که نمی تونی بخندی و نمی تونی گریه کنی کانهو هویج!

خنده ام می گیرد و سرفه ها شروع می شود.

می گوید : غلط کردم بابا.... بی خیال شو وسعی کن استرس و هیجان نداشته باشی . اصلا با ادم هایی که استرس بهت می دهند رفت و آمد نکن...

: سعی می کنم

: راستی دیشب مریم را دیدم . دوست دانشگاهت...

: چه خوب سالهاست که بی خبرم ازش. خوب بود؟

: طلاق گرفته و درگیر بحران های بعد از جدایی است....

......

:الو الو .... خوبی ؟ 

بین سرفه هایم بهش می گویم یک ساعت روضه خوندی که از هیجان دوری کنم اونوقت خودت یک همچین خبری را یکهو ول می کنی تو بغل آدم!!!

می خندد و می گوید ببخشید حواسم نبود. شماره اش را برایت می فرستم فکر می کنم بد نباشد برای هردوتان تا باهم قرار بگذارید.

آخ مریم...

18 سال گذشته است از آن روزهای دانشگاه 

روزهای طراحی های آوانگارد و خل بازی های دخترانه

خنده های رها در اتوبوس های هفت تیر نوبنیاد با لباس های رنگی و شلخته...

صبحانه های سلف 

حدیث مکرر عاشق شدن ها

آلاچیق دانشگاه و پسرهایی که از ترم دوم انگار موتاسیون  پیدا می کردند ....

پست و بلند  زندگی هم را می دانستیم ....

بعد از دانشگاه ازدواج کرد.

طبق قانون نانوشته ای فاصله گرفتیم از هم...

رابطمان دخترخاله جان بود به خاطر آرایشگر مشترکش با مریم...

حالا می دانم روزگار سختی را می گذراند...

خیره مانده ام به پیامک دخترخاله ام که شماره مریم را برایم فرستاده است.

باید بهش زنگ بزنم...

۱۳٩٢/٧/٧ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی خودکار را به سر می مالیم و به کاغذ نزدیک می کنیم چه می شود؟

بنده خدایی این جمله را سرچ کرده و به اینجا رسیده است.

منهم از زور فضولی این جمله را سرچ کردم و متوجه شدم اولین پیشنهاد گوگل وبلاگ من است!!!!

۱۳٩٢/٧/٦ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سی و شش سالگی مثل بختک رویم افتاده انگار

سی و شش سالگی مثل یک زندانبان بداخلاق حس و حال کودکیم را گرفته است.

سالها به سن و سال قراردادی اهمیت ندادم و مطابق حس و حالم رفتار کردم

شاید هنجار شکنی

اما این روزها انگار زمانه از من طلب می کند تا مطابق سی شش ساله ها زندگی کنم...

لباس های سنگین

رنگ ممنوع

کودکی ممنوع 

انگار می خواهد انتقام همه شکست هایش را از کودک درونم بگیرد و توپ را در زمین او بیندازد.

سی و شش سالگی نباید اینگونه تلخ باشد؟!

پریشب وقتی دستم به طرف استیکرهای رنگی پنگی رفت یکهو پا پس کشیدم.

کجا می خواهی بزنیش؟

تو سی و شش سالت است زمان دنیای رنگی داشتنت گذشته...

لباس پوشیدنم همیشه تابع دلم بوده اما این روزها دلم با هیچ کدام از لباس هایم نیست...

هر روز صبح صدبار لباس ها را مرور می کنم و یک سئوال در ذهنم می چرخد :

آیا این مانتو مناسب من سی و شش ساله است؟

چرا سی و شش سالگی اینقدر برایم پر رنگ شده ؟

صورتم حداقل شش سال جوانتر نشان می دهد.

زنان سی و شش ساله چه می پوشند؟

زنان سی و شش ساله چگونه رفتار می کنند؟

دچار بحران هویت شده ام انگار...

انگار فکر می کنم اگر ظاهرم را سنگین و موقر جلوه بدهم از اشتباهات جلوگیری می کنم...

انگار اگر لباس های رسمی و تیره بپوشم کودک درونم آرام می گیرد و دیگر احساساتی نمی شوم و دنبال زندگی جدی خواهم رفت...

ولی ایا آن زن موقر و اتوکشیده با کفش های پاشنه بلند زمانی برای لذت بردن از خنکای نسیم پائیز خواهد داشت؟

ایا لختی توقف خواهد کرد تا گلی را ببوید و پرواز پروانه ای را دنبال کند؟

دلخوشی هایش چه خواهد بود؟

یادت باشد که او شوهری ندارد که دل به مهرش خوش داشته باشد و یا کودکی که انگیزه اش شود برای ادامه راه ...

زن سی و شش ساله تنها باید خود وسایل شادی و لذتش را فراهم سازد و این یعنی خودش است و کودک درونش

پس چرا باید کودک درون را اینگونه بیازارم و محدودش کنم.

حرف مردم؟

چه اهمیت دارد؟

نهایتا سری به تاسف تکان خواهند داد و به سرعت هم از یاد می برند...

اگر این مد جدید آل پلنگی را نمی پسندی مهم نیست . 

سبک خودت را احیا کن...

همیشه گوشه های امنی است برای استیکرهای رنگی پنگی 

اما سی و شش سالگی سال تلخی بود این را در آستانه ششمین ماهگردش می نویسم...

۱۳٩٢/٧/٦ | ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دو بعلاوه دو می شود چهار...

این ملموس ترین قرارداد واقعی است...

حتی اگر دوتا تخم مرغ داشته باشی و دوتا سیب باز هم چهارتا چیز داری...

دو بعلاوه دو می شود چهار 

این قانون است...

هیچ دوتایی با دوتای دیگر پنج نمی شوند.

می دانی دو بعلاوه دو چهار می شود و خیلی از تصمیم های مهم زندگیت را بر این اساس گرفته ای..

دو تا هست و دوتا در راه است پس پیش فرض را می گذاری بر چهارتا در آینده ای نزدیک و بر آن اساس برنامه ریزی می کنی...

دوتا هست و دوتا در راه است چهارتا خواهند شد به شرط آنکه در راه ماندگان برسند در اینش شکی نیست که اگر برسند دو بعلاوه دو چهار خواهد شد اما کی برسند را تو نمی دانی...

زمانی می گذرد و تویی و آن دوتای اولی ...

براساس چهار برنامه زندگیت را بهم ریختی و اما آن دوتای در راه مانده هنوز نرسیده اند...

پیگیری می کنی و می دانی در راهند ...

صبر باید کرد

تا نرسند دو بعلاوه دویی نخواهد بود که چهار بشود.

درست است که تو حالا براساس چهار زندگی می کنی...

چهاری که می دانی روزی بدست خواهد امد ولی باید صبر کنی تا دوتای در راه مانده برسند.

طول می کشد حالا نه دوتای اولی برایت کاربرد دارد و نه از زندگی برای چهار موهوم لذت می بری

پشیمانی 

سوی ندارد چون آن دوتای اولی هم دیگر دوتا نیستند فقط استحاله  یافتند به نیمه ای از چهار ...

نه راه پس داری و نه راه پیش

باید صبر کنی تا چهارت کامل شود

درست اقدام کردی 

شک نکن

فقط چهار شدن کمی طول می کشد...

زمان می برد تا نیمه خالی پر شود

اما این برزخ دو تا چهار فرسایشی است.

صبر کن...

پ.ن: شاید شما سر درنیاورید از کلیت مطلب بالا . فقط نصیحتی بود برای خودم که بر طبق قوانین دنیا تصمیمی گرفتم و حالا تا به نتیجه برسم صبر از دست داده ام.

 

۱۳٩٢/٧/٦ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خیلی احمقانه است که به خاطر اینکه تصمیم گرفتی از دوست مستاصلی دعوت کنی مدتی همخانه ات باشد و بعد به خاطر اینکه حوصله هیچ بنی بشری را نداری روزهای تعطیل خودت بی خانه و آواره شوی!!!

دیروز از آن روزهای مزخرفی بود که کاملا آدم را آچمز می کنند. روحم پر می کشید که از خانه بیرون بزنم و جسمم قدرت کوچکترین حرکتی را نداشت. این شد که پنجشنبه خود را به غر زدن گذراندم.

خیلی خوب است که تلویزیون ندارم چون این دو روز خانه مادرم به مرز جنون رسیدم از برنامه های مزخرف سیمای داخلی و چرندیات ماهواره ...

شدیدا دلم خرید می خواهد و تنها جایی که می توانستم بروم و حس خوبی بهم دست بدهد جمعه بازار بود که نفس یاریم نکرد. آنجا تنها جایی است که با 25 تومان بروی حداقل 5 تا چیز می تونی بخری فقط برای دل خودت البته...

تمام کارهایی که دلم می خواهد قبل از مرگ انجام دهم را می نویسم. تصمیم دارم بدون توجه به دوراندیشی منابع مالی بررسیشان کنم.

جالب است که تا نوشتم دیدم تلویزیون فیلم فهرست آرزوها را دارد.!!!

۱۳٩٢/٧/٥ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

 لطفا نظرات موافق و یا مخالف خود را در خصوص موسیقی وبلاگ اعلام فرمائید تا بر طبق بیشترین رای تصمیم نهایی برای تغییر گرفته شود .

 از آنجا که خودم این موسیقی را نمی شنوم رای خاصی ندارم ولی مسلما از این فضا به شیش و هشت یا رپ کوچ نخواهم کرد!

پ ن: تعداد موافقین بیشتر از مخالفین بود و با توجه به اینکه می شور اسپیکر را خاموش کرد فعلا تغییری ایجاد نمی کنم.

به همین بهانه صفحه را باز کردم ، گذاشتم تا بارها موسیقیش را بشنوم. حس غمگین بودن نمی گیرم ازش. یک جورایی رخوت چرا...

مثل خزیدن زیر پتو با یک لیوان چای داغ تو شبهای طولانی زمستان

یا ولو شدن زیر پنکه تو بعد از ظهر گرم تابستان

دوستش دارم هرچند برایم یادآور روزهای خوبی نیست .

روزهای سخت تابستان پارسال 

اما حس می کنم ویترین خوبی است برای نمایش حس روزگار من

۱۳٩٢/٧/٤ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یکی از زنانی که اسطوره من است شهین دخت سرلتی است.

توی ناخودآگاهم همیشه زندگی او را برای خودم متصور هستم. زندگی پویا و پر از عشق با پست و بلندی که تاب آوردنش کار هرکسی نیست.

به واسطه چهرچوب های سنتی ذهنم همیشه خودم را در کنار مردی چون او تصور می کنم.

کم نیستند مردان و زنانی مثل ایشان

زندگی ایده ال از نظر من یعنی زندگی این زوج

مردی که بسازد و بسازد و بسازد

وقتی خواستگاری می اید و علی رغم تعریف و تمجید های خاله خانباجی های فامیل می گوید هدف من از زندگی یک روزگار آرام و یک خانه دنج است می فهمم که چقدر فاصله است میان من و او

وقتی دیگری می گوید تمام زندگیم خلاصه می شود در خانواده ام ،سر تکان می دهم و توی دلم خدانگهدار می گویم به او...

اموال و اولاد وسیله اند برای رسیدن به هدفی بزرگتر

این را سالهاست که می دانم

اگر غرق شویم در آنها دیگر چیزی ازمان باقی نمی ماند جز یک مشت توقع بی سر و ته از کسانی که عمر را به پایشان ریختیم و قدر ندانستند.

افسوس می خورم که علی رغم تلاش هایم زندگی خودم هم فرسنگ ها فاصله دارد با زندگی ایده الی چون خانم صنعتی زاده..

زمان را از دست داده ام تا کنون

چرا که تنهایی می ترسیدم اقدام کنم

همیشه پیش فرضم این بود که باید همراهی باشد کنارم

مردی که پیش بتازد و من در پشت او حمایتش کنم و نقشم را بازی کنم.

جرات تنها رفتن را نداشتم و ندارم.

مردان اینگونه هم کم هستند و روز به روز کمتر می شوند.

باید زندگیم را عوض کنم تا دیر نشده ...

ته ناخودآگاهم فکر می کنم که من در کنار مردی قوی خوشبخت خواهم شد شاید تاثیرات به جا مانده از خاطرات مادران غار نشینم است که چشم به در غار می دوختند تا مردش ماموتی جلوی پایش بیندازد تا زندگی را بسازد.

به همین خاطر مردانی که کبوتر شکار می کنند برایم جذابیتی ندارند.

کبوتر را خودم هم می توانم شکار کنم.

چرا شکار کنم اصلا؟ کافی است کمی دانه بریزی خودش می نشیند روی دستت.

به هر حال چشم انتظار چنین مردی هستم که شاید دیگر نسلش منقرض شده...

۱۳٩٢/٧/۳ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این صفحه سرد و یخی پرشین بلاگ حکم گوش شنوای سنگ صبوری را دارد که حرف های مگو را می شنود...

خیلی امانتدار نیست و این حرف های مگو را با صدها نفر درمیان می گذارد ولی باز به آن رو میاوریم...

هیچ وقت دلم نمی خواست و نمی خواهد رابطه واقعی با مخاطبانم داشته باشم. 

در حقیقت مخاطب من همین صفحه سفید و یخی است.

و شما هم مخاطب آن قالب سبز رنگ هستید.

اینکه من خودم هیچ وقت وبلاگم را نمی بینم موید همین نکته است.

نه موسیقیش را می شنوم و نه قالبش را می بینم.

چرا توی دفتر برای دل خودم نمی نویسم را نمی دانم

همینکه تعداد بازدید کنندگان برایم مهم نیست یعنی اینجا هم حکم همان دفتر را دارد.

بعد توی مخاطب میایی و کلماتی را می خوانی که من نوشته ام تا از شرشان خلاص شوم.

کلماتی که هیچ شنونده ای ندارد و تکرارشان در ذهنم دور باطلی میافریند فرسایشی

می نویسمشان و هیچ وقت هم دوباره نمی خوانمشان

تمام نظراتم را در همان متن میاورم و حوصله ندارم تا برای تو توضیحش دهم تا تو دست آخر همان چیزی را برداشت کنی که می خواهی...

این یک قانون است.

درک ما از جهان همان چیزی است که می خواهیم و نه آن چیزی که هست

حتی یک جاهایی دلم می خواهد بنویسم ولی می دانم توی مخاطب در جریان قبل و بعد ماجرا و حوادث پشت پرده نیستی و از ظن خود قضاوت می کنی و تحلیل می کنی

رمز دار بنویسم سر و کله کسانی پیدا می شود که هیچ وقت ردپایی نداشته اند و حالا طلبکارانه رمز می خواهند...

مدیریت مطالب این وبلاگ پر است از مطالب پیش نویس و منتشر نشده...

یک جاهایی هم نظرات را می بندم و این یعنی نمی خواهم در این مورد چیزی بشنوم بعد مطالب بالایی و پائینی پر می شود از نظراتی که نمی خواستم بشنوم و به رسم محبتتان خواستید من در آن شریک شوم.

دلم نمی خواهد خودسانسوری داشته باشم

دلم می خواهد آزاد بنویسم

اما بی رودربایستی بگویم این روزها چیزی که حالم را بد می کند کامنت های محبت آمیز و مهربانانه مخاطبان عزیزی است که می گویند انگار که من هستند و حرف هایم حرف های دل آنهاست.

روزی حداقل دوتا کامنت اینجوری دارم و با یک حساب سرانگشتی صدها نفر هستند که عین هم فکر می کنند و مثل هم می اندیشند.

خرد جمعی یعنی همین....

اما خوشحال نیستم از این ماجرا

چرایش را نمی دانم شاید به خاطر اینکه فکر می کنم من تک هستم و خودم هستم و نه یک اندیشه تکثیر شده در هزاران روح دیگر...

از طرف دیگر می دانم که بد هم نیست  داشتن دوستانی که مثل تو می اندیشند...

اما واقعیت نشان داده که این حقیقت نیست.

این فقط تبلور خرد جمعی و ناخودآگاه عمومی است که در کلمات من رخ می نماید و در ذهن دیگری جولان دارد.

هیچ کس از قضاوت شدن خوشش نمی آید و من از نصیحت شنیدن متنفرم...

بدم می آید کسی که دو خطی خوانده بیاید و حکم صادر کند برای همه ابعاد وجودم به بهانه همان دو خط...

حداقل چند متنی بالا و پائینش را می خواندی...

به جرم اسم وبلاگ همه چیز را ربط می دهند به ازدواج...

بارها گفته ام که اسم وبلاگ فقط برای این است که همسالانم بدانند اگر ازدواج نکرده بودند چه روزگاری پیش رویشان بود ...

و دختران مجرد بدانند که اگر ازدواج نکنند شرایطی چنین جلوی راهشان خواهد بود اگر مثل من شانس داشتن خانواده ای پشتیبان را داشته باشند.

بعد طرف می اید و از داستان انگور نتیجه می گیرد که من درباره ازدواج سخت می گیرم.

به هر حال اینجا می نویسم چون فکر می کنم محل خوبی است برای برون ریزی افکار

اینکه محرم و نامحرم بیایند و قضاوت کنند هم از تبعاتش است.

روزگاری هم مثل امروز خشمم دامنشان را می گیرد.

 

 

۱۳٩٢/٧/۳ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به این نتیجه رسیدم که حرف ها را باید گفت

حرف ها هم تاریخ مصرف دارند

گاهی تاریخ مصرفشان قبل از تولید تمام شده است و گاهی سالها طول می کشد تا تمام شود

بعضی حرف ها مثل غذای مسموم هستند

بو می گیرند و باید دورشان ریخت

بعضی های دیگر ظاهرشان تغییری نمی کند ولی استفاده از آنها به آرامی می کشدت

حرف و زمان پیوندی محکم باهم دارند.

حرفی که در زمان درست زده نشود باد هواست.

تشعشعات بی نتیجه تارهای صوتی

حرف ها را در زمانش باید زد تا هم شنیده شوند و هم نگندند...

۱۳٩٢/٧/۳ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی صبح با بدن درد و گلویی دردناک بیدار شدم فهمیدم که دیگر جایی برای انکار نمانده است.

 به خودم وعده دادم که اگر امروز را هم دوام بیاورم فردا مرخصی خواهم گرفت و بعد از دکتر با یار دبستانی ناهار خواهم خورد و بعدش هم شاید کمی خرید...

وقتی توی حمام چهره رنگ پریده ام را دیدم متوجه شدم که کار خیلی پیچیده تر از وعده و وعید است.

به اندازه کافی دیر شده بود و تصمیم گرفتم صبحانه را فاکتور نگیرم و عجله نکنم چون به هر حال دیر بود.

اب جوش و عسل را که جرعه جرعه می نوشیدم برنامه های روزم را مرور می کردم.

هیچ کدام آنقدر مهم نبود که مرا از خانه خارج کند در حالیکه بدن درد و سرفه های خشک شروع شده است.

راستش فکر کردم که چندتا تلفن ضروری دارم و چندتا پیگیری

اما بعد صدای سر و دلمرده ای در درونم گفت که همچین هم ضروری نیست و همچین هم مهم نیست.

راست می گفت مهم و ضروری صفاتی بودند که من برایشان قائل بودم. اگر طرح غرفه امروز تائید نمی شد چندان تاثیری در روند کار ان شرکت و حتی جهان هم نداشت.

نه کسی می مرد و نه جانی به خطر می افتاد

به جز روح خودم که توان مواجهه با زندگی را ندارد.

به هر حال امروز را مرخصی گرفتم.

شاید یکی از دلایل از پا افتادنم این باشد که دیروز وقتی برنامه ریزی مالیم را با حقوقم تطبیق دادم متوجه شدم که علی رغم تصورم همچین اوضاع بهتر نشده است و مشکلات مالی دوماه اخیر باعث شده تا چاله هایی کنده شود که تا دوسه ماه دیگر هم پر نمی شوند

بنابراین یک جورایی سَرخوردم.

دیشب سعی کردم با خریدن چندتا خودکار رنگی و پونز و ماژیک های رنگی پنگی یک خورده حالم را بهتر کنم اما خیلی جواب نداد.

بنابراین انگار همه آن بغض های فروخورده و حرفهای نگفته گندیدند و تبدیل شدند به چرکی که تمام سینوس هایم را پر کرده و گلویم را می خراشد و ریه هایم را حساس کرده اند.

کمتر از یک هفته پیش بود که دوست پزشکی که در جریان حال و روزم بود هشدار داد که مواظب باشم تا این انفعال و وازدگی به جسمم سرایت نکند و باعث نشود بدنم در مقابل ویروس ها خاموش بماند و انگیزه مبارزه را از دست بدهد.

توی این یک هفته سعی کردم که چنین نشود اما گویا دیر شده بود.

حالا امروز خانه نشستم و تمام تلاشم این است که به سرزنش ها و حسرت های درونی فرصت تاخت و تاز ندهم و سعی کنم از افتاب پاییزی و نوشیدنی داغ عسل و لیمویم لذت ببرم.

۱۳٩٢/٧/٢ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

گفت از چی فرار می کنی با این سبک زندگیت؟

گفتم از تنهایی

گفت چرا ازدواج نکردی؟

گفتم نشد و زوج های اطرافم زندگی های موفقی ندارند.

گفت زندگی 3 پایه اصلی دارد.

کار 

ازدواج 

روابط

مال تو یکی و نصفیش پابرجاست...

گفت اما خوب کردی از اون کار اومدی بیرون

گفتم بیچاره دلم! دوست داشتن و دوست  نداشته شدن را شاید ترجیح می دادم به خلا و بی انگیزگی این روزها...

گفت اشتباه می کنی . دیر یا زود کم میاوردی...

گفتم نمی دانم اما روزگارخوشی ندارم و امیدی به خوش شدنش هم ندارم. فقط می خواست مببینم این مدت که بی محابا هر قرصی که دستم رسید خوردم تاثیر بدی نداشته باشد.

راستش بدم نیامد ازش ...

البته چون بیشتر من حرف زدم تا او نمی توانم درست قضاوت کنم چون تو فاز نصیحت شنیدن نیستم . شایدهم بی نتیجه نباشد.

اما هزینه هایش را پیش بینی نکرده بودم.

 

 

۱۳٩٢/٧/۱ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیشب به بهانه اینکه درمان دارویی را شروع کنم و از شر این افسردگی سینوسی خلاص شوم پیش روانپزشک رفتم.

راستش را بخواهید حق مشاوره اش افسردگیم را چند برابر کرد.

اگر تاکید روی درمان دارویی نبود حتما روانشناسان را انتخاب می کردم ولی چه می شود کرد...

اینقدر که این مدت مثل نقل و نبات هر قرصی دم دستم بود خوردم لازم بود که یک متخصص ویزیتم کند اما روان درمانی که کار یکی دو جلسه نیست و باید حداقل ده جلسه مستمر داشته باشی تا به نتیجه اولیه برسی و این یعنی دو سه میلیون پول

حساب قرص و دواهای نجومی هم به کنار....

۱۳٩٢/٧/۱ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir