تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

طبیعت همیشه برایم منبع الهام بوده است.

در آستانه تابستان به گردش فصول و سیر طبیعی درختان می اندیشیدم.

بهار آغاز رویش است.

شکوفه هایی که می شکفند و به میوه تبدیل می شوند.

تابستان زمان پختگی و برداشت است.

میوه هایی که می رسند و برای بهره برداری آماده می شوند.

پائیز اما ، انگار فصل کش و قوس است.

طبیعت خود را می تکاند و انچه به پایان رسیده را حذف می کند.

و زمستان

سکوتی مطلق و آرامشی عمیق...

شاید زندگی انسان نیز باید اینگونه باشد.

مجالی برای رویش

روزگاری برای بهره برداری و دیدن نتیجه

زمانی برای حذف زوائد

و چند صباحی سکوت و خلوت زمستانی

شاید در بازه کلی عمر این امر اتفاق میفتد ولی فکر می کنم در هر مقطعی شاید هفتگی و حتی روزانه چنین گردشی لازم است و هر 4 مرحله را باید تجربه کرد.

تجربه هر مرحله به انسان قدرت قدم گذاشتن به مرتبه ای دیگر را می دهد.

گاهی ما آنقدر غرق در کار و تلاش می شویم که فراموش می کنیم که زندگیمان پر شده است از زوائدی که باید حذف شود.

و یک روز در میان تمام آن زوائد از کار میفتیم و نمی توانیم از زیر خروارها آشغال و پسماندی که انباشته شده اند بیرون بیائیم.

شاید در هفته باید روزگاری بهاری داشته باشیم با شور و رویش

در هر هفته باید فرایندی را به مرحله پختگی و ثمره دهی برسانیم

و هر هفته زمانی را برای برگریزان و خلوت کردن دور و برمان اختصاص دهیم.

و هر هفته وقتی را بگذاریم تا برف سکوت بر سرمان بنشیند و ریشه هایمان را برای رویش مجدد سیراب کند.

گاهی باید مثل درخت زندگی کرد.

۱۳٩٢/٤/۱ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

آخرین روز بهار...

طولانی ترین روزهای سال..

دلهایتان گرم و روزهایتان بهاری

پ.ن: هرچه فکر می کنم می بینم بهار کوتاهی نبود. زمان درازی طی شد تا از نوروز به خرداد رسیدیم.

۱۳٩٢/۳/۳۱ | ٤:٠٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پنجشنبه شب است.

دلم خلوت می خواست.

ولو شده ام خانه مامانم.

این روزها خانه ام در اختیار همخانه ای است که خیلی هم حال و حوصله اش را ندارم.

هنوز نتوانسته ام باهاش شفاف باشم تا کارهای خانه را تقسیم کنیم.

کودک درونم و مادر بیرونم غر می زنند و اذیتم می کنند از این بابت.

سعی می کنم هردوشان را راضی کنم.

فیلم هتل رواندا را دیدم .

به نسل کشی ها فکر کردم.

نسل کشی در بوسنی و هرزگویین.

نسل کشی در رواندا.

سکوت جهانیان.

می خواهم تاریخ را به شیوه ای جدید بخوانم.

فکری است که هنوز ناپخته است ولی تصمیمم دارم تاریخ را به روایت سالها بخوانم.

هر ده سال یا 5 سال را انتخاب می کنم و بعد تمام جهان را در آن بازه زمانی مرور می کنم.

اینجوری می فهمم که در سال 2000 در ژاپن، تانزانیا، گرین لند و برزیل چه اتفاقاتی افتاده است.

هنوز ناپخته است ولی فکر می کنم جذاب تر از برنامه قبلیم برای خواندن تاریخ بود.

در آن برنامه بر اساس جغرافیا تاریخ را می خواندم که خیلی هم پیشرفت نداشت.

قبل ترش هم ویل دورانت بود که دست نخورده باقی ماند.

ولی شاید اینجوری برایم جذاب تر باشد.

امیدوارم به نتیجه برسم.

دیدارها با دوست قدیمی مستمرتر شده ولی بی هدف تر از نظر من.

هدف شاید گپ و گفتی دوستانه باشد و تجربه فضایی غیر معمول  در روزمرگی ها.

کار و کاسبی هم هنوز به بازدهی مناسب نرسیده جز اینکه مشتریان غذاهای روزانه ام زیادتر شده اند و اینجوری خرج های کودک درونم پوشش داده می شود.

اما از پیشرفت پروژه های جدیدم خوشحالم گرچه زمان می برد تا به پول تبدیل شوند.

کلاس یوگا را دوباره شروع کرده ام و خوشحالم که بعد از 4 سال هنوز حرکات در بدنم باقی مانده است .

هفته پیش هفته شلوغی بود این هفته هم برای کارهای عقب مانده هفته پیش صرف شد.

اما توی همه این  شلوغی ها خلوتم با خودم کم شده است.

شاید امشب فرصتی مناسب باشد

۱۳٩٢/۳/۳٠ | ٩:۱٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از این نوع شادی کردن بدم می آید...

قفل شدن خیابان ها

بوق های ممتد

نعره های هیستریک....

رقص و شادی را قبول دارم ...

خواندن سرودهای دسته جمعی  و وحدتی پیش میاورد که دوست دارم.

اما مسخره کردن و استهزا را نمی پسندم.

یادم میاید برای اولین بار در زندگیم سر بازی ایران و استرالیا چنین شوری را تجربه کردم.

دلنشین بود وقتی شیرینی فروش محل کلی شیرینی پخش کرد و گل فروش به همه یک شاخه گل داد.

پایکوبی و شادمانی همه برایم جذاب بود.

اما دیروز را دوست نداشتم.

زمانی که زن حامله ای توی ترافیک گیر کرده بود و گرمازده شده بود شوهرش نتوانست لیوانی آب گیر بیاورد چرا که کسانی که دم در خانه ای ایستاده بودند به او اجازه ندادند از شیر حیاط آب برای همسرش ببرد و بهش آدرس بقالی دوتا خیابان پائینتر را دادند.حتما توجیهی برای خودشان داشتند ولی عجیب دلم گرفت.

دوست ندارم شادی من به قیمت عذاب دیگری تمام شود.

رقص و پایکوبی در گلوگاه های شهر را نمی پسندم.

دلم می سوزد که اینقدر تحت فشار هستیم که اینگونه هیستریک عمل می کنیم.

هرچه فکر می کردم می دیدم شادی جمعی را بلد نیستیم.

کاش می توانستیم درست تر عمل کنیم.

۱۳٩٢/۳/٢٩ | ٢:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چند روزی است که به 11 سپتامبر فکر می کنم.

چرایش را نمی دانم.

حتی در این خصوص همزمانی هایی پیش آمد و به مطالبی در آن مورد برخوردم.

"صبح روز 11 سپتامبر چند نفر برخلاف میلشان در برج های تجارت جهانی بودند.؟

چند نفر انجا به شغلی مشغول بودند که مطابق میلشان نبود و دوست نداشتند و فقط به این دلیل که شغلی مطمئن است و پول کافی در اختیارشان قرار می دهد به آن ادامه می دادند؟"

تصاویر آن روزها جلوی چشمم می آید ...

بعد به این آدم خیلی فکر کردم...

زندگیش را مجسم کردم...

شاید او هر روز از پنجره  طبقه 200 به فضای بیکران روبرو خیره می شد و به روزمرگی هایش فکر می کرده...

شاید او هم از زندگی ماشینیش خسته شده بود.

شاید او هم دلش پرواز می خواست...

شاید او هم وقتی دید که مرگش حتمی است تصمیم گرفته بود تن به بیکران بسپارد و پرواز را تجربه کند...

شاید منهم اگر جای او بودم چنین می کردم.

۱۳٩٢/۳/٢۸ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هر روز صبح یک سری جملات می خوانم که دلم می خواهد اینجا بنویسم ولی تا به اینجا برسم هزار جور فکر دیگر رویشان را می پوشاند و من می نشینم و زل می زنم به صفحه ارسال یادداشت جدید...

اما امروز منبع را به یاد سپردم و توی این دنیا پیدایش کردم...

قوانین هزاره جدید پائلو کوئیلو:

1-تمام انسان ها متفاوتند و باید هر کاری می توانند بکنند تا متفاوت بمانند.

2- به هر انسان دو امکان اعطا شده است:عمل و اندیشه.هر دو به یک جا می رسند.

3-به هر انسان د و کیفیت اعطا شده است: قدرت و عطیه.قدرت انسان را به مقابله با سرنوشتش هدایت میکند، عطیه او را وا می داردبخش بهتر وجودش را با دیگران سهیم شود.

4-هر انسان یک فضیلت دارد: قدرت انتخاب.کسی که از این فضیلت استفاده نکند، نفرین می شود و دیگران برایش انتخاب می کنند.

5-هر انسان بر دو برکت برای کسب دانش تسلط دارد: برکت درست عمل کردن و برکت خطا کردن.در دومین مورد همیشه آموزه ای وجود دارد که فرد رابه راه درست هدایت میکند.

6-هر انسانی حق دارد خوشبختی را بجوید و خوشبختی چیزی است که شاد و راضیش میکند.لزوما آنچه شما را خوشبخت می کند، دیگران را هم راضی نمی کند.

7-همه ادیان به خدایی واحد می رسند و همه آن ها سزاوار احترام یکسانی هستند.

تبصره: انسانی که دینی را انتخاب می کند همزمان دارد شیوه ای جمعی برای نیایش و سهیم شدن در اسرار هستی انتخاب میکند. اما او تنها کسی است که برای اعمالش در مسیرش مسئول است و حق ندارد مسئولیت اعمالش را به گردن دینش بیندازد.

۱۳٩٢/۳/٢٧ | ٢:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تا 5 صبح بیدار نشستم تا ببینم چه اتفاقی میفتد.

توی فیلم هایی که از رای دادن نامزدهای انتخاباتی نشان می دادند، کسی را دیدم که روزگاری در دانشگاهمان سمتی داشت و از همان موقع به دوستانم می گفتم که او روزگاری نه چندان دیر از رجال خواهد شد.

حالا دوش به دوش یکی از کاندیدا ها پای صندوق رای رفته بود.

حالم بد شد آنجا دیدمش ، ناراستی و عدم صداقتش همیشه اذیت می کرد و فکر کردم اگر کاندیدای مورد نظرش بالا بیاید امثال او دور  برش کم نخواهند بود.

بعد از نماز صبح خوابیدم .

تا ظهر صبرکردم و وقتی تفاوت میان رای ها را دیدم خیالم راحت شد.

ساعت 7 شب وقتی به داخل اتاق آمد و گفت که کار یکسره شده برق شادی را توی چشم هایش دیدم.

صدای ماشین ها و شادی مردم آغاز شد.

هرچه زمان بیشتر می گذشت اما، من بیشتر به درون خودم فرو می رفتم.

بیشتر نگران می شدم .

بیشتر یاد این نوشته میفتادم.

به خانه برگشتم.

متوجه شدم علی رغم دل نگرانی هایم نفس هایم سبک شده است.

صبح متوجه شدم درختچه بونسای افرایم که خشک شده بود برگ جدید داده است.

مانند جوانه های امید در دلهایمان.

ایران ای سرای امید
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پر خون
خورشیدی خجسته رسید

اگر چه دل‌ها پر خون است
شکوه شادی افزون است
سپیده ما گلگون است
که دست دشمن در خون است
ای ایران غمت مرساد
جاویدان شکوه تو باد

راه ما راه حق، راه بهروزی است
اتحاد اتحاد، رمز پیروزی است
صلح و آزادی، جاودانه در همه جهان خوش باد
یادگار خون عاشقان
ای بهار تازه جاودان
در این چمن شکفته باد

۱۳٩٢/۳/٢٦ | ٢:٤٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تقارن تاریخ و مکان در ناخوداگاه من در این موارد خلاصه می شود:

24 اسفند

25 شهریور

30 تیر

7تیر

18 تیر

14 مرداد

اینها تاریخ هایی هستند که با شنیدنشان مکان هایی در ذهنم تداعی می شود.

یک جاهایی هم هستند که خود تاریخند:

لاله زار

بهارستان

انقلاب

ولی عصر

و...

اینها جاهایی هستند که وقتی نامشان را می شنوم  بخشی از تاریخ برایم تداعی می شود.

اما تاریخ های بی مکانی هم هستند :

2 خرداد

29 اسفند

28 مرداد

و سال 88

و اینها تاریخ هایی هستند که عجیب در خاطرم ثبت شده اند و وقتی با آنها برخورد می کنم همه شهرم در نظرم  زنده  و پر جنب و جوش می شود....

۱۳٩٢/۳/٢٥ | ۳:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از صبح بی قرار بودم...

می گفتم می خواهم رای بدهم و همه می خندیدند.

یکی پرسید چرا؟

گفتم من حق رای دارم و می خواهم از این اندک حقی که در کشور رو به اضمحلالم دارم استفاده کنم .

دیگری گفت چه سود؟

گفتم من باید وظیفه خودم را انجام دهم به حرمت تمام فریاد هایی که زنان نسل گذشته زده اند تا این حق را بدست بیاورند و بتوانند در سرنوشت جامعه نقش داشته باشند حتی اگر این جریان را گروهی به نفع خود بچرخانند تا کسی بیاید که به مادران تمام وقت اعتقاد دارد و دوباره برگردیم به همان 100 سال پیش و خانه نشینی ...

ساعت 6 راه افتادم

دیدند جدی است قضیه

مرا تا دم حوزه شلوغ رساندندو یک ساعتی منتظرم شدند.

وقتی سوار ماشین شدم گفتم من به سهم خودم شرمنده تمام نسل های آینده هستم که در زمانی زیسته ام که عهدنامه ترکمن چای و گلستان که زمانی ننگین می خواندیمش در برابر بازی های سیاسی این دوران اشتباه کودکانه ای بیش نیستند.

باقی شب را با درد به وضعیت روزهای پیش رو فکر کردیم.

به شرکت هایی که بسته خواهند شد ...

به زنهایی که خانه نشین می شوند...

به بیمارانی که دارویی ندارند...

و

به کشوری که تمام شد مگر...

۱۳٩٢/۳/٢٥ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پدرم مرخص شده و خدا را شکر مشکل خاصی هم ندارد.

 خواهر و خواهرزاده ام به خانه  رسیده اند و حالا بعد از 2 سال در کنار شوهرش دوباره کانون خانوادگی را تشکیل دادند.

جایشان عجیب در ساختمان خالی است و هر وقت از جلوی خانه انها رد می شوم دلم می گیرد.

پروژه ای را که باید تحویل دادم و کمی بارم سبک شد.

فقط مانده انتخابات...

هر جا می روم عده ای در حال مجاب کردن دیگران هستند برای شرکت در انتخابات.

بحث ها خسته ام می کند.

سکوت می کنم و سعی می کنم از آن فضا خارج شوم.

هر دو دسته حق دارند،

چه آنها که معتقدند باید حضور  داشت و چه آنها که ناامیدند از هر حضوری.

ولی بدترین بخش ماجرا آن است که هر دو گروه سعی می کنند با استدلال های اشتباه گروه دیگر را مجاب کنند.

برای اینکه بدتر انتخاب نشود بد را انتخاب کن... استدلال یک گروه است.

برای اینکه به من ظلم شده منهم قهر می کنم.... استدلال گروه دیگر است.

و این خوب نیست

۱۳٩٢/۳/٢۳ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اگر این فرایند همکاری را که دل و کودک درونم باهم دارند خودم در محیط کار داشتم الان وضعم توپ بود....

 دلم یک کفش طلایی می خواهد...

برای چی را نمی دانم.

نه لباسی دارم که کفش طلایی لازم داشته باشم و نه کفش طلایی از ضروریات است.

ولی عجیب دلم کفش طلایی می خواهد.

چرایش را نمی دانم ولی می دانم که زیر سر این کودک درون است.

حالا ته تهش چیست که تبلورش کفش طلایی است خدا می داند.

ولی عجیب است که داروی تمام غرغرهای کودک درون با خریدی ولو جزئی ساکت می شود

این را چند روز پیش وقتی فهمیدم که یکراست از بیمارستان مستقیم وارد قنادی مینیون شدم و دوتا بسته شکلات خریدم.

شکلاتی که هنوز از خرید قبلی توی یخچال داشتم ولی در آن لحظه فقط نیاز داشتم برای دلم و کودک درون راهبرش چیزی بخرم.

عجیب است این پیچیدگی درون

۱۳٩٢/۳/٢٢ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نسیم گرمی از پنجره ماشین به صورتم می خورد ...

چشمم را از چراغ همیشه قرمز راهنمایی ، به درختهای کنار خیابان می دوزم.

برگهای درختان زرد شده اند و با نسیم به زمین می ریزند.

لحظه ای سردرگم می شوم.

زمان را گم کرده ام.

تابستان است؟ پاپیز است؟

هوا مانند آخر تابستان است و برگهای خزان زده خبر از شروع پائیز می دهند.

ولی کی تابستان آمد و گذشت ؟

بهار کی تمام شد؟

نمی فهمم.

به شرکت که رسیدم اولین سئوالم این بود که الان چه برجی هستیم؟

همه متعجب نگاهم می کنند

حالم را می پرسند

در جواب می گویم یکی تاریخ را به من بگوید.!

می شنوم 21 خرداد و آرام می گیرم.

۱۳٩٢/۳/٢۱ | ۳:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

گفت تو باید جهانی نو بسازی...

گفتم با کدام مصالح؟

گفت دلی را شاد کن تا جهانی نو شود.

گفتم دل شاد کردن گرانتر از ان است که از من برآید.

گفت : کمک بخواه و توفیق

جمعه شب وقتی به بهانه عید به خانه یتیمی راهم دادند نفس راحتی کشیدم که هنوز یادم می کند و هنوز قابل می داند که به در خانه کسانی بروم که جز او هیچ ندارند.

دیروز توی بیمارستان فکر کردم چقدر دور شده ام از ان کسی که یک روز در هفته را برای بیماران سرطانی تنها می گذاشت ...

و یا ماهی یکبار به بهزیستی می رفت و با کودکان آنجا بازی می کرد.

انگار دیگر طاقت ندارم .

راستش را بخواهید انگار از یک جایی به بعد دیگر دلم نخواست مانند کسانی باشم که اینگونه رفتار می کنند ولی غرور گریبانشان را می گیرد و خودبرتر بینی به سراغشان می اید.

کاش کمک کند...

وقتی که دلمرده می شوم و راه ها بسته می نماید نگاه می کنم و می بینم چقدر می توانم مفید باشم.

می توانم برای نابینایی کتاب بخوانم و معلولی را به حمام ببرم.

در درسهای کودک باهوش افغانی کمکش کنم و دخترک زیبای تنهایی را همدم باشم.

چرا تعلل می کنم را نمی دانم.

چرا از کارهایی که قبلا انجام می دادم و جواب خوب هم گرفته ام فاصله دارم را هم نمی دانم.

کاش کمک کند...

۱۳٩٢/۳/٢٠ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پدرم به خانه بازگشت..

خواهرم خانه را جمع کرد و زندگیش را در 4 چمدان خلاصه کرد تا امشب راهی شود به انسوی آبها...

خواهرزاده و دوستانش را بعد از آخرین امتحان دوره راهنمایی به نیت یک خاطره خوب به ناهار میهمان کردم.

دخترکان شاد و پر انرژی...

گفتند و خندیدند و من به این فکر می کردم که اگر 10 سال دیگر این جمع کنار هم قرار بگیرند چه خواهند گفت.

چقدر خسته ام.

۱۳٩٢/۳/٢٠ | ۳:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی حیاط شلوغ بیمارستان نشسته ام.

دلم شور می زند.

نکند از اتاق عمل بیرون نیاید...

هیچ کس جوابگو نیست و پرسنل در شلوغی کار لزومی به پاسخگویی نمی بینند.

کنار باغچه می نشینم و سعی می کنم بی اعتنا به اشک های بی اختیارم گوش بسپرم به مبحث اول کتاب مصباح...

خوف و رجا و محبت

خوف علم است ، رجا یقین و محبت معرفت...

به چه باید کردها می رسم...

عهد کرده ام برای پرورش روان قدم به قدم با این کتاب جلو بروم اما روزها گذشت و یک بار هم به عهدم وفا نکردم.

نگاهم به شاهپسندهای باغچه میفتد و روحم به سوی کودکی هایم پرواز می کند.

دستهایم بزرگ شده اند یا شاهپسندها ظریف ...

ساعتها می نشستم از گلهای شاهپسند گردنبند می ساختم...

دانه دانه نخ ظریفی را از میان گلهای رنگی رنگی با صبر و حوصله رد می کردم.

اما..

حال برای ساختن خودم ساعتی وقت ندارم.

به همان ظرافت و دقت نیازمند است خودسازی...

گوش به تمرین ها می سپارم

کاش توان اجرایش را داشته باشم...

صورتم هنوز خیس است از اشک ها و گلهای شاهپسند در دستهایم پژمرده اند.

۱۳٩٢/۳/۱٩ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

روزهای شلوغ و سختی در پیش است...

پدر بیمار...

خواهر مسافر...

کوهی از مسئولیت های ریز و درشت...

این هم بگذرد..

۱۳٩٢/۳/۱۸ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سال هاست که به خدا غر می زنم که من عاشقت نیستم...

من بهت احتیاج دارم ...

و این دلیل دوست داشتن نیست....

می دانم خدا از دل من آگاه است و من اینها را می گویم که خودم خیلی چیزها باورم نشود....

بعد ته ته دلم یک چیزی قیلی ویلی می رود که کاش دوستش داشتم ...

انوقت خیلی از کارهایی که انجام می دادم مفهومی پیدا می کرد و از سر وظیفه نبود....

کم عاشق نشدم وکم سر وجان در راه دلبر ندادم و می دانم که عشق چه نیروی محرکه قدرتمندی است.

ولی عشق الهی ؟....

انقدر دور و غریب بود برایم که حتی بهش فکر هم نمی کردم....

کم کم حتی از محافلی که از عشق واقعی و الهی می گفتند هم دوری گزیدم....

تو عشق زمینی ماندم و مرا چه به عشق الهی....

اما بی دل و دماغ و از سر وظیف مسیر را می رفتم (می روم) چون باور دارم بالاخره یک روز دری باز خواهد شد...

تا اینکه یک شب عجیب به جمله عجیبی در کتاب نامه های عین القضات خواندم...

عشق حاصل معرفت است...

و این معرفت؟

کمی بعدتر به این رسیدم که حواسم باشد غرق نشوم در شناخت خدا از طریق فلسفه و منطق و متون مذهبی...

و مگر نگفت که خود را بشناسید تا خدای خود را بشناسید؟

از همین نزدیک شروع می کنم....

 

۱۳٩٢/۳/۱۸ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چند وقت پیش یکی از دوستان اینجا ازم سئوالی پرسید که توی ایمیل جوابش را دادم اما فکر کردم شاید اگر این سئوال و جواب را اینجا مطرح کنم بتوانم درست تر تصمیم بگیرم:

 میخواستم بدونم اگه کسی که  خیلی دوسش داری بهت پیشنهاد یه رابطه غیر خواهرانه !  بده قبول میکنی تا چه حد میتونی بپذیری که همسرش نباشی ولی با هاش خواهر هم نباشی ؟

من فقط می توانم در مورد خودم و جسم خودم اظهار نظر کنم و این فتوا مسلما بدرد کس دیگری نمی خورد .
من خیلی در این مورد فکر کردم و شاید یک پست هم در این مورد نوشته باشم ولی واقعا فکر می کنم اگر یکی از این افراد بهم پیشنهاد رابطه جنسی بدهد شاید قبول کنم و تبعاتش را هم بپذیرم. تبعاتی که کم نیستندو مسلما بهای زیادی برای شان باید پرداخت.اگر خواستی می توانم برایت بشمارشان.
از افزایش میل جنسی و مهار سخت ترش گرفته تا وابستگی های عاطفی و حساسیت
های مالکیت و توقع های رنگ و وارنگ.

اما دلیل من برای این امر این است که هرچه بیشتر می گذرد بیشتر متوجه استهلاک و پژمردن جسمم می شوم و می دانم چند سال دیگر بدنم جذابیت و شادابی این روزها را نخواهد داشت همانطور که الان نسبت به 10 سال پیش خیلی افت کرده است. ولی برای من مهم است که این رابطه حتما در چهارچوب شرع یعنی با صیغه محرمیت صورت بگیرد. چون به خاطر سبقه و ارزشهایم مسلما اگر اینگونه نباشد عذاب وجدان و احساس گناه بیچاره ام می کند. شاید اگر پست قلعه دخترم را خوانده باشی می دانی که به هرکس اجازه ورود به حریمم را نمی دهم ولی اینها را که تو گفتی همه کسانی هستند که یک قدم جلوتر از بقیه هستند و من خودم نیز نسبت به آنها بی میل نیستم
به هر حال این نسخه ای است که من برای خودم پیچیده ام و هر کس مسئول اعمال خودش است و شرایط دیگری با من بسیار فرق می کند.
اما ته تهش این جریان را سپرده ام دست خدا. و فکر می کنم که او بهتر از من شرایط را درک می کند و تا به حال هیچ کدام از این افراد هیچ نشانه ای ولو سطحی مبنی بر این جریان ابراز نکرده اند و حتی سعی کرده اند حریم ها و فاصله ها کاملا رعایت شود.

می دانم رابطه ای که فقط و فقط بر مبنای رابطه جنسی بنا شود در بهترین وضعیت خودش 3 ماه دوام میاورد و بعدش به وضع بدی خاتمه پیدا می کند. یکی از دو طرف  یا هردو احساس سواستفاده می کنند و لحظات تلخی را تجربه می کنند که باعث می شود بعد از آن تصمیم های متفاوتی در خصوص روابطشان بگیرند.

اما این روزها عجیب سردرگم هستم.

۱۳٩٢/۳/۱٦ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

آن روزی که خبر خودکفایی تولید گندم را در رادیو شنیدم ، هیچ وقت فکر نمی کردم سالها بگذرد و دیگر هیچ کدام از اخبار رادیو شادم نکند...

چند سال پیش بود؟

حالا از اون در و دشت چیزی نمونده باقی...

حیف...

۱۳٩٢/۳/۱٥ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از به بهانه ای کوچک دورهم بودیم...

این دورهم بودن ها در این وانفسای شلوغی و کار دلگرم کننده است..

دلم اما گرفت.

وقتی به نیم رخ خسته اش نگاه می کردم و پوستش را که کدر و بی طراوت شده از نزدیک می دیدم، قلبم فشرده می شد.

4 ماهی است که به خانه پدرش برگشته و بعد از 6 سال استقلال این یعنی فشاری که کمر می شکند.

به سختی می گفت و می خندید ولی نه از ته دل...

دیگری زنی کامل شده ...

او هم خسته بود ولی شاداب بود.

کار، درس ، همسرداری خسته اش کرده بود ولی دیروز فهمیدم عجیب بزرگ شده است.

کاملا از ان دختر تپل سالها پیش فاصله گرفته و زنی کارامد شده ...

و کوچکترینمان

می دانم که او نیز تحت فشار است و می دانم که عجیب می کوشد تا شرایطش را عوض کند و یا حداقل خودش را با آن وفق بدهد و بر ان مسلط شود.

او نیز می گفت و می خندید اما می ترسم که او هم در این روزگار سرد ، سرد شود و تلخ...

جای پسرخاله خالی بود اما.

دیشب اما خوش گذشت...

 

۱۳٩٢/۳/۱٥ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اگر بخواهم بهترین سال زندگیم را در 10 سال گذشته انتخاب کنم بی شک سال 87 را برمیگزینم.

سال 87 بعد از 3 سال خمودگی و افسردگی زندگی جدیدی را شروع کردم.

آغاز سال با سفری عجیب آغاز شد و یک ماه بعدش در شرکت بزرگی استخدام شدم که سرآغاز تحولات روحی بود برایم...

ارتباطات اجتماعیم دگرگون شد و دوستی های جدیدی آغاز شد.

سالی که هر لحظه اش با سبکی و شادی خاصی همراه بود..

سالی که مثل نسیم بهاری سبک بوذ و مثل لحظات طلوع خورشید ، درخشان...

این روزها که به لحظات ارزشمند آن سال نگاه می کنم ناخودآگاه دلم تنگ می شود ولی خوشحالم که چنین دقایقی را تجربه کردم.

شاید اگر آن سال را تجربه نکرده بودم تلخی و سنگینی سال 91 مرا از پای در می آورد.

۱۳٩٢/۳/۱۳ | ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کمرم درد می کند.

می دانم باید وزن کم کنم تا فشارش کم شود.

ورزش می ترساندتم و می ترسم بدتر بشوم چون مربیان کارآزموده و حساس نیستند و باید جایی بروم که تعداد کم باشد تا مربی بتواند به همه رسیدگی کند.

یک جورایی یک جایی می خواهم که مربیانی مهربان و دلسوز داشته باشد و حرکاتش سنجیده باشد تا اوضاع خرابتر  نشود.

شدیدابا جسمم مشکل دارم و باعث شده که احساس خوبی نداشته باشم.

 

۱۳٩٢/۳/۱۱ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی تو یک خانواده ای زندگی می کنی که میانگین سنیش 50 سال است ، با 36 سال سن هنوز یک بچه محسوب می شوی...

وقتی که به لطف خدا همه بزرگان قوم سرحال و سرزنده هستند و امور خانواده را رتق و فتق می کنند جایی برای اظهار نظر توی 36 ساله نمی ماند...

هرچقدر هم که دنیا عوض شده باشد و عمه خانم 85 ساله و دایی جان 74 ساله از تکنولوژی سر در نیاورند، باز هم تو با 36 سال سن یک فرد بی تجربه هستی و راه و چاه را نمی شناسی....

خیلی وقت بود که می فهمیدم در روابط اجتماعیم خللی هست. به هرکس که کوچکتر از من بود به چشم یک بچه بی تجربه نگاه می کردم و برایم عجیب بود که این فسقلی های دهه شصتی چه ادعاهای عجیب و غریبی دارند.

نمی توانستم بفهمم که یک پسر متولد 64 چه جوری به خودش اجازه می دهد اینگونه با اعتماد به نفس ادعا کند که از مسائل سردر میاورد...

بعد که یک روز بای کی از این دوستان بیشتر صحبت کردم متوجه تفاوت خانواده ها شدم. پدر او همسن برادر بزرگ من بود و مادر بزرگش همسال مادرم. و صد البته خیل عظیمی از بچه های ریز و درشت نسل بعد از او..

بنابراین او با 27 سال سن یک فرد در میانه نسل خانواده محسوب می شود و برای خیلی ها بزرگسال و صاحب نظر است.

بعد  متوجه شدم که این مساله ریشه در خانواده کهنسال من دارد که همه افرادش یک پا مدیر و برنامه ریز هستند و مقتدرانه کار ها را پیش می برند.

زندگی در چنین خانواده ای مزایا و معایب خاص خودش را دارد و مطمئنم که مزایایش بیشتر از معایبش است.

۱۳٩٢/۳/۱٠ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/۳/۱٠ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

میهمانی گرفتن را بیشتر از میهمانی رفتن دوست دارم.

فکر کردن های قبلش هم کلی برایم لذت بخش است.

فکر اینکه چه کسانی را دعوت کنی که باهم خوش باشند ...

اینکه روزهای قبلش وسط کار و تو ترافیک یکهو بری تو برنامه ریزی برای غذا و خوراکی ها...

اینکه فکر کنی چه جوری وقتت را تنظیم کنی که خرید ها را انجام بدی...

خود خرید کردن ها و اماده کردن غذا ها هم کلی برایم تنوع است و حس خوبی بهم می دهد.

وقتی از توی میدان تره بار ، با کلی کیسه میام بیرون  و یا توی فروشگاه شهروند چرخ خرید را هل می دهم، یک جورایی شاید احساس کدبانوگریم را ارضا می کند.

 سخت ترین قسمتش مرتب کردن و گردگیری خانه است که آنهم این روزها به مدد برنامه ریزی مرتب حل شده ...

تا قبل از آمدن میهمان ها نه استرس دارم و نه دلشوره..

ولی وقتی همه جمع می شوند یکهو حالم بد می شود...

نکنه بهشون خوش نگذرد؟

نکنه غذاهایی را که اینهمه براش ذوق و شوق داشتم را دوست نداشته باشند؟

نکنه کاری کنم بهشون بر بخورد؟

نکنه ....

نکنه ....

بعد هی سعی می کنم بی خیال بشوم و می دانم تا به خودم خوش نگذرد به آنها هم خوش نمی گذرد.

من با عشق میهمانی می گیرم و تمام سعیم را هم می کنم که توی این وانفسای تنهایی جمع های صمیمی داشته باشیم.

و می دانم این حس را از مادرم به ارث برده ام .

در پی تجمل و بریز و بپاش نیستم ولی دوست دارم تنوع باشه و یکجورایی تمام چیزهایی که خودم دوست دارم را می گذارم تا با آنها که دوستشان داریم باهم بخوریم...

خدا کند همیشه توان مالی و جسمی داشته باشم تا بتوانم دورهمی های دوستانه را میزبان باشم.

پ.ن: هرچقدر کارهای قبل از میهمانی خوب پیش می رود، جمع و جور کردن های بعدش واویلاست...

۱۳٩٢/۳/٩ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

برای من که سالها 7 صبح از در خانه بیرون زده ام و تا عصر سرکار بوده ام ، این روزها که ساعت 10 به بعد از خانه بیرون می روم برایم غریب است....

تمام شهر پر است از پیرمردان و پیرزنانی که هیچ وقت 7 صبح نمی دیدمشان...

کمی که دیرتر می شود مادران و کودکانشان...

شهر من در هر ساعت  متعلق به رده سنی خاصی است...

۱۳٩٢/۳/٧ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جای خالی فعالیت بدنی بدجور در برنامه های روزانه ام دیده می شود.

صبح ها که شلوغ است و شب ها هم خسته...

برنامه ام روزی یک ساعت پیاده روی بود که خیلی جسته گریخته انجام می شود.

این سالهای اخیر خاطره خوبی از کلاس های ورزشی که رفتم ندارم.

فشار زیادی که مربی ها بی توجه به ساختار بدنی می آوردند .

تکراری بودن حرکات و شلوغ و کثیف بودن محل ها..

هیچ کدام اون شور و انگیزه لازم را برای ادامه دادن در من ایجاد نکرد و هیچ لذتی هم از ورزش نداشتم.

یکجورایی مثل یک داروی تلخ که به خودم تحمیل کرده بودم و حالا می دانم که کودک درونم حسابی تلاش می کند تا آن تجارب تلخ دوباره تکرار نشود.

ولی خمودگی و فرسودگی تک تک اعضای وجودم بهم می فهماند که باید سریع تر شروع کنم.



۱۳٩٢/۳/٦ | ۳:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک ناهار خوشمزه با یاردبستانی تازه عروس تو کافه رستوران کاخ نیاوران در مجاورت مرغ های مینا و طوطی های پر هیاهو....

وقتی توی باغچه های صاحبقرانیه قدم می زدیم به این فکر می کردیم که چقدر این فضا برای پدربزرگ هایمان غیرقابل دسترس بود و غیر قابل تصور....

نوه های ما به کجا راه خواهند یافت؟!

پ.ن: برخلاف تمام سالهای گذشته امسال از تک تک روزهای بهار لذت می برم و زیبایی محدود بهار  کلان شهری را با تمام وجود قدر می دانم.

کم کم دارم به این نتیجه می رسم زندگی شاید همین باشد ولی می دانم که هنوز جاهای زیادی در روزمرگی هایم خالی است....

۱۳٩٢/۳/٥ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

شب اول:

گفتم خدا نگهدار

گفت بی ماشین کجا؟ می رسانمت...

توی ترافیک آخر شب به نیم رخش خیره شده ام .

از کار می گوید و از وضعیت شرکت...

توی دلم فکر می کنم برای حس چنین لحظاتی است که بهایی گران می دهم.

برای بودن در کنارش ولو در نقش یک دوست فارغ از جنسیت و یک حامی....

باران می بارد..

باران بهاری

.

.

شب دوم:

گفت کجایی؟

گفتم با سپید نشستیم و درددل می کنیم..

گفت منهم می آیم.

فکر کردم چه بی دعوت

بعد از آن پیامک کذایی دلم نمی خواست ببینمش، فکر می کردم باید از خودم محافظت کنم و دل سرگردانم را اسیر نکنم و شکنجه...

آمد

ساعاتی نشست و حرفهایی متفاوت گفته شد.

دلم اما، عنان از دست داد.

گفت می رسانمت.

به خودم که امدم دوباره همان جای دیشب توی ترافیک به نیم رخش خیره شده بودم و فکر می کردم آیا او همان است که باید باشد؟

باران می آمد

باران بهاری

.

.

شب سوم :

از میان دوستانی بر می گردم که سالهاست زندگیم درکنارشان شکل گرفته...

فکرم به هزار جا سرک می کشد...

به دخترک نازنینی که دوشب دیگر بله برونش است..

به زندگی پیش رو

به کارهای معوقه و امور جاریه ...

و به مسیر 12 سال گذشته در کنار این دوستان...

توی ترافیک که ترمز می کنم؛ از توی آینه به چشم هایم خیره می شوم ولی دو نیم رخ مردانه شبهای گذشته را می بینم...

.

. شب چهارم:

از عروسی یار دبستانی بر می گردم...

از صبح سعی کردم سرم را با حجم انبوه کارهای لحظه آخری گرم کنم و به بغض لعنتی اجازه ترکیدن ندهم...

ولی وقتی با لباس سفید عروس از آرایشگاه با داماد نازنین راهیش کردم وسط خیابان نشستم و های های گریستم و اشک ها دیگر بند نیامدند...

باز پشت ترافیک ترمز می کنم.

اشکها را پاک می کنم و به این فکر می کنم اگر او نبود و بعد از انهمه اشک ناهار را با من نمی خورد شاید نمی توانستم در عروسی شرکت کنم....

.

.

شب پنجم:

از عروسی همکار قدیمی برمی گردیم با دوستی صمیمی از همان دوران...

از رابطه نابه سامان ازدواج 10 ساله اش می گوید...

به عروسی مجلل امشب فکر می کنم.

به نگاه عاشقانه عروس و داماد...

به اینکه چه می شود یک نگاهی این چنینی 10 سال بعد تبدیل به نگاهی اینقدر دل مرده می شود ...

خدا کند نشود...

شیشه را پائین می کشم.

توی آینه بغل به چشم هایم خیره می شوم.

امشب اما، دلم چشم هایی را می خواست که زیباییم را می ستودند.

فارغ از همه اما و اگرها...

 

۱۳٩٢/۳/٤ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

لیوان بلوری که پر یخ شد تا نصفه عرق بهارنارنج را توش خالی کردم....

آب ریختم سرش و بو کشیدم....

خنکای یخ ها و بوی بهارنارنج نوازشم کرد...

به اتاق نشیمن امدم و روی کوسن های رنگی رنگی ولو شدم...

زیر نور ماه...

اولین قلپ را که خوردم سر را بلند کردم و چشم در چشم ماه 13 رجب گفتم: باز هم من و تو....

و به تمام باهم بودنمان فکر کردم.

۱۳٩٢/۳/٤ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

فردا عروسی یاردبستانی است.

پارسال همین موقع ها بود که زنگ زد و گفت قراری دارد و برایش رفتن و نرفتن علی السویه است ...

شبش زنگ زد و با هیجانی شگرف گفت که چقدر طرف به دلش نشسته و اینجوری شد که 4 ماه بعد سر سفره عقد نشست و درست یک سال بعد عازم خانه مشترکشان است....

در یک سال گذشته رابطه ما خیلی آرام و زیرپوستی تغییر کرد و جنسش عوض شد.

اما مطمئنم که از فردا باز هم رابطه ما شکل جدیدی به خود خواهد گرفت...

دیگر خبری از آن گزمه رفتن های شبانه نخواهد بود و دراز کشیدن روی چمن های پارک و غرزدن....

مشکلات او با من فرق خواهد کرد و دیگر درکی از هم نخواهیم داشت.

....

به رفتن ها عادت کرده ایم بعد از اینهمه سال....

چه رفتن به آن سوی مرز و چه رفتن به خانه بخت...

۱۳٩٢/۳/۱ | ٥:٠٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir