تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

کلاس اول دبستان بودم و برادرم برای اولین بار کیهان بچه ها برایم خریده بود و دست برقضا آن مجله داستانی در خصوص الفبا داشت : داستان آ با کلاه و ا بی کلاه

مجله را به مدرسه بردم و به معلمم نشان دادم و او نیز کلی استقبال کرد و از من خواست که مجله را به او قرض بدهم تا در زنگ تفریح مطالعه کند.

ساعت بعد وقتی معلم پرورشی سر کلاس امد انگار اب سرد رویم ریختند چون متوجه شدم دو زنگ اخر روز 5شنبه است و من دیگر تا شنبه معلمم را نخواهم دید.

به خودم لعنت می فرستادم و غصه می خوردم که چرا چنین خبطی را کرده ام و عقل کودکانه ام اجازه نمی داد که باور کنم شنبه مجله را خواهم گرفت....

انقدر حالم بد بود که معلم پرورشی متوجه شد و با زیرکی موضوع را از زیر زبانم کشید.

ان روز من با مجله ام به خانه برگشتم.

.

.

.

امروز وقتی فایل اصلی و نتیجه چند ماه تحقیق و کار مداوم را اشتباها به کسی که نباید دادم تمام ان لحظه های تلخ دوباره برایم تداعی شد....

۱۳٩٢/٢/۳۱ | ٢:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٢/۳٠ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

باران می آمد و باد هم...

برگهای درخت توت پربار پشت پنجره در باد می رقصیدند...

رقصی که به بهای از دست دادن توتهای نارس تمام شد.

غروب بود و تنها پشت میز نشسته بودم .

دست به زیر چانه و محو تماشای جادوی طبیعت وحشی دم غروب...

کمی بعد تر باران قطع شده

من و او توی کافه قنادی لوکس روبروی محل کارم نشسته ایم.

فضای جمع و جور و دلنشینی است.

پشت او پنجره است.

پشت پنجره پیاده روی باران خورده و دورترش اسمانی پر ستاره با هلال روشن ماهی در حال غروب...

هلال روز اول ماه رجب.

چشم هایم را می بندم و آرزو می کنم.

چشمهایم رو به صورت خندان او باز می شوند.

همین لحظه را خوش است شاید...

 

۱۳٩٢/٢/٢٦ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

باران می آمد و باد هم...

برگهای درخت توت پربار پشت پنجره در باد می رقصیدند...

رقصی که به بهای از دست دادن توتهای نارس تمام شد.

غروب بود و تنها پشت میز نشسته بودم .

دست به زیر چانه و محو تماشای جادوی طبیعت...

دیگری گفت : عجب هوای دونفره ای.

گفتم: اصلا دونفره نیست. اگر دونفر باشی نه از هوا لذت می بری و نه از بودن کنار نفر دیگر.

تلخ بود.

خوب می دانستم که لذت را با دیگری تجربه کردن چقدر ارزشمند است.

اما سالهاست که با کسی از چیزی مشترک لذت نبرده ام.

جوانتر که بودم هنگام تنهایی وقتی در شرایط لذت بخشی قرار می گرفتم می گفتم کاش کسی بود که این لحظات را با او تقسیم می کردم.

بعدتر ها کسانی آمدند و رفتند.

سعی کردم لذت ها را با آنها تقسیم کنم.

نشد.

و امروز فکر می کنم که چه تلاش بیهوده ای بود.

وقتی نفر دوم می آید می شود تمام زندگیم.

خودش می شود لذت

دیگر نمی توانم از چیز دیگری لذت ببرم.

سراپا می شوم در خدمت لذت او.

راستش حالا می دانم که حضور دیگری یعنی یک دنیای تازه.

نباید بازنویسی رویاهای تنهایی باشد.

نباید منحصر به شود به انجام انچه فکر می کردی با دیگری باید تجربه کنی...

دیگری خود دنیای دیگری است.

باید به چشم یک ناشناخته دیدش.

یک هیجان...

و خوب سالهاست که نفر دیگری نیست و من هستم و دنیایی از لذت که به تنهایی آن را لمس می کنم.

پ.ن: می خواستم از یک قهوه بعد از کار بنویسم که با دوست قدیمی صرف شد اما به اینجا کشید.

شاید فرصتی دیگر

۱۳٩٢/٢/٢٦ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

قدیم ها که عمل زیبایی اینقدر مد نبود و تجمل محسوب می شد ، هر کسی که دماغش را عمل می کرد به خاطر انحراف رفته بود و دکتر بهش پیشنهاد عمل زیبایی را هم داده بود.

دوستم هموروئید داشته و جراحی کرده است.

بهش می گویم الان جنیفر لوپزی؟

می گوید چطور؟

گفتم : خوب شاید دکتر بهت گفته حالا که داری به خاطر مشکلت جراحی می کنی زیبایی را هم بزنی تنگش!!!

.....

ازون روزهای حرص دربیار است.

جمعه گذشته استراحت نکردم و سفر یک روزه و حجم کارهای در دست اقدام مجالی برای خستگی در کردن نداد.

با این حال دو هفته خوبی بود و کمابیش به همه کارم رسیدم .

از تفریح ، طبیعت و قرار های نیمه دوستانه نیمه رمانتیک تا تمام کردن پروژه ای که دستم بود و حرص نخوردن بابت حماقت های دیگران....

اما دیشب دیگر کم آوردم...

و امروز رسما ولو هستم .

بساط نقاشی را پهن کرده ام ولی امیدی نیست...

با خودم کلنجار می روم که به کنفرانسی که دعوت شده ام نروم...(یک جورایی ترک اعتیاد)

وب گردی می کنم و توی بحث های نازنین خوشبخت و آیدای توت فرنگی خدا را شکر می کنم که وبلاگم اونقدر ها مطرح نیست و خوانندگان رو اعصاب ندارم....

پاکت شکلات های مارسپان قنادی مینیون را جلویم گذاشته ام و شکر می کنم که هنوز چنین مغازه ای با پرسنل خوش برخورد و مهربان در شهرم است که حس خوب خرید ، طعم خوشمزه  شکلات هایشان را دوچندان می کند.

امروز از اون روزهاست که فقط باید جلو تلویزیون ولو بشوم و به هیچ چیز فکر نکنم...

۱۳٩٢/٢/٢٦ | ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک لیست بلند بالا تهیه کرده بودم از نویسندگانی که می خواهم کتاب هایشان را بخوانم وقتی برای اولین بار در عمرم نتوانستم برم نمایشگاه کتاب، در آخرین لحظات تخفیف شهرکتاب رفتم و کتاب های فریبا وفی را گرفتم....

اعتراف می کنم که این عکس و جلدهای رنگی رنگی کار ابراهیم حقیقی در انتخابم بی تاثیر نبود...

هرچند که به قول انگلیسی ها کتاب را نباید از جلدش قضاوت کرد...

جسته گریخته تو وبلاگ ها و جاهای مختلف پاراگرافهایی از نوشته هایش را خوانده بودم و بعدتر هم جایزه هایی که پشت کتاب ها لیست شده بود....

اما راستش را بخواهید، تلخی زنان قصه ها آزارم داد ...

شاید اگر حال و هوایی متفاوت تر داشتم بیشتر از آنها لذت می بردم ولی حال این روزهایم نیازمند فضایی امیدوارکننده تر و کمی شیرین تر است شاید مثل داستان های زویا پیرزاد که غمگین ترین و تلخ ترینشان نیز بارقه ای از امید را بهم تزریق می کرد....

حالا کتاب های رنگی رنگی را بدون توجه به محتواش کنار تخت چیده ام و سعی می کنم لذت ببرم....

۱۳٩٢/٢/٢٥ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هر وقت بحث از تجرد و تنهایی می شود خیل عظیم دختران مجرد اطرافم جلوی چشمم می آید ...

چند وقت پیش وقتی داشتم با همکارانم تو سر و کله هم می زدیم و به جانشان غر می زدم متوجه شدم که این دوتا پسر شاخ شمشاد که دوطرفمن می نشینند و هرکدام یک سر مثلث غیر رسمی شرکت را تشکیل می دهیم بدتر از خودم یکه و یالغوز برای خودشان زندگی می کنند.

البته این نکته ای نبود که تازه فهمیده باشم ولی  موضوعی بود که هیچ وقت بهش دقت نکرده بودم و این دو گل پسر که یکی دوسال از من بزرگتر است و دیگری دوسال کوچکتر هر دو در بدر دنبال همراه و همدلی می گردند که روشنایی زندگیشان باشد.

البته هردویشان یک چند ماهی است که با دوست دخترها کات کرده اند و من در جریان بودم ولی به این موضوع فکر نکرده بودم که آن دعواها و دلشکستگی های چند ماه پیش به معنای فراغ بال این روزهاست....

بعد شروع کردم تک تک دختران دور و بر را بررسی کردن و متوجه شدم که شکر خدا هیچ کدام به درد این دو تا نمی خورند و اختلاف های ارزشی و بنیادی دارند.

بعدترش شروع کردم به دلسوزی...

خلاصه تمام درد و مشکلات خودم را به بهانه آنها فرافکنی کردم و براشون غصه خوردم.

حالا ما سه تا کار را بهانه کرده ایم برای فراموش کردن خلا های زندگی...

گاه ( یعنی هر روز) مثل خروس جنگی بهم می پریم  و گاه مثل کوه پشت هم در میاییم ....

ولی مهم این است که حالا در تصور من از دنیای تجرد و تنهایی خللی وارد شده و آن این است که این منحصر به دختران نیست و پسرانی هستند که از این موضوع رنج می برند!!!!

۱۳٩٢/٢/٢۳ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می گفت: حتما هفته ای یکبار  یکی از فرشتگان خدا را می بینی و از کنارش رد می شوی..

آنان که از جنس انسان نیستند و هیئتی انسانی دارند...

از آن روز سعی می کنم نگاهی مهربان و ظاهری شایسته ملاقات با فرشتگان را داشته باشم هرچند بدانم مقام انسانی بسیار بالاتر است....

.

.

.

امروز روی این فرش...

زیر این درخت...

و کنار این منظره...

ناهار را با دوستانی خوردم که روحشان به زیبایی طبیعت اطراف بود و مهربانیشان به وسعت آسمان آبی بالای سر....

۱۳٩٢/٢/٢۱ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

گفت: نیت کن و انگشت بزن...

تازه سال تحویل شده بود و داشتیم قهوه بعد از ناهار را می خوردیم و به رسم هرساله دل به دختر عمه جان داده بودیم به تفریح...

به لکه سیاه ته فنجان نگاه کردم و به نیتی که نداشتم فکر کردم...

معطل چه هستی ؟

چشمانم را بستم و تمرکز کردم به او....

گفت: عشقی است؟ چهل روز دیگر به جواب می رسی....

.........

چهل روز گذشت و 10 روز دیگر هم....

و هیچ....

........

گوشی که زنگ خورد ،بدون نگاه جواب دادم.

صدایش را که شنیدم دلم ریخت پائین.

لابلای لباس های عروس می چرخیدم و در جواب دعوت به ناهارش گفتم خیلی دورتر از او کنار یار دبستانیم برای پرو لباس عروس...

جلوی آینه ایستادم و لباسی را در تنم تصور می کردم...

اگر توی این لباس مرا ببیند....

حرف می زد و باز از کار می گفت.

کلماتش را نمی شنیدم و ذهنم درگیر نگاهی بود که دوست داشتم بر تنم می لغزید...

گفتم حیف شد

گفت اشکال ندارد برو خوش باش. وقت برای ناهار زیاد است ولی دوست آدم هر دفعه عروس نمی شود.

..............

با یار دبستانی تو کوچه پسکوچه های قدیمی لاله زار قدم می زدیم. گفتم زنگ زد.

گفت هنوز تصمیم نگرفته؟

گفتم امیدی نیست.

از فشار جسمم گفتم و غلیان هوس...

گفت که به آن هم امیدی نیست، سه ماه گذشته را خواهرانه با همسرش زیسته ....

به درد خندیدیم و گفتیم حالا تا شب عروسی....

.............

 کتاب های فریبا وفی را می خوانم و یک گوشه ذهنم هنوز به ناهاری که خورده نشد فکر می کند و لبخند محو روی لبم نتیجه رویابافی های غروب پنجشنبه است.

۱۳٩٢/٢/۱٩ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نمی توانم در برابر وسوسه رفتن به نمایشگاه کتاب مقاومت کنم.

نوستالژیش بسیار قوی تر از آن است که اجازه بدهم یک سال بی نمایشگاه کتاب سر شود هر چقدر هم خودم را با جیره ماهی یک کتاب محدود کرده باشم .

نمایشگاه کتاب سالهای اخیر برایم در حد آن گذشت که یک سر بزنم به ناشرانی که همیشه کتایهای دوست داشتنی دارند و مستقیم بروم از لیست کتاب هایی که قبلا اماده کرده ام خرید کنم و صد البته نگاهی گذرا به بقیه ....

اعتراف می کنم که نشر مرکز را بیشتر از کتاب های خوبش به خاطر آن آقای خوش قیافه ای می روم که توی کتابفروشی فاطمی هست....

نشر قدیانی به خاطر کودک درونی که شبهای سختی پیش رو دارد...

نشر چشمه ،ثالث، نی و قطره به خاطر کتابهایی که حس خوبی بهم می دهند...

نشر ققنوس شاید به خاطر کتابهایی که حس زنانه دارند...

نگار و بهار برای بیدار کردن حس نمایشگاه آبرنگ و چاپ کارها....

و حتما سری به انبوه یاسهای پشت شبستان خواهم زد

۱۳٩٢/٢/۱٩ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چقدر از پیدا کردن این وبلاگ خوشحالم...

۱۳٩٢/٢/۱٩ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اگر بفهمی رسالتت این است که دنیایی نوین را طرح ریزی کنی و بسازی چه می کردی؟

۱۳٩٢/٢/۱۸ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ساعت هفت صبح است و آراسته و مرتب توی ترافیک پشت فرمان نشسته ام و به پنجره خانه های اطراف نگاه می کنم.

سعی می کنم تصور کنم که پشت این پنجره ها چه قصه ای روایت می شود.

به زن خانه داری فکر می کنم که پشت پنجره ای با پرده های کلفت زرشکی هنوز در تخت خود و لایه های عمیق خواب است.

دو سه ساعتی دیگر بیدار می شود و زمانی که من در شرکت برای ناهار لحظه شماری می کنم او ظرف های صبحانه را می شورد و برای رفتن به خرید آماده می شود و شاید هم چند تا تلفن بزند و ....

.......................

ساعت 11 صبح کش و قوسی به بدنم می دهم و چشم هایم را باز می کنم. کارهای پیش رو را مرور می کنم. ناهار با دوستی و افتتاحیه نمایشگاه دوست دیگری و صد البته مرتب کردن خانه برای میهمانی شب.

یک سری باید دنبال پارچه و خیاط بروم برای لباس تابستانی و....

....................

این روزها اما زندگیم تلفیقی از دو سناریوی بالا است . گاهی در نقش یک زن خانه دار فرو می روم و گاه در جلد یک فرد اهل کسب و کار ....

اینهم خودش سبکی است.

۱۳٩٢/٢/۱٧ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ساعت 12 شب است.

روی  گلیم رنگی رنگی جلوی اجاق نشسته ام و زانو هایم را بغل کرده ام.

بالای سرم صدای قل قل خوراکی می آید که یک ساعت گذشته صرف آماده کردنش شده بود.

بوی غذا توی خانه پیچیده...

خانه ای که معمولا سرد و تاریک است و آشپزخانه ای که فقط از یخچالش استفاده می شود.

به عشقی که توی غذایم ریهته بودم می اندیشم.

یعنی فردا هم لذت را توی چشمانش خواهم دید؟

لذت خوردن غذای خوشمزه ای که دست پخت من است؟

برق چشم هایش وقتی داشت از ادویه ها تعریف می کرد لبخند بر لبانم می آورد.

بلند می شوم و غذا را هم می زنم و دوباره کنج آشپزخانه زانو به بغل می نشینم.

با چه شوری خرید کردم و با چه شوری مواد را آماده کردم.

کی فکرش را می کرد که من یک روز اینهمه از آشپزی لذت ببرم؟!

به کاغذ بالای گاز خیره می شوم.

رویش نوشته ام آشپزی...

کمی پائین تر نوشته ام تمرین زنانگی...

پائین ترش نوشته ام کمک خرج...

چه اشکالی دارد من با دو تا لیسانس و یک فوق لیسانس برای همکاری آشپزی کنم که.....

پ.ن: از این رابطه افلاطونی هیچی در نیاید لذت آشپزی برای یک مرد را تجربه کرده ام.

۱۳٩٢/٢/۱٦ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

محبت نیاز دارم.

یک آغوش گرم.

یک رابطه عاطفی دلچسب.

یک حال و هوای عاشقانه.

به خاطرش غر می زنم.

در به دیوار می کوبم.

قهر می کنم و ایراد می گیرم.

دل است دیگر...

لامصب منطق سرش نمی شود....

۱۳٩٢/٢/۱٦ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این هم سر فصل های cpm من:

1)      خرد

  1. a.       تحصیلات
  2. c.       سفر
  3. b.       مطالعه

                                                               i.      ادبیات

  1. 1.        ادبیات جهان   
  2. 2.       ادبیات ایران
  3. a.       نظم
  4. b.       نثر

                                                             ii.      تاریخ

  1. 1.        تاریخ جهان
  2. a.       معاصر
  3. b.       گذشته
  4. 2.       تاریخ ایران
  5. a.       معاصر
  6. b.       گذشته
  7. 3.       تاریخ هنر
  8. 4.       تاریخ دین

                                                           iii.      جامعه شناسی

                                                           iv.      روانشناسی

                                                             v.      تفاسیر قران

                                                           vi.      تاریخ

                                                         vii.      زبان

  1. 1.        انگلیسی
  2. 2.       فرانسه
  3. 3.       اسپانیایی

2)     جسم

  1. a.       ورزش

                                                               i.      یوگا

                                                             ii.      تنیس

                                                           iii.      اسب سواری

  1. b.       تغذیه

3)    روان

  1. a.       تعدیل نقش والد
  2. b.       عقده حقارت
  3. c.        ترس های بنیادی
  4. d.       ......

4)     روح

  1. a.       دقت روی اعمال
  2. b.       دقت روی نیات
  3. c.        .....

 

۱۳٩٢/٢/۱٦ | ۳:٥۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خوشحالم که بهار است.

و خوشحالم که می توانم از بهار لذت ببرم.

لطافت هوا

عطر یاس

گلهای رز معطر

سبزی چشم نواز برگ ها

و صدای پرندگانی که حتی شلوغی شهر ساکتشان نمی کند.

و این روزها عطر توت

۱۳٩٢/٢/۱٥ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از دستش عصبانی بودم.

داشتم فکر می کردم زنگ بزنم به خواهرش و غر بزنم .

شاید هم باید به دوست مشترک دیگری زنگ می زدم و غر می زدم.

بعد فکر کردم که چرا باید به اینها بگویم و چرا به خودش نمی گویم؟

دیدم می ترسم از دستم ناراحت شود.

خوب اگر می فهمید من پشت سرش حرف زدم که بیشتر ناراحت می شد؟

چرا شجاعت نداشتم به خودش بگویم؟

می ترسیدم من را دیگر دوست نداشته باشد؟

اگر به دیگران بگویم که بدتر آزارش خواهم داد.

مچ خودم را گرفتم و عزمم را جمع کردم و با خودش صحبت کردم.

نتیجه ای نداشت ولی دقت من بیشتر شد و حالا وقتی در  آستانه غیبت کردن و یا غر زدن هستم زود به خودم می گویم اگر به خودش بگویم چه می شود؟

بنابراین فقط در مورد ادم هایی که اصلا برایم اهمیت ندارند و درصدد حذفشان هستم پیش یک دوست محرم غر خواهم زد و خلاص....

۱۳٩٢/٢/۱٤ | ۳:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٢/۱٤ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

من سه جور خرید می کنم :

1- وقتی از میان مراکز خرید و بازار ها گذر می کنم یکهو یک چیزی چشمم را می گیرد و بعدش میرم تو فکر و خیال که اگر این مثلا روسری را بخرم چه حس خوبی پیدا می کنم و یاچقدر خوشگلتر می شوم..

یا اگر این فنجان را بخرم هنگام چای با دوستانم چقدر لذت بیشتری خواهم برد...

بعد سریع می خرمش...

2- یک وقتی چیزی کم دارم و نیاز دارم حتما بخرم مثلا کفشی که داغون شده و یا وسیله ای برای خونه . اینجور وقتها تو اولین دومین مغازه با توجه به نیاز خرید انجام می شود.

مواد غذایی و روزمره تو این دسته می گنجند.

3- مورد سوم فقط شامل کتاب است و اگر کتابی بخوانم و خوشم بیاید حتما می خرمش.

حالا تصمیم دارم یک پاکسازی اساسی در کمد لباسم صورت بدهم. لباس هایی هستند که سالهاست پوشیده نشده اند.

یا مناسبتی نبوده و یا دیگر سایز من نیستند.

بسیار هم دوستشان دارم و خاطرات خوشی با آنها داشته ام ولی باید قبول کنم که هم سایز و هم سبک زندگیم عوض شده و دیگر خبری از میهمانی های آنچنانی نیست و در حقیقت برای خودم هم زیاد مهم نیست اگر یک چنین میهمانی هایی برگذار شود لباس تکراری بپوشم.

راستش در خصوص لباس بیشتر به دلم و حس خوب داشتن فکر می کنم تا تکراری بودن و یا قیمتش.

دیروز به دوستی می گفتم که مانتو های من یا زیر 20 تومان هستند یا بالای 200 تومان.همه را هم دوست دارم و ازشان لذت می برم.

به هر حال لباس های توی قفسه را ورق می زنم و خاطراتم را مرور می کنم.

لباس هایی هستند که هیچ وقت نپوشیدمشان و عجیب دوستشان دارم ولی باید قبول کنم که حتما مال من نیستند وگرنه فضایی برای استفاده از انها پیش می آمد.

ترس از اینکه بعد از رد کردن لباس ها بهشان احتیاج پیدا کنم توی سرم ول می زند. اما محکم به خودم می گویم ای بابا این چند سال چرا پیش نیامده بود.

ولی دست آخر برای احتیاط آنها را که کمتر دوست داشتم و نپوشیده بودم جدا کردم .

حالا کمی سبکتر شده ام.

کمی فقط...

۱۳٩٢/٢/۱٢ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اعتراف می کنم از صبح منتظر پیام تبریکش هستم.

شاید هم تماسش...

حتی رویا بافتم که ممکن است شب به شام دعوتم کند.

بعد تصمیم گرفتم اگر تا شب هیچ خبری نشد یک پیامک بزنم که بالاخره روز مرد هم میاید!!!

۱۳٩٢/٢/۱۱ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کشف جدیدی کرده ام که مثی همه قوانین طبیعت آنقدر بدیهی است که هیچ وقت بهش توجهی نمی کردم و آن اعجازی است که نامش را معجزه لباس زیر گذاشته ام.

می دانم که زنان متاهل دغدغه ای به نام  لباس زیر دارند ولی برای امثال من هیچ وقت مساله مهمی نبوده و از همان دوران بلوغ لباس زیر تنها برایم وسیله ای تعریف شده بود که باید نکات بهداشتی دربازه آن رعایت شود و تاکید روی استفاده از بهترین جنس و بعضا طبیعی بودن آن بود. و بنابراین بیشتر با سلیقه مادرم خریداری می شد و تنها چیزی که اهمیت نداشت زیبایی و مدل ان بود.

کم کم که خودم خرید ها را بر عهده گرفتم باز هم همان روال را طی کردم و روی نخی بودن و یا مناسب با فیزیک بدنم بودنش تاکید بیشتری داشتم تا رنگ و مدل آن.

بر حسب تصادف چند تا ست لباس زیر بسیار خوش ترکیب و زیبا برایم سوغات آورده شد.

و باید اعتراف کنم که ماند برای روز مبادا!

و صد البته روز مبادا هم معمولا برنامه ریزی نمی شود و یکهو اتفاق میفتد!چشمک

به هر حال در سال 92 تصمیم گرفتم که از آنها در روزهای عادی استفاده کنم و متوجه شدم عجیب در حال و هوایم تاثیر دارد.

یکجورایی حس زنانگی را دوچندان می کند.

حتی روی اعتماد به نفسم هم تاثیر دارد.

در حقیقت انگار این حس احترام به خود است که این لباس ها برایم به ارمغان میاورند.

به هر حال متوجه شدم که چقدر رسیدگی به بخش های پنهان جسم در سلامت روان موثر است.



۱۳٩٢/٢/۱۱ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

گاهی وقت ها باید مثل عطر پیچ امین الدوله بود...

آرام و بی صدا تا عمق وجود نفوذ کرد و حال را تغییر داد.

۱۳٩٢/٢/٩ | ٧:۱۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک خانه تمیز...

لباس های اتو شده...

ظرف های شسته شده...

ابروهای مرتب...

صورت پیرایش شده...

بدن اپیلاسیون شده...

....

روز زن شاید همین روز باشد.

۱۳٩٢/٢/۸ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اگر مطمئن بودم می توانم در آمد کافی داشته باشم چه کاری انجام می دادم؟

قرار بود این سئوال را قبل از خواب از خودم بپرسم و وقتی بیدار شدم بهش جواب بدهم.

خوب وقتی بیدار شدم جوابش خیلی واضح بود.

من با کاری که الان درگیرش هستم خیلی خوشحالم .

ولی چرا درآمدم به اندازه مکفی نیست؟

فکر می کنم این برمی گردد به عدم تمرکز .

درست است که توانسته ام به روش خاصی از کار برسم که تقریبا هیچ کس دیگر جز من اجرایش نمی کند و اینکه با کسی همکاری می کنم که سالها ارزو داشتم در کنارش کار کنم ولی مشکل اینجاست که اینقدر درگیر مسائل حاشیه ای می شوم که کار نتیجه ای که باید را نمی دهد.

مساله بعدی این است که هنوز جرات قدم برداشتن را ندارم. قدرت عرضه و ارائه توانایی ها بدون همراهی و پشتیبانی.

و از همه مهمتر نگرش من به پول است که باید تغییر کند.

راستش این است که خود را لایق دریافت پول نمی دانم و بهمین خاطر است که همیشه در این قسمت به مشکل بر می خورم.

مثلا اگر قرار باشد تابلویی را بفروشم با اینکه می دانم کارهایی در این سبک و ابعاد چه قیمتی دارند ، ولی هنگام اعلام نرخ کلی با خجالت و ترس زیر قیمت بازار عددی را می پرانم که بعد مایه حرص و جوشم می شود.

و این مساله در تمام ابعاد کاریم نمود پیدا می کند .

وقتی قرار است برای خدمتی که می دهم و زحمتی که می کشم پولی دریافت کنم حسابی سردرگم می شوم و با خودم می گویم نکند اگر قیمت واقعی را بگویم معامله جوش نخورد و بعد وقتی می بینم یکی که در سطحی پایینتر است کاری کمتر می کند و پول بیشتر می گیرد مثل گندم برشته بالا و پایین می پرم.

اما این روزها برایم مهم ان است که به اندازه واقعی زمان و انرژی که می گذارم پول دریافت کنم و نه کمتر.

با توجه به سابقه ، تجربه و تخصصم می توانم خیلی خوب پول در بیاورم ولی اگر همت کنم و ترس و باورهای قدیمی را دور بریزم

۱۳٩٢/٢/٧ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٢/٢/٥ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پسرخاله دیروز رفت دنبال سرنوشتش اونور دنیا...

قبلش دختر دایی ها رفته بودند و خیلی قبل تر دایی ها ...

پسرخاله رفت درس بخواند و زندگیش را سامانی دهد.

یک جورایی دلتنگش می شوم همانطور که دلتنگ همه آن طرف ابی ها هستم ولی می دانم که به طور غریزی پسرخاله از روابطم حذف می شود تا غصه نخورم.

 نه ایمیلی و نه فیس بوک و نه تلفنی...

مثل بقیه که دورند و دوستشان دارم ولی ارتباط با آنها بهمم می ریزد و دلتنگیم بیشتر می شود.

این کار را از خواهرزاده ام یاد گرفتم که بسیار بهم وابسته بود ولی وقتی به سفر می رفتم حاضر نبود از پشت تلفن با من صحبت کند.

وقتی بر می گشتم عجیب دلتنگیش را بروز می داد و من می فهمیدم که فراموش نشده بودم فقط دوریم انکار می شد.

حالا پسرخاله هم رفته تا زندگی جدیدی را شروع کند.

دیگر در سفر ها و دورهمی ها نخواهد بود و ما همچنان زندگیمان را ادامه خواهیم داد.

۱۳٩٢/٢/٥ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

 

باران می آید ...

بوی خاک باران خورده و صدای قطره های باران که روی برگهای جوان درخت توت توی حیاط می چکند عجیب آرامش بخش است.

صندلی را رو به پنجره می گردانم و به منظره دوست داشتنی قاب پنجره خیره می شوم.

همکاران همه سر توی لب تاپ دارند و و بعضا هدفونی در گوش....

می گویم کاش یک لیوان شیرکاکائوی داغ غلیظ اینجا بود و عیش کامل می شد.

همکار مذکری می گوید : برو چایی بریز برا خودت. شیرکاکائو این وسط کجا بود.

نگاهش می کنم و می خندم .

می گویم تو مرد خوبی برای رابطه عاطفی نیستی و نمی توانی یک رابطه موفق برقرار کنی مگر اینکه یاد بگیری چه کار باید بکنی.

براق می شود و می گوید: چه ربطی داشت؟

می گویم ناراحت نشو ولی بدان وقتی یک زن در مورد خواسته ای و یا رویایی حرف می زند الزاما به معنی آن نیست که تو موظفی آن را برایش فراهم کنی و یا بهش راهکار بدهی . فقط کافی است در رویایش شریک شوی و درکش کنی. مثلا الان کافی بود که کمی خلاقیت به خرج می دادی و همدلی و می گفتی که اگر یک کیک شکلاتی هم کنارش بود و یا شیر قهوه هم جواب می دهد من خوشحال می شدم.

....

یک ماه بعد عجیب درگیر کار بودم و سر بلند کردم و گفتم : کاش چاغاله داشتیم...

دوباره همکاران به ویارهای عجیب من خندیدند و همکار مذکور گفت : آره با نمک فراوان ! البته گوجه سبز هم جواب می دهد.

گفتم آره و دوباره درگیر کار شدم.

از جایش بلند شد و بالای میز آمد و پرسید آیا درست بود؟

پرسیدم چی درست بود؟ گفت عکس العملم !

یاد صحبت های ماه پیش افتادم و گفتم : دقیقا همانطور که باید عمل کردی!!

هر دو خندیدیم و به سر کار خود برگشتیم.

 

۱۳٩٢/٢/٤ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

با صدای زنگ موبایل از خواب می پرم.

خواب خوبی نمی دیدم و سنگینی فریادهای در گلویم و بغض نشکسته هنوز در وجودم است.

موبایل متصلا زنگ می خورد.

یادم میاید که ساعاتی پیش برای 3:45 زنگش را تنظیم کرده ام.

غلتی می زنم و می دانم که 5 دقیقه بعد دوباره زنگ خواهد زد. شاید این 5 دقیقه فرجی باشد برای رهایی از کابوس...

ناگهان از جا می پرم.

 ساعت 4 صبح قرار دارم برای یک سفر

سریع دوش می گیرم و آماده می شوم.

همراهم می رسد و سوار ماشین می شویم.

به اندازه کافی دیر کرده ایم و تلفن پشت تلفن از همراهانی که منتظر کنار خیابان مانده اند.

به همراه می گویم : می دانی چرا می رویم؟

می خندد و سر تکان می دهد.

بهش می گویم که من فقط می دانم که باید بروم ولی چرایش را نه...

بعد از 6  ساعت رانندگی به روستایی میان کوههای البرز رسیدیم.

خسته از رانندگی طولانی

کم خوابی شب قبل

شاد از دیدار دوستانی قدیمی

انرژی طبیعت بکر

عطر مدهوش کننده شکوفه ها...

هرچه فکر می کردم نمی دانستم که چه شد در عرض 24 ساعت سر از اینجا دراوردم.

بی برنامه قبلی

با کلی بهم زدن قرار ها و کارهای روزمره...

غروب افتاب را که ستایش کردم به امامزاده ده رفتم.

سکوت و صدای مرغ حق..

در سنگین چوبیش را هل دادم و در دریای سکوت رمزآلود آن فضای کوچک غرق شدم.

اشک هایم را اختیاری نبود...

نمی دانستم چرا گریه می کنم انگار سنگ صبوری یافته بودم که دردهای قدیمی را مرهم بود...

دیرزمانی بود که اینگونه بی دلیل نگریسته بودم.

چند نفری از دوستان خلوت را برهم زدند.

بیرون امدم روی سکوی کنار در نشستم .

صدای قورباغه ها و نوای مرغ حق

حتی صدای افتادن شکوفه های بهاری بر روی علف های شبنم خورده...

چرا من اینجایم ؟

نمی دانستم.

به جمع دوستانم برگشتم.

ساعت 2 صبح بود که آخرین ماشین حرکت کرد.

من اما، منتظر دوستی ماندم که هنوز آماده نبود.

باز به میان درختان رفتم.

جادوی ستاره ها

هو هوی جغدی که از بالای سرم پرید

صدای پرندگان شبانگاهی

برگ های خیس از شبنم

و کماکان عطر طبیعت...

می دانستم که باید ذهن را رها کنم

جسمم را به سحر طبیعت بسپارم و صبر کنم.

به درختی تکیه دادم.

چشم هایم را بستم و نیایش کردم.

نیایش که نه...

دعا کردم.

و همه موجودات در آن زمان تسبیح می گفتند و من گوش می دادم.

جاده هنگام بازگشت عجیب زیبا بود.

۱۳٩٢/٢/۳ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سندرم پاهای بی قرار را شنیده بودم ولی این روزها متوجه شدم که من مرض دیگری دارم که خودم اسمش را گذاشتم سندرم دست های بی قرار...

همه چیز از توی یک جلسه مهم شروع شد که مورد مواخذه مدیرم قرار گرفتم که چرا جلوی مشتری یا نقاشی می کشم و یا به وسایل روی میز ور می روم...

بعدترش یک روز توی یک کافی شاپ که هیچی روی میز نبود با اینکه سرگرم حرف زدن بودیم تمام دستمال کاغذی های روی میز تبدیل به قندان و قایق و .... شد ....

بعدتر ترش توی میهمانی متوجه شدم که تمام میوه های جلویم را پوست کنده و خرد کردم.

کمی که دقیق شدم متوجه شدم این اعتیاد به تخمه خوردن جلوی تلویزیون مشکل دهانم نیست که باید بجنبد ، درحقیقت این دستهایم هستند که باید مشغول باشند!!!

حالا من مانده ام دست هایی که نمی توانند بیکار باشند.

یک مدت پاک کن خمیری گرفتم و باهاش مجسمه درست می کردم و خلاصه در همه حال دست ها به کاری مشغول بودند. ولی اینقدر می چسبید به جیب و .... که بی خیال شدم.

 بافتنی هم گزینه خوبی است که در تابستان جواب نمی دهد.

زمستان ها انگار انتخاب بیشتر دارم . خلال پوست پرتقال ، بافتنی...

به هر حال این خصوصیتی بود که تازه متوجه آن شدم و فکر می کنم باید به آن جهت بدهم.

۱۳٩٢/٢/۱ | ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir