تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

متن آخر سال نود و دو خیلی حرفها می توانست داشته باشد ولی ذهنم و جسمم خسته تر از انست که یاری کند و فرصت اندک، به خاطر همراهیتان در این سال پر فراز و نشیب سپاس و روزهای پیش رو را سرشار از شور و عشق برایتان آرزو مندم، عازم سفرم و نمی دانم کی. دوباره به اینترنت دسترسی پیدا کنم هر زمان باشد امسال نیست، پس روزگاری نو است و فصلی جدید، هرچه باشد مادر طبیعت است و ما هم مطیع او ، چه می شودکرد که با تمام گستاخیمان و آسیب هایی که به زمین و طبیعت وارد کرده ایم هنوز زندگی جریان دارد و هنوز فصل ها پی در پی میایند و می روند و شکر به خاطر اینکه در سرزمینی هستم که چهار فصل را می بینم . فکر می کنم امسال برای اولین بار در اخر سال ، هیچ مروری بر سالی که گذشت نکنم چون کل نیمه دوم سال را به مرور و ارزیابی گذراندم، و سالی باشد که نخواهم نکات مثبت و منفیش را بنویسم چرا که نیاز به زمان دارم تا بتوانم دوباره این سال را درست و واقع بینانه نگاه کنم. امسال از ان سال هاست که وقتی تمام شد می گذارمش ته کمد ذهنم و رویش را هم با خرده خاطرات های عید و برنامه های سال بعد می پوشانم تا بعدها ، شبی نیمه شبی داستانهایش را برای گوش مشتاقی بگویم ، مثل امشب که داستان آن چهارشنبه سوری کذایی را برای سپید گفتم ، شبی که ده سال پیش حتی فکرش را هم نمی کردم به صبح برسانم و چه شبهای دیگری که صبح شد و چه دردهای عمیق دیگری که در انتظارم بود ولی آن شب هم شب سختی بود ، شب دل کندن و جدایی ، شب وداع و شب آخرین ها... و تا سالها بعد از چهارشنبه سوری ها متنفر بودم و آن شب را هم یک گوشه ذهنم گم کرده بودم و امشب توی تاریکی جاده زیر نور قرص ماه می راندم و داستان ان شب را می گفتم فهمیدم که ده سال دیگر هم برای کسی داستان سال نود و دو را خواهم گفت و همانطور که امشب برای دخترک ده سال پیش بغض کردم، ده سال دیگر هم بغض خواهم کرد که این داستان ها هرچقدر هم ته ذهن گم گور شوند باز هم هر زمان بیرونشان بکشی تلخند و غمگین ... به هر حال این هم می گذرد و روزگار نو می رسد و تلخ وشیرینش درهم امیخته اند و تفکیک ناپذیر ... مهم این است که هر از چند وقت بهانه هایی هست همچون نوروز که به خاطرشان زندگیمان را تغییری می دهیم و می گوییم نقطه سرخط...
۱۳٩٢/۱٢/٢٧ | ۱:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امان از روزهای اخر اسفند که آخرین روزهای نرگس هایند.

دلم یک دسته گل بزرگ نرگس می خواهد به اندازه کل 365 روز سال که بوی خوشش در یادم بماند به عنوان یادگاری از سال 92 شاید که مزه تلخ امسال نماند در ذهنم...

۱۳٩٢/۱٢/٢٦ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

موهایم بلند شده اند تا سر شانه

شاید هم کمی پاپیینتر

رکوردیست برای خودش

تا کی دوام بیاورم ؟ خدا عالم است.

اولین بار که کوتاهشان کردم یادم هست.

موهای پرپشت دخترانه تا کمر را که مایه حسرت همه دختران فامیل بود کوتاه کردم تا پشت گردن .

تازه دانشگاه قبول شده بودم .

شاید هم تابستان بعد از کنکور بود.

ولی کی سیم اخر زدم و ماشینشان کردم که عادت شد تا همین دوسال پیش؟

بعد از اولین شکست عشقی...

یک روز گرم تابستانی توی اتوبوس تقاطع حافظ و کریمخان بود....

دلم از همه زنانگیم گرفت.

دلم برای خودم سوخت که تا گفتم این وضع قابل تحمل نیست و یا یک فکری برایش بکن یا تمامش کن ، تمامش کرد...

هیچ نجنگید و آسانترین راه را انتخاب کرد و افسوس دوسال بعد زمانی برگشت که خیلی دیر بود.

هر چه بود توی ان اتوبوس و هرم گرمای روزهای اول تیرماه بود که دلم خواست دیگر هیچ وقت محتاج مردی نباشم.

چه خیال خامی...

جوان بودم ...

بیست و چهار سالم بود؟ یادش به خیر که همیشه دلم می خواست تفاوت سنیم با فرزندم بیست و چهارسال باشد.

پشت چراغ قرمز حافظ سرم را به پنجره تکیه داده بودم و به این فکر می کردم که باید دوباره شروع کنم.

مردانه...

عرق از سر و رویم می بارید.

سنگینی موهای دم اسبی کلافه ام کرده بود.

دیگر به چه دردم می خوردند وقتی قرار بود در دنیای مردان وارد شوم.

یادم نیست کجا رفتم و چه کردم  و چه ها شنیدم تا همه عادت کردند به شمایل جدیدم ولی می دانم که تا پارسال که دلم برای زنانگی دوباره تنگ شد همیشه موهایم از مردان اطرافم هم کوتاه تر بود.

شاید هم نه اینکه دلم تنگ شده باشد، عاشق بودم فکر کردم نیاز دارم به آن...

حالا من مانده ام و موهایی که بلند شده اند ...

هر که مرا می بیند می گوید چقدر خانم شدی....

بعد من مانده ام و این زنانگی که سردرگمم کرده و می ترسم بهره ای نبرم از آن...

۱۳٩٢/۱٢/٢۳ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

درختان کوچک غرق شکوفه اند.

درختان بزرگتر اما انگار هنوز خواب هستند.

شاید درخت ها هم مثل آدم بزرگ ها و بچه ها هستند.

بچه ها شوق بهار دارند و زودتر رخت عید برتن می کنند

بزرگتر ها اما، سر دل سیری  و از سر تکلیف مجبورند لباس زمستانی را کنار بگذارند و لباس های بهاری بر تن کنند.

درخت های بزرگ هم مثل ما آدم بزرگ ها هنوز انگار سرمای زمستان را در استخوان دارند و رخوت خواب زمستانی در سر ...

اما چه شادند درخت های پرشکوفه...

شاد و پر انرژی...

دیدنشان ناخودآگاه لبخند به لب می نشاند مثل همان کودکان بازیگوش با لباس نوی عید...

۱۳٩٢/۱٢/٢۳ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یکی از جاهایی که تو خانه ها بهش دقت می کنم توالت هاست. توی هر خانه که می روم به دکوراسیون توالتشون بیشتر از مبلمان سالن دقت می کنم. یعنی بعد از مهمانی اگر از من بپرسند خونه چطور بود می گویم توالتشون خیلی با سلیقه چیده شده بود یا دستشوییش خیلی کوچیک بود. به هر حال چون عادت دارم در بدو ورود به خانه دست هایم را بشورم سر و کارم به آنجا می افتد و گفتم که نگویید چقدر شا.شو است.

مثلا چند روز پیش جایی رفته بودم که توالتش را به سبک روستیک تزیین کرده بود. با آینه هایی که درون دیوار کار شده و تاقچه های کوچک و گلیم ...

یا خانه دختر خاله جان که مثل بقیه خانه اش باصفاست با آینه چوبی و کاشی های سبز و قهوه ای... و کلا فضای خوبی است برای فرار از شلوغی و تجدید قوا برای پیوستن به جمع!

یا جای دیگر که که پر از سبد گل خشک های معطر است و شمع و سنگ و...

اما هر کار می کنم هیچ بلایی نمی توانم سر توالت و دستشویی خودم با کاشی های سردخانه ای سفید و کاسه دستشویی گنده اش بیاورم. وقتی میهمان دارم گلدان گل طبیعی و در مواقع عادی گلدان بامبو...

خوب اعتراف می کنم که روده های من هم کمی شرطی هستند و تا برایشان کتاب نخوانم زحمتی به خودشان نمی دهند و به همین خاطر تاقچه کوچکی هم که هست همیشه پر کتاب است مثل بقیه جاهای خانه...

چند روز پیش تو فریزم هم کتاب پیدا کردم!

به هر حال این مدت هر جا می روم سعی می کنم ایده بگیرم برای توالت آرایی به هر حال الان پول تعویض روشویی قدیمی را ندارم ولی شاید چند تا تاقچه دیگر اضافه کنم و یک سر و سامانی به وضعیت گلدان ها بدهم برای پشت پنجره چون از قضا نور خوبی هم دارد که این را در خانه خاله جان کشف کردم ...

اعتراف می کنم وسایل تزیینی را دوست دارم ولی چون حوصله گردگیری ندارم معمولا بی خیالشان می شوم و چون تمیز کردن کتابخانه ها به اندازه کافی انرژی می برد. ولی به هر حال شاید برای توالت تبعیض قائل شدم .

پ.ن: نمی دانم چرا این خزعبلات را ایجا نوشتم ! شاید برای اینکه سال ها بعد که داشتم مرور می کردم روزهای اخر اسفند 92 چه دغدغه ای داشتم فکر کنم که مهمترین مشغولیتم توالت سرد خونه بوده و هیچ مرگم نبوده و اصلا هم اشکی تو چشم هام نبوده و خشمی تو دلم...

۱۳٩٢/۱٢/٢٢ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اینقدر که حال و حوصله فصل جدید را نداشتم به تقویم و گذر روزها اهمیت نمی دادم و همین باعث شد که خیلی از کارهایی که باید در دو هفته آخر سال انجام شوند ، معلق بمانند و من همینجوری مانده ام با کلی کا.ر که حوصله انجام هیچ کدام را هم ندارم، البته تعهدی هم برای انجامشان ندارم جز وظیفه انسانی و یا احساس مسئولیت خودم چون هیچ کس دیگری انجامشان نمیدهد و الان فقط دلم می خواهد برم گم شم ....
۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دختری که با صدای بلند فکر میکنه

 

جناب آقای مهدی بوترابی


جشن پرشین بلاگ که رفته بودم، فکر کردم آقایان پرشین بلاگ، خیلی آدمهای جتنلمن و مسئولیت پذیری هستند، فکر کردم یک تیم فوق العاده مجرب و کاردان پشت بزرگترین جامعه اینترنتی ایرانیان قرار دارد، گروه پشتیبانی، گروه فنی، گروه طراحی و هزار تا عنوان خوش آب و رنگ دیگر، که حتی آنجا دیگر مجازی نبودند و تو میتوانستی خود واقعی شان را ببینی، که یکی یکی پشت تریبون، از زحمت هایی که میکشند حرف میزنند و تشکر و قدردانی میکنند از کاربرها و کسانی که به قدرتمندتر شدن این مجموعه کمک میکنند. 
بعد از ناپدید شدن وبلاگم، وقتی اولین ایمیل را برای پرشین فرستادم و در کمال ناباوری 24 ساعت بعد یک ایمیل دریافت کردم که با معرفی لینک مربوطه سعی در راهنمایی کردنم داشت، هنوز هم فکر میکردم آقایان پرشین بلاگ واقعا آدمهای جنتلمن و مسئولیت پذیری هستند. فورا نامه تشکرم را برایشان ارسال کردم و رفتم سراغ لینک مذکور. آنجا صراحتا اعلام کرده بودند که سایت پرشین بلاگ بدون دستور مقام قضایی، وبلاگی را حذف یا فیلتر نمیکند، مگر اینکه مطالب وبلاگ مبتذل و مستهجن باشد، و بعد هم توضیح داده شده بود که چطور می شود به مسدود شدن وبلاگ اعتراض کرد. حتی اعلام کرده بودند که آرشیو تمام وبلاگ های مسدود شده در سایت پرشین بلاگ موجود می باشد. من طبق همان دستورالعمل اعتراض کردم و دوباره در کمال تعجب با همان ایمیل قبلی مواجه شدم، دوباره و دوباره این کار را تکرار کردم و مدام با همان ایمیل حاوی لینک مواجه شدم. بعد تازه اینجا بود که فهمیدم، اینجا ایران است، و اعتراض واژه ای نامفهوم، تازه فهمیدم حتی ممکن است آن طرف کسی پشت هیچ سیستمی ننشسته باشد، و هیچکس واقعا نامه های پر از التماسم را نخوانده باشد. من چندین بار ایمیل فرستادم که وبلاگ من مستهجن نبوده، پس خود پرشین بلاگ نمیتواند مسدودش کرده باشد، اگر دستور مقام قضایی بوده، من بعنوان مدیر وبلاگ حق دارم دلیلش را بدانم و شما باید برایم توضیح بدهید. حتی نوشتم اگر لازم باشد پست های غیر اخلاقی و مبتذل را حذف می کنم، هر چه شما بگوئید انجام می دهم فقط وبلاگم را به من برگردانید، و متاسفانه هرگز پاسخی دریافت نکردم. 
خوشبختانه هم من و هم شما معنی ابتذال را می دانیم، و باز هم می دانیم که من حداقل در یک سال اخیر، مطالبم مبتذل نبوده اند، و در سال های گذشته هم نهایتا 3-4 تا تصویر پیوست پست هایم کرده ام که بشود گفت، کمی غیر اخلاقی بوده اند، که آن هم به واسطه مشکلات متعدد خود پرشین و سرعت گیرهای بین راه اینترنت سالی یک بار بیشتر لود نمی شدند، وبلاگ من کاملا روزمره نویسی بوده، و در تمام این مدت نه حرف سیاسی زده ام، نه به کسی کاری داشته ام. من حتی قانون جرایم رایانه ای را مطالعه کردم که مطمئن شوم نکند خدای نکرده ناخواسته جرم رایانه ای مرتکب شده باشم، گذشته از این یک قاتل را هم که می خواهند به سزای اعمالش برسانند، با سلام و صلوات می فرستندش بالای دار. 
بگذریم، یک وبلاگ که دیگر قابل این حرف ها را ندارد، این همه صفحه مجازی، این همه سایت و جامعه اینترنتی ایرانیان فرهیخته، اینجا نشد، یک جای دیگر، دلم نه به خاطر از دست دادن وبلاگم با چند صد تا پست و 8000 تا کامنت و دوستان خاموش و گویا و خودِ بی ریای نشسته در بین کلماتم می سوزد، نه به خاطر صبوری و مقاومتم در سه سال اخیر، نه به خاطر مثلا دوباره از صفر شروع کردن و نه هیچ چیز دیگر. دلم برای ساده اندیشی خودم فقط می سوزد، که در جشن پرشین بلاگ، چقدر آدم های پشت این صحنه را آدم های دلسوز و انسان دوستی می دیدم، غافل از اینکه آدمی در کار نبود و فقط یک کلید بود که مرتبا ایمیل حاوی آن لینک مسخره را برایم فوروارد می کرد. 

                                                                                   

این را اینجا گذاشتم که بدانید و بدانیم اولا تند تند بک اپ بگیرید از نوشته هایتان...

دوما هر لحظه ممکن است دلشان بخواهد اشتباهی فیلترتان کنند و دلشان نخواهد جوابتان را بدهند.

سوما اینکه بدانند علاوه بر جولیت ما خوانندگانش و دیگر وبلاگ نویسان هم می خواهیم دلیل فیلتر شدنش را بدانیم وقتی اینهمه وبلاگ احمقانه فروش و تبلیغات از ناموس کفتار گرفته تا دانلود اهنگ های مجاز و غیر مجاز در پرشین بلاگ هست.

چهارم اینکه شما هم می توانید این سوال را در وبلاگتان بپرسید مگر نه اینکه چند وقت پیش جماعتی از بلاگفا کوچ کردند ؟

۱۳٩٢/۱٢/٢٠ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

 
ما تخم مرغ رنگ نمی کنیم

50 سال پیش به همراه ورود کادیلاک به ایران تخم مرغ رنگی نیز که سمبل عید مکزیکی است* به سفره‌های هفت‌سین مراسم عید نوروز ما وارد شد غافل ...از اینکه در عید مکزیکی تخم مرغ رنگی را میذارن زیر مرغ تا جوجه بشه تا زندگی جریان یابد و ما تخم مرغ رنگی را حرام میکنیم تا همزمان با رشد سبزه‌های سفره‌هایمان و باروری زمین هر روز یک مرغ بالقوه را به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر کنیم.
هر سال ایام عید 10 میلیون تخم مرغ به فنا میرن (5 میلیون قطعه ماهی می‌میرند، در ازای هر یه جفت ماهی حداقل چهارتا تخم مرغ رنگ میشه) . 10 میلیون تخم مرغ به خاطر رنگ و لعاب سفره هفت‌سین، به خاطر هیچ. و عجیب نیست اگر بدانیم در صورتیکه ایرانی‌ها از رنگ کردن تخم مرغ منصرف شوند این تجارت سیاه(!) روزی پایان خواهد یافت!
یعنی این مطلب را که خواندم جوش آوردم، راستش را بخواهید یک حرکت هایی به نظرم آنقدر مسخره است که دلم می خواهد آدم هایی که این مطالب را در فیس ب وک یا ایمیل برایم می فرستند از لیستم حذف کنم.
 
اول از همه به نظر من در کشوری مثل ایران که اینهمه نان و برنج و نعمت های خدادادی دیگر حرام می شود یک چنین مطلبی نوشتن مسخره کردن خودمان است ولاغیر...
کافی است یک نگاه به وضعیت باقیمانده غذای قطارها یا رستوران ها بکنید  حالا نان ها و ته مانده غذای خانه ها بماند وووووو...
دوم اینکه اگر تخم مرغ رنگ کردن باعث می شود شادتر شویم و یا باعث می شود مادری با فرزندش زمان شادی را سپری کند و خاطره خوبی برای کودکش بسپارد می ارزد به همه مرغها و همه تخم های دنیا...!
به نظر من هر رسمی مال  هر کیش و آیینی یا کشوری که باعث می شود من خوشحالتر باشم و یا لذت بیشتری از زندگیم ببرم ارزش اجرا کردن دارد و حتی ارزش اشاعه دارد همانطور که رسوم قدیمی خودمان را که در راستای شادی و نشاط روح هستند ،باید احیا کنیم .
سوم اینکه نویستده محترم نمی داند که در بسیاری از موارد تخم مرغ را خالی می کنند و بعد رنگ می کنند. و یا اگر با رنگ گیاهی یا گواش رنگ شوند می شود ان را استفاده کرد و نمی داند تخم مرغ از خوراکی هاست و انسان می تواند با خوردن آن نیروی زیستیش را تامین کند واینجوری تخم مرغ ها به زعم ایشان به فنا نمی روند و تجارت سیاهی در کار نیست و گرنه که کل مرغدارها و مرغ های تخم گذار الان بالای دار بودند.
بحث ماهی ها بحث جدایی است ولی این تخم مرغ را کمی تعمل و نعمق لازم است...
توی دوره زمانه ای که مردم سفره هفت سین را اماده از بازار می خرند! و یا سرهم بندی برای خالی نبودن عریضه چیزی سمبل می کنند و بازار پراست از تخم مرغ های پلاستیکی مسخره و سفالی جلف و جلنگ ، و دیگر هیچ خبری نیست از آن سلیقه و صفا و عشق هفت سین چیدن ...حالا شما هم تخم مرغ رنگ نکنید تا همین تخم مرغ پلاستیکی ها خوب فروش برود و بعد از عید روانه سطل آشغال شود و تا هزار سال دیگر بازیافت نشود و محیط زیست الوده تر شود و تخم ها اسوده بخوابند...
۱۳٩٢/۱٢/٢٠ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سیب یا گندم ؟

مهم نیست کدام یک ...

مهم این است که حوا کمی توجه آدم را میخواست و شیطان هم این را می دانست که گفت این تو را نزد شوهرت زیبا و محبوب می کند...

 و مهم تر اینکه هنوز آدم ها به حواها بی توجهند و هر روز از بهشت ها رانده می شوند بی آنکه بفهمند ...

۱۳٩٢/۱٢/۱٩ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

روزهای یک ماه و نیم گذشته انگار جور تمام روزهای امسال را کشیدند.

روزهای آغازین بهمن که با سفر شروع شد.

حتی بیماری بعدش هم شیرین بود.

بعد هم مسافری از دوردست که حضورش بعد از سالها بهانه ای شد برای جمع شدن های گاه و بیگاهمان که حتی بی خوصلگی و جکع گریزیم مانع از حضورم نشد.

و امشب مسافرمان می رود و مسافرانمان...

چند نفر دیگر هم راهی می شوند.

یکهو خلوت می شود ...

می ترسم از این سکون بعد از اینهمه هیاهو ...

تجربه تلخی است جداشدن از همراهان در سفر...

همیشه وقتی گروهی می روند و گروهی می مانند ،آنها که می روند برنامه های خودشان را دارند محیطشان عوض می شود و همین تغییر محیط دلتنگیشان را کم می کند ولی ...

 آنها که مانده اند یکهو خالی می شوند، یکهو چیزی را گم می کنند و بعد تا مدتی الکی انتظار می کشند.

این قسمتش را دوست ندارم و بارها هم تجربه اش کرده ام و هنوز عادت نکردم.

۱۳٩٢/۱٢/۱۸ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

صبح

همایش سالیانه انجمن صرع

خانم دکتر مدیر انجمن از عملکرد مجموعه می گوید و از دستاوردهای سال گذشته...

خودش اما زنی است توانا و شایسته ستایش..

مدیریت زمانش حرف ندارد. هماهنگ کردن مدیریت انجمن با برنامه های مطبش در دو شهر مختلف  و تدریس در دانشگاه در دو شهر مختلف و برگزاری کلاس ها و کارگاههای تخصصی در عین مادر و همسر بودن ....

چند سال از من بزرگتر است؟ خیلی باشد ده سال ولی کمتر است.

ظهر

بیمارستان مفید

سال ها پیش بود که جرقه اش زده شد. شاد کردن کودکانی که در بیمارستان بستری هستند. هنوز آن موقع محک اینقدر محک نبود ولی داشت بزرگ می شد. گروهی جوان و پر انرژی جمع شدند و سعی کردند تا جایی که می توانند دوران بیماری را برای بچه ها شادتر سازند. اتاق بازی درست کردند. بازارچه برگزار کردند و به هر دری زدند تا پول جمع کردند و دیوارها را نقاشی کردند و کمک از غیب رسید ، تلویزیون خریدند و سالن اجتماعات درست کردند و حالا برای بچه ها جشن نوروز گرفته اند. همتی کرده اند در این چند سال این چند نفر، پست بلند و داشته اند و اما می ارزد به قهقهه های کودکانه ...

عصر

نمایشگاه دوستی است هنرمند.

با ظرافت  ظرفهایی از شیشه و آینه و فلز ساخته ، در عجبم از حوصله و دقتش...همه از هنرهای دیگرش تعریف می کند. از زبانی که درس می دهد و اینکه مربی شناست و بوی خوش پای سیبی که در فر پخته است مستم می کند.

شب

در هیاهوی بهزیستی قدوسی و نمایشگاهی که در آن برپاست گم می شوم. چه روزگاری داشتیم در اینجا و چقدر جای محمدعلی خالی است. همین روزهاست سالگرد پرکشیدنش...

برندهای معتبری همیشه نمایشگاه های خیریه بچه های اسمان مملو از برندهای معتبر است و دم به دم از هدایای کلانی نام برده می شود که اهدا شده توسط نام هایی آشنا..

دوستی قدیمی را می بینیم و یاد ایام قدیم گپی می زنیم و درد دل از وضعیت بهزیستی.

می گوید 20 نفر بیشتر ساکن نیستند اینجا. تعجب می کنم اینهمه فضا و فقط 20 بچه؟ واسفا ...فضایی که گنجایش حداقل 60 نفر را دارد. ولی می دانم که که بودجه نگهداریشان را ندارند و همین ها را هم توی رودربایستی نگهداشته اند.

باز هم دم گروه بچه های آسمان گرم که حواسش جمع است و به وضعیت بهزیستی ها ...

امروز شهر را گز کردم و در کنار آدم هایی بودم که هرکدام مسیری را در زندگی پیش گرفته اند و استوار در آن مسیر قدم برمی دارند.مسیری که در آن عشق می ورزند و مهر را نثار دیگری می کنند.

این دیگری خواه بیماری غریب باشد و یا مادری خسته از بیمار داری و یا همسری فرسوده از کار روزانه و شاید هم کودکانی تشنه توجه...

امروز روزی بود که نظاره گر بودم.نظاره گر آدم هایی که سالهاست می شناسمشان و از اولین قدم تا کنون دنبالشان کرده ام. دیده ام که چند بار شکستنشان و چند بار جلویشان دیوار کشیدند و انها چون رودی روان مسیر خود را ادامه دادند در این مسیر نهال ها را آبیاری کرده اند.

و چه بسیار نهال هایی که در طی این مدت درختانی شده اند به بار نشسته...

درختی که با عشق آبیاری شود زود به بار می نشیند.

۱۳٩٢/۱٢/۱٦ | ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیروز نشسته بودم و به اتفاقات اخیر فکر می کردم.

اینهمه اتفاق در زندگی تک تک آدم هایی که می شناختم...

بعد به واکنش هایمان...

یکی مثل من مسیرش را عوض کرد.

یکی هوار هوار که های آدم ها بیاین ببینید من چقدر خوشبختم و چقدر همه چیز خوبه !!! بعد همه بخندند و بگویند اگر همه چیز خوب بود که اینهمه جار زدن نداشت.

یکی دیگر هم در سکوت و بی خبری...

بعد یکهو یادم افتاد که این شاید همان چیزی است که باید باشد.

اجابت دعاهای سال پیش

وقتی که نگران بودم از روابطی که درست تعریف نشده بود.

وقتی ادم هایی که دوستشان داشتم در معرض خطر بودند و من شبانه روز دعا می کردم که خطر دور شود...

حالا خطر دور شده..

حالا روابط تعدیل شده...

ولی حالا دعاهایم برآورده شده است.

حرفی نداشتم بزنم.

روزهاست که با خداوند قهرم از همان مکه که نوبت خودم می شد و او نبود.

حالا فهمیدم که او کار خودش را درست انجام داد.

او دعاهایم را در حق دیگری اجابت کرد.

او خیر را نصیب کسانی که دوست داشتم کرد، حتی اگر الان در شرایط خوبی نباشند ولی شر را دفع کرد.

سبک شدم انگار...

حالا آشتیم...

به هر حال کسی که دوستش دارم در امنیت است هرچند در کنار من نباشد.

حالا می دانم که صدایم را می شنود..

می دانم که دعا هایم در فضای بی کران گم نمی شود...

می دانم که می توانم بسپارمش به نیروی ازلی و خیالم راحت باشد که جایش امن است.

می دانم که می توانم دوباره دعا کنم.

۱۳٩٢/۱٢/۱٥ | ۳:۳٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نیمه های شب است.

از آن شب های مجردی که به مدد ماموریت شوهر دخترخاله جان پیش آمده...

ولو شده ایم جلوی تلویزویون یکی لاک می زند و یکی ابرو برمی دارد و ان دیگری سر در آیپد دارد.

حرف و گفت هم از همه جاست .

از لباس های نامزهای اسکار که درحال پخش است تا نامزد هندی دختر دایی کانادایی..

انیمیشن ها که پخش می شود مبهوت می شوم و می گویم اگر یک بار دیگر به دنیا بیایم به جای اینهمه این در و ان در زدن مستقیما وارد دنیای انیمیشن می شوم.

همه یک صدا می گویند: دیر نشده که . شروع کن.

اعتراف می کنم که شروع کرده ام ولی باز غر می زنم که دیر شده است.

داد و بیداد که برو بابا..همه مشاهیر از چهل شروع کردند.

برنده جایزه بالا می رود و شروع به سخنرانی می کند. لهجه دارد.th ها را س می گوید و یک سره می گوید سنکیو...

می گویم این بدبخت مثل ما مجبور نبوده ساعت ها در کلاس زبان توجیح شود که th را باید با زبانی بین دو دندان تلفظ کرد.

بعد می گویم ولی شایدهم رفته و الان هول شده ببین دست هایش می لرزد.خوب چند سال دیگر هم که انیمیشن من نامزد جایزه اسکار شود منهم باید چنین سخنرانی اماده کنم و بعد شاید کلی سنکیو بگویم ولی ما سنکیو نمی گوییم تنکیو می گوییم که همینقدر برایشان خنده دار است.برم رو لهجه ام کار کنم. بعد تو می شینی می گی من تشویقش کردم ادامه بده و این اسکار را از من دارد....

حیف که جز جرج کلونی کس دیگری را هم نمیشناسم اونجا تا اون موقع هم که اون حتما الزایمر گرفته و یا درد و مرضی دارد. حیف.

دختر خاله  که با چشمان باز به سخنرانی من گوش می کرد ولی وقتی به جرج کلونی رسیدم دیگر عنان کنترل از دست داد و منفجر شد.

به هر حال از قدیم گفته اند اگر قدم در مسیری می گذارید همیشه بالاترین ها را در آن مسیر در نظر بگیرید و خوب جایزه های بین المللی مثل اسکار با تمام زد و بندهای پشت پرده اش می تواند یکی از بالاترین پله های مسیر یک انیمیشن ساز باشد.

۱۳٩٢/۱٢/۱٥ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هیچ وقت برای درد دل مشکل نداشتم.

کافی بود یک گوش شنوا پیدا کنم تا سفره دلم را باز کنم و حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و حتی اشک بریزم...

ولی برای پیداکردن گوش شنوا مشکل داشتم چون هرگوشی  شنوا نیست.

گوش شنوا گوشی است که پشتش دلی وجود دارد که نگران توست.

گوش شنوا گوشی است که چشم هایی در کنار خود دارد که وقتی حرف می زنی با مهربانی و گاه نگرانی نگاهت می کند.

گوش شنوا گوشی است که زبانی در نزدیکیش وجود دارد که سرزنش نمی کند، نصیحت نمی کند و حتی گاهی سکوت می کند و اگر حرفی می زند راهکار است و یا همدردی...

گوش شنوا مال کسی است که وقتی تو حرف می زنی با موبایلش ور نمی رود، زیر ناخنش را تمیز نمی کند، یا نمی گوید وضع من از تو بدتر است  یا چرا نمی بینی تو بیافرا کرکس بچه ها را می خورد تو نشستی غصه چی می خوری؟

بعد صاحبان این گوش های شنوا می شوند محرم اسرار...

سنگ صبور...

تو را بی نقاب می بینند....

تا ته ته دلت را باز کرده ای جلویشان...

برای همین سخت است پیدا کردن گوش شنوا...

و وقتی پیدا شد باید قدر دانست و شاکر بود .

۱۳٩٢/۱٢/۱٤ | ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

«انسان عقلانی» به روایت «سریع‌القلم» استاد علوم سیاسی و روابط بین‌الملل دانشگاه شهید بهشتی · اگر تک تک ما ایرانیان رشد نکنیم، 20 سال آینده هم شرایط ما اینگونه خواهد بود. · اکنون یک تبعه اماراتی یا چینی یا ترکیه‌ای با 10 سال قبل تفاوت دارد. در واقع رشد فردی برای توسعه‌یافتگی بسیار تعیین‌کننده است. · عقلانیت و رشد فکری تک تک ایرانیان، مقدمه توسعه‌یافتگی است. عقلانیت دارای دو بُعد فکری و شخصیتی است که بُعد اصلی آن، بعد فکری است. داشتن شخصیت مطلوب عقلانی، نتیجه فکر کردن است. ما هرچه بیشتر فکر کنیم، بیشتر رشد می‌کنیم. · رشد فردی، مهم‌ترین مشتق عقلانیت است. · ما باید بدانیم که رشد فردی، کانون ضعف در ایران است. ما ایرانیان به اندازه کافی برای خود وقت نمی‌گذاریم. رشد فکری باخواندن کتاب‌های متنوع، آشنا شدن با ادبیات جهان، سفر کردن، هم‌مباحثه‌ای داشتن و وقت گذاشتن برای خود محقق می‌شود و ما هیچ مانعی برای رشد جز فرهنگ خود نداریم. ما باید ذهنیت خود را عوض کنیم. · تربیت عقلانی در رشد فکری و شخصیتی به خانواده‌ها و سیستم آموزشی هم مربوط می‌شود. در مدارس کره‌جنوبی دو سوم کلاس‌ها به صورت مباحثه‌ای انجام می‌شود اما ما یاد نگرفته‌ایم که باید بحث کنیم. در واقع افراط‌گری در جامعه به این دلیل است که آنها آموزش ندیده‌اند که با تفاوت انسانی چگونه باید برخورد کنند. ما باید سعی کنیم در مقابل رفتار یا هنجار متفاوت عصبانی نشویم و آنها را درک کنیم. · «انسان عقلانی» مقدمه‌ای برای «توسعه‌یافتگی» است. انسان عقلانی دارای 30 ویژگی است: 1- در روز حداقل یک بار بگوید «من نمی‌دانم». 2- کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتاً به همت، فکر، برنامه‌ریزی و زحمات خود اتکا کند. 3- در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهارنظر نکند. 4- دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه‌اش باشد. 5- به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد. 6- بدون اجازه قبلی از کسی، سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند. 7- زباله را به خیابان و از اتومبیل به بیرون پرت نکند. 8- با رعایت حروف اضافه یا نهایت دقت، «نقل قول» کند. 9- دائماً در حال تغییر و بهتر شدن باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند. 10- از اینکه دیگران را به خود و افکار خود دعوت کند، چه مستقیم و چه غیرمستقیم پرهیز کند. 11- برای محیط جنگل که به مِه، نم نم باران و رنگ‌های زنده طبیعت آمیخته شده، وقت بگذارد. 12- این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تأخیر اندازد. 13- حدود 10 درصد از وقت، انرژی و تخصص خود را رایگان صرف جامعه کند. 14- در حرفه‌ای که تخصص ندارد، مسئولیت نپذیرد. 15- خوشبختی را با راحتی و مصرف‌گرایی مساوی نداند. 16- هر دو سال یک‌بار با ارزیابی کارها و رفتارهای خود به اشتباهات گذشته پی برده و خود را اصلاح کند. 17- با عبارت «من اشتباه کردم» به صلح دائمی برسد. 18- حریم شهروندان را رعایت کند: در نظم صفوف، خودپرداز بانک، پارک کردن، نزاکت عمومی، عابر پیاده، صحبت آرام. 19- آنقدر بر قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشد تا نیاز به تأیید و تمجید دیگران در خود را در یک دوره پنج ساله به صفر برساند. 20- از رفتن به تئاتر به عنوان منبعی برای رشد و شکوفایی خود استفاده کند؛ چون تئاتر قدرتمندترین نمایش توانایی‌های انسان‌هاست. 21- در هر نوع تصمیم‌گیری از خرید دمپایی تا مسائل جدی حرفه‌ای، راه‌های مختلف را مکتوب کند، مطالعه کند، مشورت کند و با دقت 90 درصدی به نتیجه برسد. 22- با عمل خود به دیگران نشان دهد تفاوت میان ساعت‌های 8:00 و 8:01 را می‌داند. 23- در روز حداقل از پنج نفر قدردانی کند: به خاطر نزاکت، اخلاق، دانش و خلاقیت آنها. 24- قبل از قضاوت کردن در مورد فردی، حداقل 10 ساعت با او تعامل فکری رودررو برقرار کند تا با جهان او آشنا شود. 25- «ناراحت شدن» از توانایی‌ها، ظرفیت‌ها و برتری‌های دیگران را در خود به تعطیلی بکشاند. 26- اجازه دهد افراد سخن خود را تمام کنند. 27- به موسیقی به عنوان یک منبع تمرکز، آرامش و خوداکتشافی نگاه کند. 28- حداقل 20 درصد وقت خود را صرف توسعه فردی، فکری، اخلاقی و مدنی کند. 29- در صحبت کردن، یک سوم سوال کند و دو سوم قضاوت. بعد از پنج سال، پنج ششم سوال و یک ششم قضاوت. 30- حداقل یک ساعت در روز مطالعه کند.
۱۳٩٢/۱٢/۱۳ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به موفقیت فکر می کنم هر کس تعریف خود را از موفقیت دارد. یکی پول است و دیگری شهرت و.....

این روزها موفقیت یعنی کاری که مرا راضی و خوشحال می کند.

کاری که مرا راضی و خوشحال می کند کاری است که در آن از حداکثر ظرفیت استعداد ها و توانایی هایم استفاده می کنم و نتیجه ملموس برای خودم دارد.

اینجا چند فاکتور وجود دارد:

استفاده از حداکثر ظرفیت استعداد ها و توانایی ها

نتیجه ملموس

خیلی وقت ها در زندگی در جایی قرار گرفته ام که احساس کرده ام اینجا از ظرفیت های من به خوبی استفاده نمی شود. یعنی جراحی که فقط بخیه می زند یا اشپزی که فقط سیب زمینی پوست می کند...

خیلی وقت ها هم کاری را انجام داده ام و نتیجه اش بسیار دیربازده بوده است و سالها بعد جواب می داده که و من از صرافتش افتاده ام....

هردوی اینها منجر شده به یک انسان ناراضی از شرایط موجود که تعریفش از خود انسانی ناموفق است.

اوایل نمی فهمیدم مشکل کجاست برای اینکه می دیدم کسانی که عملکرد مشابهی دارند خوشحالند و خود را موفق می دانند ولی این شرایط برای من صدق نمی کند. تا اینکه فهمیدم آنها  کسانی هستند که ظرفیت متفاوتی دارند و کارهایی که برای من عادی است برای آنها خارق العاده محسوب می شود و بنابراین وقتی آن کارها را انجام می دهند حس خوبی دارند.

به همین خاطر من با داشتن پنج نمایشگاه نقاشی در رزومه ام هیچ وقت خودم را نقاش خطاب نکرده ام چون برای من برگزاری نمایشگاه هایی از آن دست کار خاصی نیست و صدها نقاشی دیگر مانند آنها در کمد یا خانه دوستان و آشنایان وجود دارد. در صورتیکه دگری با برگزاری یک نمایشگاه در همان سطح و کیفیت همه جا خودش را هنرمندی نقاش معرفی می کند و از روحیات خاصش تعریف می کند و من با چشمانی گرد نگاهش می کنم. و حالا فهمیده ام که او حق دارد چون او از هیچ شروع کرده و حالا به اینجا رسیده ولی من از دوسالگی هیچ دیواری را بی نصیب نگذاشته ام و هنوز که هنوز است دستانم لحظه ای بیکار نیست و خط و نقشی می کشد در هر گوشه و کناری.. و من برای داشتن ادعایی مانند او باید حداقل 30 نمایشگاه داخلی و چند نمایشگاه خارجی داشته باشم و جوایزی هم برده باشم تا خود را نقاش بنامم.

و این موضوع در بسیاری از موارد کاری و هنری دیگر هم صدق می کند.مانند نوشتن، اطلاعات عمومی، تحصیلات، کار و....

به هر حال باید سعی کنم بازده خودم را به سطح ظرفیت و توانایی خودم برسانم و نتیجه ای ملموس و سریع بگیرم وگرنه این نارضایتی مانند خوره تمام وجودم را از بین می برد.

در حق خودم اجحاف کرده ام.

۱۳٩٢/۱٢/۱۳ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یادته ژولی اون روز تو کافی شاپ بهت گفتم اگر من جای تو بودم می رفتم و بهش می گفتم که بیاد بریم عقد کنیم فارغ از همه اما و اگر ها!! و بعد هم گفتم ولی هیچ وقت تو زندگیم این کار را نکردم چون اطرافیان خردمندم نگذاشتند.

یادته؟!

بعدش ساعت ها پیاده رفتم و فکر کردم...

به اینکه زندگی کوتاه است و چه زود دیر می شود و چقدر درگیر این اما اگر ها و باید ها و نباید ها می شویم...

باید قدرتو را بداند...

نباید خودت را کوچک کنی...

اما تو پیش قدم نشو...

اگر او این کار را کرد تو آن کار را بکن....

و و و...

جای عشق و دوست داشتن کجاست؟

می دانم که عشق تاریخ مصرف دارد و باید برای نگهداریش سخت کوشید و از حالتی به حالتی دیگر استحاله میابد و اگر لحظه ای غفلت کنی می میرد...

ولی این اما و اگر ها و بایدها و نباید ها همان لحظات را هم از ما می گیرند...

بعد

امشب وقتی پشت تلفن خبر تصادف و رفتن دوستی را شنیدم نفسم بند امد...

چند سال این دو نفر درگیر همین ها بودند..؟

حالا دیگر هیچ وقت بهم نخواهند رسید.

الان دخترک در چه حال است؟ حتما شوکه است.

دوستم گفت خوب شد عقد نکرده بودند. گفتم کاش عقد کرده بودند. الان او هیچ کس است. نمی تواند سرخاک همچون مادر و خواهرش زجه بزند و مویه کند...

الان او سایه ای در تاریکی است...

یک ماه پیش هم مشابه همین خبر را شنیده بودم .

بعد از هفت سال درست زمانی که فکر می کردند تمام موانع عقلانی برای بهم رسیدن برداشته شده ، دیگر مجالی برای باهم بودن نمانده بود.

بازهم دخترکی مبهوت برجای مانده ...

حیران میان خاطرات ...

گیجم.

دل نگران دوستم هستم.

غمش سنگین است.

من که معشوق را زنده از دست دادم تاب نیاوردم چه برسد به او که ...

ژولی جان کاش همه قصه ها پایان خوش داشت .

 یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا،  آب ، زمین
مهربان باشم،  با مردم شهر
و فراموش کنم،  هر چه گذشت
خانه ی دل،  بتکانم ازغم
،ه
،و به دستمالی از جنس گذشت
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی  خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ

فریدون مشیری

۱۳٩٢/۱٢/۱۱ | ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

همینجوری که خداحافظی می کنم ، کفش ها را می پوشم .

در را که باز می کنم هیاهوی باد بیداد می کند...

باور نمی کنم..

قدم به داخل حیاط می گذارم...

کمی پیشتر...

باد و گرد و خاک و شاخه های درختان باعث می شوند که رویم را بپوشانم ولی حیرت زده بر جا می مانم..

چند قدمی دیگر می روم..

مگر نه اینکه تا یک ربع پیش زیر افتاب ملس پاییزی ولو شده بودم و آلبوم های سی ، چهل سال پیش را نگاه می کردم و گوش به خاطرات آن زمان داشتم ...

این ابرهای تیره کی امدند..

این باد کی شروع شد؟

به اندازه یک مانتو پوشیدن و کفش به پا کردن؟

دایی جان فریاد می زند: برگرد! نذر که نداری ...

به خودم می آیم .

حتی یادم نیست برای چه از خانه خارج شده بودم.

کجا می خواستم بروم ...

به سختی برخلاف جهت باد در هجوم شاخه های شکسته و گرد و خاک به خانه بر می گردم.

در را می بندیم و به بقیه خانواده ملحق می شویم.

همه حیرت زده پشت پنجره اند.

رگبار گرفته است.

دایی جان می گوید: باد بیداری است!

نگاه متعجب ما را که می بیند می گوید بادی است که می وزد تا درختان در خواب مانده را بیدار کند...

به کاج مطبق استوار وسط حیاط نگاه می کنم . زیر لب میگویم تو که خواب نداری ولی چه خوب می رقصی با این باد...

آن سو تر درختان گیلاس و توت و آلبالو  خم و راست می شوند...

رگبار می گیرد.

انگار مادر طبیعت دست و روی کودکان خواب آلودش را می شوید.

باد آرامتر شده...

باران هم ...

طبیعت وحشی رام شد...

از پنجره دور می شوم . البوم ها هنوز روی میز هستند.

به ادم های توی البوم ها نگاه می کنم که از جاده  زمان گذشته اند و  حال روبرویم نشسته اند و چای می خورند...

چند بار از این باد ها در زندگیشان وزیده است؟

زندگی است دیگر ...

۱۳٩٢/۱٢/٩ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

۱۳٩٢/۱٢/۸ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نمی خواهم بهار بیاید...

با همه زیبایی هایش..

با همه رنگهایش...

با همه لطافتش...

با همه عطرهایش...

دل شکسته ام گنجایش اینهمه طراوت و تازگی را ندارد.

می خواهم در غبار خاکستری زمستان بمانم ....

۱۳٩٢/۱٢/٦ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی تو روزهای اول کاری امسال همکارم بسته های هدایای مرسوم تبلیغاتی شرکت ها را روی میزم گذاشت  تا غربالشان کنم و بدردبخورهایشان را نگه دارم ، فکر نمی کردم 12 ماه بعد یک شب ساعت ها بنشینم جلوی یکی از اون بسته ها ساعت ها به روزهای رفته امسال نگاه کنم.

روزهایی که هر شب با دقت مهم ترین اتفاق آن را در خانه اش می نوشتم و حالا تمام امسال مثل یک سفره گسترده پیش رویم است و حیف که سال چندان دلپذیری نبوده که نگاه کردنش برایم شادی به ارمغان بیاورد.

اما تجربه جالبی بود ، انقدر جالب که هرکس به خانه ام میامد جذبش می شد گرچه خط دکتری من برایش مفهوم نبود ولی برای سال بعد هم با سلیقه خودم  طرحی جدید زدم و سعی کردم تا حد امکان مشکلاتی را هم که این تقویم داشت برطرف کنم.

دیدن روزهای سال در یک نگاه حس عجیبی به ادم می دهد. سالی که همه می گوییم مثل برق و باد گذشت. اما با دیدن خانه های این تقویم و خواندن تک تک کلمه ها به یاد می آوریم که چند شام خوب داشتیم. چند قرار دوست داشتنی داشتیم و چند مهمانی خوب رفتیم.  و اتفاق های خوب

هرچند که ضربدر های روزهای سیاه هم هستند. بزرگ و کوچک. دایره های قرمز که نشان دهنده کارهای بزرگ هم هستند وجود دارند. بزرگ و کوچک.

اما آدمی است دیگر و زندگی اش،

آدمی است و اشتباهاتش

آدمی است و روزهای پیش رو

۱۳٩٢/۱٢/٥ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چند روز است که کامنت یکی از خوانندگان عجیب ذهنم را مشغول کرده است.

مضمون کامنت در مورد این بود که ادم ها برای این که چشم نخورند در مورد چیزهای خوب زندگیشون دروغ می گویند و واقعیت های خوب را بد جلوه می دهند. غافل از اینکه این عملشان می تواند روی تصمیم گیری طرف مقابل و دید افراد نسبت به موضوع تاثیر بگذارد.  و این برایم خیلی درداور بود و مرا به فکر فرو برد که اگر روزی بفهمم کسی فقط برای احتراز از چشم زخم از زندگی زناشویی اش غولی ساخته برایم چه عکس العملی نشان خواهم داد.

با توجه به این دیدگاه نوشتن جنبه های مثبت زندگی در وبلاگ و پست هایی مانند پست قبلی . خیلی از پست های دیگر در مورد زندگیم کار خبط و خطایی است و کلا من باید برای احتراز از انرژی های منفی و چشم های شور باید در این وبلاگ را تخته کنم . چون به هر حال انسانی هستم که لطف خدا شامل حال من شده و از نعمت های زیادی برخوردارم و سعی می کنم قدرشان را بدانم و شکرشان را به جا بیاورم.

اما چرا در موردشان اینجا می نویسم؟ چون باور دارم روزی هر کس مقسوم و معین است . اگر اینجا از مهربانی اعضای خانواده ام می نویسم برای این است که تلنگری باشد برای تک تک ما . هر کدام از ما می توانیم جای دخترخاله های نازنین من باشیم و با نگاهی هوشمندانه به دور و بر زیر بال و پر عزیزی را بگیریم و یا اینکه کمی بیشتر قدر ارتباطات خانوادگی را بدانیم قبل از آنکه فرصت از دست برود.

اگر از استقلال و خانه ام می نویسم نه برای اینکه حسرتی در دلی ایجاد کنم که امید دارم هر کدامتان روزی بانوی خانه ای شوید و برای این است درد و مشکلات تنهایی را لمس کنید و یا حس می کنم شادی ها و لذت هایم را با شما شریک می شوم.

به هر حال در این دنیا هر کس سهمی دارد. کمی ها و کاستی هایی دارد که باید برایشان تلاش کند و نعمتهایی که باید قدر بداند.

خیلی وقت ها در گذر روزمرگی ها دیگر نعمت ها را نمی بینیم. در میان شلوغی خانواده و حضور همیشگی ادمها و نیاز شدید به استقلال و حسرت اتاقی برای خود نمی بینیم که سقفی بالای سرمان است و خانواده ای که می توانیم رابطه مان را دوباره تعریف کنیم. منهم در چنین فضایی زندگی کرده ام و حالا که فاصله گرفته ام می توانم ببینم که چه کنش و واکنشی در ان فضا جریان داشت.

نتیجه نوشت:

به هر حال تجربه نشان داده که خوانندگان اینجا خیلی حوصله غمخواری و همدردی ندارند و زمان غم و غصه سریع واکنش نشان می دهند و پیشنهاد تخته کردن در وبلاگ را می دهند و می گویند که برم دنبال شوهر بگردم. اگر از خوشی ها هم بنویسم که چشم می خورم !!! بنابراین فکر کنم به گوگل نوشت ها بسنده کنیم و یک آهنگ جینگول هم بگذاریم و کلی هم ازین فلش ها دانلود کنم که با ماوس، قلب و گل نثارتان می کند و هر دو ثانیه هم یک صفحه باز شود که حال می کنی و نظر ندی دلم می شکنه و خلاصه از این خزعبلات ...

۱۳٩٢/۱٢/٤ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دوست عزیزی که با این جمله به اینجا رسیدی :

برای اینکه بچه ما چشمان شهلایی داشته باشد چه باید بکنیم؟

چون این بار چندم است که این جمله را سرچ می کنند/ می کنید گفتم لابد نظر من را می خواهید و باید افاضاتم را بیان کنم.

راستش را بگویم به نظر من باید در انتخاب همسر دقت کنید چون چشم بچه یا به باباش و خانواده باباش میره یا به مامان و خانواده مامانش ....

این بود انشای من راجع به چشم بچه شما...

۱۳٩٢/۱٢/۳ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سال نود و دو هر سختی ای که داشت یک نعمت بزرگ برایم داشت و آن هم مستحکم تر شدن رابطه ام با خانواده گسترده بود.

به هر حال من سعی کرده ام در هر شرایطی ارتباط با خانواده را داشته باشم و در شلوغ ترین و پرمشغله ترین روزهای کاری هم حداقل ماهی یکبار در مهمانی های خانوادگی شرکت کنم ولی اتفاقی که امسال افتاد حمایت عاطفی دخترخاله ها و دختر داییم بود که برایم خیلی ارزش داشت .

یعنی زمانی که بلاخره من توانستم دردم را بگویم همه انها بی دریغ وقت گذاشتند و کمکم کردند و چنان عشق و مهر نثارم کردند که حس کردم می توانم بر ناامیدی غلبه کنم و دوباره بلند شوم.

شاید تا ده سال پیش بهترین و نزدیک ترین دوستانم دخترخاله هایم بودند و روزها و شبهای بسیاری را در کنار هم گذراندیم و در شادی و غم هم شریک بودیم ولی با گذشت زمان و بعد از ازدواجشان کم کم  فاصله ها بیشتر شد و هر کدام درگیر کار و زندگی شدیم و فرصت ها برای باهم بودن کمتر شد.

ولی نکته مهم این است که در هر لحظه به بودنشان مطمئن بودم و دلم به حضورشان گرم بود و می دانستم با کوچکترین اشاره ای هرکداممان برای کمک به دیگری حاضر می شویم.

اما وقتی بدون درخواست من یکی یکی امدند و زیر بال و پرم را گرفتند انگار دوباره جان گرفتم.

دیشب وقتی همگی باهم و با انرژی سرشارشان ، خانه تازه مرتب شده ام را بهم ریختند و تمام شش کتابخانه و صدها کتاب را که جمع کردنشان کابوسی است و مبلمان را جابجا کردند و کل دکوراسیون که هیچ کلا هال و پذیرایی را عوض کردند تا حال و هوای من عوض شود، نفسم از خوشبخی بالانمی آمد.

خوشحالم که  خانواده و دوستان خوب نعمت های ارزشمندی هستند که از آنها برخوردارم.

۱۳٩٢/۱٢/۳ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خانه تکانی آشپزخانه به اندازه کل خانه طول کشید و چند برابر آن خسته ام کرد.

نه به خاطر اینکه کارش زیاد بود به خاطر باری که داشت...

چند وقت است که با دل و جان آشپزی نکرده ام ...

6 ماه؟ 8 ماه؟

حس و حال آن روزهایم را که به یاد می آورم خستگی به جانم می نشیند انگار...

شیشه های کوچک ادویه از مبل های سالن سنگین تر بودند...

 و دلتنگی هایم سنگینترشان کرد.

۱۳٩٢/۱٢/۱ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir