تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دور پرده ها را با روبان هایی که برای همین کار خریده ام می بندم.

پنجره های تمیز ...

لبخند می زنم گرچه کمر درد هنوز ازارم می دهد و گوشه گوشه خانه وسایلی است که باید جابجا شوند ولی مهم این است که پنجره ها تمیزند و دیوارها ...

یعنی خانه تمیز است گرچه مرتب نیست و بماند که توی همین خانه نامرتب 6 سری میهمان داشتم که یکیش واقعا رودربایستی دار بود اگر من ادم رودربایستی داری بودم البته !!!!

خورشید تا وسط اتاق پهن می شود.

یاد اسفند های خانه مادربزرگ میفتم و آن یک گله جا که خورشید داشت و دوست داشتم پاهایم را دراز کنم توی گرمای ملسش و کتاب بخوانم و از دور به هیاهوی خاله ها گوش دهم...

پنجره را باز می کنم...

در میان صدای ماشین ها و دزدگیرهای بی صاحب که موسیقی متن محله ماست بلبلی می خواند...

دورتر گنجشکی پاسخش را می دهد...

گریه ام می گیرد..

این یعنی بهار در راه است..

چه بخواهم و چه نخواهم بهار در راه است ...

بهار در راه است و هرچند بهار امسال کمی دردناک باشد و پر از تداعی خاطره ها...

تولد من باشد و تولد او....

ولی هرچه باشد بهار است دیگر ....

خودش مرهم است با تمام سبزی های تازه اش..

جوانه ای نورسته اش و شکوفه های لطیفش...

هرچه در زمستان سردرگریبان بردیم و گریستیم ، دربهار باید جوانه بزنیم و شکوفه دهیم.

بلبل آن دورها همچنان می خواند...

چه خوب که هنوز در این شهر پر هیاهو هنوز هستند...

نگاهم به گلدان های پشت پنجره میفتد...

پشت پنجره هایم خالی است...

باید گل بکارم که شاید در روزهای آتی رانندگان کلافه پشت ترافیک مانده دمی خیره شوند به جادوی گل ها و آرام گیرند.

گلهای صورتی و سفید همرنگ دیوارهای خانه ام...

بهار در راه است و می گویند برای جوانه زیر خاک مرحله سختی است قد راست کردن و سر از خاک برون آوردن و برای رستاک ها شکافتن پوسته درختان و جوانه زندن امتحان بزرگی است که با تمام تردی و تازگی باید انجام دهند...

هیچ وقت به این فکر کرده بودید که این نازک ترین و لطیف ترین موجودات چه سدی را می شکنند تا بیرون بیایند؟

باید گل بخرم...

پ.ن: بعد از خانه تکانی متوجه شدم که خیلی از کتابها نیست و نمی دانم به کی قرض دادم و حالا دارم فکر می کنم نقاشی بالا را به کی دادم ؟

۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

١- یک زمانی که حالت خوبت است یک فضای راحت گیر بیار و بنشین یک لیست بیست تایی از کارهایی که دوست داری و برات ارزشمند هستند بنویس سعی نکن خیلی منطقی باشد یعنی اگر انگری برد را به دیدن مادرت ترجیح می دهی بی رودربایستی انگری برد را بنویس قرار نیست این لیست را منتشر کنی و بعد این لیست را تا کن و در یک جای امن بگذار...

٢- این کار را حداقل به فاصله دو روز تکرار کن، خیلی هم به لیست های قبلی فکر نکن

٣- به مدت سه روز تا یک هفته کلیه فعالیت های روزانه ات را یادداشت کن و بنویس برای هر کدام چقدر وقت می گذاری، یعنی از ول خوردن های صبحگاهی توی رختخواب گرفته تا تفکرات بی پایان توی توالت یا تلفن های سرشار از خوبم خوبی و دیگه چه خبر... اینجوری متوجه می شوی برای هرکاری چقدر وقت اختصاص می دهی

۴-یک روز که سرحالی اول سه تا لیست اولی را در میاری و فصل مشترک ها راجدا می کنی و باقیمانده را بررسی می کنی تا ببینی واقعا کدام برایت اهمیت دارد. و اینجوری لیست پنجم اماده می شود وبعد میری سراغ لیست چهارم و نگاه می کنی که چند درصد از لیست پنجم تو در لیست چهارم هست و چقدر وقت بهشون اختصاص داده شده ...

۵- حالا تو یک اسیب شناسی کلی از سبک زندگیت داری و می تونی برنامه زندگیت را با توجه به اهداف و ارزش ها و علایقت تنظیم کنی

این یک راهکار ساده است برای هدف گذاری و مشخص کردن مسیر زندگی که فکر می کنم در این روزهای پایان سال و و شروع سال جدید خیلی بدرد بخوره !!!

۱۳٩٢/۱۱/٢۸ | ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از جلسه به بهانه اینکه دیرم شده و جلسه را با یک ساعت تاخیر شروع کردند بیرون میایم.

دیگر حوصله این جلسات کاری مردانه را ندارم. جلساتی که مردان با دیدگاه های مردانه کلی نگر خودشان می خواهند بازی هایی را پیش ببرند که نیاز به ظرافت های زنانه دارد. جلساتی که مردان برای زنانی تصمیم می گیرند که بعدا هزارجور بازیشان می دهند...

شاید هم موفق شوند ولی در حال حاضر حضور من در این جلسات چیزی جز حرص و جوش برایم ندارد. چون انها روی مواضع خود پافشاری می کنند و من دلیلی نمی بینم برای بیرون آوردنشان از اشتباه انرژی صرف کنم. نرجیحا سرشان که به سنگ خورد به حرف من می رسند.

شاید هم نرسند.

مهم این است که من الان انرژیم را برای کارهای دیگری نیاز دارم مثل خانه تکانی یا نمایشگاه نقاشی...

نیم ساعت بعد که سر میز شام رستوران تو جمع زنانه دوستان نشسته بودم  و دوتا دوتا گپ می زدیم به این فکر می کردم که چقدر این دو جنس در عین تفاوت بهم وابسته اند.

انگار تعادل در تعامل زن و مرد است بی هیچ برتری و فرودستی. یک جا این به آن محتاج است و جایی دیگر آن به این.

قدرت ها و نیازهایشان متفاوت است و اما مکمل یکدیگرند.

دیدگاه های متفاوت دارند ولی این دیدگاه ها کاملا یکدیگر را تکیمیل می کند.

و مهم آن است که بخواهیم از این موضوع استفاده کنیم.

اما در واقعیت این اتفاق نمی افتد.

یا ما زنها مردها قبول نداریم و یا آنها وقعی به نظرات ما نمی گذارند.

در صورتیکه اگر در کنار هم درست قرار بگیریم می توانیم تعریف درستی از جهان و وقایع پیرامونمان داشه باشیم چون هر کدام از منظری نگاه می کنیم که برای دیگری امکانش وجود ندارد.

اما این جنگ قدرت و برتری طلبی و اثبات حقانیت دمار از روزگار همه درآورده...

دیگر جایی برای تعامل نمانده...

کاش بیشتر به یکدیگر گوش دهیم.

۱۳٩٢/۱۱/٢۸ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بالاخره کتاب های درمان شوپنهاور و نیچه گریست را تمام کردم و دیدم چقدر نتایجی که خودم تا اینجای زندگی بهشون رسیده بودم شبیه افکار این دو بزرگوار است . چرا کسی تا حالا من را کشف نکرده اونوقت؟

بعد یک جاهایی هم می گفتم وا! خوب میومد من بهش می گفتم که زندگی یعنی این . فکر کردن نداشت که !!! یعنی واقعا تا آن زمان کسی نمی دانست یک نگاه به زندگی این است که زندگی دور باطل خواستن و رسیدن و دلزدگی است ؟ 

خلاصه که نمی دانم من بدون داشتن اطلاعات فلسفی یک پا فیلسوفم یا اونها بیخودی اسم در کرده اند!!!

ولی جالب اینجا بود که مچ خودم را گرفتم وقتی که به لوسالومه معشوقه نیچه حسودی می کردم و می خواستم سر به تنش نباشد. بعد به خودم می گفتم که چرا دلم نمی خواست جای نیچه یا دکتر برویر باشم حداقل؟ انگار درناخودآگاهم ثبت شده که باید چنین نقشی داشته باشم. مهم این است که یک فکری به حالش بکنم تا دوباره بازی نخورم.

به هر حال در عالم واقع او نیز زن بزرگی بود و بعد از معشوق نیچه و خیلی های دیگر بودن موفقیت های علمی و کاری زیادی داشت که بازی های عاطفیش را تحت الشعاع قرار داد. ولی می دانم برای من نقش کنار مردان بزرگ بودنش مهم است و این قلقلکم می دهد.

به هر حال گره ای است که باید بازش کنم که این روزها مرد متفکر بزرگ که هیچ ، مرد متفکر  یا مرد بزرگ  یا کلا مرد هم پیدا کنیم که عاشقمان شود باید کلی بشکن بزنیم...

۱۳٩٢/۱۱/٢٦ | ٩:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

نگاه که می کنم می بینم بعد از سفرم تا کنون به طور متوسط هفته ای دوشب میهمانی در خانه ام شب را به صبح رسانیده است.

 و یک شب در میان  برای شام  یا عصرانه مهمان داشته ام .

و عجیب تر اینکه مدتهاست که خرید نکرده ام ولی می دانم که گرسنه از خانه ام نرفته اند ولی برکت وجودشان هست.

این خوشحالم می کند یعنی خانه ام تبدیل شده است به مامنی برای دوستانم . جایی که حس خوبی دارند و از بودن در آن لذت می برند.

یعنی خانه ام روح دارد و دلنشین است.

یعنی خانه ام خانه شده است.

خودم هم حس خوبی دارم نسبت به ان.

گرچه نیاز به خانه تکانی شب عید محسوس است ولی بودن در خانه برایم لذت بخش است.

آرامش دارم در این حریم امن.

نعمتی است این چهار دیواری خلوت و چه خوب که می توانم با دیگری تقسیمش کنم.

۱۳٩٢/۱۱/٢٥ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

12 ساعت بعد باز هم کمی دورتر نشسته ام نظاره گر ازدحام مردمم پشت شیشه ها...

باز هم مردم گل به دست منتظر پشت شیشه اینبار نه به انتظار پیکر بیجان که مسافری از راه دور...

شاید بعد از سالها ...

مانند من...

البته که به مدد فیس تایم و اسکایپ دیگر فاصله ای نمانده...

همه پشت شیشه ها جمعند و من شلوغی را تاب نیاورده ام و دورتر کنار دکه گل فروشی نشسته ام.

عطر گلها مستم کرده اند.

می توانم ساعت ها درگیر یک گل شوم.

عجیب است .

گل هاسرحالم می آورند همانقدر که بستنی ...

دریغ نکنم...

نزدیک تر می روم.

انگار که در باغ پر گلی هستم.

عاشق اینم که گل ها را به کنار گوشم بزنم !

شاخه ای خدا تومن است در این فرودگاه بین المللی...

حداقل صبح دم غسالخانه از تاج گل ها کش می رفتم!

با حسرت دستی به سر و رویشان می کشم و به ازدحام پشت شیشه خیره می شوم.

باید به همه انان که مستاصل انتخاب هستندبگویم از این به بعد برایم فقط گل بیاورند به عنوان هدیه...

۱۳٩٢/۱۱/٢٤ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

برای اولین بار در زندگیم از تمام شدن زمستان و رسیدن بهار وحشت دارم.

با اینکه امسال سال سخت و پر تلاطمی بود ولی بهار سر شوقم نمی آورد.

هوای بهاری ، آسمان آبی و خورشید درخشان بیش از انکه روحم را تازه کند می ترساندم.

من از بهار می ترسم.

۱۳٩٢/۱۱/٢٤ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جلوی غسالخانه جدید هم با همه اجرهای شیشه ای و معماری مدرنش ازدحام است. جا عوض شده ولی برخورد با مرگ و فرهنگ عوض نشده ، شیون ها و اشک ها ... سرهایی که در گریبان فرو می روند و چشمهایی که از اشک مداوم تر می شوند. شلوغی جلوی غسالخانه جدید وسوسه ام می کند جلوتر بروم و داخل شوم ، دیر رسیده ام اما ، باید دنبال سیل عزاداران خویش بروم . سالهاست که دیگر از مرگ و مرده هراسی ندارم، چند سال پیش مجبور شدم چند ساعتی بالای سر بدن دوستی در غسالخانه بنشینم تا خانواده در راه مانده اش برسند و همان شد که دیگر به ان فضا هم خو گرفتم ، دورتر هم جسد متعفن کسی بوی مرگ را که به قطع بدترین و عمیق ترین بوی عالم است در شامه و تک تک سلول های مغزم نشاند، و بعد هم رفتن بستگان دور و نزدیک ... به مرگ خو گرفته ام ، تلخ است و دردناک ، ترسناک نیست اما، به قول شاعر هرجا مرگ هست من نیستم و هرجا من هستم مرگ نیست پس چرا بترسم . متوفی ما پیر بود و بیمار ، همه از رفتنش خوشحال بودند گرچه دلتنگش می شوند ولی زجر کشیدنش طولانی شده بود، مراسمش در سکوت بود، دیکری گویا جوان بود، زنانشان زجه ها می زدند و مویه می کردند، حسودیم میشد به انها ، به انهایی که می توانستند برای از دست دادنشان اینگونه راحت سوگواری کنند، در زندگی بارها غم هایی را تجربه می کنیم که شدتش به اندازه غم از دست دادن عزیزان است ولی به خودمان اجازه سوگواری نمی دهیم، دخترک شیون می کرد، فریادی در گلویم حبس شده بود، منهم سوگوار بودم اما نه خاکی هست و نه جسدی که خود را بر رویش بیندازم و گریه کنم. دستها دخترک را بلند کردند، در اغوشش گرفتند و او همچنان هق هق می کرد، فریاد درون سینه ام بغضی شده بود در گلویم ، کاش خاکی بود و گوری برای انچه از دست دادم ....
۱۳٩٢/۱۱/٢۳ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دوتا کبوتر روی هره پشت بام خانه همسایه راه می روند.

نر و ماده

بازی بقای نسل

به ظاهر کبوتر نر به دنبال ماده حرکت می کند سعی در تسخیرش دارد.

به یاد گفتگوی جلسات قبل با مشاورم میفتم در مورد سیگنال های زنانه ای که هیچ وقت نفرستادم....

سیگنال هایی که همه موجودات ماده برای جلب نظر موجودات نر می فرستند و بعد معصومانه کنار می کشند تا به سراغشان بیایند و گاه به نظاره جدال ها و دعواهای مردان می نشینند تا کدام رقیب قدرتمند غالب شود و اینگونه نسلی قوی برجای بماند .

و من نیمی خودآگاه و نیمی ناخودآگاه این سیگنال ها را قطع کرده ام. این را پس از بررسی وضعیت بدنم در زمانی که کنار مردان و به خصوص آنهایی که دوستشان دارم بوده ام فهمیدیم.

بدنی منقبض و سخت...

بی هیچ انعطاف..

و هرچه شیفته تر سخت تر و منقبض تر به طوریکه شبها از درد عضلانی بی تاب می شدم.

بدنی که در حسرت یک لمس تصادفی و یا یک نوازش ساده بود تبدیل شده به یک دیوار سخت سربی...

هیچ سیگنالی از آن عبور نمی کند و مردان حسی تر از آن هستند که بدون دریافت این سیگنالها جذب شوند.

اینکه چرا به این مرحله رسیده ام معلول خیلی چیزهاست از فرهنگ اشتباه و تربیت سخت گیرانه تا انگاره ها و پیش فرض های غلط ...

اما مهم این است که حال به آن آگاهی کامل دارم و بهایی که برای این آگاهی داده ام بیشتر از آن است که بخواهم دوباره اشتباهات گذشته را تکرار کنم.

۱۳٩٢/۱۱/٢۱ | ۱:۱٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دوستان یکی یکی می آیند و با روی گشاده و آغوش پرمهرشان زیارت قبول می گویند، سوالی بپرسند جوابشان را می دهم و در باقی اوقات در سکوت نگاهشان می کنم، انگار از ورای فاصله هایی دور می بینمشان ، زندگیم مثل خوابهایم شده است، انگار نیستم ، همه چیز غریب است برایم ، ، دیدار دیروز هم حسن ختامی بود بر فصلی که گشوده مانده بود و نتیجه اش به دست تقدیر است و انگار دیگر کاری ندارم در این دنیا... گذشته های نزدیک هم انگار خیلی دور شده اند و غبار فراموشی گرفته اند. آینده؟ واژه غریبی است برایم. یک جورایی معلقم . ماشین وار کارهای معوقه را انجام می دهم و تحویل می دهم، کارهای روزمره هم همینطور . در هیاهوی شلوغ دوستان سعی می کنم به به صحبت هایشان گوش دهم ، هنوز از بازارچه و شور و انرژی ان سرشارند.منهم سبکم در عین سکون ... حال غریبی است .دوستی از برنامه هایم می پرسد خیره نگاهش می کنم، جوابی ندارم برایش، کار برای انجام دادن بسیار است و همه را هم مکتوب دارم ولی ... دنیا پر از ناخوانده ها و نادیده هاست و چه بسیارند علم ها و هنرهایی که باید فرا بگیرم و چه بسیارند قدم هایی که باید بردارم ولی پاهایم هنوز روی زمین نیست انگار...
۱۳٩٢/۱۱/۱٩ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز سالروز تولد قمری من است.

طبق سال قمری 38 ساله می شوم .

امروز فصلی از زندگیم بسته شد.

فردا شروع تازه باقی زندگی است...

و در آستانه این شروع ، دلم دوست داشته شدن می خواهد.

دوست داشته شدنی با طعم دوست داشتن...

۱۳٩٢/۱۱/۱۸ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خانه پوشیده از گرد و خاک است، طبق برنامه ام قرار بود این پنجشنبه و جمعه کسی برای کمک بیاید تا یک جورایی خانه تکانی و تمیزکاری باهم تلفیق شود که کنسل کرد. نمی دانم چرا اینقدر بی حال هستم . این هفته را کاملا در خواب گزرانده ام انگار... تمام کار مفیدم شده چند تلفن ، یک میهمان و چند خطی وبلاگ..... کم کم دارم نگران می شوم.... انگار بدنم تلافی فشار این چند ماه اخیر را در میاورد.... تلفن های کاری شروع شده است، تمرکز ندارم، انگار در مورد قوانین تیمورشرقی صحبت می کنند، چقدر دورم از آن فضا... فقط یک بخش مغزم کمافی السابق کار می کند و تمرکزم هم روی همان است ۶ ماه است که این بخش بی وقفه کار می کند. از پشت پنجره به بارش برف نگاه می کنم اولین زمستانی است که هوای قدم زدن در برف را ندارم ، من در تابستان امسال متوقف شده ام. بازهم پلک هایم سنگین می شود و عالم مورفیوس مرا در آغوش می گیرد.
۱۳٩٢/۱۱/۱٦ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

با صدای زنگ در آپارتمان از خواب بیدار شدم، هنوز منگ بودم و درک درستی از زمان و مکان نداشتم ، در را که باز کردم در آغوشم گرفت و گفت می دانم بی خبر امدم ولی می خواستم تا هنوز عطر انجا را داری ببینمت ... با صدای گرفته و حال و روز تب و آلود چند کلمه ای خوش و بش کردیم و بعد هنگام رفتن در حالیکه به رختخواب صحرایی من کنار شومینه و شوفاژ نگاه می کرد گفت مطمینی که کمک نمی خواهی و اوضاع روبه راه است ؟ گفتم خیالت راحت باشد، خواست چیزی بگوید ولی پشیمان شد و سرتکان داد و رفت. چند ساعت بعد که کمی سبک تر شده بودم و هوش و حواسم سر جایش بود درحالیکه با تلفن حرف می زدم متوجه شدم که چه چیز نگرانش کرده بود. سالها پیش از دوستان اهل حال خواسته بودم شیشه های نوشیدنی های سکرآورفرنگیشان را برایم بیاورند که از نظر من جزو صنایع مستظرفه محسوب می شوند و این روزها که بحث آب نوشیدنی داغ است و اب جوشیده درون دیگ مسی را در این شیشه ها ریخته و به تدریج مصرف می کنم. حال می توانم تصور کنم که ان بنده خدا با کلی شور و اشتیاق امده بود تا زایر خانه خدا را در اغوش بگیرد و با موجودی آشفته و منگ روبرو شد که کنار رخت خوابش شیشه های ودکا و ابسولوت واسمیرنف نیمه پر و خالی دیده می شود و رویش هم نمی شد سئوالی بپرسد و شناختی که او از من دارد شناختی تک بعدی و یک وجهی است و می دانم که نمی تواند باور کند که من حتی بدانم مشروب را با کدام میم می نویسند چه برسد به اینکه بالای رختخوابم از هر باری متنوع تر باشد!!! خلاصه اینکه فکر کنم نتیجه گرفته که من از خانه خدا مجنون برگشته ام! بالاخره سرزده وارد خانه کسی شدن این شوک های فرهنگی را هم به دنبال دارد ! تصمیم هم ندارم برایش توضیح دهم تا ببینم خودش چه عکس العملی نشان می دهد.
۱۳٩٢/۱۱/۱٥ | ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پشت پلک های بسته ام هنوزپر از ابهت آن مکعب سیاه است، جسمم تاب نیاورد و از فرودگاه جده تا خانه تب آلود و خسته رسید و هنوز باور ندارم که سفر تمام شد، دلم نمی خواست تا چند روز کسی را ببینم و این مریضی بهانه خوبی شد، امیدوارم بقیه دعاها را هم مانند این اجابت کند، رقص دانه های برف را از لابلای پلک های نیمه باز نگاه می کنم و باورشان نمی کنم، چقدر این سرما دور است، دلم پر از گرمای عشق است، هر بار که از خواب بیدار می شوم به یکی زنگ می زنم و به او می گویم که چقدر به یادش بودم و چقدر دوستش دارم، کسی می گوید وظیفه انهاست که به تو رسیدن به خیر بگویند، می گویم اگر به وظیفه و اداب است که من از بی ادبانم که نه شرط ادب را به جا اوردم و خداحافظی کردم ، الان برایم مهم این است که دلم می خواهد صدایشان را بشنوم و با این صدای گرفته بگویم چه دعایی برایشان کردم . و بعد دوباره بی حالی و خواب.... می گویند تعریف کن ، هیچ چیز یادم نمی آید. چقدر دور است روزهای مدینه .... چقدر روزهای مکه متفاوت بود. چه خوب که همه را نوشتم. ادم هایی را به یاد می اورم که این ده روز هیچ به یادشان نبودم. چه عجیب ، باورم نمی شود انها را اینقدر ساده از یاد برده باشم ؟ ادم هایی که فکر می کردم اینهمه نقش مهم دارند در زندگیم ؟ و یاد ادمهایی کرده باشم که سالهاست از زندگیم رفته اند و هیچ خبری ندارم ازشان؟ چه عجیب است این بازی ذهن . چه خوب که خانه ساکت است ، می دانم کارهایی داشتم برای انجام دادن ، خوب شد پیش بینی این حال را کرده بودم وجایی نوشته ام ولی بماند برای روزهایی دیگر ... روح من هنوز نیامده و جا مانده ...
۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اعتراف می کنم که در مسجدالحرام حتی دلم نمی خواست نماز بخوانم که در رکوع و سجود نگاهم از ان ستون نور نامریی بر گرفته نشود و خداوند انجا سمیع بود
۱۳٩٢/۱۱/۱٢ | ٩:۳٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

زنگ زده و می گه :حواست باشه تو همسفراتون بالاخره یکی بالقوه مادر شوهر آینده می تونه باشه ! بهش می گم الان که من همه دسته گلام را به آب دادم و همه جور هنجار شکنی که در مخیله یک نفر می گنجه انجام دادم این را می گی ؟ می خندد و می گوید خوب بد هم نیست که از اول بداند پسر دست گلش را به کی می سپارد ! وقتی تماس را قطع می کنم فکر می کنم هیچ کار اشتباهی نکردم ولی همرنگ جماعت هم رفتار نکردم. اولویت من در این سفر ارتباط معنویم بود، انگار به خانه عزیزی می رفتم، قبل از سفر لباس ها را با وسواس انتخاب کردم، و همین شد که هیچ توجه نکردم به اینکه کی چی فکر می کند . در طول این سفر هیچ وقت چادر سر نکردم و تنها کسی بودم که همیشه با مانتوهای گشاد و شالهای رنگی به زیارت می رفت. چادر سر کردن در اماکنی مانند مکه ومدینه که فرهنگ های گوناگون تردد دارند فقط نماد کشور ایران است ولا غیر و کاربرد دیگری ندارد و وقتی چادر جزو پوشش روزمره من در کشورم نیست دلیلی نمی بینم آینجا هم استفاده کنم. تنها زنی بودم که هرشب ساعت ١١ تا ۶ صبح بیرون هتل بود! خوب است که مادر شوهران بالقوه این قسمت را متوجه نشدند! هرچند که تو حرم بودم ولی خوب دختر خوب با خورشید میاد خونه!؟ ایا؟ چند باری مسوولیت زنان کاروان را برعهده گرفتم که خودش داستانی است و ماجرا ها دارد. و دست آخر فکر کنم تنها کسی هستم که هربار حرف از خرید و سوغاتی شد هاج و واج و مبهوت نگاه کرد و دست آخر اعتراف کرد که چند تا بسته شکلات خریده و بیشترش را هم خورده ! و هیچ مرکز خریدی هم نرفته و صد البته هیچ کدام باور نکردند. و طبق معمول هم یک پای بحث و صحبت با حاج آقا و مدیر کاروان بودم ! فکر نمی کنم هیچ کدام از قوه به فعل تبدیل شوند با این وضعیت !!!
۱۳٩٢/۱۱/۱۱ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

فرصت حضور در بازارچه را از دست ندهید، غروب جمعه خىنه نشستن شگون نداره ها... سعادت آباد، بلوار دریا، خیابان صرافها، خیابان 23 غربی، مرکز آموزشی توانخواهان از چهارشنبه "9 بهمن ماه" تا جمعه "11 بهمن ماه" از ساعت 9 صبح تا 10 شب
۱۳٩٢/۱۱/۱۱ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

فرصت حضور در بازارچه را از دست ندهید، غروب جمعه خىنه نشستن شگون نداره ها... January 29 at 9:00pm until January 31 at 10:00am in UTC+03:30 سعادت آباد، بلوار دریا، خیابان صرافها، خیابان 23 غربی، مرکز آموزشی توانخواهان از چهارشنبه "9 بهمن ماه" تا جمعه "11 بهمن ماه" از ساعت 9 صبح تا 10 شب
۱۳٩٢/۱۱/۱۱ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جبل الرحمه کوهی است نزدیک دروادی منا که خداوندبعد از هبوط ادم ، توبه او را در انجا پذیرفت ، کوهی است با صفای خاص خودش، نسیمی که بر بالای کوه صورتت را می نوازد روحت را تازه می کند، بر بالای این کوه امام حسین دعای عرفه را خواند، اینجا محلی است که اکثر پیامبران بر آن قدم نهاده اند، محلی برای شناخت و تفکر .... عرفات ...
۱۳٩٢/۱۱/۱۱ | ۳:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سعادت آباد، بلوار دریا، خیابان صرافها، خیابان 23 غربی، مرکز آموزشی توانخواهان از چهارشنبه "9 بهمن ماه" تا جمعه "11 بهمن ماه" از ساعت 9 صبح تا 10 شب مرا که نیست آن را که هست خوش باد... می دانم دوستان خیلی برای این بازارچه زحمت کشیده اند و مطمئنم که حضور در این فضا تجربه خوبی خواهد بود.
۱۳٩٢/۱۱/۱٠ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مهم این است که من هنوز در شهر مکه هستم و این یعنی هنوز در حلقه سوم حرم امن ... شاید این اتفاق فرصتی است برای جمع بندی و نتیجه گیری .... خلوتی برای تفکر.... اینکه محبوس در اتاق هتل شوم تا هر گونه وسوسه خرید را هم که برای آخرین دقایق گذاشته بودم از بین برود تا در امان بمانم از سیاه چاله مراکز خرید که بی رحمانه انرژی ها را در خود جذب می کند .... راستش یک کمی شوکه شدم چون کمتر برای خودم دعا کرده بودم و بیشتر برای دیگران بود. حتی تا لحظه اخر برای دیگران بیشتر از خودم طواف کرده بودم . هنوز دلم می خواست بنشینم و از أن کانون انرژی نور بگیرم و تک تک سلول های وجودم را جلا دهم. هنوز آن دعای خاص را بر زبان نیاورده بودم . هنوز دعا های بسیاری بود که می خواستم در همین پست ترین نقطه زمین و والاترین مکان عالم برزبان بیاورم . اما باز هم شکر برای من مهمتر از این سفر حفظ دستاوردهای این سفر است که به طرفه العینی برباد می رود اکر مراقب نباشم.
۱۳٩٢/۱۱/۱٠ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دستمال کاغذی را که توی توی سطل آشغال انداختم ، یک لحظه چشمم خورد به یک لکه صورتی ، شک کردم و خم شدم اشتباه نکرده بودم دستمال بعدی را بداشتم و دوباره چک کردم ، غیر ممکن بود هنوز ده روز مانده بود و به همین خاطر هیچ قرص نخورده بودم ، آنهم من که در طول یک سال گذشته حتی یک روز هم جابجایی نداشتم . دقیق و مرتب حتی سر ساعت .... حتی علایم pms هم نداشتم .... دوباره چک کردم ... همه چیز نشان از شروع دوره پریود بود ... الان ؟ روز دوم حضور تو مکه ؟ ده روز مانده به تاریخ اصلی؟ یعنی چی؟ رنگم پریده بود. باورم نمی شد. از اول سفر این کابوسم بود ولی چون عوارض قرص ها برایم خیلی شدید بود و همچنین تاریخ پریودم خیلی فاصله داشت ترجیح دادم استفاده نکنم. ولی باورم نمی شد. برایم حکم در بسته را داشت. دری که تو صورتت ببندند. با حال نزار امدم بیرون به اولین نفر گفتم چه اتفاقی افتاده و طبق معمول عوض دلداری شروع کرد به توبیخ که چرا قرص نخوردی و فکر اینجاش را نکردی و اب به اب شدی که در را بستم و از اتاق زدم بیرون .... رفتم تو آسانسور یک طبقه ایستاد پیاده شدم نشستم تو راهرو چه کار باید بکنم تسلیم بشم نمی خواهد پا به خانه اش بگذارم اینهمه راه تا اینجا .... ولی من فقط امروز توانستم با فراغ بال بنشینم و نگاه کنم ... انصاف نیست واقعا .... باز سوار آسانسور شدم ، درمانگاه .... شرح ماوقع را به دکتر گفتم .... آمپول و قرص شاید تا فردا اثر کند .... شاید هم نه شاید هم اثر کند ولی عوارض جانبیش آنقدر باشد که کلا نتوانم از هتل خارج شوم ! به هر حال سهم من هم همین بود انگار
۱۳٩٢/۱۱/۱٠ | ۱:۱۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خیلی مهمه که ادم در لحظه حال زندگی کنه .. نه در گذشته و نه در آینده ... از گذشته درس بگیرد و برای آینده برنامه داشته باشد ولی مهم این است که بتواند هر لحظه افکارش را در انقیاد خود در اورد و حس هایش را ازاد و رها سازد. می توانی ساعت ها جلوی خانه کعبه بنشینی ولی هیچ نبینی چرا که تمام مدت در ذهنت گفتگویی قدیمی و بی نتیجه با کسی در جریان است که نتیجه ای جز خشم ندارد و بعد هم صحنه هایی را به یاد میاوری که آتش به جانت می زنند و بدتر جری می شوی ... بعد به یاد میاوری که در با اهمیت ترین مکان دنیا نشسته ای و در مورد با اهمیت ترین مشکل زندگیت به بدترین شکل فکر می کنی و کمتر به نتیجه می رسی می توانی چند دقیقه خیره شوی به آن مکعب سیاه ، گرمای آفتاب را همراه با نوازش نسیم روی پوست خود حس کنی ، گوش بسپاری به همهمه جمعیت ، دستت را بگذاری و خنکای سنگهای دیوار را لمس کنی و جرعه ای آب خنک بنوشی ... آنوقت می بینی چقدر ارامتر شدی ، چقدر قدرت پذیرشت بیشتر شده ... تحمل و صبرت هم ... بعد انگار فقط تو هستی و آن مکعب سیاه و خورشید و نسیم ... دلت می خواهد فریاد بکشی ... تمام خشم ها .. تمام غم ها... تمام کینه ها... تمام آرزوها... تمام آنچه بارت را را سنگین کرده و درونت را متعفن را برکنی و برون افکنی ... کاش می شد... به این بسنده می کنی که بگویی پالوده ام کن که خسته ام از اینهمه کینه که در لابلای هزارتوی ناخودآگاهم چنان ماهرانه پنهان کرده ام که خود نیز فراموششان کرده ام .... کمک کن تا این خشم ها را مدیریت کنم و به فعالیتی سازنده تبدیلشان کنم.... کمکم کن تا غم هایم مرا انسانی سازد که دیگران را درک کند و بار غم شان را سبک سازد... کمک کن تا آرزوهایم تبدیل شود به هدف های سازنده و بتوانم با برنامه ریزی جهانی نوبسازم و زندگی بهتری رقم بزنم ... و کمک کن تا در همه حال بودن را تجربه کنم و نه داشتن را ....
۱۳٩٢/۱۱/۱٠ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

گفت شش ماهه داری حرف می زنی !داری گله و شکایت می کنی ویا آه و ففان ... آنجا دیگر کمی سکوت کن ... شاید حرفهایش را بشنوی ،،،، ذهنم که ارام نمی گیرد... دلم هم همینطور ... دلم هنوز پر است ... بعد یاد شبهای ماه رمضان میفتم در ان خلوت جنگل یا طبیب القلوب امروز در مسجد قبا خواستم تا این سفر برایم سر اغاز زندگی جدیدی باشد و در مسجد ذو قبلتین خواستم تا دیگر مرا بین دوقبله سرگردان نکند.. این مسجد را عجیب دوست دارم دلم می خواست ساعت ها می نشستم و برایش از کسی می گفتم که دلم می خواهد دوباره رویش را به سوی نور باز گرداند.... حیف که فرصت نبود....
۱۳٩٢/۱۱/٥ | ۸:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می دونی همه چیز بر می گرده به اون رابطه ای که قبلا باهاشون داشتی ، اینجا یک ذره شل بگیری غرق می شی توی تنوع ادم ها ، زبانهای مختلف، لباسها و اداب مختلف بعد، خود عربها که یک دنیا تنوع هستند، بعد می تونی در حد مرگ از دست هم وطن هامون حرص بخوری ، می تونی به نظم مالزیایی ها و اندونزیایی ها غبطه بخوری و از رنگ و شکل لباس هندی ها در شگفت بمانی ، اما سریع باید بری یک لایه عمیق تر ، تو امده ای برای روحت ... برای دلت ...پس هیچ اداب و ترتیبی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو...می دانی اینجا حریم امن است خبری از شیطان نیست پس هرچه هست خودت هستی و نفست . آنچه منفی است وشر است از لایه های درونی وجودت به بیرون می تراود و نه وسوسه های بیرونی ... پس خودت را می شناسی .... می فهمی چقدر خلل داری .... اما روحت را می سپاری به جادوی این مکان ... به امید درمان... به امید انکه این روح درهم فشرده را همچون پنبه زده و در آفتاب رحمتشان بگسترانند و بعد دوباره جمعش کنند و تازه شوی... راستش را بخواهید هیچ ندارم جز امید و دلم ...
۱۳٩٢/۱۱/٥ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

زیارت اول : طبق ادابی که یاد گرفتم مختص سپاس و شکر است، مروری بر تمام خوبی ها و تمام لحظات خوب زندگی ، از بوییدن گل تا لمس دست معشوق برای اولین بار ... همه را یک بار دیگر مرور می کنی ...روز اول هیچ نمی گویی جز خیر وخوبی. و خاطرات خوب ... زیارت دوم اما مختص دیگران است، از دورترین ها تا نزدیکترینها ، التماس دعاهایتان را اینجا تحویل دادم ، دوستان و خانواده و دشمنان حتی ... و چه خوب که توانستم برای همه خیر و برکت بخواهم و درخواست کنم بهترین ها نصیبشان گردد. اما زیارت سوم مال خودم است ، فردا منم و خداوند در خانه پیامبری که می گویند جهان را به خاطر او آفرید... چه بگویم و چه بخواهم .... راستش گفتنی ها از حال و هوای اینجا کم نیست اما ترجیح می دهم ناگفته بماند.
۱۳٩٢/۱۱/٥ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

حرم امن ... حریم امن ... التماس دعاهایتان را در بدو ورود تحویل می دهم تا در کشاکش حرف ها و درددل ها از قلم نیفتد... خود مدینه سرشار از ناگفته هاست کتاب تاریخمان پر بود از داستان های صدر اسلام ... بعد می بینی تمام ان کش و قوس ها در محوطه ای به اندازه حرم امام رضا اتفاق افتاده بوده است. جنگ احد.... جنگجویانی که پشت پیامبر را به بهانه غنایم خالی کردند، خوب که فکر کنی غنایم ان موقع عرب چه بوده است؟ زره های زنگ زده و مشتی لباس شندره که امروز ما نگاهشان هم نمی کنبم ... و اتفاق های ساده ای که تاثیراتی بزرگ داشته اند مهم این است
۱۳٩٢/۱۱/٤ | ٤:۳٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اینجا فرودگاه جده است ، از ۶ صبح درگیریم، بی نظمی ها ، پروازهایی با بیش از٢۴ ساعت تاخیر، تداخل میافرین ، شلوغی ها و ازدحام ، استرس مسافرین ، پیرزنان و پیرمردانی که هیچ نمی دانند از بروکراسی درهم فرودگاه... و مسئولینی که نیستند.... الان همه خسته از دعواها و فریادها که بعد از صفهای طولانی کشیده اند حلال نکردنها و گل وگیس کشی ها بیش از دو ساعتی است که در فرودگاه جده نشسته ایم ، دست کمی ا فرودگاه نودمان ندارد شاید کمی کثیف تر که مایع دستشویی ندارد و دستمال و دستشویی هایش در حد همان ترمینال های بین راهی است ... دلم می خواهد استراحت می کردم ، دلم می خواست سرحال باشم ، مثل همه مهمانی ها که می روم ... ولی اگر فردا هم برسیم باید شاکر باشیم با این وضعیت ، تاب اینهمه شلوغی راندارم اینهمه استرس اما شاید اینها هم جزیی از اماده شدن است
۱۳٩٢/۱۱/٢ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

شب آخر ... چقدر امسال شب های آخر داشته ام ، انگار ادم هر چه جلوتر می رود آخر های بیشتری را تجربه می کند. هیچ فکری توی ذهنم نیست ، نه گذشته ای و نه آینده ای ... خانه پر وخالی می شود از میهمانها ... التماس دعا ها متعجب نگاهشان می کنم هنوز خودم هم باور ندارم این سفر برایم متفاوت است ، زیارت نیست ، یک جلسه مزاکره است انگار ... یا یک خلوتی کت بنشینم و به این روح درهم شکسته سامانی دهم .... هر چه هست آن چیزی نیست که دیگران تصور می کنند. این سفر برای من انگار پناه بردن به مامنی است برای باز سازی .... رفتن به محیط امنی که آرامت کند... رفتن و سر گذاشتن روی پای دایی عزیزی که بهت بگوید نگران نباش... یا خانه پدر بزرگ... برایم مهم نیست اگر روحانی کاروان تاکید داشته باشد که اگر والضالین را با لهجه او نخوانیم و یا صمد را با تلفظ او ادا نکنیم انگار هیچ نخوانده ایم. برایم مهم این است که التماسش کردم حج من مثل نماز هایم نباشد دلم پیش دیگری و رویم به سوی او... خواستم دلم را او برایم بیاورد... شاید مجالی شد و از انجا برایتان نوشتم
۱۳٩٢/۱۱/۱ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir