تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

متن بروشور خیریه را باید بنویسم که بره برای چاپ... یک طرح آگهی است که مال مشتری سالها قبل است و هنوز باهاش کار می کنم و امروز باید براش بفرستم تا قبل از سفر تاییدیه اش را بگیرم ... یک دیتا بنک است که قولش را به کسی دادم و هنوز تکمیلش نکردم وامروز باید براشون بفرستم .... موهایم را رنگ نکردم ... چمدانم را نبستم و هنوز نمی دانم چه لباس ها یی باید بردارم و ایا چیزی باید بخرم یا نه ... کلی ظرف نشسته دارم .... گرد و خاک خانه را مانند خانه خانم هاویشام کرده است. دلم می خواهد این فرصت باقیمانده را با دختر دایی از سفر امده ام باشم ... وقت تنگ است ... عجیب خسته ام . می دانم که خیلی هایش هم بهانه است چرا که به جاینوشتن اینمتن می توانستم دست نویس متن بروشور را تایپ کنم و یا دیتا بنک را تکمیل کنم...
۱۳٩٢/۱٠/۳٠ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یکی از جاهایی خیلی دوستش ندارم صندوق عقب ماشینم است. جایی که در طول مدت همراهیم با این ماشین یک جورایی زباله دان تاریخ کاریم بوده است. پنجشنبه وقتی جعبه های وسایل شخصیم از شرکت را درون صندوق عقب جاسازی می کردم هنوز اثار اسباب کشی قبلی هویدا بود... هنوز برچسب هایی به کف صندوق عقب چسبیده بود که روزگاری روی گانت چارت پروژه نصب بودند و دلم نمی خواست خاطرات زنده شوند. سریع وسایل را روشون ریختم و می دانم اینها هم دو سه ماهی اون پشت خواهند ماند تا به انباری منتقل شوند و روی بقیه کارتن وسایل شرکتهای قبلی تلنبار شوند و من نمی دانم چرا اینها را با خودم بر می گردانم. با اینکه می دانم دیگر ازشان استفده نمی کنم و هربار وسایلی جدید می خرم باز هر سری کل میزم را بار میزنم و با خودم به خانه می اورم وچشم ندیدشان را هم دارم.و با دیدنشان حالم بد می شود و الان توی انباری پر از کارتن هایی است که از شرکت های مختلف اورده ام. فقط گلدان اهدایی نغمه است که همراه همیشگیست و جا کاغذی قدیمی وگرنه بقیه چند ماهی سرگردان تو صندوق عقب است وبعد انباری...باز هم دفتری دیگر بسته شد و در حالیکه هنوز برای من داستانهای قبلی تمام نشده... خسته ام ولی می ترسم ..... رودربایستی ندارم با خدا ولی به رزاقیتش اطمینان ندارم.... از بی پولی می ترسم... ذهن حسابگرم یک سره مشغول دو دوتا چهارتا است. پروژه هایی که خارج از شرکت دارم را هی بالا پایین می کنم و نگرانم که نکند اینها هم توزرد از اب دربیایند. مشتری های جدید که می خواهند چونه بزنند با یک نگاه خشمگین مواجه می شوند. مچ خودم را گرفتم وقتی تمام عابر بانک ها را چیده بودم جلوی روم و موجودی ها را جمع می زدم و غر غر می کردم. دلم نمی خواهد برگردم به وضعیت شش ماه پیش بعد از سفر بهش فکر خواهم کرد
۱۳٩٢/۱٠/٢۸ | ٩:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیشب ساعت ده دقیقه به سه نیمه شب ، در ده قدمی خانه وقتیبا ماشین پلیس تو خیابان یک طرفه مان شاخ به شاخ شدم و ایشان مرحمت فرمودند و صد و سی تومان مرا به علت های گوناگون تند تند جریمه کردند، توی دلم گفتم کاش در بقیه موارد هم همینقدر وظیفه شناس بودند این برادران زحمت کش و از کله سحر همینجوری توی مغزم حساب کتاب می کنم که با این صد و سی تومان چه کارها که نمی توانستم بکنم و حالا چه جوری جبرانش کنم!
۱۳٩٢/۱٠/٢٧ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هفته پیش باز موضوع قدیمی شوهر یا نبودن توی وبلاگ ها داغ شد...

حیف که همان موقع حال و حوصله نداشتم ولی دقیقا اتفاقاتی که طی همین هفته افتاد انگیزه ای شد که این متن را بنویسم و خوانندگانی که اولین بار اینجا آمدنند می توانند این مطالب را هم بخوانند +

یکی از مشکلاتی که دختران مجرد به خصوص در سنین بالا با آن دست و پنجه نرم می کنند مشکلی است که بسیار زیر پوستی و در ناخودآگاه جمعی و فرهنگی مردم کشور ما وجود دارد و‌ آن جدی گرفته نشدن و هویت ندادن به دختران مجرد است.

یعنی یک خانم مجرد هر چقدر هم مستقل  و کارامد باشد در قیاس با خانم متاهل ده سال کوچکتر از خودش از رسمیت و هویت کمتری برخوردار است.

این موضوع را کاملا با تمام وجود در محیط های کاری لمس کرده ام.

بیش از 15 سال است که با گروهی کار می کنم و همکاران خانمی دارم که سابقه طولانی تری از من دارند ولی وقتی واقعبینانه نگاه می کنم هنوز در این جمع جایگاهی برای این افراد تعریف نشده است در صورتیکه پسران یا خانم های متاهل همه جایگاه های تعریف شده دارند و در حقیقت از دختران مجرد بیشتر به عنوان آچار فرانسه استفاده می شود. و فکر می کنم تنها مجردی که دارای مقام رسمی در آن سازمان است منم که آنهم به مدد کله پاچه خوری هایم با مردان هیات مدیره و شرکت در جلسات مردانه و خلاصه خلق و خوی پسرانه ام است و دلیلش این است که همه آنها اذعان دارند که فلانی یک پا مرد است . (افتخار نمی کنم به این وجه رفتارم)

در جمع های خانوادگی هم هر چقدر دانا و تحصیلکرده باشی و موفق باز هم طرف مشورت اول دختران شوهر دار هستند و هر چقدر هم کم سن و سال و بی تدبیر...

پس بی دلیل نیست که روزی صد بار سرچ می شود که مجردم و چه جوری شوهر پیدا کنم و چرا خواستگار ندارم و چه جوری شوهر کنم و دلم شوهر می خواهد و از این خزعبلات....

دختر مجرد در این مملکت جدی گرفته نمی شود...

هویت ندارد...

شخصیت مستقل ندارد..

واقعیت تلخی است ولی من و امثال من قبولش کرده ایم و اهمیتی هم نمی دهیم اما برای همه دختران بار سنگینی است. کار هر کسی نیست کشیدن این بار ...

کار هر کسی نیست که 20 سال برای یک سازمان زحمت بکشی و تک تک اجزایش را با دست خودت بسازی و دست آخر یکی که تازه 5 سال آمده است و تکیه بر صندلی ریاست زده بگوید باید صلاحیت تو را تایید کنم ... و هر وقت کار گل داشته باشند تو را لازم دارند ولی برای کارهای مهم صلاحیت نداری...

به هر حال به دوستی می گفتم که خواستم سفری بروم به کانادا گفتند چون شوهر نداری بهت ویزا نمی دهند و اگر شوهر کنم اجازه خروج از کشور را نخواهم داشت!

پارادوکس غریبی است....

اما باز هم تاکید میکنم ازدواج وسیله است و هدف نیست. وسیله ای برای رشد و تعالی ودر حقیقت یکی از وسایل رشد و تعالی انسان . بدون آن زندگی نه متوقف می شود و نه تمام می شود. اما باید در نظر داشت در جامعه در حال گذاری مانند جامعه ما عوامل زیرپوستی و ناخوداگاه بیشتر از آنچه عیان است و آشکار وجود دارند و آزار می دهند و باعث واکنش می شوند و همین موجب می شود که فرد دست به اقدامات گاه نسنجیده بزند. 

فشار های اجتماعی را دست کم نگیرید.

۱۳٩٢/۱٠/٢٦ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

این یک هفته آخر به کندی می گذرد.

انگار زمان کش پیدا کرده است.

از شنبه تا حالا به اندازه یک ماه طول کشیده برایم....

حال و حوصله کار کردن ندارم.

انگیزه ای هم ندارم.

برایم مهم نیست چه بر سر پروژه خواهد آمد...

برای خودشان هم خیلی مهم نیست در حقیقت مهم فعلا پولی است که از صادرات به اربیل واریز می شود و همین تمام پروژه های داخلی را مسکوت نگه داشته است و نتیجه اش عدم تمدید قرار داد من است.

شنبه با شرکت جدید مصاحبه داشتم .

جوابم را موکول کردم به بعد از سفرم...

وضعیت همکاری باخیریه را هم موکول کردم به بعد از سفرم...

تعیین تکلیف رابطه با دوست قدیمی را هم موکول کردم به بعد از سفرم...

فکر کردن درباره دوباره دیدنش را هم موکول کردم به بعد از سفرم...

کلا زندگی کردن را موکول کرده ام به بعد از سفر....

انگار که این سفر فتح البابی است به زندگی جدید...

به زبانی دیگر پورتال

اما ....

بیش از هر چیز 10 روز کندن و رفتن از این فضا و مکان به بهترین و مقدس ترین نقطه دنیاست.

جایی که تمام زخم های روح ترمیم می شود

جایی که فقط باید بنشینی و تن بسپاری به زلال نور

چاکرای زمین

بعد دیشب ترسیدم که اگر در اخرین لحظات تصمیممش عوض شد و راهم نداد؟

نامردیست دیگر اگر این کار را بکند...

می داند که تمام این قرشمال بازی های من سر گم کردن اوست...

دور شدنم از اوست....

می داند که او را گم کرده ام و این بی پناهی امانم را بریده است.

دل و دین را به واقع از کف داده ام...

دوستی گفت کاش حج تو چونان حج بایزید باشد می شناسیش؟

گریستم و گفتم: زمانی می خواستم رابعه عدویه باشم و افسوس الان همچون زن ابولحسن خرقانیم که از خوی تندش خدای منان شیری را مطیع شوهرش ساخته بود.

هیچ تدارک ندیده ام برای سفر نه لباسی و نه توشه ای...

خالی خالی...

فکر می کنم او هم همین را می خواهد و دلیل این سبک کردن و از دست دادن های پیاپی همین است....

رو در رو

چشم در چشم....

مصمم که

هیچ اداب و ترتیبی مجوی...

هرچه می خواهد دل تنگت بگوی....

۱۳٩٢/۱٠/٢٥ | ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چون سهمی کوچکی در این مجله اینترنتی دارم واجب می دانم  که اینجا معرفیش کنم :

وانیل

۱۳٩٢/۱٠/٢٤ | ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از دیشب تا حالا دارم فکر می کنم کجای زندگی ایستاده ام...

دیشب گپ و گفت مختصری داشتم با دوست دوران دبیرستان تازه از فرنگ برگشته ...

دانشجوی دکترا...

مطلقه...

تبادل اخبار از دوستان ان دوره نتیجه ای نداشت جز اینکه 90درصد دوستان در شرایطی مشابه او به سر می بردند. یعنی در 18 سالگی به دانشگاه رفتند (من هم رفتم). در بیست و چهارسالگی فارغ التحصیل شدند. (منهم همینطور) در همان سن و سال ازدواج کردند.(دیگر زندگی من متفاوت شد). در بیست و هفت - هشت سالگی بچه دار شدند.تا سی سالگی فوق لیسانس گرفتند.تا سی و دو سه سالگی طلاق گرفتند. سی و چهار - پنج سالگی مهاجرت کردند و الان اکثریت مشغول تحصیل در مقطع دکتری هستند.

تقریبا تمام تجربیاتی را که می توانستند از سر گذرانده اند.

حتما بعد از این هم جذب یکی از این کارتل ها می شوند و وضعیت کاری خوبی هم خواهند داشت. 

بعد این هم از حال و روز من...

واقعا برای خودم و مسیری که طی کرده ام متاسفم.

 

۱۳٩٢/۱٠/٢٢ | ٩:٠٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

نمی دونم چرا دخترای حالا این همه بی حوصله شدن نازشون زیاده . من برا ازدواج هر جا میرم و بهشون میگم 6 الی 8 تا بچه میخوام جوابشون منفیه. میگن ما حوصله بچه داری نداریم ،فرممون بهم میریزه، کلفت نیستیم، میخوای جوجه کشی بزنی،... اینم دخترای الانی

البته این پسر گذری دقت به سن و سال ما نکردند که هم از وقت جوجه کشیمون گذشته و اگر الان هم شرو کنیم فوقش دو تا بتونیم تحویلشون بدیم و هم اینکه بد نبود قبل از افاضات یک نگاهی به نوشته های این چند ماه می کردند. البته جای تبریک داره برای دولت مردان که اینقدر سریع بیلبوردها جواب داد و هستند کسانی که هنوز توانایی داشتن خانواده های پرجمعیت را در خود می بینند و امیدوارم کیفیت را فدای کمیت نکنند....

اولا من الان سن شما رو بررسی کردم حدود 37 سال و اگه هر دوسال یکی بیارین تا 50 سالگی میتونی 6 تا بیاری... پس شما هم بهانه نیارید.
بعدشم ربطی به تبلیغات نداره خونواده یعنی پرجمعیت. پر سروصدا. شلوغ. الان یکی دوبچه بزور میارن اسم خودشونم میزارن پدر و مادر واقعا حیف این اسم براین افراد. 
بعدشم با این جمعیت کم فرزندان در اینده نه معنای برادر و میفهمن نه خواهر نه خاله نه عمه نه عمو ...

بچه که فقط تولید نیست. تربیت و پرورش هم هست. هیچ به این فکر کردی که بچه ای که از مادر ۵۰ ساله به وجود میاد دارای چه خلل های شخصیتی و روحی است ؟ بهتر است برای این زندگی ارمانی به فکر یک همسر ۱۸ ساله پر طراوت و پر حوصبله باشی که بشینه و تند تند برات بچه به رنیا بیاره و اگر هم نشد سریع روش هوو بیاوی که ناکام از دنیا نری...

بحث عمه و عمو را قبول دارم ولی با یکی دو تا هم این مفاهیم جامیفتند و نه یک لشگر و باز هم تاکید م یکنم که کیفیت مهم است و نه کمیت. چه فایده که بنده 4 تا دایی دارم و هر کدام یک گوشه این دنیای پهناور و هیچ کدام از حال و روز من خبر ندارند و من از روزگارشان بی خبرم و زاد و رودشان را به مدد اینستا و فیس بوک می بینم وانها هم همینطور...

این است زندگی ارمانی تو؟


۱۳٩٢/۱٠/٢٠ | ۳:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دخترداییم از امریکا امده و این یعنی دوبل شدن دور همی های خانوادگی وباز این یعنی دیدن بیشتر ادمها و در نتیجه فرو ریختن نقابها ، برای یکی دو ساعت میشه نقش بازی کرد یا یکی دوبار ولی وقتی فاصله دیدارها کم می شود دیگر پنهان کاری معنا ندارد. سبک وسیاق زندگی نسل قبلی خانواده ما هنوز بر مبنای پنجاه سال پیش است، هنوز همانجور مهمانی می گیرنند و همانجور برخورد می کنند و همانجور هم توقع دارند و خیلی از رفتارها را بر نمی تابند و به همین دلیل نمی توانی خیلی همگن نباشی ، فقط می توانی نباشی که در مواردی چون این که مسافری است وفرصتی برای باهم بودن حیف است نباشی، و من سعی می کنم کجدار و مریز ساعاتی خودم را به دورهمی ها برسانم ، با اینکه حوصله تعارف ها و اصرارها را ندارم و همه می دانند که رودربایستی هم ندارم. اما واقعا ظرفیتم برای شلوغی و تحمل ادمها کم شده....
۱۳٩٢/۱٠/۱۸ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

با سی نه های زنم چه کار می توانم بکنم؟  

آخه این سوال را باید از گوگل بپرسی ؟

خدا وکیلی اون که برات زن گرفته کاتالوگ و دستورعملش را  همراش نفرستاده ؟

سرت کلاه گذاشتند داداش!

بهت انداختند!

بعد من می نویسم مردان دور و برم پارازیت زده اند سیل کامنت مردان خشمگین سرازیر می شود که نه خیر هیچم اینطور نیست . شاهد از غیب رسید. 

ما که ندیدیم ولی شنیدیم در اینجور موارد مکانیزمی خدادادی وجود دارد که خودش کنترل را در دست می گیرد و هرکسی کانهو الانعام می داند چه باید بکند!

از  خوانندگان اینجا که همه هم فرهیخته و دانا هستند خواهش می کنم خوی فردین و قیصریشان گل نکند و به این هم وطن مستاصل راهکار ارائه نکنند و بگذارند در جهل مرکب بماند.

۱۳٩٢/۱٠/۱٧ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

معتقدم هر کس مسوول زندگی و انتخابهایش است. 

ولی نمی توانم از نقش دیگر آدم ها و تاثیر گذاریشان در تصمیم گیری افراد چشم پوشی کنم.

و نکته درد آور این است که وقتی مشکلی پیش می آید ان افراد کاملا خود را کنار بکشند و فرد را تنها بگذارند و بدتر انکه او راه هم مقصر بدانند.

یعنی افرادی که تا دیروز به فرد راهکار می دادند که اینکار را بکن و او را ترغیب می کردند که تصمیمی را بگیرد وقتی فرد وارد عمل شده و به مشکل می خورد یکهو پشتش را خالی می کنند و می گویند تصمیم خودت بود و خودت خواستی.

به نظر من این آدم ها را باید رنده کرد!!!

اتفاقی که دیروز برای من افتاد دوباره مرا به این فکر فرو برد که در مواجهه با این افراد چه باید کرد؟

دیروز ساعت 4 و نیم خارج از شرکت جلسه داشتم که مربوط به کار شرکت نبود.

از صبح هم اعلام کرده بودم که من ساعت 4 از شرکت خارج می شوم.

یک ربع به چهار کاری بهم دادند که حداقل نیم ساعت طول می کشید و من گفتم که این کار زمان می برد و من نمی توانم انجامش بدهم. با گردن کج و تو بمیری و من بمیرم و این کار باید الان انجام شود و ... نشستم و تا چهار و ده دقیقه کار را تمام کردم ولی وقتی ساعت چهار و بیست دقیقه در حال خارج شدن از دفتر بودم گفتند که مشتری کلا نظرش برگشته و طرح را عوض کرده است.

 به هر حال بیرون آمدم و با ترافیک وحشتناکی روبرو شدم  و تاکسی هایی که نبودند و مسافرانی که بیشتر از کل ماشین های توی خیابان بودند....

رسما جلسه نرسیدم و کنسلش کردم.

عصبانی بودم .

از خودم که باز هم دیگری را بر خودم ارجح دانستم. 

عصبانی بودم 

از انها که فشار بی برنامگیشان روی من بود.

عصبانی بودم 

از جلسه ای که قرار بود ساعت 8 باشد و افتاده بود 4 و نیم..

و جالبتر اینکه خیلی جدی  گفتند خوب همون چهار می رفتی که به کارت برسی...

این بی چشم و روییشان حالم را بهم می زند.

می دانم که این هم یک نوع بازی است تا برنده بازنده بازی کنند. تا در مقابل من مدعی بازنده نباشند. تا اشتباهشان را به گردن نگیرند و مسئولیت کارشان را قبول نکنند.

واقعا چرا ماندم تا کارشان را انجام بدهم؟

۱۳٩٢/۱٠/۱٧ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دیشب کلاهم را توی مترو جا گذاشتم.

کلاهی که مال نوجوانی خواهرم بود سوغات مادرم از انگلیس .

40سالی داشت گمانم...

عجیب بود که همیشه با کلی بار و بندیل حواسم به همه آنها بود و این بار دستم خالی بود و آزاد...

با اینهمه کلاه پیر دلش خواست سفرش را ادامه دهد تا ایستگاه آخر....

و من به محض بسته شدن در قطار دیدم که نیست...

جالب اینکه پارسال فکر می کردم گم شده است و با گم شدنش هم کنار آمده بودم ولی از توی قفسه خواهرزاده جان پیدایش شد.

ولی دیشب نمی دانم چرا حس کردم خود خواسته ترکم کرد.

امیدوارم صاحب جدیدش هم دوستش داشته باشد.

مامور سکو خندید و گفت بی خیالش...

مامور ایستگاه مهربانانه با تمام ایستگاه ها تماس گرفت شاید کسی تحویلش داده باشد.

کلاه بهانه ای شد تا بغض عدم تمدید قراردادم را در ایستگاه مترو فرو نخورم.

 

۱۳٩٢/۱٠/۱٦ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

نقش گاو در گرگم و گله می برم؟
۱۳٩٢/۱٠/۱٥ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

 

در حقیقت تعطیلات مجالی بود برای تنها بودن و زندگی به سبکی که دوست داشتم.

یعنی اینکه من انتخاب کنم که هر لحظه و هر ساعت زندگیم را چگونه بگذرانم و نه دیگری و این را دوست داشتم .

یعنی اینکه معاشرینم را خودم انتخاب کنم و نه به جبر زمانه و کار

یعنی اینکه خودم تصمیم بگیرم که چه بپوشم و چه بخورم و چه کار کنم.

و این به خودی خود خوب بود.

اما ترسی مبهم هم به همراه داشت.

ترسی که با به یاد آوردن وضعیت زندگی خاله و عمه شوهر از دست داده ام دور می شد.

ترس تنها ماندن در دوران کهولت.

فرقی ندارد.

شوهرت هم بمیرد و فرزندانت در کنارت نباشند فرقی ندارد بیوه باشی و یا هیچ وقت ازدواج نکرده باشی در آن سن و سال....

آن زمان شاید بیشتر غصه بخوری از دوری فرزاندانت و شاید بیشتر حسرت بکشی از نداشتن فرزند.

تنهایی تنهایی است. 

۱۳٩٢/۱٠/۱٥ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چرا نمی توانم انسان خوبی باشم؟

خیلی سعی نکن جواب این سوال را توی اینترنت پیدا کنی . چون معیار انسان خوب بودن و در کل خوب بودن انقدر متفاوت است که هر چه دنیایت گسترده تر می شود سخت تر می شود به آن دسترسی پیدا کرد و دنیای وب گسترده ترین دنیایی است که من می شناسم.

در دنیای واقعی خوب بودن تو برای یک عده خوب است . برای یک عده بد. بنابر این یک امر نسبی است . پس انسان خوب تعریفی نسبی دارد.

ولی واقعا انسان خوب بودن چه منفعتی برایت دارد؟

فکر می کنم تمام این فلسفه بافی ها به خاطر اینه که تمام عصر و شب دیروز بی وقفه نشستم و سریال revenge را دیدم و به این فکر کردم که ما با این فلسفه بزرگ شدیم که لذتی که در عفو است در انتقام نیست ولی چند وقت پیش جمله ای خواندم که می گفت دلم می خواهد بعد از مرگ به جهنم بروم تا سوختن بعضی ها را به چشم ببینم و به این فکر می کردم که واقعا توانسته ام کسانی را که بهم بدی کرده اند ببخشم یا فقط گذر زمان کمرنگشان کرده و اگر باز رودر رو قرار بگیریم زخم کهنه سرباز می کند. 

بحث خیر و شر و اینکه انسان تا چه حد می تواند بد باشد و تا چه حد می تواند خوب باشد از بحث های قدیمی فلسفه است که توی ادبیات از دکتر فاوست گوته تا شیطان و دوشیزه پریم کوییلو به آن پرداخته شده است. اما به نظر من تصمیمی است که هر کس باید خودش اتخاذ کند و حد و مرزش را مشخص کند.

پیش خودمان بماند این روزها بدجور در وسوسه شرارت می سوزم.

۱۳٩٢/۱٠/۱٤ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

قرار نیست هیچ چیز بهتر بشه، شاید بدتر هم بشه، همینه که هست ، سعی کن بپذیری! این را اولین خواستگارم تو ١٩ سالگی بهم گفت که به زعم خودش گربه را دم حجله بکشه و بعدا من ازش توقع شرایط بهتر نداشته باشم ولی قسمت بد ماجرا این است که امروز چند ماه مانده به سی و هفت سالگی خودم داشتم این جمله را بهخودم می قبولوندم،
۱۳٩٢/۱٠/۱۳ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

فنگ شویی خانه من این است یک طرف ً اینترنت و اب دارد و یک طرف کتاب و اتش! تازگی ها کشف کرده ام یکیدیگر از لذت های زندگی فوت کردن به کاسه بادام زمینی برای جداشدن پوست هاست ان هم از پنجره طبقات بالا!حاضرم این تعطیلات دو روز دیگر ادامه پیدا می کرد.به هر حال من چهار شنبه سر کار بودم.
۱۳٩٢/۱٠/۱۳ | ٢:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از ً همون روزهای گرم اخر تابستان دو سال پیش که تو شلوغی ها و بدو بدو های تغییر کار داشتم برای دکوراسیون داخلی این خانه هم فکر می کردم کلی برنامه تو سرم بود که مثلا دور آرک راهرو را یک پتینه ظریف اسلیمی بزنم و کابینت ها را حتما نقش بیندازم و از همه مهمتر حتما بالای شومینه با طلایی یک درخت زندگی http://fa.wikipedia.org/wiki/درخت_زندگی بکشم. الان بیش از دوسال از ان روزها می گذرد و از صدقه سر نقاش با وجدان و درستکار تمام رنگها ترک خورده و تبله کرده است ولی در این شب های سرد که کنار شومینه نماز می خوانم و یا کلا در آن حوالی اطراق کرده ام هر از گاهی چشم می دوزم به درخت پر شاخ وبرگ طلایی رنگ بالای آتش رقصان... محو در تمام اساطیر و تمام مظاهر و نمادهای طبیعت... و نمی دانم کی تمام اینها تجسمی عینی خواهند یافت؟ http://fa.wikipedia.org/wiki/درخت_زندگی_(آیین_مانوی) http://ghaem16.persianblog.ir/post/79/
۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امام حسن برای من یک دایی بزرگ است.

از او دایی های مهربون که می تونی بهش تکیه کنی و هر وقت کم اوردی بری محل کارش و بشینی تا سرش خلوت بشه و بعد بهت بخنده و بگه نبینم اخمات توهم باشه !

ازون دایی ها که می تونی سرت را بذاری روی زانو هاش و های های گریه کنی و بگه سخت نگیر . زندگی سخت تر از اینهاست که بخوای اینجوری خودت را درگیر کنی.

خلاصه امام حسن یک دایی بزرگ مهربون است که یک غروب پشت قبرستان بقیع لطافت مهرش را درک کردم  و کلی دلم به بودنش گرم شد گرچه هیچ وقت وظایف متقابلم را انجام ندادم.

امام رضا اما دایی کوچیکه است. اون هم همانقدر مهربان. یک کمی هم راحت تر. رفت و امدم هم بیشتر است باهاش و بارها جلوش وایستادم و شرح همه زیر و بم زندگیم را می داند.

تولدام پیشش بودم تولداش پیشش بودم.

تو دلتنگیام خودم را کشاندم دم در خونش و مثل یک مریض اورژانس ولو شدم تو استانه درش.

بعد او تیمار داریم کرد حس می کردم چگونه مانند بیابان خشک قطره قطره باران لطفش به اذن خدا جان تازه به من می دهد و هربار قبراق پس فرستاد سر خانه و زندگیم 

بین همه امام ها این دوتا برایم نقش دایی را دارند و جیک و پیکم را می دانند. پشتم به بودنشان گرم است و تکیه گاهم هستند.

هردو مظهر لطف و مهربانی

هردو صبور 

ده نفر دیگر هم برایم محترمند و عزیز و هر کدام نقش خود را دارند.

مهم این است که من بتوانم وظیفه خودم را درست عمل کنم.

۱۳٩٢/۱٠/۱۱ | ۳:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

رییس خط می گوید ونک می ری سوار اون سمند جلوی پژو بشو...

نگاه می اندازم خالی است و این یعنی حداقل یک ربع معطلی و من همینجوری ده دقیقه تاخیر دارم.

پیکانی بوق می زند و می گویم ونک و جلوی چشمان خشمگین رانندگان خطی سوار می شوم.

استرس دیر رسیدن و دلشوره های دائمی این چند وقت امانم را بریده است. 

راننده پیرمردی مرتب است که زیر لب ذکر می گوید.

رادیو موسیقی سریالی قدیمی را پخش می کند.

چشم ها را می بندم و دل می دهم به موسیقی.

فکر می کنم که چه می کنم با خودم؟ چه بلایی سر خودم آوردم؟

ذهنم را می سپارم به زلال سازها 

مرد زیر لب ذکر می گوید

یا واهب العطایا

به فریادهایی که دیشب بر سر خدا زدم فکر می کنم.

به سفر یک ماه دیگر

دلم می خواهد به پیر مرد بگویم یک ماه دیگر در خانه او هستم و امیدوارم یادم باشد سلامش را برسانم.

موسیقی قطع می شود.

گوینده رادیو سخنی کلیشه ای می گوید . ازآن حرف هایی که ناگفتنش بهتر است و ذهن ناخودآگاه نمی شنودش.

پیرمرد ارام شاکی می شود.

براق می شود و خشمگین

سر درد دلش باز می شود و تبدیل می شود به یکی از ملت شریف درد کشیده مستضعفی که بار غم هزاران سال را در این چند سال چند برابر با گوشت و پوست تجربه کرده اند.

فضای ماشین متشنج می شود.

استرس و دلشوره بر می گردد.

یادم میفتد که ده دقیقه تاخیر الان به بیست دقیقه رسیده است.

دیگر به مقصد رسیده ام.

پیاده می شوم و فکر می کنم که یک جمله احمقانه چه طور می تواند همه حس های خوب را برباد دهد.

۱۳٩٢/۱٠/٩ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اگر به نحسی ماه صفر اعتقاد ندارید کافیه یک چرخ تو  وبلاگستان بزنید و ببینید که همه یا کارشون بد گره خورده و گرفتار شدند و یا در حال نالیدن و غر زدن به خدا و کائنات هستند  حتی بی اعتقاد ها و لاییک ها....

۱۳٩٢/۱٠/٧ | ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کار نظافت و مرتب کردن خانه که تمام شد، میوه خشک ها را ریختم تو ظرف های خوشگل و پسته و بادام را هم گذاشتم بغلش، اب داشت جوش میامد که دلم خواست این فضا را بایکی شریک بشم، دم دست تر از اون کسی نبود ، زنگ زدم بهش و دعوتش کردم اگر وقت دارد یک چایی باهم بخوریم، پاش را که گذاشت تو خانه فهمیدم چه خبط و خطایی کردم، با گفتن چقدر هوا ی خونت سنگینه شروع کرد و من به روی خودم نیاوردم و چای لاته محبوبم را تو فنجونای خوشگل بردم براش، گفتم یک چیز خوشمزه اوردم که بخوریم و کیف کنیم، اولین جرعه را که خورد گفت چقدر شیرین است ، و فنجان را کنارگذاشت، بعد میوه خشک ها را بهش تعارف کردم و یک الو برداشت و یک گاز زد و گفت چقدر ترش است، شانس اورد که دوست قدیمی زنگ زد و دعوت کرد شام بریم بیرون وگرنه با لگد از خونه مینداختمش بیرون ولی اینجوری به بهانه اینکه من با این پسر رودربایستی دارم و نمی تونم دعوتش را رد کنم محترمانه عذرش را خواستم و ردش کردم رفت و پشت دستم را داغ کردم که هیچ وقت لذت های بی قیمتم را با هرکسی شریک نشوم
۱۳٩٢/۱٠/٦ | ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک زمانی بود نه خیلی دور که زمان تولد همه را یادم بود ، نه دقیقش که حدودش را و بعد رجوع می کردم به فایل یا تقویمی که داشتم و تاریخ دقیق مشخص می شد. از ابدارچی شرکت تا مدیر عامل از دوستی که فقط باهم سلام علیک داشتیم تا کسیکه شبانه روزباهمیم و دختر خاله های طاق و جفت و نوه عمه زن عموی پسر خاله ام ... خلاصه انگیزه دقیق ناخود آگاهش هرچه بود از مهر طلبی تا خود شیرینی انگیزه خوداگاهش خوشحال کردن ادم ها بود، خلاصه برای خود من روز تولد روز مهمی بود و فکر می کردم همونطور که خودم از شنیدن تبریک ادم های بیربط و باربط روز تولدم خوشحال می شوم برای دیگری هم همینطور است کما اینکه هنوز بعد از ۶ سال خانم حسابدار شرکت قبلی که به طور تصادفی مرا دید از ، ارزش دسته گل نرگسی گفت که روز تولدش ناغافل بهش داده بودم ، سالها در زندگیم مهمترین فکر و دغدغه ام خوشحال کردن ادم ها بود،هدیه هایی کوچک و دست ساز و دیدن شادی انها مرا هم شاد می کرد، اما دیشب وقتی تو مکالمه حرفاز پیامکی شد که برای تولد کسی فرستاده شده بود و ساعتی بعد ایمیل های خانوادگی تبریک تولد دختر دایی را بدون درنگ و بی جواب و مشارکتی پاک می کردم ، به این می اندیشیدم که چقدر تغییر کرده ام، چقدر ادم ها برایم کمرنگ شده اند، نمی توانم بگویم شادی و غمشان برایم علی السویه است، هنوز غمشان پشتم را خم می کند و شادیشان لبخند بر لبم میاورد ولی دیگر شاد کردن ادم ها برایم یک کار راحت و روزمره نیست، کاری که جزو برنامه های زندگیم باشد و جزیی از خلق و خویم،حالا باید مانند خیلی دیگر از کارها برایش برنامه ریزی کنم، مثل کسی که پایش شکسته و مجبور است فیزیوتراپی کند و قدم به قدم راه برود.اصراری ندارم مثل قبل باشم ، اصراری هم ندارم همینجوری بمانم، این روزگار هم می گذرد.
۱۳٩٢/۱٠/٦ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از سر کار مستقیم امدم خانه ، مثل دیروز، هر دو روز کلاس داشتم و نرفتم، چون خسته ام، روحی وجسمی و نمی توانم بیش از حد از خودم کار بکشم، مهم استفده مفید از لحظات است این مفید بودن زمان می تواند تجدید قوا باشد یا تجدید. روحیه و یا یا ساختن و افرینش البته این برای شخص من است و هرکس برای مفید بودن تعریف خاصی دارد، ولی من الان فکر می کنم دقایقی که زیر پتو ولو می شوم و کتاب می خوانم مفید تر از حضور در کلاس فلسفه ای است که می باید در ان می بودم ، چون خستگی یک هفته مضاعف می شددر صورتیکه الان ذره ذره جان می گیرم و می توانم تا شب کلی کار انجام دهم، به هرحال همیشه این حس مفید بودن برایم دغدغه بوده و همین باعث می شود که بتوانم اولویت ها را بستجم و برنامه ریزی کنم
۱۳٩٢/۱٠/٥ | ٢:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به عقیده زمین شناسان چرا من شب ها آدم بدی می شوم؟ 

تنها چیزی که می تونه من را قانع کند که کسی این عبارت را سرچ کند این است که این یک قسمتی از متنی است که ابتدا و انتهایش کلیت ماجرا را توضیح داده است. وگدنه ذمین شناس و طبع آدمی و اوقات شبانه روز خیلی باهم جور نیست.

چه جوری سوال کنم چرا یک آقا تا سی و چهار سالگی ازدواج نکرده است؟

کاملا مستقیم سئوال کن چون کلا آقایون خیلی اهل توضیح و لفافه و اینها نیستند و کاملا باید رفت سر اصل مطلب. بعدشم 34 سالگی که سنی نیست برا ی آقایون تو این اوضاع اقتصادی.

 

 

۱۳٩٢/۱٠/٤ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

 مثنوی معنوی کتاب ارزشمندی است که همیشه می توانی شمه ای از حال و روزت را در آن بیابی و  اگر از حال روز من بخواهید این است روزگار من :

داستان محبوس شدن آهو در  طویله ی خران

آهوی را کرد صیادی شکار

اندر آخور کردش آن بی‌زینهار

آخوری را پر ز گاوان و خران

حبس آهو کرد چون استمگران

آهو از وحشت به هر سو می‌گریخت

او به پیش آن خران شب کاه ریخت

از مجاعت و اشتها هر گاو و خر

کاه را می‌خورد خوشتر از شکر

گاه آهو می‌رمید از سو به سو

گه ز دود و گرد که می‌تافت رو

هرکه را با ضد خود بگذاشتند

آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند

تا سلیمان گفت که آن هدهد اگر

هجر را عذری نگوید معتبر

بکشمش یا خود دهم او را عذاب

یک عذاب سخت بیرون از حساب

هان کدامست آن عذاب این معتمد

در قفس بودن به غیر جنس خود

زین بدن اندر عذابی ای بشر

مرغ روحت بسته با جنسی دگر

روح بازست و طبایع زاغها

دارد از زاغان و جغدان داغها

.....

روزها آن آهوی خوش‌ناف نر

در شکنجه بود در اصطبل خر

مضطرب در نزع چون ماهی ز خشک

در یکی حقه معذب پشک و مشک

یک خرش گفتی که ها این بوالوحوش

طبع شاهان دارد و میران خموش

وآن دگر تسخر زدی کز جر و مد

گوهر آوردست کی ارزان دهد

وآن خری گفتی که با این نازکی

بر سریر شاه شو گو متکی

آن خری شد تخمه وز خوردن بماند

پس برسم دعوت آهو را بخواند

سر چنین کرد او که نه رو ای فلان

اشتهاام نیست هستم ناتوان

گفت می‌دانم که نازی می‌کنی

یا ز ناموس احترازی می‌کنی

گفت او با خود که آن طعمه ی توست

که از آن اجزای تو زنده و نوست

من الیف مرغزاری بوده‌ام

در زلال و روضه‌ها آسوده‌ام

گر قضا انداخت ما را در عراب

کی رود آن خو و طبع مستطاب

گر گدا گشتم گدارو کی شوم

ور لباسم کهنه گردد من نوم

سنبل و لاله و سپرغم نیز هم

با هزاران ناز و نفرت خورده‌ام

گفت آری لاف می‌زن لاف‌لاف

در غریبی بس توان گفتن گزاف

گفت نافم خود گواهی می‌دهد

منتی بر عود و عنبر می‌نهد

لیک آن را کی شنود صاحب‌مشام

بر خر سرگین‌پرست آن شد حرام

خر کمیز خر ببوید بر طریق

مشک چون عرضه کنم با این فریق

بهر این گفت آن نبی مستجیب

رمز الاسلام فی‌الدنیا غریب

زانک خویشانش هم از وی می‌رمند

گرچه با ذاتش ملایک هم‌دمند

صورتش را جنس می‌بینند انام

لیک از وی می‌نیابند آن مشام

هم‌چو شیری در میان نقش گاو

دور می‌بینش ولی او را مکاو

ور بکاوی ترک گاو تن بگو

که بدرد گاو را آن شیرخو

طبع گاوی از سرت بیرون کند

خوی حیوانی ز حیوان بر کند

گاو باشی شیر گردی نزد او

گر تو با گاوی خوشی  شیری مجوی

۱۳٩٢/۱٠/٤ | ۱:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از یک سری آدم ها خوشم نمی آید.

از یک سری آدم ها بدم هم می آید.

از یک سری آدم ها عصبانیم.

از دست یک سری آدم ها دلخورم.

بعد نمی توانم به هیچ کدام از این آدم ها لبخند بزنم  و در حقیقت با یک نقاب مهربان باهاشون روبرو بشوم.

جایی که انها هستند من احساس خوبی ندارم حتی اگر امن ترین جای دنیا باشد.

روبرو شدن با این گروه آدم ها مهارت می خواهد که من ندارم 

مهارت های ارتباطی 

دلیل ندارد تو همه ادم ها را دوست داشته باشی یا حس خوبی نسبت به ا،ها داشته باشی ولی باید بلد باشی چگونه با آنها رفتار کنی و این یک مهارت اکتسابی است.

دانش می خواهد و تمرین 

ممارست و آگاهی 

سخت است ولی شدنی

۱۳٩٢/۱٠/۳ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از زور خنده نمی توانم قد راست کنم و نفسم بالا نمی آید.

یک همبرگرتپل هاکوپیان و طنز ذاتی دوستان و گرسنگی دست به دست هم داده اند و این فضا را ایجاد کرده اند.

بعد یکهو متوجه می شود دارم می خندم که نه از ان خنده های الکی که از  ته دل می خندم.

خدا را شکر می کنم

یک هفته ای است که دوباره میتوانم بخندم و این یعنی بازگشت سلامتی...

بعد دوباره غش غش خنده از ته دل با جمله ای دیگر

ان دورهای ذهنم صدایی می گوید شب اربعین است دختر حیا کن.

ور مفلوک متحجر ذهنم را عقب می زنم.

اربعین برای من هم مقدس است ولی می دانم که خدا و صاحب این روز من را به این شکل دوست دارند.

شاد و سرزنده

سالم و پر انرژی

خودش منبع امید بود و مرگش درس عشق و سرشار از امید

سوگواری متحجرانه را نمی پسندم و ترجیح می دهم شب اربعین شاد و سرخوش در خیابان قهقهه بزنم و از خنده کنار جوب ولو شوم و خدا را از ته دل شکر گویم که موهبت خندیدن را به من بازگرداند و این برای من یعنی ایمان و بندگی..

چهل روز از عاشورا گذشت و من هر روز نوشتم چه کردم . گرچه به عهدم  انگونه که مد نظرم بود وفا نکردم ولی راضیم از روندی که طی شد.

از بهبود جسمی و روحی

از موفقیت های کاری

از شناختی که حاصل شد

از اتفاق هایی که افتاد

شکر

۱۳٩٢/۱٠/٢ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چشم دوخته ام به گردی سرخ خورشید هنگام طلوع در صبحدم اولین روز دیماه

این یعنی پایان شب یلدا

طولانی ترین شب سال

شبی که امسال از رسیدنش هراس داشتم.

شبی که نمی دانستم چگونه خواهد گذشت.

شبی که طولانی ترین و تاریک ترین شب سال است در یکی از طولانی ترین و تاریک ترین سال های زندگیم.

اما دیشب را به مدد همدم و همراه نازنین در کنار منبع نور زندگیم گذراندم.

گرچه تلفنهایم بی جواب ماند اما فرصتی پدید امد برای گپ و گفتی که به خواب هم نمی دیدم .

و فال حافظی که گفت:

خوش خبر باشی ای نسیم شمال 

که به ما می رسد زمان وصال

شب یلدایی باعطر نرگس و سرخی انار و محبت دوستان گذشت تا بتوانم چشم در چشم خورشید دی ماه بدوزم و بگویم کاش می توانستم واقعیت را به او بگویم ...

۱۳٩٢/۱٠/۱ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir