تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بیدار می شوم.

چشم ها را یاز نکرده ام و سعی می کنم آیا زنگ ساعت را شنیده ام یا نه؟

به نتیجه ای نمی رسم و مجبور می شوم چشم ها را باز کنم.

هنوز نیم ساعتی وقت است.

برنامه ها را مرور می کنم .

دوش بگیرم و آماده بشوم.

ساعت 11 با آقای خواستگار قرار دارم.

کاری را به شرکت تحویل بدهم.

ناهار با یار دبستانی

بعد جلسه پرزنت کار چند ماهه برای کارفرما

بعد روی پروژه ای کار کنم.

جلسه ای با کارفرمایی دیگر

ادامه پروژه....

زیر دوش به دعوای دیشب با آقای دکتر همه چیز دان پرمدعا فکر می کردم و حرف هایی که گفته نشد.

وقتی روسری را اتو می کردم به نوع برخوردم تو جلسه پرزنت کار فکر می کردم.

کفشهایم را که واکس می زدم راهکار جدیدی برای پروژه ام کشف کردم.

آرایش که می کردم فکر کردم که چه خوب که قبلا تصمیم گرفته بودم چی بپوشم.

لباس که می پوشیدم به پیشنهاد جدید کار فکر می کردم و اینکه قبول کنم یا نه ...

کاملا ماشینی آماده شدم و به تنها چیزی که فکر نمی کردم قرار با اقای خواستگار بود.

توی ترافیک به دوتا از دوستان زنگ زدم وقتی جواب ندادند متوجه شدم ناخودآگاه دارم از فکر کردن به این موضوع طفره می روم.

ترجیح می دادم بدون فکر وارد جریان بشوم و هرچه پیش اید...

و دوباره هجوم افکار متفرقه...

ماشین را که پارک کردم به یاد حرف یکی از اساتیدم افتادم که به حق می گفت:

تو کسی هستی که در کنار منبع قدرت رشد می کنی و هویتت بارز می شود. زنی که پشت مردان قدرتمند است.زنی که انها راپشتیبانی می کند و خود مقتدر است.

و من به مردهای قدرتمند زندگیم می اندیشیدم.

مردهایی که در کنارشان بودن زندگیم را معنا می بخشید ولی هیچ کدام مناسب نقش همسری نبودند و نیستند.

پشت در کافی شاپ ذهنم را پاک کردم و فارغ از هر پیش زمینه وارد شدم.

آقای محترم 52 ساله راننده تاکسی در آلمان. 

خوش مشرب و دل زنده.

بدون هیچ حرف مشترک از آن حالت ها که راجع به ترافیک و وضع آب و هوا صحبت شد.

پ.ن : قسمت بد ماجرا عوض شدن مدیریت کافی شاپی بود که قرار داشتیم و مزخرف بودن خوراکی های آن بود.



۱۳٩۱/۸/۳٠ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خواهر من در سن 33 سالگی ازدواج کرد.

6 ماه بعد از آنکه برادر 40 ساله ام ازدواج کرد و یک سال بعد از انکه دختر عمه 34 ساله ام به خانه بخت رفته بود.

آن را روزها را خوب یادم است .

چون تمام این اتفاقات درست زمانی افتاد که پای خواستگاران برای من به خانه مان باز شده بود و من هم وارد این بازی شده بودم.

همین باعث شد که دختر عمه جان ، برادر گرانمایه و خواهر جان که حداکثر 16 سال و حداقل 12 سال از من بزرگ تر بودند به صرافت بیفتند و به قول معروف دست بجنبانند.

آن سالها خواهرم همین حال و هوای امروز من را داشت کمی بدتر.

من و اوی آن سالها در نداشتن انگیزه و شور زندگی مشترکیم با این تفاوت که من هدف های مختلف کوتاه بلند و میان مدت و بلند مدت دارم.

توانایی ها و اعتماد به نفس من با او بسیار متفاوت است. موقعیت اجتماعی من و او نیز.

اما او از من زیباتر و جذاب تر بود و هست.

وقتی که ازدواج کرد تغییر چندانی در وضعیت زندگیش ایجاد نشد جز اینکه همسرش به خانه او آمد و من از آن خانه رفتم.

روزهای اول آشنایی و شروع رابطه شان اما روزهای سختی برای من بود. چون من آن روزها دلی شکسته داشتم .

یادم است خواهرم از روزهای خوب پیش رو می گفت و اینکه با آشنایی با همسرش چقدر زندگیش متحول شده است. و چگونه از موجودی خموده به فردی خوشحال و پر انگیزه تبدیل شده است.

چند وقتی بیش نگذشت که دوباره او شد همان موجود افسرده و بی انگیزه که زندگی راضیش نمی کرد با این تفاوت که حالا معضلی به نام شوهر داشت که عدم تفاهمشان از خیلی جهات مشهود بود.

دیگر به رویش نیاوردم که چه شد تمام آن تغییرات و شوری که ایجاد شده بود.

و همین باعث شد که روز به روز زندگیش بدتر و چالشی تر شود.

اما این انتخاب نامناسب زندگی من را نیز تحت تاثیر گذاشت.

به این نتیجه رسیدم که ازدواج یک راه حل نیست و نباید به عنوان حلال مشکلات از ان استفاده کرد.

بعد ها با گذشت زمان و اتفاق های متفاوت که برای من و دوستان و اطرافیانم افتاد فهمیدم که واقعا باید خودت را عوض کنی تا بتوانی ازدواج خوبی داشته باشی.

بارها شده که در ابتدای رابطه ، شوری دل انگیز فرد را در بر می گیرد و او زندگی خاکستری پیشین را با عینکی از خوشبینی و امید رنگارنگ و شگفت انگیز می بیند. اما چند صباحی که می گذرد و اوضاع عادی می شود دوباره دنیا همان خاکستری جلوه گری می کند.

بنابراین از نظر من احمقانه ترین کار دنیا ازدواج به خاطر تنهایی و ایجاد تنوع در زندگی است چون کلا نه تنها وضع بهتر نمی شود که کاملا بدتر هم می شود.

 

 

۱۳٩۱/۸/٢٩ | ۱:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این تجرد ما بیشتر از خودم و خانواده ام عمه هایم را آزار می دهد. بنابراین کلا از سالها پیش ستاد پیشگیری از بحران تشکیل داده بودند و الان هم که به قول خودشان وارد سنین بحرانی شده ام ستاد مدیریت بحران...

به هر حال هنوز تک و توک خواستگارانی که به سراغمان می آیند از صدقه سر همین تلاش های شبانه روزی ایشان است.

مادرم هم که کلا از روز اول با کلیه کسانی که از آن طرف معرفی می شدند سر ناسازگاری داشت و دارد.

کلا استراتژی عمه جان ها شوهر کردن به هر قیمتی است...

و با بوجود مشکلاتی که هم خودشان و هم دخترانشان با شوهران گرانمایه دارند ولی کوتاه نمی آیند و باز می خواهند به همان شیوه مرا هم عاقبت به خیر کنند...!

و صد البته من هم که پایه و دست رد به سینه هیچ کدام از سوژه های مورد نظر نمی زنم و مثل دختران آفتاب مهتاب ندیده شال و کلاه می کنم برای دلبری از این شهزاده های با اسب و بی اسب...

امشب دوباره عمه خانوم کوچک تماس گرفته است.

او که هنوز زخم خورده پیشنهاد قبلیش است با کلی سلام و صلوات بحث را پیش کشید.

وقتی دید خیلی هم نیاز به سفسطه نیست و من کاملا معمولی برخورد کردم نصایحش را شروع کرد...

عزیز دلم خیلی تند نرو..

بهش نگو دوتا لیسانس داری...

اصلا راجع به تحصیلاتت چیزی نگو!!!

خیلی حرف نزن..

در مورد کار صحبتی نکن...

حرف سیاسی نزن...

کلا اظهار نظر نکن.

بگذار او حرف بزند.

خیلی نخور...

تنها امیدم این بود که کافی شاپ  پیشنهادی خوراکی های خوشمزه ای داشت که آن هم با بند آخر نصیحت نامه حذف شد!

 منهم قول دادم مثل حوری بهشتی محجوبانه رفتار کنم و سر به زیر و مطیع در محضر این شاهزاده خوشبخت ظاهر شوم...

خدا از سر تقصیراتم بگذرد!!!!با این دورویی!

یک زمانی بهمان می گفتند دختر باید کمالات داشته باشد حالا می گویند کلا فرمت کن و صفر کیلومتر ظاهر شو!!!

اما راستش را بخواهید خودم هم بسیار فرو افتاده تر از پارسال هستم و خوی سرکش به خواب زمستانی رفته است.

کاملا به راحتی در نقش فردی منفعل و محجوب فرو می روم و صد البته که این آتش زیر خاکستر است.

۱۳٩۱/۸/٢٧ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز به توصیف هایی که دوستانم از من داشتند فکر می کردم...

امیر می گفت: تو کسی هستی که از هرچی حرف می زنیم به جای راهکار از تجربه هایت می گویی...

آرش می گفت: اگر اهل دود هم بودی جنست جور جور بود.

کوچک شهریار می گفت: پیچیده ای! انقدر پیچیده که وقت خشم زبان بدنت هم دوگانه است. پاهایت خشمگینند و بالاتنه ات کاملا مصمم.

و آن بزرگ شهریار می گفت: صبوری!

حاج ناصر می گوید: خلق و خویت برادارنه است و از بازی های زنانه خبری نیست. حیف که خود زنی داری..

 بعد من نمی دانم وقتی مردان اینگونه مرا توصیف می کنند باید خوشحال باشم یا نه ..

و به جز شهریاران ، هرکدامشان فقط با یک بخش وجود من آشنا هستند.

ولی شاید دلنوشت های روادبه توصیف خوبی باشد از ارتباطات من ...


ادامه مطلب
۱۳٩۱/۸/٢٥ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیشب ترافیک سنگین بود...

باران به شدت می بارید.

و من به حکم دلتنگی و خستگی توان تحمل ترافیک را نداشتم و بنابراین با اولین پیشنهاد دوستانی نه چندان صمیمی همراهشان شدم.

شب بدی نبود .

پیاده روی طولانی زیر باران لذت خودش را داشت ولی باعث شد تمام نیاز های خفته ام بیدار شود.

تنهایی و سرمای درون را تنهایی و سرمای بیرون تشدید کرد.

آخر شب وقتی خیس و لرزان از سرما به خانه رسیدم حتی کیف آب گرم دوست داشتنی هم کارساز نبود.

۱۳٩۱/۸/٢٤ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نظم برای من واژه ای غریب است...

نمی دانم چرا تا به حال نتوانسته ام نظم را در زندگیم نهادینه کنم...

جمع کردن تخت خواب...

آویزان کردن لباس ها...

از تاثیر مخرب و استهلاکی بی نظمی آگاهم...

و وقتی خانه به مدد انرژی بسیار مرتب است بسیار لذت می برم .

اما واقعا نمی دانم چرا انگیزه ای برای مرتب و منظم بودن در دنیای خودم را ندارم.

در محیط کار اما، قضیه برعکس است.

میز کارم هنگام خروج از شرکت از همه مرتب تر است و جالب است که همکارانم مرا به عنوان فردی مرتب و منظم می شناسند و مطمئنند هر زمان که اراده کنند و خودشان میهمان خانه ام کنند با محیطی آراسته روبرو می شوند.

شاید یک دلیل بی نظمی به همان کمال گرایی بر می گردد.

اینکه فکر می کنم همه خانه باید باهم مرتب شود و هیچ مکانی نباید جا بماند، حتی انباری و همین باعث می شود کار سخت و فرسایش شود و ناخوداگاه از ان سرباز می زنم.

دلیل دیگرش شاید لجبازی کودک درونم با والد سخت گیرش باشد. همان بازی ای که خودم با مادر منظمم انجام دادم.

و دلیل دیگر همان بحث دوست نداشتن خودم است.

و دلیل بعدی...

به هر حال امیدوارم بتوانم در یک پروسه 21 روزه حداقل خودم را مککلف به مرتب کردن تخت خوابم بکنم. هر چند بقیه اتاق مملو از اساس و لباس باشد.

۱۳٩۱/۸/٢٠ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

رابطه مخرب چیست؟

رابطه مخرب رابطه ای است که تو در آن له می شوی.

تحقیر می شوی

هر لحظه برایت تکرار می شود که از فرم موی سرت تا ناخن پایت همه و همه نقص و عیب است.

هیچ نکته مثبتی در وجودت نیست و طرفت به تو لطف کرده که تو این رابطه تو را تحمل می کند.

گولش زده ای و نمی داند چه طور اینقدر خر شده که با تو ارتباط دارد.

 توی رابطه مخرب همه از تو بهترند حتی کسی که به وضوح از تو پایینتر است.

اخلاقت ، رفتارت ، هیکلت و همه همه ایراد دارد و تو هیچ کاری را نمی توانی انجام دهی.

این رابطه به حکم لطف او است که هنوز ادامه دارد و او دلش برایت می سوزد که اینگونه تحملت می کند وگرنه هزاران مورد بهتر از تو هر روز برایش پیش می اید.

و تو نمی توانی از این رابطه بیرون بیایی چون وابسته شده ای

تحقیر شده ای و اعتماد به نفست را از دست داده ای

فکر می کنی که اگر این رابطه تمام شود حتما می میری از تنهایی چون کسی نیست که توی سراپا تقصیر و نقص را بپذیرد.

انقدر ویران شده ای که حتی یادت نمی اید روزهای اول چگونه از جعد گیسویت و چشمان خمارت تعریف می کرد..

همان چشمانی که امروز پف الود می خواندش و موهایت را به زنان افریقا تشبیه می کند.

چه شد که به اینجا رسید ؟

دلایل متنوع و زیادی دارد.

یکیش این است که تحقیر سلاحی است که مردان در مقابل زنانی که تواناتر از خودشان هستند به کار می گیرند.

زمانی که احساس می کنند زن از انها موفق تر است ساختار اقتدارشان به لرزه در می اید و می ترسند جایگاهشان را از دست بدهند و دیگر قهرمان او نباشند.

پس شروع می کنند او را تخریب کنند تا خود همواره در جایگاهی بالاتر باشند.

به هر حال این رابطه برای فرد و جامعه مخرب است.

نتیجه ای جز تباهی یک نیروی مفید ندارد.

باعث می شود یک انسان عادی و سالم به موجودی سرخورده و منفعل تبدیل شود .

اگر این رابطه تمام نشود دیر یا زود خود مرد تمامش می کند.

چون خودش هم باورش می شود که چرا باید با این همه وجنات وقتش را برای موجود افسرده و وابسته ای چون تو تلف کند.

هزار تا بهتر از تو هستند ...

کما اینکه این مردان این بازی را تا اخر ادامه می دهند. یعنی باز به اتکای اعتماد به نفس دروغینشان سراغ زنی موفق می روند و باز به خاطر شخصیت متزلزل و ناتوانشان شروع به تخریب او می کنند.

این مردان اما بازی را خوب بلدند. می دانند ما زنها در اعماق ناخودآگاهمان هنوز حرف ایشان را چون وحی منزل می دانیم.

کم نبوده اند زنانی با موقعیت اجتماعی بالا و تحصیلات عالی که اینگونه از طرف شوهرانشان تحقیر می شدند و از دور خارج شدند.

این ظلم به یک جامعه است.

راهکاری ساده دارد

به جای تحقیر و خرد کردن طرف مقابل در راه رشد خودمان تلاش کنیم.

به نظر من زنی که در رابطه ای مخرب می ماند نه تنها به خود که به کل جامعه ظلم می کند و نسبت به خیلی از آدمها مسئول است و باید جواب پس بدهد.

پ.ن1: نمی دانم چه شد که تا از خواب بیدار شدم فکر کردم باید در این خصوص بنویسم. شاید کسی از شما نیاز به شنیدن این حرفها داشت. نمی دانم ولی امیدوارم گره گشا باشد و اگر چنین است خواهش می کنم به من هم بگوئید.

۱۳٩۱/۸/۱٦ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

۱۳٩۱/۸/۱٥ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

نفسم بالا نمی آید...

یک ماه است که این سرما خوردگی پیر مرا در آورده...

سرفه های خشک امانم را بریده است...

به فریادش نرسم آسم میهمان همیشگی خواهد شد..

بعد از هر حمله بی حال و انرژی می شوم و دنیا برایم سیاه و تاریک می شود و مستاصل اشک می ریزم.

به خودم نهیب می زنم که خجالت بکش..

یک حمله آسمی بود آمد و رفت. حال بیماران صعب العلاج را نداری که اینگونه فرو میریزی...

جالب است که بیشترین حملات زمانی است که شادم و می خندم...

خنده برای من حرام شده است انگار...

دکترم می گفت این هجم فریاد های فرو خورده است و حرف های ناگفته که اینگونه دمار از ریه ها در اورده...

فریاد بکش ...

و من در خلوت این روزهایم فریاد ها کشیدم ولی انگار دیر است.

۱۳٩۱/۸/۱٤ | ۱:٥٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

فردا عقد کنان یار دبستانی است.

در هیاهو و شلوغی خانه عروس به اولین بار که برای تولد 10 سالگیش به این خانه آمده بودم فکر می کردم....

بعد به شب های پر استرس کنکور...

به عاشق شدن ها و اشک هایمان از سر دلشکستگی...

به زمان هایی که او توی ماشین می نشست تا من رابطه ای زجرآور را تمام کنم و یا من توی ماشین می نشستم تا او آئین وداع را به جا بیاورد...

به سفرهایمان...

به خنده های از ته دل و اشک های از سر درد...

به سردرگمی ها...

به درد و دل های 25 ساله ...

به پیاده روی های شبانه....

به سکوت هایمان هنگام شنیدن آوای جوی زیر نور ماه...

حالا فردا او وارد دنیای جدید خواهد شد...

فردا همراه و همدمی خواهد داشت که شاهد خنده ها و گریه هایش باشد...

دلتنگی هایش از جنس دیگر خواهد شد...

فردا فصل جدید زندگیش آغاز می شود...

فصلی که امیدوارم سرشار از شور زندگی و عشق مستمر باشد...

دنبال بهانه برای اشک های دلتنگیم نیستم...

تنها خواهم شد و همین از هزاران بهانه گویاتر است.

ولی دلخوشم که این تنهایی به بهای آرامش اوست.

۱۳٩۱/۸/۱۳ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بچه که بودم ، من بودم و دنیای بی پایان پیش رو...

دل نگران وقت نبودم..

دل نگران نخوانده ها...

نکرده ها...

امور معوقه و امورجاریه...

بچه که بودم اما، انگار وقتم مفید تر می گذشت...

تک تک برگهای گلدان ها را با عشق و اب پاک می کردم. هیچ وقت خاکی روی برگهایشان نبود.

ساعت ها به تابلوهای روی دیوار زل می زدم.

تابلوی تپستری از یک گردش اشرافی...

به تک تک آن آدم ها فکر می کردم و به گذشته و آینده شان...

هربار تک تک کتاب ها را از کتاب خانه بیرون می آوردم و با حوصله گرد و خاکشان را می گرفتم.

بچه که بودم ساعت ها سرگرم نخ کردن گل های ریز و ظریف شاهپسند می شدم و خوش بودم با زیورالات دست سازم.

حالا هم به همان اندازه وقت دارم...

به همان اندازه ناخوانده ها و ناکرده ها...

اما...

یک چیز ندارم و همین باعث شده تا چرخ زندگیم لنگ بزند...

حوصله...

می دانید ! گلدانهای خانه ام به همان اندازه گلدانهای کودکیم وقت می خواهند.

مغزم نیاز به خیال پردازی و رویا بافی دارد...

دست هایم همانقدر محتاج ساختن و خلقند...

اما به جای حوصله دو تا موجود کریه دو طرف م ایستاده اند..

ترس و دلسردی

یکی می گوید وای عقب ماندی از زمین و زمان...

دیگری می گوید که چه بشود ؟

همین دو تا عقیمم کرده اند و زمین گیر

مدیریت زمان را خوب بلدم و می دانم چگونه بهترین استفاده را از این گنج بی پایان بکنم.

ولی انگار نذر امامزاده اش کرده ام...

.....

گره کارم را ، این روزها در ندیدن نتیجه ملموس از تلاش هایم می بینم و همن باعث بروز دلسردی می شود...

ته ته ذهنم می دانم بی نتیجه نیست تلاش هایم ولی نتیجه ای که انتظار داشتم را نگرفته ام...

به خصوص برای کارهایی که به دیگران ربط دارد. کلی تلاش می کنی تا گره از کارشان باز کنی و در لحظه آخر ورق بر می گردد و طرف تصمیم دیگری می گیرد...

خیریتش شاید این است که باید در روابطم میزان داده هایم به آدم ها بازنگری کنم.

برای رسیدگی به همنوع و رضای خدا و.... بهانه هایی است بزرگتر از حد من.

واقعیت این است که من مهربانی می کنم تا دوستم داشته باشند و همین مرا راضی می کند. ولی دیگران از این ضعف خوب به نفع خودشان استفاده می کنند.

من مهربانی می کنیم و کاری را برای کسی انجام می دهم چون سلطه جو و کمال طلب هستم و فکر می کنم او نمی تواند به خوبی من کار را پیش ببرد. و اصل این است که قادر به کنترل انسان ها نیستم.

این دو رویکرد باعث می شود تا سرخورده بشوم.

چاره اش شاید بازگشت به همان دوران کودکی است.

پاک کردن تک تک برگ های درختچه کنار اتاق شاید به ظاهر وقت تلف کردن باشد اما نتیجه اش ملموس و خوشایند است و باعث می شود دوباره حس خوب بگیرم.

برای کارهای به ظاهر بی اهمیت وقت بگذارم تا شاید نتیجه اش از هزارتا تحقیق و مقاله برایم بهتر باشد.

نگرشم را به کارها عوض می کنم شاید درست شود. سالها پیش دوستی گفت : این فرهنگ بدو برو که عقب نمانی ، مخرب است و با ذات شرقیمان هم خوانی ندارد.ما عمیق و بطئی هستم و به آرامی نفوذ می کنیم.

الان گردش روزگار فرصتی فراهم آورده تا دور زندگیم را کند کنم. نشانه ها و اتفاقات همین را می گویند.

و من کم کمک سبک زندگیم را عوض می کنم.

پ.ن: دیروز به دوستی می گفتم که انسان خوشبختیم. نه کاری دارم که نگران تعدیل نیرو و بیکار شدن باشم و نه دلبری که نگران خیانت و بود و نبودش...

۱۳٩۱/۸/۱۱ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

غار تنهایی می دانی کجاست؟

الان من ته تهشم...

 

۱۳٩۱/۸/٩ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

۱۳٩۱/۸/٧ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

۱۳٩۱/۸/٧ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک خانه تکانی در روابطم شاید خیلی از مشکلات را حل کند...

دسته بندی آدم ها ...

اینجوری از همه آدم ها توقع خیلی از کارها را ندارم...

یک سری آدم هایی هستند که می شناسیمشان، به دلایل کاری و یا ارتباطات متفرقه..

یک سری افراد خانواده هستند. دور یا نزدیک.

سری بعدی اما، آدم هایی هستند که زمانی با آنها روزگار و لحظاتی خوب را گذراندی...

در قاموس من این آدم ها دوست نامیده می شوند.

و مشکل اصلی همین دوستان هستند.

وقتی برچسب دوست روی کسی می زنی یعنی توقعات خاصی از آنها داری و متقابلا تو نیز باید متفاوت عمل کنی...

ولی یک واقعیت وجود دارد و آن نیز تاریخ مصرف این روابط است.

نمی توانی تا ابد یک رابطه را دوستی بنامی بدون آنکه روابط رودر رو و تعاملی داشته باشی...

آدم های زیادی هستند که در طی زندگی در لحظات غم و شادی در کنار هم بوده ایم ولی به جبر زمانه این روابط عمیق کمرنگ شد ولی توقعات و انتظارات همانقدر پررنگ باقی ماند...

هنوز هم اگر در کنار این افراد قرار بگیرم کلی حرف دارم و خیلی راحت تر از بقیه می توانم اسرار مگویم را بازگو کنم برایشان ...

ولی به شرط اینکه ببینمشان.

الان به نتیجه رسیدم که باید یک تجدید نظر در این روابط انجام دهم.

یک دسته بندی جدید.

فکر کردم منصفانه نیست که وقتی خودم سراغی از آنها نمی گیرم توقعی داشته باشم.

از دیروز شروع کردم.

برای تک تکشان به نام پیامک دادم که دلم برایشان تنگ شده ...

خیلی ها جواب ندادند.

خیلی ها از این پیامک های فورواردی باربط و بی ربط فرستادند.

دو سه نفری هم شکلک فرستادند.

یکی دو نفر هم درست و حسابی جواب دادند ...

این جوری تکلیفم روشن شد.

حالا من دسته ای از افراد را در شبکه ارتباطی دارم که :

  • زمانی روزگار خوشی با آنها داشتم.
  • ارزش ارتباط دارند
  • فقط وقتی کار دارم با آنها تماس می گیرم
  • وقتی تماس میگیرند یعنی کار دارند
  • توقعی ندارم ازشان.

و حالا دوستانم عده معدودی هستند که بی دلیل و بی بهانه حالم را می پرسند و من نیز...

سعی می کنیم حتما برای هم وقت بگذاریم و با هم ارتباط رودررو داشته باشیم.

حرف مشترک دارم.

اینجوری سبک ترم انگار..

۱۳٩۱/۸/٤ | ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

فردا روز عرفه است...

روز شناخت...

پس فردا عید قربان است.

روز از قربانی کردن آنچه دوستش داری...

به رسم هر سال می خواهم آنچه را که از همه بیشتر دوست دارم ببخشم.

کل خانه را زیر و رو کردم تا ببینم چه چیزی را واقعا دوست دارم و نبودش باعث دلتنگی می شود...

بن سای افرای ژاپنیم تنها عزیز موجود در خانه بود...

چه کسی اما از داشتنش خوشحال می شود؟

نمی دانم...

دو روز وقت دارم به صاحبش برسانم.

.....

اگر از بیرون نگاه کنم امسال سال خوبی نبود برایم.

موفقیت و رشد بیرونی نداشتم و خیلی از داشته هایم را هم از دست دادم.

یک جور توقف

یک جور سکون

ولی همین سکون و توقف باعث شد تا به درون بروم و تقریری جدید از خودم داشته باشم.

همین هم شکرانه دارد.

پ.ن: دلتنگ مراسم عرفه هرساله مان هستم. حیف که ...

۱۳٩۱/۸/۳ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هر بار که می خواهم وارد محیط جدیدی بشوم چه به بهانه های کاری و یا حتی درسی ...

روز قبلش کلی استرس دارم ...

تمام آنچه باید ارائه کنم را به بهترین وجه آماده می کنم.

از پاورپوینت و قرارداد گرفته تا نوع خودکار و کیفی که باید دستم بگیرم.

تا شب همه کارها تمام می شود و با استرس خواب ماندن به تخت خواب می روم.

چشم هایم را که می بندم یک فکر خزنده آرام از گوشه ذهنم شروع به حرکت می کند.

کمی قبل از اینکه کاملا خوابم ببرد تمام ذهنم پر می شود از این فکر که :

شاید فردا ملاقاتش کنی......

این روزها اما پوزخندی می زنم و با بی رحمی می گویم هنوز امید داری؟

بعد تمام تمرکز می رود سر این که چگونه مذاکره موفقی را پیش ببرم و حداقل نتیجه مالی و اعتباری خوبی کسب کنم.

پ.ن: شروعی تازه

۱۳٩۱/۸/۳ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خیلی وقت بود که می دونستم یک چیزی توی زندگیم کم شده ...

می گذاشتم به حساب پست و بلند های اخیر ...

اما امروز متوجه شدم یک اتفاق مهم افتاده ...

یک واقعیت تلخ...

من امیدم را از دست داده ام...

و همچنین باورم به اعجاز را...

و این یعنی آغاز انحطاط..

پ.ن: شاهد از غیب رسید.

۱۳٩۱/۸/٢ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir