تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این دو مرد:

این دو مرد هیچ وقت همدیگر را ندیدند...

ملاقاتشان از آرزوهایی بود که گویی به رویا بدل شده است...

این دو مرد اما ، از حضور دیگری در زندگی من خبر داشتند و نقش او را می دانستند.

این دو مرد هر دو مرا باور داشتند ...

 در کنار هر کدامشان با تمام وجود بهترین لحظاتم را گذراندم.و همیشه شکر می کردم که زندگیم از مردان بزرگ خالی نیست و اطرافیانم یک سر و گردن از مردمان عادی فراترند...

هر چند که جنس لحظه هایم با هم فرق داشت و بودنم در هر موقعیت رنگ و بویی متفاوت از دیگری داشت...

با یکی شادمانه خندیده ام و با یکی از ته دل گریسته ام و بار غم هایم را بر شانه هایش نهاده ام.

در کنار هردو شاد و پر انرژی بوده ام...

ولی..

این روزها آنها روبروی هم نیستند ، در یک راستا هم نیستند...

اما رشته ای که مرا به مرد دوم پیوند داده با تار و پود وجودم عجین شده است و بریدنش به همین راحتی نیست...

حضور مرد اول باعث رشد تمام ابعاد وجود مرا در بر می گیرد و مرد دوم اما ایک بخش کوچک را ...

اما همین بخش کوچک انقدر عمیق است که تا اعماق ناخودآگاهم نفوذ کرده است.


انتخاب درست مرد اول است .این را عقل و منطق و احساس باهم می گویند ولی نمی دانم آیا می توانم به این انتخاب احترام بگذارم یا تاب نخواهم آورد.

 می دانم ارزش هرچیز به اندازه وقتی است که برایش صرف می کنیم و من بیشترین وقتم را صرف کدام یک می کنم؟

در حقیقت با دیوانگی های اخیرم نمی دانم آیا درست انتخابی خواهم داشت یا نه !

حتی باور ندارم مقایسه این دو کاری درست باشد چرا که از دو جنس متفاوتند و دو دنیای پر رمز و راز...

اما یک چیز این میان مشترک است...

من!

۱۳٩۱/٦/۳٠ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

2- مرد دوم

چشم ها به صفحه پاور پوینت است و من از میان تاریکی به نیم رخ مردی نگاه می کنم که با نور مونیتور روشن شده ...

یک روز بیشتر نیست که می شناسمش ولی عجیب حس نزدیکی با او دارم...

بعد از تمام شدن کارگاه دو روزه حس می کنم در جدید در زندگیم گشوده است و با باز شدن این در ابعاد مختلف دانشته هایم بهم متصل شده اند...

.....................................................................................................

دو سال گذشت تا در چنین روزهایی باز هم در کنار هم قرار گرفتیم . این بار نه در کسوت استاد و شاگردی که در مقام همکار...

و زندگیم رنگ و بویی دیگر گرفت...

هر روز چیز جدیدی از او می اموختم...

فنون کسب و کار...

اصول ارتباطات...

چالش و جنگاوری...

قوانین بازار...

و قدرت را...

و در ازای این دروس برایش بی مزد و مواجب کار می کردم...

روحم را اغنا می کرد و نه جیبم را...

از بیرون هیچ کس تائیدم نمی کرد ولی در کنار او بودن برایم رضایت بخش بود.

تا سیل حوادث و اتفاق های پیش بینی نشده مسیرم را برگرداند...

دورتر شدم ...

فاصله ها بیشتر شد و چه کشیدم از این فاصله ها...

اما این دوری باعث شد که متوجه شوم که علقه و پیوند میان ما عمیق تر از ان است که به نظر می آید و به راحتی بریده نمی شود...

این رابطه از بیرون سیمای مقبولی ندارد ولی در کنار او من شادم و می خندم..

در کنار او چشم هایم می درخشد...

به من احترام می گذارد و توانایی هایم را می ستاید...

روی من حساب می کند و خیلی جاها به من تکیه می کند و همین باعث می شود که حس خوبی داشته باشم از بودن در کنار او...

۱۳٩۱/٦/۳٠ | ٦:۱٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1- مرد اول

من شما را می شناسم!

این اولین جمله ای بود که به مرد جا افتاده با موهای جو گندمی و کت شلوار بلیزر گفتم.

خودم را معرفی کردم و نشان دوست مشترکمان را دادم.

خندید ...

و از همان غروب زمستانی این مرد وارد زندگیم شد...

بسان پدری مهربان دستم را گرفت و قدم به قدم زندگیم حمایتم کرد.

بی هیچ چشمداشتی...

هیچ وقت از من نخواست کاری برایش انجام دهم...

به من راه و رسم انسانیت را آموخت...

از ایثار گفت و از بخشش...

از مسیر رشد و تعالی...

از هدف هایی والاتر ...

از رسالت انسان در زمین...

در بحران ها و سختی هایم وقت گذاشت و مواظبم بود...

به موقع تشویق کرد و کم هم بیم و انظار نداد...

راه درست را نشان داد ولی اجباری در کار نبود...

انتخاب همیشه با خودم بود...

می توانستم سریع قدم بر دارم و یا آهسته ...

تنها چیزی که انتظار داشت ثبات قدم بود...

صبر کرد و خطا هایم را نادیده گرفت...

بارها از اول شروع کرد و قدم به قدم همراهی کرد...

سربالایی ها هولم داد و سرازیری ها ترمزم شد...

در طوفان ها پناهم داد...

هرجا به نصایحش گوش کردم سختی کشیدم ولی طعم پیروزی و موفقیت را چشیدم..

هرجا حرف هایش را باور نکردم ، پشیمانی را تا اعماق وجودم لمس کردم.

او همچون سفالگری ماهر گل وجودم را شکل داد و هنوز که هنوز است هر لحظه و هر دم گوشه ای را می تراشد و فرم می دهد اما این روزها حس می کنم کار برایش سخت شده چرا که گل که خشک شود سخت است ایجاد انحنا و نرمی..

اعتراف می کنم شخصیت امروزم را مدیون تعالیم و هدایت این مرد بزرگ هستم حیف که کاهلی کردم و بسیاری از پندهایش را سرسری گرفتم.

و این تنها یک گوشه از تاثیر حضور او در زندگیم است....

...................................................................................................................

۱۳٩۱/٦/۳٠ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نگران جسمم هستم...

بدنم هوشیاریش را از دست داده است. 

متوجه اطراف نیست . حضور آدمها و اشیا را حس نمی کنم و به همین خاطر مدام به در و دیوار و یا آدم ها برخورد می کنم.

یک زمانی کسی از دو متری پشتم رد می شد می فهمیدم ولی الان تا صدایم نزنند و یا دست بهم نزنند حضور ادمها را حس نمی کنم.

گفتند چاره اش شروع مجدد یوگاست که مجبور می شوی با تک تک عضلاتت ارتباط برقرار کنی...

دلم می خواهد دلیلش را نیز بیابم.

این هفته نتوانستم ؟ نخواستم؟ نشد؟ نمی دانم چرا کوه نرفتم. بیشتر از هر چیز احتیاج به نیروی محرک بیرونی دارم گویا. شاید همراهی ثابت قدم.

پیاده روی را کج دار و مریض انجام دادم.

سرکش تر از ان هستم که زندگیم را طبق برنامه جلو ببرم. شاید باید دوباره کتاب " شاد کردن کودک درون " را بخوانم و تمریناتش را اجرا کنم.

هیچ وقت بیشتر از الان دلم نمی خواست بدانم 3 ماه دیگر در چه وضعیتی هستم.

تا اینجای سال 91 همه چیز غیر قابل پیش بینی بود و برخلاف روال سال های منظم زندگیم، امسال همه چیز مبهم و غیرقابل کنترل بود و اتفاق های ناگهانی مسیر زندگیم را عوض می کرد. اتفاق هایی که به ظاهر شاید خودم نقشی در آن نداشتم ولی به هر حال تصمیم گیری در مورد نوع برخورد با آن بر عهده خودم بود.

دنیای آینده ، اما تاریک و مبهم است و من نمی دانم چه چیزی در انتظارم می باشد.

در طول 3 ماه گذشته هر بار که احساس کردم زندگیم روالی مشخص به خود گرفت و قدم بعدیم را آگاهانه بر می دارم اتفاقی عجیب افتاد که کل مسیر را برایم بلاموضوع کرد.

 این روزها به این نتیجه رسیدم که شاید واقعا باید مجالی به خود بدهم تا این تلاطم درونی ته نشین شود و با توجه به محیط بیرون ، بتوانم زندگیم را سامانی مجدد دهم.

فقط کاش مشکل مالی نبود.

۱۳٩۱/٦/۳٠ | ٧:٢٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

برای خرید لوازم التحریر خیریه رفتم. 

90 تا پاک کن

50 تا تراش

40 تا مداد رنگی...

120 هزار توامن دادم و آمدم بیرون . ان هم از بازار!!!

شانس آوردیم پارسال دفتر زیاد خریده بودیم وگرنه که بچه ها امسال باید قید مدرسه را می زدند....

۱۳٩۱/٦/٢۸ | ۸:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

گفته بودم که یار دبستانی و همدم 30 سال گذشته ام در شرف ازدواج است. حالا می فهمم که چرا همیشه عروس ها اینقدر مغموم و عصبیند. فشار های اقتصادی و نوسانات مالی بازار هم بار مضاعف است بر دوش این زوج . حرف و حدیث ها هم بیداد می کند. خانواده ای که هر یک خود را دلسوز می دانند و تنها راه خوشبختی انها را تکرار نکردن کارهایی می دانند که به زعم ایشان اشتباه بوده ... عقده هایی که از دیرباز در دلهایشان نهفته است. یکی حلقه جواهر نشان را نمایانگر لیاقت دختر می داند وآن دیگری جشن مفصل.

من و دوستم مبهوت به آنها نگاه می کنیم و باور نمی کنیم که نزدیک ترین کسانمان اینقدر از اوضاع جامعه بحران زده و در حال انفجارمان بی خبر باشند.

دلم می خواهد بگویم آیا شما هم مثل 10 سال پیش رفتار می کنید ؟ آیا شما هم سر عقد همان 5 پهلوی را کادو می دهید که به فلان دختر دادید که امروز انتظار دارید این عروس مطابق همان کس عمل کند. بماند که آن زندگی 4 سال هم دوام نداشت.

من و دوستم سال های سال منتظر این روزها بودیم  و برایش خیالبافی می کردیم. روزهایی که به نظرمان شادترین روزها می آمد.

روزهایی که می توانیم بی دغدغه سراغ لباس عروس و حلقه و ... برویم و بدانیم اینبار دامادی واقعی در انتظار است.

روزهایی که در مورد مبلمان و سرویس خواب نظر می دهیم و این بار خانه ای واقعی وجود دارد که پذیرای آن باشد.

اما افسوس که این وضع نابه سامان کشور، تهدید جنگ و قحطی همه و همه باعث شده تا به حداقل ها بسنده کنیم و سعی کنیم زودتر کارها تمام شود قبل از آنکه بحران رنگ و بویی خونین به خود بگیرد.

هر روز به سراغ یک گوشه کار می رویم و با دیدن قیمت ها غمگین به کافی شاپ ها پناه می بریم. دیروز در حالی که از قیمت های عجیب و غریب لوازم ضروری سرسام گرفته بودیم ، در گوشه خنک و دنج کافی شاپ در حالیکه شکلات گلاسه را می لمباندیم به این نتیجه رسیدیم که همانقدر که ما از دیدن قیمت ها شوکه می شویم ، مغازه دار ها هم از دیدن کسی که تو این اوضاع فکر ازدواج است شوکه.می شوند.

خودمان را دلداری می دادیم که این هم از خلاف عرف بودنمان است و نشانه اش این است که همه برای عروسی رژیم می گیرند و ما به ازای هر گشت برای خرید ته یک شکلات گلاسه را در می اوریم.!!!

سالها پیش که سریال مدار صفر درجه پخش شد موسیقی تیتراژش برایم امید بخش بود. آن زمان تازه زمزمه های بحران جاری شده بود و من دلخوش بودم که تنها عشق می تواند سختی ها را تحمل پذیرتر کند و هر بار همین نکته را به یار دبستانی گوشزد می کنم که دلخوش دار که در روزهای سخت پیش رو تنها نخواهی بود و دلت به گرمای وجودی زنده است و شعر را برایش زمزمه می کنم:


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

۱۳٩۱/٦/٢٧ | ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

جدال اولین ما در یک شب تاریک و طولانی در قطار مشهد به تهران بود ...

تمام شب بیرون کوپه ای ایستاده بودم که در آن پسری که یکدیگر را دوست داشتیم سرگرم التیام بخشیدن به درددلهای دوستی دیگر بود و در کل آن شب تاریک و یک بار هم سراغی از من نگرفت...

آن شب با تمام وجود حس کردم که چرا حسادت را به مار تشبیه می کنند. دورت می پیچید و نیشش را به قلبت فرو می کند...

و من تنها توانستم آن شب را با سلاح صبر و سکوت در برابرش مقاومت کنم...

شبها و روزهای بسیار دیگری گذشت و به واسطه حضور مردانی که دوستشان داشتم جدال من و این عجوز مخوف بیشتر و بیشتر شد...

هر بار که دیگری بر من ارجح بود، هر بار که در زمانی که باید یار در کنارم نبود و پیش دیگری بود و .. 

بی محابا حمله می کرد. چنگالهای خاردارش را در قلبم فرو می کرد و تمام بدنم را از هم می درید و تنها دفاع من کماکان صبر و سکوت بود...

می دانم که شاید اگر صبر و سکوت نبود وقتی که این هیولای متعفن حمله می کرد و قلبم را می فشرد توان آن را داشتم که یکی را بکشم . می توانستم به همان خوفناکی او شوم . مانند خون آشامان تو را هم از جنس خود می سازد. وقتی قلبت در سیطره اوست مغزت کار نمی کند. با هر تصوری دیوانه می شوی...

فکر اینکه الان دیگری در کنار دلبر توست تو را یکپارچه آتش می کند. فکر اینکه لبخندش ، دستهایش و نگاهش را نثار کسی جز تو می کند شرحه شرحه ات می سازد...

تمام بدنت در قبضه عفریت حسادت است. کمرت را می شکند و به تمام وجوت چنگ می اندازد.

اگر تسلیم شوی می توانی آدم بکشی...بی اغراق می گویم.

سالها با این عفریت جدال کردم و برای آنکه مسخ آن نشوم و به فرمانش نروم خود را زندانی کردم و زجر کشیدم.

حالا اما می دانم که قدرتی بس عجیب دارد این عفریت حسادت زنانه...

باور می کنم که هزاران فتنه در چنته دارد و می تواند دنیایی را به ویرانی بکشد. به چشم دیدم که می توان دختری نرم خوی و ارام را تبدیل به دهشتناک ترین زنان کند با توان کشندگی بالا...

کاش مردان می دانستند که نگاهی و لبخندی را که از معشوق خود دریغ می کنند و نثار دیگری می کنند باعث می شود طلسم این عفریت بشکند و زندگی ها را تباه کند.

این روزها که دلبستگی فردی ندارم از دور نگاهش می کنم. به نظرم می اید که کریه موجودی است. متعفن و با بالهایی چرمین و چنگالهایی خاردار وقتی حمله می کند پشتت می نشیند و بالهایش را دورت می بندد و چنگالهای زهر اگینش را در قلبت فرو می کند و با ضربه هایی که به سرت می زند مغزت را مختل می کند و قدرت تصمیم گیری درست از تو سلب  می شود.

کاش مردان می دانستند که جدال با این عفریت توان زنان را می برد . زنان باهوش مسخ شده به هزار لطایف الحیل دسیسه ها می چینند و رقیب را از بین می برند. زنان کم هوش تر دادوبیداد راه می اندازند و وضع را به ضرر خود خراب می کنند و خود را از بین می برند.

نمی دانم راهکار مقابله با او چیست. حسادت در عشق فردی امری طبیعی است و انکارناپذیر. هرچه علقه ها بیشتر شود تو آسیب پذیر تر خواهی شد.

تنها راه شاید، صحبت با مردان باشد . حیف که زیر بار نمی روند این قشر به زعم خود همه چیز دان. یا داد و بیداد می کنند که مگر به من شک داری ؟ و یا متهمت می کنند به هزار چیز دم دستی...

دوستی می گفت این عشق نیست که تو تاب بودنش را با دیگری نداشته باشی ، عشق حقیقی به انتخاب معشوق احترام می گذارد.

به گمانم این دوست هیچ وقت عاشق نشده و یا هیچ وقت ندیده است چگونه نگاهی را که انتظارش را می کشیده به چشمان دیگری دوخته شده است.

خوب است بشناسیمش. قدرتش را بدانیم و برایش فکر راهکار باشیم .

ما زن هستیم ، سازنده و مولد و این عفریت کارش تخریب است. فرق ندارد که تو ویران می شوی یا معشوقت و یا رقیب و حتی دنیایی تباه می شود. هدفش ویرانی و تباهی است. به همین خاطر است که زنان بیشتر مورد حمله قرار می گیرند تا نتوانند بسازند و دنیا را از عشق و شور پر کنند.

تسلیم شر نباید شد ولی چه باید کرد؟ 

نمی دانم ولی می دانم که هنوز پس از گذشت 13 سال نتوانسته ام با قطار شب رو از مشهد به تهران باز گردم.

پ.ن1: این نوشته واقعی - تخیلی به خاطر آن است که بعد از روزها پای تلویزون نشستم و زنی را درجدال با حسادت دیدم در تدارک کشتن رقیب. زنده شد تمام آن لحظات تلخ دوباره.

 

 

۱۳٩۱/٦/٢٦ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

با توجه به بررسی دو نمودار زیر ، برایم مشخص شد که اگر حواسم نباشد به زودی سلامتیم را از دست خواهم داد چون در نمودار دوم نوک تیز نمودار سلاکتی است و نمودار اول نشان از کم توجهی به مقوله جسم دارد. 

نتیجه این شد که سعی کنم برنامه ریزی برای این بخش را در اولویت بگذارم. 

در نتیجه به سرعت با دکتر غدد و دندانپزشکم قرار گذاشتم.

هفته ای دوبار کوه را در برنامه ریزی هفتگی جای دادم و با کتک هم شده روزی نیم ساعت پیاده وری می کنم.

تغذیه سالم کمی جای کار دارد که امیدوارم بتوانم توی هفته آینده به نتیجه برسانمش...

کماکان بزرگترین مشکلم ایجاد انگیزه برای حرکت در راستای اهداف است. در هدف گذاری و برنامه ریزی مشکلی ندارم ولی باز هر صبح که بیدار می شوم و به لیست کارهای آن روز نگاه می کنم هیچ میلی برای شروع ندارم مگر آنکه پای شخص دیگری در میان باشد.

۱۳٩۱/٦/٢٤ | ۳:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

برای کسی که هدف متعالیش برقراری تعادل بین چهار بعد وجودیش است نمودار وضعیت  زیر نگران کننده است:

به خرد کاری ندارم که یادگیری و کسب دانش در برنامه های روزانه ام است و شکر که هر روز نکته ای بیشتر از روز پیش می دانم.

البته بی انصافی نباشد در طول هفته پیش در مورد کمال گرایی بسیار خواندم و شرایطم را بررسی کردم پس در بحث روان هم کمی پیش رفتم.

بنابراین برنامه ریزی را برای بهبود اوضاع جسم ، روان و جان باید گذاشت. اما مهم این است که چه کار کنم که به برنامه ریزی پایبند باشم ؟

چرخه زندگیم را که بررسی کردم دیدم شبیه چرخ که نیست هیچی بلکه بیشتر شبیه دشنه ای است که در قلبم فرو می رود.

اگر قرار باشد زندگیم بدین منوال بچرخد که قر می شوم و داغون...

و کم کم تیزی هایش هم گرفته می شود و می ماند یک نقطه کوچک که به راحتی در هر سوراخی گیر می کند و از حرکت بازمی ماند.

امیدوارم چرخه زندگیم را سریع ترمیم کنم.

این تست را زدم نتیجه اش این شد:

 

کلیات

ISFP ها افرادی راحت و دوست داشتنی هستند آنها معتقدند که زندگی کن بگذار که دیگران هم زندگی کنند. آنها اغلب ساکت ، محطاط ، محافظه کارو فروتن هستند. ISFP ها در لحظه اکنون زندگی می کنند و زندگی را به صورت ساده دوست دارند. برای آنها روابط هماهنگ از درجه اهمیت فراوان بر خوردار است. این اشخاص صمیمی آرام و مهربان است و اغلب نیاز های دیگران را مقدم بر نیاز های خود محسوب می کنند.

محل کار

*آرمان گرا هستند. دوست دارند کارهای رضایت بخش انجام بدهند به شرط آنکه با ارزش های آنها سازگار باشد . 
*کمال طلب هستند. 
*کارکنانی همکار و صمیمی هستند. اگر به کاری که می کنند اعتقاد فراوان داشته باشند ، بسیار پر کار نشان می دهند . 
*دوست د ارند مفید باشند و از کمک کردن به دیگران برای افزودن بر مهارت های علمی لذت می برند. 
*انعطاف پذیر و سازگار هستند. دوست دارند با اشخاص به شکل تعاونی و هم کاری کار کنند. 
*در معرض قوانین بیش از اندازه احساس محدودیت می کنند. از ساختار های انعطاف ناپذیر دل خوشی ندارد. 
*از محیط هایی که در آن تعرض و تضاد میان شخص وجود نداشته باشد استقبال می کنند. 
*به آنچه در لحظه به آن احتیاج دارند توجه می کنند. 
*نیازی به کنترل کردن و رقابت کردن احساس نمی کنند. ترجیح می دهند که در پشت صحنه کار کنند. 
*می توانند در محیط کار خود لذت و شادابی را وارد کنند. 
*در شرایط اظطراری به خوبی عمل می کنند و با خود مهربانی را به محیط می آورند. 
*به خاطر نداشتن قاطعیت ، نداشتن سمت و جهت و انگیزه کلافه و ناراحت می شوند.

عناوین شغلی

*هنرمند ، نقاش 
*آرایشگر 
* گیاه شناس 
*نجار 
*منشی ، کارمند 
*اپراتور کامپیوتر 
*مشاور 
*رقصنده 
*دستیار دندانپزشک و پزشک 
*طراح 
*متخصص تغذیه و رژیم غذایی 
*کارگر کارخانه 
*کارگر خدمات غذایی 
*جنگل بان 
*باغبان 
*جغرافیادان 
*زیست شناس دریایی 
*مکانیک 
*پرستار 
*شغل درمانگر 
*چشم پزشک 
*چسم درمانگر 
*افسر پلیس 
*مسئول برنامه های تفریحی 
*منشی 
*آموزگار 
*دامپزشک یا دستیار دامپزشک

ارتباط با دیگران

*علاقه مند ، سخاوتمند ، غیرخود خواه ، صمیمی و مهربان هستند. 
*مستمعین خوبی هستند و به نیاز های دیگران می رسند. 
*می توانند موقعیت های دشوار را ساده کنند و در مواقع دشواری به کمک دیگران برسند. 
*بیش از آنکه با کلمات بازی منند با عمل محبت خودشان را نشان می دهند. 
*به دیگران توجه فراوان دارند ، اما ملاحظات خود برای خودشان حفظ می کنند . 
*به نظر آرام میرسد اما زیر این آرامش و صورت ظاهر با پیچیدگی هایی رو به روهستند. 
* انتقادات را شخصی می کنند و به دل می گیرند. اغلب خود را به خاطر رفتار دیگران سرزنش می کنند. 
*از برخورد و تضاد اجتناب می کنند ، مشروط بر اینکه ارزش عمیقا شکل گرفته ای در آنها مخدوش شود.

اوقات فراقت

ISFP ها کار پاره وقت را دوست دارند تا بتوانند کارهایی را که به راستی به آن علاقمند هستند دنبال کنند. که از جمله آنها می توانند به بودن با دوستان و خانواده اشاره کرد .آنها از فعالیت هایی که از دستان خود استفاده کنند لذت می برند که به عنوان مثال می توان به نقاشی کردن ، سوزن دوزی ، آشپزی و تعمیرات خانه اشاره کرد .

پیشنهاد

*در زمینه هایی که برای شما مهم هستند ، بیش تر قاطعیت نشان دهید. 
*عقاید و احساسات خود را ابراز کنید و از گفتن "نمی دانم" ، "هر چه که تو بخواهی" و غیره خود داری ورزید. 
*اگر در کارتان ناموفق هستید ، شغلی پیدا کنید که ایده آل های شما را ابراز کند . برای تعیین اولویت های خود کمک بگیرید و بعد شروع به کار کنید. 
*گاه محبت خود را با کلامات بیان کنید. 
*درباره کسانی که فکر می کنید خیر و صلاح شما را می خواهند ، بررسی کنید. 
*طرح ها و پروژه های خود را ناتمام نگذارید. 
*کارهایتان را به بخش های کوچکتری تقسیم کنید. وقتی هر قسمت از کارتان را انجام می دهید به خود امتیازی بدهید. 
*به زمان توجه بیشتری بکنید. 
*به همان اندازه که با دیگران آرام و ملایم هستید ، با خودتان آرام و ملایم باشید. 
*از موفقیت های خود قدردانی کنید. 
*به توانمندی های خود بها بدهید - سازگار بودن ، آرام بودن ، ملاحظه کار و باوفا بودن ، همکاری کردن ، فهیم بودن ، خود به خودی داشتن و داشتن حساسیت نسبت به دیگران.

 

 فکر می کنم این بخشش بسیار کاربردی باشد برایم.

۱۳٩۱/٦/٢۳ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

لطفا بهترین سایتی که بدون فیلتر شکن بتوانم عکس آپلود کنم برای اینجا ، را به من معرفی کنید.

۱۳٩۱/٦/٢۳ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خسته و خواب آلود نشسته ام و برای ماندن و رفتن چرتکه می اندازم...

کلاس منطق الطیر است و از بعد از تمام شدن داستان شیخ صنعان دیگر تمایلی به ادامه کتاب ندارم...

بحث این جلسه اما، عشق است...

عشق فردی...

عشقی که در ان تردید نیست ، حساب و کتاب نیست ، من و تو نیست ...

خالص است و پاک...

سالها پیش هم این کلمات را از همین استاد شنیده بودم . ان زمان که مثنوی را می خواندیم...

همان زمانی که به زعم خودم عاشق بودم...

و بعد از هر کلاس دنبال نشانه های عشق در رابطه ام می گشتم...

....

دیشب اما خواب بیداد می کرد...

پلک هایم روی هم میفتاد و تمرکز نداشتم...

بدنم انگار مقاومت می کرد از شنیدن درباره عشق ...

برای اولین بار وسط کلاس آمدم بیرون...

توی کوچه لب باغچه نشستم، بوته لاواند را در بغلم گرفتم و فهمیدم که حتی دیگر دلم عاشق شدن هم نمی خواهد...

نمی دانم دلی را که نخواهد عاشق شود هنوز دل می نامندش؟!

پ.ن: چند تا داستان در خصوص آلزایمر خواندم، عجیب دردناک بود. ولی به این فکر می کردم که اگر 20 سال دیگر آلزایمر بگیرم به کدام یک از دوران زندگیم برخواهم گشت؟ چشم به راه چه کسی خواهم بود؟ 

۱۳٩۱/٦/٢٢ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

بی انصافیه اگر بگم سفر ها تاثیر نداشته ، انگار بعد از گذشت چند روز و خلاصی از کابوس اتوبوس کثافتی که سوار شده بودم کم کم همه چیز ته نشین شد و یک جورایی زندگی به روال عادی برگشت...

شدیدا روی کمال گرایی خودم تمرکز کرده ام و سعی می کنم تعدیلش کنم چرا که متوجه شدم بیشتر مشکل من در محیط کار ناشی از همین خصوصیت بوده است.

مانند کسی که از بیماری بلند شده روند زندگیم کند است ولی هر رزو یک یا دو کار مثبت انجام می دهم و سعی م یکنم با این حس که باید همه کارها سریع انجام شود مقابله کنم.

به قول بزرگی: پای در ره نه ، خود راه بگوید چون باید رفت....

درست است که باید به خاطر شرایط بحرانی کشور و جامعه تصمیمات مهمی بگیرم ولی سعی می کنم با اماده کردن خودم ، فضا را برای تصمیم گیری مهیا کنم و تا بتوانم تصمیمات را به مرحله اجرا در بیاورم.

به هر حال زمان زمان تغییر است ولی با توجه به شناختی که از خودم دارم باید با تمام وجود برای تغییر آماده شوم ...

بارها شده است که منطق حکم می کرده که تغییری را در بخشی از زندگیم ایجاد کنم ولی دلم با این تغییر نبوده و من پا روی دل گذاشتم و خردمندانه عمل کردم و دیری نپایید که تاب نیاوردم و با هزار سرشکستگی برگشتم سر نقطه اول ...

و  صد البته که دیگر نمی توانستم به همان روال عمل کنم و بنابراین ازین ور رانده و از آن ور مانده می شدم...

این بار علی رغم فرصت کمی که دارم امیدوارم بتوانم به دلم مجال بدهم تا خودش را با موج تغییر منطبق کند و به منطقم سر بسپارد...

این روزها با دلم و کودک درونم مانند چینی نازک رفتار می کنم که می دانم به کوچکترین بهانه ای می شکند...

پ.ن: هر چقدر تلاش می کنم نمی توانم دولتمردان کشورم را ببخشم به خاطر اینهمه فشاری که در جامعه است...

۱۳٩۱/٦/٢۱ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک پیش فرض ذهنی احمقانه کنترل رفتار های من را جلوی جنس مخالف رقم می زند...

خشونت...

هرچه از مرد غریبه ای بیشتر خوشم بیاید جلویش بیشتر قلدری می کنم....

آقایی محترم رادر یک کنفرانس دیده بودمش...

دورادور شرح حالی ازش داشتم و انجا از دوست مشترکی خواستم تا ما را باهم آشنا کند...

سه ماه بعد یک روز در شرکت دیدمش...

طبق معمول با سر و صدا وارد شده بودم و داشتم با تک تک همکاران چاق سلامتی می کردم...

دیدمش که پیش همان دوست مشترک است. یکهو انگار افسارم را دیگری در دست گرفت...

به ظاهر به کارها رسیدگی می کردم ولی برای جلب توجه و نظرش فکرم مشغول بود...

یکهو صدای دوتا از همکارن را شنیدم که فریاد وای سوسکشان سالن را پر کرد...

خیلی جدی بلند شدم و سوسک بیچاره را با دستمال گرفتم و جلوی چشمان حیرت زده آقا از پنجره پرتش کردم بیرون...

چند روز پیشش دستم به دیوار خورده بود و انگشت اشاره و پشت دستم سیاه و کبود بود...

هنگام خداحافظی با همکارم دست دادم و گفت وای دستت چی شده ؟

گفتم : تا حالا شنیدی میگن 4تا انگشت را تو دهنش خرد کرد؟!!!

قیافه آقای محترم دیدنی بود...

چشم های گرد شده ...

ابروهای کج و کوله....

مطمئنم با رفتاری که دیده بود کاملا باور کرد که دهن یکی را صاف کرده ام!!!!

خلاصه یکی پس از دیگری کراماتی از من سر زد که خودم هاج و واج مانده بودم...

وقتی از آن محیط خارج شدم به این فنون دلبری ناخودآگاه لعنت فرستادم...

۱۳٩۱/٦/٢٠ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

توی نقشه ایران که دقیق شوی متوجه می شوی که بسیاری از شهر ها در جای جای ایران زمین نامی مشابه دارند...

فکر می کنم بیشترین نام مال علی آباد باشد ولی فیروزآباد نیز کم نیست...

یکی از نام هایی که نه تنها در ایران که دربسیاری از کشورهای مجاور هم به وفور دیده می شود قلعه دختر است...

هر کدام هم حکایاتی دارند برای خودشان...

حکایات دخترانی که درون قلعه می زیستند و به عشق دلداده ای داستانها آفریدند...

اما با کمی تعمق بیشتر متوجه می شوی که این قلاع باستانی همه در جایی صعب العبور و غیر قابل دسترس قرار دارند و راز نامشان نیز در موقعیت مکانی آنهاست...

قلعه دختر قلعه ای است که توسط هیچ کس فتح نشد مگر آنکه از داخل قلعه کسی به کمک فاتح آمد...

و این یک واقعیت تاریخی است در فرهنگ عامه ایران...

......

ارززش ها و فرهنگ ما این روزها درگیر دگرگونی است و این تغییرات غیرقابل انکار است. راهی که اروپا و امریکا در دهه هفتاد میلادی رفت را این روزها جوانان ما طی می کنند...

انقلاب جن سی...

افکار و ارزشهای من با خانواده قدیمیم شاید خیلی تفاوت نداشته باشد ولی با دختران کوچکتر بسیار متفاوت است....

برای نسل بعد از من گویا هیچ تابویی وجود ندارد...

ارتباط با مردان متاهل

ارتباط جسمی با جنس مخالف و بعضا موافق...

و....

انها هم راه خودشان را می روند و به خصوص این نسل باید بار زیادی را به دوش بکشند تا تابوها و ارزشها را از بین ببرند و فرهنگی جدید بسازند و نسل بعدی آنقدر درگیر نخواهد بود...

مردان نسل من اما از این آب ماهی می گیرند و خوب هم به خودشان می رسند...

به راحتی با دختران کم سن تر ارتباط جسمی دارند و از نسل من هنوز توقع بکر بودن دارند در شب عروسی....

و جالب است که پسران کوچک تر باور نمی کنند که دختری می تواند تا سال های بعد از سی بکر باشد...

15 سال پیش همه چیز کاملا متفاوت بود...

ارتباط جسمی کاملا در حد مغازله تعریف شده بود و هیجانات بعدی مال شب عروسی بود...

با اینکه هر کس نظر خودش را داشت و دیدگاه خاص خود ، ولی حتی روشنفکر ترین دختران هم اعتقاد داشتند که این شب عروسی باید در کنار کسی باشند که مهر از آنان برداشته ....

......

دوستی نظر من را در این خصوص خواست  و پرسید ایا واقعا لازم است تا سال های بعد از سی بدن را برای کسی که لیاقتش را داشته باشد بکر نگه داشت؟

دوستان مجرد زیادی دارم در سن و سال خودم و این روزها یکی از خنده دار ترین و در عین حال تراژیک ترین بحث های ما در این خصوص است...

عکس العمل پسران وقتی که پی می برند این دختران هنوز بکر مانده اند....

و صد البته می دانیم که این امر الزاما به دلیل نداشتن روابط جسمانی نیست...!!!

نظر شخص من این است که من هنوز بار فرهنگی را به دوش می کشم که در آن پر از قلعه دختر هاست...

فرهنگی که برای فتح باید خود در را از درون برایت بگشاید....

فرهنگی که خود باید به طرف اجازه بدهی فتحت کند...

داستان های کهن و عامیانه ما نیز پر است از داستان زنانی که مردان را به خود خواندند...

در سال های نیمه دهه سی به این فکر می کنم که بود و نیود این پرده نازک که این روزها از بی مصرفی به دندان عقل تشبیهش می کنند چقدر در روند زندگی من موثر بوده است؟

با دوستان و متخصصان زیادی هم صحبت کردم و متوجه شدم اگر نبود این روزهای تنهایی را در اوج غلیان غریزه جسمی سی سالگی به سختی می گذراندم.چرا که وقتی لذت یک رابطه کامل را درک کنی دیگر مهارش کاری است سخت و دشوار...

شاید اگر نبود این روزها را طبق نظر دکترم می گذراندم و روابط آزاد را بی محابا تجربه می کردم ولی من لذت اجازه فتح به فاتح را چشیده ام و می دانم که چقدر مهم است فاتحت را خود انتخاب کنی...

نمی توانم به هرکس اجازه ورود بدهم باید با گذر از کوه ها و مسیر های سخت ثابت کند که می توان در را برایش گشود...

من متعلق به نسلیم که هنوز آیین ها را باور دارد...

آیینی که در ان باید هر فتحی را جشن گرفت و هر فاتحی را ارج نهاد...

نسلی که باور دارد وجود رویان قرمز و قیچی هنگام افتتاحیه امریست ضروری...

نسلی که هنوز مکان ها و بدنش برایش حرمت دارد...

شاید سالها پیش اگرجنگجویی که تا پشت درآمد ، از نسلی دیگر بود و فتح را بی  هیچ آیینی باور داشت ، بعد از رفتنش روزهایی سخت تر از آنچه گذراندم را تجربه می کردم...

روزهایی که علاوه بر همه ملامت ها ترس هم در کنارش بود....

ترس برملا شدن راز قلعه بی حفاظ....

و چقدر سخت است حفظ حریم قلعه بی حفاظ از شر آنان که قدر نمی دانند و با چکمه های کثیفشان ، آلوده اش می کنند...

پاک کردن این الودگی سخت تر است از نگهداری آن در این وضعیت

این را باور دارم....

شاید بگوئید لذت را از خود دریغ کرده ام ...

شاید!

اما ناراضی نیستم از این وضعیت .

طبق آئینها مهم بار اول است و من جادوی آئین ها را باور دارم ...

 

 

 

۱۳٩۱/٦/۱۸ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک جورایی بی قرارم...

نه شمال آرام داشتم و نه مشهد ...

با اینکه هردو از مکان های اقتداری بودند که با حضور در انجا آرام می شدم و روحم از نو جلا می یافت...

اما این بار هیچ جا قرار نداشتم...

و بی تاب باز گشتم...

انقدر که حاضرم همه پول هایم را بابت بلیط هوابیما بدهم...

می خواهم به خانه ای برگردم که هیچ چیز منتظرم نیست...

در این سفر عهد بستم غر نزنم...

و عهد بستم به جای استفاده از کلمه باید از می خواهم و امیدوارم استفاده کنم...

یادم باشد از مکان های اقتدار بنویسم...

کمی اما با خودم مهربان تر شده ام و به خودم حق می دهم که برای کاری که دوست داشتم و امیدی که به مردی در دلم بود سوگواری کنم....

هرچند که هردو را به خاطر هدف هایی متعالی تر قربانی کرده ام....

 

۱۳٩۱/٦/۱٦ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جادوی سبز شمال برخلاف همیشه نتوانست آرامم کند...

نه جنگل و نه دریا...

نه حتی یاس سپید با عطر دل انگیزش...

و یا بارانی که زیرش راه می رفتم و اشک می ریختم و آرزو می کردم بشوید و ببرد همه این افکار منفی را...

و در ذهنم این شعر تکرار می شد:

شیشه پنجره را باران شست ، از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

بعد به هرچی پنجره و باران ونقش در دل و از همه بیشتر خود دل لعنت می فرستادم...

باید اعتراف کنم که کم کم آچمز شده ام و افسردگی غلبه کرده...

هر روز صبح با این کلمات قصار بیدار می شوم:

باز هم یک روز لعنتی دیگر...

متوجه شده ام وقتی افکار منفی حمله می کنند توانایی مقابله با آنها را ندارم.

هیچ جوابی ندارم در مقابل هجوم بی امانشان بگویم...

بعد من شکست خورده و درمانده مچاله می شوم ...

زمان که می گذرد کمی بهتر می شوم یادم می آید پاسخی برای تک تکشان داشتم ولی چرا در زمان حمله شان هیچ کدام از این پاسخ ها به ذهنم نمی آمد؟

بیکاری و عدم حضور ثابت در شرکت و داشتن هویت شغلی بزرگترین ابزار شکنجه ام است...

هزار جور پاسخ هم برایش دارم ولی وقتی ساعت 7 می شود و افکار منفی هجوم می اورند که الان همه آدم حسابی ها در حال رفتن به سرکارشان هستند و تو اینجا زیر پتویی! می خواهم سر خودم را بکنم.

بعد از خودم شکایت می برم به دوستانی همراه که مهرشان و کلماتشان آینه واقعیت است....

هزار برنامه و کار 

صد ها توانایی

ده ها فرصت

و یکی دوتا کار مفیدی که در روز انجام می دهم....

و می دانم که تمام این بدبختی از نگرش مادرم اب می خورد و بزرگ می شود....

مادری که برایش خانه نشستن مثل کفر است و ترجیح می دهد تو از صبح تا شب بیرون باشی و چندرغاز حقوق بگیری تاتو خانه بنشینی و 10 میلیون تومان درامد داشته باشی !

و باعث و بانی دیگرش این است که ته ذهن خودم که زن موفق یعنی زنی که رفتاری مردانه دارد....

ای لعنت بر هردوی این طرز فکرها....

اگر اینجوری ادامه پیدا کند فکر کنم با دوتا لیسانس و یک فوق لیسانس و ده تا مدرک و سابقه کاری برم راننده آژآنس بشوم.

شاید هم مسافر کش تو جاده با این تجربه جدید....

اما واقعیتش این است که اینبار کمی مقاوت می کنم تا کار مناسب دست بیاورم.

تجربه کارکردن در جایی که فقط حضورت مهم باشد و برای روزی 10 دقیقه کار مجبور باشی 8 ساعت را در ان محیط بگذرانی و سر برج حقوق بگیری را دارم و پیامد هایش را هم می دانم. برای خیلی ها شاید این ایده آل باشد ولی برای من وقتی حس مفید بودن و سازندگی وجود نداشته باشد کم کم می پوسم و از تو ویران می شوم....

اما دیروز دوستی بدادم رسید و کلید غلبه بر تمام این افکار منفی را ورزش و رسیدگی به جسمم دانست...

راست می گوید . مدت هاست که جسمم مهجور مانده و من که هدفم تعادل در 4 بعد وجودم است این یک بعد را مدتهاست که ندید گرفته ام...

امیدوارم بتوانم بعد از این سفر ورزش را سفت و سخت شروع کنم....

....

گفتنی ها کم نیست دلم می خواهد تمام این افکار منفی را بنویسم تا بیرون بیایند و نظم بگیرند.

و امیدوارم بتوانم تمام راهکار ها را هم بنویسم تا شروعی دوباره را آغاز کنم...

چشم امیدم به سفر مشهد است...

.....

پ. ن :تجربه رانندگی تنها در جاده چالوس هم تجربه جدیدی بود..

بار اول نبود در جاده رانندگی می کردم ولی بار اولی بود که تنها و بی همراه می رفتم.

و از تهران تا چالوس اشک ریختم...

۱۳٩۱/٦/۱۳ | ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سفر...

مقدمه ای برای کوچ...

نمی دانم...

می دانم باید بروم از این شهر و دیار...

کجایش را نمی دانم..

به هر آن کجا که باشد...

از یک سفر یک هفته ای شروع می کنم...

در نیمه شب تابستانی در سکوت شهر را گشتم...

دل کنده ام از این هیاهو ..

با تمام دلبستگی هایم ...

با تمام علقه هایم به کوچه پس کوچه هایش...

اما می دانم باید بروم...

کجا؟

این ور مرز یا آن سوی آب ها؟

با چه هدفی؟

چه برنامه ای...

یک هفته وقت دارم فکر کنم...

۱۳٩۱/٦/٩ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هر از گاهی کامنت خصوصی با این مضمون دارم که کسی نمی خواهد ازدواج کند و دلش با تجرد است...

دوستی هم سئوال کرد ایا برای مجرد ماندن باید تصمیم گرفت؟

اوایل برایم عجیب بود ولی بعد گذاشتم به حساب تفاوت زبان ما و این دهه شصت-هفتادی ها...

راستش را بخواهید من هیچ وقت تصمیم نگرفتم مجرد بمانم .خیلی هم سفت وسخت برنامه ریزی هایم برای ازدواج بود.

از همان دوران نوجوانی تمام تصمیم گیری هایم طوری بود که تداخلی با ازدواج نداشته باشد...

با اینکه رشته دبیرستانم ریاضی بود و عشق معماری به خاطر آنکه آن زمان معماری کارشناسی ارشد پیوسته بود و 6 سال طول می کشید و ممکن بود منافاتی با ازدواج و وظایف همسزی داشته باشد از انتخاب هایم حذف شد...

این روزها بهش می گویم خریت محض 18 سالگی...

انتخاب بعدیم باستان شناسی بود و همه متفق القول که کسی دختری را که همه اش تو دشت و بیابان باشد نمی گیرد...

این هم حذف شد هر چند بالاخره تو فوق لیسانس بهش رسیدم...

بقیه رشته ها را بالا و پایین می کردم که رشته ای پیدا کنم که نیازی به سر کار رفتن نداشته باشد و توی خانه هم بتوانم با آن کار کنم چون برنامه ام بر ازدواج و بچه دار شدن بود و معتقد به این که مادر متعلق به فرزندش است و ظلم است تربیت بچه را به دیگری سپردن.....

از بقال محل تا وزیر و وکیل هرکسی بهم معرفی می شد حداقل یک جلسه را بهش فرصت می دادم ...

کم عاشق نشدم و کم شکست نخوردم...

کم ازم سواستفاده نشد و کم دلم نشکست و صد البته کم هم دل نشکاندم...

دوبار تا مرز عقد پیش رفتم و هر دوبار تا مدت ها سرگرم ترمیم روح و دل شکسته ام بودم ...

هیچ وقت فکر نکردم که نمی خواهم ازدواج کنم 

ولی این را قبول دارم که هیچ وقت هم از ته دل نخواستم که ازدواج کنم...

هرچه بیشتر پیش رفتم دیدم نسبت به دنیا و روابط و خودم عمیق تر شد و بالطبع نظرم نسبت به همراه و همدم زرف تر شد...

فکر می کنم یک قسمت بزرگش بر می گردد به خصوصیات غالب شخصیتی..

یعنی اگر طبق نظر یونگ بخواهم خودم را تحلیل کنم شخصیت غالب من ایزدبانوی باکره آتنا است و در مرحله بعد دیانا و دست آخر هستیا....

هرسه از ایزد بانوان باکره هستند و مردان نقش زیادی را در زندگیشان بازی نمی کنند و بنابراین زندگیشان بی همراه هم می گذرد و بنابراین کهن الگوهای غالب شخصیت من را ایزدبانوانی تشکیل می دادند که مستقل ، صاحب اراده بودند و برای کمال نیاز چندانی به جنس مخالف نداشتند و از یک طرف فتح آنان و تصاحباش نیز کار هرکسی نبود...

و اگر چنین نبود حتما تا به حال با مشکلات بزرگ روحی و روانی دست و پنجه نرم می کردم ...

بعد از آگاهی به این خصلت ها کمی سعی کردم تا خصوصیات زنانه را از اعماق وجودم بالا بکشم و زنی بشم با خصوصیات مادرانه ، معشوق وابسته و...

ولی بعد از هر شکست عاطفی و حتی زمانی که خیانتی بهم شد اولین فکرم این بود که من نیازی به این مردان ندارم و خودم از پس زندگی بر می ایم...

موهایم کوتاه پسرانه می شد و رفتار و خصلت های مردانه ام بروز می کرد...

اما همان خرد و اندیشه ای که آتنا مظهر آن است بهم می گوید که طی این مسیر بی همراه وهمدم همدل سخت و دشوار است و راه رشد اگر با همراهی همدل باشد زودتر به مقصد می رسد...

و تجربه هم بهم ثابت کرده که ازدواج موفق ثمرات بی شماری دارد که هیچ مجردی به آن دست نخواهد یافت ...

ولی ازدواج موفق...

اما نکته دوم دیدگاه  آدمهای اطراف هست که به تو کمک می کند که دوران تجرد طولانی را تحمل کنی ...

در خانواده  ما سن ازدواج دختر ها بین 28 تا 38 سال تعریف شده و دختران مجرد 50 سال به بالا هم زیاد داریم....

یعنی کلا مجرد ماندن خیلی هم خرق عادت نیست در خانواده ما ...

از طرفی دیگر اکثر دوستان صمیمی و نزدیکم نیز مجرد هستند و همین باعث می شود که روابط دوستانه و خلا های تنهایی هم را پر کنیم ...

بنابراین دوستانی که در دهه 20 هستند و فکر می کنند تجرد به نفعشان است باید این تصمیم را از همه جوانب بررسی کنند...

تجرد را چه تعریف می کنند؟

زیر بار مسئولیت نرفتن؟

تعهد نداشتن؟

روابط ازاد؟

فقط مشکلشان قانون است و خطبه عقد و ترجیح می دهند پارتنر داشته باشند؟

این یک واکنش از سر ترس است یا بی مسئولیتی؟

مطمئنا واکنشی از سر عقل و خرد نیست.

باید خودشان را بشناسند. دختری که کهن الگوی غالب او هرا است نمی تواند تاب تجرد را داشته باشد...

بین 30 تا 35 سالگی غلیان غریزه جن30 بیچاره می کند ...

بعد کم کم حس مادری بالا می آید و هر ماه برای آن لکه خون و فرصت ازدست رفته افسوس خواهی خورد...

در فرهنگی که تکامل زن در مادری است فشار بیش از  حد خواهد بود...

مجرد ماندن و رابطه نداشتن سخت تر است از مجرد ماندن به همراه حضور کسی ...

ولی هیچ تضمینی برای حضور مداوم ادم ها نیست ...

بنابراین مجرد ماندن یعنی تنهایی های طولانی...

پست و بلند های ازدواج انسان را می سازد و او را آبدیده می کند. لحظات شیرین عشق فردی به همسر و تجربه مادری مسیری است برای تکامل ...

به نظر من ازدواج هدف نیست وسیله است و نباید تمام تلاش و فکر فرد به ازدواج باشد (اشتباهی که خودم سال ها ادامه اش دادم)

بنابراین معتقدم که تصمیم گرفتن برای ازدواج یا تجرد کاری خبط و خطاست.

و همچنین اعتقاد دارم که ازدواج امری است که اختیار چندان نقشی در ان ندارد و بیشتر اتفاقی است که در زمان خودش می افتد و نمی توان برنامه ریزی چندانی برای آن داشت...

تنها کاری که می توانی بکنی این است که راه را باز بگذاری و خود را آماده کنی وگرنه همه چیز از جایی دیگر رقم خواهد خورد...

و حتی اگر هم تصمیم بگیری که ازدواج نکنی یکهو به خودت میایی و میبینی در کمند عشق چشم شهلایی گرفتاری که تمام تصمیماتت را به باد می دهد...

خلاصه که به نظر من سنگین تری که در این خصوص خیلی ابراز نظر نکنی...

۱۳٩۱/٦/۸ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اولین بار سال 85 بود که خواب دیدم برای هدف و کاری به جایی می روم و ناگهان متوجه شدم کفشی به پا ندارم و  سردرگم و پریشان دنبال کفشم می گشتم تا از خواب پریدم...

آن روزگار درگیر رابطه ای بودم و فکر می کردم به ازدواج منتهی خواهد شد و تمام تنش ها و پست و بلند هایش در همین راستا است ولی وقتی این خواب را برای اهل فنش گفتم ، کمی نگران شد و از رابطه ام پرسید و گفت : کفش نماد همراه و همسر است ، حواست به رابطه ات باشد...

دیری نگذشت که آن رابطه تمام شد و همانند آن خواب ماهها سردرگم و پریشان دور خودم می چرخیدم و هدف و مسیرم را گم کرده بودم...

بعد از آن نسبت به کفش در خواب حساس شدم...

هر بار در خواب کفشی می خریدم و یا دنبال خرید کفش بودم و یا کفشم را گم می کردم و .... می دانستم که تغییری در رابطه عاطفیم بوجود خواهد آمد...

آخرین بار بازهم کابوسی با مضمون همیشگی دیدم که در مسیرم متوجه شدم که کفش پایم نیست و ایستادم اما خیلی سریع تصمیم گرفتم بدون کفش مسیر را ادامه دهم و وقتم را برای پیدا کردن کفشم هدر ندهم ...

وقتی بیدار شدم کمی دلم گرفت ولی ته ته دلم خوشحال بودم که ناخودآگاهم به این نتیجه رسیده است که وقت و انرژی را برای پیدا کردن همراه هدر ندهد و هدف های بزرگ زندگی را فدای پیدا کردن یار نکند . اینجوری زندگیم بازده بیشتری خواهد داشت و در طول مسیر در زمان مناسب یار و همدم اصلی همراه خواهد شد....

۱۳٩۱/٦/٧ | ٢:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کمی با بیکاری و خانه نشستن  کنار آمده ام...

خیلی سخت است که بعد از سالها که استقلال مالی داشتی ببینی که هیچ ممر درامدی نداری...

تمام پس انداز 12 سال کارم رفت سر تجهیز خانه ...

آخرین حقوقم را دستی گرفتم...

حال هر روز که می گذرد می بینم که از حجم اسکناس ها کم می شود و به زودی این گوشه کتابخانه هم خالی خواهد شد...

جالب است که هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم چه کار باید بکنم...

هنوز پروژه های شرکت دستم است ولی بابت انجامشان پولی بهم پرداخت نخواهد شد و من برای اینکه بیشتر یاد بگیرم و هم اینکه بیکار نباشم قبول کردم که انجامشان دهم...

روزی 3 ، 4 تا رزومه می فرستم ..

با توجه به تحصیلات، تخصص و تجربیاتم از 100 به خودم 90 می دهم ...

و این یعنی من قابلیت این را دارم که مسئولیت یک منشی ساده تا مدیری میانی را انجام دهم...

راستش خیلی هم موقعیت و مرتبه شغلی اهمیت ندارد ولی برایم اهمیت دارد که وقتم را در کاری صرف کنم که احساس مفید بودن را بهم می دهد...

ولی در حال حاضر ترجیح می دهم کمی سختی بکشم تا کاری متناسب توانایی وظرفیتم پیدا کنم و دوباره وقتم را سر کاری نگذارم که تنها  5% توانایی ها و ظرفیت من را پوشش می دهد...

چند روز پیش بین کاغذهایم چشمم به پروژه ای افتاد که برای موسسه خیریه زنان خود سرپرست انجام داده بودم ...

طرح کسب و کاری در زمینه ایجاد اشتغال زنان با معرفی 50 شغل سودآور...

کنارش دفتر دیگری بود که توش پر از طرح های کسب و کار و پیشنهادات نصفه و نیمه بود...

فکر کنم که بد نباشد خودم یکی از آنها را شروع کنم

اما ...

چرا ؟

انگار یکی دست و پایم را بسته ...

اعتماد به نفس شروع را ندارم و یا انگیزه اش را؟

فکر نمی کنم هیچ کدام دلیل اصلی باشد ؟

چه انگیزه ای قوی تر از بی پولی ؟

و با توجه به تجربیاتم نمی شود گفت اعتماد به نفس ندارم؟

انگار باید جایی قرار بگیرم که نمی دانم کجاست؟

روحم موقعیتی را طلب می کند که ناشناس است.

راستش آنقدر کارهای مختلف را تجربه کرده ام که بدانم کجا نمی خواهم باشم ولی نمی دانم کجا باید باشم ...

کمی دیگر صبر خواهم کرد...

کمی دیگر ...

۱۳٩۱/٦/٦ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چیزهای کوچکی هست که زندگی بدون انها هم می گذرد اما بدون روح...

چیزهای کوچکی مثل عطر گل یاس توی جانماز...

لطافت گلبرگ گل رز...

فالوده سیب خنک...

بوی چمن تازه هرس...

طعم ریحان بنفش...

دانه های ترش انار...

خش خش برگ های پائیزی تو پیاده روی یک روز بارانی...

راه رفتن زیر برف...

صدای باران...

آواز پرندگان هنگام طلوع..

و...

وقتی این چیزهای کوچک در زندگیت وجود نداشته باشند حس می کنی خسته ای

دلمرده و کسل...

بعد یک روز وقتی سر در گریبان داری و با عجله گذر می کنی ،حس می کنی یک چیزی آرام آرام روحت را نوازش می کند ...

اولش شاید درکش نکنی ولی باید بایستی و اجازه بدهی تا تسخیرت کند...

شاید عطر یاس رازقی باشد که از پشت دیواری به کمک روح مشوشت آمده...

شاید بوی چمن خیس خورده است...

شاید هم نغمه بلبلی...

دورت می پیچد و می پیچید و می پیچد...

فقط باید بهش اجازه بدهی...

نکنه سرت را بندازی پایین و به راه رفتن ادامه بدی..

باید گوش موبایل را قطع کنی...

باید چشم هات را ببندی...

حالا که او برای نجات روحت توی این شهر بی در و پیکر آمده ازش فرار نکن..

امیدوارم کمی بیشتر مواظب حضور این لذت های کوچک باشم...

۱۳٩۱/٦/٥ | ٦:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

تو جلسه کاری هستیم...

ارائه زحمات چند ماهه گروه به کارفرما...

دخترک داره پاورپوینت گزارش را ارائه می دهد...

تو سایه روشن اتاق بهش نگاه می کنم...

چقدر ازش بدم می آید...

چیز جدیدی نیست، از اولش هم ازش خوشم نمی آمد ولی اینقدر هم بدم نمی آمد...

یک جاهایی هم دوستش داشتم ، مثل یک خواهر بزرگتر ، دوست داشتنی با چاشنی دلسوزی...

دلسوزی برای دخترک 22 ساله ای که عاشق مردی 42 ساله شده ...

دلسوزی برای دخترکی همه هستیش را به پای مردی ریخته که به بهانه رشدش تحقیرش می کند...

دلسوزی برای دخترکی که نگران دلبران ریز و درشت مردش است....

اما...

توی این جلسه حس خوبی ندارم...

حس نفرت از ته دلم می جوشد و بالا می آید...

روزه ام ولی تلخی دهانم مال روزه داری نیست...

تلخی نفرت است ...

دخترک عصبیم می کند...

برخلاف تمام اصول و مقررات جلسات کاری ، سرم را خم کرده ام...

بی اختیار توی دفترم نقاشی می کشم ...

چشم غره های مدیرم را نادیده می گیرم ...

سعی می کنم تمرکز کنم که چرا یکهو اینقدر عصبی شدم....

یک جایی تو ناخودآگاه با دخترک اتصالی کرده ام...

.........

دوهفته از آن جلسه کذایی گذشته ...

افتادم به جان کاشی های حمام....

دق دلی های چند وقته را از لکه های بی اهمیت کاشی ها می گیرم...

وسط بوی مواد ضد عفونی کننده و دانه های درشت عرق یکهو یک جرقه تو ذهنم زده می شود...

دخترک خودش نیست...

دخترک یک دروغ بزرگ است...

دخترک تمام سعیش را می کند تا نقشی که دلبرش توقع دارد را بازی کند...

دخترک جوانی و شادابیش را نادیده می گیرد...

رنگ موها و آرایش چهره اش را طوری انتخاب می کند که حداقل8 سال بزرگتر به چشم بیاید...

شیطنت ها و تفریحات 22 سالگی را ندارد...

روزی 10 تا 12 ساعت کار می کند ...

حرف زدنش ...

رفتارش...

ظاهرش...

هیچ کدام واقعی نیست ...

او چیزی است که فکر می کند مطلوب دلبرش است و همین باعث می شود تقلبی به نظرم بیاید...

توی جلسه نمود واقعی این تظاهر بود و همین عصبیم می کرد...

دروغ هایی که می گفت...

ادا و اطوارهایش...

و....

و دروغ نیمه تاریک وجود من است....

دروغ سایه وجود منی است که به رک گویی و صداقت شهره ام...

من دروغ گوی ماهری هستم...

انقدر ماهر که دروغ هایم را بدون فکر می پذیرم...

حیف که تنها مخاطب من خودم هستم...

هر روز دروغ های بیشماری به خودم می گویم..

هر روز دروغ های بزرگ تر...

بزرگترینش هم این است:

تو دوست داشتنی نیستی...

تو توانا نیستی....

6 سالی می شود که این جنبه تاریک وجودم را می شناسم .

6 سال است که روی سایه های ناخودآگاهم حساسم ...

فکر می کردم حداقل با این یکی به صلح رسیده ام ...

ولی حالا متوجه شدم باز هم شروع کردم به دروغ گویی...

شروع کرده ام به اینکه چشمم را روی واقعیت ببندم و هرچه ذهن منفی ام می گوید دربست قبول کنم...

وهمین باعث شد که به دروغ گو های اطرافم واکنش نشان دهم...

حالا دلم برای خودم و دخترک توامان می سوزد....

۱۳٩۱/٦/٤ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

7 تا نوه دختر همسن و سال بودیم و بقیه نوه ها یا خیلی بزرگتر بودند و یا خیلی کوچکتر...

از این 7 تا همون اول دوتا دختر دایی کوچ کردند به ینگه دنیا....

ماندیم 4 تا دختر خاله و یک دختر دایی ...

از این 5 نفر بزرگه من بودم متولد 56 و کوچیکه دختر خاله متولد 63 ام بود که بیشتر همبازی پسرخاله هم سن و سالش بود تا ما...

ماندیم 3تا دختر خاله و یک دختر دایی...

و حیاط بزرگ خانه مادربزرگ با حوض وسطش....

دو طرف حوض مال من و دختر دایی شد و دو طرف دیگر مال دوتا دختر خاله ...

ما 4 نفر باهم بزرگ شدیم علی رغم دشمنی و کینه مادرم و زندایی جان...

کودکی را با بازی های من در آوردی تو حیاط مادربزرگ گذراندیم و نوجوانی را با پچ پچ و خنده های بی پایان زیر لحاف ...

بزرگتر از همه شان بودم ، دانشگاه که رفتم دختر دایی هم کوچ کرد به آنور دنیا...

سخت بود رفتنش که جیک و پیک من با او بود...

ماندیم 3 تا دختر خاله و دختر خاله آخری که دیگر حرف مشترکی نداشت با پسر خاله یکی یکدانه ....

ولی هنوز راه درازی بود تا توی جمع 3 نفری ما وارد شود...

شیطنت های جوانی را با دوتا دخترخاله ها تجربه کردم و هر جفتشون از سر همین شیطنت ها یارشان را یافتند و رفتند سر خانه زندگیشان...

پسرخاله هم کوچ کرد و رفت..

حالا خانواده ما یک خانم وکیل دارد و یک خانم حسابدار ارشد...

یک خانم دکتر روانشناس و یک حقوق دان بین الملل که توی سازمان ملل کار می کند...

آقای مهندس معماری موفق و خانم دکتر دندانپزشک...

اما هیچ کدامشان دیگر برای من و دخترخاله کوچیکه همدم نمی شوند...

حالا من ماندم و دختر خاله آخری ...

دخترخاله ای که هنوز به عنوان دخترک سرتق و شیطونی می بینمش که تا صبح با پسرخاله روپولی بازی می کرد ....

او که الان 28 سال دارد ...

بزرگ و بالغ و هوشمند...

مصاحبتش دلپذیر است و دیدگاه های مشابهی داریم ...

این روزها من و او ساعات خوبی را در کنار هم سپری می کنیم ...

ساعاتی که معمولا با حضور خاله تنهایم همراه است...

درباره خانواده صحبت می کنیم و رویکردهای تربیتی این خواهران و برادران برای تربیت ما 7 نفر و بقیه نوه ها ...

اشتباهاتشان و نتایج اشتباهاتشان در زندگی تک تکمان...

نکات مثبت تربیتی و مزیت بزرگ شدن در چنین خانواده ای...

ارثیه مشترک پدربزرگمان : 

کار و کار و کار همراه با مسئولیت پذیری بالا....

جالب است که تک تک نوه ها در حیطه کاری خود از مشکلات مشابهی رنج می برند...

چه اینور دنیا باشند و چه آنور دنیا...

حالا منم و این دخترخاله کوچیکه ...

تنها مجردان خانواده این ور دنیا...

و خوشحالم که هم صحبتیش و همراهیش را دارم ...

پ.ن: سنت یک ناهار در هفته با خانواده از آن سنت های دلنشین است که سال هاست در خاندان ما رواج دارد . از زمان خانه پدربزرگ تا ناهار های پنجشنبه خانه خاله ...

هیچ کس مجبور به حضور نیست و همه سعی می کنند آن روز سرکی بزنند به آن محفل..

هرچند که الان تعدادمان انگشت شمار شده است کمتر از انگشتان دست...

ولی دلخوشیم به حضور بی دریغ تمام اعضای خانواده در شادی ها و غم ها که مانند قطرات جیوه از سرتاسر دنیا جمع می شوند دور هم به بهانه عروسی یا عزایی...

۱۳٩۱/٦/٢ | ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به طور متوسط روزی 50 نفر به این وبلاگ سر می زنند؟

می خواهند بدانند زندگی یک دختر مجرد در نیمه راه عمر ( اگر 70 سال) در نظر بگیریم چگونه است؟

می خواهند ببینند مسیر زندگی من نسبت به مال خودشان چه مزیت ها و چه معایبی دارد؟

می خواهند باور کنند که تنها نیستند و هستند که شرایط مشابه دارند و از روزگارشان می نویسند؟

اصلا نوشته ها را می خوانند؟

کاش حداقل یک نظر می گذاشتند!

 شاید هم ...

بی حوصله تر از آنم که خوشبین باشم حتی به دنیای مجازی...

هرچند که به خاطر کم شدن روابط در دنیای واقعی دلخوش ارتباطات مجازیم...

۱۳٩۱/٦/۱ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir