تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی دوران مجردیت طولانی شد باید یک تغییراتی در سبک زندگی و نگرشت بدهی تا بتوانی زندگی سالمی داشته باشی...

چه قبول داشته باشیم و چه نه ، به هر حال ازدواج بخشی از زندگی است و اگر تجربه اش نکنی قسمتی از تجربیات طبیعی و عادی را از دست خواهی داد...

هنوز فرهنگ ما که بین سنت و مدرنیته سیر می کند تجرد بیش از حد را هنجار شکنی می داند همانطور که طلاق را ...

هرچقدر هم روز به روز تعداد مطلقه ها بیشتر شده باشند و جوانان از زیر بار مسئولیت ازدواج شانه خالی کنند....

به هر حال خود خواسته و یا به جبر زمانه وقتی تا یک زمانی مجرد ماندی و کم کم دوست پسرهای ریز و درشت هم کمرنگ شدند خودت می مانی و یک جسم طالب و روحی سرگشته که باید نیازهایشان را یک جوری برآورده کنی...

 با توجه به مطالب بالا اگر تجرد بیش از اندازه هنجار شکنی باشد بالطبع رفتار هایت هم هنجارشکنانه می شود...

این روزها همدم و یار 25 ساله ام درگیر و دار عاشقی و نامزدی است...

بیش از خودش خوشحالم و امیدوار 

اما حالا او مانده است و دغدغه هایی از جنس ترس ...

با تمام وجو سعی می کند بین من و دلبرش تعادل ایجاد کند.

هردو می دانیم که حضور یک نفر در زندگی یعنی کمرنگ شدن دوستیمان...

اما باور هم داریم که این مثل حضور ستاره در نور روز است...

قسمت سخت ماجرا با توجه به تجربیات هردویمان دست به عصا راه رفتن و مراقب بودن است تا دلبرش به رابطه قدیمی ما حساس نشود...

تا به حال از رویارویی با دلبرش در رفته ام ...

اما باز هم سوتی هایی می دهیم که از دستمان در می رود...

چند شب پیش که طبق عادت پر از حرفهای نگفته بودیم بهم رسیدیم و من از کارم گفتم و او از ترسهایش در این رابطه جدید...

پاسی از شب گذشت و جدا شدیم ....

فردایش پسرک زیر سئوالش برده بود که چرا اینهمه حرف می زنید؟ چرا تا دیر وقت باهم بودید؟ چرا رفتید رستوران؟

از ترسش است؟

از حسادتش است؟

نمی دانم

ولی می دانم که هرچه هست کم کم  خطرناک می شود واین سئوال ها یعنی حساس شده است...

جالبیش اینجا بود که این رفتار برای من و دوستم کاملا یک رفتار عادی و در حقیقت پرکردن خلا یک نیاز بود و هیچ کدام مشکلی در آن نمی دیدیم .

اما بعد که این مشکلات پیش آمد واز دید عرفی به آن نگاه کردیم دیدیم که رفتارمان کاملا هنجارشکنانه بوده است...

دوتا دختر  خسته از کار روزانه ،شام به رستوران می روند و می گویند و می خندند و بعد ساعت ها توی ماشین و یا توی پارکی که حتی نیمه شب جای سوزن انداختن ندارد می نشینندو بی توجه به اطراف حرف می زنند و بعد هم از هم جدا شده و به خانه می روند .انهم ساعت 1 شب....

در فرهنگی که دختر خوب دختر آفتاب مهتاب ندیده است و دختر قبل از غروب باید خانه باشد و استقلال مالی برای زن مفهومی ندارد و ......

خدا به دور!!!!!!!!!!!!! چه دختر های جلفی پیدا می شوند؟

عدم امنیت را قبول دارم ولی هرچه بیشتر بررسی می کنم می بینم که همین کارهاست که من را سالم تر و شاداب تر از دیگرانی که شرایط مشابه دارند نگه داشته است...

فعالیت های اجتماعی، گپ و گفت های زنانه ، تفریحات ساده و....

این دو هفته خانه نشینی بهم ثابت کرد که اگر قرار بود دختری سنتی و خانه دار می بودم  تابه حال روانی شده بوده ام...

برای به دست آوردن این شرایط جنگیده ام ...

شرایط برای خواهر بزرگترم بسیار بد بود...هر کار می خواست بکند از سفر تا تفریحات ساده موکول می شد به بعد از ازدواج ....

عروسی کن با شوهرت برو سفر....

عروسی  کن با شوهرت برو رستوران....

عروسی کن هروقت خواستی بیا خونه....

اما بعد از ازدواج اشتباه او که فشاری شد بر دوش خانواده ، فهمیدم که الزاما دلیل ندارد بعد از عروسی شوهرت همراهت باشد برای سفر و ....

باز هم تنهایی....

پس من منتظر شاهزاده و اسب سفیدش نماندم و زندگی خواهرم هم شد دلیلی مستحکم برای تمام کردن  حرف ها وحدیث ها....

بگذریم که زمانه هم عوض شد و پدر و مادرم پیرتر...

به هر حال این روزها فرصتی است از بیرون به سبک زندگیمان نگاه کنیم و ببینیم چقدر خارج از عرف است....

۱۳٩۱/٤/٢٩ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ساعت 10 و ربع است...

خواهش کرده اند این سه روز آخر هفته را بروم سرکار...

بعد از دو هفته رسما کم آورده اند....

منهم کم آورده ام...

درست یا غلطش را نمی دانم ولی قبول کردم ولی هنوز از خانه تکان نخورده ام...

دیشب تا پاسی از شب در این خصوص با دوست دیرینم صحبت می کردم و اوضاع را تحلیل  کردیم...

نتایج جالبی گرفتیم...

روی مرز افسردگی قدم می زنم...

مثل میوه نارس که از درخت کنده  شده...

شاید موزی هستم که باید راه دور را تحمل کند ودر حین راه برسد...

نمی توانم تمرکز کنم...

کارهایی که دستم است تمامی ندارد انگار...

دل نکنده ام هنوز از آن محیط پر فتنه...

از محیط که نه ...

از او...

دوستی او برایم بس است ولی کافی نیست...

سال ها روی انگیزش نیروی انسانی سخن ها گفته ام و حال در تهییج انگیزش خودم مانده ام.

دلم تنگ می شود برایش...

توی این دو هفته متوجه شدم من آدم کار کردن به تنهایی نیستم. نیرویم در جمع چند برابر می شود و انگیزه هایم را آدمها شکل می دهند.

بنابراین ایده ها و کارآفرینی هایم می ماند برای زمانی که همراهی همدل پیدا کنم.

کار و سازمان جدید هم زمان می برد ...

الان وقت میوه دهی من است و نه بذر پاشیدن...

از سفر شروع کردن و رسیدن به درجات بالاتر در طاقتم نیست...

ادم ها و سیاست هایشان خسته ام می کند...

هر کلمه که از دهنشان در می اید با منظور است باید بگردی تا منظور را بفهمی و گاه بد می فهمم و بیشتر هم نمی فهمم و اگر هم درک کنم که چرا این حرف را گفت دیوانه می شوم که چرا اینگونه گفت...

از به در گفتن ها تا دیوار بشنود خسته شده ام...

دروغ ها و پیچاندن هایشان دیوانه ام می کند...

مگر نه اینکه باید کار انجام شود؟

من انجام دهم یا تو ؟ چه فرق می کند؟ 

قدرت ...

سلطه...

حسادت...

بازی های رایج سازمان های ماست...

دلم کاری می خواهد که مفید باشم. سازندگی داشته باشد و رشد...

دلم بدجور گرفته است...

۱۳٩۱/٤/٢٧ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دلم گرفته...

دل تنگ تمام آن شور و هیجان کاری هستم که یک سال گذشته درگیرش بودم...

آدم خانه نشستن و کار در خانه نیستم....

زودتر باید چاره ای بکنم....

۱۳٩۱/٤/٢٦ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اگر بخواهم خصوصیات اخلاقی خودم را خلاصه بگویم نتیجه اش این می شود:

یک نارسیسیم ایده آلیست سلطه جو!

این تعریفی است که این روزها از خودم دارم ...

با این تفاضیل آیا اعتماد به نفسی باقی می ماند؟

جالب است که زمین و زمان دست به دست هم داده اند که ثابت کنند اصلا هم اینطور نیست و من آدم بهتری هستم ...

خیلی بهتر...

آدم هایی که مرا نمی شناسند ولی کلا آدم شناسند...

آدم هایی که مرا می شناسند و آدم شناس هم هستند...

آدم هایی که آدم شناس نیستند ولی مرا خوب می شناسند...

آدم هایی که من خوب می شناسمشان ...

آدم هایی که حرفشان برایم حجت است...

همه و همه تعریفی از من ارائه می دهند که عجیب باهم یکی است و نقاط اشتراک زیادی دارد ...

ولی مشکل اینجاست که این تعریف با تعریف من از خودم خیلی فرق دارد...

چرا باورشان ندارم ؟

چرا وقتی تمام شواهد و قرائن دال بر ارزش شخصیت و نقاط مثبت و توانایی هایم است نمی توانم خود را باور کنم؟

آدم ها به کنار...

توی این مدت کلی تست روانشناسی انجام دادم که باز هم همان نتیجه را می دهد و از قدرت ها و تواناییها و ارزش بالای وجودم می گوید؟

چرا خودم را باور ندارم؟

چرا؟

این حس حقارت مثل خوره از درون پوکم می کند...

اعتماد به جهان و اعتماد به آدمیان که شرط اول شخصیت سالم است را ندارم...

می دانم که یکی از دلایلش بر می گردد به شکست هایی که در رابطه های عاطفی خورده ام ولی چرا نتوانسته ام جبرانش کنم؟

 

۱۳٩۱/٤/٢٤ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خاطره ها فقط تصاویر مبهم ذهنی نیستند....

خاطره ها عجین می شوند با موسیقی ها ...

با رنگ ها...

با بو ها...

و یا حتی درجه رطوبت هوا...

خاطره ها از خود زندگی زنده تر می شوند وقتی که تمام این تداعی گر ها با هم حضور داشته باشند...

همین جوری می شود که وقتی خیال داری حس و حال کسی یا چیزی را از سرت بیرون کنی بایدحواست به تمام این تداعی گر ها باشد . حتی اگر خیلی دوستشان داشته باشی....

چه کنم که روزهایم طعم دارند و عطر و بو...

وقتی کسی با تمام حواس پنجگانه اش زندگی کند همین می شود...

روزهای رنگی خاطره های رنگی می سازند که مطابق همان روزها سرد یا گرمت می کنند...

بعضی وقتها  هم برعکس...

رطوبت هواست که پرتت می کند تو جزایر سنگاپور 

یا هرم خورشید صلات ظهر میندازتت وسط مسجدالحرام...

ماه هاست که البوم محبوب آهنگ های قدیمی را گوش نکرده ام چون می بردتم به دنیایی که حالا حالا ها طاقت برگشت بهش را ندارم...

مزه ها هم مهمند ....

ذرت بوداده توی یک فضای خنک حتما مرا افسرده می کند...

روزهایی که خیانت دیده بودم با یک پاکت پر ذرت به فضای تاریک سینما پناه می بردم و با خنده دار ترین فیلم های آن زمان به تلخی می گریستم...

 باید حواست باشد که لحظات سختت را با چه چیزهایی عجین می کنی....

می دانم که بعدها دیگر با شنیدن آلبوم" یادگار دوست "شهرام ناظری به یاد روزهای دبیرستان نخواهم افتاد....

آلبوم "یادگار دوست" می شود دری به دنیای تاریک ....

این روزها آنقدر برایم سخت است که هر لحظه اش را بعد از گذراندن از یاد می برم...

می دانم "یادگار دوست" را بشنوم حس تلخی بهم دست خواهد داد که خنکی مبهمی دارد...

می دانم یادگار دوست را بشنوم قلبم فشرده خواهد شد...

ولی به یاد نخواهم آورد که چرا ، چون این روزها را پشت خروارها خاطره پنهان خواهم کرد.

تلخیش مال فشار این روزهاست و فشردگی قلبم به خاطر دل کندنهایم و خنکیش مال سرمای مترو ...

سخت تر از روزهایی با طعم ذرت بوداده نیستند این روزها...

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر....

۱۳٩۱/٤/٢٢ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

 پست های این روزهای گیس گلابتون را می خوانم ...

راستش ریشه خیلی از رفتار هایم بر می گردد به تربیت خال زنکیمون.

یادمه مادربزرگ مادرم می گفت زن باید مدیر باشه ، باید مدبر باشه . نوه های من باید همه کار بلد باشند ولی دست به سیاه و سفید نزنند و خانومی کنند ولی اول باید کار را بلد باشند که کلفت و نوکر سرشان کلاه نگذارند و رتق و فتق امور را بکنند. اما می گفت مردها از زنی که مستقل باشه خوششان نمی آید. مردونگیشون تو حس حمایتشون از زن است. می گفت دخترای من باید بتونند با شیر کشتی بگیرند ولی وقتی جلو شوهرشان سوسک می بینند بپرند بغلش!!!

 این حرف هاست که تو ناخودآگاهم نفوذ کرده و روابط من را با مردها شکل می دهد. 

ولی مهم تغییر رویه است...

اقایی که من را سرکار می بیند و توی جمع دختر مستقل و تاحدی خشن را می بیند که رک حرفش را می زند و ترسی از کسی ندارد..

اگر مردی قوی باشد دو اتفاق می افتد . یا به عنوان دوستی همجنس مرا می پذیرد و همراه میشویم بدون عشق و یا به خاطر اعتقادات مردسالارانه اش سعی می کند پوز مرا به خاک بمالاند و کار به تنفر می رسد.

اگر مردی ضعیف باشد یا می ترسد و گاردهای الکی می گیرد و سعی می کند با تحقیر و عصبانیت و ... خود را قوی جلوه دهد  و یا عاشق و واله می شود و ول نمی کند.

حالا اگر این وسط من بدون در نظر گرفتن قدرت و ضعف طرف (که معمولا هم قدرت است) از آن ادم خوشم بیاید....

کم کم نرم می شوم و درهای روحم را برایش باز می کنم.

برایش درد دل می کنم و از ضعف هایم می گویم .

سعی می کنم بخشی از بار زندگیم را به او بسپارم و هدایت بعضی مسیر ها دست او باشد...

حالا دیگر دختر مستقلی نیستم که او بتواند و بخواهد بارش را بر دوشم بگذارد.

حالا دیگر من هم حس های بیدار شده ای دارم و دیگر خشن و بی تفاوت نیستم....

اینجاست که خیلی چیز ها فرق می کند...

خیلی چیزها ...

هم من عوض می شوم و هم او....

راهمان جدا می شود و روز از نو و زندگی از نو

۱۳٩۱/٤/٢٠ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

.......................................................................................................

سال 75 بود .

یکی از اقوام برای من و دختر خاله ام دو تا خواستگار ترگل و ورگل معرفی کرد...

از قضا هردو کارمان به شیرینی خوردن رسید...

اول من زدم زیرش و بعد دختر خاله ام.....

تمام روزهای بعد از بهم خوردن رابطه ها به دخترخاله ام فکر می کردم ....

دلم برایش می سوخت و به لحظاتی که با پسرک داشت....

سال ها بعد به این فکر کردم که تمام احساس خودم را روی دخترخاله ام فرافکنی کرده بودم .

در طی ۀن روزهای سخت یک بار هم به این فکر نکردم که خودم چه شرایط احمقانه ای دارم و فقط به دخترخاله و اتفاقات پیرامونش فکر می کردم..

..............................................

تمام وجودم را گذاشته ام روی آخرین پروژه ای که باید به شرکت تحویل بدهم...

آخرین پروژه که از قضا سر اغاز راهی است که به تنهایی خواهم رفت....

نه ماه گذشته منتظر انجام چنین پروژه ای بودم و حالا درست وسط ان و جایی که باید نتیجه زحماتم را می گرفتم مجبور شدم استعفا بدهم...

البته به این شرط که این پروژه را تمام کنم...

حالا این پروژه شده مستمسک من برای فرار از همه اتفاق های بدی که دور و برم می افتد...

تمام روز و شب به نقشه راهش نگاه می کنم و با تیک خوردن هر مرحله گانت چارتش حس می کنم اعتماد به نفسم بیشتر می شود...

حساس شده ام اما...

وقتی بازخوردی از آن طرف نمی گیرم هزار جور فکر و خیال به سرم می زند...

نکند اینها پروژه را داده اند دست کسی دیگر؟

نکند دارم زور الکی می زنم؟

دوباره می روم ته ته غار ...

به یکی از همکارانم زنگ می زنم و از ترسهایم می گویم...

با جدیت می گوید جهنم ... به تو که بابت این پروژه پولی نخواهند داد . مثل اولین دیکته نگاهش کن . که می دهی دست معلم و خطش می زند...

حرفش را قبول می کنم ولی باز ته دلم می خواهم نتیجه کار عالی باشد..

انقدر که دلشان از رفتنم بسوزد...

 

حالا این پروژه شده برایم حکایت همان دخترخاله ....

تمام فکر و ذکرم را دگیر خودش کرده .....

نه به حساب بانکی خالی فکر می کنم ...

نه به پدری که در بیمارستان بستری است...

نه به عشقی که در نطفه خفه شد...

نه لحظات خوبی که یک سال گذشته در کنار او داشتم...

نه اتفاق های احمقانه ای که یک هفته اخیر افتاد...

نه ابهامی که رو به رویم است....

فقط به این فکر می کنم که در تدوین این پروژه و گزارش نهایی چه باید بکنم...

خوب بهانه ای است برای این روزهای گرم...

۱۳٩۱/٤/۱٩ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چهار هفته پیش یک همچین روزی و یک همچین ساعتی سعی می کردم بین دوتا از همکاران صلح و صفا برقرار کنم و دلم شور کارهای معوقه را می زد و نگران شرایط روحیم بودم که آیا راه درست را می روم یا نه ؟

سه هفته پیش یک همچین روزی و یک همچین ساعتی داشتم برای خودم از آفتاب و باد و کشتی سواری روی تنگه بسفر  و سفر غیر مترقبه ام لذت می بردم و ذهنم خالی خالی بود...

دو هفته پیش یک همچین روزی و یک همچین ساعتی داشتم برنامه های کاری را مرتب می کردم و برای شروع دوباره برنامه ریزی می کردم....

 هفته پیش یک همچین روزی و یک همچین ساعتی غرق در پروژه شده بودم و ته دلم شاد بود که بحران ها به پایان رسید و توانستم شرایط کاریم را کنترل کنم....

این هفته چایی داغ را به ضرب شکلاتهای نعنایی فرو می دهم و سعی می کنم که باور کنم شرایط فعلی و خانه نشینی بی حقوق و مواجب همان شرایط ایده آلی است که ناخودآگاهم طلب می کرده و اتفاق های این چند هفته اخیر همه در این راستا بوده است....

۱۳٩۱/٤/۱۸ | ٢:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

باید بنویسم تا فکرم را متمرکز کنم...

اما این روزها به ضرب و زور قرص های آرام بخش از فکر کردن فرار می کنم...

شاید باید بگذارم جریان زندگی مرا با خود ببرد هرکجا که خواست....

زندگی بی برنامه ...

کمی بی هدف...

و کمی بی شور زندگی...

وقتی در سخت ترین دقایق زندگیم دوستانی داشتم که نیمه شب از اینور و آنور شهر خود را به من رساندند تا قرشمال بازی های من را تحمل کنند و باشند تا من تنها نباشم فهمیدم که خوشبختم...

۱۳٩۱/٤/۱٦ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز به نتیجه غریبی رسیدم:

شادترین لحظات هفته گذشته ام زمانی بود که یک دسته گل بزرگ با 20 تا شاخه رز قرمز خریدم و با هر نگاه به تک تک آن گل ها سلول های بدنم غرق شادی می شد....

دلم خیلی ساده تر از این حرف هاست...

دلخوشی هایم هم...

شاید گرانترین هدایا مثل یک دسته گل بزرگ نتواند خوشحالم کند....

.................

امروز کنکور سراسری بود..

هرچقدر فکر کردم یادم نیامد 17 سال پیش چنین روزی چه حال و هوایی داشتم...

ولی یادم بود که 18 سال پیش چنین روزی از طرف مدرسه به اردویی می رفتیم و تو ترافیک تجریش به همکلاسی هایم گفتم سال دیگه این موقع خلاص می شویم....

...............

از هفت تیر و کریم خان که پایینتر می روم انگار جوانتر می شوم...

می روم به حال و هوای دوران دانشگاه....

از میدان انقلاب تا چهار راه ولی عصر و از چهار راه ولی عصر تا میدان ولی عصر و هفت تیر سرشار از خاطره های 4سال فراموش نشدنی زندگیم هستند.

قدم زدن در این مسیر ها باعث می شود که به یاد بیاورم چه آرمانهایی داشتم وچه آرزوهایی...

و چقدر از دستاوردهایم منطبق به ارزوها و ارمان های آن سالهاست...

هیاهوی خیابان انقلاب از هر لالایی برایم شیرین تر است...

تهران بدون این مسیر برایم قابل تصور نیست.

مرکز تهران دوست داشتنی ترین مکان است برایم....

دلخوشی هایم چقدر ساده و چقدر قابل دسترسند...

چرا از خود دریغشان می کنم؟

۱۳٩۱/٤/۱٠ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ساعت بک ربع به 9 شب پنجشنبه است....

تو جلسه پروژه ای هستم که مسئولیتش با من است...

شاید این هم یکی از تصاویری بوده که همیشه از خودم انتظار داشتم...

شرکت در جلسات مردانه و کار کردن پا به پای آنها....

افطار نکرده ام و چشمم دنبال آخرین شیرینی روی میز است...

جلسه به خوبی پیش می رود و بارها تقسیم می شود...

کارفرما راضی است از روند کار...

و من نگران آخرین شیرینی....

ساعت نه ونیم کارفرما می رود ...

شیرینی، روزی من است.

کمی جان می گیرم و وسایلم را جمع می کنم که بروم .

فشار های محیط کار کم کمک  بیشتر از تاب تحملم می شود. می دانم که این نتیجه تصمیم خودم است برای بازگشت....

حسادت ها...

کارشکنی ها و حرف و حدیث ها ....

هرچقدر هم دور خودت را حفاظ بکشی ، باز هم کار خودشان را می کنند.

از در میایم بیرون

ساعت 10 است .

خسته

گرسنه

و تنها....

به همکارانم نگاه می کنم که دوتایی دور می شوند...

خانواده ام در سفرند...

دوستانم درگیر زندگی و دلمشغولی های خودشان...

خسته ام.

گرسنه...

شکر که پولی هست که غذایی بخرم و سرپناهی که به آن پناه ببرم...

ترافیکی نیست و به یاد این نوشته ام می افتم ...

یک سالی از آن ماجرا گذشته ولی باز هم منم و ماشین قرمزم...

پشت چهارراه به ماشین های دیگر نگاه می کنم...

ماشینهای پنجشنبه شب ها تک سرنشین نیستند . انگار آدم ها پنجشنبه شب هایشان را تنها نمی گذرانند...

صدای وحشتناک ذهنم را نمی توانم خفه کنم...

تو تنهایی...

تو تنهایی...

تو تنهااااااااااااااااااااااااایی..............................

غذا را که می گیرم به خانه خالی پدرم پناه می برم ....

تازه قدر تلویزون را می فهمم. چقدر این صفحه جادویی موثر است برای نشنیدن صدای مهیب واقعیت...

۱۳٩۱/٤/٩ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی کارهای معوقه را زیر و رو می کنم متوجه موضوع عجیبی می شوم ...

تمام آنچه در زندگی دوست داشته ام در این لیست جای گرفته و مدت هاست که باب جدیدی در زیمنه علایق من باز نشده است...

البته اتمام همین کارها هم عمری را می طلبد که خود بحثی دگر است....

 

۱۳٩۱/٤/٧ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کمی بیشتر باید به خودم سخت بگیرم...

اگر نتوانم به تعهداتم نسبت به خودم عمل کنم سقوط خواهم کرد...

باید افسار زندگیم را بدست بگیرم ....

این روزها بدجور افسار گسیخته شده است...

مثل ماهی از دستم لیز می خورد و می رود...

مگر قرار نبود روی خلل های روانم کار کنم؟

مگر زمانی برای تمرکز در نظر نگرفته بودم؟

خلوت خودم و خدایم چه شد؟

ورزش ؟

 زبان؟

 و نقاشی ؟

گلدوزی رو لباس ها؟

باغبانی؟

وقتگذرانی با آنها که دوستشان دارم؟

قران خواندن؟

نظم و نظافت خانه؟

تمام کردن تاریخ تمدن ویل دورانت؟

مقاله های نا تمام؟

تحقیق جامعه شناسی در خصوص سبک زندگی؟

مرتب کردن یادداشت های رفتار شناسی؟

کلاس خلاقیت کودکان؟

آشپزی؟ (این یکی را چشم پوشی می کنم که واقعا انگیزه می خواهدو انگیزه یعنی دیگری)

کتاب های تبلیغات و بازاریابی و منابع انسانی؟

ترجمه مقالات تخصصی تبلیغات؟

نمایشگاه نقاشی هایم؟

طراحی جواهرات؟

طراحی لباس؟

پیاده کردن سخنرانی های استادم؟

مرور درس های روانشناسی؟

کتاب مصباح الشریعه؟

تاریخ بیهقی؟

شاهنامه ؟

داستان نویسی؟

سخنرانی و تدریس؟

حتی جنگ و صلح هم تمام نشد!

سفالگری؟

انجمن صرع؟

و مسئولیت هایم در خیریه؟ شرم باد ....

و.....

اینهمه کار نا تمام یعنی یک جای کار ایراد دارد.

تعادل در زندگی اصل بود برایم...

اصل زندگیم را گم کرده ام...

پ.ن: به این لیست اضافه خواهد شد....

۱۳٩۱/٤/٤ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir