تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

می نویسم که یادم باشد... یکی از هدف های من در ١٠ سال اینده. سفر ۶ تا ٩ ماهه با کشتی کروز است... تصمیم گرفتم یک بار دیگر برنامه زندگیم را از نو بنویسم. مثل یکپروژه کاری اول نقاط ضعف و قوت ها بعد فرصت ها و تهدید ها بعد هدف ها و ارزو ها و دست اخر تعین استراتژی شاید از سردرگمی هایم کم شود کار دیگر که باید انجام بدهم نوشته اتفاق ها و رفتارهایی است که عصبانیم می کند اینجوری با جنبه های تاریک وجودم اشنا می شوم
۱۳٩۱/۳/۳۱ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امدم سفر هر روز که می گذرد بیشتر به وخامت اوضاع روحیم پی می برم.. عصبی ودرهم شکسته ام حوصله ادم ها را ندارم. حوصله اینکه هرکسی سار خودش را بزند سفر جمعی یعنی اینکه در هر لحظه یک سری ناراضی هستند یکی با خرید حال نمی کند و یکی با اثار تاریخی حوصله ناز کشیدن و نا ز خریدم هم ندارم. أمده ام که تجربه متفاوت داشته باشم نمی دارم چقدر تأثیر گزار خواهد بود ولی فکر می کنم نباید منتظر تغییر خاصی باشم طبیعة و ادم ها و فرهنگ این جدید کار خودش را خواهد کرد پ ن: تنهایی در ناخوداگاهم ثبت شده انگار... تمام انچه برای خانه خریدم ام تک است یک دانه فنجان با یک نعلبیکی ...خیلی ترسیدم وقتی متوجه شدم که دیگر باور ندارم لذت چای تو فنجان خوشگل را می شو د تقسیم کرد پ ن: دیشب وسط هیاهوی مسافرانی که فرسنگها دور از قید و بند و محدودین های اجتماعی سعی در شاد بودن داشتند فهمیدم شاد بودن را از یاد برده ام
۱۳٩۱/۳/۳٠ | ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می خواهم بروم سفر....

حتی تعطیلات نیمه خرداد هم کافی نبود برای آرام شدن این تلاطم ذهنی....

شاید بعد از این سفر بتوانم خودم را باز سازی کنم...

یک هفته به هیچ کس فکر نکردن ....

اگر دغدغه ایران بگذارد...

۱۳٩۱/۳/٢٥ | ٦:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

همانطور که نسخه رامی نویسد می گوید : 90 درصد اختلالات هورمونی تو به خاطر نداشتن رابطه ج است.

می گویم ترجیح می دهم مشکل هورمونی داشته باشم تا مشکل روانی...

می گوید سخت می گیری...

می گویم سخت نمی گیرم توان برقراری ارتباط بدون حس و دلبستگی را ندارم ...

می گوید : یعنی هیچ کس را دوست نداری؟ هیچ کس نیست که حتی برای لحظه ای به رابطه خاص با او فکر کنی؟

می گویم: هستند. 2 نفر هستند( یعنی بودند) که می توانم به رابطه با انها فکر کنم ولی مهم تبعاتش است. با اولی اگر ب خوابم تمام کار و آینده شغلیم را از دست می دهم و دومی را مدت هاست که ندیده ام و اینقدر آزارم داد که دیگر نمی دانم حسی مانده است در این میان یا نه...
می گوید : سخت می گیری...به ازدواج فکر می کنی و همین باعث می شود نتوانی رابطه برقرار کنی

می گویم : دکترجان. تو درکی از یک زن نداری .... تا زمانی که یکی را دوست داشته باشی تاب تحملت هم خیلی بالاست ولی وقتی اولین بار می بوسدت یا بیشتر پیش می روی دیگر نمی توانی بی تفاوت باشی...

برایت مهم می شود. نگاهش ، رفتارش ، حسش...

حسود می شوی و انحصار طلب...

نگران نبودنش...

نگران نداشتنش....

و تمام اینها قابل انکار نیست. نمی توانم بی هیچ حسی تنم را که سال ها به غیر نسپردمش به دست هر کسی بدهم که بعد رهایم کند...

سخت است فا ح شه بودن...حتی اگر جنبه درمانی داشته باشد.

۱۳٩۱/۳/٢٤ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز شروعی دوباره برای باقی روزهای زندگیم است . با نگرشی نو و با تجربه های جدید.

دو شب گذشته را زیر نور ماه خوابیدم روی بالکنی مشرف به حیاطی پر گل و درخت...

نور قرص ماه و صدای بلبلان ودیگر پرندگان...

بوی یاس امین الدوله و رزهای معطر....

خنکای چمن اب پاشی شده ....

مجالی بود برای فکر کردن ...

برای دقت در انگیزه ها و تصمیم ها...

برای آرام کردن دریای پرتلاطم درون....

برای پذیرفتن مسئولیت انتخاب ها...

برای باور قدرت ها و توانایی ها...

برای اینکه بفهمم فقط کافی است به یک ماجرا نوع نگاهت را عوض کنی تا بتوانی تحملش کنی...

برای اینکه بفهمم چقدر تنهایم و این تنهایی چقدر روی تصمیم ها وعملکردهایی اثر می گذارد.

و برای اینکه مجبور شوم مسیر زندگی و نقشه راهم را از نو رسم کنم...

شب 13 رجب سال هاست که شبی جادویی است...

نمی دانم تاثیر کدام بیشتر بود تن به نور ماه سپردن یا خوابیدن روی چمنها زیر سایه درختهای سرو وگیلاس...

شاید هم هردو ....

به زندگیم نظمی دوباره خواهم داد...

.

.

.

پ.ن: از نعمت هایی که همیشه شامل حال من بوده حیاط های باصفای دوران های مختلف زندگیم است. حیاط بزرگ خانه مادربزرگبا حوض و درخت هایش... حیاط خانه کودکی هایم با باغچه پر گل و درخت توتش... و حالا حیاط باصفای خانه دایی جان در لواسان که هر کدام به نوع خود به من فرصت زنده شدن دوباره را دادند....

 

 

 

۱۳٩۱/۳/۱٥ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

همیشه بهترین راه سخت ترین راه است و من همیشه کوتاه ترین و راحت ترین راه را انتخاب می کنم...

۱۳٩۱/۳/۱٢ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چشم هایم هنوز بسته است ولی می فهمم که بیدار شده ام و انتقالم از دنیای خواب به واقعیت صورت پذیرفته....

هنوز ذهنم را جمع نکرده ام و بین دو دنیا سرگردانم ....

با تمرکز روی بدنم کم کم هوش و حواسم را هم به این دنیا می دهم....

چشم هایم هنوز بسته است.

کش و قوسی به بدنم می دهم . سبک است و بی گره....

چشم ها را نمی توانم باز کنم. پلک هایم بهم چسبیده ...

یکهو تمام دردهای دیروز به یاد می اید....

امروز با دیروز فرق دارد.

من امروز با من دیروز متفاوت است.

امروز در حالی از خواب بیدار شدم که دیروز نقشی را از نقش های زندگیم را حذف کردم و بالطبع طیفی از آدمها و ارتباطات را...

سوزشی گرم از وسط جناغ سینه ام شروع می شود و در کل تنم جاری می شود . به گلویم می رسد و به سد بغض گیر می کند.

مثل ماده مذابی که پشت سنگ می ماند . گرمایش بغضم را ذوب می کند و قطره قطره از چشمان بسته ام می چکد.

می دانم عملکردم درست بوده و دیگر جایی در آن شرکت نداشتم.

می دانم که آدم های آنجا از جنس من نبودند.

می دانم که کار زیاد باعث شده بود از زندگی باز بمانم....

انگار اتشفشانی در وسط جناغ سینه ام سربازکرده و ماده مذابش پایانی ندارد...

از سبکی اولیه خبری نیست.

سنگین شده ام ....

می ترسم از تکرار روزهای افسردگی...

نمی توانم روی لیست کارهای عقب مانده ام تمرکز کنم.

کار عقب مانده زیاد دارم که بخواهم فکرم را با ان منحرف کنم.

به زور خودم را تا پای کامپیوتر می کشانم و در دنیای مجازی غرق می شوم.

اشک هایم ولی ، تمامی ندارند..

دلم برای او تنگ خواهد شد...

 

۱۳٩۱/۳/۱٠ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دو تا لیسانس دارم و یک فوق لیسانس...

12 سال است که کار می کنم....

تجربه کاری متعددی دارم در زمینه های به ظاهر متفاوت ....

خانه ای دارم از سر مرحمت پدرم...

اثاث خانه ام را پس انداز 13 ساله ام تامین کرد و کمک مادرم که به اندازه تمام ان پس انداز بود....

محفوظات ذهنی و دانش 30 ساله ام نتیجه مطالعه بی وقفه از اول دبستان است...

توانایی هایی دارم که از خیلی هاش خودم هم بی خبرم....

خانواده ای سالم و مهربان دارم ....

بی بهره از زیبایی نیستم ...

خلاصه آدمی هستم که بسیاری غبطه حال و روزم را می خورند...

اما ....

ته ته دلم حیوان کثیفی زندگی می کند که نیروی حیاتیم را می مکد...

حیوانی که با چنگال های کثیفش دلم را خراش می دهد و نعره می زند تو دوست داشتنی نیستی...

تو به هیچ دردی نمی خوری ....

تو حقیری...

و من ناتوان از حذف این حیوان تسلیم صدای نفرت انگیزش می شوم و پناه می برم به دنیای بی خبری خواب...

۱۳٩۱/۳/٩ | ٢:۱٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

من الان دلم می خواهد دوست داشته شوم و دوست بدارم مردی را که لایقش می دانم...

اینقدر این نیاز قوی است که دیگر ارزش ها برایم رنگ باخته اند....

برایم مهم نیست اگر زنی او را مال خود بداند. برایم مهم است که او مرا مال خود بداند و خود را مال من....

نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن عقل را به بند کشیده است...

می گفت و اشک می ریخت...

می دانم که در عمل در حریم هیچ زنی وارد نخواهد شد..

می دانم ولی ....

۱۳٩۱/۳/۱ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir