تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

 

سلام دوست عزیز ایرانی من
متن زیر از دوستی که در کالیفرنیا آمریکا زندگی می کنه برای من ایمیل شده.
این نامه فقط برای من نیست، برای همه ایرانی‌هایی است که دوست دارن ایران
همیشه آباد و آزاد و در صلح باشه.
شما هم می تونین اگر خاطره ای دارین برای من ایمیل کنین و یا با
دوستانتون درموین بگذارین و به نحوی به دستم برسونین؟

این روزها اسرائیل از سویی، و تبلیغات رسانه‌ای آمریکا از سو‌ی دیگر طبل جنگ
با ایران را مینوازند. جنگ با ایران به هر دلیلی‌ که آغاز شود، فقط و فقط یک
قربانی دارد: ملت ایران. مردمی که هنوز فرصت کافی‌ برای التیام زخمهای جنگ
ایران و عراق را پیدا نکرده‌اند. ما ایرانیان عادت نداریم به حرف زدن و باور
نداریم به شنیده شدن اما وقت تنگ است و خطر جدی. ما نه یک حزبیم و نه یک گروه.
نه سیاسی هستیم و نه اهل سکوت. در یک کلام، به هیچ گروه، حزب یا جنبشی وابسته
نیستیم. ما یک گروه آدمیم. ایرانی‌ و غیر ایرانی‌. عامی‌ اما نه امّی. ما از
جنگ متنفریم. از خونریزی بیزاریم. به خشونت اعتقاد نداریم. صلح را راه حل
می‌دانیم. و کشورمان را دوست میداریم. ما معتقدیم هیچ سیاستی، هیچ دولتی، هیچ
حکومتی و هیچ ملتی‌ حق این را ندارد که روی سر مردم بی‌ دفاع بمب بیاندازد.
ظاهراً دوباره نوبت مردم ایران شده است.
ما می‌خواهیم بنویسیم. ابزار نوشتن ارزان است و در دسترس. بنویسیم به همسر
رئیس جمهور آمریکا که در کاخ سفید هم وقایع سیاسی را دنبال می‌کند و هم
کودکانش را مادر است. به او بنویسیم از اعتراض هایمان، از باورهایمان. از
خاطراتمان در طول جنگ، از آنچه از دست دادیم، و از آنچه از ما گرفتند. لطفا
شما هم با ما همراه شوید و چند جمله به او بنویسید.
صدای ما اگر باهم باشیم، چاره‌ای جز پژواک نخواهد داشت

salam inshaalah ke khoob bashi va delet aram. hame chiz khob ast?
yek khaheshi azat daram. darkhaste bozorgi baray hamrahi...
chandi pish ba bacheh ha ye campaign rah andakhtim be omid mobareze ba
rohiyeyeh jang talabi alayhe iran dar amrica mobareze konim. hadafeman n
ast ke az irani ha bekhahim khaterateshan dar morede jang ya agar javanand
nazareshan ra benevisand va ma hameye in nameh hara be kakh sefid
miferestim baraye michelle obama.
hadaf in ast amma dar vaghea teye dialouge hayeman ba adamha kolli az ira
va iraniha migoeim va hamin sohbatha nazarat mardom ra dar morde inke ma
adamkoshim ra taghir midahad. inshaalah
moteassefaneh ya khoshbakhtaneh ma kolli nameh jam kardim amma 99 % az
kharejiha !!!
chon to kheili mashaalah ba poshtekari va saboor fekr kardam azat komak
bekhaham .lotf mikoni az in campagn ba adamha harf bezani va ta anja ke
mitoni barayeman nameh jam koni?
agar scan koni va befresti ma dar avalin forsat tarjome va be archiveman
ezafe mikonim. dar zemn ma az naghashi bacheh aham estefade mikonim ke
kheili tasir gozare.
agar tonesti to face book yesari be pagemoon bezan. 4 Minutes to Prevent
War with Iran.
ye ghesmatish ra ke farsi neveshtam in zir parat copy kardam. dar zemn
nameh khodam ra ham ke tanha nameh farsi zaban page ast re ham zamimme
mikonam ke bekhoni bebini manzoreman chist.
lotfan nazaret ra bego va besmellah komakemoon kon. baray iran va bacheh
haye fardaye iran..

تمام دوازده سال مدرسه و یک ترم دانشگاه کتاب‌های تاریخم را با تمام زیر نویس عکس‌هایشان خواندم و حفظ کردم. ولی‌ این دو درس اصلی‌ تاریخ هیچ جا نوشته نشده بود و من هیچوقت حفظش نکرده بودم: اول اینکه تاریخ تکرار می‌‌شود و دوم اینکه تاریخ را ما انسان‌ها می‌‌سازیم.

از یک کارگردان فیلم‌های جنگی شنیدم که می‌‌گفت در مدرسه‌های اروپا گاهی آژیر جنگ جهانی‌ دوم را پخش می‌‌کنند و بعد برای بچه‌ها توضیح می‌‌دهند که جنگ چه بوده،چرا و کی‌ شروع شده و چرا و چگونه تمام شده. به بچه‌هایشان یاد آوری می‌‌کنند که جنگ با کشور‌شان و اجددشان چه کرده. به آنها یاد می‌‌دهند که به جنگ بیاندیشند چون می‌‌دانند که تاریخ خطر تکرار شدن را دارد.کودکی بسیاری از ما با خاطرات جنگ ایران و عراق یکی‌ شده است. آن روز‌ها شنیدن صدای آژیر جنگ وسط زنگ ریاضی‌ یا علوم عادی شده بود. یاد آوری عزیزانی که در جبهه یا زیر آوار مردند، یاد آوری شبهایی که بدون برق در پناهگاه خوابیدیم و ماه هایی که از شهر و خانه مان دور ماندیم آنقدر تلخ و دردناک شده است که یادمان می‌‌رود از جنگ به فرزندان مان بگوییم . یادمان می‌‌رود از شکوه آزاد سازی خرمشهر بگوییم و از شادی پایان جنگ. یادمان می‌‌رود که از قهرمانان جنگ و آزدگان بگوییم و گاهی حتی خودمان هم یادمان می‌‌رود که جانبازان شیمیائی هنوز بین ما هستند.

درس اول تاریخ که به ما درس ندادند همین است. اگر تاریخ را و جنگ را یاد نکنیم از جنگ دیگری که ایرانمان را تهدید می‌‌کند نمی‌‌هراسیم. این ما انسانها هستیم که به تکرار تاریخ تن‌ می‌‌دهیم. تاریخ ایران را موجوداتی از مریخ یا زهره نساختند. تاریخ ایران را بزرگانی ساختند که برای فرزندانشان دارلفنون ساختند،برای مشروطیت جنگیدند، برای ملی‌ شدن نفت ایستادند ،خرمشهر را آزاد کردند و برای پس گرفتن رأی‌شان جان دادند.

اگر در ایران جنگی آغاز شود و  بار دیگر خانه‌ای زیر موشک با خاک یکسان شود. اگر جوان سربازی جان دهد، اگر شهروند آزادی اسیر جنگی شود و اگر زنی‌ مورد تجاوز قرار بگیرد تقصیر من و تو نیز هست که گذشتیم تاریخ تکرار شود.

اگر تحریم‌ها در ایران باعث شود که دارو نایاب شود و بیماران سرطانی یا تالاسمی یا هموفیلی بمیرند. اگر تحریم باعث شود که کودکی گرسنه بخوابد، اگر تحریم باعث شود که مردم شرافتشان را به بهای نان بفروشند تقصیر من و تو نیز هست که سکوت کردیم و بلندگوی ملت صلح طلب ایران نشدیم. باید ایمان داشته باشیم که صدایمان اگر باهم باشیم چاره‌ای جز پژواک نخواهد داشت.

 

۱۳٩۱/٢/٢٧ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

جایی خواندم که خودکشی به خاطر نرسیدن به معشوق را نقد می کرد...

دست کم 8 راه دیگر را شنهاد کرد که راه های عاقلانه ای نبود ولی  قبل از مرگ به تجربه اش می ارزید....

..........................................

این روزها سرگرم تجربه عجیبی هستم .

تجربه شجاعت....

وقتی چیزی برای از دست دادن نداشته باشی شجاع می شوی...

خواسته هایم را بی پرده و بی دلهره می گویم و از انتقاد ابایی ندارم...

منکه می خواهم بروم  و نگران این نیستم که اگر خواسته هایم را بگویم مخالفت بشنوم ...

 

وقتی اوضاع بر وفق مراد نیست شاید باید عقل را تعطیل کرد و رفت جلو...

شاید این نوشته برای تو باشد.....

 

۱۳٩۱/٢/٢٥ | ٢:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

برخورد اول:

جشنواره کوچکی در مدرسه خرد برپا بود. به حکم وظیفه انجا حضور داشتم برای معرفی عملکرد گروه مان....

اولش نمی فهمییدم چرا اینهمه برایم سخت است ماندن و جوابگویی به دخترکان پر شر و شور...

کمی گذشت و فهمیدم ایراد کار کجاست...

حتی بزرگترینشان هم می توانست جای دختر من باشد....

دلم می گیرد و احساس خوبی ندارم.

برخورد دوم:

وقتی در میانه صبح برای ماموریت از شرکت خارج می شوم خیابان پر از خانم هایی است که یا خرید هایشان را به خانه می برند و یا به گردهمایی های دو یا چنذ تایی می روند...

اگر پول باشد و امنیت مالی تن به این زندگی خواهم داد؟

برخورد سوم

دخترک خود را نقاش می داند. تابلو های مدرنش بی هیچ پشتوانه معنوی  اختلاط رنگ هاست..

خودش اما دنیایی از ادعاست . به قول خودش زندگی روشنفکرانه ای دارد. زندگی ای که کاملا مشابه زندگی روشنفکران در کتاب های دهه 40 فارسی است.

برای این یکی دیگر دلم می سوزد...

 

۱۳٩۱/٢/٢٢ | ٢:۳۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

شب های مهتاب....

لطافت هوا....

عطر گل ها....

اردیبهشت را دوست دارم.

کاش اردیبهشت ها تعطیل رسمی بود .

 کفران نعمت است ندیدن و لذت نبردن از این ماه...

۱۳٩۱/٢/۱٩ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

این چند روز به خاطر حال و روزم با دوستان مذکرم بسیار درددل کردم ....

تقریبا بعد از هر گفتگو خدا را شکر کردم که این موجود فقط یک دوست است و همسر نیست...

توقعی نداشتم ازشان ولی انچه باید هم نبودند...

تنها یک نفر انچه می خواستم بشنوم را گفت...

درد دلم هم از جنس خاله زنکی نبود که بگویم با این وادی بیگانه اند که البته شاید بیشتر به درد می خوردند در این زمینه...

از کارم و سردرگمی هایش گفتم و از اینکه مدیریت زمان را در دست ندارم و از آینده و اقتصاد جامعه ...

اما یکی نظراتی دادد من باب اینکه اینها دغدغه های زنانه نیست و تو زیادی قاطی کار شده ای و ته تهش برو قرمه سبزیت را بپز...

دیگری هم با زبان بی زبانی از فرصت استفاده کرده و همان مضمون بالایی را ب این اختتامیه گفت که کارت را کم کن و کمی به تفریح و حال و حول بپرداز و بیا با ما خوش باش....

یکی  هم مثل بز نگاه کرد و کلا اینقدر در گیر دنیای کوچک خودش بود و زندگی سطحی که اصلا نفهمید من چه گفتم ...

نفر بعد مرا متهم می کرد که نداشتن مدیریت زمان و سردرگمی در کار! دقیقا انچه برایش درد دل کرده بودم در جا تحویل خودم داد...

 مردک الاغ غیر قابل تحمل ترینشان این بود..

اما یک نفر موضوع را شکافت ومسیر را باز کرد واز تجربیات خودش گفت و دغدغه های کار..

و او هم درددل های مشابه داشت و راهکار های خودش را...

از پیشش که امدم به این فکر می کردم شاید برای او هم قرمه سبزی بپزم و هم با او خوش باشم ولی حیف که...

تجربه جالبی بود و دردناک..

 

۱۳٩۱/٢/۱٥ | ۱:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک زمان هایی هست مثل همین روزهای من که دلت می خواهد بی هویت باشی...

بی گذشته و بی آینده ...

فارغ از همه باید ها و نباید ها ...

بدون ترس و بدون قضاوت..

دل که می گویم شاید کودک درون باشد...

ان بخش از وجود که مهری را طلب می کند و مامنی..

آن بخشی که نیاز به دست نوازش دارد بر سرش و احتیاج به اغوشی که به ان پناه ببرد...

بعد این حس و حال که با غلیان هورمون ها توامان می شود نتیجه اش خوی فا.حشه گری است که سر بر می اورد....

تخبلات هالیودی و داستان های دوران نوجوانی ....

و در عمل تنها و تنها تر می شوی...

این روزها بیش از هر زمان دیگر احتیاج به درد دل با جنس مخالفی را دارم که در کنارش احساس آرامش کنم...

احتیاج به مردی را دارم که سنگصبور باشد و بدون راهنمایی های تخ. می که خودم از اول تا آخرش را بلدم گوش دهد...

بدون اینکه بگوید کار و زمانت زا مدیریت کن..

بدون آنکه بگوید به خودت بیشتر برس...

بدون آنکه بگوید چقدر غر می زنی و جقدر منفی ....

دوستان نزدیکم را قدر می دانم و حضورشان مغتنم است ولی انگار  روحم شنونده ای از جنسی دیگر طلب می کند...

اینقدر این حس زیاد بود که دیروز تو ترافیک شبانگاهی فقط منتظر یک لبخند یا اشار ه ای بودم ....

یک باب اشنایی و یک جا بنشینم و مفصل برایش بگویم ...

دقیقا مثل زندگی هالیوود که توی بار می نشینند وسفره دل را باز می کنند و بعد هم یا باهم و یا جدا جدا می روند پی زندگی ...

اختیاج به لوس شدن دارم...

احتیاج به ضعیف و شکننده بودن...

و می دانم اگر زودتر مهارش نکم مستعد تمارضی هستم که خود نیز باورش خواهم کرد...

حتی نوشتن اینجا هم دردی را دوا نمی کند...

غم های احمقانه و کوچکم زیاد است ...

غم هایی که منطقی نیست و فقط زاده حساسیت بالای کودک درونم است....

غم هایی که حتی ارزش بیان برای  به دوستانی که سنگ صبورم بودند ندارم ....

غم هایی که فقط مال یک بچه منزوی است....

کودک نازنینم ...

چه باید کرد....

قبول کن که تویی و مادری سخت گیر و نامنعطف...

تمارض راهش نیست ....

تمامش کن ....

بستی و پرخوری هم دیگر ارامش نمی کند...

شاید فریاد....

 

۱۳٩۱/٢/۱٤ | ٦:۱۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دیروز تعطیل بود ولی رفتم سر کار...

امروز پنجشنبه بود و ساعت 9 و نیم از شرکت آمدم بیرون....

در هفت ماه گذشته کمتر پیش آمده زود تر از 9 از شرکت بیام بیرون ....

و کمتر هم پیش آمده که خسته و دلزده از کار بشوم....

وقتی میرسم خونه تازه می فهمم چقدر خسته ام ولی باز وبلاگمی نویسم و چند صفحه ای کتاب می خوانم و بعد دنیای شیرین خواب....

نگرانم نکند که اعتیاد به کار پیدا کرده باشم؟

 تو جیهم این است که چون بعد از چند سال کار در زمینه ای مشخص ، کلا نوع فعالیت و رشته کاریم را عوض کرده ام باید کمی بیشتر تلاش کنم تا در این موقعیت جا بیفتم ....

به زندگیم قبل از این تحول نگاه می کنم ...

آن زمان هم همین میزان فعالیت را داشتم یعنی صبح 7 از خانه بیرون می آمدم و شب 10 شب خانه بودم و یا شاید دیرتر...

حالا هم همین میزان را بیرون از خانه ام با این تفاوت که ان زمان وقتم را در کلاس های مختلف و فضا هایی مثل گالری ها و محافل هنری و یا خیریه پر می کردم  ولی الان یک سره در شرکت مشغول کار روی چند پروژه مختلف هستم که تنوعشان باعث می شود که احساس یکنواختی نکنم....

یادگیری و پویایی را در همان جا تجربه می کنم و همین راضیم می کند...

اما....

دوستانم را کمتر می بینم گرچه همه آنها نیز به اندازه من درگیر کارهایشان هستند...

کمتر نقاشی می کنم ...

ماههاست که از گالری ها عقب مانده ام ....

با چنگ و دندان سعی می کنم ارتباطم را با طبیعت حفظ کنم ولو به اندازه تکیه دادن به درختی کنار خیابان در هنگام بازگشت به خانه ...

فکر می کنم الان وقتش است که یک بازنگری در زندگیم بکنم...

راستش عوامل دیگری را پشت این جریان می بینم ....

یک جور فرار از خانه برای انکار پیری و فرسودگی پدر و مادرم ....

یک جور قطع رابطه برای دل کندن از خواهرزاده مهاجرم ....

اما یک چیز برایم مسلم است ...

جسمم را باید بیشتر مورد توجه قرار دهم ....

پیاده روی های شبانه شاید لازم باشد اما کافی نیست

و دوستی هایم را ...

کسانی که خالصانه دل می سوزانند برایم و چشم نگرانشان را به من دوخته اند...

باید زندگیم را از نو تعریف کنم ....

 

۱۳٩۱/٢/٧ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از تنهایی غاری ساخته ایم امن...

دلمان را ته این غار زیر یک سنگ پنهان کرده ایم ....

یا شاید هم مانند شیشه عمر افسانه ای در دل ماهی سیاهی ته چشمه آخر غار به امانت سپردیمش....

خیالمان راحت است که دیگر دلم نخواهد شکست...

برای شکار بیرون می رویم و گاه تفرجی...

دلمان  اما هنوز ته ته غار است...

امن و بی هیچ تنشی ....

یاد می گیریم چگونه شکار کنیم و قوت خود را بدست بیاوریم...

یاد می گیریم بجنگیم و زخمی شویم و زخمی بزنیم ....

یاد می گیریم با نعمات بیرون از غار چگونه کار خود را راه بیندازیم ...

از پوست و استخوان شکار برای خودمان وسایل زینتی درست می کنیم و غار را جلایی می بخشیم ...

خوشحالیم که چه خوب زندگی می کنیم ....

دل بیچاره اما زیر آن سنگیا در درون شکم متعفن آن ماهی می پوسد...

یک روزی که سراغش می روی می بینی یا سنگ شده  یا گندیده ...

اون همان روزی است که وقتی داستانی عاشقانه و فیلمی پر از احساس لطیف می بینی هیچ حسی نداری و مسخره هم می کنی...

همان روزی که وقتی برق عشق را در نگاه دخترکی می بینی پوزخند می زنی و سرتکان می دهی و می گویی بیچاره ...

دل که بپوسد و بگندد چاره ای نداری جز اینکه بیندازیش دور

و نمی دانی که بی دل نمی توانی زندگی کنی

می میری

خیلی سریعتر از انکه بفهمی...

دلمان عزیز ترین بخش وجودمان بود و خواستیم حفظش کنیم و برای همین هم زیر هفت تا سنگو تو شکم ماهی سیاه افسانه ای قایمش کردیم ...

اما یادمان رفت که دل به تپیدن زنده است...

دلی که نلرزد ونتپد دل نیست...

سنگ است...

باید دل را از زیر سنگ دراورد و زیر افتاب گذاشت تا انرژی حیاتی بگیرد...

دل را باید در کف دست گرفت و مراقبش بود....

وقت شکار و وقت کار دل را باید با خود برد....

دل ها را ته غار تنهایی زیر سنگ بی اعتمادی و تو دل ماهی ترس دفن نکنید...

اشتباه من را تکرار نکنید...

دل زود زنگار می بندد...

زود سنگ می شود ...

 و زود می گندد...

اما دل اگر بشکند دوباره ترمیم می شود ..

قوی تر می شود و بزرگتر....

دل اگر عشق نورزد یادش می رود محبت چیست...

دل اگر محبت نبیند و محبت را از خودساطع نکند بی هویت می شود و بی معنا ...

دلی نمی ماند برایتان اگر از ترس شکستن قایمش کنید ...

من گفتم تو خود دانی...

 

۱۳٩۱/٢/٢ | ٧:٤٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir