تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

با سپاس از همراهیتان در پست و بلند روزهای این سال نه چندان خوش...

۱۳٩۱/۱٢/٢۸ | ۳:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پیامک پشت پیامک که اگر وقت داری همدیگر را ببینیم

تو این روزهای شلوغ که از یک طرف کارهای مهم ملک وجود از قبیل بند و اپیلاسیون و رنگ و... است و از طرف دیگر ارسال کارت ها و هدایای نوروزی مشتریان شرکت و متعهدین خیریه و ....و هجم بالای کارهای معوقه با چاشنی ترافیک دیوانه کننده...خانه تکانی و تدارکات سفر هم که به جای خود..

یک سر دارم و هزار سودا 

اما از ترس نازنین هم شده قرار را برای آخر شب می گذارم.

وسط شلوغی های ذهنم به این فکر می کنم که چرا می خواهد مرا ببیند. هنوز یک هفته هم از شام بارانی نگذشته....

بعد شیطنتی ظریف گوشه دلم جان می گیرد که شاید دلش تنگ شده و شاید هم می خواهد عیدی و کادوی تولد را بدهد...

کاش نقاشی که برایش کشیده بودم را به همراه داشتم....

دوباره تلفنی زنگ می خورد و یا همکاری پرسشی دارد و همه چیز از یادم می رود.

کمی بعد یادم می آید که در آن شب بارانی به موردی اشاره کرد که باعث شده بود این چند سال فاصله بگیرد از من و تمام دوستان مشترکمان و چقدر برای من مهم است که نظرش را عوض کند...

دوباره سعی می کنم به آن موضوع فکر نکنم و فقط به لذت دوست داشته شدن و حس زنانگی ناشی از آن فکر کنم.

ساعت 9 تماس می گیرد و من متعجب از اینکه اینقدر زود ساعت 9 شد سریع دستی به صورت می کشم و بیرون می روم.

منتظر است.

ماه هلال به زیبایی در هاله خود می درخشد.

هوا لطیف و بهاری است و جان می دهد برای خلق لحظاتی رویایی...

عطر شب بوها مست می کنندم...

پیشنهاد می کنم که قدم بزنیم.

می گوید می خواهد درباره موضوعی جدی صحبت کند...

پشت میز کافی شاپ که می نشینیم شروع می کند از من و توانایی هایم گفتن و اینکه کلی فکر کرده و به این نتیجه رسیده که باید باهم کاری مشترک را اغاز کنیم و می گوید و می گوید....

حرف هایی که خودم هر روز به مشتری هایم می زنم او به من می گوید و از BP  و طرح کسب و کار تا بخشبندی و قیمت گذاری...

سکوت کرده ام و گوش می دهم.

او هنوز مرا دخترک خجالتی 10 سال پیش می بیند ...

انگار بار قبل نشنیده که چه گفته ام از مسیری که پشت سر گذاشته ام و چه راهی پیش رو دارم...

با دقت و نکته بینی کلیه فرایند کار را برایم توضیح می دهد و من سکوت می کنم و نمی گویم که BP این چیزی که برایم توضیح می دهد سالهاست که توی کتابخانه خاک می خورد و مشکل من نداشتن انگیزه و همراه است و نه ندانستن مسیر...

جدول می کشد و آمار می دهد و زمان بندی می کند و من فقط نگاهش می کنم ...

از یک جایی به بعد دلم می گیرد...

نکند تمام این جریان یک توهم بچه گانه بوده است؟

نکند این فقط برداشت من بوده که حسی در این میان است و واقعیت چیز دیگری است؟

شاید همه چیز یک سوتفاهم احمقانه بوده که دل تنهای من برای خودش بافته ....

حرفهایش تمام می شود و بهش می گویم که سالها پیش روی این پروژه فکرکرده بودم ولی نمی دانم چرا هیچ وقت آغازش نکرده بودم و حالا اگر بتوانم دوباره آن شور وانگیزش را در خودم ایجاد کنم شاید با حضور و تشویق های او بر سر غیرت بیایم و این کار را انجام دهم....

دل بیچاره...

تشری به دلم می زنم و سعی می کنم مزایا و معایب طرح را بررسی کنم و منهم می روم توی فاز حرف های جدی و کسب و کار....

وقتی از هم جدا میشویم می گوید درهای ماشین را قفل کن....

توی دلم پوزخندی می زنم که ای بابا ....

گاز می دهم و دور می شوم.

اشک ها بی اختیار می چکند و حس می کنم که فریب خورده ام...

از خودم بدم می آید که اینقدر بی جنبه و احساسی ماجرا را دیده ام...

اما دل بیچاره سعی در رفع و رجوع ماجرا دارد.

شاید او هم بلد نیست....

شاید او هم به خاطر دوستی دیرین دنبال بهانه است برای ارتباط بیشتر...

شاید او هم ....

دل بیچاره می گوید صبر داشته باش...

عقل می گوید به خاطر مشکل قدیمی محتاط باش...

دل می گوید همینکه می خواهد با تو کاری را شروع کند یعنی خیلی...

عقل می گوید نمی شناسدت و روی گذشته ها سرمایه گذاری می کند...

و من تشنه محبت سردرگم میان اینهمه حدیث ...

۱۳٩۱/۱٢/٢٧ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

گوش سپرده ام به نوای غمگین دف و نی...

سعی می کنم از گوشه های ذهنم خاطراتی از خاله جان شریفه به یاد بیاورم.ا

نگاهم به نوه بزرگش میفتد و یادم میاید که چقدر دلش می خواست عروسش شوم.

لبخند کجکی روی لبانم می نشیند و آن میهمانی زنانه را به یادم می آورم که چگونه با اصرار نوه اش را آورد تا مرا ببیند...

توی نیمه روشن شمعها به صورت ها نگاه می کنم.

میز بغلی زاد و رود خاله جان فریده هستند و آن میز دیگر مال خانواده خاله جان فرانک است.

کمی آن سوتر بچه های خاله جان نفیسه نشسته اند.

چند سالی می شود که ختم به ختم همدیگر را می بینیم.

یاد آن روزگار کودکی به خیر که در میهمانی ها مادربزرگم با 4 خواهرش صدر مجلس می نشستند و دختر ها و عروس هایشان بی توجه به ما بچه ها این طرف غر غر می کردند.

به صورت ها نگاه می کنم.

چشم هایی که تکرار شده در صورتهایی که سال به سال همدیگر را نمی بینند.

سر شام جو عوض می شود.

مدتهاست که همدیگر را ندیده اند و با یک جمله" خاله جان خودش شاد بود " به گپ و گفت و خنده ادامه می دهند.

راست می گویند: خانواده ما از غم بیزار بودند و بهش بها نمی دادند. زندگی سخت و دردها لبخند را از لبانشان دور نمی کرد.

خاله جان های پدرم غصه زیاد داشتند اما همیشه شاد به نظر میامدند.

کاش بودند و ازشان یاد می گرفتم که چگونه با تمام سختی هایی که تو زندگی داشتند بازهم لبخند به لبشان بود.

یکی می گوید خاله جان شریفه بسکه هممون را دوست داشت کاری کرد شب عیدی باز دور هم جمع بشویم و از بودن باهم لذت ببریم.

حرفش درست است. مدتهاست که برای جمع شدن یک خانواده گسترده باید بهانه داشت. 

عروسی یا عزایی...

سالهاست که عروسی ها تمام شده اند و تنها عزا ها مانده که بهانه ای باشند برای دیدن همدیگر.

حیف...

۱۳٩۱/۱٢/٢٦ | ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

نشستم آرشیو 91 را می خوانم.

اینجوری سال را مرور می کنم و عملکردم را می سنجم...

اگر به حافظه ام رجوع کنم فقط اشک ها و لحظات تلخ به یادم میاید..

ولی مطمئنم که این لحظات سخت دستاوردی داشته اند که باید کشفش کنم..

شاید شما که این یک سال همراهم بودید بتوانید کمکم کنید.

۱۳٩۱/۱٢/٢٢ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پروژه عصرانه برفی به یک شام بارانی ختم شد....

۱۳٩۱/۱٢/٢۱ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی زمان می گذرد بعضی اتفاقات میشه مثل یک خواب شیرین...

یک رویای دلنشین...

خوب چرا فکر نکنم خواب های رویاییم یک اتفاق خوب بوده اند در زندگی؟

۱۳٩۱/۱٢/٢٠ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در فیلم پذیرایی ساده سکانسی وجود داشت که آینه تمام نمای بخشی از وجود من در زندگی کاری بود.

دختر جوان پولی را برای صدقه و کمک به مردی می دهد و آن مرد ان را قبول نمی کند. دخترک عصبانی می شوذ و داد و بیداد راه می اندازد و کاستی ها و بدبختی های زندگی مرد را به رویش میاورد.

اما مصداق این سکانس در واقعیت زندگی من چگونه است؟

من تخصص و تجربه و توانایی های خاصی در زمینه کاری خود دارم و چند رشته ای بودنم باعث می شود که اشراف بیشتری به مسائل داشته باشم.

سالها پیش که در آن هولدینگ بزرگ شروع به کار کردم تجربه کمتری داشتم و صد البته  اعتماد به نفسی وجود نداشت چرا که به خاطر طعم تلخ خیانت و شکست رابطه عاطفیم چیزی باقی نمانده بود. ولی در طول چند سالی که انجا بودم اهل فن و مدیران ارشد کاملا به من توجه نشان می دادند و در عین حال چون کار تمام زندگیم شده بود با تمام قوا سعی کردم تا دانش و توانایی های خود را در تخصصم بالا ببرم. کم کم متوجه شدم من رشد کرده ام ولی شرح وظایف من حتی با تغییر پوزیشن اداری باز همان است که بود. اول از چشم مدیران میانی دیدم و بعد متوجه شدم نیاز شرکت در همین حد است و برنامه ای برای گسترش بخش من ندارند.

یک سالی صبر کردم ولی روزمرگی و احساس مرداب خفه ام می کرد و همش فکر می کردم که اینهمه تلاش کردم ولی مجالی برای استفاده از دستاوردهایم وجود ندارد.

در همین بین چند تا کار تحقیقاتی با استادم شروع کردم که نتیجه اش حس مفید بودن و ثمره دیدن بود و همچین تعریف و تمجیدهای او را در پی داشت.

درست زمانی که فضای شرکت آکنده از تهمت و غیبت و زیراب زنی بود و هوای مسمومی برای روح و جانم داشت ؛ استاد گرانقدر از من خواست تا به شرکت او رفته و در کنار هم کار کنیم.

داستان این شرکت را بارها گفته ام ولی فقط اشاره می کنم که دستیار جوان استاد مانند تمام دستیاران قلمرو خودش را داشت و من اونقدر هوش داشتم که بفهمم اول باید دم او را دید و بعد استاد.

به هر حال باب دوستی باز شد و کار شروع شد.

به خاطر حجم بالای کار خلق و خوی حمایت گر من بالا امد و در نقش مادر مجموعه فرو رفتم.در عین حال برونداد من به خاطر سبقه کاری بیشتر بود و مورد تشویق مدیرم قرار می گرفتم

کم کم واکنش های دخترک به خاطر بی خردی و کم تجربگیش شروع شد و من خسته از بار مضاعف جنگ را آغاز کردم.

از اینجا بیرون نمی یایم چون دلم نمی خواهد به خاطر حماقت های دختر 23 ساله کاری را که سالها برایش زحمت کشیده ام از دست بدهم .

به هر حال استراتژی جدید دخترک بایکوت است. در پروژه هایی که می داند تخصص من است نام مرا وارد نمی کند.

دیروز وقتی آن سکانس فیلم را دیدم متوجه شدم که حکایت من دقیقا مثل ان دختر درون فیلم است.

من می خواهم کمک کنم و استفاده از کمک من تغییر بزرگی در سیستم بوجود می آورد اما او بنا به دلایل خاص خودش کمک بی دریغ من را نمی پذیرد و این مرا به مرز جنون می کشد.

البته همکار من به اندازه آن پیرمرد وارسته و عارف نیست. او ترس از قدرت گرفتن من دارد و همین که در وظایف کاملا تخصصی من نمی تواند وارد شود به اندازه کافی واکنش نشان می دهد.

گاهی وقت ها احساس می کنم داستان من مانند داستان سرآشپز توانایی است که رسیپی خاص و گران  خود را دارد اما همیشه مشغول ظرف شستن است مگر زمانی که میهمان پولداری بیاید و غذای خاص را سفارش دهد. در صورتیکه آن سر اشپز بقیه غذا ها را نیز به خوبی دیگران و حتی بهتر از آنها درست می کند.

هرچه دوستانم می گویند که به عضو شریفشان حواله کن و به تو ربطی ندارد که اونها به ضرر خودشان کار می کنند باز دلم ارام نمی گیرد.

سعی کردم از توانایی هایم برای موسسات خیریه استفاده کنم و دانشم را در راه سازماندهی بهتر سیستم های آنها به کار بگیرم تا فکر نکنم دستاوردی نداشته ام ولی باز دلم می گیرد وقتی می بینم کار را دست کسی می سپرد که کاملا با موضوع بیگانه است و برای هر قدمش 100 تا سئوال از من می پرسد.

به هر حال دیشب خیلی به این مشکل فکر کردم .

تنها دلیلش را شاید خوی سلطه جو و رقابتی خودم دیدم . نمی دانم این سلطه جویی را چگونه مدیریت کنم. حتما راهی برایش وجود دارد که بتوانم از ان در مسیر درست بهره ببرم ولی آن را نمی شناسم.

به همفکریتان جدا نیاز دارم.

۱۳٩۱/۱٢/۱٩ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ٤:۳٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دو ماهی از اولین ملاقاتمان گذشته....

دیروز به یک عصرانه برفی دعوتم کرد.

حال خوشی نداشتم و دعوتش را رد کردم و گفتم که چقدر شاد شدم از این دعوت حیف که سردرد مجال نمی دهد.

نمی دانم رویکردم با او چه باید باشد؟

من دلم می خواهد او مرد باشد و من زن.

او قوی باشد و من وابسته.

خسته شدم از این نقاب قدرتی که مردان را بهم وابسته می کند.

دلم می خواهد من هم نوازش شوم و محبت ببینم.

دلم می خواهد زنانگی کنم و او تحسین کند.

نمی دانم ایا او چنین رفتاری خواهد داشت؟

ایا من (با شناختی که این چندسال دارد) را به چشم زنی لطیف می بیند؟

خاطراتمان را که مرور می کنم می بینم که از همان برخوردهای اول دوستم داشته ...

حسادتی که به دوست پسر آن دورانم داشت.

بوسه ای که سال های بعد در یک ملاقات تصادفی وسط خیابانی شلوغ بر پیشانیم زد.

پیامک های گاه و بیگاهش...

حالا منم و یک دنیا سئوال و یک عصرانه برفی که لغو شد.

پ.ن: باهم صحبت کردیم و برنامه قرار بعدی را گذاشتیم.

۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ٤:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

فیلم یک پذیرایی ساده را دیدم.

در وهله اول فیلمی است مملو از حرکات سادیسمی زن ومرد جوانی که به زعم خود کار خیری می کنند.

زن و مردی که به لطایف الحیلی می خواهند به مردم یک منطقه محروم پول بدهند و این عمل خیر را با روشهای دیوانه وار اعم از تحقیر و توهین و دروغ به گند می کشند.

من باور ندارم که هدف وسیله را توجیح می کند.

برای من که با فرهنگ بخشش بزرگ شده ام و شکل گرفته ام فیلم تامل برانگیزی بود.

همیشه به ما گفته شده که نیت از نفس عمل برتر است و خیلی وقت ها کارخیر ما جنبه نوع دوستی و یا دیگر دوستی نداشته و تنها وسیله ای برای اطفای انگیزه های غریزی چون کسب احترام و درمان خلل های نفس خود ماست.

این فیلم هم دقیقا به همین نکته اشاره می کند . وقتی تو کاری را باورنداری و عشقی برای انجام آن نداری و در عین حال بنا به دلایلی ملزم به انجام آن هستی سعی می کنی تا بازی ای را آغاز کنی که خود بازی گردانش باشی.

همه ما در محیط ها و شرایطی که مطابق میل مان نیست همین واکنش را نشان می دهیم . آن شرایط را محل بازی فرض می کنیم و سعی می کنیم  بازی را به رای خود تفسیر کرده و یا طوری نشان دهیم که انگار ما برتر و جدا از آن هستیم و دیگران تحت کنترل ما هستند.

این زن ومرد جوان نیز دقیقا در چنین شرایطی بودند . وظیف شان تقسیم پول بین مردمان محروم بود ولی انگیزه ای برای این کار نداشتند جز اطاعت اوامر خانوادگی  و حالا که مجبور به این کار شده اند سعی می کردند یک جوری سلطه جویی و خلل های نفس و پیش فرض های نژاد پرستانه شان را ثابت کنند تا کاری را که مجبور به انجامش هستند دلپذیر کنند.

دام ظریفی است که ناخوداگاهمان جلویمان می گستراند.

فکر می کنیم که حق با ماست و داریم به آدم ها لطف می کنیم و حیف که در حقیقت در حال اثبات پستی نفسمان هستیم.

فیلم تلخ و کندی بود ولی تلنگری بود برای امثال من.

۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ٤:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کودک درون سر به طغیان برداشته ...

امروز از زیر پتو جم نخواهم خورد....

بعضی وقتها فکر می کنم کودک درونم دوقلو است با خواسته هایی متضاد...

یک لحظه عاشق چیزی است و لحظه ای دیگر سرش جایی دیگر گرم است.

واقعا نمی توانم مدیریتش کنم.

امروز از ان روزهاست که دلم می خواهد  زیر پتو بغل شوفاژ لم بدهم رمانهای عاشقانه بخوانم و خیالبافی کنم.

از ان طرف دلم می خواهد پیاده تا شهر کتاب بروم و برف بازی کنم و کلی کتاب و لوازم التحریر بخرم.

دلم برای شکوفه ها سوخت.

دلم برای خودم هم می سوزد.

برف امروز مصداق عینی زندگی من در سال 91 بود. وقتی که حس می کردم امیدی هست و زندگیم نظم گرفته یکهو همه چیز بهم می ریخت.

امسال هر بار جوانه زدم برفی سنگین خشکم کرد.

پست بهاریم را می خوانم . پوزخند می زنم که چه کودکانه دل به طبیعت سپردم که طبیعت نیز رحم ندارد.

۱۳٩۱/۱٢/۱٧ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ردیف جلوی من یک صندلی خالی بود.

جلوی هر صندلی کارت کوچکی قرار داشت که نام فرد مدعو نوشته شده بود. صندلی خالی مال مدیرعامل شرکت بزرگی بود که همیشه آرزو داشتم برایش کار کنم.

مترصد بودم این آقای مدیر عامل را ببینم و یک کمی خیالبافی کنم که اگر برایش کار می کردم چه می شد....

وسط های کنفرانس دختر جوانی ( کمی کم سال تر از من ) روی صندلی نشست. با خودم گفتم شاید دیر آمده و جایش را پیدا نکرده وگرنه جسارت می خواهد جای آقای ... نشستن.

وقت تقدیر و تشکر که شد ، نام شرکت ... را خواندند و دختر جوان از جایش بلند شد تا تقدیر نامه را بگیرد.

مجری اعلام کرد که خانم... مدیربخش .... شرکت ... برای دریافت لوح تقدیر تشریف آورده اند.

یکهو عجیب دلم گرفت.

دختر جوانی که به سوی سن قدم بر می داشت دقیقا در آن جایگاهی بود که همیشه دلم می خواست.

مدیریت بخش.... یک هولدینگ بزرگ توی صنعتی که جذابیت های خاص خودش را داشت.

من کجا بودم؟

چرا من روی آن صندلی نبودم؟

آیا اگر جای دختر جوان بودم خوشحال تر از الان بودم؟

آیا اگر بخواهم نمی توانم چنان جایگاهی را بدست بیاورم؟

الان آیا خوشحالم؟

اگر نیستم پس چرا هیچ اقدامی نمی کنم؟

اگر هستم پس این غم وامانده و حسرت نگاه چیست؟

چرا نمی توانم توانایی ها و داشته هایم را باور کنم؟

چرا اعتماد به نفس ندارم؟

چرا خودم را باور ندارم؟

چرا اینقدر تحقیر می شوم و دم بر نمیارم؟

چرا وقتی دیگران تعریفم را می کنند به نظرم دروغ می گویند؟

چرا نمی توانم باور کنم خیلی جلوتر از خیلی ها هستم؟

چرا انتقادها را ولو احمقانه و از سر حسادت باور می کنم ولی تعریف دیگران را غلو می پندارم؟

برای شاد بودن و رضایت داشتن از وضعیت کار چه جایگاهی باید داشته باشم؟

مگر من سمتی در حد همان دختر در شرکتی کمی کوچکتر نداشتم که به خاطر سکون و روزمرگی عطایش را به لقایش بخشیدم؟ پس چرا با حسرت به او و جایگاهش نگاه می کنم؟

مگر نه اینکه دانسته هایم ، توانایی هایم و استعدادهایم از خیلی ها بیشتر است و این را به وضوح می بینم.

پس اینهمه حسرت چرا؟

مگر نه اینکه تمام مشکلات الانم به خاطر حسادت همکاران کمتر از خودم است؟

نمی توانم درک کنم چه مرگم است.

نمی توانم....

۱۳٩۱/۱٢/۱٧ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اگر حال و هوای بهاری این روزها نبود زندگی خیلی سخت تر می شد.

 

 

شاخه های نازک و ترد بید مجنون که جوانه های سبز رنگ را زیور خود کرده اند.

گلهای یاس زرد که نوید بخش بهار هستند

بنفشه های متواضع

شکوفه های سپید

بوی باران

و لطافت هوا

گنجشککان پر سر و صدا

زندگی بهاری آغاز شده است و باشد که جوانه های امید در دلمان سر بزند.

۱۳٩۱/۱٢/۱٥ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به چشم هایش خیره شدم.

دلم نگاه عاشقانه می خواست که توقعی بیجا بود.

نگاهش اما آشنا بود.

حسی را منتقل می کرد که مستقیم بخشی از ناخودآگاه مرا هدف گرفته بود.

در کسری از ثانیه دستش رو شد.

در ناخودآگاه یا شایدم خودآگاه مرا به چشم مادر می بیند و غریزه مادری من را هدف گرفته است. نمی دانم ادامه این روش کار درستی است یا نه...

به هرحال من باید جنبه مادریم را یک جایی ارضا کنم و او نیز به حمایت مادر نیاز دارد و این رابطه برای هردویمان جواب می دهد ولی مهم این است که این برای من جای عشق و محبت را نمی گیرد و این نیاز همچنان باقی می ماند.

۱۳٩۱/۱٢/۱۳ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یکی از مسائلی که هضمش برایم دشوار است ، مساله غیرت مردان است. تنها چیزی که توجیهش می کند این است که این خصوصیت نشانگر توجه مرد به همسر یا دوست دخترش است.

در حقیقت اینگونه محدود کردن زن را دلیل بر خودخواهی  و بدتر از آن پرده پوشی روی پدرسوختگی های مرد می دانم که مردهای غیرتی بیشترین لغزش را دارند و دلیلشان هم این است که خوی کثیف خود را ببه بقیه فرافکنی می کنند و اعتقاد دارند همه کثیف و خطرناک هستند باید از همسرشان با محدود کردن او محافظت کنند.

تجربه سالها تنها زندگی کردن به من نشان داد که دنیا اونقدر خطرناک نیست و یک زن اگر شخصیت سالم و موقری داشته باشد هیچ وقت نگاه هرزه یک مرد و یا متلک های احمقانه شان آسیبی به او نمی زند گرچه اذیتش می کند و از نظر من این آزار خیلی خفیف تر از ایجاد محدودیت برای او می باشد.

دیروز قرار بود برای خرید الباقی جهیزیه با یار دبستانی به شوش برویم. قرار بود خواهر شوهرش که خانم دکتری متخصص است همراهیمان کند اما شوهر خانم دکتر که او نیز پزشکی حاذق است به او اجازه نداده تا با ما به شوش بیاید. و همراهی مردی را ضروری دانسته و گفته آن منطقه خطرناک است.

راستش از نظر من این نگرش رنگ و بوی نژاد پرستی و خودبرتر بینی دارد چون مردان شوش همه خانه ایی در بالای شهر دارند و کم نیستند مردانی  در بالای شهر که از قسمت های جنوبی شهر برخواسته اند.

اختلاف فرهنگ را انکار نمی کنم ولی دلیلی برای توهین به افراد به خاطر موقعیت اجتماعی و اقتصادیشان نمی بینم.

نگرش آقای دکتر ار ناشی از جهل او نسبت به فضای بازار شوش تفسیر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که او تا به حال پایش را از محیط امن خودش فراتر ننهاده و تصوری غلو شده دارد.

شهر ما جاهای خطرناک زیادی دارد. حتی در بغل گوش بالای شهر نشینان.دره پونک و یا زیر پل همت و نیایش. ...محله هایی که حتی پلیس هم وجودشان را انکار می کند. شرط عقل است که ما هم انکارشان کنیم .

اما طی تحقیقی مستند میزان عدم امنیت زن جنوب شهری در بالای شهر بسیار بیشتر از زن شمال شهری در جنوب شهر است و این نشان دهنده امری مهم است.

به هر حال بازار بلورفروش های شوش به اقتضای شب عید و ... آنقدر شلوغ بود که کسی به کسی توجه نداشت و باید مانند دیگر فضا های امن شهر !!!! مواظب کیف و جیب خود می ماندی...

دیروز من به خاطر حجم بار دوساعتی کنار خیابان منتظر نشستم تا خریدهای یار دبستانی تمام شود. در ان دوساعت نه کسی به من متلکی گفت و نه آزاری دیدم. حتی نگاه هرزه هم چندان قابل اعتنا نبود.

آن دوساعت برای من یک تحقیق میدانی جامعه شناسی بود.

با دخترک دست فروش یویو بازی کردم و گپ و گفتی دوستانه با پسرک افغان چرخی داشتم. نگهبان پاساژ بغلی از وضعیت کارش گفت و گله از مردم زبان نفهمی داشت که وقتی در پاساژ را می بندد تا تخلیه شود باز هم چانه می زنند تا وارد شوند و فحاشی می کنند.

مردانی را دیدم که جلوجلو  دست در جیب می رفتند و زن بچه بغلشان بارها را می آورد.

زنانی را دیدم که کفش پایشان نشان از وضعیت بد اقتصادی داشت و دختر نوعروسشان را دلداری می دادند که جهیزیه ای آبرومند جور خواهند کرد.

زن و شهران جوانی که باهم برای خرید مشورت می کردند و از هم نظرخواهی می کردند.

دیدنی های دیروز کم نبود.

اما متوجه شدم تجربه های این چنین باعث می شود که بیشتر بر بیهوده  و احمقانه بودن غیرت مردانه بی اساس اعتقاد پیدا کنم و این محدودیت را نپذیرم.

۱۳٩۱/۱٢/۱٢ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از زمان کودکی همه این گیسوان کمند را ستایش می کردند و گیس های بافته ام محسود دوستان واقوام بود.

اما کسی به این نکته توجه نداشت که این موهبت الهی یک پدیده  فراگیر است و این موهای نازنین سایر نقاط بدن نیز حضوری چشمگیر دارند و بماند که چه کشیدم در دوران بلوغ با این رستنی ها.

گرچه برای دلخوشی می گفتند که شما هلو هستید و پرز هلو جزئی لاینفک از اوست و من بیشتر حس چاغاله نسابیده داشتم.

و بعد ها که ممانعت های جامعه و مدرسه و .... برطرف شد پرچم جنگ افراشته شد و من و موها علنا روبروی هم صف آرایی کردیم.

دست و پا و .... به کنار، از یک زمانی به بعد با تغییرات هورمونی بر تعداد تارهای سیاه صورت  افزوده شد و همین مشکلی بی اهمیت ولی انرژی بر را ایجاد کرد.

بند و موم و الکترولیز و لیزر و .....

قرص های هورمونی و ترکیبات گیاهی و....

هیچ کدام کارساز نبود و دیگر تسلیم این میهمان ناخواسته شده ام.

تا زمانی که وضع مالی خوب بود لیزر را ترجیح می دادم چرا که یک ماهی بیشتر مجال می داد و حالا دوباره رو به روش های سنتی آورده ام .

ریشه های کلفت موها انگار مستقیم به استخوان وصل است و با بیرون کشیده شدنشان درد را از اعماق وجود حس می کنم.

بعد از هر بار اصلاح احساس می کنم مثل ابکش سوراخ سوراخ شده و تا ساعت های متمادی درد را در پوست خود حس می کنم .

نه تنها من که پیرایشگران هم از این سفتی سر سختی موها گلایه دارند و هربار می گویند از مچ افتادیم !!!

و قسمت بد ماجرا ربط مستقیم این موها با میزان اعتماد به نفس است و  همیشه حس می کنم مخاطبان به جای گوش دادن به حرف های من توجهشان به تار مویی است که از چشمم دورمانده و در جستجوی صبحگاهی قسر در رفته است.

و این یکی از دردناک ترین فرایند های زندگی زنانه ام است.

شکنجه ای که هر 3 هفته یک بار تکرار می شود و من در مقابلش سر تسلیم فرود آورده ام.

 

۱۳٩۱/۱٢/٩ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از خیلی بچگی ، حتی قبل از اینکه سئوال من از کجا اومدم و فرق دختر پسر به ذهنم برسه !( بگذریم که کلا این سئوالها برای من هیچ وقت بوجود نیامده بود) یک سئوال در ذهنم لاینحل باقی مانده بود و این سئوال این بود:

چه کسی کشف کرد اسفناج خوردنی است؟

به نظرم برگ درخت چنار از این سبزی مزه دار تر است و حتی تبلیغات زیرپوستی کارتون پاپای هم تاثیری نداشت و به نظرم نامزه تر از این گیاه وجود نداشت.

آلو اسفناج ، برانی  و خلاصه فراورده های منتج از اسفناج برایم بی مزه و بی خود بود و هرچه در خصوص فواید آن و معدن آهن بودنش داد سخن می گفتند هیچ تمایلی به خوردنشان نداشتم و به نظرم علف بی خودی بود که قاپ آدم ها را دزدیده است.

اما از یک سال پیش کم کمک گاردم نسبت به این خوراکی ها ریخت و اگر جایی بود می خوردمشان ولی کماکان از بی مزه بودنش شکایت داشتم.

چند شب پیش وقتی ساقه های ترد اسفناج آغشته به روغن زیتون و پره های نارنج را در دهان حس می کردم غرق در لذت شدم و گردوهای خیس خورده نیز مکمل این دلخوشی بود در این سالاد اعجاب انگیز..

حالا وقتی به دسته های اسفناج تازه روی این گاری های سبزی فروشی می رسم انگار گنج پیدا کردم و در پی تجدید  یک خاطره خوشمزه هستم.

۱۳٩۱/۱٢/٧ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در هند محل هایی وجود دارد برای مراقبه و نیایش به اسم آشرام.

از همه نقاط جهان مردم برای مراقبه و تمرکز به این آشرام ها می روند و با کمک و راهنمایی راهبان به پاکسازی روح و جان خود می پردازند.

اما این آشرام ها قوانینی دارند برای پذیرش.

اجازه نداری از یک زندگی پرتنش و استرس با هزار جور مشکل به این محل بروی . یعنی نمی توانی برای فرار از مشکلاتت به بهانه تمرکز و قوی شدن به آنجا فرار کنی و مشکلاتت را حل نشده پشت درها رهاسازی.

قبل از ورود به این آشرام ها راهب اعظم از تو سئوال هایی می پرسد تا وضعیت خانوادگی و کاری و اقتصادی تو را بررسی کند و اگر حس کند که انسان موفقی در رویارویی با چالش های زندگی نیستی اجازه ورود به آشرام را نخواهی داشت.

وقتی این قوانین و شرایط را می خواندم برایم جالب بود که فرار یکی از راههای پیش رو است و در مکاتب معنوی چقدر سفت و سخت با آن برخورد می کنند.

خیلی وقت ها برای فرار از شرایط موجود به مستمسک هایی پناه می بریم که خود چالش برانگیزند.

نمونه بارزش کسانی هستند که برای فرار از خانواده به ازدواج تن در دادند و زندگی خود را از چاله به چاه انداختند.

یا وقتی که در محیط کار مشکل از خودت است و هی محل کار را عوض می کنی.

یا مردانی که از آغوش این زن به دیگری پناه می برند.

نکته بسیار ظریفی است که باید هوشمندانه بررسی شود.

خیلی وقت ها مشکل درونی نیست و عوامل بیرونی دخیل هستند و اینجا تغییر سرایط موجود واجب است.

ولی وقتی مشکلات از خلل های وجود ناشی می شود و برای رفع اتهام انگشت خود را به طرف دیگری می گیریم ، هیچ جا دوای دردی نخواهیم یافت .

به همین خاطر است که فکر می کنم با ازدواج نه شادتر خواهم شد و نه امیدوارتر.چون من شادی و امید را در درونم گم کرده ام و یک انتخاب اشتباه دیگر نعمت هایم را نیز از بین خواهد برد.

۱۳٩۱/۱٢/٥ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اعتراف می کنم یکی از بزرگترین دلایل ازدواج نکردن و ترجیح تجرد به داشتن خانواده ، دامادهای مزخرفی هستند که در خانواده وجود دارند و هرچه بیشتر پیش می رود بیشتر ازشان بدم می آید.

 کلا زندگی های نسل دوم خانواده زندگی های مزخرف و متشنجی است.

مردهایی که حتی یک ساعت هم تحملشان سخت است و همه اش در پی اثبات حقانیت خود هستند و برای بالا بردن خود دیگری را تحقیر می کنند.

می خواهند زمین و زمان را اصلاح کنند و چشمشان را روی اشتباهات فاحش خود می بندند.

راستش را بخواهید رفت و امد با این جماعت را هیچ دوست ندارم . چرا که یک سره یا در حال افاضات هستند و یا جر و بحث با همسرانشان.

اینهمه تنش و تشنج از طاقت من یکی خارج است اما گویا انها به این سیستم عادت کرده اند.

دخترانمان هم کم بی تقصیر نیستند .

گناه بچه هایشان چیست؟ وقتی پای بچه هایی که عاشقانه دوستشان دارم به میان می اید دیگر به مرز جنون می رسم.

و چه خوب که خیلی هایشان بعد از گذشت سال ها هنوز بچه دار نشده اند.

زندگی مزخرف انهایی که دوستشان دارم مرا ترغیب می کند که دور ازدواج را خط بکشم و روش دیگری پیش بگیرم.

۱۳٩۱/۱٢/٥ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دلم می خواهد یک سری از دوستان مجازی را دعوت کنم به یک رستوران.

شرطش هم بی نام و نشان بودن باشد.

دوستان مجازی را دعوت کنم و ادم های واقعی ببینم

بی هیچ کنجکاوی که کدام یک از این ادمهای واقعی کدام نقاب مجازی را دارند.

مثل یک راز

همه بیایند و خوش بگذرانند و حرف بزنیم.

بدون اینکه همدیگر را از روی ذهنیت قبلی قضاوت کنیم.

نه اونها بدانند ترنم کدام است و نه من بدانم انها کدام یک از همراهان همیشگی هستند.

ولی یک چیز مشخص است

ما حرف های زیادی برای گفتن خواهیم داشت.

حتی اگر ندانیم کی به کی است.

دقیقا مثل فرایند برعکس یک بالماسکه.

همه ما گوشه ای از واقعیت را در این دنیا مجازی رونمایی می کنیم ولی اگر دنیای مجازی را به روابط واقعی ببریم نتیجه خوبی نخواهد داشت.

ولی می دانم تک تک این دوستان در دنیای واقعی هم دوستان خوبی خواهند بود.

یک روز این پروژه را عملی خواهم کرد.

۱۳٩۱/۱٢/٤ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سر میز شام نشسته بودیم و سر به سر هم می گذاشتیم.

بهانه تولد دخترخاله کوچیکه بود و بی برنامه قبلی هر کس از یک جای شهر خودش را رسانده بود تا دورهم باشیم.

تو گیر و دار مبارزه برای نخوردن ته دیگ سیب زمینی یکهو احساس کردم چقدر خوشحالم که باز بعد از مدتها دور هم جمعیم .

خوب خیلی ها غایب بودند و جای خیلی ها خالی بود اما شبی بود فراموش نشدنی.

دخترخاله و پسرخاله ها جمع بودیم و خندیدیم .

تولد دخترخاله کوچیکه بهانه ای بود برای اینکه یادم بیاید چقدر دوستشان دارم و چقدر دلم برایشان تنگ می شود.

۱۳٩۱/۱٢/۳ | ۳:٤٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

رنگها زندگی من را شکل می دهند.

رنگ لباس ها

روسری ها

و رژ لب ها...

کلا مخالف رژ لب کمرنگ هستم.

صورتی ، نارنجی .....

برای من بی معنی و بی استفاده هستند چون چندان تغییری در چهره ام ایجاد نمی کند.

رژ قهوه ای همدم و همراه روزانه است.

ولی رژ زرشکی حکایت ها دارد.

روزهایی که حالم خیلی خوب است و روزهایی که حالم خیلی بد است.

رژ زرشکی یک جورایی بهم احساس قدرت می دهد.

روزهایی که حالم خوب است تبلور نیروی درونم می شود و روزهایی که حالم بد است سپری می شود مستحکم برای مخفی کردن کودک رنجور....

رژ زرشکی را دوست دارم گرچه در حالت عادی جرات استفاده از آن را ندارم .

 

۱۳٩۱/۱٢/٢ | ٢:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir