تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چند سطری گلایه نوشتم از حجم بالای کارهای معوقه و بی حوصلگی...

اما حذفش کردم.

درست است که اینجا شده سفره دل من ولی چیزهای خوب تو زندگیم کم نیستند.

این روزها دغدغه اصلیمان فراهم نمودن لباس عید و تدارک عید برای خیریه و خانواده های تحت پوشش است.

خیریه تنها مامن و مکان امنی است که این روزها سراغ دارم.

در بدترین شرایط روحی و جسمی باشم و قدم به درون موسسه بگذارم همه چیز عوض می شود و دردها و خستگی ها ناپدید می شوند و دلمردگی ها و افسردگی ها دود می شوند و به هوا می روند.

این یکی از معجزات است  و کم نیستند معجزاتی نظیر این.

امسال دستمان خالی بود برای خرید اما دوستی گفت در عوض دستمان در جیب خداست و بهترین را خواهیم خرید.

همین هم شد.

در های رحمت چنان باز شد و دلهای مردمان چنان نرم که با بودجه اندکمان سه برابر جنس به دفتر آوردیم.

عجیب بود برایم در دورانی که همه از بدی کسب و کار می نالند مردمانی هستند که با خدا معامله می کنند و بدون درخواست دلیل و مدرکی به ما اعتماد کرده و میلیونها تومان لباس هدیه می دهند.

باورم نمی شد.

این روزگار و این گشاده دستی ها ؟

و کم نبودند این افراد.

گروهی از مال خود می بخشند و گروهی از توانایی هایشان.

معلمین جوانی که باعشق به دورترین نقاط شهر می روند و غم کودک باهوش و فقیر را می خورند تا هنرمندانی که هنرشان را در بخش سایت و تبلیغات به کار گرفته اند.

همه و همه آیات جوانمردی و ایثارند و قابل ستایش...

دلم گرم شد و ایمان پیدا کردم که هنوز رشته های محبت نگسسته و انسانیت محو نشده است.

به اندازه نعمت سلامتی و خانواده خوب ،به آشنایی با خیریه و فعالیت در آن می بالم و خدا را شاکرم برایش.

۱۳٩۱/۱۱/۳٠ | ۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

معمولا الکی خرید نمی کنم و به خاطر پیشینه اقتصادی خانواده یاد گرفتم که مقتصدانه خرید کنم.

بعدترها که با کودک درون و خواسته هایش آشنا شدم یاد گرفتم که خواسته های او را نیز مدیریت کنم و سعی کنم که راضی نگاهش دارم.

یعنی در حقیقت یاد کرفتم وقتی چیزی نیاز دارم با کودک درون نیز مشورت کنم و به سلیقه او خرید کنم و اینجوری هم او راضی است و هم این والد خسیس.

حالا سالهاست که هرچه می خرم ازش لذت می برم و از داشتنش خوشحالم و از آن دلزده نمی شوم .

دیگر والد مقتصد متمایل به خسیس هم هی سرزنش نمی کنم که واسه چی اینهمه پول دادی و جرا اینو خریدی و ....

اما هنوز گاهی خواسته های کودک درون با مقتضیات جیب و منطق سازگاری ندارد گرجه واقعا تعدیل شده و دیگر نسبت به خرید خیلی چیزها کنترل دارم .

سفر قبل تو فرودگاه عطرها را بو می کردم و از تصور خودم با آن رایحه های مست کننده سرشار از لذت می شدم و هی به خودم یاد اوری می کردم که هنوز 2 شیشه عطر باز نشده تو کشو دارم .

اما یکی از عطرها عجیب دل و دینم را برد و وسوسه خریدش بیداد می کرذ. خلاصه با کلی شیره و وعده های سرخرمن بی خیال عطر شدم و از آن فضا خارج شدم.

این چند ماه نیز هر بار از جلوی عطر فروشی رد می شدم جلوی خودم را می گرفتم که سراغی از آن رایحه دلنشین نگیرم.

بعد هم بحران اقتصادی و کار و دلار و....

کلا عطر بلاموضوع شد.

شب ولنتاین دوباره تو فروشگاهی روبروی قفسه عطر نازنین میخکوب شدم.

تستری برداشتم و سعی کردم از محل دور شوم.

باز کلی حساب و کتاب و دلیل و آیه که تو این وضع مردم نون ندارند و تو به هوس هایت بها می دهی و .....

باز تستر را بو می کردم و باقیمانده پولم را لمس می کردم.

حال و هوای ولنتاین تو مرکز خرید موج می زد .

به خودم گفتم : یک روز، یک ولنتاین ، یک نفر ،این عطر را برای من می خرد.

از فروشگاه خارج شدم و تستر را به دور انداختم و تو محوطه منتظر دیگر همراهان نشستم.

چند دقیقه ای گذشت و ناگهان متوجه دانه های اشک شدم که به آرامی روی گونه هایم می لغزید.

اشک ها را پاک کردم ولی بغض راه گلویم را بسته بود و باز قطره های اشک از مژگانم فروریخت.

بلند شدم و عطر را خریدم.

به دخترک فروشنده لبخند زدم و گفتم این هدیه ولنتاین به خودم است.

بسته را به دستم داد و با یک لبخند گفت:

happy Valentin

۱۳٩۱/۱۱/٢۸ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تکنیک های مختلف نقاشی مثل مسیرها ی متفاوتی است که توی زندگی طی می کنی، شایدم برعکس...

وقتی با مداد رنگی کار می کنی ، کنترل همه چیز دست خودت است ، برای کوچکترین نقطه روی کاغذ تو تصمیم می گیری و هرجا خواستی قطع می کنی و هرجا خواستی پیش می روی ...

مداد رنگی ، اما، محدودیت های خاص خودش را دارد. رنگ های مدادرنگی را نمی توانی باهم مخلوط کنی. خیلی مانور رنگی نداری و مراقب نباشی یا کاغذ پاره می شود یا رنگ ها چرک و دیگر پاک کردن هم اثری ندارد.

مداد رنگی شاید بدترین تکنیک برای آدم های سلطه جویی مثل من باشد چرا که فکر می کنی می توانی مثل نقش های روی کاغذ زندگی را کنترل کنی و باورت می شود زندگی طبق خواسته توست...

رنگ روغن نیز شاید کمی شبیه مداد رنگی باشد و حتی بهتر می توانی کنترل رنگ ها را در دست بگیری و چون می توانی روی پالت رنگ ها را مخلوط کنی بومت اشتباه های رنگی کمتری را به خود می بیند و بدتر از ان اگر حرکت اشتباهی کردی یک لایه رنگ دیگر همه چیز را می پوشاند و خیلی راحت اشتباهات زیر لایه های رنگ مدفون می شوند.

رنگ روغن هم شیوه بدی است برای زندگی.

گاهی وقت ها قبل از اینکه رنگ زیری خشک شود ، برای انکه خرابکاری را بپوشانی روش رنگ می گذاری و بعد کارت ترک می خورد و به خاطر اشتباه قبلی حرکت درست بعدیت هم به فنا می رود.

زمانی که توی کار مرمت نقاشی بودم می دیدم که رنگ هایی که برای پوشاندن خطا ها استفاده شده اند چقدر سست و بی دوامند و اگر اشتباهت را با رنگ بپوشانی دیر یا زود لایه رویی فرو می ریزد و کل کار را خراب می کند.

باید اشتباه را پاک کرد و از نو کشید.

اما آبرنگ

به نظر من بهترین روش است برای نقاشی و زندگی...

تو تصمیم می گیری ولی این رنگ و رطوبت کاغذ است که عمل می کنند.

کنترلی روی نتیجه نداری

تو باید بهترین تصمیم را بگیری و زبان آب و رنگ و کاغذ را بدانی تا شاید نتیجه به تصور تو نزدیک باشد ولی باز هم نتیجه چیزی متفاوت است.

دمای هوا ، رطوبت محیط ، جنس کاغذ و .... عوامل زیادی هستند که نتیجه را شکل می دهند و تو فقط جزئی از عوامل دیگر هستی ...

ابرنگ یعنی شکل اصیل زندگی.

ابرنگ یعنی اطمینان و ایمان به دنیا و دیگران

ابرنگ یعنی واقعیت

۱۳٩۱/۱۱/٢٧ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

۱۳٩۱/۱۱/٢٦ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خوشحال نیستم.

فکر می کنم که تجربه خوبی بود برای اینکه باور کنی هیج جیز نمی تونه تو را شاد کند و از فکر و خیال الکی رهایت کند

امیدم به این سفر بود ولی ....

خوب البته همسفران هم بی تاثیر نبودند

بدتر از خودم عصبی و متشنج

کل سفر در یک استرس دایمی می کذرد و من سعی می کنم فاصله را حفظ کنم.

شاید واقعا بهتر باشد قرص بخورم

بالاخره دارو را برای جنین مواقعی اختراع کرده اند

فکر و خیال کار و محیط کاریم مثل خوره از درون می تراشدم

ازشون بدم می اید

جرا مانده ام را نمی دانم

ولی از دخترک و ان دیکری نفرت دارم

امیدوارم سریعتر بتوانم کاری دیکر بیدا کنم

من ادم Workoholic  هستم و جایی که نتوانم استعداد  توانایی های خودم را بروز بدهم احساس خفقان می کنم .

فکر می کردم اینجا جایی است که بتوانم از توانایی هایم استفاده مفید بکنم ولی خوب معمولا حسادت افرادی که نمی توانند با به بای تو بیایند کار دستت می دهد.

وقتی هم حسادت بروز می کند نخستین واکنش تحقیر و خرد کردن مستقیم و غیر مستقیم است.

من دوست داشتم با مدیر اینجا کار کنم و از کار کردن با او لذت می بردم و می برم ولی هرجه جلوتر می رویم دخترک بیشتر افسارش را می کشد و او را به جایی می برد که می خواهد.

دلم نمی خواهد برای دخترک کار کنم که بی تجربه و بی خرد است ولی تسلط غریبی روی مدیر دارد.

شرکت های دیکر هم وضع بهتر نیست .

همیشه دخترکی هست که افسار مدیریت دستش است .

من ادم نفر اول بودن نیستم .

جشمداشتی هم به جایکاه این دخترکان ندارم و فقط دلم می خواهد کارمفید انجام بدهم و نفر دوم و بشتیبان خوبی باشم ولی معمولا دخترکان نسبت به این جایکاه حساس می شوند و احساس ترس می کنند

کاملا هم طبیعی است و من هرجقدر هم سعی می کنم که به انها بفهمانم من رقیب حساب نمی شوم و نقش یک دوست را دارم باز هم واکنش نشان می دهند.

این جند روز خیلی فکر کردم که واقعا جه جیز مرا خوشحال می کند و یا اینکه فکر می کنم جه سبک زندکی را دوست دارم تجربه کنم؟

به ادم ها نکاه می کنم و خودم را می کذارم جای تک تک انها

واقعا دلم یک موقعیت خوب کاری می خواهد

سعی می کنم برنامه های کاری را که داشتم مرور کنم و ببینم کدام را می توانم مستقلا شروع کنم

فکر می کنم مهم است که کسب و کار خودم را اغا ز کنم ولو خیلی کوجک

اینجوری شاید کمی حالم بهتر شود

ولی واقعا دلم می خواست اینقدر تنها نبودم و همراهی داشتم که به هم بشت کرمی می دادیم و دلمان به هم کرم می شد.

یکی که زبان هم را می فهمیدیم و هدف مشترک داشتیم.

اما خوب جه میشه کرد

هرکدام از دوستانم سرشان به جایی کرم است و زندکیشان مسیری دیکر

جه باید بکنم ؟

نمی دانم .

اما قرص ها را شروع خواهم کرد.

۱۳٩۱/۱۱/٢٥ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سخت

تلخ

غمکین

اخرین توصیفی است که از خودم داشتم

دلم می خواهد بتوانم عوضش کنم

جکونه اش را نمی دانم

سعی می کنم تو این سفر هیجان را تجربه کنم و از ته دل فریاد بزنم شاید فریادهای در کلو مانده خارج شوند

امروز شتر سوار شدم و انقدر جیغ زدم که شتره برکشت و نکاهم کرد

فردا شهربازی

شاید فرجی شود.....

۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ٩:٠٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

حواب هستمز

عمیق ترین خوابی که این روزها داشته ام

خوابی شیرین می بینم

سرشار از دوستی ها و کودکی ها

جشم می کشایم و کمی کیج هستم

توی ماشین

یک جای غریب

نمی توانم موقعیتم را به یاد بیاورم

برجم امریکا بر بادها سوار است و من منتظرم تا خواهر و خواهرزاده ام مجوز اقامت در امریکا را دریافت کنند

دوباره سوال همیشکی به سراغم می اید

جه کار می خواهی بکنی؟

سعی می کنم فرار کنم و به برنامه ریزی برای روزهای باقی مانده سفر فکر کنم

به خوابم می اندیشم

جقدر شفاف بود و جقدر زنده

صدایی عجیب می اید

می ترسم

خیلی می ترسم

تمام صداهای مشابه در کودکی به سراغم می اید

از ترس کرخ می شوم

دیوار صوتی....؟

از ماشین بیرون می ایم

راننده و جند نفر دیکر انور خیابان ایستاده اند و سیکار می کشند

به اسمان نکاه می کنم

جت های جنکی بالای سرم مانور می دهند

هلی کوبتر های جنکی

و هوابیماهای عجیب و غریب

احساس بی بناهی می کنم

جقدر بی دفاعم فقط کافی است مانند فیلم ها تیراندازی را شروع کنند و تمام.....

 فکر می کنم که به درون فضای سفارت بروم

انجا امن است حتما

کودک ترسوی درونم تکرار می کند:11 سبتامبر را فراموش کردی؟

نکران خواهر و خواهرزاده ام می شوم

یادم میفتد اینجا ایران نیست

اینجا امریکا یعنی ارباب

مانور تمام می شود

مردم دسته دسته خوش و خندان از دریافت ویزا بیرون می ایند

خواهرم می اید

می خندد و می کوید تمام شد

بغلش می کنم و تبریک می کویم

خوشحالم که خواهرزاده ام ترس های کودکیم را تجربه نخواهد کرد

ماشین از جلوی سفارت می کذرد و من به این فکر می کنم که ایا من نیز به زودی باید به درون این ساختمان مثلی بروم؟

یکی از جوابهای ان سوال منحوس همین است.

 

۱۳٩۱/۱۱/٢٢ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

فقط سعی می کنم تجربه های خاص داشته باشم جون برای هر نفس و هر قدم قد حقوق یک ماه باید خرج کنی و دلت به حال خودت و مملکتت بسوزه

۱۳٩۱/۱۱/٢۱ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

می دونی چه چیزی از این سفرها را دوست دارم؟

نه یادگارهای تاریخی و نه موزه ها و زیبایی های طبیعیشون برایم اونقدر جذابیت ندارند که قدم زدن بی هدف تو کوچه پس کوچه هاشون برایم جالب است.

شاید از کل سفرم به سنگاپور اون صحبت دوستانه با دربان هتل مانده باشد که وقتی گم شدم سعی کرد راه را بهم نشان بدهد و گفت منهم مثل تو مسلمانم پس به عنوان برادرت باید به دختر محجبه ی هم مسلکم کمک کنم.

و یا لبخند دوستانه ای که تو بیوک آدا با اون پیرزن ترک ردو بدل شد و گفت چند دقیقه ای باهم رو پله های خونه اش بنشینیم و دریا را تماشا کنیم .

همینطور آن مرد پاکستانی توی مدینه و آن دختر هندی با اون لباس های خوشگلش روبروی کعبه .

دستاورد سفرهایم همین آدم ها هستند و چقدر بد است که اینقدر کم سفر می کنم.

باید ببینم این سفر چه ارمغانی برایم خواهد داشت.

۱۳٩۱/۱۱/۱٩ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از وقتی کارتون brave  را دیدم دچار  سندرم "خود فر بینی " شدم  و دیگه موهام را سشوار نمی کشم !

منهم سن اون بودم همین ریختی بودما! فقط قهوه ایش!

شاید به همین خاطر است که باهاش همذات پنداری می کنم !

۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک جورایی چشم امیدم به این سفر یک هفته ای است.

نمی دانم چه معجزه ای قرار است اتفاق بیفتد ولی فکر می کنم شاید همین کندن و رفتن باعث بشه یک چیزهایی عوض بشه.

هنوز چمدان نبسته ام و هنوز کوهی از کارها مانده که باید تحویل بدهم.

ولی ته ته دلم می گویم نشد هم نشد.

انگار باورم شده که یک هفته ممکن است برای همیشه باشد.

و اونوقت دیگر جواب پس نخواهم داد.

یعنی واقعا این سفر سودی دارد؟

۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | ٦:٤٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

نازک و شکننده می شوی...

همه آدم ها مهیب می شوند و خطرناک...

احساس بی پناهی می کنی..

احساس تزلزل...

احساس می کنی سراسر نیازی ...

نیاز به حمایت ...

نیاز به پناه...

نیاز به امنیت...

سرتابه پای می شوی کودک ترسیده و مضطرب...

گاه به صورت خشم واکنش می دهد و گاه به درون فرو می رود.

دلتنگی...

اشک های بی اختیار...

امان از این روزهای زنانه

۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

زل زده ام به صورت دخترک...

طراوت و شادابی اولین حس هایی است که با نگاه به او به سراغم می آیند.

صورت ظریف و کشیده با چشم هایی خندان ...

چقدر نرم و چقدر مهربان...

لباس هایش اما خنده دار است .

ولی می دانم آن لباس ها بهترین لباس هایش است و چقدر حس خوبی بهش می دهند.

بیشتر نگاهش می کنم.

در یک کلام جوانی را منتقل می کند.

خوشحال است.

عاشق است و یاری در کنار خود دارد.

دوستانی هم زبان دارد.

هرچه بیشتر نگاهش می کنم بیشتر نمی شناسمش.

دورتر می شوم از او

فاصله من او خیلی زیاد است.

دستی به شانه ام می خورد ، به سپیده نگاه می کنم و می گویم : چقدر دورم از او.

می گوید: می فهمم.

میگویم :14 سال گذشته و من اینهمه تغییر کرده ام؟ دخترک توی عکس چقدر متفاوت است با من .

به سپیده آن ساله ها نگاه می کنم .

به نظرم تغییری نکرده از همان زمان ها بزرگ بود ولی انگار من بزرگ شدن و پیر شدن را باهم تجربه کرده ام.

من امروز سخت است ، خشک است و قاطع.

غمگین است و دلمرده.

اما اعتماد به نفس دارد.

دخترک دیروز شاد است و پرشور.

طراوت دارد و نشاط

امید دارد و عشق

عکس 14 سال پیش توی بازارچه خیریه بیش از هر عکس دیگری با واقعیت روبرویم کرد.

آیا 14 سال دیگر به من امروز با همین حس بد نگاه خواهم کرد؟

 

۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جا نماز را که جمع می کنم هنوز هوا تاریک است اما صدای بوق ماشین ها لحظه ای قطع نمی شود.

ساعت 6 صبح است.

پرده را کنار می زنم و عجیب ترین صحنه را می بینم.

یک طرف بلوار بسته است و انگار از خروجی بالایی ماشین های آن طرف را به لاین مقابل هدایت کرده اند و در نتیجه مانند نبرد قادسیه در طرف دیگر ماشین ها دو به دو شاخ به شاخ شده اند.

همه توی هم گره خورده اند و هیچ کدام حرکت نمی کنند و فقط دست ها را روی بوق فشار می دهند.

کمی بعد پلیس می آید و سر و ته بلوار را می بندد و درنتیجه بلوار و است و دو تا خروجی فرعی.

رفتار همشهریان واقعا جالب است.

همه فقط به مسیر خود فکر می کنند و اصلا نمی اندیشند که اگر کمی جابجا شوند هم راه برای خودشان باز می شود و هم برای طرف مقابل.

به آشپزخانه می روم و زیر کتری را روشن می کنم.

خوبی خانه سه نبش این است که از هر پنجره می توانی دیدگاهی جدید داشته باشی.

از پنجره آشپزخانه بالای بلوار پیدا است.

پلیس سعی دارد با جابجا کردن گاردریل ها  دوربرگردان جدید ایجاد کند.

اما ماشین ها به جرثقیل اجازه حرکت نمی دهند.

کماکان بوق می زنند و من نگران مادرم با اعصاب نازکش هستم.

به بالکن اتاق خواب می روم.

شوهر خاله جان ودایی همیشه در صحنه سعی می کنند از بالکن خانه هایشان مردم را ارشاد کنند و کمک پلیس باشند.

به دختران خواهر و برادرم که منتظر سرویسند می گویم که بی خیال مدرسه شوند و به خانه ام بیایند تا باهم چایی بخوریم.

می خندند .

چه خوب که در این سن بین این آشفته بازار می توانند بخندند.

از بالکن بالایی برادرم به دخترش میگوید که با سرویس دوتا خیابان آنطرف تر قرار گذاشته و به آنجا برود.

به نشیمن می روم

حالا کمی از گره ها و سردرگمی ماشین ها کاسته شده و پلیس کنترل را در دست گرفته و کمی مرتب تر به نظم از خروجی بیرون می روند.

سمند زرشکی توجهم را جلب می کند.

اصرار دارد که از خروجی بیرون نرود و باید مستقیم برود.

پلیس بهش می گوید راه بسته است و بی خود اینهمه ترافیک نیست.

اصرار دارد که راه را بلد است و باید از همین مسیر برود.

او نمی داند که بالا بسته است.

به زور راهش را باز می کند و به انتهای خیابان می رود.

سریع به آشپزخانه می روم تا ببینم کجا می رود.

به انتهای خیابان می رسد و راه بسته است.

نمی تواند دور بزند .

به زحمت سر و ته می کند و باز پائین می آید.

بیست دقیقه بعد به جایی می رسد که 3 ربع پیش آنجا بود.

دوش گرفته ام و موها را که خشک می کنم متوجه می شوم که صدای بوق کمتر شده .

از بالکن نگاه می کنم و می بینم که حالا ماشینها از خروجی ها وارد بلوار سر و ته مسدود می شوند و بعد که جریان را می فهمند دچار سردگمی می شوند.

مثل ماشین برقی های شهربازی دور هم می چرخند.

با اینکه به خاطر پروژه ملی میهنی ماه هاست که وضعیت ترافیکی بلوار نابه سامان است و هر روز تصمیم جدیدی برای آن گرفته می شود ولی مردم محل هنوز به این موضوع عادت نکرده اند.

با اینکه از روز پیش اعلام شده بود که این مسیر مسدود است ولی حتی خود من هم به این اعلان توجه نکرده بودم.

با لیوان چای کنار پنجره ایستاده ام و می اندیشم که برای زندگی نیز اینگونه باید عمل کرد.

از بالا نگاه کرد و مسیرهای بسته را دید.

گاهی نیز باید به دیگران اعتماد کرد ونه اینکه مانند آن سمند زرشکی حرف حرف خودمان باشد و باعث اتلاف وقت خود و دیگران شویم.

خیلی پیش آمده که مانند این ماشین های سردرگم منهم مسیری را رفته ام و به جایی رسیده ام که  برخلاف تصورم راه به سویی ندارد.

من نیز مانند ایشان دور خودم چرخیده ام و گیج زده ام.

چقدر این ترافیک صبحگاهی به زندگی من شبیه است.

چقدر این رانندگان عصبی واکنش های من را داشتند .

سرتق بازی ها

خودمحوری ها

و چقدر خوب بود که می شد همه زوایای زندگی را از بالا دید.

بن بست ها

گره ها

و دلیل گیرافتادن بین هجوم دیگران را

۱۳٩۱/۱۱/۱٥ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک ماه و اندی از 21 دسامبر گذشته است.

دنیا به آخر نرسید ولی همه افرادی که در فرقه های مختلف  متافیزیک و عرفانی هستند فارغ از رویکرد و جهانبینیشان متفق القول از آغاز دوره جدید هستی و زندگی انسان در زمین خبر می دهند و هر کدام استراتژی ها و تاکتیک های خاص خود را برای زندگی در این دوران دارند.

مهم برای من این است که دنیا وارد دوره جدیدی شده و کم کمک انگاره ها و پارادایمی که در ان رشد کرده بودیم رنگ می بازد و بهتر است به سرعت خود را با تغییرات منطبق کنیم و خوب هر کس برطبق مرام و مسلک و جهانبینی خاص خود راهی را پیش خواهد گرفت .

اما زیانکار آن کسی است که این تغییر را نادیده بگیرد و بخواهد عادات و سبک زندگی گذشته را حفظ کند .

بنابراین بهتر است در همین ابتدا یک بازنگری کلی به زندگی داشته باشیم و ارزش ها و دستاوردهایمان را مورد مداقه قرار دهیم تا بتوانیم خود را با زندگی در دوران جدید منطبق کنیم.

به هر حال انچه محرز است تغییر دوران و روزگار است ولی خوب و بدش را نمی دانیم که صد البته مانند تمام دوره ها و اعصار ساختنش با خود ما مردم است و ضرر و زیانش نیز به خود ما بر می گردد.

وقتی به پست و بلند زندگیم در این یک سال گذشته نگاه می کنم می بینم که همه این تغییرات در راستای اماده کردن من برای تغییراتی اساسی در سبک زندگیم بوده است ولو انکه کلا زندگی من زندگی یکنواختی نبوده و همیشه پر از هیجان و تغییر بوده است.

اما تغییراتی که در نوع کار و روابطم و به طور کلی زندگی یک سال گذشته ام روی داد مرا مجبور کرد تا آهنگ زندگی را کند کنم و کمی با دقت و سکوت بیشتری زندگی کنم که این خود برای من که همیشه در حرکت و عجله بودم رویکردی متفاوت بود.

هنوز هم نتوانسته ام خود را با آن وفق دهم ولی می دانم که این ابتدای یک راه جدید است.

راهی که مسلما سرشار از موفقیت و رشد خواهد بود چرا که ارزش هایم منطبق بر کمال والای انسانی و عشق است و حمایت معنوی یزدان پاک را خواهد داشت.

۱۳٩۱/۱۱/۱٤ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اعتمادم به آدم ها کم شده است.

 بخشی از آن به خاطر شرایط اجتماع کاملا طبیعی است و یک واکنش ناخوداگاه جمعی است ولی بخشی از آن به خاطر تجارب ناخوشایندم است که باعث شده نسبت به دیگران بدبین باشم.

برای اینکه این خلل را برطرف کنم باید ایمانم را به ادمیان تقویت کنم و این میسر نیست مگر از راه تقویت ایمان به خود و افزایش اعتماد به نفس.

راهکار ساده ای هم دارد و آن انجام کاری است که تا به حال انجام نمی دادم و به خصوص کاری که می ترسیدم انجام بدهم یا توانایی انجامش را در خود نمی دیدم.

حالا باید بررسی کنم که چه کاری برایم سخت است و فکر می کنم از پسش بر نمی آیم و یا حس خوبی نخواهم داشت اگر انجامش دهم.

فعلا به ورزش فکر می کنم...

۱۳٩۱/۱۱/۱٢ | ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در پارکینگ را که باز می کنم غم دنیا می نشیند توی دلم.

دوباره همشهریان محترم لطف کرده اند و توی کوچه باریک ما لب به لب خروجی پارکینگ ایستاده اند.

مینی ماینر هم داشته باشی ، خروج از پارکینگ معزلی است با این وضعیت چه برسد ماشینی با ابعاد معمولی.

از آن طرف ماشین های گذری مجال نمی دهند تا از این تنگنا خارج شوی.

وای به زمانی که عجله هم داشته باشی.

با کلی سلام و صلوات سعی می کنم حواسم به همه ماشین های پارک شده باشد و نگاهم به گذری ها باشد یکهو صدای داد و بیداد می آید.

موتوری که دوبله پشت یکی از ماشین ها پارک کرده بود را ندیده بودم و بهش خوردم.

از ماشین پیاده شدم و با اضطراب بهش گفتم ببخشید ندیدمتان.

موتورش را سرپا می کند و عربده می زند یعنی چی ببخشید؟

گفتم : معذرت می خواهم این ماشین ها بد پارک کرده بودند حواسم به آنها بود.

دوباره نعره می کشد : معذرت می خواهم که نشد حرف درست رانندگی کن.

دیدم مردک ترسیده و از طرفی دیگر می خواهد تمامی فشارهای روزانه را سر من خالی کندوبهمین خاطر موضع حمله گرفته است.

رفتم جلو گفتم: من اشتباه کردم معذرت می خواهم اگر الان هم مشکلی هست در خدمتتان هستم تا ببرمتان بیمارستان یا صبر کنیم پلیس بیاید.

ماشین ها بوق می زنند و او دوباره صدایش را بلند می کند و می گوید: حواست را جمع کن .

گفتم: چشم .مشکلتان اگر حواس من است سعی می کنم دقت بیشتری انجام دهم.

دوباره داد می زند که این چه وضعش است ؟ زدی و می خواهی با معذرت خواهی حلش کنی.

نگاهش می کنم و می گویم الان من چه کار کنم؟ مشکلی داری؟عذر خواهی هم کردم . زنگ می زنم پلیس بیاید تا مقصر مشخص شود.

دوباره شروع به داد و فریاد می کند کی به تو گواهینامه داده و....

همسایه ها همه جمع شده اند و بهش می گویند که چیزی نشده چرا اینجوری می کند.

روی سگم بالا می آید و می گویم من معذرت می خواهم و تمام تلاش را می کنم تا درست رانندگی کنم که خدای نکرده گیر مردهای عوضی و نفهمی مثل تو نیفتم.

سوار ماشین می شوم و گاز می دهم.

 او هم به خاطر پارک دوبله تو کوچه باریک به اندازه من مقصر بود و نمی فهمیدم چرا نمی تواند یک برخورد بالغانه و منطقی را بپذیرد و حتما باید مثل سگ و گربه به جان هم میفتادیم و اعصاب هم را بهم بریزیم تا خیالش راحت شود.

منهم می توانستم از اول برخورد دفاعی داشته باشم و به جای عذرخواهی با توپ پر جلو بروم که اینجا جای پارک کردن است ؟ و دست پیش را بگیرم ولی فکر کردم که بالغانه قبول اشتباهات است و باید منطقی برخورد کنم.

اما نتیجه بحثی بی نتیجه و انرژی بر شد که مسلما در عملکرد روزانه هردویمان تاثیری زیاد خواهد داشت.

۱۳٩۱/۱۱/۱۱ | ۳:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

جلسه ارزیابی استادان ترم پیش داشت تمام می شد.

فرم ها و نظرات شاگردان موسسه را تحلیل کرده بودیم و دریافت هایم را به عنوانمدیر آموزش برای همکاران علمی توضیح داده بودم.

همه داشتند وسایلشان را جمع می کردند و صحبت به حواشی کشیده شده بود.

یکی گفت : این ترم استقبال خوبی از کلاس دکتر... شد.

گفتم : دکتر... مرد بسیار عالمی است و سخنوری قادر.

و بی اندیشه اضافه کردم: خوشم می آید ازش.

و دوباره مشغول سامان دادن به کاغذهایم شدم.

همکار اول گفت: به چشم خواهری البته!

همکار دوم گفت: زن و بچه دارد.

درجا خشکم زد.

سرم را بالا نیاوردم ولی انتظار چنین برخوردی از این سه مرد نداشتم.

به همکار اول گفتم متاسفانه من به ایشان اصلا به چشم خواهری نگاه نمی کنم ، این آدم برای من یک فرد موفق است فارغ از جنسیت.

همکار دوم نصیبش نگاهی غضب ناک بود که سریع از اتاق بیرون راندش.

عکس العملشان برایم عجیب بود.

سالهاست که مرا می شناسند و با خلق و خویم آشنا هستند.

بارها خوشان گفته اند که مرا به چشم همکار خانم نمی بینند و برایشان دوستی هستم از جنس خودشان.

بهمین خاطر هم اینقدر بی محابا احساسم را در خصوص دکتر... به زبان راندم.

احساسی که ربطی به موضوعات عاطفی و جنسی نداشت و به عنوان یک انسان برایم محترم بود.

روزها به این موضوع فکر کردم و تعاملات و رفتارمان را مورد بازبینی قرار دادم.

آیا لحن من ایشان را به اشتباه انداخت؟

رفتاری صمیمانه با دکتر... داشتم که اینها دیده بودند و اینجوری بیراهه رفتند؟

آیا چون من مجردم اینگونه می بینند که چشمم دنبال مردان است؟

و.....

هیچ کدام نبود. دلیلش خیلی ساده تر از همه این تفکرات پیچیده بود.

من حس حسادتشان را برانگیخته بودم.

من هیچ وقت از آنها تعریف نمی کنم.

من هیچ وقت به موفقیت هایشان توجه نشان نمی دهم چون برایم بدیهی است که جای من کنار آدم های موفق است.

همین باعث شده بود وقتی از کس دیگری تعریفی ولو سطحی داشته باشم واکنش نشان بدهند.

یک واکنش مردانه..

از ان زمان به بعد دیگر حرف هایشان را در مورد اینکه من را دوستی بدون جنسیت که می توانند با او مردانه رفتار کنند ، باور نکردم.

۱۳٩۱/۱۱/۱۱ | ٧:٠٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز عید است.

میلاد کسی که اسطوره انسان کامل است.

فرسنگ ها فاصله است میان من و او.

چقدر دورم از او و خدایش.

دلم گرفته است.

با گستاخی اما، منتظر عیدی هستم.

۱۳٩۱/۱۱/۱٠ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

تا دبیرستان انتخاب لباس از سخت ترین کارهای زندیگم بود.

لباس هایی که مادر و خواهرم برایم انتخاب می کردند را دوست نداشتم و هنگام پوشیدنشان احساس حماقت می کردم.

دوران دانشگاه اوضاع بهتر شد.

مثل همه دانشجویان هنر سبک و سیاق لباس پوشیدنم کمی متفاوت بود.

بعد کم کم یاد گرفتم که آراستگی الزاما رعایت مد نیست و می توان سبک شخصی خود را داشت و خوش پوش بود.

این روزها اما ، انچه می پوشم لباس هایی است که حس خوبی بهم می دهند.

گاهی هم براساس حال و روزگار دلم لباس می پوشم.

بنابراین از کفش پاشنه 10 سانتی و مانتوی کمر باریک و شلوار پارچه ای  و روسری سیلک تا کفش تختی که روش نقاشی شده و دامن گل گلی و روسری ترکمن متغیر است.

اما اولین کسی که همیشه با پوشش من مشکل دارد مادرم است.

همیشه دلش می خواهد من رسمی بپوشم و لباس های گشاد را حذف کنم تا لاغرتر به نظر بیایم.

ولی من هیچ وقت به آنچه دیگران می بینند فکر نمی کنم و همیشه به این فکر می کنم که در ان لباس چه حالی خواهم داشت.

آیا خوشحال خواهم بود و یا اینکه حس حماقت بهم دست می دهد.

رابطه لباس و حس و حال یک رابطه دوطرفه است. گاهی لباس حالت را خوب می کند و گاهی حال بدت لباست را بد جلوه می دهد.

به هر حال هرچه جلوتر می روم بیشتر به سبک شخصی لباس پوشیدنم تکیه می کنم و فاصله ام از دنیای مد و باید ها و نباید هایش بیشتر می شود.

حالا لباس هایم را دوست دارم و ترکیب ها و رنگ هایشان متناسب روحیه و حال و هوای بهاریم است.

۱۳٩۱/۱۱/٩ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

لیست کارهای معوقه و دردست اقدام پایانی ندارد.

امروز از صبح باید در همایش mba ماهان شرکت میکردم.

اما

امروز دلم زنانگی خواست و کدبانوگری...

الان

یک آشپزخانه تمیز دارم با غذای خوشمزه ای که در حال پخت است.

لذت آشپزی

خانه داری

حیف که زودگذر است و فردا باز جنگ در کارزار کسب و پیشه را به صلح در گوشه آشپزخانه ترجیح خواهم داد.

پ.ن: با همکاری دوستم در داتک و پیروز آن لاین و فنی پرشین بلاگ بالاخره توانستم شر این پسرک احمق را از سر خودم باز کنم و دیگر کامنت هایش ثبت نمی شود. احساس می کنم گندزدایی شد.

۱۳٩۱/۱۱/٩ | ۱:۳٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

قرار بود با همکارم به جلسه برویم.

ازش پرسیدم اگر کارش زیاد طول می کشد ، برای خودم ناهار سفارش بدهم که از گرسنگی ضعف نکنم.

گفت صبر کن توی راه یک چیزی می خوریم، امروز ناهار میهمان من.

تلفنش زنگ خورد و من ماندم و هزارن باید و نباید....

و گفتگوی درونیم شروع شد.پ:

با او ناهار بروم رستوران؟

ایرادی دارد؟

من خطوط قرمزی دارم که دلم نمی خواهد از آنها عدول کنم. او دوست دختر دارد و من اگر جای آن دختر بودم چه حسی داشتم که یارم با همکار خانمش ناهار به رستوران برود.

من که به او نظر ندارم.

توجیه خوبی نیست.

او دخترک را دوست دارد و در نوشته های پنهانش از عشقش به دخترک می گوید. پس خیانتی به او نخواهد کرد.

کار درستی است؟

نه!

چرا نه ؟ کجای کار اشتباه است؟ دوتا همکار فارغ از جنسیت باهم ناهار می خورند. چرا اینقدر پیچیده اش می کنی؟

دلم نمی خواهد دوست پسرم با همکار خانمش ناهار بخورد پس منهم نباید با دوست پسر یکی دیگر ناهار بخورم.

نمی خواهد دلت برای دختری بسوزد که دوست پسرش عاشقانه دوستش دارد و خوشبختی را در کنار او بودن می بیند، بهتر است دلت برای خودت بسوزد بدبخت.

همه خیانت هایی که بهت شد را به یاد بیاور از همین ناهار خوردن ها و گپ و گفت ها شروع شد.

منهم دلم می خواهد گه گاه حضورمردانه را کمی شخصی تر تجربه کنم ، گناه من چیست؟

به دوست پسر مردم کاری نداشته باش.

یک ناهار کاری است. روح و جسمم گرسنه تر از این است که به دختری فکر کنم که دلبری دارد و روابط عاشقانه خوبی باهم دارند.

من از خودم مطمئنم و می دانم که او مرد من نیست و از استانداردهای من فاصله بسیار دارد.

او می خواهد دل من را بدست بیاورد؟

نه او نیز دنبال رابطه شخصی نیست. منفعت کاری چرا! چون می توانم در کارش کمک زیادی بهش داشته باشم ولی مطمئنم که نه او و نه من دنبال رابطه شخصی نیستیم.

دخترک هم از جایگاهش مطمئن است.

مشکل کجاست؟

من توان مدیریت روابطم را دارم پس اگر از حد خود گذر کند می توانم به خوبی سرجایش بنشانمش.

لذت ناهار خوردن با زنی چون من را از او نگیرم و بگذارم زن درونم از همنشینی مردانه اش لذت ببرد.

گوش من پر است از قول و غزل های عاشقانه مردان هوسباز.

روح من اما ، مردی از جنس دیگر را طلب می کند.

دل من سخت تر از آن است که با ناهار کاری نرم شود و صد البته درگیر تر...

اما باید با او ناهار بخورم تا بتوانم اعتمادم را نسبت به آدم ها بدست بیاورم.

باید باور کنم که با یک ناهار ساده خیانتی صورت نمی گیرد و من نم یتوانم دائم چشم و دلی نگران داشته باشم مبادا مرد من با زنی دیگر ارتباط برقرار کند.

باید بدانم که روابط انسانی قابل مدیریت هستند و برای اتفاق های بد همیشه انگیزه هایی احمقانه وجود دارد.

پس زنده باد چلوکباب!

۱۳٩۱/۱۱/٩ | ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

bbc ؟

نوبت شما؟

وبلاگ من؟

سبک زندگی من؟ خوب هدف این وبلاگ هم همین بود، شرح سبک زندگی یک مجرد بالای سی سال!

لینک وبلاگ

لینک برنامه

عجب!

۱۳٩۱/۱۱/۸ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

من از رنگ مشکی متنفرم.

تمام زندگیم سرشار از رنگ های شاد و زنده است.

یکی دو دست لباس مشکی دارم که به حکم عزا خریداری شد.

توی مرام من مشکی پوشیدن جرم است چون جاذب است.

همه چیز را جذب می کند در خود نگه می دارد همچو سیاه چاله .

می بینی که منفی و مثبت درش گم شده اند.

سنگین بار دنیا می شوی بی انکه خود بخواهی.

در این چندسال رنگ شاد پوشیدن را جرم دانستند.

جرم که نه.

خودمان حذفش کردیم چرا که من بارها با مانتوی قرمز شاد از میدان ونک رد شدم و جلوی گشت ارشاد رژه رفتم و هیچ نگفتند.

با مانتوی آبی آسمانیم به ادارات دولتی رفتم و هیچ نشد.

ولی اینقدر از این رنگ ها استفاده نکرده ایم که انگار جرم است پوشیدنشان.

رنگ های تیره و سرد و سنگین...

نفرین ابدی اورده اند به شهر و کشورم.

بگذار فکر کنند جلف و سبکسرم چه اهمیت دارد تفکر مردمی که خیری برای تو نمی خواهند.

بگذار نگاهت کنند، رنگ لباس مهم نیست وقتی بدن نما و کوتاه نباشد چه عایدشان می شود.

در عوض نگاهشان رنگی را می بیند و روحشان تازه می شود.

انگشت نما می شوی؟ درست است.

پس مجبوری درست رفتار کنی و رفتاری موقر و مقتدر داشته باشی.

رنگ را حذف کرده ایم و هزار جور مشکل روانی به تبعاتش نصیبمان شده است.

میهمانی های زنانه که وحشتناک است.

مشکی لاغرم نشان می دهد . ..

مشکی شیک است.

مشکی رسمی است.

انگاره های احمقانه ای که رفتار منفیمان را توجیه می کند.

معتقدم مشکی پوشیدن ظلمی است که به خودمان ودیگری می کنیم.

۱۳٩۱/۱۱/۸ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هوا را ازمن بگیر

خنده ات را نه...

...

نان را، هوا را

روشنی را، بهار را

از من بگیر

اما خنده‌ات را هرگز !

شعری بلند از پابلو نروادا است.

دلم می خواهد بهش بگویم توی شهر من هوا نیست، روشنی نیست و امیدی هم به بهار نیست.

دلبرکان زیبا نمی توانند بخندند چرا که غم نان دارند و با هر نفس به جای هوا سرب را به درون می کشند.

همه چیز را گرفته اند مرد!

و خنده حتی لبخند از اولین غنایمشان بود.

۱۳٩۱/۱۱/٦ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

عجیب است دنبال یک قالب شاد می گردم و پیدا نمی کنم...

8 تا سایت را زیر و رو کردم که یک قالب دوست داشتنی پیدا کنم و دست خالی برگشتم.

هنوز به نظرم قالب های نایت ملودی بهترین هستند و حیف که مشکلات فنی دارند.

ولی اینهمه سردی ، تلخی و افسردگی که توی طراحی قالب ها است را دوست ندارم.

درست است که وبلاگ نویسی بازتاب گوشه های تاریک شخصیت است و معمولا نوشته ها بار مثبت ندارند ولی دلم نمی خواهد قالب اینجا تداعی گر سرما و غم باشد.

کاش می توانستم قالب خودم را طراحی کنم.

۱۳٩۱/۱۱/٦ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک بار دیگر متنی در باب جواب دادن به کامنت ها نوشته بودم ولی شاید باید دوباره بگویم.

من از جوابهای کلیشه ای و تعارف زیاد خوشم نمیاد. اینکه تو بگی وبلاگ منو می خونی و من بگم قربونت برم عزیزم از کارهای سخت است برایم.

خصلت خوبی نیست ولی 35 سال است که تو دنیای مجازی هم سعی کرده ام به جای تعارف و حرفهای بی پشتوانه عملا به طرف بگم که از حضورش خوشحالم و ارزش قائلم.

این وبلاگ مدتهاست که دیگر حریم امن من نیست. دیگر نمی توانم راحت توش درددل کنم و از ته دلم توش بنویسم. ولی به پاس حضور خوانندگانی که هر روز سر می زنند سعی می کنم هر روز مطلبی جدید داشته باشم.

ولو یک نقاشی

و یا شاید دست نوشته های قدیمی برای زمانی که از زور نفس تنگی و بیماری توان حرکت نداری.

اگر خوب وبلاگ را خوانده باشید می دانید که از بی اعتمادی به ادمها رنج می برم. از دلبستن به انها فراریم چرا که امروز هستند و فردا نیستند.

تجربه سالها وبلاگ نویسی این را به من ثابت کرده است که دوستی های مجازی باران بهاریند.

با یک کلیک کلیه هویت مجازی تو دود می شود و به هوا می رود بی هیچ رد و نشانی.

وقتی مدیریت نظرات را مرور می کنم این اتفاق کاملا مشهود است. حضور پررنگ کسی برای ماه ها و بعد هیچ...

به همین خاطر است که اصرار دارم اسم و ایمیل داشته باشید.

هویت مجازی ساختن از نفس کشیدن هم آسانتر است.

از طرف دیگر روزی بیش از 10 ساعت کار می کنم و ترجیح می دهم وقتم را برای نوشتن بگذارم تا جواب دادن.

مدتی هم هست که با مشکلاتی که روانی مورد نظر برای این وبلاگ ایجاد کرده ، خیلی همت کنم بتوانم کامنت ها را از میان خیل چرندیاتش تائید کنم.

شاید خودخواهی باشد ولی این وبلاگ ایجاد شد تا سنگ صبوری باشد برای دلنوشته هایم.

فضایی که بتوانم در ان تابوها و حرف های ممنوعه ام را فریاد بزنم ولی....

دنیای مجازی این امکان را به من می دهد که بدون رودربایستی ناگفته های دردناک را از اعماق دلم بیرون بکشم و بازگو کنم.

هیچ وقت اینور و آنور دنبال لینک دادن و لینک شدن نبودم.

مدتهاست که توی وبلاگ ها نظری هم نمی گذارم.

هر که به اینجا آمده به همت خودش بوده و اگر ماندگار شده لطف خودش.

تو لطف می کنی و می خوانی و لذت می بری

من لطف می کنم و می نویسم و لذت می برم

یک معامله پایاپای.

صادقانه بگویم به هیچ کدامتان اعتماد ندارم .

ولی هستند کسانی از شما که واقعا دوستشان دارم و عدم حضورشان دلتنگم می کند.

اونقدر خودخواه هستم که حوصله آدم خودخواه دیگری را ندارم.

اینجا را درست کردم که بتوانم افکار سنگین را بیرون بریزم و فضای درونم را خالی کنم از حرف های نگفته ...

حکایت قاتق نان است و قاتل جان.

اگر کامنتی برخلاف ارزشهایم باشد تائید نمی کنم.

اگر کامنتی چالشی بین خوانندگان ایجاد کند، تائید نمی کنم.

اینجا را برای آرامش درونم ساخته ام و حوصله سر و کله زدن و مباحثه ندارم.

در دنیای واقعی نیمی از ساعات را در مذاکره و مباحثه به سر می برم.

اعتراف می کنم اینجا ساخته شده که من بگویم و شما بشنوید و مانند هر انسان خودشیفته دیگری تاب مخالفت ندارم مگر مستدل باشد.

دقت کنید! مخالفت منطقی و با دلیل و برهان را خوب گوش می کنم.

ولی به واسطه شغلم سالهاست که خوب یاد گرفته ام برخوردهای سلیقه ای و فرافکنی های درونی را از استدلال های منطقی تفکیک کنم.

بی انصاف نیستم و خوشحالم که روزی بیش از 100 نفر اینجا را می خوانند (گرچه به آمار هم اطمینان ندارم) ولی باز هم می گویم این یک معامله پایاپای است.

۱۳٩۱/۱۱/٦ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

پنجشنبه پنج بهمن روز عجیبی بود.

از اون روزها که حسابی وقتت پر است و تراکم برنامه ها نمی گذارد کمی فکر کنی.

و مثل آدم های حریص هرچه بدست میاوری میریزی تو یک کیسه گنده که سر فرصت جدا کنی و لذتش را ببری...

صبح همایش روز ملی صرع بود.

جشن خاص و غریبی بود.

اعضای انجمن خالصانه روزها برای برپایی این جشن تلاش کرده بودند و خون دلها خورده بودند.

نتیجه اش برق شادی در چشم تک تک مدعوین بود و روح سبک و خالص فضا.

درسها داشت برایم حضور در میانشان.

ایثار و صرف وقت برای دیگری

بعد از ظهر تحلیل فیلم کنستانتین...

روایت قدیمی نبرد خیر و شرکه باعث شد دوباره نکته های بیشماری را به یاد بیاورم .

مهربانی و گذشت برای کسی دیگر

عصر خرید لباس عید خیریه...

گشاده رویی تولیدکنندگانی که بخش زیادی از هزینه را تقبل کردند و حتی مدرکی نخواستند برای ادعایمان ...

وسواسی که دوستان همراهم برای انتخاب به خرج می دادند ، زمانی که گذاشتند و مسافتی که پیمودند .

اعتماد به کسی که نمی شناسیش و باور نیت خیرش

شب فیلم دیگری دیدم .

نامش را نمی دانم و حدیثش همان بود که در طول روز تکرار شده بود.

مهربانی و عشق بی قید و شرط

می دانم تک تک ساعات پنجشنبه بهمن درس ها برایم داشت که از میان همه آنها مهربانی بارزتر بود.

اما نمی دانم چرا خداوند اینهمه روی این نکته تاکید کرد؟

زنهاری بود برایم و یا راهنمایی؟

این روزها دیگر سعی نمی کنم نشانه ها را دنبال کنم چرا که می ترسم نشانه  راهی را روشن کنند که دلم چون ناقه مجنون سر به سویی دیگر دارد.

ولی تکرار مکرر حدیث عشق و محبت بی چشمداشت میان آدمیان ، آنهم در زمان کمی مثل 16 ساعت نادیده گرفتنی نیست.

چه درسی باید بیاموزم ؟

۱۳٩۱/۱۱/٦ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

آتش دلم خاموش شده است

قریب به یکسال است.

این مقدمه ای است برای سنگی شدن دل گرم و پرشور

تمام تلاشم را کردم که این اتفاق نیفتد

ولی

دیگر کاری از دستم بر نمی آید.

خدایا مددی...

۱۳٩۱/۱۱/٤ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مراسم سوگند اوباما را نگاه می کنم.

حرفهایش را برای مردم کشورش شنیدم.

صورت مصممش، نگاه نافذش، کلام قاطعش....

این مرد را دوست دارم.

...........................................................................

زمانی عاشق فیلم های تاریخی صدا و سیما بودم.

این روزها وقتی اتفاقی چشمم به این دسته سریال ها می افتد دلم می گیرد.

دوره خفقان رضا شاه...

سانسور مطالب ...

بگیر و ببند روزنامه چی ها...

آخ که چقدر آشناست.

...........................................................................

نگاهمان کسری از ثانیه بیشتر طول نکشید.

ولی حرفهای بیشماری در آن نگاه بود.

چشم در چشم مردی که روزگاری امید نسل من بود

مردی که شور زندگی را در نسل من بالا برد و بعد از آن اوج سقوط کردیم

بد شکستیم سید جان

بد

تمام شور خردادی برایم زنده شد در همان کسری از ثانیه

رو در رو

چشم در چشم

لبخند زدیم و از کنار هم گذشتیم

تو حتما به این نگاه های غمگین نسل من عادت داری

نسلی که تو امیدش بودی و اسطوره اش

نسلی که فکر کرد اشتباه پدرانش را جبران می کند با حمایت از تو

نسلی که نا امید شد...

ولی کینه ای از تو به دل ندارم

دلچرکین هستم و اما هنوز دیدنت را دوست داشتم

 ...........................................................................

چقدر دلم می خواست می توانستم به دولتمداران کشورم احساس خوبی داشته باشم.

کاش می توانستم باور کنم که سردمداران کشورم به من خیانت نمی کنند..

دلشان برای من و دیگر هم میهنانم می سوزد و مال و جان ما را چپاول و غارت نمی کنند.

کاش قدرت این را داشتم که چشم هایم را ببندم و لبخند بزنم و نگران کودکان آینده کشورم نباشم که شاید روزی حدیث دریای خزر و جزایر خلیج فارس و منابع گاز مشترک را در تاریخ خواهند خواند.

۱۳٩۱/۱۱/٤ | ٢:٠٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چرا ازدواج نکردم؟(5)

چقدر دلم یک دسته بزرگ نرگس می خواد!
میگفت هر شات لیزر را 1500 می گیره ؛ باید حساب کنم چقدر پول باید جمع کنم !
بچه های دانشگاه هم موجودات خوبی هستند ولی نمی دونم چراباهاشون صمیمی نمیشم !
این کفشهامو دوست دارم ولی خیلی زود از ریخت افتاد!
ازین دختره خبری نیست !!
دلم سفر می خواد برنامه بذارم حداقل با تله کابین برم هتل تو چال !
چقدر دلم براش تنگ شده !
یادم باشه رفتم خونه بنویسم که به استادم زنگ بزنم !
عابر بانک خالی !! برم ببینم کارتم هنوز اعتبار داره یا از بس پول توش نبوده بستنش !
و
شانس اورد اصلا موضوع را جدی نگرفتم وگرنه کلی خرج دک وپزم باید می کردم ! پالتو و کفش و روسری و...!
اینها تمام افکاری بود که در حال رفتن به سر قرار از مغزم گذشت و این اخری یک خورده منو به موضوع برگردوند .. چیکار دارم می کنم . اینا همش به خاطر ناتوانی تو یک نه گفتن ساده بود ! اصلا من که ازین خانومه خوشم نمیاد که حالا تیکه هایی که اون گرفته را بپسندم . فقط دارم میرم که به خودم بگم ببین من رفتم و ندیده رد نکردم .و شاید به خودم بقبولونم که احمق جان هر چقدر هم بخوای ظواهر را کنار بزنی بازم توشون گیر کردی و تیپ و قیافه برات مهمه ! برای اولین بار سر وقت رسیدم .
ای بابا اینا که اومدن ! تو منتظر پراید بودی خوب این که رنوه !! هاهاها! بسه نخند یک خورده کنترل کن جان من !
سلام و ...
میرم عقب میشینم و تکون نمی خورم !
نه خواهش می کنم !
ای بابا ! باید برم جلو ! سلام ! حالتون خوبه ! وای خدا جون ازون قیافه هاست که من یک لحظه هم نمیتونم تحمل کنم ! خدایا اخه منکه گفته بودم چشم سبزا رو فاکتور بگیر ! اونم این مدلی ! ای وای حیونی چقدرم به خودش رسیده ! ولی چرا شلوار سرمه ای با بلوز مشکی ! جوراباشو چجوری ببینم حالا ! اگه سفید باشه که باید نیم ساعت را تو ده دقیقه خلاصه کنم ! خوشم میاد خوب اتو دست خودم میدم ! خوب سرکار خانوم شما که خودت از رو رنگ جوراب طرفت را محک میزنی چطور انتظار داری اونا اونم این پسرای این دوره زمونه به رخت و لباست توجه نکنن و یکراست عاشق کمالات و فضایل اخلاقی شما بشن که خودت هم تو وجودشون شک داری !
من جای خاصی مد نظرم نیست ! مهمون شمام پس انتظار هیچ پیشنهادی از من نداشته باشید !
بابا این یارو چرا هیچ جا را فکر نکرده !پسر تو این سن و سال حداقل یکی دوتا کافی شاپ باید بلد باشه ! نه خوب لابد اونجاها پاتوقشه و نمی خواد با این تشکیلات اونجاها بره ! مثل خودم دیگه ! بد نیست ادم منصف باشه !
از حق نگذریم خوب رانندگی میکنه ! ولی زیادی محتاطه ! چرا به این ماکسیماهه راه داد ! مرتیکه خیلی رودار بود!**
*شماهمیشه اینقدر خوب رانندگی می کنید یا اینکه حالا حفظ ظاهر می کنید ؟**
نه من کلا ادم خونسردی هستم و سعی می کنم تا جایی که بتونم تو رانندگی اعصابم را خرد نکنم !
برو بابا ! حالا خوب شد این خانومه اومدا ! وگرنه من با این دق می کردم ! پسره یک جا را نشون نکرده ! همینجوری داره دورشهر می گرده ! راستی جوراباشم مشکیه و کفشاشم خوبه ! اخ اگه اونم با این چشم بخواد به من نیگاه کنه ! با این کفشای ضایع !!
بسه دیگه بریم خونه ! این خانومه هم که دست بردار نیست ! مردم اینقدر از کمالات من و این بیچاره تعریف کرد ! ولی این چرا چشمش را باز نمی کنه ببینه ما کلی تفاوت داریم ! اصلا فاز خانوادگیمون جداست ! یعنی واقعا ما اینطور به نظر میرسیم که اون اینجوری برام لقمه گرفته ! اخ اخ داره بحث و می کشونه به بقیه دخترای فامیل ! اونا که با شاه هم فالوده نمی خورن چه برسه به این برنامه ها !
راستش دخترا همشون یک جورایی گیرن و اگر برنامه های پدربزرگم اینا نبود ؛ کلی عروسی داشتیم !**
یادم باشه یه چیزی ازین دخترا بگیرم که این بلا را از سرشون دور کردم .
جدی چرا من این مسخره بازی را قبول کردم ؟؟ نکنه واقعا یک جور انتقام بود ازین پسرا ؟ ای بابا ؛ ولی خداییش هم پسره موجود خوبیه و هم خود این خانومه واقعا بی قصد و غرضه ولی چیکار کنم اون یک ذره احتمالی را هم که می دادم از طرف خوشم بیاد چشمای سبزش بر باد داد!!!
چقدر ساکته ! علی القاعده من باید خجالت بکشم که از وقتی سوار ماشین شدم دارم یک ریز حرف می زنم و چرند می گم ! خوب اینم یک کافی شاپ !! کی بود گفت یک جای موند بالا ببرش ! اخه خنگول تو خودت جای موند بالا می شناسی که حالا هم می خوای رو سر پسر مردم خراب شی ؟
ای بابا این از رفتار اجتماعی چیزی نمی دونه ! پسر باید در را باز کنی برای خانوما تا وارد جایی بشن ! وایستاده اون ته ! نه بابا ! این بیچاره ساده تر از این حرفهاست ! یا ازون مارمولکاست یا ازونا که نمی دونن دختر را با کدوم خ می نویسن !!
بابا من ازین خوشم نیومده ؛ کی رو باید ببینم ! دیگه حوصله سئوال جواب را هم ندارم ! منکه تکلیفم مشخصه ! تمام اون سئوالهایی رو هم که راجع به سن و سال و خانوادش کردم برای گزارش به خاله ها و دختراشون بود !! یادم باشه ایندفعه دیگه زیر بار این حرف نرم که میگن با یک جلسه شخصیت طرف مشخص نمیشه و باید معاشرت کنید چند جلسه ! هردفعه خر میشم و چند بار پسر مردم را میذارم سر کار و اخرش هم به خاطر همون دلیل ساده اولی سر و ته قضیه را هم میارم !
بابا وقتی یکی به دل ادم نچسبه ؛ نچسبیده دیگه !! این دلیل این نمیشه که طرف ادم بدی باشه ولی خوب من با هر ادم خوبی نمی تونم کنار بیام ! اگه اینجوری بود که تا حالا با خودم کنار اومده بودم !
وای بستنیش هم که بد مزه است ! کاشکی منم کافه گلاسه می خورم !
اینا نمی خوان دل بکنن ؟؟ مردم از بس مزخرف گفتم و شنیدم ! این پسره هم که باید از زیر زبونش حرف کشید ؛ انگار من رفتم خواستگاریش ! شیطونه میگه یک سئوال بغرنج بکنم توش بمونه ها ! برو بابا شیطون جان ! این سئوالهای سادشم به زور جواب می ده !
من فکر می کنم که بهتره برم ! مامان اینها جایی مهمانند و منتظر منند که برم اونجا ! ( لبخند ژکوندتو از صورتت بردار )
یعنی چی میگه ما رفیق نیمه راه نیستیم ؛ بی خیال ول کن برم ولی بدم نیست برسونتم ها ! به این می گن سو استفاده مشروع !!! وای رسیدیم بالاخره !!
بسیار خوش گذشت و خیلی خوب بود که شما را بعد از مدتها دیدم وشما اقا از دیدنتون خوشحال شدم و .... ( جان من ول کن این مزخرفاتو ) من باهاتون تماس می گیرم !!
بشین تا زنگ بزنم ! وای چقدر باید رو مامانم کار کنم تا بهش زنگ بزنه و قانعش بکنه !! به این میگن اعتماد به نفس ! تو از کجا می دونی اون ازت خوششش اومده ؟؟؟
ولی در کل خوب بود . فهمیدم خیلی چیزها که به ظاهر و در حرف برام مهم نیست در عمل برام مهمه و نتیجه اینکه زیادی حرف نزنم و ادعا نکنم !! ولی خداییش پسر بدی به نظر نمیومد ؛ کاشکی می تونستم معرفیش کنم برای فلانی !!! من که این خانومه را دیده بودم و می دونستم مدل خانوادشون با ما فرق داره پس چرا تن به این مسخره بازیها دادم ؟؟؟ در ضمن منکه می دونستم هنوز کلی از خوددرگیریهام مونده و حل نشده و امادگی ورود ادم جدید به زندگیم ندارم ؛ چرا اینهمه خودم را عذاب دادم ؟؟ تازه قسمت سختش مونده !! میدونم که بر می گرده و میگه حالا چند جلسه معاشرت کنن و اخلاقاشون دست هم بیاد !! یا اینکه با یک جلسه که نمیشه قضاوت کرد !! وای بمیرم زیر بار نمی رم !! دلیل ازین منطقی تر ؟؟ طرف چشماش سبز بود !!


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢۴ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ
۱۳٩۱/۱۱/٤ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی حرم امام رضا یک غرفه هایی هست که روش نوشته محل رسیدگی به افراد گمشده .
کسی گفت اگر می تونیم بریم اونجا و بگیم ما توی این دنیا گم شدیم .راهمون را گم کردیم و سردرگمیم.
هیچ کدوم از همراهان جدی نگرفتند و من توی دلم غوغایی بود چون ۱۰ دقیقه قبلش کلی در همین مورد با اون وریا درد دل کرده بودم .
فرداش تنها رفتن حرم . حس کنجکاوی بد اذیت می کرد. رفتم دم یکی ازین غرفه ها دماغم را چسبوندم به شیشه . پر بود از اسباب بازی و خوراکی .
به خودم اومدم . خیلی وقتها ادم گم میشه میره یک جایی و فقط سرش گرم میشه فقط ذهنش منحرف میشه . فقط وقتش میره برای چیزایی که مال اون نیست و زود ازش می گیرند. فقط هم اونجا مهمونه و تا ابد نمی تونه اونجا بمونه .
و اگر خودش نخواهد که پیدا بشه کارش خرابه چون میبرنش یک جایی که بدتر از قبلیه .و چقدر خوشبختند اون ادمهایی که یکی میاد و پیداشون می کنه و دوباره میندازه تو مسیر درست.فقط دیگه باید یاد بگیری که دل بکنی ازون نعمتهایی که سرت را گرم کرده بودی باهاشون و مال تو نبودند.
باید یاد بگیری که حواست به راهت باشه یا حداقل مقصدتو بدونی که اگر گم شدی زود بتونی راه دوباره پیدا کنی نه اینکه سردر گم ازین شاخه به اون شاخه بپری. چون همیشه یکی نیست که بیاد پیدات کنه . وفقط خودتی و خودت.
.
.
.
دیدم بی دل نمیشه کاری از پیش برد رفتم و اوردمش . چون می دونم این مدت که اونجا بود خیلی چیزا دید و خیلی چیزا یاد گرفت .
دیگه بی تابی نمی کنه و می دونه که حالا اون ادم یک همرا خوبه براش که محبت برادرانه اش را دریغ نداره .
دلم هم مظلوم و سر به زیر خیلی خوب مسئولیت و وظیفه اش را انجام میده .
عشق شد براش یک وسیله و نه هدف. و می دونه که فقط و فقط مرکبیه که می تونه زودتر و یا با ارامش بیشتر به مقصد برسونتش و اگر نباشه هم خودش باید راه خودش را بره .
شاید این جریان مثل اون اسباب بازیهای تو اون اتاق بود که مدتی سرش را گرم کرد ولی اخرش هم ازش گرفتند . در هر صورت من و دلم داریم افتان و خیزان میریم جلو.
کسی هم نیومد که پیدامون کنه و همین باعث شد که یادمون بیفته که گلیممون را خودمون باید از اب بکشیم بیرون.
به خاطر همین هم رفتم اوردمش پهلوی خودم .
شکسته و نزار بود بردمش پهلوی طبیبش . نسخه پیچیده شد . داروهاش تلخ و گران است ولی مهم اینه که می خواد که خوب بشه و میدونه که چکار می خواهد بکنه .
نوشته شده در ۱۳۸۵/۳/۱ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ

 

۱۳٩۱/۱۱/۱ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir