تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک ماه از اولین ملاقات گذشته...

هفته ای یکی دوتا پیامک فرستادم و زنگ زده و صحبت کرده ایم.

بهانه کار است کماکان...

دوستی گفت خجالت نمی کشید تو این سن و سال هنوز پی بهانه هستید برای ارتباط؟

راست می گفت ولی هنوز ما برای هم دوستان قدیمی هستیم و حریمی نوستالژیک بینمان است.

نمی دانم کی راز دل فاش خواهد شد؟

رازی که نیست چون برای هردویمان همه چیز عیان است.

اما هنوز در قالب گفتار نیامده است.

۱۳٩۱/۱٠/٢۸ | ٧:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پسرک دیوانه ، پر مدعا و احمقی به اسم امید از طریق همین وبلاگ عاشق من شده واصرار دارد همه هم بدانند .

گفتم که بدانید...

برای هر کدام از صفاتی که بالا گفتم صد تا استدلال دارم و نمی توانید بگوئید توهین کردم.

روزی 100 تا کامنت تکراری و احمقانه اش را نخوانده پاک می کنم ولی نمونه اش 110 کامنت پست قبلی است.

خلاصه این بچه خودش را صاحب اختیارمی داند و نظرات صدتا یک غازش اوایل باعث خنده بود و حالا دیگر اعصاب خوردکن شده ....

 

اگر بخواهد اینجوری ادامه دهد ممکن است همه وبلاگ ها را حذف کنم.

خیلی ها اینجا آمدند ، وبلاگشان را معرفی کردند، ادرس فیس بوک دادند و یا تلفن گذاشتند و یا حتی اسم و ادرس حقیقی را دادند تا بیشتر باهم آشنا بشویم ولی این بچه تهدید ، توهین و پررو بازی را به حد اعلا رسانده و جرات ندارد حتی اسم یا آدرسی حقیقی از خودش به جا بگذارد.

دیگر شما و این بچه....

ایمیلش هم این است اگر کسی خواست خصوصی باهاش حرف بزند:

 

omiedomiedi@yahoo.com

۱۳٩۱/۱٠/٢۸ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دلم یک کتاب خوب رمان می خواهد...

۱۳٩۱/۱٠/٢٧ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

قسمت اول :

هفته پیش روزهای سختی را گذراندم.

دلم سخت گرفته بود و ساعت ها اشک هایم بند نمی آمد.

دوستان همراه و نزدیکم سنگ تمام گذاشتند و سعی کردند با حرفها و حضورشان مرهم بر دل شکسته ام بگذارند.

اما عجیب تلفن هایی بود از دوستانی که خیلی وقت بود خبری ازشان نداشتم.

دوستانی که به جبر مسافت و یا مشغله مدتها بی خبر بودم ازشان ...

حتی کسانی که دوستم نبودند ولی همدیگر را دوست داشتیم مثل پیرمرد آبدارچی شرکت قبلی...

آنها تماس گرفتند و گفتند که دلشان تنگ شده بود و به یادم بودند و می خواستند جویای حال و روزگارم باشند....

تک تک این تلفن ها و تماس ها دریچه های نورانی بود در روزهای تاریک هفته قبل...

حتی یکی دیروز تماس گرفت و گفت تمام هفته قبل به یادم بوده ولی نتوانسته تماس بگیرد.

قسمت دوم:

ملینا همکاری بود که یک سال گذشته را با هم گذراندیم.

وقتی دو هفته پیش از شرکت رفت بسیار خوشحال شدم چون شرایط کار جدیدش عالی بود و مطمئن بودم خیلی از مشکلاتش حل می شود.

توی این مدت فکر کردم مشکلات اخت شدن با محیط جدید آنقدر هست که مزاحمش نشوم.

چند روز گذشته عجیب به یادش بودم.

می خواستم پیامکی بزنم تا سر فرصت باهم صحبت کنیم اما پشت گوش انداختم.

دیشب وقتی خبر خودکشی اش را شنیدم دنیا روی سرم خراب شد.

چه زود درس هفته پیش را فراموش کرده بودم.

منی که آدم ها بهم ثابت کردند که بی دلیل یاد کسی نمی کنی مگر به حضورت نیاز داشته باشد چرا اهمال کردم و حالی از ملینا نپرسیدم.

امیدوارم بتوانم به ملاقاتش بروم.

بهش بگویم که مرا ببخشد که تنهایش گذاشتم.

احساس می کنم که دینم را به دنیا و ادم هایش ادا نکردم و زنجیره محبتی را پاره کردم.

قول می دهم به صدای دلم با دقت بیشتری گوش کنم.

۱۳٩۱/۱٠/٢٦ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

گفته بودی از استقلال بنویسم.

راستش من خودم را یک فرد مستقل نمی بینم.

6 ماه گذشته را که به مدد پدرم  گذراندم و این شرم آور است برای کسی در شرایط من.

خانه ام بخشی از دارایی های پدرم است که در اختیارم گذاشته و از آنجا که در یک مجتمع خانوادگی است خیلی مستقل نمی دانمش.

پس انداز سال ها کارم صرف تجهیز خانه شد .

هر چه دارم آنچیزی است که پدر و مادرم با عشق در اختیار من قرار داده اند .

من تنها زندگی می کنم ولی مستقل نه ...

من به اتکای عشق والدینم زندگی می کنم و همین تنهایی را کم رنگ کرده است.

اما همین زندگی هاله ای از سختی های زندگی مستقل را در بر دارد.

از تمییز کردن کولر تا گرفتگی چاه.

آمدن تعمیر کار به خانه بدون مرد یعنی مصیبت.

یاد می گیری برای مسئولیت داشته هایت را بپذیری.

گلدانت را آب ندهی می خشکد.

آشغال ها رابیرون نبری خفه ات می کند.

گردو خاک مانند انرژی است. از بین نمی رود فقط از جایی به جای دیگر منتقل می شود.

تو هستی و زندگی خودت.

تو مسئول زندگی خودت هستی.

مسئولیتی که وقتی با خانواده ای به چشم نمی آید ولی به هنگام استقلال ، بارز می شود و سنگینی اش را حس می کنی.

اما استقلال پخته ات می کند.

این را به وضوح در دوستانی که مهاجرت کردند و دور از هر حمایتی زندگی را از سر گرفتند میبینم.

من به خاطر زندگی در میان خانواده ولو در آپارتمان های مجزا خیلی از مشکلات را ندارم ولی می دانم که کافی است در یک مجتمع آپارتمانی بفهمند تو زنی جوان و تنهایی تا روزگار را سیاه کنند.

دیده ام همسایگان چه به روز زنان مجرد آورده اند، مردان به بهانه ای و زنان به بهانه ای دیگر.

به هر حال من منبع خوبی برای کسب اطلاع نیستم در این زمینه.

باید از کسانی پرسید که با تمام وجود در این مسیر گام برداشته اند.

۱۳٩۱/۱٠/٢٥ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

حسرتی که توی نگاهش است تنم را می لرزاند . فنجان چای را به لبانش نزدیک می کند و نگاهش را از زن جوان میز روبرو بر می کند و زیر لب می گوید : از ما که گذشت تو قدر بدان .

 هیچ حوصله موعظه ندارم و می دانم باز شروع خواهد کرد و خواهد گفت که پدر و مادر محدودش کردند و هیچ وقت پول نداشت و هیچ لذتی از جوانیش نبرد و به خاطر فشار های اطرافیان و ترس از ترشیده شدن در 32 سالگی بدون فکر به آخرین خواستگارش جواب مثبت داد و مثل سگ پشیمان است.

و من حوصله شنیدن درد دل هایی که زیرش ته رنگ حسرت و حسادت به من است ندارم . پدر و مادر را مقصر می دانم و از همه بیشتر خودش را که شجاعت تغییر نداشت و به راتی همه را محکوم می کند و مشکلات و اشتباهات خودش را نمی بیند.

حالا اینجا زیر درخت مجنون رستوران بین راه جاده چالوس نشسته و با دیدن زن جوانی که به تنهایی سفر می کند یاد تمام محدودیت هایش افتاده . محدودیت هایی که من به عنوان خواهر کوچکترش با تک تکشان جنگیدم و شکستشان دادم.

حسرت توی نگاهش به زن جوان هنگامی که پشت فرمان می نشیند و به راهش ادامه می دهد دلم را می لرزاند. زیر لب می گوید دلم می خواست جای او باشم .و من سکوت می کنم .

امسال

باز زیر همان درخت بید نشسته ام و به بخار چای داغ خیره شده ام. زن خانواده روبرویی زیرچشمی نگاهم می کند. سنگینی نگاهش برایم آشناست.عادت کرده ام به نگاه سنگین و پر حسرت زنان دیگر زمانی که تنها در اماکن عمومی ظاهر می شوم

بید مجنون ، چای داغ و نگاه زن روبرویی لبخند تلخی روی لبانم می نشاند. شاید اون سال من هم باید به خواهرم میگفتم که جای آن زن تنها بودن هم آسان نیست. او موفق است و مستقل ولی تمام آنها جای خالی محبتی را که دلش را گرم کند نمی گیرد. او تنها سفر می کند . زیبایی ها را می بیند ولی ته ته دلش کسی را می خواهد که لذت دیدن زیبایی را با او شریک شود.

پول چای را می دهم و در مسیر رفتن سوی ماشین  به زن که حالا سرگرم غذا دادن به دخترک شیرین زبانش است می گویم : دخترک جذابیست و باعث افتخار هر مادری.  لبخند می زند و بهم نگاه می کنیم .کاش بداند که هرکدام از ما چیزی داریم که دیگری در حسرتش است.

سفر به تنهایی تجربه لذت بخشی است ولی ...

 

۱۳٩۱/۱٠/٢٤ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دلم نمی خواهد مروج غم باشم.

دلم نمی خواهد سرباز سپاه تاریکی باشم.

دلم نمی خواهد تجلی افسردگی و تلخی باشم.

چرا که این با رسالت حضور انسان در زمین منافات دارد.

آنچه امروز نیاز داریم ، شادی، شجاعت و امید است.

شادی...

واژه ای بس غریب و بیگانه است انگار...

شادی را گناه می دانیم و تعریفی درست نداریم برای این واژه 4 حرفی.

شادی یعنی یک حس خوب

یعنی قدرت

یعنی درک زیبایی با تمام سلول ها.

شادی از خودبی خودشدن نیست ولی از خود به خود میاوردت .

شادی قدرت می دهد

شادی انگیزه می دهد برای بهتر زیستن

شادی امید بخش است

چرا ما این حس را از خود محروم می کنیم؟

ولی نکته اینجاست که این غم و فسردگی چه کارکردی دارد که اینگونه به آن چسبیده ایم و رهایش نمی کنیم .؟

زیست شناسان و پزشکان دلیلش را اعتیاد به سطح بالای هورمون های استرس می دانند.

ما خود را در شرایطی قرار می دهیم که این هورمون ها ترشح شود و اینجوری احساس امنیت می کنیم.

بسان معتاد به مواد مخدر.

اما اگر شادی را تجربه کنیم می فهمیم که چقدر تفاوت است میان این دو حس.

ولی بازی بس عظیم تر است از تجارب فردی ما

کسانی هستند که از غم ما سود می برند و فسردگی ما مایه قدرت ایشان است.

مردم افسرده بی انگیزه هستند و زندگی حیوانی و گاه نباتی را ارجح می دانند به زندگی پویا و هدفمند.

و این مستمسک خوبی است برای استثمار و بهره کشی

استفاده از منابع طبیعی و ثروت مادی و معنوی مردمی این چنین به راحتی آب خوردن است برای سودجویان

پس دامن می زنند به پدیده افسردگی و تقویتش می کنند.

استفاده از رنگ های تیره

موسیقی های حزن انگیز

کلمات منفی

رفتار های ضد ارزش

دروغ و خیانت

کینه و دشمنی

تلخ می شویم و غیرقابل تحمل

نه خودمان از وجودمان لذت می بریم و نه دیگران

حقیر و ذلیل می شویم و از تحقیر خود و دیگران لذت می بریم.

به شکوه انسانیت وشادی بیندیشیم

سخت است میان هزاران هزار فشار اقتصادی و روانی و اجتماعی سربلند ایستادن ولی

بیایید با اهریمن غم و فسردگی مبارزه کنیم

بیایید جهان را جای بهتری برای زندگی خود و اطرافیانمان بسازیم.

زندگی کوتاه تر از آن است که اسیر غم باشیم و منفعل..

نسل ما همانقدر که راه را برای آیندگان هموار کرده است به آنها ظلم نموده..

۱۳٩۱/۱٠/٢۳ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اول گرما را احساس می کنم .

نفس عمیقی می کشم و ذهنم سریع بیدار می شود.

از لابلای پلک های نیمه بازم نگاه می کنم.

بیدار شده ام اما صبح نشده ، غلط می زنم و پتو را روی سرم می کشم.

چشم هایم را می بندم.

اما

ناگهان هجوم اتفاق های چندساعت گذشته خواب از سرم می پراند.

کاملا هشیار شده ام.

دیگر از گرمای زیر پتو خبری نیست.

درد و سرما تمام بدنم را در بر می گیرد.

یک جلسه بحرانی و پر تنش را پشت سر گذاشته ام.

امیدوارم بودم چندساعتی بخوابم تا بتوانم صبح تصمیم درستی بگیرم.

خلق و خوی اسکارلت اوهارایی:

فردا در موردش فکر می کنم.

اما اینبار تا فردا راه زیادی باقی مانده...

شبی طولانی در پیش است.

بی تابم.

احساس درماندگی شدید می کنم.

دلم می خواست می توانستم با کسی حرف بزنم.

ساعت 1و45 دقیقه صبح مزاحم چه کسی شوم.؟

به چند نفر  از عزیزترین ها پیامک می زنم که برایم دعا کنند.

دلم می خواست ننو داشتم یا حتی صندلی گهواره ای .

احتیاج به حرکت دارم.

راه می روم.

توی فیلم ها و کتاب ها اینجور وقت ها یا سیگار می کشند یا مشروب می خورند.

من چه کار می توانم بکنم؟

می خواهم از خودم فرار کنم اما نمی شود.

با خودم تکرار می کنم که می گذرد.

 اینهم بگذرد.

ولی آرام و قرار نمی گیرم.

لب تاپ را روشن می کنم تا سرم را با کار گرم کنم.

تنها راه فرار موجود.

دوساعت بعد آرامبخش ها اثر کرده اند و پلک هایم سنگین می شود.

می خوابم.

...........

چند روزی از آن شب سخت گذشته است.

با خودم فکر می کنم که آن شب چه باید می کردم.

باید می نشستم و با ترس هایم روبرو می شدم؟

باید سکوت می کردم تا صدای دلم را بشنوم؟

باید آرام می گرفتم تا کودک درونم را در آغوش بگیرم؟

کودک ترسیده و تحقیر شده بی نوا!

شب سختی بود.

تجربه سخت تری...

آزمونی که به نظر خودم در آن موفق نشدم .

۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک پنجشنبه بارانی اواخر پاییز بود.

دوم دبیرستان بودم.

توی آن غروب سرد کلاس زبانم که تعطیل شد، خاله ام منتظرم بود.

کوچکترین خاله که 16 سال از من بزرگتر بود و ازدواج نکرده بود.

باهم رفتیم خرید، بستنی خوردیم و رفتیم خانه.

و به همین سادگی یکی از زیباترین خاطراتم رقم خورد.

این اتفاق هیچ وقت پیش نیامده بود و هیچ وقت دیگر هم تکرار نشد.

چندسال بعد خاله جان به ینگه دنیا رفت و در 40 سالگی ازدواج خوبی داشت و زندگی شادی دارد.

اما...

همیشه فکر می کردم آن پنجشنبه پائیزی چه شده بود که زمانش را با من گذراند؟

چند شب پیش متوجه شدم خودم هم گاهی اوقات وقتم را با خواهر زاده 13 ساله ام می گذرانم تا شادابی و نشاط او روحم را تازه کند.

حضورش و شیطنت های زیرکانه اش ، مرا از پیچیدگی های کار و زندگی روزمره بیرون می کشد.

و مهم تر از همه با او از ته دل می خندم.

حیف که او هم به زودی به ینگه دنیا می رود.

۱۳٩۱/۱٠/٢۱ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

سایت بالاترین به اینجا لینک داده و باعث شده بیش از هزار نفر به اینجا سر بزنند. به همین خاطر لازم است توضیحاتی را بنویسم.

دوست عزیز اگر دنبال این هستی که "چرا ازدواج نکردم" جواب درستی پیدا نمی کنی چون وقتی شروع کردم می خواستم از آدمهایی که آمدند و رفتند بنویسم ولی بعد مسیر نوشته ها عوض شد و رسید به دلنوشته ها و روزمرگی های مربوط به تجرد.

اینجا داستان زندگیم نوشته نشده اینجا دل گفته هایم را می نویسم.

اما اگر وقت بگذاری لابلای مطالب می توانی بفهمی که چرا نتوانستم مسیر عادی را طی کنم.

۱۳٩۱/۱٠/٢٠ | ٦:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

شاید اگر دیروز آن پیرمرد مهربان را سوار نمی کردم ، حال و روزم سرجایش نمی آمد...

من به اندازه یک سربالایی کوچه او را بردم ولی او مرا از ته چاه غم بالا کشید...

چقدر دلم می خواست بغلش کنم و دستش را ببوسم.

اینقدر در غار تنگ خودمان اسیریم که یادمان می رود با محبت های کوچک می توان چقدر شاد شد...

مرسی از همه که درباره شادی گفتند...

شکر

۱۳٩۱/۱٠/٢٠ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک زمانی نه چندان دور مردی آمد و میهمان دلم شد.

مردی متفاوت از آنان که می شناختم.

کمی بعدتر باهم شروع به کار کردیم.

عشق و دلبستگیم شد نیروی محرکه برای کار و کار و کار...

سه برابر یک آدم معمولی کار می کردم و سرویس می دادم.

سرویس دادن البته توی ذات من است.

کم کم آن اتش اشتیاق اولیه به حکم عقل و همجواری فروکش کرد و شد یک رابطه عاطفی دوستانه...

و مشکلات شروع شد..

حالا دیگر سرویس دادن هایم کم شده بود.

تحملم نیز...

حوصله هر حرف و حدیثی را نداشتم و برای ادامه کار نیاز به انگیزه ای داشتم که مرا پیش ببرد.

دوست داشتنش شرط لازم بود و کافی نبود.

تمرکز کردم روی تخصصم...

دیگر آچار فرانسه شرکت نبودم.

مادری کردن را از سرم انداختم و نشستم سر پروژه های تخصصی...

حالا منهم از دیگران توقع داشتم...

محبت بی قید و شرط را حذف کرده بودم...

تو به من آب بده و من به تو نان می دهم.

دیگر خبری از خوان گسترده ای که برپا می کردم نبود...

از طرف دیگر بازخوردی از سرویس هایی که داده بودم نگرفتم.

حساس شدم.

بدبین شدم.

احساس غبن کردم.

احساس سواستفاده...

احساس دستمال کاغذی یکبار مصرف...

بیشتر و بیشتر سرم را با کار گرم کردم.

باید انگیزه ای پیدا می کردم برای جلو رفتن...

عشقی که خاموش شده بود دیگر نیرویی نداشت تا من را پیش ببرد.

اما

دیگران خبر از این تغییر درونی نداشتند.

عادت کرده بودند به سرویس گرفتن

به اینکه بارشان را بر دوشم بگذارند و به سراغ کار دیگر بروند..

نه شنیدن از من را باور نداشتند.

تلخی و سردی را نمی پسندیدند.

حق هم داشتند که این تلخی منافات داشت با شیرینی لبخندهای دوران عاشقی

بعد یک شب سرد

بهم گفته شد تو را اینگونه نمی خواهیم.

ما همان موجود گرم و صمیمی و فعالی را می خواهیم که بی قید و شرط محبت می کرد و دم نمی زد.

همان کسی که از زندگیش برای هدف های ما می زد.

ما مادر می خواهیم و تو دیگر مادر نیستی...

ما عشق تو را می خواستیم و تو سرد شدی.

و من شکستم.

...............................................................................................................

حال بر سر دوراهیم.

برگردم به شیوه سابق...

محبت بی قید و شرط برای من شق القمر نیست ولی برای کی...

برای چی؟

همه چیز مبهم است و پیچیده...

کار با کسانی که دوستشان نداری سخت است.

کار با کسانی که قبولشان نداری سخت تر...

کار با کسی که زمانی دوستش داشتی و دستت بهش نمی رسد هم سخت تر از سخت تر...

ماندن یا رفتن..

دل کندن برایم سخت است و اما ...

..

نصیحت نکنید که این روزها به کفایت شنیده ام.

کلیت ماجرا منطقی نیست گرچه منطق به اینجا کشاندش.

این روزها فقط دلم برای خودم می سوزد.

هیچ وقت برای کودک درونم مادری نکردم...

۱۳٩۱/۱٠/۱۸ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

برای اولین بار در زندگیم دلم می خواهد برگرذم به15 سال پیش.

دلم می خواهد تمام این 15 سال گذشته را حذف کنم با تمام هاطره ها، ادم ها و دستاوردها...

کاش گردبادی میامد و من را از جا م یکند و می برد.

کاش...

۱۳٩۱/۱٠/۱۸ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تمام شده ام...

نیرو ، انگیزه و امیدی برای دوباره برخواستن ندارم.

انسان های اطرافم اما، همان موجود پرانرژی و مهربان و امیدوار را می خواهند.

حق هم دارند، همنشینی یک موجود تلخ و بدبین و افسرده از سم بدتر است.

نزدیک یک سال است که آتش عشق و شور در من خاموش شده و تا الانش هم از ته مانده گرمایش بهره برده ام ولی دیگر آن هم سرد شده است.

و من نمی دانم آیا می توانم دوباره اوج بگیرم؟

خدا چقدر دور است.

امشب از سیاه ترین شبهای زندگیم است.

آیا سپیده ای خواهد دمید؟

شک دارم.

توان کمک به خود را ندارم.

به معنای واقعی کلمه درمانده ام...

روحم فلج شده ...

شاید هم مرده است.

۱۳٩۱/۱٠/۱۸ | ٤:٤۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

آمار وبلاگ 250 نفر را نشان می دهد و فقط 18 کامنت...

آمار اشتباه است؟

232 نفر هیچ وقت شاد نبوده اند؟

232 نفر تعریفی از شادی نداشته اند؟

حالا بگوییم مال دو روز است و 115 نفر.

و بد ترین حالت اینه که فکر کنی:

115 توی این دنیا هستند که فکر می کنی براشون اهمیت داری ولی مثل بقیه چند میلیار زمین این 115 نفر هم برای سو استفاده به نفع خودشون دور و برت می پلکند.

و من باز چشم هایم را می بندم و می گویم آمار اشتباه است.

صبر می کنم تا 100 نفر از شادی بگویند.

پی نوشت:

من 4 احتمال را مطرح کردم:
1- امار اشتباه
2- کسانی که شاد نبوده اند
3- کسانی که شادی را نمی شناسند
4- کسانی که اهمیتی به نویسنده وبلاگ نمی دهند


یکی نیامد بگه که این امارگیر معتبر نیست و یا این روزها اینقدر غم است که شادی از یادمان رفته ...
همه سعی کردند دفاع کنند از اینکه ما گلیم و بلبلیم و....

طبق نظریه های روانشناسی ادم ها به چیزی واکنش دفاعی می دهند که تو ناخوداگاه به عنوان واقعیت قبولش دارند. وقتی اینهمه حساسیت روی فرض 4 ایجاد می شود یعنی ....

این جواب تمام کامنت های خصوصی و غیر خصوصی بود.

شنیدن در مورد شادی آدم ها در این روزگار برایم نقش حیاتی و مهمی دارد و تاثیری عمیق روی انتخاب ها و مسیر زندگیم دارد.

من منتظر 100 نظر در مورد شادی می مانم.

۱۳٩۱/۱٠/۱٥ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امیدوارم هر کسی که این متن را می خواند پاسخی برایش بگذاردیعنی حدود 100 نفر:

به شادی فکر می کنم.

و به اینکه آدم ها شادی را چه تعریف می کنند؟

هر کسی برای شاد کردن خود روشی دارد؟ آن روش ها چه هستند؟

سالهاست که شادی دسته جمعی از فرهنگ ما حذف شده است و بیشترمان دل به غم داده ایم و به افسردگی خو گرفته ایم.

ولی هنوز دقایقی هست که شادی رخ می نماید و مانند شهاب در اسمان زندگی ظاهر می شود و می رود.

آن دقایق را برایم بنویسید.

آخرین بار که شاد بودید؟

اخرین بار که احساس سبکی کردید و با تمام وجود لبخند زدید؟

طفلی به نام شادی دیریست گمشده است
باچشمهای روشن براق
باگیسویی بلندبه بالای ارزو
هرکس ازاونشانی دارد
ماراکند خبر
این هم نشان ما
یک سوخلیج فارس
سوی دگر خزر


شفیعی کدکنی

۱۳٩۱/۱٠/۱۳ | ۳:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می گفت: دو تا کار در زندگی باید قبل از 25 سالگی انجام شوند.

ازدواج و مهاجرت

فکر کنم راست گفت!!!

۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مطلبی در خصوص فرهنگ ایتالیا می خواندم. نوشته بود مردم ایتالیا سالهاست که تحت سلطه حکومت های فاسد و رانت خوار هستند و همین فشار باعث شده که مردم ایتالیا اعتماد خود را از دست بدهند و به هیچ چیز جز احساس خود اطمینان نکنند.

مردم ایتالیا به مقامات دولتی ، ارگان ها و سازمان ها اعتماد ندارند ولی به هنرمندان خود اعتماد دارند چون هنرمندان با حس سرو کار دارند و جوهره ناب انسانی را در قالب آثارهنری بروز می دهند.

آشپز ایتالیایی، خیاط ایتالیایی، موسیقیدان و نقاش ایتالیایی، مجسمه سازان و هنرپیشه های تئاتر ایتالیا همه و همه کسانی هستند که در کشورشان مورد اطمینان هستند و مردم به سادگی به آنها اعتماد می کنند و به همین خاطر هرچه از یک طرف در فشار باشند بازهم آثارشان بازتاب راستی و صداقت انسانی است.

سالهاست که ایران هم به این درد دچار شده با این تفاوت که آشپز ایرانی ، خیاط ایرانی و .... همه و همه کم از سران ندارند و مردم عادی روشی دیگر را پیش گرفته اند. و بقیه هنرمندان نیز به جای جاری سازی اعتماد، سر درگریبان فروبرده و حرکتی خاموش دارند.

زندگی گیاهی شاید بهترین توصیف زندگی امروزه ماست.

آبی باشد و خاکی...

نوری و هوایی...

نباشد هم خشک می شویم و می میریم.

به همین سادگی

 

۱۳٩۱/۱٠/۱٢ | ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

غصه نخور یک روزی تو هم می تونی بی دغدغه یک دسته گل 100 تایی نرگس برای خودت بخری...

همین چهارتا شاخه هم غنیمت است این روزهای خاکستری..

۱۳٩۱/۱٠/۱٠ | ۳:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

داستان "پنجره" نوشته فهیمه رحیمی را دوم دبیرستان سر کلاس دینی خواندم.

همه داستان های او را سر کلاس خواندم چون دلم نمی خواست پول بالای کتاب هایی از این دست بدهم و مجبور بودم از دوستان قرض بگیرمشان.

حکایت پنجره های روبرو...

خانه ما ، اما پنجره ای رو به خیابان نداشت.

همه پنجره ها به حیاط بود یا پاسیو...

ولی خانه این روزهایم پر از پنجره است که رو به بیشماری پنجره دیگر باز می شود.

پنجره هایی که هیچ وقت کسی پشت آنها نیست.

چراغ های خانه ها خاموش و روشن می شوند و این نشان از حضور دارد.

اما هیچ وقت هیچ کس پشت پنجره نمی ایستد.

هیچ چشمی به اسمان نیست و هیچ نگاه منتظری...

من اما دقایقی را پشت پنجره ها می گذرانم .

خیره به مردمی که در ترافیک همیشگی بلوار توی ماشین ها حبس شده اند...

و گاهی کف اتاق می نشینم و چشم می دوزم به رنگ های غریب دم غروب و یا طلوع...

نگاهم اما سرگردان پنجره ها را می کاود..

سعی می کنم از طرح پرده ها حدس بزنم زندگی پشت آن دیوار ها چه رنگ و بویی دارد.

سال اسفناک 88 هر چه نداشت یک خوبی داشت و این بود که حضور مردمی که پشت پنجره دیده نمی شدند را بالای بام ها حس می کردم.

اما این روزها پنجره های بسته و خاک گرفته آن حضور را به خوابی بدل کرده اند.

۱۳٩۱/۱٠/٩ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

به خواندن اعتیاد دارم.

از همان زمان که الفبا را اموختم و بازی خواندن سردر مغازه ها آغاز شد تا همین الان لحظه ای نیست که چشمانم دنبال حروف و کلمات نباشند.

اگر چیزی برای خواندن نداشته باشم انگار قطعه ای از زندگیم گم شده است.

در هر لحظه و در هر جا لغات و کلمات چون داروی مسکن سرگشتگی من هستند.

نتیجه اش اما بد نیست.

خوب هم هست ولی معایب خاص خودش را دارد.

من زندگی را خوانده ام .

لذت ها را خوانده ام.

درکی از لذت به تعبیر شخصی ندارم.

لذت نوشیدن چای را درک نمی کنم چون بقدری استادانه آن را مطابق با توصیف نویسندگان می کنم که حس خودم توش گم می شود.

در حقیقت من لذت دیگران را زندگی کرده ام.

خیلی از خواسته هایم تجربه لذتی است که روزگاری کسی دیگر چشیده و به قلم دراورده است.

وقتی با تجربه جدیدی که پیش فرض و مطالعه ای از آن ندارم روبرو می شوم سردرگم می شوم.

توی محفوظات ذهنیم دنبال متنی می گردم که این شرایط را برایم توصیف کرده باشد.

و اگر نیابمش سرگشته می شوم.

و این واقعیت تلخی است.

استفاده از تجربه دیگران خوب است ولی زندگی تجربه دیگران را دوست ندارم.

سبک شخصی من چه می شود؟

وقتی می خواهم روزی را برای خودم داشته باشم ناخوداگاه تمام متنهایی که خوانده ام مرور می شود.

روزهایم تنیده شده در لابلای تفسیر دیگری از زندگی.

و من خودم هیچ لذتی را کشف نکردم و تمام زندگیم تکرار نوشته های دیگران است.

این نوشته ها شاید بخشی از جنگ و صلح باشد و یا شاید دو خطی تو یک وبلاگ مهجور...

به همین خاطر است که خیلی خوب می توانم در مورد لحظات خوب خیال بافی کنم ولی پای عمل که می رسد نقش خودم کمرنگ می شود.

شاید بهتر باشد لحظات خوش را بنویسم به همراه منبع ...

شاید هم  بد نباشد هر بار خودم نوشته های دیگری را بازنویسی کنم در زندگیم.

نویسندگان و کلا هنر مندان یک بخش از زندگی را انتخاب می کنند و بزرگش می کنند و جلوی چشم ما میگیرند.

زمانش است که نویسنده بخش های زندگی خودم باشم.

۱۳٩۱/۱٠/۸ | ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اگر شجاع بودم امروز از خواب که بیدار شدم ساکم را جمع می کردم و می رفتم ترمینال

سوار می شدم و به شهرش که می رسیدم بهش زنگ می زدم من اینجا هستم.

بقیه اش را نمی دانم .

نمی دانم چه اتفاقی می افتاد ولی می دانم اونجوری از خودم بیشتر راضی بودم تا الان که از صبح ولو شدم تو خانه و نه گردگیری کردم و نه نقاشی

و نه حتی پروژه ای که پول توش است را تمام کردم.

دانشگاه هم نرفتم .

خیریه هم نرفتم.

فقط نشستم و خیالبافی کردم.

کاش کمی اهل اجرا بودم و نه رویا بافی...

می دانم که او فصلی جدید است در کتاب زندگیم.

فصلی که به تمام تئوری هایم اجازه اجرایی شدن می دهد.

تئوری هایی که کمی متفاوتند با تمام انچه از قبل می اندیشیدم.

گستاخ و بی پروا

این روزها اینکه دیگران درباره من چه می اندیشند دیگر اهمیتش را از دست داده است.

مهم برایم گذران این لحظات است آن جور که حس خوبی داشته باشم.

سالها ملاحظه دیگران را کردیم و اندیشه هایشان و حالا هیچ کدام از آنها سراغی از تو و تنهایی ات نمی گیرند.

و اهمیت دارد که زندگی را به دلخواه خود در لحظه بگذرانی.

هر لحظه که گذشت و هر آنچه که رفت دیگر باز نیامد و چیزی جایگزینش نشد.

در حسرت نباید بود و ترس مانع است.

چه اهمیتی دارد که او فکر کند دوستش داشتی که به خاطرش اینهمه راه آمدی؟

و چه می شود که اگر فکر کند تو همان دختر پاک و چشم و گوش بسته 10 سال پیش نیستی.

هیچ نمی شود.

تنهاتر نخواهم شد.

یا جواب می گیرم و یا حداقل سرزنش درونی را نخوام داشت.

چرا از دوست داشتن اینگونه می ترسم؟

چرا باید هر روز دنبال بهانه ای باشم برای تماس ؟

زمانی برای تلف کردن ندارم.

امروز هم در حسرت تلف شد.

۱۳٩۱/۱٠/٧ | ٦:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دلم یک سفر می خواهد .

سفر به یک جای دور..

سفر بدون قانون و مقررات تورها و لیدرها...

سفر به ایتالیا

به بالی

به برزیل

به مصر

به چین

به روسیه

به ژاپن

به یک جایی که زبان هم را بلد نباشیم و مجبور باشم به نگاهشان اعتماد کنم.

به یک جایی که مجبور باشم محبتشان را بپذیرم.

دلم سفر می خواهد.

این شهر زندان شده است و خودم هم زندان بان خود...

اگر کمی شجاعن داشتم دیشب فرار می کردم و به شهری دیگر پناه می بردم.

به دوستانی که داشتم زنگ می زدم و می گفتم من آمدم

اگر کمی شجاع تر بودم حتما به شهر او می رفتم و می گفتم من آمدم.

بهانه های واهی برای ماندن در این شهر نشان از جبن و ترس دارد.

من می خواهم شجاع باشم.

زندگی را از خود دریغ می کنم و این انصاف نیست.

۱۳٩۱/۱٠/٧ | ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

متوجه شدم تنها کارهایی را به سامان می رسانم که از پروسه کاری و فرایندش لذت ببرم.

در حقیقت خیلی هدف گرا نیستم و فرایند و مسیر برایم بیشتر اهمیت دارد.

این روشی است که تابحال با آن زندگی کرده ام.

و صد البته مزایا و معایب خاص خودش را دارد.

اما برای نتیجه گیری مهم این است که فرایند را برای خودم خوشایند کنم .

چگونه اش را نمی دانم....

9 سال پیش چنین روزهایی... و اینگونه شد که مجرد ماندم!!

۱۳٩۱/۱٠/٥ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩۱/۱٠/٤ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

عادت می کنیم..

به خوشبختی

به بدبختی

به روزمرگی

به غم

به داشته ها

به نداشتن ها

به بودن ها

به نبودن ها

عادت می کنیم و این راز عدم انقراض ماست.

۱۳٩۱/۱٠/٤ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

احساس تعلق، احساس عجیب و قدرتمندی است.

حس اینکه متعلق به کسی باشی و یا کسی متعلق به تو باشد.

و بدیهی است که احساس در هیچ چهارچوب منطقی نمی گنجد.

حس تعلق در چهارچوب منطقی همان بردگی است.

اما حس تعلقی که در پی دوست داشتن می آید عجیب دلپذیر است.

و من این روزها در جدالم با خلا این حس

۱۳٩۱/۱٠/۳ | ۱:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی تاریکی ایستاده ام و به صدای دف و نی گوش می دهم .

بعد از مدتها به بهانه سالگرد فوت خاله پدرم همه خانواده مادریش دور هم جمع شده اند.

شاید 30 سال پیش بود که همه به خاطر فوت شوهر همین خاله در همین خانه جمع بودیم.

به چهره ها نگاه می کنم.

اثری از تاثر نیست بیشتر شور تازه شدن دید و بازدید ها است.

انگار جای آدم ها عوض شده است.

دختر ها جای مادرهای سی سال پیش را گرفته اند و پسر ها جای پدرها را.

نیم رخ عسل دقیقا همان است که در مراسم سی سال پیش از مادرش به یاد داشته ام.

نگاهم به مونا که می افتد از نظرم می گذرد که چقدر خوب مانده است این مریم خانم و ناگهان چهره تکیده مریم خانم در کنارش یاد اوری می کند که این فقط یک شباهت است بین مادر و دختر.

پدرم 4 خاله داشت و هر کدام از این خاله ها 7 هشت تایی بچه داشتند و هر کدام از بچه ها 2 تا فرزند و الان نوه هایی دارند.

خانواده ما به مدد عمه جان های برونگرای پر رفت و امد تنها گروهی است که از احوال تک تک این آدم ها خبر دارد و حتی دورادور حالشان را می پرسد.

و این جمع 200 نفری فقط یک سوم از خانواده گسترده من هستند . عموهای پدرم ، خاله های مادرم و زاد و رودشان...

حیف که بهانه ها برای ارتباط محدود شده است به مراسم ختم.

کمی قبل تر عروسی هایی هم بود که این روزها مختصر برگذار می شود .

اما من دلم می خواهد با عسل ارتباط داشته باشم.

مونا را به خانه ام دعوت کنم و خاله بچه آزاده باشم.

روزگاری نگذشته از آن زمان که ما هر کدام به عنوان نوه یکی از خواهر ها باهم همبازی بودیم.

آنزمان پدر و مادرهایمان جوانتر بودند و دل و دماغ رفت و آمد داشتند.

اما ما چه ؟

زندگی ماشینی کمرنگمان کرده است.

حیف

۱۳٩۱/۱٠/٢ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نمی دانم دلتنگی بهانه بود یا بهانه دلتنگی...

زمان، زمانی مناسب بود برای شروع دوباره...

من خسته و درهم شکسته

تشنه یک شروع جدید..

او را نمی دانم.

این چند شب را با حسی خوب گذراندم گرچه کمی مشکوک بودم به کلیت ماجرا...

راستش می ترسیدم ولی دوستان مشترکمان هم گفتند قضاوت نکن و برو جلو.

نمی دانم فشار این روزها و حال و احوال درهم شکسته ام بود که دلم یک داستان خوب می خواست.

خاطراتم را مرور کردم.

هرچه از او یادم بود پیش رو آوردم ...

ولی دست آخر تصمیم گرفتم بروم و او را به عنوان دوست قدیمی ببینم.

و رفتیم و همدیگر را دیدیم

به همان صمیمیت ده سال قبل

از کار گفتیم و از هدف هایمان.

یکی دو جمله از گذشته ها...

از اینده و برنامه هایمان بیشتر حرف زدیم..

و ذهن من لابلای حرف ها به دلنشینی این  گپ و گفت فکر می کرد.

دلم اما حسی دیگر داشت.

یک حس خوب

حس اعتماد

حس امنیت

حس اینکه در کنار او اتفاق های خوبی خواهد افتاد.

می دانم همانطور که دلتنگی بهانه بود کار مشترک هم بهانه است برای بیشتر دیدن و ارتباط بیشتر...

دل و عقل و شرایط همه تمایل به ارتباطی خاص دارند ولی چه می شود را نمی دانم.

۱۳٩۱/۱٠/۱ | ٥:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir