تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

از روز اول فروزدین که تجربه سوار شدن پاراسل را داشتم متوجه شدم برای ریسک کردن نباید خیلی فکر کرد....

دیروز همکارم از پسر خاله اش گفت که از تنهایی به فغان آمده ....

خیلی ریلکس و جدی بهش گفتم که بهش پیشنهاد بده تا با من دوست بشه ....

 او هم به سادگی با پسرخاله جان تماس گرفت و یک ساعتی باهم صحبت کردیم ...

کمی از خودمان گفتیم و بعد پرسید که انتظارم از دوستی با او چیست؟

گفتم هرچه باشد این نیست که به ازدواج ختمش کنم...

و باز از خودمان گفتیم ....

رک و راست...

بی ریا و بدون اینکه به بد و خوب کارم فکر کنم....

قرار نیست به خودم دروغ بگویم ...

متوجه شده ام که از تنهایی حریم امنی ساخته ام و در ان قایم شده ام ...

باید از این محوطه امن بیرون بیایم تا تجربه کنم ناشناخته ها را ...

نمی خواهم به عرف و آینده و ...فکر کنم ولی به این فکر می کنم که واقعا چه انتظاری دارم از کسی که می خواهم رابطه ای خاص با او داشته باشم ...

چه وظایفی دارم در قبالش ....

نمی دانم این رابطه چقدر طول خواهد کشید ولی هرچه باشد تجربه ای است  که شاید روزی به درد دیگری بخورد .....

.........

دیروز بعد از یک سری آزمایش مفصل پیش دکتر رفتم تا مشکلات غدد و هورمونیم را درمان کنم...

جالب بود که اکثر غدد من هورمون هایی ترشح می کنند که برضد هورمون اصلی فعالیت می کند...

اینجوری که من فهمیدم و گرنه توضیحات پزشکیش خیلی پیچیده تر از این حرف ها بود....

شب به این نتیجه رسیدم که این بازی ناخودآگاه دوست نداشتن خودم تاثیرش را روی غددم گذاشته و بدنم هم بر ضد خودش عمل می کند

 سال ها است که سعی کرده ام خودم را دوست داشته باشم  و تا حدودی موفق هم بوده ام ولی به نظر می رسد که باید بیشتر روی این موضوع کار کنم تا تک تک سلول هایم باورشان بشود که من نیز لایق بهترین ها و دوست داشته شدن هستم...

باید بیشتر به خودم توجه کنم و جسمم....

یوگا ماساژ طبیعت و

.......

دخترکی که در دو سفر گذشته ام به مشهد همراهم بود در حال احتضار است به خاطر سرطان ....

تاب دیدنش را ندارم اگرچه می دانم حضورم شادش خواهد کرد....

کاش بتوانم خودم را به دیدن ظاهر دفرمه و بدن ازکار افتاده اش راضی کنم...

کاش....

.........

۱۳٩۱/۱/۳۱ | ٦:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می دانم که اگر شرایط به همین منوال پیش برود حداکثر تا 2 ماه دیگر باید یک تغییر اساسی در زندگیم صورت بدهم و کارم را عوض کنم...

4 روز است که این موضوع را فهمیده ام و به جز دو روز اول که اشک و آه و سردرگمی بود از روز سوم دوباره همان روزمرگی را شروع کردم. یعنی فکر می کنم که ناخوداگاهم نمی خواهد به سختی هایی که کمتر از 9 ماه پیش تجربه کردم فکر کند به خصوص که اینبار سختتر هم خواهد بود...

می دانم که باید به حیلی چیزها فکر کنم ..

آیا توی همین رشته بمانم و یا کلا زمینه کاریم را عوض کنم..

چه جوری کم کم جمع کنم و چه جوری به همکارانم بگویم که نمی توانم با آنها کار کنم...

روابطمان چه خواهد شد؟

زحماتم نتیجه ای خواهد داشت؟

بر سر آنها چه خواهد آمد؟

کلی سوال دیگر....

اما انقدر سخت است که حتی نمی توانم راجع به آنها فکر کنم و دسته بندیشان کنم...

آزمایشی است که باید از آن بیرون بیایم....

وقتی کندی و انفعال خودم را در تغییر دیدم متوجه شدم که اگر به من بگویند که یک هفته بیشتر زنده نیستی هم همین وضع خواهد بود...

یعنی همیجوری به زندگی ادامه می دهم تا بمیرم

بعد به این نتیجه رسیدم که حتما پیش ان کسانی که دوستشان داشتم و دلم را شکاندند می روم و با عنوان کردن مرگم عذاب وجدان را به جانشان می اندازم وانتقام دلشکستگی هایم را می گیرم...

به یکی دو نفر هم پیشنهادات خاص مخالف عرف خواهم داد....

با دو سه نفر هم حسابی دعوا می کنم و ناگفته هایی را که به اسم نجابت در دلم مدفون کرده ام بیرون خواهم ریخت....

پولی ندارم که بگردم و خوش بگذرانم پس همین روزمرگی را ادامه خواهم داد....

به این نتیجه رسیدم که دانستن زمان مرگاز من موجود مزخرفی خواهد ساخت....

ولی همین باعث می شود که کمی بیشتر و هوشیار تر زندگی کنم...

 

۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سر در گمم...

 از یک طرف ارزش ها و هدف های بلند مدت و اصولی که زندگی و منشم را شکل می دهند...

از یک طرف محیط امنی که هنوز برایم تازگی دارد و جذابیت های خود را دارد ولی حیف که مانند یک گل حشره خوار مسموم و مخرب است....

باید هر چه زودتر ازین محیط فاصله بگیرم...

ولی چون هنوز هیچ جایگزین مناسبی برایش ندارم و هنوز جلوه ها و جذابیت هایش برایم تازگی دارد نمی توانم درست فکر کنم و برنامه ریزی کنم...

در این دوران بحران اجتماعی کشورم روحم نیز متلاطم است....

روزهای سختی پیش رو دارم...

اما می دانم باید گریخت .

از داستان پینوکیو همه دروغ و دماغش را به یاد دارند ولی برای من قسمتی که در شهر بازی بود و در گیر لذت هایی که به خریت ختم می شد اهمیت دارد...

این روزها می دانم قبل از خر شدن باید بروم....

اما....

بیچاره دلم ...

 

 

 

۱۳٩۱/۱/٢۸ | ٧:۱٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کار و کار و کار....

بعد از یک دعوای مسخره با همکار سرتقم ف رفتم پارک ملت .....

عجیب است که به عنوان یک دختر تهرانی فقط 4 بار رفتم این پارک که تازه دوبارش هم به خاطر پروژه دانشگاه بوده ...

آبمیوه بستنی انبه شاتوتم را مکمل خوشی هایم و مرهم زخم عصبانیتم کردم و زیر آفتاب بهاری ولو شدم....

یک کمی که گذشت و هواسم از گل های بهاری و طراوت طبیعت پرت شد رفتم تو نخ آدم ها ....

زوج های جوانی که دست در دست هم می گفتند و می خندیدند...

مادرانی که کودکان نوپای خود را مراقب بودند...

ظهر بود خبری از پیرمردها و پیرزنان نبود...

وقتی که به مدد طبیعت و هوای لطیف خبری از تنش های کاری نبود متوجه شم که چقدر بی حس و بی تفاوت از کنار آدم ها می گذرم ...

نه حسادتی

نه آرزویی

نه حسرتی انگار زندگی خودم را دوستتر داشتم از تمام آن حس های دونفره.

به این فکر می کردم که چقدر برایم بی مزه و لوس شده در صورتی که قبلا خودم هم در چنین موقعیت هایی بودم ...

 اما حتی داستان گربه و گوشت نبود انگار...

طلبم و خواسته ام از جنس و سطح دیگری است ...

 شاید هم هنوز از هم صحبتی با دیگران در محیطی شیک و آراسته رستورانی لذت ببرم ولی قدم زدن در پارک به همراه دلبر را دیگر دوست ندارم ...

انگار این چند سال حیطه هایم تقسیم شده است.

 طبیعت و پارک را به تنهایی دوست دارم  شاید به همراهی دوستی دیرینه...

همانطور که سینما و تئاتر را در تنهایی دوست دارم ....

به هر حال تجربه جالبی بود چون متوجه شدم روابط من دیگر به شکل سابق نخواهد بود و در فضا و مکان هایی جدید شکل خواهد گرفت

۱۳٩۱/۱/٢٤ | ۳:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می گفت توی تعطیلات عید بیشتر از همه خبر طلاق و جدایی آدم هایی را شنیدم که سرکوفت شوهران و زندگیشان را در طول عمر از این و اون می شنیدم ....

می گفت یک جورایی ناراحت نمی شدم که خوشحالم می شدم که اونی که همیشه پز شوهر تور کردن و خونه زندگیش را به من می دادند حالا به این وضع گرفتار شده ....

راستش خیلی در این مورد فکر کردم ...

واقعا وضع اونها بهتر از من است ؟

اما ته دلم هنوز به انها حسادت می کنم. حسادت به تجربه ای که انها داشته اند و من نه....

درست است که مسیرشان به بن بست خورد ولی لحظاتی را در زندگی تجربه کرده اند که برای من حتی ناشناخته است...

شاید به بیمزگی طعم و دلشوره های جش ازدواج ....

لحظه زن شدن....

طعم بارداری و مادر شدن ....

طعم عشق ورزیدن و محبت به اویی که می دانی نسبت به او متعهدی....

بنابراین این روزها فکر می کنم شاید ازدواج اشتباهی که با عشق بوده بهتر از مجرد ماندن باشد....

حتی اگر بعدش دیگر عشق را باور نکنی...

 

۱۳٩۱/۱/۱۸ | ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

الان تنها چیزی که احتیاج دارم این است که از خودم و حریم خودم بیرون بیایم و از بیرون به این آدم نگاه کنم...

آدمی که بین درون و بیرونش فاصله هاست....

آدمی که تعریف دیگران را از خودش درک نمی کند...

آدمی که نمی فهمد چرا دیگران اینهمه با او احساس راحتی می کنند و او اینهمه از آنها دور است...

ادمی که دلش محبت می خواهد و دوست داشته شدن ولی همه فکر می کنند او فقط باید سرویس بهد و مهر بورزد....

دلم می خواهد از بیرون به خودم نگاه کنم....

از چشم مدیری که زیر هجم توقع ها و کار هایش لهم کرده و فکر می کند ظرفیت من آنقدر زیاد است که یک تنه تمام کار شرکتش را جلو می برم .....

از چشم همکاری که می خواهد مرا له کند و به لجن بکشد تا کسی نباشد که بازخواستش کند....

از چشم دوستی که فکر می کند در حقش آنقدر لطف کرده ام که نمی تواند جبران کند....

از چشم آنان که صادقانه دلشان برایم تنگ  می شود و من باور نمی کنم...

از چشم خواهری که توقع داشت شعور به خرج داده و ابرویش را جلوی قوم شوهری که چشم دیدنشان را ندارم حفظ کنم و نکردم....

از چشم برادری که فراموش کرده خواهرش تنها یک طبقه با او خانواده اش فاصله دارد و حذفش کرده....

ازچشم دوستانی که بی دریغ مهر می ورزند و مرا لایق حمایتشان می دانند...

دلم می خواهد دلیل باطنی رفتار ادم ها را با خودم بدانم...

یعنی رئیسم فکر می کند که من الاغی هستم که بار خوب می برم...

دخترک فکر می کند که من چشم دیدنش را ندارم که جلوی تنبل بازی ها و دروغ و دغلش می ایستم...

ایا دوستم واقعا فکر کرده که من بهش صدقه می دهم و باید جبران کند؟

و.......

قضاوت نکنیم....

مگر می شود....

قضاوت می شویم و چه بی رحمانه .....

خسته ام....

 

۱۳٩۱/۱/۱٧ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امسال توی برنامه ها و تعهد هایم به خودم یک بخش مهم را اضافه کردم....

بخش روابط انسانی...

راستش در زندگی روزمره تا کنون لطف و مهر دوستان بوده که دور و برم را پر کردند و حکمت خداوند که زندگیم پر از ادم های خوب و بزرگ است...

یک جورایی وقتی نگاه می کنم دوستانم در هر سطح و جایگاهی که هستند از بهترین های آن سطح و مقام هستند...

بعد کامنت یک دوستی که در خصوص دوستیابی از من پرسیده بود وادارم کرد که به این موضوع خوب فکر کنم که این دوستان چگونه سر راه زندگیم قرار گرفتند و چی شد که ماندگار شدند...

راستش به این نتیجه رسیدم که من هیچ کدام را انتخاب نکردم و این دوستانم بودند که مرا انتخاب کردند و لایق دوستیشان دانستند...

صبر کردند و با اخلاق های گند مردم گریز من کنار آمدند و در دوستی ثبات قدم نشان دادند...

وقتی به غار تنهایی می رفتم بیرون منتظر می ماندند و وقتی می دیدند بیش از حد آنجا وقت می گذرانم به آرامی و با مهر دستم را می گرفتند و به اجتماع باز می گرداندند..

و صد البته هر وقت صلاح می دیدند برای خلوت با خودم دوباره غار را پیشنهاد می کردند...

خوب که فکر می کنم دوستان واقعیم ادم های مقاومی بودند...

سال ها در کنارشان بودم چه روی نیمکت مدرسه و چه در جایگاه همکار ولی راه به خلوت و حریم هم نداشتیم . اگر بودند بودم و اگر نبودند زندگیم را می کردم...

بعد یک روزی می دیدم که دوستشان دارم به خاطر بودنشان ، مهرشان و حمایتشان...

من چه داشتم برایشان ؟ نمی دانم! نه باری از دوششان بر می داشتم و نه قدمی برایشان...

شاید تنها سنگ صبور بودم... ولی از آنجا که همیشه خودم کلی درددل داشتم و تعریف ، مجالی برای حرف زدن نمی دادم ....

تنها کاری که در قبالشان انجام می دادم شاید هدیه های کوچک مادی برای تسکین عذاب وجدان خودم بود....

فقط یک بار در زندگیم مجبور شدم انتخاب کنم...

زمانی که بین  من و اویی که دل از من بریده بود باید انتخاب می کردند...

پیش تک تکشان رفتم و گفتم که چقدر حضورشان برایم مهم است و التماس کردم در آن موقعیت مرا تنها نگذارند حتی اگر حق را به او می دهند....

و این روزها با خودم عهد کردم کمی مسئولانه تر برخورد کنم با این نعمت های خدادادی....

...........

بعد از 8 سال وبلاگ نویسی تجربه های عجیبی در دنیای مجازی دارم ...

مثل آدم هایی که عمری از یک مسیر به مقصدی معین رفته اند و حالا با اینکه راه های کوتاه تری باز شده ولی باز همان مسیر را طی می کنند، منهم عادت کرده ام به نوشتن بی بازگشت....

آن زمان که شروع کردم امکانات سرور های وبلاگ نویسی اینقدر نبود که  به نظرات جواب دهی ، تائید کنی و یا حتی لایک بزنی....

وبلاگ نویسی برای من یک جورایی تنظیم ذهنم است ، بیرون ریختن حرف هایی که شاید در همان لحظه کسی نیست که به او بگویم و باید گفته شوند تا به جواب برسم و نظمی به آنها بدهم....

کمتر پیش می آید بدانم چه می خواهم بنویسم و یا مرور کنم آنچه نوشته ام را...

گاهی دوستانم از نوشته هایم می گویند و من حتی به یاد نمی آورم آنها را...

در طول هشت سال گذشته که می نوشتم دوستانی ثابت بودند و دوستانی که گمشان کردم...

یک وقت هایی که بیشتر زمان می گذاشتم و به این سو و آن سو سرک می کشیدم وبلاگم هم پر بیننده بود و پر مخاطب ...

یک زمانی هم کمتر....

بعد تر ها رسم و آداب وبلاگستان هم عوض شد...

ارتباطات بیشتر و بیشتر شد و آدم ها متوقع تر ...

ولی من همان روش را داشتم و راستش خیلی هم متوجه این تغییر پارادیم نبودم....

آدم ها به وبلاگم می آمدند و نظر می داند و می رفتند. حتما به وبلاگشان سرک می کشیدم و اگر برایم جذاب بود در لیستم اضافه می شدند و بهشان سر می زدم و اگر نه که یادم می رفت حضور چنین رهگذری را...

در طول سال گذشته خواننده خاموش خیلی از وبلاگ ها بودم . خیلی از کسانی که لینکشان بغل وبلاگهایم است حتی یک بار هم حضوری از من ندیده اند در وبلاگشان....

خیلی از وبلاگ هایی را هم که مرتب سر می زنم نه لینکی در وبلاگم دارند و نه من نظری می گذارم....

ولی توی این همه آدم یک کسانی شده اند دوستانیکه برایم ارزش دوستان واقعیم را دارند. دوستیشان برام مهم است و نظرشان ارزشمند...

با غم هایشان غمگین می شوم واز شادیشان شاد....

وقتی که اینجا غر می زنم برایم مهم است که کمکی ازشان بگیرم و نقطه نظرشان را بدانم...

و صد البته اینجا هم مانند دنیای واقعی دوستی هایم درجات مختلفی دارند...

و به همین خاطر لینکی به انها نمی دهم ولی به خودشان خواهم گفت که برایم چقدر ارزش دارند....

و باید اعتراف کنم شلوغی زندگیم در دنیای واقعی مجالی برای گشت و گذار دنیای مجازی نگذاشته و مجبورم بسنده کنم به آنها که می شناسمشان و کسانی که می آیند و می روند وقتی برای نظر دادن ندارم و همچنین با توجه به کندی اینترنت پاسخ به نظرات ...و هیچ وقت هم برای خواند پاسخ نظرم به وبلاگی بر نمی گشتم.

تبریکات سال نو و تولدم از طرف دوستان دنیای مجازی برایم کلی ارزش داشت. شاید خیلی از افرادی که این مدت آمدند و تبریک گفتند را درست نمی شناختم. یکی دوبار وبلاگ هایشان را دیده بودم و دیگر هیچ ....

از دیدن لینک وبلاگ هایم کنار وبلاگشان شگفت زده شدم ...

راستش برایم خیلی ارزش داشت بی هیچ منتی لینک را انجا گذاشته بودند...

بعد کمی شرمنده شدم از مهربانیشان....

.......

خلاصه که از تعهدات من به خودم توجه به روابطم است .

اینکه گیرنده نباشم و من نیز با دیگری در تعامل محبت باشم .

تلفن هایم را جواب بدهم .

حال و روزشان را بپرسم.

در وبلاگ ها نظر بگذارم.

پاسخ نظراتشان را بدهم.

و....

 

 

 

۱۳٩۱/۱/۱۳ | ٥:۱٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ولو شدم تو خانه و به جسم و مغزم استراحت دادم ...

در نظر داشتم این چند روز تعطیلی را به اوضاع خانه برسم و بعد از شش ماه به سلیقه خودم بچینمش و سر فرصت و بدون هیچ دغدغه ای کمد ها و کابینت ها را مرتب کنم...

در نتیجه دو تا تابلو نقاشی کشیدم ...

یک فیلم دیدم و کتاب جدیدی خواندم ...

 و خانه در حد اعلای نامرتبی است...

خانه تکانی برایم شده مثل شب های امتحان که به همه کار های دیگر می رسی الا اصل کاری....

ولی واقعا تصمیم دارم برای خودم و خانه ام وقت بگذارم....

برای من خانه داری یعنی تمرکز، یک جورایی خلوت با خودم ...

شاید به همین خاطر است که از زیرش در می روم....

.....

خواستگار محترم بعد از دو هفته که پیدایش نبود زنگ زده و می گوید : من دارم به حرف هایتان فکر می کنم، نتیجه گرفتم بهتان زنگ می زنم...

چی بهش بگم آخه؟

من که چیزی از او نمی دانم که بخواهم فکر کنم . بهش گفتم تعطیلات فرصت خوبی است برای دیدن ...

گفت زنگ می زنم. و الان 4 روز گذشته است...

.....

هر چی بیشتر می گذرد بیشتر به این نتیجه می رسم که باید تجربه کنم ....

سفر ، طبیعت ، ادم ها...

به درک جدیدی از شجاعت رسیدم . می خوام امسال شجاعت را با این دید تجربه کنم...

...

اما و اگر ها زیاد است ...

اوضاع مالی بهتر شود...

بمب اسرائیلی تکه پاره مان نکند...

از قحطی ناشی از تحریم جان سالم بدر ببریم...

رویابافی و هدف گذاری و برنامه ریزی که خرجی ندارد...

 

۱۳٩۱/۱/۱۱ | ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امشب عروسی نغمه است...

نغمه شاید از جدید ترین دوستهایی باشد که محبتش به اندازه خیلی از دوست های قدیمی تو دلم است...

پاییز 88 تا حالا...

مسیر طولانی را در کنار هم گذرانیدیم و صبوری و خردش باعث شد تا نقش مهرش در دلم حک بشه...

نغمه هم مثل بیشتر دوستان نزدیک صبر کرد و انعطاف پذیر بود تا زمانی که فهمیدم برایم تنها یک همکار نیست...

یک دوست است...

به نزدیکی دخترخاله هایی که باهاشون بزرگ شده ام...

امشب عروسیش است...

از ذوق دیدنش توی لباس عروسی بغض می کنم...

به اندازه شب عروسی دخترخاله هایم خوشحالم...

مهربانی بی ادعایش ، حمایت صادقانه اش، صبر وشکیبایی، خرد و هوشمندی...

هنرمندی و نگاه مثبتش ...

همه و همه برایم ارزش دارند.

قدر می دانم موهبت حضورش را

و بهترین ها را برایش آرزو دارم.

۱۳٩۱/۱/٩ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سالهاست که روزهای تولدم را با دیگران می گذرانم...

انهایی که دوستشان دارم میهمانم هستند و خودم میهمان آنهایی که دوستم دارند....

اینجوری از صبح تا شب بهانه ای است برای بودن با دوستان و عزیزانی که مهری میانمان جاریست...

هر سال از یکی دو روز مانده به هفتم فروردین و حتی تا یک دو روز بعد هرجا می روم مطمئن هستم که کیکی تدارک دیده اند و جشنی برای تولدم ....

بنابراین هیچ وقت شگفت زده نمی شوم ، چرا که می دانم چقدر مهربانند و چقدر به من محبت دارند...

اما امسال سه بار تولد گرفتند برایم و هیچ کدامش را هم انتظار نداشتم....

سوم فروردین وقتی تو شلوغی جمع خانواده یکهو کیک و شمع را آوردند کاملا شوکه بودم ... زودتر از انتظار بود این جریان...

پنجم فروردین تو جمع دوستان و باغ و گلشن کیک و شمع را که دیدم به این فکر می کردم دیگری که متولد فروردین است را چرا نمی شناسم و تا وقتی کیک را جلوی خودم نگذاشتند باورش نکردم....

و هفتم که به بهانه سال نو خانه همکاری بودم حدس می زدم شاید کیک و شمعی در کار باشد ولی نه به این صورت.....

.......

به هر حال سی و پنج سالگی هم آغاز شد...

پنجمین دوره هفت ساله زندگی...

و طبق روال سال نود و یک کاملا متفاوت...

امسال روز تولدم را در خلوت خودم گذراندم...

راستش محبت دوستان و همراهانم باعث شد که قدر خودم را بیشتر بدانم...

وقتی دیگران مرا دوست دارند چرا خودم با خود اینهمه سرجفا دارم...

بارها گفته ام که اگر کسی بنشیند و مرا توصیف کند بی انکه بدانم درمورد من حرف می زند ، قطعا از حسادت خواهم مرد ولی اگر بفهمم که درباره من صحبت می کند باورش نمی کنم...

خلوت امسال قدمی بود برای دوست داشتن خودم...

برای اینکه باور کنم قدرت هایم را ....

برای اینکه ضعف ها را بپذیرم و کتمان نکنم...

برای اینکه جسمم ، خردم ، روان و جانم را در تعادل نگه دارم و ندیدشان نگیرم...

برای اینکه قدرخودم را بدانم ....

امروز را هم با کسی که دوستش داشتم گذراندم

با خودم....

 

۱۳٩۱/۱/۸ | ۱:۱٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بی گذشته و بی آینده...

سال نود و یک من اینگونه شروع شد...

آنقدر عوض شده ام و متفاوت که حتی نمی دانم چی خوشحالم می کند...

خرق عادت  شاید...

هیچ کدام از کارهایی را که هرساله انجام می دادم نکردم...

یعنی اصلا یادم نمی امد که چه باید بکنم.!

انگار تازه متولد شده ام...

بیگانه ام با همه چیز...

۱۳٩۱/۱/٤ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir