تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز احساس کردم مثل گیاهی هستم که ریشه در خاک دارد  و اگر ازین خاک جدا شود چند روزی بیشتر دوام نخواهد آورد.

گیاهی که رنگ بویش مال دیگری است ولی خود از خاک حضور دوستان و استادانی تغذیه می کند که شاید معدود کسانی موهبت ریشه دار شدن در آن را درک کنند.

گیاهی که بذرش همان خانواده است و خاکش اما، همراهان و همصحبتانی است با یک هدف مشترک.

رسالتم در زندگی شاید این است که فضا را برای دیگران تلطیف کنم  و حضورم باعث شود تا بارشان سبک تر شود.

بذر خوبی داشته ام و در خاک خوبی پرورش پیدا کرده ام  و شکرانه این دو موهبت این است که خود نیز آنی باشم که حاصل هردو است.

ولی آنچه از خاک بیرون است به دنبال نور است . ازین خورشید به آن خورشید.  نور محبت طلب می کند و هر ازگاهی وقتی خورشید زندگیش نورش را دریغ می کند می پژمرد ولی خاک خوبی که در آن ریشه دارد باز زنده اش می کند . دوباره سر از خاک بیرون می آورد و دنبال خورشیدی دیگر...

اما خورشید زندگیم را هنوز چشم در راهم . روی به سوی منبع نور می کنم و چند صباحی شادابم ولی هر نوری انرژی خورشید را ندارد و دوامش را .

و گاه می شنوم که می گویند اگر طالب نوری بگذار چیده شوی و از ساقه جدا و من می دانم که بی ریشه خواهم شد اگر چنین شود و خیلی زود تر خواهم فسرد.

شاپرک ها ، زنبور ها و ... به سراغم می ایند و در توانم تغذیه شان می کنم ولی خود همچنان چشم انتظار نور محبتی خاص هستم که چشمم را روشن کند و شکر که ریشه در خاکی دارم که بی دریغ عشق را در اختیارم می گذارد و اینچنین است که رشد می کنم حتی اگر خورشیدهای زندگیم رنگی از حقیقت نداشته باشند.

۱۳٩٠/٩/۳٠ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بعد از سخنرانی غرایی که جمعه هفته پیش من باب کمالات و موفقیت های شغلی و اجتماعی در کانون گرم خانواده انجام داده بودم انتظار همه چیز را داشتم غیر از اینکه پدر گرامی به این نتیجه برسد که من کار و کاسبی بدرد بخوری ندارم و به هر کس و ناکس رو بندازد که یک کار اداری برایم پیدا کنند...سر صبحانه بودم که شنیدم با کسی صحبت می کند که من دوتا لیسانس دارم و یک فوق لیسانس و یک جایی هم سرم گرم است ولی دنبال کار حسابی می گردم . دوتا شاخ رو کله ام سبز شد. اگر جمعه اونهمه روضه نخونده بودم که کار فعلیم اگر هنوز درامد مکفی ندارد ولی اعتبار اجتماعی و ارتباطات عالی در سطح کلان دارد شاید اینهمه شگفت زده نمی شدم ...

وقتی تلفنش تمام شد ازش پرسیدم که چرا یک همچین فکری کرده و کلا می تواند توضیح دهد که کار حسابی از نظر ایشان چیست؟ گفت که پول در نمیاری و صبح ها هم دیر می ری سر کار...

وقتی بهش گفتم که صبح دیر می روم چون شب ها هم دیر می آیم و چه می داند که من چقدر می گیرم که به نظرش رسیده پول در نمیاورم حرفی نداشت و رفت ولی بدجور دلم گرفت...

توقعش را نداشتم . ته دلم خوش بود که حالا پدرم به شرایط من افتخار می کند و موفقیت هایم را تحسین می کند ولی انگار تمام این پله ها از نظرش به پشیزی نمی ارزید و دنبال یک کار اداری حسابی برایم می گردد.

حداقل اگر دنبال پست مدیریت و معاونت بود دلم نمی سوخت به طرف پشت تلفن می گفت یک کمی طراحی بلد است (منی که 5 سال مدیر تبلیغات یک شرکت معتبر بودم ) و کمی کار اداری می داند( در حالیکه الان کارشناس ارشد یکی از شرکتهای معتبر مشاوره مدیریت هستم )

جالبیش اینجاست که کلا ورد زبانشان این است که چرا شما اعتماد به نفس ندارید؟ کلا اعتماد به نفسی باقی می ماند وقتی که هیچ یک از دستاورد هایت را نمی بینند و حتی اگر جلوی چشمشان بگیری چشمشان را می بندند و  حرف خودشان را می زنند.

دلم گرفت از دستش و از دست خود که نتوانسته ام چنان که باید و شاید افتخار افرین باشم . شاید اگر کارمند اداره دولتی می شدم  و روزمرگی را پیشه می کردم وضع بهتر از این بود.

۱۳٩٠/٩/٢۸ | ۱:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

به این فکر می کردم که یک آدم باید خیلی چیزها را تجربه کند تا به تکامل برسد. اینکه بگوییم من هیچ وقت عصبانی نمی شوم و یا من با هیچ چیز شاد نمی شوم نشانه نقص ماست. انگار باید تا ته هر چیزی رفت و به آخرش رسید و دوباره سر برآورد و دنیای نویی را شروع کرد. اینجوری دیگر به راحتی نمی توانیم در مورد دیگران قضاوت کنیم چون خودمان هم حس او را تجربه کرده ایم .

همیشه به نظرم می امد که من آدم خونسرد و صبوری هستم و به این موضوع می بالیدم ولی یک شب خشم را با تمام وجود تجربه کردم خشمی که اگر شرایطش را داشتم شاید باعث قتل می شد... قتل مردی که دوستش داشتم و دوستم نداشت . و بعد از آن انگار مجرای خشمم باز شد ولی قدرت کنترلش را داشتم و یا حداقل اگاهانه از پسش بر نمی آمدم .

بعد غم را تجربه کردم تا انتها، حسادت را و تنهایی را . شادی ولذت و عشق را هم تجربه کرده ام . هیجان را اما نه ...

ترس را هم...

به نظر شما چه چیزهای دیگری را باید تا انتها تجربه کنیم؟

۱۳٩٠/٩/٢٥ | ۳:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیروز عصبانی بودی...

دقیقا مثل یک شیر زخمی به پر و پای همه پیچیدی و ایراد های بنی اسرائیلی گرفتی.... اهمیت ندادم به خشمت ولی کاری هم از دستم بر نمی آمد برای خاموش کردن این آتشی که شعله ور بود... تحقیر کردی و  فریاد ها زدی سر چیزی که همه متفق القول می دانستند اشتباه خود توست و به همین خاطر خیلی بها ندادم به تمام خشمت. خیالم از خودم راحت بود و حرمت تو را نگه داشتن اهمیت بیشتری داشت...

 ولی یکهو حس مادرانه ام بالا زد و دلم می خواست وسط جلسه بیام و بغلت کنم و بگویم آرام... آرامتر ....

می گویند آدم خشمگین شهوت ندارد ولی عجیب است که من در مواجهه با آدم های خشمگینی که دوستشان دارم به تماس فیزیکی می اندیشم ...

انگار احساس می کنم این انرژی اگر در آن رابطه صرف شود هم هیجانش بیشتر است و هم ضررش کمتر...

اگر کمی دیگر طول می کشید ممکن بود بی اراده دستت را بگیرم تا ارامتر شوی

نمی دانم .

ضعف هایت را می بینم  و این ضعف ها ترحمم را بر می انگیزند و نه خشمم را . و چون گوشه چشمی هم بهت دارم دلم می خواهد کمکت کنم تا حذفشان کنی ...

دور نیست آن روزگاری که او را هم با ضعف ها و قوت هایش می دیدم . ضعف ها بیشتر از قوت ها ولی او را هم با همه ضعف هایش دوست داشتم . نمی دانم شاید این خاصیت قدرت بالای مادرانه بودن من است که همه را به چشم پسرانی می بینم که باید کمکشان کنم .  دوست ندارم اینچنین باشم. چون می دانم بعد از یک مدت از سرویس یک نفره خسته خواهم شد و خود نیاز به حمایتگری قوی دارم ....

ولی به ذات مادری متعهد و مددرسانی دلسوز هستم . در شخصیت شناسی اناگرام کاملا تیپ شخصیتی مشخصی برای آدمی مثل من ذکر شده که از مشکلاتش هم افسردگی است به خاطر ندید گرفتن خودش و قدرنشناسی دیگران....

من مادرت نیستم....

شاید این جمله را باید انقدر با خودم تکرار کنم که باورم شود...

۱۳٩٠/٩/٢٢ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک جورایی افسار زندگیم از دستم خارج شده است و دست کسی افتاده که خوب می دونه چه جوری من را به راهی ببره که به نفع خودش باشد...

سرتق تر از این حرفهایم و تا منفعتی برایم هست تبعیتش می کنم . حتی اگر مادی نباشد این منفعت...

امروز سرکار نرفتم . معتاد شده ام به کار و این خوب نیست....

یک قسمت هایی از وجودم خالی شده که با کار پرش کرده ام ولی کاملا مثل چپاندن قطعه ناهمگون لگو است ....

دلم برای کلاس نقاشی تنگ شده ....

دلم برای کلاس منطق الطیر تنگ شده ....

دلم کلاس یوگا می خواهد....

دلم ول گشتن تو نگارخانه ها را می خواهد.....

قرار های دوستانه....

شام سبک خانه های گرم دوستان....

ولگردی های شبانه توی شهر ....

خلوت دعا های نیمه شب....

و از همه مهمتر مسئولیت هایم در خیریه....

و من تمام این ها را رها کردم به بهای بودن کنار تو ....

کنارت بودن پر از انرژیم می کند . وقتی بعد از 12 ساعت از شرکت می زنم بیرون سرحال وسبکم ولی نمی خواهم انرژیم به تو وابسته باشد....

نمی خواهم وابسته ات باشم . کنارت بودن را می پذیرم ولی وابسته بودن را نه....

اما خبیثانه دلم می خواهد تو وابسته ام باشی...

جای خالی من را حس کنی و قدر بدانی حضورم را....

 

۱۳٩٠/٩/۱٩ | ٩:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

زندگی من به چند دوره تقسیم می شود:

اولین دوره تا 12 سالگی بود. سال 68 برایم سال خاصی بود. از اولین روز فروردین 68 احساس کردم که بزرگ شده ام . تصویر دختر نوجوان جذاب از همانجا برایم شکل گرفت....

نمی توانم بگویم این مرحله در 18 سالگی تمام شد ولی می توانم بگویم شاید تکامل پیدا کرد ولی تا 31 سالگی ادامه داشت . 18 سالگی ، 22 سالگی ، 24 سالگی و 28 سالگی سال هایی بودند که تغییرات بیرونی زندگیم عجیب بود ولی من در درون خودم همان دخترک خجالتی و محجوبی بودم که می داند زیباست ولی جز زیبایی ظاهری مستمسکی ندارد و اعتماد به نفس وازه ای بیگانه است برایش ...و همین تصویر باعث شد تا تمام اشتباهات زندگیم انجام شود..و صد البته تمام موفقیت. فکر می کردم بعد از سی سالگی دیگر زیبا نخواهم بود و جذابیتی ندارم پس باید درس بخوانم و تجربه کاری داشته باشم تا وقتی دیگر کسی به خاطر زیباییم بهم توجه نکرد دانش و تجربه هایم شگفت زده شان کند و لیسانس های متعددو فوق لیسانس بدردنخورم ثمره همین تفکر است....

 31 سالگی بعد از 2 سال تلخ از شکست ناشی از حماقت و خیانت ، دوره جدیدی شروع شد

31 و 32 سالگی به نوعی سال های انتقال است . سال هایی که سرگرم دنیای بیرون بودم و شلوغی ها و روزمرگی ها ولی در استانه 33 سالگی متوجه شدم دیگر آنی نیستم که می شناختم....

دخترک زیباروی محجوب  و تلخ سال های اخر تبدیل شده است به دختری شلوغ و محبوب و موفق، مصمم و اعتماد به نفس خوب( نه بالا) و هنوز هم زیباست! تغییر را زمانی فهمیدم که می خواستم با غریبه ای از خودم بگویم و متوجه شدم هیچ ندارم برای گفتن . چرا که آنچه از خود می شناختم  مدت هاست که بی معنا شده اند. نمی دانم چه شد ولی می دانم از زمستان 89 به بعد همه از تغییرات من می گفتند و لی باز من هنوز به خاطر شکست های عاطفی سرگشته بودم . یک شب متوجه شدم اگر او مرا نمی خواهد نه به خاطر نقاط ضعف من است که به دلیل ترس او و ضعف های خودش است و اینکه مرا بالاتر از لیاقتش می بیند. واین دلیل تمام تحقیر ها و خشم هایش است بعد از آن روزهای زیبای سرشار از حس آغازین...

 وبعد حضور آدم هایی که علی رغم نداشته هایشان اعتماد به نفس بالایی داشتند مرا مجبور به باز نگری کرد . قرار نبود غلو کنم ولی نباید کتمان کنم توانایی هایم را . جریانی آرام و خزنده شروع شد برای دیدن خودم از بیرون ...

متوجه شدم باهوشم کمی بیشتر از خیلی ها ...

متوجه شدم قدرت بخشندگی دارم  خیلی بیشتر از خیلی ها

متوجه شدم توان مدیریت دارم درحد خیلی های دیگر

و .می  توانم بنویسم حتی مقاله های تخصصی و شاید داستان

و....

نمی توانم بگویم این مرحله هم تمام شده است ولی می دانم که به ان اگاهم و حواسم هست که اگر دوران قبلی از 19 سال طول کشید و باعث تکرار اشتباهات شد ، این دوران را به خوبی نظاره کنم و ناآگاهانه ازش گذر نکنم...

و نکته جالبی که هنوز باورش نکردم گرچه دوستی جدید به آن  اشاره کرد قدرت بالای زنانگی بود. دلیل و مدرک آورد ولی باورش نکردم چرا که سال هاست همه دوستان مذکرم مرا به چشم برادرشان می بینند تا دختری با خصوصیات لطیف زنانه و  تنها آنان که به خلوتم راه یافتند از این خصوصیت آگاه می شدند و اگر او درست بگوید تحولی عظیم است...

۱۳٩٠/٩/۱۸ | ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وسط جلسه حس کردم به جای تو شیری غران نشسته ... شیری با ابهت و یال و کوپالی بس عظیم ....

و بعداز آن دیگر نتوانستم خودم را از شر این شیر ژیان خلاص کنم....

 متوجه شدم که در داستانهای کلیله و دمنه هستم  به دور و برم نگاه کردم روباه را به وضوح تشخیص دادم ....

بعد گرگ داستان را...

اما نقش خودم را پیدا نکردم ..

آهوی نخجیر نیستم اما شاید خرگوشی باشم که....

هر چه هست شکار تو نیستم و خود می دانی ..

۱۳٩٠/٩/۱٧ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

راه عادی زندگی را طی نکرده ام 

می دانم

یعنی الان باید فرزندی حداکثر 14 ساله داشته باشم و یکی دوتا فینگیل تر...اگر راه عادی زندگی را می رفتم ....

ولی در عوض هنوز در تصورات دخترانه خود غوطه می خورم ....

دچار بحرانی شده ام عجیب...

در نوع پوشاک ...

رفتار...

سخنان...

دقیق شده ام به زنان همسالم . چه می پوشند؟ چگونه حرف می زنند؟ چگونه زندگی می کنند؟ وبلاگ هایشان را سرک می کشم اما چیزی دستگیرم نمی شود... دغدغه هایشان ناملموس است برایم و غیر قابل درک...

زن سی و چهار ساله ! دلم می خواهد یکی از بیرون مرا تعریف کند برایم ...

ایا پیر دختری ترشیده ام  که افسرده و خموده است؟

زنی که ادای دخترکان 18 ساله را در می اورد؟

زنی بالغ که عاقلانه و از روی حساب و کتاب رفتار می کند؟

دلم یک ناظر بیرونی می خواهد . تا خودم از خودم تعریفی پیدا نکنم متزلزلم. نظر دیگران برایم مهم می شود و همین باعث سردرگمی و کم شدن اعتماد به نفسم می شود.

ایا رفتار و کردار و منشم مطابق سن و سالم است ؟ یا چون ازدواج نکرده ام پختگی لازم را ندارم ؟

به اطرافم که نگاه می کنم چون کمند دوستانی که ازدواج کرده باشند و همه مثل هم یکه و مجرد هستیم قیاسی ندارم ولی از مشاهده تغییرات همان چند تا که عروسی کرده اند می فهمم که چقدر پخته تر و بالغتر شده اند...

و این بلوغ را در رفتار دوستانی که مهاجرت کرده اند هم مشاهده می کنم حتی اگر ازدواج نکرده باشند...

کاش کسی من را برایم توصیف می کرد...

 

 

۱۳٩٠/٩/۱۳ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

انقدر بخش های دیگر وجودش برایم عجیب بود که زندگی خصوصیش برایم اهمیت نداشت. حدس می زدم تنهاست ولی خیلی ذهنم را درگیر نمی کردم. همین که در کنار هم مانند دوتا آدم بالغ بدون جنسیت کار کنیم برایم کافی بود. و صد البته که دلم بازی های خودش را داشت ولی تو شلوغی روزها و کارها جایی برای دلمشغولی های عاشقانه نبود. بعد روزی کسی از دخترش گفت و روز دیگر از دیگری از همسری که جدا از او زندگی می کند...

حرف هایشان چون نسیمی بین شلوغی های کار گذشت و اما در خلوت شبانه ام طوفانی شد که حسابی بهمم ریخت. حس غریبی بود و ناشناخته ...

 حسادت به آن زن ؟ نمی دانم . زنی که بالاخره روزهایی شیرین  را در کنارش بوده و فرزندی دارد از او و صد البته روزهای تلخی که نتیجه اش جدایی این روزگارشان است.

ولی حسادت به خودش را مطمئنم که بود. حسادت به اینکه او هم روزگاری را با امیدی به همراهی در کنار زنی سپری کرده است. روزگاری نجوای عاشقانه ای را را ساز کرده و برای دلبری قول و غزل گفته است.

حسادت به اینکه او بخشی از زندگیش را زندگی کرده حتی اگر به سرانجامی نه چندان خوشایند رسیده باشد و من هنوز در حسرت شانه ای برای سر نهادنم و سخنانی برای نجوا کردن...

به ان زن حسادت نکردم و حتی کمی به حالش افسوس خوردم. چرا که می دانم زندگی با چنین مردی با اینهمه شور و انرژی و مشغله کار سختی است . یعنی کار هرکسی نیست .

مدت هاست به خلوت دلم رجوع نکرده ام . نمی دانم غم این روزها برای چیست. نمی دانم آیا به جد وابسته و دلبسته او شده بودم که اینچنین غم دارم ؟ یا ریشه غم جای دیگر است؟

هرچقدر هم زندگی های افتضاح و پر تنش اطرافم را می بینم و روزگار آرام و خلوت خودم را می گذرانم باز هم نیاز به داشتن همدم و همراه را نمی شود کتمان کرد.

روزگار گذشته را مرور می کنم و لحظه های زیبایش را در ذهنم قاب می گیرم  و با خود می گویم که خوب منهم روزگاری چنین شیرین داشته ام و دوست دارانی که لحظاتی خاص در کنارشان گذراندم  و جهان بی قرار است و زندگی گذرا که هیچ چیز را برای همیشه نخواهی داشت و زمان حضور این شادی ها هم در زندگیم کوتاه بود ولی بود .اگر هم بیشتر بود باز هم می گذشت .

خاله و عمه ام بعد از 30 سال زندگی بیوه شده اند و همش از تنهایی گله دارند. نگاهشان می کنم و به خود دلداری می دهم که عوضش من به سن اینها برسم به تنهایی عادت کرده ام .

ولی چرا دلم گرفت وقتی فهمیدم از زنش جدا شده؟ من که می دانستم او همسری مناسب برای من نیست . اما ته دلم امید داشتم روزی چنان وابسته من شود که نبودم را تاب نیارد.

دلم می خواهد دوست داشته شوم  هر چند در میان بیشمار دوستانی هستم که مهرشان را بی دریغ نثارم می کنند و من ناشکری ولی دلم می خواهد دلی برای من بتپد ...

این روزها شیرین ترین حرفی که دوست دارم دیگران بهم بگویند البته از ته دل و به راستی و نه تعارف، این است:

چقدر جات خالیه ....

عقده ای شده ام؟ دیوانه ؟ افسرده؟ نمی دانم .

ولی می دانم خسته ام . خسته از چی ؟ نمی دانم.

و عجیب انکه حوصله جمع ها و ادم هایش را هم ندارم ...

 

۱۳٩٠/٩/۸ | ۸:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دوباره سریال آناتومی گری را نشان می دهند و من به خاطرش میهمان خانه مادرم می شوم تا باز هم درگیر تمام مسائل هنرپیشه های فیلم شوم. با آنها همذات پنداری می کنم ولی بیشتر از آن اینبار این سریال را می بینم که یادم بیاید و بماند که درگیر و دار روزهای شلوغ هم می شود دوست داشت و دوست داشته شد. یادم بماند که ادم ها می توانند دوست داشته باشند و دوست داشته بشوند و به خاطر همین عشق و علاقه بجنگند و کلنجار بروند.

راستش این روزها تمام دورو بری هایم نیز آدم های تنهایی هستند که دلشان برای کسی نمی تپد. دختر و پسر هم ندارد همه تنهایند. عاشق شدن و یاد دلبر افتادن را از یاد برده ایم انگار ...و به همین خاطر زندگی هایمان بی طعم و رنگاست و بوی نای روزمرگی می دهد. دوستانی هم که ازدواج کرده اند عشق را شاید در پستوی خانه نهان کرده اند و بروز بیرونی ندارد...

انهایی هم که عاشقند یا در گیر عشق ممنوعی هستند که هیچ به مذاقم خوش نمی آید و یا عشق یک طرفه ای است که راه به ترکستان می برد.

روزگار غم انگیزی است خلاصه و به همین خاطر تصمیم گرفتم وقت بگذارم و این سریال را ببینم  سریالی که دل آدم ها برای هم می تپد و به خاطر محبت می جنگند. حداقل می توانم در قاب تلویزون نگاهی پر احساس را ببینم و دستهایی که دور از چشم دیگران دزدکی همدیگر را لمس می کنند..

روزهاست که در اطرافم رنگ و بویی از عشق ندیده ام و این نگرانم می کند.. اینهمه تنهایی آدم ها نگرانم می کند.

نمی گذارم شور عاشقی یادم برود حتی اگر با دیدن فیلم هایی باشد که به نظر وقت تلف کردن باشد و یا کتاب هایی که شاید مال دخترکان 15 ساله باشد همانها که با آنها سعی می کردیم از این حس غریب سر دربیاوریم و انچه در دلمان می گذشت را به محکشان می سنجیدیم در ان سن و سال ...

نمی خواهم به جایی برسم که برق عشق را درنگاهی به سخره بگیرم و به ساده دلیشان بخندم مثل خیلی از بزرگترهایی که تنها مانده اند و تلخ شده اند....

می خواهم اعجاز عشق را باور داشته باشم و کورسوی امید در دلم خاموش نشود که یک روزی دلی برایم خواهد تپید . دلی که شاید او هم تنها باشد و دنبال همدلی...

نکته مثبت این روزها این است که تمام آنهایی را که دوستشان داشتم و نفهمیدند و دلم را شکستند بخشیده ام . دیگر کینه ای از هیچ کدامشان به دل ندارم که چرا مرا انتخاب نکردند و رقیب را برگزیدند و این حس خوبی است  احساس می کنم تمام آن عهد شکستن ها و خیانت ها داستان هایی است که شنیده ام و نه اینکه تجربه شان کرده باشم . عجیب است که زخم های دلم چه خوب بهبود یافته اند و هیچ ردی نیست از آن جراحت ها . اگرچه هنوز بی اعتمادم نسبت به آدم ها ولی کینه ای ندارم از گذشته ...

شکر

 

۱۳٩٠/٩/٦ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir