تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

می دونی؟

5شنبه شب می تونستم تو جشن سالگرد 65 سال ازدواج عمه ام در کنار خانواده بزرگم باشم...

می توانستم با دوستان همزبانم تو خونه نقلی زوج جوانی بشینیم و فیلم ببینیم و تحلیلش کنیم ...

می توانستم با دوست سال های کودکی شام خوبی بخوریم و درددل کنیم ...

حتی می توانستم بنشینم و بعد از کلاس با استادم کلی حرف بزنیم و اطلاعات رد و بدل کنیم ...

یا اینکه خانه بمانم و نقاشی بکشم ...

خانه بمانم و کتاب بخوانم ...

خانه بمانم و آشپزی کنم ...

اما دلم هیچ کدام از این کار ها را طلب نمی کرد ...

دلم فقط یک شب رمانتیک می خواست...

یک گفتگوی دونفره شاید ...

لحظاتی سرشار از حس ....

و اینگونه شد که به خواب پناه بردم...

 

۱۳٩٠/٧/٢٩ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در نهان به آنان دل می بندیم که دوستمان ندارند و آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی ما

به نقل از دکتر شریعتی ...

۱۳٩٠/٧/٢٦ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

آدم مهربانی نیستم ولی به قول دوستی خوب سرویس می دهم و متاسفانه ناخوداگاه این خصوصیت در خصوص مردان اطرافم که کمی بیشتر بهشان نزدیک میشوم چند برابر می شود.

 ناخوداگاه مچ خودم را می گیرم وقتی دارم مثل مادری که دنبال پسر بچه تخسش راه می رود و بریز و بپاش هایش را جمع می کند...

در مقابل این مردها یکهو می شوم دایه مهربانتر از مادر و کارهایی می کنم که شاید هیچ وقت برای خودم انجام نداده ام ....

جالب اینجاست که اغلب مردان بزرگی هستند و موفق در دنیای کسب و کار ولی انگار در کنارشان قرار می گیرم تا تر و خشکشان کنم ....

و اینکه حواسم باشد که اینگونه رفتار نکنم بسیار انرژی بر است. حس مادرانه من نسبت به مردان اطرافم انکار ناپذیر است  و باید تعدیل شود چون اینگونه باعث سوتفاهم های غریبی در اطرافیان می شود و صد البته اگر کمی بی جنبگی در آنها وجود داشته باشد متوقع و پررو خواهند شد...

اوایل این حس را با عشق اشتباه می گرفتم و فکر می کردم من عاشق او هستم که اینگونه حواسم به اوست ولی این عشق نیست فقط یک استعداد خدادادی است که باید در مسیر درست هدایتش کنم تا در جای درست صرف شود.

از تبعات بی رویه عمل کردن در این مورد آن است که این حرکت تا یک جایی بدون توقع انجام می شود و بعد کم کم بسته به نوع رابطه پای حساب و کتاب به ذهنم باز می شود و انجاست که تازه مصیبت آغاز می شود.

این خصوصیتی است که تابحال کاملا ناخوداگاه بوده و به تازگی کشفش کردم و باید هدایت شده و به همین خاطر باید بیشتر بررسی  شود.

۱۳٩٠/٧/۱٩ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

روزها با تو زندگیم را پر از قشنگی می بینم ....

شب ها به یاد تو همش خواب های رنگی می بینم ....

امروز وقتی توی تاکسی به این ترانه گوش می کردم متوجه شباهت این بیت با زندگی خودم شدم با این تفاوت که توی مصرع اول با توی مصرع دوم بسیار متفاوت است ....

این خیلی خوب است که توی اولی وجود دارد . به زندگیم هدف داده و در کنارش چیز های بسیاری می آموزم . از وقتی یادم می آید همیشه کسی در این نقش وجود داشته و حضورش برایم مغتنم ....

ولی توی مصرع دوم....

بودنش خیلی کمتر از نبودنش است ولی بالاخره  دل بی قرارم کسی را برای این خواب های شبانه از ژس ذهنم بیرون می کشد و هرچند کمرنگ باز حضوری نیمه مستمر دارد.

اما بهترین لحظات زندگیم در این 30 و خورده ای سال زمانی بوده که توی اولی با توی دومی یکی شده اند و یک نفر روز و شبم را پر کرده بود..

اما این شب ها سر بی رویا به بالین می برم...

۱۳٩٠/٧/۱۸ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دیشب باز با جمعی از دوستان که در شرایط مشابه هستند به نتیجه واحدی در خصوص حضور مرداها در زندگیمان رسیدیم :

1- مردی به عنوان پدر که پشتت به او گرم باشد .

2- مردی به عنوان استاد و معلمی که بیاموزی ازش.

3- مردی که در کنارش کار کنی و در این دنیای مردانه کارت را پیش ببری.

4- مردی که برادرانه بتوانی با او صحبت کنی .

5- مردی که بتوانی با او تفریح کنی و بخندی.

6- مردی برای نیاز های جسمانی

7- و یک عشق افلاطونی که هیچ کدام از موارد فوق ندانند خیالی بیش نیست ....

اینجوری زندگیت خوب می گذرد گرچه هنوز تنهایی...

۱۳٩٠/٧/۱٦ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از جلسه که بیرون آمدیم ، قدم زنان تا دم ماشینش رفتیم ، و در مورد دستاورد های جلسه صحبت کردیم  وقتی به ماشین رسیدم پیشنهاد داد که تا ماشینم که یک کوچه پایینتر بود برساندم  دخترک ، همکار قدیمیش نیز همراهمان بود . شاید به احترام سن و سال رفت و عقب نشست ومن جلو ....

تجربه عجیبی بود ، سالها بود که این اتفاق نیفتاده بود . سالهاست که دیوار ضخیمی دور خودم کشیده ام و جز تعدادی دوست مونث و معدودی از همسرانشان راه به درون این دیوار نبرده اند .  و مدت هاست که که به خاطر مشغله فراوانمان ارتباطاتم کم شده است . مردانی که در این دایره حضور دارند مانند برادران دلسوزی همه جا پشتم هستند و شاید از مردان خانواده ام نزدیک تر ولی پریشب متوجه شدم چقدر حضور مردانه زندگیم کمرنگ شده است .

متوجه شدم که او نیز می تواند یکی باشد مثل آنهایی که اینور دیوارند فارغ از پیچیدگی های عاطفی ...

متوجه شدم  که حضور مردانی که دغدغه عاطفی بینمان نباشد چقدر آرام ترم می کند فقط باید بتوانند تا از این سد عبور کنند....

و او آدم باهوش و زیرکی است که  می داند چگونه از این سد عبور کند  ولی  چیزی را که نمی داند قطر زیاد این دیوار است .

کاش بتوانم مدیریت بهتری روی احساسم داشته باشم ودچار عشق فردیش نشوم ....

 

۱۳٩٠/٧/۱۳ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی وارد کار جدید می شوی یکی از مواردی که باید حسابی مواظبش باشی وارد نشدن در روابط عاطفی غیر ملموس است. به مرور زمان دستت می آید کی با کی است و کی از کی خوشش می اید ولی در ابتدا باید خیلی مواظب باشی که یک لبخند یا یک تعارف ساده کار دستت ندهد و یک دشمن بالقوه برایت نسازد...

و این روزها من درگیر کشف روابطم ...

۱۳٩٠/٧/۱۳ | ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

به نوعی در حال مستقل شدنم .

جدا شدن از پدر و مادر ...

اتفاقی که شاید باید سالها پیش میفتد ولی در آن زمان وجود مردی برای بردن من ازین خانه لازم بود  . اما حالا خودشان اعلام امادگی کردند که برو

واحد کوچکی در همان ساختمان شاید خیلی دور از آنها نباشد ولی اینجوری شاید قدمی باشد برای تجربه استقلال و جدی شدن زندگی.

دلم می خواهد خانه کوچکم مامنی باشد برایم ولی این روزها آنقدر گیجم و البته بی پول که نمی توانم هیچ تصمیمی بگیرم .

اما ته ناخودآگاهم می ترسم این حرکت باعث شود تنهاییم چند برابر شود و تصمیم های مسخره بگیرم .

۱۳٩٠/٧/۸ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چن روز پیش همکارم منو برای برادر شوهرش خواستگاری کرده! عکسشو دیدم و می دونم که تو نیستی! چون قدش کوتاهه، سیگار می کشه و خونواده مومنی داره… آدم بسیار آرومیه و نمی دونم با آتیشی که درون منه چه جوری می تونه کنار بیاد… برعکس همیشه که فوری جواب رد می دادم، گفتم بذار فک کنم راجع بهش! من شاید هیشوخ غریبه ای نداشته باشم که باهاش یه زندگی عاشقونه داشته باشم اما باس خودمو از داشتن بچه هم محروم کنم؟! شاید همه اون عشقی که توی دلمه بریزم واسه بچه م… به اون مرد هم عادت می کنم… همه عادت می کنن مگه نه؟ تا کی باس منتظر یه رویا بمونم؟ ۳۴ سالمه! نمی دونم چه کاری درسته و چه کاری غلط… نمی دونم به این آقا چه جوابی می دم بعدن!

 

برام خیلی جالب بود که یکی دیگر تو شرایط مشابه من ف درست همون فکر هایی از ذهنش می گذرد که من بهشون می اندیشم ....

 با این تفاوت که من می دونم پای عمل که برسد جا می زنم و مطمئنم به خاطر بچه دار شدن نمی توانم اینهمه ایثار داشته باشم ....

۱۳٩٠/٧/٢ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir