تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

فردا پرونده 4 سال با تو همکار بودن بسته می شود ....

همکار ؟ یک سال اول توی دل هم جا کردیم و 3 سال بعد روی روان هم راه رفتیم ....

حرف هایی که ناگفته ماند و احساسی که در نطفه خفه شد . خفه اش کردی؟

نمی دانم ولی توی دل من هنوز غوغاست . هنوز شب ها خوابت را می بینم که دست هایم را می گیری و من بی دغدغه آرامش بودن را تجربه می کنم ....

اما این فقط خواب است و در بیداری هر روز و هر لحظه بیشتر از هم فاصله می گیریم و شاید به قول دوستی چون تو عاقل تر از آنی که خود را در رابطه ای بی عاقبت درگیر کنی پس دورتر و دورتر می شوی....

اما من هنوز تو را در کسوت آن مرد 4 سال پیش که توی درگاه پنجره با نگاهش دلم را لرزاند می بینم و تمام مصیبتم هم همین است که از آن مرد انتظار خیلی از بی مهری ها را نداشتم

دوست نداشته شدن خیلی سخت است وقتی که هنوز دوستت دارم.

همه چیز طبق روال منطقی پیش رفت ولی در دلم هیچ چیز سامان ندارد

دل کندن سخت است .

خیلی سخت

حتی اگر این روزها با کارهایت دلشکسته و تحقیرم کنی ....

 در هر صورت می روم چون ادامه این بازی فارغ از همه مشکلات ظاهری برایم فرسایشی شده است ...

در کنار تو بودن و بی تو بودن را تاب ندارم و می دانم که با تو بودن نیز میسر نیست چرا که سالهای نوری باهم فاصله داریم ....

۱۳٩٠/٦/٢٩ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این روزها به ظاهر بی تفاوتم ...

ته ته دلم هم آرام است ، اما کمی بالاتر شلوغ و درهم است ...

دلم نمی خواهد حسی نسبت به تو داشته باشم ، تلخی قدم گذاشتن به حریم زنی دیگر را خوب می شناسم حتی اگر او را در آن جایگاه محق ندانم ....

اما اینکه تو به چه چیز فکر می کنی و استراتژِیت چیست هنوز برایم مبهم است...

راستش را بخواهی تا 4 سال قبل عشق هیچ کس را باور نمی کردم  و در حقیقت خودم را لایق دوست داشتن نمی دانستم و فکر می کردم همانطور که خودم به ضعف هایم اشراف دارم همه مردم نیز از خلل های وجودم آگاهند و دلیلی برای دوست داشته شدن نمی دیدم .

ولی توی این چهار سال فهمیدم که همه آدم ها خلل هایی دارند که پنهانش می کنند و فقط نقاط قوت خود را به دیگران عرضه می کنند . خیلی از ادمها حتی نقاط قوت چندانی هم ندارند ولی همان نداشته ها را خوب عرضه می کنند

و من از زاویه ای دیگر به خودم نگاه کردم ، از آن زاویه که خیلی ها مرا می دیدند و من به سخره شان می گرفتم . نقاط قوتم زیاد بود خیلی زیاد ، خیلی بیشتر از نقاط ضعفم...

چرا نباید کسی دوستم داشته باشد ؟ بعد ترها فهمیدم خیلی از کسانی که آمدند جلو و مرا درگیر عشقشان کردند و کمی بعد پا پس کشیدند ، نه به خاطر ضعف ها که به خاطر نقاط مثبتی که دیدند و کم آوردند بوده و من دل شکسته همه را به خاطر خلل ها گذاشته بودم.

بعد تر فهمیدم که خیلی ها دوست نداشتند دلبرشان بیشتر از آنها بداند ، بیشتر داشته باشد و بیشتر بفهمد...

اما حالا فکر می کنم متعادل تر شده ام ، نقاط خوب و بد خودم را در مقایسه با دیگران ارزیابی می کنم و خیلی وقت ها به این نتیجه می رسم که من هم می توانم دوست داشته شوم.

و دیشب حس کردم که تو بی تفاوت نیستی ، بسیار ظریف و با دقت سعی در جلب توجه و جذب من داری ...

ولی من تصمیم ندارم توی این بازی شرکت کنم تا زمانی که ....

۱۳٩٠/٦/٢۳ | ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

قسمت غم انگیز ماجرا آنجا است که وقتی از یک جلسه کاری چند ساعته، آخر همه بیرون میای می بینی که تمام همکارانت دو تا دوتا، دست در دست هم به سویی روانه اند و تو تنها به ماشین قرمزت  پناه می بری....

۱۳٩٠/٦/٢۱ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اما یک لحظه هایی هست که فقط باید دونفره باشند ...

یک لحظه هایی که تمام مزه اش منوط به حضور یک نفر دیگر است ...

مثل امشب که حضورت اینهمه کم بود....

به بهانه عروسی همکاری دستی به سر و روی کشیده و لباسی شکیل و اراسته ....

در تمام مدت راه و حتی لحظات شاد عروسی گویا چیزی کم بود ...

همه چیز خوب بود ولی یک حس خوب غایب بود...

حس خوب ستایش شدن ...

نگاهی را که در آن لباس و آرایش می ستایدت کم داشتم ...

اون موقع که از پشت میز آرایش بلند میشی و دنبال کفش هایت می گردی و حرص و جوش می خوری که دیر شد ، یکهو سرت را بلند می کنی و چشم تو چشمش می شوی و می بینی با لبخند نگاهت می کند و زیر لب می گوید چقدر خوشگل تر شدی ...

و امشب من این حس را کم داشتم ....

و باز این شب ها به حضورت نیاز دارم ، حیف که دیگر تجسم بیرونی برایت ندارم ....

۱۳٩٠/٦/۱٦ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی تا این سن مجردی و رابطه خاصی هم نداری ، یک روز می بینی که دیگر دنبال همراه نیستی ...

می تونی از همه چیز و همه کس و  همه جا لذت ببری بدون اینکه بخواهی با کسی قسمتش کنی...

بعد از یک مدتی نوع دیگری از لذت را کشف می کنی و کم کم لذت بردن در کنار دیگری را فراموش می کنی ...

 حتی یادت هم نمی آید که شیرینی لحظات دو نفره که این همه  شعر و غزل در خصوصش سروده اند به چه معنا است ....

سال ها زمان می برد ولی وقتی از آخرین باری که با کسی بودی چند سالی گذشت و تلخی رفتنش و شادی با هم بودنتان از یادت رفت ، دوباره آسمان شفاف می شود و قطرات باران لطیف ..

می تونی بی دغدغه روبروی دریا بنشینی و از خود دریا لذت ببری ..

توی جنگل راه بروی واز آواز پرندگان لذت ببری ...

زیر اسمان پر ستاره بخوابی و زیبایی وصف ناپذیرش را تحسین کنی...

وقتی زیر باران قدم می زنی می فهمی که مدت هاست  می توانی به کسی فکر نکنی ولی شاد باشی...

می دانم حضور همراهی شادی و لذت خاص خودش را دارد ولی باید بدانیم می توان بدن همراه هم شاد بود و از لحظات زندگی لذت برد ...

و همین باعث می شود که از ته دل برای تمام آنهایی که توی رابطه های وحشتناک زجر می کشند تا تنها نباشند دلسوزی کنی ....

سال ها خودم زجر حضور آدم هایی را تحمل کردم که در کنارشان لحظاتی شادی و لذت را تجربه کنم ...

سال ها وقتی جای خوبی بودم و یا غذای دلپذیری می خوردم و یا حتی منظره زیبایی می دیدم ته دلم می گفتم کاش کسی بود که ابن لذت ها را با او تقسیم کنم ...

ولی وقتی در عالم واقع در کنار آدم هایی قرار می گرفتم که نوع نگاه دیگری داشتند و از لذت های مشابهی حس خوب نمی گرفتیم و حتی باعث می شد تا تمام حس خوبت را مسخره کنند و به لجن بکشند دیگر تمام لذت ها برایم مرده بود چرا که شادی و لذت در کنار دیگری برایم مفهوم داشت و دیگری هم وجود نداشت ...

شاید اگر همراهم همراه بود همه چیز فرق می کرد.

ولی این روزها خدا را سپاس می گویم که نوع دیگری از حس خوب را به من شناساند.

 

۱۳٩٠/٦/۱٢ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

همینطور که داشتم برنامه روزانه را تنظیم می کردم متوجه شدم روابطم انقدر سطحی شده که آدم ها در همان فضا یی که با هم هستیم برایم مهم هستند و خارج از آن فضا ذهنم را درگیر نمی کنند....

یاد داستان دلبرکان فریدون تنکابنی افتادم ....

دلبری برای 8 صبح تا 5 بعد از ظهر ...

دلبری برای 5 بعد از ظهر تا 8 شب ...

دلبری برای پنجشنبه ها صبح و دیگری برای پنجشنبه ها عصر ...

پنجشنبه شب ها و جمعه ها هم که خلوت زنانه خودم است و خانواده ....

به نوعی دیگر می شود گفت انگیزه ای برای رفتن سرکار....

انگیزه ای برای درس خواندن....

انگیزه ای برای کار خیر ...

انگیزه ای برای هنر ...

به ظاهر هم یک دختر کاملا مستقل و بی نیاز و بی تفاوت نسبت به جنس مخالف ...

 از آنجایی که هر کدامشان فقط در همان محیط مفید هستند و وقتی جایگاهشان عوض می شود نمی توان تحملشان کرد پس به همین بسنده می کنیم .

عجب آدم دورویی هستم و شاید سواستفاده چی ....

وقتی به ارتباط خودم و مردهای دور و برم نگاه می کنم یاد زندگی مسالمت آمیز ژرنده ها وگکرگردن ها میفتم که هر کدام یک بخش از نیاز دیگری را رفع میکنند بدون آنکه مکمل هم باشند و یا حتی از یک جنس....

۱۳٩٠/٦/۸ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

پیغام دادی که اگر دنبال کار می گردم چرا پیش تو کار نکنم ؟

کار کردن برای تو اگر هزار تا مزیت داشته باشد یک عیب بزرگ دارد.

عیب خیلی بزرگ.

اگر برای تو کار کنم دیگر تو مرد رویاهایم نخواهی بود ...

دیگر در خلوتم از تو و آغوش گرمت رویا نخواهم بافت ...

اگر در کنارت کار کنم دیگر نخواهم توانست صد ها هزار رقیب را نادیده بگیرم . همه آنها هویتی از جنس گوشت و پوست و صدا خواهند یافت ....

می شوی یک مرد دیگر همانند هزاران انسانی که دور و برم هستند. با ضعف ها و خلل ها ی مردم عادی...

اگرچه عادی نیستی ولی انسانی ، انسانی با تمام خصوصیات انسانی که مرد رویاهای من فاقد آن است ...

اگر پیشنهادت را قبول کنم باید دنبال یک جسم بیرونی بگردم برای مرد رویاهایم ...

مردی که تنها در رویا ها خواهم یافت .

ولی  تو سن و سال من نمی شود کاسب گرانه نیاندیشید.

کار کردن کنار تو یعنی تمام آنچه برای شروع مسیر جدید زندگی شغلیم می خواستم

فرصت هایی جدید و ارتباط هایی نو ...

شاید باید مرد رویاهایم را قربانی کنم تا روح سرکش کاریم  را ارضا کنم ...

شاید هم خدا را چه دیدی واقعا بارقه هایی از مرد رویاهایم در وجود حقیقیت هم بود .

ولی باید اعتراف کنم که وقتی پیشنهادت را شنیدم فهمیدم خیلی بیشتر از آنچه فکر می کردم مرا می شناسی و به من فکر می کنی ....

۱۳٩٠/٦/۱ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir