تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سال هاست که در شب تولد امام حسن بشارت هدیه از او را می شنوم . هدیه ای که می توانی انتخابش کنی ...

و من دیشب برای اولین بار بعد از سال ها متوجه شدم که اینبار انتخابی که از دلم گذشت عشق نبود ...

عشقی که نیرو بخش و محرک راه زندگیم باشد .

عشقی که شور زندگیم باشد .

عشقی که تعالی بخش باشد.

دیشب غمگین شدم چرا که دیگر به عشق فکرنمی کنم .

نا امید شدم ؟ نمی دانم .

ولی می دانم به دل سرد و بی روح عادت کرده ام .

به تنهایی خو گرفته ام .

و به رفتن بی همراه ...

این اصلا خوب نیست...

۱۳٩٠/٥/٢٦ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دیشب در شاعرانه قرص ماه تمام به زندگیم فکر می کردم و سیری که طی کرده ام و به اینکه چقدر متفاوت شده ام و چقدر متفاوت می اندیشم .

 به معیار هایم برای حضور آدم ها در زندگیم ...

به این فکر می کردم که این روزها چقدر کاسب کارانه روی آدمها قضاوت می کنم .

به مردان به چشم پدر فرزندم نگاه می کنم . دیگر خبری از رویا ژردازی های باهم بودن و لحظات خوش دوتایی نیست ...

پدری می خواهم برای فرزندم ...

فرزندی که تا چند ماه پیش حتی آرزویش را هم نداشتم ولی حالا...

آیا به اندازه کافی باهوش هست؟ اصیل هست ؟

راستش را بخواهی به تو فکر می کردم که تنها دلیلم برای دوست داشتنت این است که دوست دارم کودکی از تو داشته باشم .

پدر فیزیولوژیکی خوبی هستی ولی ایا روحش را هم همراهی ؟

ماه که قاب پنجره را ترک می کند به یاد می آورم که کم کم سن و سالم از سن ایده ال مادر شدن می گذرد ....

شب های ماه تمام و تمام حس های زنانه من می گذرد ....

پ . ن:دیشب زیر نور ماه داستان عشق زال و رودابه را گوش می کردم .دغدغه هایشان چقدر امروزی بود...

۱۳٩٠/٥/٢۳ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هرچقدر هم انکار کنی باز حضور در کنار مردی که ستایشش می کنی کلی تو روحیه ات تاثیر دارد ...

حتی اگر این حضور گوشه تاریک سالن کنفرانسی باشد که او مشغول سخنرانی است...

و یا جلسه کاری رسمی ...

در هر صورت حضورش موثر است حتی اگر رابطه کلامی مستقیمی برقرار نکنی...

۱۳٩٠/٥/۱۸ | ٩:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

کیفیت زندگی آدم ها بستگی مستقیم به اطرافیان و همنشینان او دارد.و من متوجه شدم به خاطر انسانهای بزرگی که در اطرافم هستند ناخود آگاه سطح توقعم از آدم ها بالا رفته است و معیار هایم برای ارزش گذاری از معیار های دیگر دوستانم بسیار متفاوت تر است .

 آدم هایی که برای آنها جذابند برای من انسان هایی معمولی حساب می شوند که ویژگی خاصی ندارند و به قول معروف آش دهن سوزی نیستند . چرا که با معمولی ترین فردی که با آنها حشر و نشر دارم  فرسنگ ها فاصله دارد.

 و این کاملا انتخابم را محدود کرده است در عین اینکه می دانم مردهای معمولی همسران بهتری هستند ولی هیچ لذتی از هم صحبتی با آنان نمی برم و از آن طرف معتقدم که انسان هایی که دغدغه های والا دارند نخواهند توانست نیاز های عاطفی من را بر آورده کنند و درکنار آنها بودن بهایی سنگین دارد که در توان خودم نمی بینم.

مردان اطرافم (همکاران، دوستان ، اقوام ) همه و همه انسان های خوبی هستند ولی برای من فاقد جذابیت خاص هستند و فارق از جنسیت با آنها حشر و نشر دارم .

اما زمانی که کسی برای رابطه ای نزدیک تر پیشقدم می شود ، ناخود آگاه با استادان و بزرگانی مقایسه می شود که کلا آنگونه بودن کار هر کسی نیست و همراه آنها بودن نیز از عهده هر کسی بر نمی اید را که اولویت آنها نه خانواده و همسر بلکه هدفی است که دنبال می کنند و خانواده برایشان بستریست برای تجدید قوا و نه صرف انرژی ....

 و من سردرگم بین اینهمه تناقض...

 

۱۳٩٠/٥/۱۱ | ٢:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ازدواج برای من خیلی شبیه لباس خریدن است...

یک لباسی توی نظرت هست و وقتی برای خرید می روی دنبال همان می گردی ...

بعضی ها گرانترند ،بعضی ها بی کیفیت ترند، مدل بعضی ها را دوست نداری و رنگ بعضی ها بهت نمی آید ...

بعد یک لباسی پشت ویترین نظرت را جلب می کند....

یا خسته ای و زود تر می خواهی سر و تهش را هم بیاری و این خود عواقب خاص خودش را دارد  و یا واقعا اون لباس ،لباس رویاهای تو بوده ...

می ری توی مغازه و لباس را پرو می کنی ....

همه چیز لباس خوب است ولی اون لباس برای اندام تو دوخته نشده ...

توش راحت نیستی ، معذبی ...

ولی همه چیزش خوب است ، قیمتش ، ظاهرش ، رنگش ....

ولی لباس راحتی نیست ...

می تونی بخریش ...

بپوشیش و تمام مدت معذب و درگیر باشی...

 ولی از آن طرف حس خوبی داری که لباس زیبایی داری و  همه تحسینش می کننند ، مهم نیست بدنت و جسمت چقدر در عذاب است ...

ولی این حس اعتماد به نفس و لذت از داشتن لباسی این چنینی چقدر دوام دارد ...؟

بالاخره جسمت هم به زبان می آید ....

عذاب می کشی و دلت یک لباس راحت و آزاد می خواهد ....

و اونجاست که از دست آن لباس به تنگ می آیی و ایراد هایش را می بینی ....

دیگر حس خوبی از آن لباس نمی گیری ، حتی دیگران هم برایشان تکراری شده و تعریفی نمی کنند ....

مگر کسی که تازه تو را با آن لباس دیده باشد ....

ادامه دارد....

 

 

۱۳٩٠/٥/۱ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir