تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

4 سال پیش همین موقع ها بود که فهمیدم از همسرت جدا شدی ...

قبلش حدس می زدم ولی اونشب تو راه عروسی مطمئن شدم و همراهم مهر تائید را زد...

چه شبی بود آن شب ولی ....

فرداش که توی اتاقت تصنیف قدیمی دیگه عاشق شدن ، ناز کشیدن فایده نداره را گوش می کردی باید می فهمیدم که نباید بهت امید داشته باشم ...

ولی نفهمیدم ...

هنوز هم بعد از این 4 سال پر فراز و نشیب دلم نفهمیده ...

تمام بی احترامی ها ، تحقیر ها و نادیده شدن ها می بیند ولی نمی فهمد که نباید به تو و بودن با تو امید داشت...

می دانم که با تو بودن برایش بسیار سخت تر است ، بودن کنار کسی که پشتت نیست ، هیچ حسابی نمی توانی باز کنی و هیچ انتظاری نباید داشته باشی ...

ولی هنوز دست هایت برایم مردانه ترین دست هایی است که حسرت گرفتنشان را دارم ...

امروز به نیم رخت می نگریستم و نقصی در آن ندیدم ، فتبارک اله ...

ولی این عشق نیست ...

هوس ؟ شاید .

حس عجیبی بهت دارم . درک نمی کنم چرا باید آدمی مثل تو برایم اینقدر مهم باشد. شاید هم اگر مهم نبودی خیلی از این مشکلات نبود. دیگر برایم اهمیت نداشت اگر مرا به حساب نمی آوردی .اهمیت نداشت اگر محرمت نبودم .اهمیت نداشت اگر دیگران بیشتر از من با تو صمیمی بودند. اهمیت نداشت اگر به حضور دیگران بیشتر از من بها می دادی. اهمیت نداشت که به بودن دیگران در میهمانی اصرار داشتی و با یک تعارف من کفش هایم را جفت می کردی که می خواهی بروی برو...

خیلی چیزها اهمیت نداشت و اینگونه عذابم نمی داد اگر اینگونه اسیر تنت نبودم ...

به دیگری فکر می کنم که از خیلی جهات با تو قابل مقایسه نیست ، برای بودن با او تلاش می کنم و سعی در جلب نظرش دارم ولی شب ها این تویی که در خواب هایم حضور داری و تمام حسرت روزها را در رویاهای شبانه تجسم می بخشی ...

نمی دانم چگونه حذفت کنم که گویی در تاروپود وجودم تنیده شده ای...

باید از کنارت دور شوم و این نیز ممکن نیست ، گویی همه راه را بسته اند و به هر دری می زنم باز سرجای اولم هستم ...

باید بروم به جایی که تو نباشی ....

به جایی که مجبور نباشم در روز 9 ساعت حضورت را در کنارم حس کنم ، بل غم هایت غمگین شوم و اشک بریزم و با عصبانیت هایت حرص بخورم و مانند مادری نگران حال و روزت باشم در حالیکه تو نمی بینی و نمی فهمی ...

باید برم ولی نه پای رفتن دارم و نه دری در این بن بست برویم گشوده می شود و من فط درهای بسته را می کوبم و باز رو به سوی تو می کنم ...

حسی که نسبت به تو دارم متری شده است برای اندازه گیری احساساتم نسبت به دیگران...

حسی که حتی نمی دانم از چه جنسی است! شهوت؟ عشق؟هوس؟دلسوزی؟

سعی کردم نادیده ات بگیرم . سعی کردم سرم را به دیگری گرم کنم . سعی کردم حقیرت کنم و ضعف هایت را بزرگ کنم ولی نتیجه نداشت .

و دل من باز با دیدن دست هایت و یا حتی شنیدن تک سرفه هایت می لرزد و تمام اقتدارم را از دست می دهم.

می دانم که دیگری را بیشتر از من دوست داری و قبول داری ، کسی که من حتی لایق حسادت نمی دانم چه برسد به رقابت ولی هنوز دل سرکشم باور نکرده که در این بازی جایی ندارد .

راستش از این بازی خسته شده ام ، دیگر انرژی و توان ندارم .

دیگر حضورت در کنارم راضیم نمی کند.

دیگر خسته شدم از رویا بافی بی حاصل

با تو بودن یعنی خط بطلان روی تمام ارزش ها ، اعتقادات و شخصیتم .

ارزشش را نداری ...

می دانم که حاصلش جز سرخوردگی و جراحت نخواهد بود ولی چرا این دل را نمی توانم مهار کنم؟

علاج دردم ندیدنت است که متاسفانه تاکنون علی رغم تمام تلاش هاییم نتوانسته ام راهی برایش بیابم.

۱۳٩٠/٤/٢٧ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به این فکر می کنم که این دنیای مجازی جام جهان نما و یا آینه سخن گوی نسل ما شده است ...

اینجا و اینجا و اینجا داستانی دارند که می توانست داستان زندگی من باشد اگر دست هوشیاری از آن ورطه بیرونم نمی کشید...

و کلمه به کلمه نوشته های اولشان را با تمام وجود حس می کنم و به این فکر می کنم که اگر من هم در آن شرکت مانده بودم الان در چه شرایطی بودم و نوشته های این دوستان باعث شد که دیگر خودم را به خاطر کاری که از دست دادم سرزنش نکنم. 

گاهی خودم را جای او می گذارم و می بینم زندگی من نیز می توانست به اینجا برسد ولی خیلی زود راهم عوض شد...

و من در وبلاگ ها زندگی های نکرده ام را می خوانم و به این فکر می کنم که یک تصمیم چگونه کل زندگیت را دگرگون می کند....

۱۳٩٠/٤/٢۱ | ٢:۳۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چرا رابطه ات به اینجا رسید؟

من یک مرد می خواستم که تمام نیاز هایم را برطرف کند و او تمام زن ها را می خواست که یک نیازش را جوابگو باشند....

۱۳٩٠/٤/۱٦ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وسط کلاس منطق الطیر متوجه شدم نه دختر ترسا برایم مهم است و نه شیخ توبه کرده و فقط به ارایشگاه و زمانی فکر می کنم که باید جور کنم تا از شر موهای بلندم خلاص شوم ...

ولی چرا باید از شرشان خلاص شوم ؟ صادقانه بگویم که می دانم دلیل اصلیش گرما نیست . هویتی جدید؟ شاید ...

تازگی ها که شکست عشقی هم در کار نبوده که دلم نخواهد زنانگیم را انکار کنم ولی می دانم که باز هم دلیل اصلی وسوسه برای ماشین کردن این گیسوی افشان همین است .

نمی خواهم جلوه ای از زنانگی در ظاهرم باشد. چرا؟ باید بفهمم.

تجربه اش را سالها داشته ام ولی آیا این بار هم همانطور خواهد بود.

پروسه رشد مجددشان طاقت فرسا است ولی قابل تحمل است.

و در کل کوتاه کردن مو چیزی نیست که به خاطرش داستان شیخ صنعان و دختر ترسا را از دست بدهم و اینهمه برایش صغرا و کبری بچینم...

کوتاهشان خواهم کرد به شرطی که قول دهم زنانگیم را انکار نکنم....

۱۳٩٠/٤/۱۳ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یکی از صحنه هایی که همیشه دلم می خواهد تجربه اش کنم این است که از راهی که رفتی برگردی و ببینی هنوز چشم هایش منتظر تو خیره به در است....

این صحنه توی فیلم ها همیشه اشک من را در می آورد. ولی در واقعیت می دانم هیچ وقت انقدر شجاعت ندارم که روی غرورم پا بگذارم و از راه رفتهبر گردم پس هیچ وقت چشمان منتظری را که به در خیره شده نخواهم دید و سعی می کنم اینجور خودم را توجیه کنم که هیچ چشمی به راهم نخواهد ماند....

۱۳٩٠/٤/۱۱ | ٢:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی به زندگی های اطرافم نگاه می کنم و می بینم چه آنهایی که با عشق شروع کردند و چه آنهایی که با عقل جبو رفته اند بعد از چند سال در بهترین حالت به همزیستی و عادت رسیده اند...

و یا وقتی به زندگی های متلاشی و روحیه های خراب نگاه می کنم...

 و یا زمانی که وبلاگهای زنان را می خوانم که چه می گویند از رابطه های مشروع وغیر مشروعشان ...

به این نتیجه می رسم همان بهتر که سرم را به کار گرم کنم و به زندگی مشترک آنگونه که تا بحال عرف جامعه بوده نیندیشم ....

۱۳٩٠/٤/٩ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

تمام دیروز به این فکر می کردم که اگر قید و بندهای اجتماعی نبود و درگیر چه می شود و دیگران و یا حتی خود تو چه می گویی نبودم یک روز می امدم جلوی رویت می نشستم و بهت می گفتم که ازت خوشم می آید و دلم می خواهد با تو باشم .

بهت می گفتم نه تو زن بگیر هستی و نه من دنبال شوهر و هردو احتیاجاتی داریم که باید مرتفع شود و می دانم که در این زمینه با هم هماهنگ هستیم و شاید لحظات خوبی را با هم داشته باشیم ...

می گفتم می دانم که برای هم همسران خوبی نخواهیم شد بنابراین امتحان با هم بودنمان ضرر ندارد. شاید این آتش تن بخوابد.

بعد به این فکر کردم که آیا تنها قید و بند های اجتماعی است ؟ ایا تنها نگرش تو نسبت به من است بعد از ایجاد رابطه ؟

نه اینها نیست که نمی گذارد چنین اتفاقی بیفتد . حرمت خودم است و بدنم .

می دانم که کسی نیستم که بعد از یک رابطه به راحتی تمام احساسم را بشورم و از یاد ببرم . می دانم که جسمم کلید دروازه روحم است و اگر به دست کسی بیفتد روحم را در اختیارش می گیرد.

ولی ایا تو لیاقت داشتن روحم را داری؟

تویی که هیچ وقت پشتم نبودی و همیشه از دور نظاره گر سختی ها بودی؟

تویی که تحقیرم کردی و نادیده ام گرفتی ؟

تویی که کسانی صد درجه پایینتر از من را ترجیح دادی؟

تویی که شجاعت ابراز نداشتی ؟

و من می دانم که رابطه من و تو تنها خواهش تن است بدون عقل بدون روح

و من ماهی یک بار به با تو بودن می اندیشم , a;sjk jlhl

۱۳٩٠/٤/۱ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir