تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

همانند ماه های پیش در چنین روزهایی به این نتیچه می رسم که جز در یک مورد به وجود هیچ مردی احتیاج ندارم و همین باعث می شود که به کوتاه کردن موهایم فکر کنم و حذف کفش های پاشنه بلند....

ولی متاسفانه همان یک مورد تمام برنامه ریزی هایم را بهم می ریزد ....

ماهی یک بار به مردها حسودیم می شود که اینچنین بی دغدغه اسیر خواهش تن نیستند و به راحتی حاجاتشان برآورده می شود...

این دو سه روز هم که بگذرد تا 3 هفته دیگر به هیچ مردی نیازی ندارم...

۱۳٩٠/۳/۳۱ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

می دانم که مانند بسیاری از دختران دلم نمی خواهد توی یک رابطه باشم به صرف اینکه تنها نمانم...

می دانم که نمی خواهم به قیمت شکستن دل دختری دیگر ، کسی را که دوست دارم در کنار داشته باشم ، البته اگر آن دختر قبل از من درکنارش بوده است...

می دانم با اینکه تمایل زیادی به جمع کردن کلکسیونی از‌ مردان موفق در زندگیم دارم ولی نمی خواهم تنها به عنوان زیبارویی در اطراف او در کنارش باشم ، زیبارویی که حسادت جنسی همکاران و رقبایش را برانگیزد ولی فقط اعتبار جذابیت اوست....

می دانم که نمی خواهم با حذف عشق از زندگیم به انسانی تلخ و بدبین تبدیل شوم ...

ولی نمی دانم چه می خواهم....

۱۳٩٠/۳/٢٠ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سوالاتی است که این روزها گوشه ای از ذهنم را مشغول کرده است...

سئوالاتی که باید جوابی برایشان بیابم وگرنه کم کم مانند یک موجودخزنده تمام ذهنم را پر می کند و فلجم می کند...

سئوالاتی که آگاهانه و ناآگاهانه از پیدا کردن جواب برایشان طفره می روم ....

  • ایا دوستش دارم ؟
  • چرا  دوستش دارم ؟
  • برای این حسی که دارم چه باید بکنم؟
  • آیا امیدی هست که این حس افلاطونی به رابطه ای ملموس تبدیل شود؟
  • چه باید بکنم؟

آیا دوستش دارم ؟

نمی دانم ، سال هاست که حضورش در گوشه ای از ذهنم غیر قابل انکار است و حالا که در روز مرگی هایم  نقشی یافته هر بار که می بینمش این سوال را از خود دارم . دنبال آن حس رویاهایم هستم و نمی یابمش ولی کمی بعد که از او جدا می شوم تغییر روحیه ام کاملا ملموس است ....

چرا دوستش دارم ؟

دوسال پیش غروب جمعه زمستانی بود که فهمیدم برایم با دیگران متفاوت است، نمی دانم دغدغه اش در خصوص نسل کشی ایرانیان در جنگ جهانی بود یا ارتباطی که بین دانسته های من زد ولی هرچه بود در آن کلاس تاریک ، بین سو سوی نور اسلاید ها برایم رنگ گرفت و پر رنگ شد...

دانشش؟ موقعیت اجتماعیش؟ ظاهرش؟ ...

نمی دانم  چرا که در این مدت با بسیاری کسان دیگر برخورد داشته ام که هر سه این موارد را بیشتر داشته اند ولی او نبوده اند برایم ...

آیا او تجسم رویاهایی است که برای خودم داشته ام ؟ موقعیتی که خودم را در آن تصور می کردم و هنوز راهی دراز تا آن دارم ؟

یا بودن کنار مردی موفق مرا ارضا می کند و او به نظر من موفق است .

حس من در کنار او از جنس مادرانه نبود ، حسی که در قبال بیشتر مردان اطرافم دارم . حسی متفاوت ، حسی با غلبه کشش جنسی هم نبود ، حس من حس کودکی است که می خواهد داشته باشد و خود نمی داند چرا ؟  سال هاست که با این خواستن های کودکانه مقابله کرده ام . یاد گرفته ام چیزی را که امروز می خواهی و دغدغه ذهنت می شود فردا برایت بی رنگ می شود و اگر بدستش بیاوری کاملارنگ می بازد ولی آیا انسانها هم مانند دیگر خواستن ها هستند ؟ نمی دانم ....

چه باید بکنم؟

همیشه دوست داشته شده ام و زمانی که دوست داشته ام منفعل عمل کرده ام به جز یک نفر ، که گویا باز هم در مقابل رقبای طاق و جفت و امروزی سعی و تلاشم رنگی نداشت و بازی را باختم ....

ولی در این مورد رقبای طاق و جفت بیش از هزار نفرند ....

می دانم که باید خودم باشم با تمام توانایی ها و خلل ها ... ولی ایا باید به این حس بها دهم ؟

دغدغه داشتنش برایم انگیزه می آورد ، انگیزه رفتن و موفق شدن . انگیزه بالفعل کردن استعداد ها و توانایی ها ، انگیزه استفاده مفید و مدیریت زمان ...

اگر نباشد شاید باز هم برگردم به دورانی که در قبال هر حرکت سدی با شعار " که چه بشود؟"جلوی رویم می آمد و من به این فکر می کردم که اگر نشود هم مهم نیست .

آیا امیدی هست؟

همیشه امیدی هست ، به خصوص در این مورد که باور دارم عشق نه دست من است و نه او و هست در پس پرده است که سرنوشت رقم می خورد ولی باید بدانم که آیا واقعا او را می خواهم یا نه ؟ بدون دروغ و بدون انکار...

چه باید بکنم ؟

نمی دانم ... 

سخن دل...

۱۳٩٠/۳/۱٢ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

مردهای زندگی من به سه دسته تقسیم می شوند که هر کدام زیر شاخه هایی دارند:

 

  • دسته اول حدود٨٠ درصد موجودات مذکر اطرافم را تشکیل می دهند ، بی رنگ ، بی بو و بی خاصیت  البته برای من ! بود و نبودشان فرقی نمی کند ولی به جبر زمانه هستند . از رده پایین که بقال و راننده تاکسی و ... هستند تا رده های بالا که همکاران و شوهران دوستان و اقوام و ...  نسبت به این دسته آدم ها نه سو گیری دارم و نه تمایل البته کمی از موضع بالا بهشان نگاه می کنم ولی کلا بی تفاوتم.
  •  گروه دوم که ١٨ درصد بقیه را تشکیل می دهند مردانی هستند که از لحاظ روحی بیشتر بهم نزدیکیم دوستشان دارم برادرانه و در زندگیم نقش دشتند . روی کمکشان حساب می کنم و من نیز هنگامی که کاری از دستم بر می آمده دریغ نکرده ام...نسبت بهشان متعصبم ولی از آنجا که با همسرانشان نیز دوست هستم کاملا مواظبم که دست از پا خطا نکنند. گروهی از استادان ، همکاران و دوستان در این دسته جای می گیرند حتی پدرم ...
  • ٢ درصد بقیه ادم های خاص زندگیم هستند مردانی که دوستشان دارم و حق پدری به گردنم دارند و مردی که به طور خاص دوستش دارم .فداکاری و ایثار و مایه گذشتن از خصوصیت رابطه با این گروه است . اما مردی که به طور خاص دوستش دارم همان عشق فردی و رابطه شخصی من است و در طول این سال های زندگی تجربه های جالبی در خصوص نوع ارتباط با این دسته از آدم های زندگیم پیدا کرده ام ولی برایم مسلم شده که این مرد اگر نتواند جایگاه خودش را در این سطح رابطه حفظ کند دیگر در هیچ کدام از این سه دسته جایی نخواهد داشت و در حد یک شی تنزل پیدا خواهد کرد. چیزی که نه دیده می شود و نه اهمیت دارد .

می خواهم از این به بعد در اینجا از دو روی سکه عشق و نفرت بنویسم ...

۱۳٩٠/۳/٩ | ٩:۱۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی تمام صد و خورده ای پیام تبریک که به مناسبت روز زن دریافت کردی از طرف دوستان ، همکاران و آشنایان دوردستی بوده که نمی شود گفت بر حسب تصادف همه آنها مونث هستند مجبور میشی که یک بار دیگر آدرس های ایمیل دوستان و تلفن های ذخیره شده گوشیت را چک کنی تاببینی نکند واقعا هیچ موجود مذکری دور و برت نیست که تو را به چشم زنی ببیند که باید بهت تبریک بگوید....

 

۱۳٩٠/۳/٤ | ۸:۳٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir