تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

به توصیه دوستی قرار حضوری گذاشتم...

از سر وظیفه انگار...

بدون توجه به اصرارش برای مکالمه تلفنی دلم نمی خواست وقتی را برایش صرف کنم . فقط در حد اینکه زمان و مکان قرار را تعیین کنم ....

صبح موقع انتخاب لباس هیچ شور و انگیزه ای برای متفاوت پوشیدن نداشتم . حتی کمی اسپرت تر از بیشتر روزها...

 جایی نزدیک محل کارش پیشنهاد کرد و من رد کردم. جایی نزدیک  محل کارم پیشنهاد کردم . شعبه ای دیگر از همان کافی شاپ را البته...

هرچه توی ذهنم بالا و پایین می کردم انگیزه ای برای این قرار نداشتم جز اینکه کورسوی امیدی ته ته دلم بود که وادارم می کرد فرصتی دیگر به خودم بدهم...

با خودم عهد کرده بودم بی قضاوت و پیش فرض و بی مقایسه با مرد های مطرح زندگیم جلو بروم...

بعد از یک جلسه سنگین با ده دقیقه تاخیر بهش رسیدم. حتی نپرسیده بودم چه پوشیده و یا کجا نشسته ....اسمش را هم به یاد نداشتم حتی..

مسن ترین مرد تنهای کافی شاپ را نشانه گرفتم و یکراست سر میزش رفتم.

دو باره برای خودم تکرار کردم : بی قضاوت ، بدون پیش فرض و بدون مقایسه....

تاریخ و سیاست و مذهب و کلی بحث های اجتماعی و فرهنگی....

دختر ملوس وجودم بهم می گفت هر چه می گوید جواب نده و اطلاعاتت را به رخ نکش...

دختر دیانایی وجودم اما، مجالی یافته بود برای عرض اندام با آن تیپ اسپرت و صورت کم ارایش...

و قسمت زنانه وجودم محبت و حمایت را جستجو می کرد در اعمال و تن گفتش....

بانوی خردمند هم بی وقفه تکرار می کرد: بی قضاوت ، بدون پیش فرض و بدون مقایسه....

و صد البته افرودیت درونی با نگاه هیزش مرد میانسال روبرو را بر انداز می کرد به دنبالی حسی بر خواسته از خواهش جسم.... و تصوراتی در خور این شخصیت. امانم را بریده بود بسکه تکرار می کرد دلت اغوشش را طلب می کند یا نه . به پس ذهن می راندمش و باز ....

بر خلاف تصورم حرف داشتیم برای گفتن . اما انگار برایم بازی ای بود در جهت کم نیاوردن و اظهار معلومات....

نمی دانم او چه می خواهد و در جستجوی کیست...

می دانم انچه با آن مواجه شد زنی بی تکلف و بدون قر و فر با معلوماتی نه کمتر از خودش بود....

زنی که در هر موضوعی او آغاز می کرد عقایدی از خودش داشت و اطلاعاتی از مطالعاتش ....

وقتی بحث دین را پیش کشید ، دختر ناراضی وجودم انگار پر و بال گرفت که مستمسکی برای نه گفتن وجود دارد...

ولی بانوی با تجربه درونی او را ساکت کرد و مجبورش کرد  تا گوش دهد: بی قضاوت ، بدون پیش فرض و بدون مقایسه...

یک ساعتی گذشت و بیرون امدیم. بعد از خداحافظی در سوز خیابان سربالایی قدم می زدم و زنان درونیم به شور نشسته بودند...

نتیجه این شد که فرصتی دیگر چنانچه تماسی برقرار شد داده شود تا شاید بتواند دلم را نیز بدست بیاورد. چراکه از نظر منطقی خوبی ها بدی هایش مساوی بودند و به ازای هر نکته مثبت نکته منفی هم وجود داشت....

اما باید دید چقدر همراه است .....

 

 

 

۱۳٩٠/۱۱/٢٩ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک ماه و خورده ای پیش زنگزد و با کلی حجب و حیا حرفهایی زدیم. به دلم ننشست هیچ رقمه . کلی به تنهایی و عزلتش افتخار می کرد و اینکه خودش است و کتاب هایش و دوستی که سالهاست که در خارج زندگی می کند. مادر و پدر و برادر و خواهری که از دنیا رفته اند و بهمین خاطر ازدواج نکرده ....

12 سال تفاوت سنی . دومین سئوالش این بود که اینهمه تفاوت سنی خطرناک است نظر شما چیست؟

بهش گفتم اگر به نظر شما خطرناک است پس چرا تماس گرفته اید؟ اگر نظر من را بخواهید که همینکه قبول کردم با شما حرف بزنم یعنی برایم مهم نیست.

بهم گفته بودند کمی ملایم تر باشم و مهربان تر در مواجهه با این دست خواستگاران...

تمام تلاشم را کردم ولی باز هم خلق تند و تیزم که رام شدنی نیست.

خلاصه سه ربعی صحبت کرد و گفت فکر هایم را بکنم . منهم احساس جنس توی مغازه بهم دست داد وقتی که مشتری فروشنده را می پیچاند.

و فردایش همه چیز از یادم رفته بود..

چند شب پیش ساعت 11 شب تلفن زنگزد و دست برقضا جزئ موارد نادری بود که گوشیم جلوی چشمم بود و بدون نگاه به شماره جواب دادم.

سلام و احوال پرسی و اینکه من از طرف خانم دکتر زنگ می زنم و من تمام خانم دکتر های زندگیم را جلوی چشمم اوردم و الحق و والانصاف نسبت به آقایان دکتر حیلی کم بود!

خلاصه آخر گفتم به جا نمی آورم چنین شخصی را و و تازه خودش را معرفی کرد که من فلانی هستم چند وقت پیش باهاتون صحبت کرده ام...

نفهمیدم چرا از اول خودش را معرفی نکرد واینهمه تلاش کرد تا خانم دکتر معرف را به من بشناساند. انگار او مهم تر از خودش است. هویت خودش را قبول ندارد؟

و این درحالی است که این خانم دکتر می شود مادر دوست دختر دوست خواهرم... و من اصلا هیچ آشنایی با او ندارم !!!!

گفت می توانید صحبت کنید؟ قاطع گفتم نه الان وقت مناسبی نیست. در صورتیکه کاری نداشتم. گفت فردا تماس می گیرم و قطع کرد. و باز از یاد بردمش.

سه روز بعد اس ام اسی آمد از شماره ای ناشناس که عذر خواهی کرد بابت عدم تماس...

دومرتبه کلی فسفر سوزاندم که به یاد بیاورم کی ، چی ، کجا؟

جواب ندادم.

دو روز بعد موقع خواب دوباره میس کالش را دیدم . چه همتی. دست مریزاد.

نمی خواهم قضاوت کنم در خصوص آدم ها با چند کلمه حرف ...ولی حوصله ندارم .

حوصله حضور آدمی چنین کند و ساکت. برای منی که الان در سیطره ادم هایی پر جنب و جوش و بیش فعال هستم این مرد 46 ساله جذابیتی برایم ندارد.

شاید 5 سال دیگر به این نتیجه برسم که اشتباه کردم  ولی الان طبعم سرکش تر از آن است که چنین سکونی را تحمل کند.

الان یک گاوچران غرب وحشی بیشتر جذاب است برایم تا چوپانی که زیر درخت نی می زند .

جوابش را نخواهم داد . یا شاید هم باید قراری حضوری بگذاریم تا کار یکسره شود...

۱۳٩٠/۱۱/٢٥ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

همیشه می تونی مقایسه کنی بین دو راهی که فقط یکیش را می شد انتخاب کنی...

بعد از یک روز تعطیل که در رفت و امد بین تخت خواب ، پتو و بالش و کتاب های کنار شوفاژ و دست اخر پای لپ تاپ صرف شد به این فکر می کنم که اگر ازدواج کرده بودم این روز تعطیل به چه صورت به پایان می رسید؟

راستش را بخواهید شاید این زندگی ایده الی باشد که سال ها در ارزویش بودم. خلوتی که بتوانم در ان بخوانم و بنویسم.

باز به حضور ادمی دیگر فکر می کنم که اگر بود چه می شد؟

هیچ جای زندگیم نمی توانم بگنجانمش.

نبودنش خیلی هم محسوس نیست برایم.

شاید اگر بود کمی مرتب تر بودم. زندگیم سامانی داشت و مسئول تر بودم نسبت به جزئیات زندگی....

انگیزه ای برای غذا پختن داشتم و برای زنانگی...

برای پوست کندن میوه ها...

برای دم کردن چایی....

انگیزه ای برای جزئیات روزمرگی زندگی که برای تمام زنان شوهر دار گاهی  و یا شاید همیشه عذاب و انجام وظیفه است .

فکر می کنم تمام این کار ها اگر از روی عشق انجام می شد همیشه لذت بخش بود ولی وقتی رنگ و بوی توقع و انجام وظیف می گیرد زجر اور است.

به عادی شدن ادم ها برای هم فکر می کنم..

به اینکه بزرگترین درسی که در این 34 سال یاد گرفتم این بود که همه ادم ها در طی روند زندگی عوض می شوند و نمی توان به چشم یک فرد ثابت به انها نگریست. و می دانم که ازدواج یعنی طی کردن این مسیر تغییر به همراه یکی دیگر و وای به روزی که دیگری مسیری متفاوت برگزیند.

و من از روزمرگی متنفرم.

باز به زندگیم نگاه می کنم که می دانم نباید به دام امنیت و ثبات ظاهریش بیفتم.

نبودنش را به روش های دیگری پر کرده ام. میهمانی هایم فقط و فقط برای این است که جنبه های زنانه وجودم را تکانی بدهم و کمی به سر و وضع خانه و زندگی برسم...

این وبلاگ و ان چند تای دیگر برای این است که خصوصی ترین حرف هایم را بزنم.

رفت و امد با دوستان و همکاران همراه و همدل پوششی است برای کم کردن تنهایی...

می دانم که نبودنش بیشتر از این ها تاثیر دارد ولی من از درون این زندگی نمی توانم خلا وجودش را ببینم. باید از بیرون نگاه کنم.

بی ربط به موضوع: پریشب وقتی مچ خودم را گرفتم که داشتم به دیده تحسین به لات ترین مرد تحصیل کرده ضد زن و مردسالار نگاه می کردم. لغات بی شرم و حیایش و اصطلاحات ضد زنش که تماما نشان از تحقیر داشت برایم جذاب بود. فکر کنم آمادگی کامل را داشته باشم که در نقش ضعبفه خانه چنین مردی ظاهر شوم....

تناقضات وجودم برای خودم شگفت آور است....

۱۳٩٠/۱۱/٢٢ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چند ماهی بیشتر نیست می شناسمشان اما انگار ساعات طولانی کار بهم نزدیکمان کرده است. نزدیک 5 ماه است که بیشترین ساعات روز و شبم را در کنارشان بوده ام . به این فکر می کنم که این دوستی چقدر عمق دارد؟

 همزبانی داریم ایا؟

هدف مشترک ؟

همینطور که رو صندلی کافی شاپ قهوه ام را سر می کشم بهشان نگاه می کنم . نزدیک تر از یک همکارند برایم . یک چیز مشترک داریم . این چند سال اخیر همکاران زیادی داشته ام که به حکم ساعات متمادی کار به حضورشان عادت کرده ام ولی هیچ کدام نتوانسته بودند جایگاهی بالاتر از همکار برایم داشته باشند.

به دقت بهشان نگاه می کنم. نمی دانم می توانم دوست بخوانمشان یا نه ؟ دوستی برایم تعریفی خاص دارد. به ان گروه دیگر می اندیشم که منش و روش زندگیمان در یک راستاست. اگر انها دوستانم باشند پس اینان چه جایگاهی دارند؟

انها دوستم نیستند. انها دیگر جزئی از وجودم و نزدیک تر از هر قوم و خویشی هستند. خواهران و برادرانی که گویی تار و پود زندگیم در حضورشان تنیده شده است. پس با این طبقه بندی اینان دوستانم حساب می شوند. ادم هایی که از یک جنسیم. خصوصیات اخلاقی مشترک . با هدفی به ظاهر مشترک. سبک زندگی و نوع برخوردهایمان هم شبیه است به همین خاطر اینقدر زود در کنار هم شکل گرفتیم و جایمان را پیدا کردیم . سن و سال و تجربه هایمان متفاوت است اما انگار نقاط مشترکمان بیش از حد تصور است. یک جورایی چون اعضای یک بدن.در کنار هم قدرت می گیریم و هر کدام یک بخش را حمایت می کنیم و همین باعث بهبود عملکرد می شود. و شاید زیر زیر همه اتفاق ها تنهایی تک تکمان باشد که ما را اینگونه بهم نزدیک کرده است. تنهایی که با وجود خانواده ها و دوستانی از جنس دیگر باز هم سرک می کشد .

به همکاران سابقم می اندیشم . دوستشان داشتم و دارم و دلتنگشان هستم ولی هیچ وقت انسجامی که با این گروه دارم را با انها تجربه نکردم.

به ان گروه دیگر می اندیشم. انان که درکنارشان شکل گرفتم و رشد کردم. انگار که انان تار و پودم بودند و اینان نقش و نگارم.

و بعد به افراد خانواده ام فکر می کنم. کمرنگ شده اند ولی باز به حضورشان افتخار می کنم و لحظات باهم بودنمان را قدر می دانم. تنها جوان خانواده هستم که سعی می کنم توی همه میهمانی ها ولو نیم ساعت باشم و ببینمشان.

روزگار عجیبی است و حضور تک تک این ادم ها را در زندگیم غنیمت می دانم.

 

 

 

۱۳٩٠/۱۱/٢٠ | ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یاد گرفته ام سه اصل را در زندگی جلوی چشمم داشته باشم:

1- دنیا دار قرار نیست و همه چیز می گذرد. دنبال سکون نباید بود و پویایی و رشد اصل است.

2- مرگ هست پس وقتت را صرف کاری کن که ارزش داشته که قبل از مرگ تجربه اش کنی و فکرت را مشغول چیزی کن که ثمری داشته باشد

3- با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با خودت رفتار شود...

اما این روزها با تک تک این اصول مشکل پیدا کرده ام. اولی کمتر ولی دوتای دیگر خیلی...

دنیا دار قرار نیست. دقیقا زمانی که می خواهم لم بدهم و از آرامش غار تنهایم و نعمت های دور و برم لذت ببرم یک هو این جمله توی ذهنم می آید. و صد البته به این فکر می کنم که این جمله را در تمام ان روزهای تلخ هم می دانستم. روزهایی که تک تک لحظه هایش بسان سالی می گذشت و تلخ بودند. اما نمی دانم این کلمات را کجا گم کرده بودم که فکر می کردم این تلخی و سختی تا ابد خواهد ماند و من دیگر قد راست نخواهم کرد. چند سال بعد بحران بعدی که پیش امد بین هق هق هایم می گفتم می دانم که می گذرد ولی الان دلم سوخته ...

مرگ ! وقتی فکر کنی مرگ می اید سراغت و یا سراغ دیگران ، انوقت کمی روی قضاوتت و رفتارت تجدید نظر می کنی. فکرت را مشغول کی چی گفت و چرا گفت نمی کنی! دنبال رسالت و هدفت توی این دنیا می روی و تلاش می کنی تا هرکاری را چنان انجام دهی که گویی آخرین بار است.

اما این روزها یاد مرگ مرا تشویق به شکستن هنجار ها می کند. احساس می کنم که در قید بند هنجار ها ماندن باعث می شود که تجربه نکنم خیلی از چیزهایی را که باید بیازمایمشان...

اما رفتار با دیگران، این روزها فکر می کنم باید با خودم چنان رفتار کنم که با دیگران رفتار می کنم. مهربانتر و بخشنده تر...و متوجه شدم االزاما دیگران انچه من دوست دارم را دوست ندارند .

باید کمی با خودم خلوت کنم و قطب نمایم را تنظیم .

 

۱۳٩٠/۱۱/۱٧ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دیشب اولین میهمانی را در خانه خودم تجربه کردم....

خانه جدیدانگار با من و رویا هایم سنخیتی ندارد...اتفاق هایی که اینجا میفتد در حقیقت متفاوت از تصور و برنامه هایم است...

همیشه به یک خانه سبز و سورمه ای فکر می کردم ولی سرخی دیوارهای این خانه برایم شگفت اور است...همیشه به میهمانی اول و میهمان های خاص فکر می کردم ولی حضور افراد دیشب برایم غریب بود.

شب خوبی بود و تجربه خوبی....

همکاری گفت که اینجا زیاده از حد خانه است و تو زیاده از حد بانوی خانه...

گفتم مشکلش چی است؟ گفت اینجوری دیگر جایی برای کسی نمی ماند که در زندگیت حضور پیدا کند چراکه انگار همه چیز داری....

دیشب خیلی به این موضوع فکر کردم. همه چیز دارم  و خدا را هم شاکرم ولی دلیل نمی شود که حضوری را کم نداشته باشم.

حضوری که بودنش در زندگیم باعث رشد شود و ارامش...

ولی ته ته دلم دیگر به ازدواج و تعهد بلند مدت فکر نمی کنم. بودنش برایم کافی است . شاید تنها رابطه ای صمیمی تر را طلب کنم...

۱۳٩٠/۱۱/۱٦ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

کار و کار و کار....

تمام نمی شود و استرس نرسیدن به موقع کارها پدرم را در اورده است....

5 شنبه همه چیز تمام می شود و پروژه تحویل ....

ولی من هنوز 4 روز زمان نیاز دارم تا کارها را به سامان برسانم....

از کل زندگیم عقبم....

خیلی عقب...

نمی دانم چرا این روزها جمله طلایی" گور باباش " هم جواب نمی دهد.

....

۱۳٩٠/۱۱/۱۱ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دیروز روز سردی بود...

خیلی سرد...

از صبح که داشتم آماده می شدم توی خانه سردم بود و حتی کارهایی که که تمامی نداشت مانع از این نمی شد که سرما را حس نکنم....

فقط اخر شب توی ماشین به مدد بخاری کمی گرم شدم و شاید هم به خاطر حضوردر کنارش....

بعد زیر پتو با کلی ژاکت و جوراب و کلاه چسبیده به شوفاژ کتاب می خواندم که متوجه شدم این روزها از میان صدها کتابی که دارم ناخوداگاه کتاب های شبانه ام کتاب های عاشقانه ای هستند که تم جنگی دارند...

جنگهای داخلی امریکا ، جنگ های انگلیس و فرانسه ، جنگ های صلیبی ، جنگ تمدن مایا و اسپانیا ......حمله مغول ها ...اعراب و ...

انگار با خواندن این داستان ها می خواهم به خودم وعده بدهم که این دوران هم می گذرد. وقتی در باره سوپ های رقیق و نان های بیات می خوانم و یا در خصوص بیماری ها و تباهی ها سرما بیشتر در استخوان رخنه می کند...

5 سالی می شود که برای این دوران آماده می شوم . 5 سال از آن شبی که بهم گفتند دوران سختی شروع می شود و تباهی همه جا را فرا می گیرد. و یادم هست که آنشب در اغوشش بهم گفت که عوضش ما هم را داریم و دلمان به هم گرم است....به یکسال نکشید که دل بریدیم و سرمای ترس از سوراخی که ایجاد شد به درونم نفوذ کرد .

ولی همانطور که گفته بودند روزگار سخت و سخت تر شد و دیگر کم کم در امد ها تکافوی هزینه روزمره را هم نمی دهد. آن شب سطل ماست 500 تومانی را مثال زد که 2000 تومان خواهد شد و من ماست را 2800 خریدم چند شب پیش...

دلهایمان پر از ترس است و به ظاهر زندگی روزمره را می گذرانیم. خواب های آشفته و کابوس های شبانه اپیدمی شده اند.این روزها بار ها می شنوم که دیگری از خواب جنگ می گوید از کابوس ویرانی...

به گرم ترین لحظه دیروز می اندیشم . گرمایی که سرمای وجودم را از بین برد. گرمای دلم بود. کاش می توانستم دلم را در سخت ترین شرایط گرم نگه دارم . حتی به اتش نگاهی...

۱۳٩٠/۱۱/٤ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir