تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

استاد گفت : انسان خوشبخت کسی است که کاری سازنده داشته باشد و همراهانی همدل و دلبری همراه ...

با این تئوری دوسوم خوشبختی ام تکمیل است و مانده یک سوم که ان دو سوم دیگر جورش را می کشند.

گفتم با توجه به وضعیت فعلیم دیگر خیلی به ازدواج فکر نمی کنم. شاید یک رابطه دوستانه حلال مشکلات باشد.

دوستی گفت:پختگی در ازدواج است.

 مورد های موفق زیادی در اطرافیانم دارم و همچنین مورد های ناموفق . انان که با هم همراه و همدلند بسیار موفقند و آنان که ناموفقند راه های جداگانه ای را می پیمایند. هر کدام در زندگی راه خود را می روند و تنها زیر یک سقف زندگی می کنند .

توقع زیادی است اگراز تازه از راه رسیده ای بخواهم با من همدل و همراه شود چرا که او نیز مرا به راه خود می خواند.

پس در مسیر باید بیابمش. در گالری هنری؟ در کنفرانسی تخصصی ؟ در کلاس های ریز و درشتی که می روم ؟

توی اولین جلسه کلاس بازاریابی در باره بخش بندی و هدفگذاری خواندم. اینگونه است که باید موفقیت  را جایی جستجو کنم که هدفم در آنجاست وگرنه شکست خواهم خورد.

 اما تفاوتش این است که انسان تک بعدی نیست و من انسانیم چند وجهی. به همان اندازه که از مذاکرات تجاری و سیاسی خوشم می آید از زیر پتو خزیدن و کتب خواندن نیز لذت می برم . همانقدر که دلم برای رنگ و بوم پر می کشد از پروژه های تحقیقاتی و سنگین خوشم می اید.همانقدر که از تاریخ بیهقی و تذکره الاولیا لذت می برم وبلاگ های خاله زنکی مادرشوهر و عروس سرم را گرم می کند.دوستانی دارم که ماشین زیر پایشان معادل چهل برابر تمام دارایی کل خانواده دوست دیگری است.

تنها می دانم که اصولی دارم و مسیری ...مسیری که برایم مهم است و طلب همراهی در این مسیر را دارم .

تجربه کوتاهی داشتم از همراه داشتن در مسیر و شکست خورد ولی می دانم شکستش به خاطر انتخاب اشتباه نبود به خاطر این بود که او مسیر را عوض کرد و سرعتش را....

حالا این روزها سرم با کار سازنده گرم است و دوستان همراه ...شاید کسی در مسیر به من پیوست و شاید هم نه ...

 

۱۳٩٠/۱٠/۳٠ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اولین خواستگاری که قرار شد رسما زیارتشان کنیم جناب آقای دکتر دندانپزشکی بودند که دوست خاله جان معرفی کردند. یادم نیست دقیقا که چرا عقل کل های خانواده تصمیم گرفتند ما ایشان را در خانه خاله جان که از قضا واحد بالایی ما بودند رویت کنیم... برای صمیمانه تر بودن محیط؟ جدی و خشک نبودن فضا؟ ولی در هر صورت یادم است که ایده مسخره ای بود وقتی قرار است بیاید چرا خانه خودمان نیاید.؟! خلاصه با خواهرش آمد و نشستند و گفتند و رفتند. چیز زیادی ازش یادم نیست گذر این 16 سال خوب اثر کرده و فقط سبیل هایش یادم مانده!!!

مهم این است که به دلم نچسبید و خوشم هم نیامد ولی ته دلم تا چند روزی منتظر تماسشان بودم که نه را بگویم و به خاطر همین ماجرا کلی افسردگی گرفتم که چرا کسی که من نپسندیدمش مرا نپسندید. به قولی چه توقع ها!!!

و این روزها می دانم که به خاطر احساس حقارت احمقانه آن زمان فکر می کردم که چقدر دوست نداشتنیم و چقدر اذیت شدم....

و دیشب بعد از اینکه با آب و تاب برای دوستی تعریف می کردم که چگونه مردی چهل و چند ساله درونگرایی را با چند تا جمله در باب کار ها و فعالیت های اجتماعی ام آچمز کردم به این پی بردم که چقدر عوض شده ماجرا برایم ...

دیگر از پسندیده نشدن غمگین نمی شوم و حتی خنده ام می گیرد از واکنش هایشان....

نمی دانم اگر چند مورد دیگر هم همینطور پیش برود رویکردم عوض خواهد شد یا باز هم فکر می کنم آنها جا زدند. امیدوارم باز هم آن حس بد حقارت بیرون نزند و دنبال ایراد در خودم بگردم و ضعف هایم را پر رنگ کنم و قوت هایم را ندید بگیرم.

اگرچه این روزها احساس حقارت به وجهی دیگر بروز کرده که باید برایش چاره اندیشی کنم ولی انگار در پله ای دیگر و مرتبه ای دیگر است.

طبق قولی که به خودم داده بودم سعی کردم اینبار ملایم و لطیف باشم ولی نتوانستم وقتی می گوید که زندگیش در کار کتاب هایش خلاصه شده و تمایلی به معاشرت ندارد عکس العملی نشان ندهم و نگویم که از 8 صبح تا 10 شب بیرون از خانه ام و دوستانی همراه و خانواده ای صمیمی دارم که زمان باقیمانده را با آنان می گذرانم ....

  

۱۳٩٠/۱٠/٢٩ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به بهانه نداشتنش به هر مستمکی چنگمی زنم ویکی از این مستمسک ها قرار های آشنایی است ...

ته ته دلم می گوید وقتی او که می خواهیش دور و بعید است چرا دیگری را امتحان نکنی تا هم دل او را بلرزانی از حسادت (شاید البته ) و هم فرصت ها را از خود دریغ نکنی....

ولی سال هاست که می دانم این قرار های آشنایی و خواستگاری راه به جایی نخواهد برد جز گرم کردن محفل های دوستانه ...

دیگری را نمی شناسی و فقط چند باری صدایش را شنیده ای... و حرف های صد تا یک غاز زده اید. قرار می گذارید در کافی شاپ هتلی تا روی گل هم را ببینید و قد و بالای دیگری را ورنداز کنید...

تو چی می پوشی و من چی می پوشم ؟ سوالات احمقانه ای برای تشخیص او که می خواهی عمری را در کنارش سپری کنی...

مگر نه اینکه می گویند عشق در نگاه اول هویدا می شود. اگر نتوانی تشخیصش بدهی که واویلاست...

بعد کمی تعارف و صحبت از روزمرگی ها و رد و بدل کردن اطلاعات اولیه ....

خوشم نیاید ازش سریع گارد می گیرم و برگه های آس را همان اول رو می کنم که بداند راه زیادی دارد تا دل من ...

حسم را نتوانم تشخیص بدهم و ته دلم بخواهد فرصتی به او بدهم ، سکوت می کنم و می گذارم بگوید و بگوید شاید جرقه ای دلم را گرم کرد...

بعد هم خداحافظی و اگر همان شب اس ام اسی آمد راند دیگر شروع می شود وگرنه دو سه روزی چشم انتظار و بعد فراموش می شود البته اگر از دسته دوم باشد که فرصتی را به او داده ام.

هرچه بیشتر می گذرد بیشتر به احمقانه بودن این ماجرا اعتقاد پیدا می کنم. اگرچه از همان 18 سالگی اعتقاد داشتم که باید به هر کس می آید فرصتی برای دیدار بدهی تا حسرتی نباشد.

ولی این روزها نمی توانم این فکر را از سر بیرون کنم که این سیستم دیگر جواب نمی دهد. چگونه قضاوت کنم روی کسی که آمده تا بهترین وجوه روح و شخصیتش را برایم به نمایش بگذارد. مدت ها باید بگذرد تا بشناسیش . خشمش را ببینی و غمش را .

احمقانه به نظرم می آید که دوساعت وقت بگذاری در کافی شاپ هتلی که حتی چایش به لعنت  خدا نمی ارزد از خودت بگویی و از او بشنوی.. چطور می توانی 34 سال زندگی و تجربه ات را در دو ساعت خلاصه کنی...

جهانبینی ، نگرش و هدفت را مگر می توانی به راحتی برای کسی توضیح دهی که هیچ نمی دانی از او ...

دوساعت را زیر ذره بین خواهید بود و کوچک ترین رفتارتان تفسیر هایی خواهد داشت بس فلسفی... 

در بهترین حالت مصاحب خوبی  خواهید بود برای هم ولی این مصاحبت چقدر ارزش خواهد داشت؟

بعد ته ته دلت کسی را می خواهد که کمند بیندازد و صیدت کند . شکارش باشی و نه بره رام و معصوم ...و شکارچی نیستند آنان که مادر ، خواهر و حتی زن برادرشان برایشان لقمه می گیرد. بد نیست این شیوه زندگی ولی از جنس من نیست.

دلم می خواهد بدانم از آنان که اینگونه ازدواج کرده اند و الان از انتخاب خود راضیند...البته اگر خلق و خوی قوچ وحشی مرا داشته باشند وگرنه بره های معصوم انتخاب های خوبی خواهند داشت ازین خیل چوپانان.

۱۳٩٠/۱٠/٢٤ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امشب به این فکر می کردم که چه اتفاق های ساده ای از زندگیم حذف شده اندو وقتی که دوباره بروز پیدا می کنند چقدر دلنشینند...

مثل نشستن کنار او و رساندنت به خانه...

سالها بود کهکسی مرا به خانه نرسانده بود. همیشه ماشین بود و من راننده بودم. این روزها اما به بهانه جای پارکی که کیمیاست ماشین نمی برم و بعضی شبها به خانه می رساندتم...

و حس عجیبی را تجربه می کنم. هربار راحت تر و صمیمی تر از شب قبل...

اوایل معذب بودم و چرند می بافتم ...

اما این شب ها راحت ترم به جای حس مزاحمت به این فکر می کنم که شاید او هم از حضور من خوشدل است...

شبانه ها بهانه ای است برای نزدیکتر شدن ...

شب ها کس دیگری است انگار . با اینکه بحث کار است و کار ولی انگار دیگر دو همکار نیستیم و تنها دو دوستیم با دغدغه های مشترک کاری...

حرف می زنم و از کار ها می گویم برایش و به خانه می رسیم . سکوت و خداحافظی...

و من به شبی فکر می کنم که شاید برای چای به خانه ام دعوتش کنم...

۱۳٩٠/۱٠/٢٠ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

شخصی به عنوان حیوان خانگی مار پیتون نگه می داشت. شبی متوجه شد برخلاف همیشه مار هنگام خواب چنبره نمی زند و در کنار او دراز می خوابد . تعجب کرد و به دامپزشک تماس گرفت. دامپزشک گفت که سریع از دست او خلاص شود چرا که مار نازنین تصمیم دارد او را ببلعد و با این کار قد او را اندازه گرفته تا ببیند توانایی قورت دادن را دارد یا نه...

منهم یک جورایی خلق و خوی مار ها را دارم . شاید چون سال مار بدنیا امدم . ولی با شنیدن داستان فوق فهمیدم  بارها در زندگی این کار را با ادم های اطرافم کرده ام. یعنی بعد از مدتها زندگی مسالمت امیز در کنارشان یکهو قورتشان داده ام و از دستشان خلاص شده ام. البته در خصوص مردها.

و در حقیقت این اتفاق زمانی می افتد که این کنار هم بودن نادرست است. (کی مار پیتون را نگه می دارد اخه ؟) یعنی مردهای درستی در کنارم قرار نگرفته بودند و علی رغم محبت و رسیدگیشان احساس در قفس بودن و اسارت می کردم و بهمین خاطردرسته قورتشان داده ام.

اما خلقیات ماری دیگرم: خزنده وارد می شوم و  بی صدا تا زمانی که به خشم بیایم و بسوزانم .

یک وقت هایی هم می گویند با محبت طرف را خفه می کنم و جنازه رابطه رودستم می ماند...

خط و خال و نقش مار هم دارم ...

شاید یکی یک روزی شکار کند و کفش وکیفی بسازد قیمتی...

شاید هم روغنم را بگیرد و برای پا درد پیرزنی مفید باشم و یا موی دخترکی را درخشان کنم...

در هر صورت در بین حیوانات ماری هستم برای خودم...

 

۱۳٩٠/۱٠/۱۸ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

باور نمی کنم که یکسال است که درین وبلاگ می نویسم .

نوشته ها را مرور کردم و تاریخ هایشان را . یکسال و یک ماه ...

چقدر زود گذشت. وبلاگ دیگرم هشت سالی قدمت دارد ولی یکسالگی این یکی را باور نمی کنم ....

یادم هست که می خواستم بنویسم چرا ازدواج نکردم ؟

می خواستم از مشکلات تجرد بعد از سی بنویسم ؟

می خواستم زندگیم را مرور کنم تا ببینم چه شد که مسیر زندگیم اینگونه شد....

می خواستم ثبت کنم حضور تمام آنهایی را که امدند و رفتند و ردی برجای گذاشتند .

و توی این یکسال چقدر همه چیز عوض شد.

مستقل شدم. او را از زندگیم حذف کردم و دیگری پررنگ شد . پر رنگ تا جایی که تمام زندگیم رنگ و بویش را گرفت.

یکسالگی این وبلاگ را باور نمی کنم.

نکته غریب ماجرا نوشته هایم برای هر دو تایشان است. شاید سالی دیگر بگذرد و نتوانم تشخیص دهم کدام را برای کی نوشته بودم.

هرکدام متفاوت از دیگری و از سنخی مجزا ولی احساس من به انها یکسان است. خیلی خزنده و ارام یکی حذف شد و او جایش را گرفت.شاید واقعا ادم ها مهم نیستند و دل من خود برای خود می بافد و می دوزد. انها تنها مصداق دم دستی کسی هستند که باید باشد و نیست.

یک سال گذشته و  من چقدر نوشتم از ادم ها، از گذشته و از مشکلاتم و از شادی هایم حتی....؟ نمی دانم.

ثبت حضور مردانی که آمدند و رفتند که ناتمام است. تنها تا بیست سالگی را نوشتم. مشکلاتم ؟ شادی هایم ؟ شاید کاملتر باشند.

چقدر این وبلاگ هدفی را که برایش داشتم دنبال کرد. سعی کردم هدف را گم نکنم و به همین خاطر دلنوشت ها ورویاهایم را به جایی دیگر بردم و گذاشتم تا اینجا باشد برای ثبت حس های مجردی....

شاید در مقایسه با هشت سالگی آن دیگر وبلاگ ، اینجا هنوز برایم نو و تازه است ولی یکسال کم نیست برای حضور در این دنیای مجازی....

و من می دانم اینجا خواهم نوشت از تک تک ادم هایی که امدند و رفتند تا بدانم چرا ازدواج نکردم و  فلسفه وجودی این وبلاگ فراموش نشود.

۱۳٩٠/۱٠/۱٦ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

 شب ها خوابت را می بینم

چند شب پشت سر هم است

یک سالی می شود که تو رفتی

گهگاهی ایمیلی و رد پایی تو فیس بوک...

داستان تو از کی شروع شد ؟ نمی دانم . برای اولین بار خانه عمه ام دیدمت یادم می آید آن شب را . چهره غریبه ای بودی در جمع . صورت مادر و خواهرانت اما غرق در شادی و نور بود. همه خانواده اینجور بودند. بالاخره تو آزاد شده بودی از زندانی که به جرم عقایدت در آن جوانیت را سپری کرده بودی...

چند سالم بود آن زمان؟ 8؟ 10؟ کمتر از این ها. سال ها گذشت و من تو به عنوان عضوی از این خانواده قدیمی همدیگر را می دیدیم . گهگاه و یا هر از گاهی...

تو دانشگاه گهگاه همدیگر را می دیدیم . دنیای خودم را داشتم و دوست دارانم را...

اما ان روز که سردرگم بودم و هیجان زده از پیشنهاد او که منتظرش بودم کنار تلفن عمومی دانشگاه تو بودی که کمی با دیدنت آرامتر شدم...

صحبت از ازدواج تو شد. از دختران زیادی خواستگاری کردی تو فامیل. نمی دانم حرف و حدیث ها اینگونه گفتند و بعد گفتند که من هم یکی از آنها بودم . جدیشان نگرفتم . حرف دلت بود یا تمنای مادر و خواهرانت؟ نمی دانم...

تفاوت سنی 18 سال دلیل قانع کننده ای بود...

یک روز در شرکت همکاری برایم فال قهوه گرفت. و من تشنه شنیدن از او بودم ولی بهم گفت مردی را ملاقات می کنی که می شناسیش  ولی آرامشت در کنار اوست...

و بعد توی میهمانی ماهانه تو امدی و برادرت...

سال 88 بود و همهمه انتخابات و ما چقدر حرف داشتیم برای گفتن... تجربیاتت برایم جالب بود و ناگهان یاد آن فال قهوه افتادم ...

 و بعد متوجه سنگینی نگاه معنا دار همه فامیل شدم...

لعنتی ها . برای نشستن کنار تو بهایی سنگین بود...

بعد پچ پچ های خاله زنکی... می خوای بگم بیاد جلو ؟ دوستت داره به خدا...

و من باز به سخره گرفتمشان. راستش من منتظر تو بودم . منتظر اینکه خودت قدم جلو بگذاری و هر بار صحبت تو می شد این را می گفتم که او اگر می خواست خودش اقدام می کرد. 48 سالش است و بچه نیست و جواب می شنیدم که او می ترسد از جواب نه...

و من منتظر تو بودم. می دانم سخت است ولی باید بیشتر می شناختمت . می توانستیم کسی را خبردار نکنیم ازین راز  ولی توهیچ وقت جلو نیامدی...

سردرگمی ها و برنامه های خودت را داشتی...

بعد مراسم خاکسپاری عموی بزرگمان...

از سفری معنوی مستقیم به خاکسپاری رفتم و تو هم امدی . دیدنت خوشحالم کرد و چقدر می خواستم از یک خون و تبار نباشیم  تا بیشتر بشناسمت.

و شام سر یک میز نشستیم و بعد هیچ....

سالی گذشت و ندیدمت . شبی بی خبر و تصادفی هردو به یکی سر زدیم و انجا فهمیدم که مسافری...

شاید برای همیشه ...

دلم گرفت . خیلی دلم گرفت .دلم گرفت که تو هم رفتی بدون اینکه بشناسمت و کمی بعد رفتی...

دوستان خوبی برای هم می شدیم اگر از یک تبار نبودیم ....

۱۳٩٠/۱٠/۱٤ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیشب تولد دوستی بود که قدمت دوستیمان به ربع قرن می رسد. همدم هم هستیم و نه همراه ولی حضور بی رنگش ارامش بخش است.

35 ساله شد . اتفاقی که 3 ماه دیگر برای من هم خواهد افتاد.

حضورش غنیمت است .

شکر

روزهای بسیار شلوغی را می گذرانم . روزهایی پر از کار .

غم جنگ و تحریم و بحران را به ته ناخوداگاه چپانده ام ولی اثراتش در کابوس های شبانه نمایان است. نگران کشورم هستم .

۱۳٩٠/۱٠/۱٤ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به روزهای اخر یک هفته پر افت و خیز ماهانه نزدیک می شوم و هورمون ها و احساسات کم کم بار خود را می بندند و دوباره آرامش حکم فرما می شود.

زندگی اما با شلوغی های خود پیش می رود و من با تمام قوا جلو می روم ...

 

۱۳٩٠/۱٠/۱۳ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳٩٠/۱٠/۱۱ | ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی همان روز گفت هتل هما خیلی خوشحال نشدم . محیط هتل ها را دوست ندارم و خوراکی هایشان را هم .

فکر میکنم یک اشتباه استراتژیک کردم . به جای اینکه در نقش پیشی مظلومی ظاهر شوم که نیاز به نوازش و یک ظرف شیر دارد مانند ماده شیری مقتدر وارد صحنه شدم .

راستش من هم پیشی ملوسی هستم که دلش یک پتوی نرم و ظرفی شیر می خواهد و آغوشی برای لوس شدن و در عین حال ماده شیری قوی که می تازاند و می درد.

ولی خوب ! انتظارم از ازدواج چیست؟ مگر نه اینکه کسی را می خواهم که حمایتم کند و همراهم باشد. ؟ مهربان باشد و حامی؟ پس چرا ان روی مظلوم و منعطف خود را به پسرک نشان ندادم؟ مگر از او انتظار نداشتم که قوی باشد و سکان کشتی زندگی را به دست بگیرد؟ پس چرا با اینهمه قدرت رفتم جلو؟ واقعیت را گفتم ولی شاید تنها نیمی از ان را . درست است که خوشحالم از ووضعیت فعلیم و احساس موفقیت دارم ولی نیازم به بودن مردی قوی انکار ناپذیر است و وقتی به سادگی از موفقیت هایم و دستاورد هایم در طول زندگی گفتم احساس کردم قدرت را از او گرفته ام . حرفی نداشت بزند و چیزی برای عرضه نداشت. عکس العمل هایش منفعلانه بود و شاید توقع من زیاد بود که دلم می خواست در همین جلسه اول بگوید از من قوی تر است. کم نیاورد و مقتدر باشد. دلم می خواست چیزی بگوید که من نشنیده باشم و حرفی بزند که برایم تازگی داشته باشد و نه اینکه از ایمیل های فورواردی نقل قول کند و یا نکته های اس ام اسی را یان کند...

یادم باشد دفعه بعد دخترک مظلوم و محجوب وجودم را جلو بفرستم شاید اینجوری رم نکنند...مگر نه اینکه این بخش وجودم همسر را طلب می کند و نه زن استوار سرکش.

شاید هم تاثیر ناخوداگاه است که از مردان و نزدیک شدن به انها می ترسد و در مواجهه با انان چنین سخت گارد می گیرد و محکم و سخت می شود؟

ولی شاید اگر مردی قوی باشد بتواند این سد را بشکند ....

شاید هم تقصیر حضور مردانی چنین قوی و مقتدردرزندگیم است که سطح توقعم را بالا برده است.

شاید...

۱۳٩٠/۱٠/٩ | ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خیلی دوستش داشتم و از همه نظر کاملا مرد ایده الی بود برایم . همانی که همیشه در رویا هایم تصور می کردم . هرچه بهم نزدیک تر می شدیم اما، ورق بیشتر بر می گشت. آن مرد مهربان ، مبادی آداب و خوش صحبت  و دارای تحصیلات عالی در لحظات خصوصی تبدیل به پسربچه ای بی ادب با فرهنگ لغاتی از فحش های آنچنانی ،  قلدر و خشن می شد. برای همه از هیچ کار ی دریغ نمی کرد ولی من اجازه نداشتم کوچک ترین چیزی از او بخواهم . یک بار که صدایش را بلند کرده بود و فحش می داد گوشی را قطع کردم و دفعه بعد که توی خیابان جلوجلو می رفت و فریادمی زد و چرند می گفت سوار تاکسی شدم و بی انکه بهش بگویم ...

یک روز که اوضاع خوب بود بهش گفتم که من مردی را انتخاب کردم که مهربان است و حامی ، با ادب و خوش صحبت است ولی بعد از چند ماه تمام اینها نصیب دیگران است  و من هیچ بهره ای از این خلق و خو ندارم .

گفت که آخر تو همراه منی، نیمی از منی برای تو که نباید ادب و تربیت بخرج بدهم . به تو که نباید سرویس بدهم .. دردم را به تو نگویم به کی بگم . اگر سر تو داد نزنم دق دلیم را کجا خالی کنم ....

گفت و گفت و گفت...

و با هر لغتی که می گفت دیوار اعتماد من به ادم ها بیشتر فرو می ریخت  و تا اینکه به کل با اعمال و رفتارش دیگر اعتماد برایم مفهومی نداشت..

سال ها گذشت ....

و باز این روزها در کنار مردی هستم که همان خلق و خو را دارد هنوز آنقدر بهش نزدیک نشده ام که فحش های چارواداریش را بشنوم ولی دوباره مردی است با حد بالای تحصیلات ، موفق و خوش بیان و اداب دان ...

اما در لحظات عصبانیت هیچ پروایی ندارد از بروز خشم ...

وقتی با دیگر همکارم در این خصوص صحبت می کردم از تجربیاتم با او گفتم و دخترک گریان گفت این نیز همین را می گوید. و اعتقاد دارد که ما از نزدیکترین ها هستیم و فرق است بین انکه میهمان است و انان که صاحبخانه اند...

این بار اما من همکاری هستم و نه معشوق ... و همین باعث می شود فکر رابطه را هم به مخیله ام خطور ندهم چرا که تبعاتش را می دانم ولی این خلق خوی مادر لعنتی باعث می شود وقتی خشمگین است دلم برایش بسوزد و نرم و مهربان شوم در مقابلش...

نمی دانم کی دلم به حال خودم خواهد سوخت ...

می دانم که دیر زمانی نمی پاید اگر حریم ها شکسته شود و من به اندازه دادها نستانم.

۱۳٩٠/۱٠/٩ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

روزهای شلوغ کاری را می گذرانم و با توجه به کمبود نیروی متعهد و مسئول بار زیادی به دوش من و همکارانم هست . آدم هایی که قول همکاری داده بودند هر کدام یک جورایی ژشتمان را خالی کرده اند و همه کار ها به دوش خودمان افتاده است....

ناراضی نیستم ولی می ترسم اگر اینطور پیش برویم افسار کار از دستمان در رود.

وسط اینهمه شلوغی دختر عمه نازنین که رسالتش را در شوهر دادن من می داند خواستگاری پیدا کرده و اصرار دارد که تحویلش بگیرم ...

بد هم نیست تنوعی است در نوع خودش..

و جالب اینکه پسرک امشب زنگ زد و دو ساعت تمام را جع به اقتصاد خرد و کلان و وضعیت سیاست خاورمیانه و بحران نفت و کودتای 28 مرداد صحبت کردیم ولی وقتی تلفن را قطع کرد فهمیدم حتی اسم همدیگر را هم نپرسیدیم چه برسد به دیگر مشخصات....!!!

یادم است قدیم ها بازی طور دیگری بود یا شاید من آدم دیگری بودم ولی حداقل 4 تا سئوال راجع به تعداد خواهر و برادر و شغل پدر و .... می شد.

ولی از همصحبتیش لذت بردم . شاید چون خودم بی تکلف بودم و بی نقاب ...

خدا صبرش دهد اگر بخواهد ادامه دهد . چون این روزها حوصله اداب معاشرت و فیلم بازی کردن را ندارم .

یادم است نفر قبلی یکهو نیست و نابود شد و من هم پیگیرش نشدم و بعد سالی ماهی معرف به زبان امد که طرف بهش برخورده که وقتی غذایش را به من تعارف کرده من نخوردم و حتی تعارفی برای نصف کردن غذایم بهش نکردم . توقع زیادی بود برای جلسه دوم ...

و یا دیگری بهش برخورده بود که چرا وقتی به من میوه تعارف کرده من نخوردم ولی یک ربع بعد میوه خورده ام . ذهنم هیچ وقت به اینجای قضیه نمی رسید. خوب اون موقع میل نداشتم و یک ربع بعد هوس کردم . چرا توقع داشت برایش فیلم بازی کنم؟ 

نمی گویم حد و حدود معاشرت را رعایت نمی کنم ولی نمی توانم خود بی تکلفم نباشم و در چهارچوبی رفتار کنم که مال من نیست.

دوستی می گفت جلسه اول باید چای خورد در کافی شاپ و یا قهوه ...

و من همیشه سان شاین یا گلاسه ها را سفارش می دادم !!! نمی دانم که چقدر اشتباه می کنم ولی به نظرم این جریان ها برایم آنقدر مهم نیست که بخواهم انرژی مضاعف گذاشته و طبق دستورالعمل رفتار کنم.

ولی همین من اگر با استادم بیرون بروم کاملا مبادی آداب رفتار خواهم کرد ولی خیلی وقت است که دیگر در خصوص خواستگارانم حساسیت به خرج نمی دهم و کاملا راحت و با آرامش باهاشون برخورد می کنم.

به هر حال می نویسم تا یادم بماند که بین آنهمه شلوغی و استرس کار از لحظه اول که دختر عمه جان تماس گرفت حس خوبی داشتم و حالا که بعد از دو ساعت وراجی در خصوص اوضاع اقتصاد خاور میانه و مرحوم رهبر کره و ... با آقایی که هیچی ازش نمی دانم (چون راوی هم چیزی نگفت) حس خوبی دارم .

نمی دانم به خاطر حجم زیاد تنهایی است و یا واقعا ممکن است غریبه آشنایی باشد در این وانفسا...

۱۳٩٠/۱٠/٦ | ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

در خلال حرف های روزمره متوجه شدم که این روزها به بچه داشتن بیشتر از شوهر داشتن فکر می کنم .

مدتی است که دیگر زوج های خوشبخت دست در دست هم حسی در من بر نمی انگیزانند. شاید به خاطر آن باشد که نه دوامش را باور دارم و نه عمقش را

ولی دیدن زن های باردار و یا آنان که کودکانی کوچک دارند عجیب دلم را می لرزاند...

دیگری می گفت : چرا باید یکی دیگر را به این دنیا بیاورم ؟ تو اینهمه بدبختی ؟

ولی من معتقدم که آنکه باید به این دنیا بیاید می اید چرا من تجربه نکنم این بخش از زندگی را. بچه من باشد بهتر است یا بچه 25 یک زن معتاد؟

دیگری می گفت: تصور حضور موجود زنده در درونم مشمئز کننده است .

ولی من از فکر اینکه بتوانم از خون و شیره وجودم به یکی دیگر در شکل گرفتن کمک کنم هیجان زده می شوم.

دور وبرم پر از مادر هایی است که بچه ها را سد راه می دانند. .قتی کودکشان مطابق میلشان رفتار نمی کند دنیا در نظرشان تیره می شود. مادر هایی که هیچ کدام از بخش های زندگیشان را درست زندگی نکردند و حالا مصبب تمام محرومیت ها را کودکشان می بینند.

مسئولیت بزرگی است بچه دار شدن  و شاید واقعا از پسش بر نیایم و همان هفته اول با بی خوابی های شبانه بچه را ساعت 9 سر کوچه بگذارم و یا کمی عقب تر به خاطر ویارهای حاملگی بلایی سر خودم بیاورم ....

اما این روزها به بچه داشتن فکر می کنم. آینده ای که هیچ عقبه ای نداشته باشم می ترساندم....

بچه ای که شاید 20 سال دیگر بگذارد و برود ولی بدون بچه انگار هیچ وقت در این دنیا نبوده ام و تمام می شوم....

مشخصا 2 نفر در زندگیم بوده اند که دلم می خواست پدر بچه ام باشند .

 یکی را چون خیلی دوست داشتم و می خواستم  کودکش یادگار تمام لحظات خوشم باشد ....

اما دیگری را به خاطر آنکه فکر می کنم ترکیب خوبی خواهد شد کودکی که از صلب او و بطن من باشد.... حیف که به نظر پدر خوبی نمی اید و حیف است کودکی که با چنین متریال خوبی به وجود آمده در محیطی پر تشنج به گند کشیده شود.....

این روزها سوداگرانه به مردهای زندگیم می نگرم...

افسوس که به زودی لکه خونی هشدار می دهد که این ماه و یک شانس دیگر گذشت.

 پ .ن :  به نظر می اید کم کم علائم دیوانگی در من ظهور کرده است.

۱۳٩٠/۱٠/٥ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیشب بعد از یک روز پر از فشار کاری با همکارانی که به نوعی این روزها تنها کسانی هستند که می بینمشان قدم زنان تا کافی شاپ موزه امام علی رفتیم ....

جای جالبی بود و چقدر دلم برای حضور در چنین جایی تنگ بود و اگر همراهانم کمی محرم تر بودند شاید مزه دیگری داشت ...

ولی چسبید...

از همه مهمتر بافتنی های نیمه کاره روی میزها بود که هر کس می توانست دو سه رجی ببافد . گویا برای کودکان کار

ولی لذت ولو شدن و بافتنی بافتن و گپ زدن بهم کلی مزه داد...

این روزها دوران پر از استرسی را در محیط کار می گذرانیم که خدا راشکر همکارانی همراه هستیم و حمایت می کنیم همدیگر را درست زمانی که کم میاریم....

و به این فکر می کنم که کاش این روحیه کار تیمی در تمام شرکت ها رواج داشت و همه غم کار را داشتند و نه تلخی حسادت و رقابت ناسالمی که باعث توقف کار می شود تا هرکس برتری خود را اثبات کند....

۱۳٩٠/۱٠/٥ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یکی از مصادیق بارز خوشبختی من دوستی های چندین ساله ای است که آرامش خاطرم را مدیون آنهایم.

دوستی هایی به قدمت ربع قرن ....

دوست هایی که می توانی با آنها خلوت کنی و هر کدامتان حرف دلتان را بزنمید بی ترس از قضاوت و نصیحت....

دوست هایی که با انها درد دل می کنی  برایشان گریه می کنی و از فشار های روحی و جسمیت می گویی...

اخلاق و اعتقادات و منشمان زمین تا آسمان تفاوت دارد ولی وقتی کم میاوری فقط به او زنگ می زنی  و وقتی هم که شادی و از هیجان بی تابی که برایش تعریف کنی که چه شد...

و بالعکس با شادی هایشان شاد می شوم و غمشان کمرم را خرد می کند...

دیگران آمدند و رفتند و هنوز شبهای تاریک را کنار هم راه می رویم و گاه همچون دخترکان چهارده ساله از دلبرانی می گوییم که دور از دسترسند....

وقتی هم مثل امشب اسیر روزمرگی و بی انگیزگی شدی می تونی باهاش کلی بخندی سر اعتماد به نفسی که نداری و بلاهایی که روزگاری نه چندان دور کمرت را خم کرد...

وقتی تمام دوستهایت هم مثل تو مجرد باشند زندگی هنوز شیرین است...

دروغ است که بگویی از ازدواجشان غصه دار نمی شوی ... غصه که هیچی حسادت خفه ات می کند و بعد عذاب وجدان که چرا برای عزیزترین کست اینقدر حسادت داری...

ولی وقتی در افق زندگی هیچ کدام هیچ نشانی از سوار سفید پوش نیست می تونید بشینید کنار هم و درددل های دخترانه داشته باشید . از ان درددل هایی که هرکس حدیث نفس می گوید بدون آنکه به دیگری گوش کند و یا جواب بخواهد از او... و دیگری نیز از دلش بگوید و برایش مهم نباشد که تو چه جوابی برایش داری...

درد دلهایی که فقط توش حرف می زنید و حرف ...

باید حضورشان را قدر بدانم ...

بارم را سبک می کنند این دوستان قدیمی....

۱۳٩٠/۱٠/۳ | ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

شب یلدا را به حکم قضا در ترافیک تهران گذراندم .

 5 ساعت تمام ...

بی انکه به مقصد برسم و تمام یلداهایم را مرور کردم...

شب یلدای امسال اما کمی متفاوت بود نه به خاطر حبس شدن توی ترافیک  که به خاطر همراهی کسی که سال ها رویای تنها ماند با او را داشتم...

مسافر بود و آژانسی که نبود بهانه ای شد برای رساندنش به فرودگاه و پروازی که زود تر از ماپرید...

5 ساعتی که محملی شد برای آشنا شدنش با جنبه های خصوصی تر زندگیم و من هنوز جسارت آن را نداشتم که او را به حرف بگیرم...

و حرف زدم بی نقاب و رودربایستی ..بدن آنکه بخواهم اظهار فضل کنم و یا جلب توجهش را ...

خودم بودم و خلوص خودم....

ساعت ها که می گذشت انگار خودمانی تر می شدیم .. عصبی از ترافیک و بدون چاره دیگری...

انگار فقط همدیگر را داشتیم و دیگر مجالی برای تظاهر و ادب و ...  نبود و من به این فکر می کردم که سال هاست به تنها بودن با او می اندیشم ....

و زمان خداحافظی دیگر نتوانستم حسم را از چشمانم بگیرم و انگار تمام نا گفته هایم از نی نی چشمانم بیرون ریخت و من کنترلی رویش نداشتم...

حجم آنهمه احساس خودم را هم شوکه کرد.

و امروز نگاهم را از نگاهش دزدیدم ....

 

یاد شب یلدایی نه چندان دور و نه خیلی نزدیک افتادم . شب یلدایی

۱۳٩٠/۱٠/۱ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir