تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

همانطور که نمی دانستم چرا آمدم، نمی دانم چرا برنمی گردم.

یک بار بیشتر حرم نرفتم.

بیشتر هم خانه بودم.

از  خانه  خودم به خانه ای دیگر.

با این تفاوت که از تنهایی به کنار دوستانی با محبت.

از تنهایی به زندگی خانوادگی

از تنهایی و خلوت به زندگی با کودکان خردسال..

از تنهایی به زندگی در کنار کودکی که بی وقفه دو ساعت بهانه می گیرد و گریه می کند و همه فقط مستاصل نگاهش می کنند.

از تنهایی به زندگی در کنار کودکی که یک ساعت تمام بالا می آورد و تمام خانه را به گند می کشد و تاز او غافل می شوی توی یخچال سر خوراکی هاست...

از تنهایی به کتاب خوانی های شبانه دسته جمعی...

از تنهایی به فیلم دیدن های باهم...

از تنهایی به صبحانه های دورهم...

از تنهایی به همزبانی ها...

صبح ها وعده حرم شب را به خود می دهم و شب ها صبح را ...

چرا اینقدر سخت شده نمی دانم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۸ساعت۱:٢٤ ‎ب.ظ | نظرات ()

: تاکی می مانی؟ : نمی دانم شاید تا جمعه یا شنبه.: حالا که تا اینجا آمدی نماز یکشنبه اول ذیقعده را اینجا بخوان! : راست می گویی ها چند شنبه میشه یکشنبه اول ذیقعده؟ و اینجا بود که کلیه دوستان برای شفای عاجل من دست به دعا برداشتند

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٦ساعت٤:٥٦ ‎ب.ظ | نظرات ()

با رکورد نماز صبح، ظهر و عصر قضا وارد حرم شدم، مدتها بود که این ترکمون را نزده بودم، حتا در اوج بد حالی و عبادت از سر عادت، در ها همه بسته برای نماز جماعت. من حس شرمی داشتم از نماز های قضای متوالی، سه تا در یک روز، کم رکوردی نیست برای من، چرا ؟ سردر گم و آشفته بودم، شلوغی و غوغای مردم بی قرارترم می کرد، می دانم که باز چند وقتی است که نمازهایم بی رنگ و بو است و فقط رفع تکلیف، خواندنش و نخواندنش. شاید واقعا توفیری نداشته باشد ولی وقتی قرار است به چنین دیداری بروی دیگر توقع چنین شاهکاری نمی رود. نماز جماعت تمام شد و من گوشه دنجی پیدا کردم و قضای نمازها را به جا آوردم، سبکتر شدم و آرامتر، وارد حیاطهای تو در تو شدم و گوش سپردم به نوای نقاره که به مناسبت میلاد خواهر صاحبخانه نواخته می شد. هنوز ذهنم درگیر چرایی نماز های قضا بود. شاید باید قضا می شدند تا کمی متواضع تر و خاشعتر می شدم، شاید باید قضا می شدند تا یادم بیفتد که هنوز اولویت زندگیم خیلی چیزهای دیگر است، ( البته این را می دانستم و اعتراف هم می کنم) شاید باید قضا می شدند تا نماز بعدی را با تمرکز و حضور دل بیشتر بخوانم. شاید و هزاران شاید دیگر.... اما امروز به زیارت نرفتم، نشستم تا تمام آشوب روحم ته نشین شود و آرام شوم، نشستم در صف فرشتگان متوکل آن مکان شاید به دعایشان دل پر تلاطمم رام شود ولی حال و هوای مدینه داشت دلم، و چه خوب که باز توانستم دعا کنم. برای دوستانم، خواهرانم، زنان سرزمینم، مادران جهان، دختران حواپ. ن: هرکار کنم واقعا نمی توانم با مداحان بد صدای حرم کنار بیایم، این روزهای شلوغ هر گوشه منبری است و بلندگویی و صداهایی که درهم می پیچد، گوشه دنج پیدا کردن در این حرم درندشت کار سختی شده است با اینهمه رقابت

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٦ساعت۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نظرات ()

اب یخ از زمانی که این کمپین در ایران شروع شد موج مخالف و موافقش را دنبال کردم، چه دلایلی از قبیل هدر دادن آب یا غربزدگی و تقلید کورکورانه و چه دلایل موافقی از قبیل ترویج فرهنگ بخشش و کمپین های خلاقانه به خصوص در دنیای مجازی راستش را بخواهید من خسته ام ، مثل خیلی های دیگر از مردم دیارم ، خسته از خبر های بد، بی عدالتی ها، ناراستی ها و فشارها و غمهایی که تمامی ندارد. داستان زندانی را که فقط اخبار منفی می دادند را همه می دانیم که چه تاثیری در روح و روان بهترین سربازان اسیر داشت. از بعد از جریان پالم سیل هشدارهای بی اساس و بعضا مستدل راه افتاده که این مضر است و آن سمی است و همه تولید کنندگان دست به دست هم داده اند تا تو را به خاک سیاه بنشانند چرا این کمپین در ایران باب شد، آنهم از میان اینهمه کمپینی که در سراسر جهان راه افتاد؟ همیشه البته برای جریانهای اینچنینی مخالف و مرافق زیاد است کمپین دنت مگر نبود؟ اما من موافق این حرکت هستم برای من در جایگاهی که هستم درسها داشت. یکی اینکه مردم ایران هنوز شادی و هیجان را دوست دارند مردم ایران هنوز فرهنگ بخشش دارند مردم ایران ترکیب بخشش و شادی را بیشتر دوست دارند وقت آن نیست کمی تغییر دیدگاه بدهیم و به جای روش های معمول و منسوخ شده و ترویج فرهنگ آه و ناله و ترحم روش های خلاقانه تری به کار بگیریم؟ حداقل من نمی خواهم حتی به بهانه اطلاع رسانی مروج غم باشم گرچه می دانم آنقدر بی عدالتی و ظلم هست که غم تا عمق جانمان ریشه دوانده و نمی شود انکارش کرد ولی من می خواهم دیگری را شاد کنم و شور زندگی ببخشم پول این کمپین شاید بتواند ریشه این بیماری را از بین ببرد. وقتی فلج اطفال تو آمریکا رایج شد یک کمپین راه انداختن به اسم march of dimes. یعنی رژه سکه ١٠ سنتی. آمریکایی ها قرار گذاشتند هرچی ١٠ سنتی می آید دستشان بیندازند تو قلک برای کمک به حل معضل. الان سال هاست در آمریکا موردی از فلج اطفال گزارش نشده، کلی هم واکسن به آفریقا فرستادند. کاری بود که با کمپین مردمی شروع شد. حتماً اون موقع خنده دار بوده، چون تو شهر سکه ١٠ سنتی گیر نمی آمده که پول خرد کنند اما جواب داد. چرا که نه ؟ الان نزدیک ٢ میلیون دلار جمع شده! یاد این آیه افتادم که بپاخیزید، دو تا دوتا یا تک تک. واقعاً خوش به سعادت کسی که یک کار مسخره کرد و انعکاسش اینجوری تو دنیا به خیر برای همه تبدیل شد پ. ن: میزبانم گفت :همین الان دو مریض ای ال اس در بخش نورولوژی قائم مشهد بستری هستند این بیماری وحشتناک ترین بیماری بشر است ،که تا اخرین لحظه عمر هوشیاری حفظ می شود و بیمار می فهمد که چگونه دارد حیات ارگان ها را از دست می دهد،واقعا وحشتناک است یعنی بیمار کاملا می فهمد که تمام تواناییش را از دست میدهد و ان وقت جز عضلات چشم با هیچ چیز دیگری نمی تواند احساسش را بیان کند که برای ما غیر قابل تصور است.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٥ساعت۱۱:٤٩ ‎ق.ظ | نظرات ()

هنوز همان ماه اول آشنایی بود، هنوز برایم هیچ چیز مشخص نبود، نه دلم لرزیده بود به مهرش و نه منطقم به نتیجه خاصی رسیده بود، خواستگاری بود از منطبق با شرایط اولیه ، او ، اما زودتر به نتیجه رسیده بود و تصمیم گرفته بود، ، دیدلرها روتین این دوران، رستورانی، کافی شاپی و بعد هم شاید قدمی در پارک ، تا مجال گفتگو باشد. حرف مشترک هنوز پیدا نکرده بودم و به نظرم این دیگر داشت خیلی طولانی می شد که هر چه او میگفت برایم جذابیتی نداشت و حرف های منهم خیلی زود ته می کشید، ، آن روزها دیگر سوالهای روتین پرسیده شده بود و وارد نقل خاطرات شده بودیم وبحث ها و تحلیل ها برای شناخت دیدگاه های یکدیگر، اما باز هم حرف کم میاوردم، یک جای کار ایراد داشت، به ظاهر همه چیز خوب بود اما ایراد کار را نمی فهمیدم و نمی دانستم چرا نمی توانیم فصل مشترک ایجاد کنیم. شاید چون آن اتصال احساسی که باید برقرار نشده بود. هرچه بود آن روز توی پارک ناشناسی قدم می زدیم و سعی داشتم توجهش را به حسم به طبیعت جلب کنم، دخترجوانی هم سن و سال های خودم از روبرو میامد و غرق در حال و هوای خودش برد. چشم دوخته بود به دختر و شروع به مسخره کردنش کرد به خاطر تنهابودنش ، دیگر حرفهایش را نمی شنیدم ، دیگر نمی فهمیدمش، خشمگین شده بودم، من و خودش هم تا یک ماه قبل همین وضعیت را داشتیم و حالااز کجامعلوم آندختر در وضعیست که او می گوید؟ ساکت شده بودم و دلم می خوواست زودتر برگردیم، به سکوت من اما، عادت داشت و نفهمید، یک هفته دیگر هم تاب آوردم ولی وقتی جواب منفی را دادم اولین گلایه اش این بود که ای بابا من دیگر کجا ممی توانم باجناقی مثل فلانی داشته باشم؟ ( هرچه بود لقمه ای بود که از أن طرف گرفته شده بو) و من صد درصد از جوابی که دادم مطمئن شدم. پ. ن: کلا نمی دانم چرا این خاطره را سر صبحی نبش قبر کردم ولی لابد حکمتی دارد.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٥ساعت۸:۱٥ ‎ق.ظ | نظرات ()

یک ساعتی توی گلفروشی بودم، شاید هم بیشتر. برای مراسمی باید چند مدل گل سفارش می دادم و بودجه هم طبق معمول محدود بود و همین باعث شد که کلی وقت صرف کنم تا طرح مورد نظرم را با گل هایی با قیمت مناسب منطبق کنم. از گلفروشی خارج شدم آخر شب بود، لیست طولانی کارهای روز خط خورده بود. نفس عمیقی کشیدم، عطر گلها هنوز در مشامم بود، انگار آن یک ساعت که توی گلفروشی بودم گلها عطرشان را نثارم کرده بودند و این عطر خنک در برم گرفته بود. گلی همراهم نبود ولی تصاویر آنهمه گل و بوی خوشی که در مشامم مانده بود تمام خستگی روز را از تنم بدر برد. از صبح به این فکر می کردم که من بضاعتی ندارم برای رفتن به حرم. بروم چه بگویم ، بروم و دست خالی برگردم که بد است، و نرفتم ، ناگهان یاد هفته پیش و داستان گلفروشی افتادم، بضاعتی ندارم ولی وقتی به گلستانی بروی عطر و بویش را خواهی گرفت، مگر اینکه آنقدر متعفن باشی که کاری نتوان برایت کرد. دیگر انقدر هم نا امید نیستم. امروز آرامتر شدم، ذهنم خالیتر شد از دغدغه های معمول و دلم هوای حرم را بیشتر داشت، و فکر می کنم گرچه شاید خودم عطر و بویی نشنوم ولی اگر پاک و پالوده بروم ، هنگام برگشت بوی خوش جانم را تازه خواهد کرد، شاید هم نیم نگاهی از سر لطف ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٥ساعت۱:٠٥ ‎ق.ظ | نظرات ()

هنوز شوال تمام نشده ولی انگار ماه ها از روزها و شبهای رمضان گذشته است.

نمی دانم چقدر توانسته ام حال و هوای  رمضان را حفظ کنم.

قران نخواندم.

ورزش هم نکردم.

ولی تا جایی که توانسته ام سعی کردم که روزی یک کار خیر را انجام دهم.

نا امید نیستم و این نشانه خوبی است.

اما با رخوت و بی انگیزگی چند قدمی بیشتر فاصله ندارم و این خطرناک است.

روز دوم است که مشهدم و هنوز امادگی زیارت رفتن را ندارم.

می دانم که فقط باید بروم و بنشینم تا خودشان درمانم کنند.

اما ...

راستش شوقی ندارم و این می ترساندم.

البته من می گذارم به پای اینکه شوق زندگی را از یاد برده ام.

بی رودربایستی بگویم عشق می خواهد که من ندارم.

زندگی عاشقانه را تجربه کرده ام.

به هر بهانه ای به سوی معشوق دویدن و دنبال بهانه گشتن برای اندک تماسی و سراغی گرفتن.

هر روز هم تجربه اش می کنم و شکرمی کنم که مبتلایم کرده تا حداقل به بهانه او رویم را به سوی خودش برگردانم.

گرچه فاصله ها زیاد است.

موانع و سد ها هم زیاد است.

تلاشی برای نقب زدن هم که نکرده ام پس توقع بیهوده ایست که بخواهم عشقشان به من برسد.

رمضان حداقل درها بازبود و نسیمی می وزید.

حال من مانده ام و دری که کلیدش را هم دارم و بازش نمی کنم.

غفلت همین است دیگر ...

و بعد در قنوب نماز صبح می گویم یا قریب، قریبم باش...

یادم میفتد که او رقیب و قریب است و منم که غافلم و اهمال کار...

شاید فقط در حیاط حرم بنشینم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٤ساعت۳:٤٢ ‎ب.ظ | نظرات ()

قاطی کردن دنیای مجازی و واقعی تبعاتی دارد که کم از سیر و سفر بین جهان های موازی نیست! در طول این ده سال وبلاگ نویسی فکر کنم کمتر از تعداد انگشتان یک دست از دوستان وبلاگی دنیای مجازی را به دنیای واقعی وارد کرده ام و کمی بیشتر از دوستان واقعی را به دنیای مجازیم راه داده ام . و حتی گاه پیش آمده که در یک شب بارانی در دل جنگل های شمالی دوستی بی هوا بپرسد که فلان وبلاگ مال توست و من سردرگم که چه بگویم که تاییدش به منزله ایجاد محدودیت و خودسانسوریست و ردش کتمان اظهر من الشمس است . و در نتیجه آن دوست وارد حیطه امنم می شود و مهر اعتماد را به او میزنم و راهش می دهم به دنیای عریان مجازی. اما فرایند برعکس آن کمی پیچیده تر است، شاید سالها همدیگر را خوانده ایم ولی وبلاگ همیشه برش و مقطعی از زندگی ماست و نه کلیت وجود و تصویری که در ذهن ما شکل می گیرد بر مبنای همین برش است و هنگام رویارویی تطبیقش با واقعیت کمی سخت است، یکی از مشکلات این است که ما ناخودآگاه بر اساس داده هایی که دریافت می کنیم فرد را در یکی از دسته های تیپ شخصیتی قرار می دهیم و از او انتظار داریم مطابق آن تیپ رفتار کند، لباس بپوشد . مثلا اولین چیزی که من از بعضی دوستان دنیای مجازی شنیدم این بود که "فکر می کردم محجبه تر باشی. " واین تصور شاید به خاطر دلنوشته هایم برای خدا باشد یا حضورم در خیریه. ولی همیشه با خودم فکر کردم که اگر کسی که از طریق نوشته هایش با او ارتباط برقرار کرده ام را ببینم و دقیقا برخلاف تصور ساختگی من باشد چه واکنشی نشان می دهم. کدام درست است. تصور من که برداشت از نوشته های اوست و یا آدمی که با او برخورد کرده ام. نمی دانم چه کارخواهم کرد ولی می دانم احمقانه ترین کار این است که انگشت اتهام را رو به آن شخص بگیرم و او را متهم به دروغ گویی و نقاب زدن کنم. چون ممکن است او هیچ وقت دروغی نگفته باشد و فقط من باشم که در عالم تصوربرای خودم بر مبنای کلمات آدمی را ساخته ام منطبق بر نیازهای خودم. تمام این حرف و حدیث ها برای این بود که در کامنت های قبلی حرف از دیدار بود و تصورات خوانندگان از نویسندگان وبلاگ هاو خواستم تجربه های خودم را در این مورد برایتان بگویم . پ.ن: یادتان هست زمانی در مورد یک قرار بی نام و نشان صحبت کردیم که قرار بود سی نفر اعلام آمادگی کنند؟

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳ساعت۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نظرات ()