تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چند وقتی هست ، بیشتر از یک ماه، حس می کنم ذهنم خشک شده، علی رغم حجم زیاد اطلاعات ورودی، باز هم هیچ واکنشی نشان نمی دهد، تبدیل به یک گیرنده شده و حتی نمی دانم جقدرش را ذخیره می کنددر مورد روزمرگی و کارهای عادی مثل قبل است، اما دیگر ذهنم به چالش کشیده نمی شود، دیکر درگیر کشف رازهای این دنیا و خودم نیست، دیگر از هیچ چیز درس نمی گیرد و این یعنی برهوت، به قول استادی یبوست فکری! اما امروز صبح مطلبی خواندم در مورد نهنگها، چیزی که همیشه می دانستم، اینکه آنها ابشش ندارند و باید هر از چندگاه به طور منظم برای تنفس به سطح آب بیایند، یعنی برای زنده ماندن باید کار و زندگیشان را ول کنند و بالا بیایند تا نفس بکشند، و اینکه ما نهنگ نیستیم ولی برای زنده ماندن ، باید بالاتر برویم تا نفس بکشیم. بالاتر از روزمرگی هایمان، حالا هرچقدر هم این روزمرگی ها پیچیده و مهم باشند ولی باز هم زندگیمان مهم تر است و تازه آن بالا آفتاب است، نور هست و هرای تازه.... باید سطح آب زندگی هایمان را کشف کنیم، جایی که توش می توانیم نفس بکشیم و تازه شویم. پ. ن: متوجه شدم دلیل این خشکی ذهن کتاب نخواندن است، اینترنت با اینکه منبع غنی اطلاعات است ولی برای من جای کتاب را نمی گیرد. کلمات روی کاغذند که نرونهایم را تحریک می کنند و به شور می اندازند و مغزم فعال می شود.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٧ساعت۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نظرات ()

دیروز نماز ظهر و عصر قضا شد چون از ساعت ١١ تا ٧ جایی بودم که پنجره و ساعت نداشت و من اینقدر درگیر کار بودم که متوجه گذشت زمان نشدم، و وقتی با سردرد و حال و روز خراب کارم تمام شد و دیدم شب شده واقعا شوکه شدم، از ان بدتر این بود که وقتی رسیدم خانه آنقدر حالم بد بود که باز فقط توانستم دست و رویم را بشورم و وضو بگیرم و بخوابم تا چهار و نیم صبح!!! و حالا کلا هیچ جوابی برای خدا ندارم!!! و نمی دانم کجا قایم شوم از شرمندگی و نمی دانم چه باید بکنم تا اولویت هایم یادم بماند. می دانم که قرارم با خدا این نبود، حداقل نماز را شوخی نداشتیم، شاید دلش از جای دیگری پر است که این در را بسته است، شاید هم زنگ خطری بود برای من ، باید بیشتر حواسم به برنامه های شخصیم باشد، چون من عادت دارم ذوب در کار شوم و این خیلی بد است.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٧ساعت٦:٥٧ ‎ق.ظ | نظرات ()

وقتی برای دیدارهای دوستانه و غیر رسمی و یا سرزده به خانه دوستی می روم و می بینم خانم خانه ، پیراهن و یا دامن پوشیده است حس خوشایندی پیدا می کنم. جالب است که سالهای زیادی است که در خانواده ما ( نه فقط خانواده کوچک بلکه خانواده گسترده که شامل خاله و عمه و زاد و رودشان هم می شود) کمتر زنی به عنوان لباس خانه از پیراهن یا دامن استفاده می کند و تنها زنهای خیلی مسن هستند که پیراهن های گشاد می پوشند ولاغیر. وگرنه بقیه در زمستان بلوز و شلوار و در تابستان هم به فراخور حاضران در خانه تاپ و شلوارک و یا همان بلوز و شلوار را می پوشند. با دیدن دوستانم در پیراهن های خانگی زنانه حس خوب زنانه ای بهم دست داد و فکر کردم شاید بد نباشد تا تغییری در سبک لباس پوشیدنم ایجاد کنم. در طی عملیات خطیر خانه تکانی متوجه نکته عمیقتری شدم که من نه تنها در میان لباس های خانه ام ، خبری از دامن و پیراهن نیست ، بلکه لباس های رسمی هم یک یا دو پیراهن بیشتر ندارم و کلا بلوز و شلوار است که حرف اول را می زند. البته به نظرم نقش لباس خانه در ایجاد حس خوب زنانه بیشتر از لباس میهمانی است و باید به آن فکر کنم ولی از طرف دیگر کلا هیچ وقت به دامن پوشیدن عادت نکردم و راحت نیستم و لباس خانه قاعدتا باید لباس راحتی باشد تا حس خوبی بدهد، به هر حال باید بیشتر بهش فکر کنم، فعلا شش ماه پاییز و زمستان را وقت دارم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٥ساعت٩:۱۱ ‎ب.ظ | نظرات ()

نتیجه خانه تکانی پاییزه، پنج کارتن موزی پر کتاب و هفت کارتن موزی پر مجله و کاغذ و یک کیسه لباس و کفش بود که صف کشیده اند تا از خانه خارج شوند، این وسط تکلیفم با بعضی چیزها روشن نیست، مثل یک جعبه پر از نوار، یک سبستم کامپیوتر پنتیوم۵ و یک پرینترو اسکنری که از کار افتاده اند، بعضی ها می گویند به جز پرینتر که به احتمال نود درصد کاملا مرده است بقیه کار می کنند ولی از مد افتاده اند، و البته در کنار اینها یک ماشین تایپ قدیمی مال چهل سال پیش و یک ماشین بافت پارچه دستی هم هست، که من دلم می خواهد از شرشان خلاص شوم و می دانم یکجایی گره از کار کسی باز می کنند، به همین خاطر دلم نمی آید درسته دم در بگذارمشان، .... ولی باز خوشحالم که تاجایی که می شد بارم را سبک کردم، وقتی جزوه یا کتابی را نگاه می کردم و برای نگاه داشتن یا ردکردنش دودل بودم به خودم اولتیماتوم می دادم که اگر تا عید دوباره این کتاب را خواندی ، خواندی وگرنه توی خانه تکانی عید برای مشهد ارسال می شود. و خوب در جنم خودم نمی دیدم که بخواهم دوباره آن کتاب را بخوانم ولی خیلی کتاب های دیگر هم بود که با نگاهی اجمالی یادم افتاد که چقدر مفید بودند و چقدر الان بدردم می خورند. به هرحال دلم می خواهد تا جایی که بتوانم سبک تر زندگی کنم. عید قربان هم نزدیک است ، باید به فکر قربانی باشم، چه چیز عزیزی دارم که می توانم ببخشمش؟

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٤ساعت٧:٤۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

از هفته قبل پروژه خانه تکانی و حذف شروع شده، نتیجه اش سه کارتن کتاب است که سالها لایشان باز نشده است . قرار است بفرستم مشهد برای دوستم که روی پروژه ساخت کتابخانه برای روستاهای محروم خراسان فعالیت جدی می کند، ولی هنوز یک قفسه دیگر از گذشته ها مانده که باید پاکسازی شود، ته این قفسه ده سررسید از سال هفتاد تا هستاد کنارهم غنوده اند و کلی دست نوشته هایی که نمی دانم چرا نگهشان داشته ام، البته راستش را بخواهید می دانم، من خاطرات نویسی را زمانی شروع کردم که یک سررسید خاطرات پیداکردم و شبها و روزها زندگی او را تکه تکه از لابلای خاطراتش بهم وصل می کردم و شکل می دادم، رویا می بافتمو بعد تصمیم گرفتم خودم هم بنویسم تا اگر روزی من مردم کسی این خاطرات را بخواند و من در ذهنش جاودان شوم، میل به جاودانگی عجب میل غریبی است، از عمیق ترین غرایز بشر است و سخت جهت دهنده و انگیزه بخش. به هرحال نوشتن خاطرات با انگیزه جاودان شدن در ذهن دیگری آغاز شد و به سنگ صبور و مرحم دل ختم شد و سالها بعد با ظهور جامعه مجازی دیگر احتیاجی نبود منتظر شوم تا بمیرم و دفتر خاطراتم را کسی ولو از میان زباله ها پیدا کند و جملاتم را بخواند و زندگیم را تصور کند. همین الان همه کلی تصور درست و غلط داریم از هم در این دنیا و چه بخواهیم و چه نخواهیم جاودان شده ایم در زوایای پنهان روح آدم های ناشناس و شاید این سطور بمانند خط نوشته های تخت جمشید روزگاری کدگشایی شود توسط آیندگانی که این تکنولوژی ها برایشان پیش پا افتاده و خنده دار باشد و حداقل سبک زندگی من نوعی دستشان بیاید

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٤ساعت۱۱:۳٤ ‎ق.ظ | نظرات ()

کودک درون زده بالا...

درست جایی که همه دارند ادای بزرگ ها را در میاورند...

اداهاشون برام بانمکه...

بعضی وقتها هم مسخره است...

خوب منهم به نظر اونها خجسته ام...

خیلی در قید و بند این نیستم اونها چی فکر می کنند...

نه! راستش والد درونم شبها چوبش را بر می دارد و غر و لند می کند.

ولی برایم اهمیت ندارد. یعنی خیلی اهمیت ندارد.

دغدغه من آنجا چیز دیگری است.

بعد از خود کار سازمان که حکم فرزندم را دارد....

من برای این آنجا را انتخاب کرده ام که شاد باشم.

آنجا برای من حکم تفرجگاه را دارد و نه محل کار...

همه از من ده سالی کوچکترند.

گاهی می گویم شاید با این شیوه از من حساب نبرند.

ولی مهم نیست.

مدیر قبلی با کفش پاشنه بلند و کت و دامن سرکار می آمد و من با شلوار جین و مانتوی کوتاه...

البته پاشنه بلند و روسری رسمی را هم باخودم می برم برای روز مبادا.

ترجیح می دهم خودم باشم.

مدیریت من در شیوه عملکرد من است.

و همین است که اینهمه اصرار داشتند که اینکار را قبول کنم.

مشکل فقط حضور مدیر بلاتکلیف قبلی است که تقریبا همه کارهایش بین دیگران تخس شده و واکنش های ناخودآگاهش را درک می کنم.

و مسلما هیچ رقمه من را هضم نمی کند.

گرچه تا هفته قبل در سمت مشاور ارشد سازمان کلی هم دوستم داشت.

از یک طرف نمی خواهم زحماتش بر هدر برود و دوست دارم کارش را دنبال کنم و ادامه دهم ولی از طرف دیگر نمی توانم در شرایط بحرانی سازمان خیلی هم منتظر شوم تا او تصمیم  بگیرد کارهایش راتحویل دهد.

فعلا که کودک درون سرخوش است و برای خودش می تازاند.

آواز می خواند و برنامه ریزی می کند و کار می کند.

سیستم گور باباش را هم فعال کرده و تا جایی که ضرر نداشته باشد صبر می کند.

لبخند های الکی و " چه خوب که هستی" های مصلحتی و ... را هم می بیند و میشنود و بایگانی می کند و هرکار هم می کنم دور نمی ریزد.

مشکل اینجاست که مدیر قبلی دست پرورده خودم بود.

خودم تعلیمش دادم و بیشترین حمایت را از او کردم تا شاید کاری از پیش ببرد ولی بارش زیاد بود و غرورش زیاد تر.

من رفته ام تا بارش را کمتر کنم.

غرورش را در جای مناسب تر به کار گیرم که طبیعی است درک نکند، در آن جایگاه حس بهتری خواهد داشت .

توی یک سیستم کوچک زیر ده نفر اینهمه حرف و حدیث...

واکنش هایش را می فهمم.

خودم هم کم نداشته ام و ندارم ولی سعی می کنم نداشته باشم ...

اما به قول مارین سورسکو

دلم به حال پروانه ها می سوزد
وقتی چراغ را خاموش می کنم

و به حال خفاش ها
وقتی چراغ را روشن می کنم

نمی شود قدمی برداشت
بدون آن که کسی برنجد؟

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳ساعت۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | نظرات ()

نمی دانم تصمیمی که امروز گرفتم ، تصمیم درستی بود یا نه، دم دست ترین انتخاب ممکن بود. بدون ریسک، بی هیچ تلاشی، حریم امن، والبته با کمترین منفعت.فقط یک قدم از وضعیت فعلی بهتر، نمی دانم اما از همین یک قدم تغییر هم می ترسم، نه به خاطر تغییرش، به خاطر تکرار اشتباه گذشته، می گویم کاش کمی بیشتر تامل می کردم ولی می دانم تامل بیشتر هم فقط به وقت کشی می گذشت. همانطور که چندماه پیشین گذشته است. امروز این تصمیم را گرفتم چون می دانستم شادترم می کند، حس بهتری خواهم داشت ولی با موقعیت آرمانیم فرسنگ ها فاصله است و هنوز احساس موفقیت نمی کنم. برای اینکه حس موفق بودن داشته باشم نیاز به درآمد بالا دارم، درآمدی که بتوانم حس استقلال مالی را لمس کنم، تصمیمی که امروز گرفتم فقط باعث می شود که کمی منظم تر شوم و کمی مفیدتر، ولی هنوز نسبت به کسانی که ماهی سه میلیون به بالا درآمد دارند غبطه می خورم، حتی غبطه هایم نیز جاهطلبانه نیست! لا اقل به در آمدهای میلیاردی حسرت داشتم!! نمی دانم چرا یکهو هرچه گفتند سکوت کردم و بدون فکر پذیرفتم با اینکه من قراربود کار دیگری انجام دهم . نمی دانم امروز چه شد. حتی نمی دانم باید شاد باشم یا غمگین ویا آسوده خیال و یا هراسان، خدایا منکه گفته بودم تو نور باش و من سرگردانم، الان باور کنم که خواست تو بود یا ابتلای من؟!

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۱ساعت۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

آخرین غروب تابستان است.

با اینکه تابستان فصل محبوبم نیست ولی تغییر فصل اذیتم می کند.

یعنی ترس از تغییر پیدا کرده ام.

امروز به یکی از خصوصیات کمرنگ و یا حتی بیرنگم فکر می کردم.

جاه طلبی

این خصوصیت در من به نازکی و تردی بال پروانه است.

آدم رفتنم نه رسیدن

معمولا به قله نگاه نمی کنم و بیشتر سرم به گل و بوته و ظرافت های اطراف گرم است.

و همین می شود که هیچ وقت قله ای را فتح نمی کنم.

چون نمی دانم کجا می روم.

می روم تا سایه سار آن درخت

تا خنکای آن رود

به دنبال آن پروانه

و نه به نیت آن قله سر به فلک کشیده

و این است راز سردرگمی من.

انسان جاه طلب اما قله دوردست را نشانه گذاری می کند

چشم می دوزد به آن و راه می افتد.

در سرما و گرما

بی توجه به بوته گل وحشی

و بی اعتنا به زمزمه آبشار

پاهایش خسته می شوند و زخمی

اما از پای نمی افتد

با ثبات قدم می رود

و به قله می رسد.

و آنجاست که همنشین عقابها می شود و از فراز ابرها به آبی آسمان می نگرد.

راستش را بگویم نمی توانم بین این دوسبک زندگی ارزش گذاری کنم.

اما خوشحالم که به این شناخت رسیده ام.

خوشحالم که دیگر حسرت جایگاهی را نمی خورم که به خاطرش خیلی چیزها را ازدست نداده ام.

اما نفس آدمی است دیگر

دلش همه را باهم می خواهد

ولی راهکاری وجود دارد

راهکاری ازلی و به ظاهر ساده و در باطن دشوار

راهکاری به نام اعتدال

می شود قله را دید.

مسیر را مشخص کرد

ولی آهسته و پیوسته رفت.

گاهی تند و گاهی کند و زیبایی ها را از دست نداد اما اسیرشان نشد.

سرگردان نماند

مدام سر بالا گرفت و به قله نگاه کرد.

اما توقف نکرد.

راه از رفتن برسد

این را عین القضات همدانی گفته است.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت٥:٥٢ ‎ب.ظ | نظرات ()

دقیقا دوماه است که شروع شده و من ندیدش گرفتم.

ماه اول فکر کردم طبیعی است و ماه دوم شدت گرفت و حالا می دانم غیر طبیعی است.

درد مستمری است و قطع نمی شود .

هزار جور فکر و خیال در مورد علتش دارم ، از یک کیست ساده تا تومور سرطانی .

اما نمی دانم چرا فقط در موردش فکر می کنم و نه اقدام

پ.ن: بعد از نوشتن متن خودم خجالت کشیدم و عکس و سونوگرافی گرفتم که چیزی نشان ندادند و حال منتظرم وقت دکتر شود.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نظرات ()

خدای عزیز: خواستم یاد آوری کنم که شوهرپیدا کردن برای خیل عظیم دختران مجرد اطراف من، سخت تر از آفرینش زمین با این خرده ریزهاش نیست؟! هست؟ البته من اصراری ندارم ها، چون خودت راجع به آرامش در کنار همسران گفتی متذکر شدم،. و اینگونه بود که کلا عرشیان ترجیح دادند روزهای پربرکت سال از یاد من برود!!

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳۱ساعت٦:۳۸ ‎ق.ظ | نظرات ()

می گویند فرشتگان خدا از جای کثیف و نامنظم بیزارند و در آن حضور پیدا نمی کنند.

از صبح به دور و برم نگاه می کنم.

لوله آب ترکیده و یک چند هفته ای است که به لطف آقای سنگ کار و پارکت کار و خانواده های وابسته  سالن روی هواست و باالطبع بقیه خانه هم دست نخورده باقیمانده است و هنوز خودم نمی فهمم که تمیز کردن اتاق خواب چه ربطی به سالن دارد.

امروز هم حالا خاکش به کنار و بی نظمی که به خاطر این حوضچه جدید التاسیس ایجاد شده بود را هم نادیده بگیرم انگار این کودک درون هم مجال را مناسب دیده و حسابی می تازاند.

بهانه هم خانه تکانی پاییزه است که به حمدالله قیمت کسانی که برای کمک می ایند از حقوق من بیشتر است.

نفر آخر روزی 120 تومان قیمت داد که می خواستم بروم برایش کار کنم.

از مزایا مجردیست دیگر پنجره ها از توفان کذایی بهار تا حالا غرق گل مانده اند و فکر کنم با لایه چربی و دوده هوا کاملا تثبیت شده اند و برای تمیز کردنش نیاز به سنگ پا و اسید است.

و من که بالای دیوار نمی روم.

120 تومن را هم نمی دهم.

فعلا توی خانه نمی مانم می روم یک جای تمیز که فرشته ها باشند و حرفهایم را بشنوند.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نظرات ()

صبح هاحدود ساعت پنج برای نماز بلند می شوم،

اگر خیلی خواب آلود و خسته نباشم معمولا یک ساعتی طول می کشد تا نماز صبح و مخلفات و مراقبه صبحگاهی تمام شود وگرنه بلافاصله بعد از نماز عذرخواهی می کنم که خدای عزیز می دانی که من خوابم بیاید بلانسبت سگ می شوم و پاچه می گیرم، یکهو یک چیزی می گویم که فرشتگانت که برای مراسم طلوع آمده اند در جا پر پر می شوند، پس شیرجه میزنم زیر پتو!!!

اما روزهای عادی بعد از آن یک ساعت خوابم نمی برد،

کمی توی اینترنت ول می چرخم و بعد کتاب می خوانم و عجیب این کتاب خواندن صبحگاهی می چسبد

ولی از انجایی که معمولا تا ساعت ده یا یازده و کلا بعد از ظهر کاری بیرون ندارم ،دوباره خوابم می گیرد و این خواب دوباره بلای جان من شده است.

اگر تسلیم شوم یک جور آزارم می دهد و اگر مقاومت کنم جور دیگر

و من بی صبرانه منتظرم ساعت ها جابجا شود تا برنامه من هم کمی درست شود

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت٦:٢٤ ‎ق.ظ | نظرات ()