تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

می ترسم،از خیلی چیزها می ترسم ، از اینکه چندسال دیگر ببینم تمام مسیری که رفته ام به ضررم بوده، از اینکه بفهمم انتخابهایم چقدر اشتباه بوده، از اینکه فرصتی نباشد و راهی برای برگشت می ترسم. هر روز که می گذرد انگار منابعم تحلیل می رود و بی پشتوانه تر می شوم و این برایم ترسناک است، اگر چه به ظاهر دستاوردهایی هم دارم ولی انگار از دست دادن جوانی در شرایطی که دارم ترسناک است، می ترسم از روزهای پیش رو، روزهایی که آن چه به آنها دلخوشم از دست بروند و من بمانم و دنیای بیرحم، دنیایی که کسی نباشد که دوستم داشته باشد، کسی دلش برایم تنگ نشود و کسی نداند که در چه حالم. می ترسم از روزگار پیش رو ، روزگاری که دیگر طراوتی نباشد و انرژی ای، روزگار پیری . می ترسم از ورود به میانسالی وقتی که جوانیم را آنطور که باید استفاده نکرده ام، نه اینکه نخواسته ام، نتوانسته ام، و این برایم ترسناک است، بحران میانسالگی ، چین و چروک هایی که هنوز نیامده ولی در راهند، یائسگی و یا حتی موهای سپید و دردهای غیر قابل اجتناب... مثل پوکی استخوان و دندانها و یا ...... می ترسم، از آینده می ترسم. از تنهایی ، از اینکه می بینم الان با وجود همه داشته ها هیچ کس نمی بیندت وای به روزی که این داشته هایت را هم از دست بدهی ، می ترسم از آن روز و از بی رحمی مردمان....
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٤ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سفر فضایت را عوض می کند...

تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت محدود بودی ....

و در عین حال تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت امکانات و شرایط خوبی هست که برایت عادی شده است...

در گشت و گذار توی شهر دیگر برایم بیش از هرچیز دیدن آسمان لذت بخش بود.

پهنای گسترده آبی ...

و چقدر دیدن افق های باز حال دلم را خوب می کرد...

امروز در خیابان های شهر که راه می رفتم متوجه شدم که توی تهران انگار در عمق زندگی می کنیم ...

تبدیل شده ایم به موجودات زیر زمینی انگار ....

موجوداتی که در عمق راه های ساختمانی سر به تو دارند و فقط به جلو و پایین نگاه می کنند...

و آسمانی که در دوردست هاست...

بعد هم کوه هایی که شهر را احاطه کرده اند...

دماوندی که دیو سپید را دربند کشیده است خود در کام دود است.

افقی پیش روی مردم تهران نیست.

افق های باز برای کودکان شهر من مفهومی ندارد...

حکایت زندگی در این شهر هم همان است.

زندگی بدون افقی که خورشید در آن غروب کند.

خورشید شهر من پشت ساختمان های بلند پنهان می شود و نمی فهمیم کی روز جای خود را به شب می دهد.

اسمانی که شب ندارد

چراغ های شهر ستاره های را کور کرده اند.

همه اینها در روح مردم این شهر تاثیر دارد .

در امیدشان...

در انگیزه هایشان...

در نگاهشان به آینده...

در رفتارشان با یکدیگر....

موجوداتی که زیر خاک زندگی می کنند چشم ندارند...

کور هستند ...

احتیاجی ندارند...

آسمان شهر را فقط در بالای آسمان خراش ها باید تجربه کرد...

اگر بادی وزیده باشد.

و چه کم است این فرصت...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سفر فضایت را عوض می کند...

تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت محدود بودی ....

و در عین حال تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت امکانات و شرایط خوبی هست که برایت عادی شده است...

در گشت و گذار توی شهر دیگر برایم بیش از هرچیز دیدن آسمان لذت بخش بود.

پهنای گسترده آبی ...

و چقدر دیدن افق های باز حال دلم را خوب می کرد...

امروز در خیابان های شهر که راه می رفتم متوجه شدم که توی تهران انگار در عمق زندگی می کنیم ...

تبدیل شده ایم به موجودات زیر زمینی انگار ....

موجوداتی که در عمق راه های ساختمانی سر به تو دارند و فقط به جلو و پایین نگاه می کنند...

و آسمانی که در دوردست هاست...

بعد هم کوه هایی که شهر را احاطه کرده اند...

دماوندی که دیو سپید را دربند کشیده است خود در کام دود است.

افقی پیش روی مردم تهران نیست.

افق های باز برای کودکان شهر من مفهومی ندارد...

حکایت زندگی در این شهر هم همان است.

زندگی بدون افقی که خورشید در آن غروب کند.

خورشید شهر من پشت ساختمان های بلند پنهان می شود و نمی فهمیم کی روز جای خود را به شب می دهد.

اسمانی که شب ندارد

چراغ های شهر ستاره های را کور کرده اند.

همه اینها در روح مردم این شهر تاثیر دارد .

در امیدشان...

در انگیزه هایشان...

در نگاهشان به آینده...

در رفتارشان با یکدیگر....

موجوداتی که زیر خاک زندگی می کنند چشم ندارند...

کور هستند ...

احتیاجی ندارند...

آسمان شهر را فقط در بالای آسمان خراش ها باید تجربه کرد...

اگر بادی وزیده باشد.

و چه کم است این فرصت...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |