تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

ادمها یا هدفگرا هستند یا فرایندگرا. من ادم فرایند هستم، انقدر که مسیر برایم ارزش دارد رسیدن اهمیت ندارد و به همین خاطر گاه همین طی مسیر انقدر طول می کشد که یادم می رود کجا می خواستم بروم، ادم هدف گرا چشم می دوزد به مقصد و به دور و برش توجه نمی کند، می تازد و می رود تا برسد ولی من و امسال من نه، یک گل و یک پروانه شاید روزها و ساعت ها توی راه نگهمان دارد و حتی گاهی وسوسه تجربه کوره راه های بین مسیر. همین می شود که وقتی می نشینیم به محاسبه و نگاه به رهنگاشتمان می کنیم سردرگم می شویم که من کجا و اینجا کجا . و اینکه چرا باید الان اینجا باشم در صورتیکه طبق برنامه الان باید جایی دیگر بودم و دستاورد دیگری می داشتم. و بعد یادمان می اید که برنامه رسیدن بود اما روشی که با آن مسیر را طی می کردیم مال این برنامه و زمانبندی نبود و در عوضش چیزهایی بدست آوردیم که شاید اگر طبق برنامه جلو می رفتیم هیچ وقت متوجه انها نمی شدیم. اما حقیقتش این است که باید بین هدفگرا بودن و فرایندگرا بودن اعتدال ایجاد کرد، اگر یکسر بخواهی در مسیر بمانی همیشه چیزهایی هست که جذبت کند و اگر بخواهی مستقیم و معطوف به هدف پیش بروی خیلی از فرصت ها اا از دست خواهی داد و زمانی که به هدفت می رسی می بینی ارزشش کمتر از ان بوده که از لحظات خاصی چشم پوشی کنی. به هر حال اعتدال برای منی که حد نهایت فرایند گرا بودن هستم بسیار سخت است ولی به این نتیجه رسیده ام که صرف لذت از مسیر کافی نیست و باید به هدف و مقصد رسید و برایش برنامه معتدل و معقول داشت.
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٥ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

حجم  زیاد کارهایی که روی میز مانده می ترساندتم...

کارهای شرکت...

کارهای خیریه...

امتحان کذایی معوقه....

همه اینها به علاوه برنامه هایی که در سال نود و سه اجرا نشد و در حد حرف و ایده باقی ماند.

باز هم به آنها اضافه شود تجربه هایی که نکردم و فرصت هایی که از دست رفت.

تمام این مسائل باعث می شود که این روزها عصبانی باشم و بی حوصله

دلم یک فرشته نجات می خواهد که مجبورم کند از این فضا بیرون بیایم....

دقیقا "مجبور"م کند!

الان در وضعیتی نیستم که با نرمی و ملایمت حالم خوب شود که بدتر هم می شود چون باعث می شود دلم به حال خودم بسوزد.

دقیقا مثل دوست هایی که وقتی حالت خوب نیست و تو غار خودت هستی ، سر و کله شان پیدا می شود و از زیر لحاف بیرون می کشندت و از خانه بیرونت می برند...

نفسم از این همه کار بند آمده....

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٤ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پنجشنبه متوجه حضور شکوفه ها شدم ...

غصه ام گرفت...

دیروز هوا سرد شد.

امروز دیدم به ژاپنی های گل کرده اند.

یا حرف پزشکی افتادم که گفت تعادل طبیعت بهم خورده و بی ربط نیست اگر تعادل بدن و سیستمش هم بهم خورده باشد.

برای دومین سال از رسیدن بهار شاد نیستم.

بهاری که از پس زمستان گرم در کشور خشکی مثل ایران بیاید، غم انگیز است.

دلم برای درخت های شکوفه زده می سوزد.

دلم برای بهار اول اسفند می سوزد.

دلم برای همه کارهایی که سر وقتش انجام نمی شود می سوزد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |