تجرد بعد از سی سالگی

روز نوشت های یک دختر سی و چند ساله

فکرش را می کنم دیروز روز خوبی بود، جلوه گری طبیعتش را کنار بگذاریم دیروز روز خوبی بود چرا که در آن من احساس کردم مفید هستم، حس کردم وجودم به درد می خورد و باعث شدم چند نفری اوقات بهتری داشته باشند، دیروز روز خوبی بود، چون کنار دوست دلشکسته ای بودم، و آرامش کردم . چون دوست دیگری ساعت ها با من در مورد مشکلات کاریش صحبت کرد و راهنماییش کردم و نتیجه گرفت، چون شبش میهمان داشتم و به همه خیلی خوش گذشت و دیروز روز خوبی بود چون تمام کسانی که دیدمشان ، شادتر و سرحال تر از کنارم رفتند، و این یعنی دیروز روز خوبی بود.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت٧:۳۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

داشت حرف می زد و من هم داشتم سعی می کردم بین دوتا ماشین پارک دوبل کنم، قلق ماشین مادرم دستم نبود یا حواسم پیش حرفهاش بود، نمی دانم هر چه بود من مدعی استادی در پارک دوبل نمی توانستم ماشین را جا بدهم آن وسط، ، دو سه باری هم خاموش کردم چون یادم می رفت ماشین خودم نیست و باید دنده عوض کنم و چیزی به اسم کلاج دارد،، بعد از هر تلاش نا موفق می گفتم مطمینی نمی خواهی بیایم پیشت؟ کلاسم مهم نیست، حال و روزت مهم است و می گفت نه همین که صبح اول وقت با تو صحبت کنم ارام می شوم، بی خیال پارک کردن شدم و دوبله ایستادم تا حرف هایش تمام شود و بگوید برو تا دیرت نشده، و بعد با یک فرمان ماشین پارک شد. وارد ساختمان که می شدم نگاهی بهش انداختم و از ذهنم گذشت ظهر تبدیل می شود به سونای خشک تو این افتاب....از در ساختمان که امدم بیرون سریع موبایلم را در اوردم تا به دوستم زنگ بزنم و حالش را بپرسم ، باد خنکی که به صورتم خورد گفتم چقدر زود کولرها را راه انداختند و همانجور سرم پایین بود و ذهنم درگیر که یکهو سطل آبی روی سرم خالی شد و تا مچ پا در آب فرو رفتم. تازه مبهوت به دور و برم نگاه کردم ، تمام ساعات صبح در اتاق بی پنجره ای به سر برده بودم و از اوضاع بیرون خبر نداشتم. به ماشین نگاه کردم قشر نازک برف رویش نشسته بود. خانمی که زیر سایبان ایستاده بود داد زد: دختر جان بیا اینجا با اون مانتو نازک سرما می خوری. به خودم امدم. دستی برایش تکان دادم و از وسط خیابان پر آب به طرف ماشین رفتم. توی ماشین که نشستم ذوق کودکانه تمام وجودم را فرا گرفته بود. شیشه جلو پر برف بود و رگبار نمی گذاشت بیرون را ببینم. رعد و برق و غرش آسمان ... همه و همه شادم کرده بود. به سمت خانه دوستم راندم تا در کنار هم رگبار بهار زندگی او را هم از سر بگذرانیم. رگباری که شاید برایش باید دنبال سرپناهی بگردیم تا بتوانیم نگاهش کنیم هر چند که مثل رگبار طبیعت شادی افرین نیست.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٤ساعت٦:٥۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

الان چند تا سوال اساسی ذهنم رامشغول کرده است: یکیش این است که چرا دیگر در کافی شاپ ها چیپس و پنیر سرو نمی شود و یکی دیگرش این است که واقعا این شمارشگر وبلاگ درست کار می کند؟ و اینکه چرا من نمی توانم شمعدانی نگه دارم؟از کجا بفهمم کی من را توی گروه وایبری که هیچ کس را نمی شناسم عضو کرده است؟ و تمام این فکرها به خاطر این است که به تصمیم سختی که باید بگیرم و عواقبش فکر نکنم، غصه مشکلات دوستم را نخورم و افسوس انتخاب اشتباه مسیر زندگی کاریم را فراموش کنم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢ساعت٩:۱٤ ‎ب.ظ | نظرات ()

می گفت : دوستش دارم یعنی عاشقش هستم ولی او من را به این چشم نگاه نمی کند ، من فقط برای او یک دوست خوب هستم و وقتی به او حسم را گفتم هیچ عکس العملی نشان نداد و منهم از او فاصله گرفتم.

دوست دیگر گفت: چه تلاشی کردی که دیدش را نسبت به خودت عوض کنی ؟ الان روابطتان چه جور است؟

گفت : کار خاصی نکردم جز اینکه در دیدار های معدودمان بعد از آن اعتراف کمی زنانه تر لباس می پوشم و نرمتر رفتار می کنم ولی او همچنان هر وقت کار داشته باشد تماس می گیرد و اکثر تماس هایم بی پاسخ می ماند.امروز کاری را بهانه کردم زنگ زدم که پیشش بروم جواب داد که سرش شلوغ است و ذهنش مشغول. شاید نباید اعتنا می کردم و می رفتم .

دیگری گفت: من بودم می رفتم و می گفتم مزاحمت نمی شوم فقط می نشینم تا کارت تمام شود، باید بیشتر خودت را به او نزدیک کنی و بهانه برای با او بودن پیدا کنی.

اما دوست دیگر نظری مخالف داشت: نه خوب کردی نرفتی، باید کمی فاصله بگیری تا کمبودت را حس کند و دنبالت بیاید و همیشه در دسترس نباشی.

او اما گریه می کرد و می گفت چرا باید عشق یکطرفه را تجربه کنم. چرا او برای من هیچ بهایی نمی پردازد.

دیگری می گفت: باید زنانگی و لوندی داشته باشی مردها دلشان در چشمشان است، کمی بیشتر به خودت برس و گاه باش و گاه نباش.

نفر بعد گفت که به هر حال هر چیزی قیمتی دارد باید بهایش را بپردازی ولی مشکل اینجاست که برای تو چه خواهد داد؟ اگر اینقدر برایت مهم است بجنگ و مسولیتش را هم بپذیر.

هرکسی راهکارش را ارایه می داد، دختر دلشکسته از غم معشوق دور از دسترسش اشک می ریخت و من به این فکر می کردم که خیلی از ما هنوز در این سن و سال نمی دانیم چگونه دل مردی را که دوست داریم بدست بیاوریم چون همیشه فکر می کردیم او باید دل ما را بدست بیاورد و هیچ وقت از این بازی پیچیده سر در نیاوردیم به ما یاد دادند دختر خوب خانه می نشیند تا یکی بیاید و ببردش. دختر خوب عاشق نمی شود. دختر خوب به مرد رو نمی دهد. دختر خوب بد اخلاق است. دختر خوب دل ندارد. دختر خوب تسلیم است. دختر خوب سرش به درش و مشقش گرم است. دختر خوب منفعل است. حالا نسل جدید امده اند و تمام این قواعد را بهم ریخته اند. بی تعارف و رودربایستی، شرم و حیا؟ بروبابا! مردها هم لذت می برند از این فضای شیطنت بار و مفرح . ما هنوز بین باید ها و نبایدها، اما و اگرها سرگردانیم.

شاید دیروز باید می رفت و حتی مجبورش می کرد با او شام بخورد و او را به خانه برساند، گرچه می دانم در تمام آن مدت حس بد آویزان شدن و تحمیل مانند خوره از تو ویرانش می کرد ولی حداقل تابو شکنی کرده بود.

نمی دانم خودم هم نمی دانم وقتی می بینم مردهای چهل ساله چگونه بازیچه دخترکانه بیست ساله می شوند سردرگم می شوم که یعنی سلیقه شان این است؟بعد با خود می گویم که خوب من که نمی توانم همچون آن بیست ساله طناز خام، رفتار سبکسرانه و سرخوش داشته باشم. ولی از یک طرف دیگر واقعیت آن است که آنها بیشتر از ما رگ خواب مردها را می دانند. واقعیت تلخی است این یکی را به جد می دانم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱ساعت٩:٢۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

دلم یک آینه خواست بی هوا، توی خانه آینه کم نیست،

آینه های توی حمام و دستشویی، آینه روی میز آرایش، یک آینه قدی که با کتابخانه ها خریدمش،

اما امروز نمی دانم چرا دلم یک آینه خواست با قاب منبت چوبی نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک،

آینه ای که بعضی وقت ها بگذارمش جلویم و خودم را نگاه کنم و نه اینکه مثل بقیه آینه های خانه سرسری نگاهی بیندازم و رد شوم،

یک آینه شاید مثل آینه های جادویی قصه های پریان، آینه ای که دروازه ای باشد به دنیایی دیگر،

آینه ای از جنس آینه های مولانا که گفت: آینه در آینه شد ... دیدمش و دید مرا

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱ساعت٢:٢۳ ‎ب.ظ | نظرات ()

حالش خوب نبود

حالم خوب نبود

اینجور وقت ها سوال اصلی این است که چکار کنیم حالمان خوب شود و جواب معلوم است، باید همدیگر را ببینیم و این یعنی تو این شهر شلوغ و زندگی شلوغتر یک وقت خالی گیر بیاری حتی شده نیم ساعت و یک جایی که دوتایی مون بتونیم بهش برسیم و اینجوری شد که ساعت ٨ شب رسیدیم به یکی ازین پارک های محلی کوچک

برای خوب شدن حالمون کار دیگری نمی تونستیم بکنیم چون گفتنی ها را از صبح توی تماس های پراکنده تلفنی گفته بودیم و اشک ها را بعد از پیامک های گاه و بیگاه ریخته بودیم، حالا فقط لازم داشتیم کنار هم بنشینیم و جریان زندگی را تماشا کنیم

مردهایی که دسته گلهایی از رز قرمز در دست داشتند با یک شاخه مریم در وسطش که آخر نفهمیدیم مد امسال است یا سلیقه مردهای ان محله، زنهایی که یک شاخه رز قرمز توی نایلون داشتند و می دانستیم محل کار بهشون داده و همه تند و تند از جلو مون رد می شدند و ماشین هایی که تو ترافیک گاه و بیگاه خیابان گیر می کردند و راننده های بی حوصله و ما که تو تاریکی روی چمن ها کنار قاصدک ها نشسته بودیم و به فردا فکر می کردیم و روزی که گذشت و ماهی که تمام شد و خدایی که دیگر معجزه هایش را باور دارم.

نیم ساعتمان که تمام شد بی صدا برخواستیم، شوهر او رسید و منهم پیاده روانه خانه شدم.

پ ن: بدترین قسمت این مشاهده دعوای مرد و زنی بود که کلا مرد مادر زن را مورد الطاف مردانه قرار داد و انچه ناسزای بی شرمانه بود نثارش کرد.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت۸:٥٢ ‎ب.ظ | نظرات ()

روز مادر هزار تا کار می شه کرد... میشه زل زد به گوشی و غصه خورد که چرا هیچ کس بهم تبریک نمی گه .. میشه رفت توی خیابان و به کادوهای دست مردم نگاه کرد و حسرت کادوهای نگرفته را خورد... میشه نشست و جوک های فمینیستی پیامک کرد تا دلمون خنک شه .... میشه زانوی غم بغل گرفت و از زیر لحاف بیرون نیامد و به زنی که نبودیم و مادری که نشدیم فکر کنیم.... میشه تمام این چیزها را به استهزا گرفت که این مسخره بازی ها چیه و برید جمع کنید لوس بازی هاتون را....اما میشه بلند شد و رفت خانه سالمندان سراغ مادرهایی که کسی سراغشون را نمی گیره و اونها هم به اندازه ما تنهان... میشه رفت بیمارستانهای دولتی و نشست کنار مادرهایی که بچه هاشون را به دندون کشیدند و از شهرستان اوردند تو این شهر درندشت و دنبال یک گوش شنوان تا فقط حرف بزنند و سبک بشن.... میشه رفت سراغ خانم های پیر فامیل که بچه هاشون خارجند و الان دلشون خوشه به تماس های گاه و بیگاهشون....میشه رفت سراغ دوستایی که مادرشون را از دست دادند و تو این روزها دلشون پر از غصه و دلتنگیه ....میشه هزارتا کار کرد و نکرد مهم اینه که کدوم را انتخاب می کنیم تا حالمون بهتر بشه و زندگی رنگی تر و شادتر ....پ. ن : البته من گفتم شاید کسی شنید و حرکتی کرد و زندگیش رنگی تر شد ولی اعتراف می کنم با این حال و روزی که از خودم می بینم فردا انتخاب من همان چهارمی است البته با افکاری متفاوت تر مگر اینکه دوستی همتی کند و یا خود صاحب این روز هدیه ای به رسم تولدش بدهد که من دستم خالی تر از ان است که او را خوشنود کنم

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳٠ساعت٩:٥۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

کاش دیشب باران می بارید ، حال و هوایم بارانی بود/ است.... وقتی حال دلت ابریست و اسمان هم ببارد دلت خوش می شود که در این دنیا تنها نیستی ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳٠ساعت۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نظرات ()

قبل از اینکه اتفاقی بیفتد هی دل نگرانی که چه می شود....

بعد زمانش بی خبر می رسد و می بینی افتادی وسط ماجرا و هی از خودت می پرسی خوب حالا چه باید کرد. الان چه حسی دارم ؟ بعد می بینی همه ترسها رفته اند و هیچ حسی نیست و تو خودتی و بقیه هم خودشان و همه چیز همان هاست که بود ولی می دانی که این اتفاق محکی است برای تصمیم گیری بزرگ تری.

بعد که همه چیز تمام می شود تا ساعت ها هنوز مست و ملنگی که آنهمه ترس و اضطراب قبل چه بود؟ آنهمه سوز و گداز قبلتر کی به خاطره تبدیل شد؟

و فقط بیست و چهار ساعت بعد انگار همه چیز ته نشین می شود. تمام لحظات ، حرکات، کنش ها و واکنش ها معنا می یابند و رنگ می گیرند و می توانی تحلیلشان کنی تا بتوانی درست تصمیم بگیری.

تجربه بیست و چهار ساعت گذشته را بارها در زندگیم داشتم ولی هربار فراموش کردم ولی می دانم که این بار در وجودم نهادینه می شود.

دیگر وقتی اتفاقی میفتد همان لحظه دنبال تحلیل حس هایم نمی گردم ، فقط حس هایم را مشاهده می کنم و سعی می کنم با تمام وجود در همان جا حضور داشته باشم و تمام لحظات و ادم ها را به یاد بسپارم تا روز دگر که شور و هیجان ته نشین شد و حقیقت واقعی اتفاق شسته و رفته بیرون آمد بتوانم خوب از تمام ابعاد تحلیلش کنم و با حس های واقعیم روبرو شوم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٩ساعت۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نظرات ()

پیاده روی توی شبهای بهاری را عجیب دوست دارم ، پیاده روی توی هر فصل جذابیت هایی دارد که منحصر به آن فصل است، وقتی توی خنکای ملس شب بهاری غرق در افکار خود در کوچه پس کوچه ها راه می روی ، یکهو عطرگلی که دیده نمی شود دور بدنت می پیچد و درجا میخکوبت می کند، او را در تاریکی کوچه نمی بینی مگر قرص ماه به مددت آید ولی می دانی گلیست که از بالای دیوار سرک کشیده توی کوچه و با شیطنت توی رهگذر را غافلگیر کرده است، اگر با دقت گوش کنی صدای خنده ریز نوگل های تازه رسته را هم خواهی شنید از پس دیوار که به حیرت تو می خندند و اینگونه عطرشان بیشتر و بیشتر تو را مست می کند، اگر کمی وارد باشی شاید تشخیص دهی این عطر گلهای گلیسین بنفش است یا آبشار طلایی و شاید هم شکوفه های هلویی سرمست و بعد که روحت تازه شد رهایت می کنند تا جلوتر بروی و باز دیواری دیگر و گلی دیگر، شبهای بهاری شبهای گزمه رفتن بی پرواست در کوچه پس کوچه های شهر، شبهایی که شاید گاه باید زیر چتر گلهای ریز زرد آبشار طلایی نشست و از اتفاق های عجیب آن روز برایش گفت، شنوندگان خوبی هستند و با گلبرگهایی که بر سرت می بارند نوازشت می کنند و همدلیشان را نشان می دهند. شبهای بهاری شبهای خانه نشستن نیست . عمر گلها کوتاه است. زود می روند و نشاط بهاری را هم باخود می برند.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۸ساعت۸:٢۸ ‎ب.ظ | نظرات ()