تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

ده روز آخر ماه رمضان نزدیک است.

هیچ تصوری از برنامه هایم ندارم.

نمی دانم امسال شب های قدر را چگونه خواهم گذراند؟

درهای باز را درک خواهم کرد؟

نسیمی از آن سوی به من خواهد رسید؟

یا آنچنان در ته چاهم که نه نوری خواهد بود و نه نسیمی.....

شب پانزدهم شب خوبی بود.

شب هفدهم نیز....

یادم افتاد که چقدر با دور افتادن از دوستانم در حقم اجحاف شده است.

چقدر .....

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٥ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

دیروز وقتی ازم برسید اخرین بار کی شاد بودی ؟ مجبور شدم خیلی فکر کنم . شاید ده روز پیش خانه سارا حس خوشی را تحربه کرده بودم. ولی باز هم شادی عمیق نبود. یک جور حس ناب قشنگ سبکی و دلگرمی از حضور بین جمع مهربان و پشتیبان خانواده. بعد هم باز یک دور همی دیگر توی حیاط نگارستان. آنجا هم حس خوبی بود. سبکی فضا و حضور آدم هایی که دوستشان داری و جذبه محیط . بعد خیلی دور و دور بودند لحظات شاد. آنقدر که کمرنگ و شفاف شده بودند و ناپیدا. پس بی خیالشان شدم. روزهای غریبی است. آدم های دور و بر تبدیل شده اند به کوه های غم متحرک. کافیست بخواهی بهشان تکیه کنی تا آوار غمشان بر سرت بریزد. اینجورست که فاصله می گیری ازشان. بعد تنها تر می شوی ... دو سه روزی بود هربار توی آشپزخانه عطر بهارنارنج می پیچید توی مشامم و هربار می گفتم یادم باشد که عرق بهار بخرم به جای این شیشه خالی شده.... امروز وقتی شیشه پر بهارنارنج را دیدم کنجکاو شدم که این عطر خوش از چیست ؟ و متوجه شدم یاس رازقی بعد از سالها گل داده و من نفهمیدم . و تمام این روزها بدون توجه به گلهایش از کنارش گذشته ام و عطر گلهایش را به شیشه خالی بهارنارنج نسبت داده ام. ذوق عجیبی در دلم پیچید و لبخندی بر لبم نشست. یاس رازقی بالاخره به بار نشسته است. بعد از چهار سال... شایدهم بیشتر... گلدان ها که اینگونه گل می دهند امید در من زنده می شود. حسم بهتر می شود٠ عطر یاس رازقی را به جان می کشم. فصل جدید در راه است.
نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱٢ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

همکارم بود مدتی کوتاه ... کمتر از سه ماه شاید. همسن و سال بودیم. تجربه زندگی زناشویی ناموفق دوازده ساله را داشت و از یک رابطه هفت ساله به تازگی بیرون آمده بود. خوش پوش و خوش سر و زبان بود. حجم کار و حقوق کم را بهانه کرد و قطع همکاری کرد. چند وقت پیش خبر نامزدیش رسید. نامزدش یکی از مشتریان شرکت بود که توی همان مدت کم باهم آشنا شده بودند و بهانه رفتنش هم همین بوده.... امروز حرف ها پیرامون این رابطه بود و اینکه چرا من و امثال من توی این مدت طولانی نتوانسته ایم از بین اینهمه آدم که در شرکت رفت و آمد دارد گلی به سر بگیریم. هرکس نظری داشت. یکی از نظر بلند بودنمان می گفت و دیگری از ظاهر دور از دسترسمان. آن یکی از غرورمان می گفت و دیگری از جدیت من اما به تفاووت هایم با آن همکار فکر می کردم. به نوع سبک زندگی او و خودم به اینکه او مرخصی می گرفت تا برای مانیکور برود و یا ماساژ و آرایشگاه و من اگر وقتی باشد سعی می کنم قرار های دوستانه ام را ردیف کنم و تئاترهای خوب را ببینم و یا برنامه گالری ها رسیدگی به ظاهرش اولویت اولش بود و برای من اولویت دهم خوب معلوم است که در شرایط مساوی انتخاب یک مرد کدام خواهد بود! از روز اول ارتباطشان را خوب یادم هست. پروژه مشترکمان بود. و خوب یادم هست که بعد از جلسه اول کلی در مورد ظاهر و تیپ مرد صحبت کرد و جلسات وهماهنگی های بعدی را هم خودش برعهده گرفت و من کلا بعد از جلسه اول که مرد جمله ای در مورد پسرش گفت کلا از یاد بردمش و تنها نامی از یک پروژه بود. سعی می کنم خودم را مونیتور کنم که آیا حس غالبم حسادت است؟ حسادت به ازدواج او و آن مرد نیست چون مرد در استانداردهای من نبود. اما حسادت به موفقیت او در رسیدن به هدف و جلب نظر یک مرد هست. اینکه کسی به دلش نشسته و برای بدست آوردنش تلاش کرده خیلی وقت است که مردها به پایه ای ترین و ابتدایی ترین مرزهای دلم هم راه پیدا نمی کنند. مرزها صعب العبور شده اند یا مسیر جذابی برای آدم ها نیست؟ حکایت ناز و نیاز را خیلی وقت است دیگر فاتحه اش را خوانده ام. بحث رغبت است و بدل نشستن اما همان هم نیست. می گویند همکار سابق فنون دلبری می دانست. من اما، به این فکر می کنم که حتی اگر در فنون دلبری خبره بودم هرجایی خرجش نمی کردم. اما و اگرها داشت . بایدها و نبایدها. دلبری هایم را هرجایی خرج نکردم. یکبار در محفلی گفتم : از زنانگی بی بهره ام. خشک و خشن شده ام. اما دیگران مخالف بودند. اذعان داشتند اغوا گری و لوندی ندارم ولی لطافت زنانگیم را نمی شود انکار کرد. جالب بود برایم. هیچ وقت این چیزی را که می گفتند حس نکرده بودم و باورش نداشتم. و همین باور نداشتنش خود سر آغاز حذفش است. به هر حال مشکل دل است که سخت شده و دیوار هایش بلند باید راه حلی برایش بیابم.
نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱۱ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

 به نظرم شما جالبین که از دین هر چی دلتون می خواد را انتخاب می کنید.

مثل نماز و روزه و می گویید بهتون ارامش می دهد و داشتن رابطه با نامحرم در حد تنها بودن تو خانه و عمقش که من نم یدونم که اسلام عزیز اکیدا ممنوع کرده و حجاب را انکار می کنید.چه جور با این حالت نه این و نه آن کنار میاین ؟ خیلی شبیه این دیدم و برام عجیب و سوال است.

رابطه با نامحرم منظورم راوابط نزدیک بدنی نیست. در همین حد گفت و خند و دوست بودنرا منظورم بود . شما را در حد همین نوشته هاتون می شناسم و دانشتون قابل ستایش . سوالم این بود که چه چیز این دو گانگی به شما ارامش می دهد. حجاب را هم خودتان تو بعضی نوشته ها اشاره کرده بودید.

 

 ندا جان.

اگر من را از همین نوشته ها می شناسی که کلا همین شناختت هم کامل نیست چون دقیقا تو همین نوشته ها اشاره کرده بودم من حجاب دارم.

ولی

بگذار کمی عمیق تر باهم بحث کنیم.

یادگرفته ام و باور دارم که انسان موجودی تک بعدی نیست و چهار بعد دارد.

جسم ، خرد ، روان و جان

زمانی در آرامش است که این چهار بعدش در تعادل باشند و به هر چهارتایش رسیدگی شود.

جسم سالمی داشته باشد و نیازهای جسمیش برآورده شود . و خلاصه هواسش به بدنش باشد.

خرد را در نظر بگیرد و کنجکاوی های فطیش را برطرف کند و کسب دانش و معلومات را در برنامه های روزانه خود گنجانده باشد.

روانش را از یاد نبرد  برای از بین بردن خلل های روان مانند ترس ها و  غم ها و حسادت ها برنامه داشته باشد و با ارتباطات درست با آدمیان نیازهای اجتماعیش را برطرف سازد و روابط سازنده داشته باشد.

و از همه مهمتر بعد جان است. که همان بعد معنوی و روحانی انسان است که باید دیده شود و تغذیه گردد و هر کس برای تغذیه وجه روحانی خود روشی برمی گزیند که در کل نامش را دین می گذارند.

این وجه روحانی است که تو را وصل می کند به جایی غیر از زمین و طبیعت و ....

جایی که وقتی به بن بست می خوری و همه درهای مادی به رویت بسته شد، می توانی به آن تکیه کنی و بهش امیدوار باشی...

نامش خداست؟

کائنات است؟

.......

اما ندا جان باید چیزی را در نظر داشته باشی که دین کدام است ؟

همین اسلام عزیز که تو گفتی

ما زهد داریم و فقه . که قوانینشان خیلی جاها باهم در تضادند

عرفان داریم و عشق

قران داریم و سیره اهل بیت. که برای بسیاری از ما نامفهوم است.

روایات داریم و  که معتبر و نامعتبر بودنش را کمتر کسی می تواند تشخیص دهد.

و از همه مهمتر عرف داریم و  سنت های فرهنگی که این روزها بلاموضوع شده اند.

ولی در کنار اینها چیزی به اسم عقل سلیم در وجود هر انسان گنجانده شده که می تواند راهنمای خوبی باشد. گرچه خیلی جاها اشراف کامل به موضوع ندارد و باید از دل هم کمک بگیرد.

به نظر من هر انسانی باید با توجه به این چهار بعد و نیازهایش، ارزش ها و چهار چوب هایش را تعیین کند.

باورها ، ارزش ها و چهارچوب های انسان ها هستند که خط مشی و نوع رفتار او را مشخص می کنند.

حال این باورها بر چه اصولی شکل می گیرند؟

تقلیدی؟

اکتسابی؟

هر چه هست بالاخره انسان یک جایی یک چهارچوبی از ارزشها و باورها برای خودش می سازد تا بتواند مسیرش را طی کند.

متر و سنجه ای برای ارزیابی عملکردش و برنامه ریزی رفتارهای آتی...

انتخاب با خود اوست.

هرچه آگاهانه تر شادتر و مسئول تر.

و باز هم در این ارزشها و باورها سلسله مراتب و اولویت هاست که خیلی چیزها را تعیین می کند.

مثلا باور اصلی من این است که به دیگران آسیب نزنم.

حالا بیرون ماندن موی من از روسری با این باور در تضاد است یا غیبت کردن.....

راستش را بخواهی هر دو می تواند با این باور من در تضاد باشد.

اگر موی سرکش من باعث شود مردی زیبایی من را با زنش مقایسه کند و او را برنجاند من غیر مستقیم باعث آزار دیگری شده ام.

اما غیبت کردن من به طور مستقیم باعث آزار رساندن به چند نفر منجمله خودم و شنونده و نفر غایب می شود.

پس حکم غیبت سنگین تر است.

بنابراین برای مثال من ترجیح می دهم در مجالس عروسی در نزدیک پیست رقص بنشینم تا میان کسانی که در کنج نشسته اند و عیب لباس و تیپ دیگران را می جویند.

دینی که تو گفتی برای من مجموعه قوانینی است که قرار است با آن جانم را سیراب کنم.

اصولی برای اعتلای روح

می دانم که نماز همان مراقبه است.

خلوت من با خودم و خدای خودم

یا روزه دمی خویشتن داری که باعث می شود روحم جلا پیدا کند و قدرت معنویم بالاتر رود.

اما بحث محرم و نامحرم......

هرشب وقتی پای درد دل یکی از دوستان متاهلم می نشینم که از بی وفایی شوهرانشان شکایت می کنند و گله از بی توجهی آنها ، پیش خودم کمی عذاب وجدان می گیرم که خوب منهم یکی از آن دخترانی هستم که هر روز با ده ها تن از این مردان متاهل سر و کار دارم و با آنها بگو بخند دارم.

هر چقدر هم بگویم آنها را به چشم مرد نمی بینم و فقط برایم انسان هستند ولی آنها من را به چشم زن می بینند با تمام زیبایی و ظرافت .... و خوب بعد از اینهمه مشکلاتی که در اطرافم می بینم به خاطر روابط لجام گسیخته معتقدم که روابط زن و مرد باید حریم داشته باشد و حدود.

رابطه ای به اسم خواهر و برادری نداریم.

رابطه ها دوستانه اند  .

 باید بدانیم که هر رابطه دوستانه جنس مخالف پتانسیل این را دارد که مرزها را در هم بشکند.

پس این ما هستیم که حد و مرزها را مشخص می کنیم.

روابط من مرز هایی دارند که نادیدنی است ولی کاملا تعریف شده برای مخاطبانم و نمی دانم برداشت های تو از روابط من بر اساس چه بوده است.

اما ارتباط سالم و رابطه اجتماعی نیازی جسمانی و روانی است و برای در تعادل بودن وجودش لازم است. پس انکارش نباید کرد و  می توان رابطه ها را بر اساس نیاز تعریف کرد.

آنگونه که در چهارچوب بگنجد.

ندا جان  نکته اساسی در اینجاست که باورها و ارزش ها باید در راستای اعتلای تو باشند.

 در راستای شادی و آرامش تو

در راستای تعادل و تکامل

و نه محدود کردن و عذاب دادن

من به شخصه اشراف کامل به قران ندارم.

ولی حداقلش این است که می دانم در آن چه چیز نوشته شده است.

هیچ جای قران حرفی از اویزان شدن از تار مویی که نامحرم دیده است نیامده است.

هیج جایش نگفته که توی دختر لباس رنگی نپوش و یا نخند.

ولی مستقیما گفته شده که همدیگر را مسخره نکنید و یا به همدیگر تهمت نزنید.

و یا کم فروشی نکنید.

این انتخابی برخورد کردن با دین نیست.

من به عنوان دختر مسلمان ایرانی نباید فرقی با دختر مسلمان مالزیایی داشته باشم.

قانونی که برای اوست برای من هم هست.

در حرم امن کعبه من بی جوراب طواف کردم و با صندل بودم

پس در کشور خودم هم باید اجازه داشته باشم بی جوراب باشم و صندل بپوشم اگر قدغن است نه به خاطر اسلام که به خاطر عرف است.

یادمان باشد که دین را با قوانین عرفی یکی نگیریم.

به اسم دین جنایت ها زیاد شده است.

تاریخ قرون وسطی را بخوان.

جنایت هایی که کشیشان در آن زمان به اسم دین کردند مو بر تن آدم راست می کند.

الان هم در جای جای دنیا مصادیقش بیداد می کند.

حکومت های دینی .....

خوب و بد را تشخیص دادن دشوار نیست

کمی هوشمندی می خواهد.

و البته اگر بلد راهی هم باشد که بتوانی به او اعتماد کنی چه بهتر

وگرنه فطرت انسانی خودش راه را به تو باز می نماید.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۳ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak