تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

راستش را بخواهید زمستان نداشته پارسال کاملا سیستم من را بهم ریخته و جای این حلقه مفقوده چنان خالی است که آمدن بهار را باور نمی کنم، هفت سین و لحظه سال تحویل و .... هم نتوانست حس نو شدن سال را بهم بدهد، در حقیقت از ٢٢ اسفند که یک جورایی از زور فشار کار کلپس کردم و هنگ کردم تبعاتش تا روز سوم عید باقیمانده بود و فقط همان سفر ١٨ ساعته به مشهد توانست کمی حال و هوایم را عوض کند و روحم را تازه کند ولی برعکس هرسال نه خبری از ارزیابی سال گذشته بود و نه هدفگذاری سال آتی. نه فکر گذشته و نه فکر آینده، فقط پیامک های تبریک که میامد برایم جالب بود که چقدر آذم های زندگی عوض شده اند، چقدر دوستان و همکارانی که در سال گذشته حتی حالی از هم نپرسیدیم در صورتیکه سالها پیش از خانواده بهم نزدیکتر بودیم و چه آدم های جدیدی که در سال گذشته وارد زندگیم شدند و هر کدام تاثیر خاص خود را داشتند، و خوب از روز سوم به بعد کم کم از حالت کما در آمدم و توانستم کمی به آینده و به گذشته نگاه کنم ، حس و حال عجیبی بود عید امسال ، واقعا حضور در حال بود ، نه گذشته و نه آینده ، و حالا سعی می کنم تا قبل از جمعه بتوانم خانه تکانی را تمام کنم و برای سی و هشت سالگی آماده شوم،
نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٥ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پریشب پیش ساعت سه نیمه شب توی سکوت تاریک خانه ، فقط می دانستم که جای اشتباهی هستم، می دانستم که تسلیم شدن و ماندنم اشتباه بود و دیشب ساعت سه نیمه شب که میان همه هیاهوها زیر چلچراغ سبز ایستاده بودم و در شگفت از حضورم کیلومترها دورتر از شب پیش می دانستم که جای درستی هستم و باید همیشه به صدایی که می شنوم اعتماد کنم. و امشب ساعت سه نیمه شب در جاده ای پر پیچ و خم خواهم بود بسیار دورتر از دوشهر شب های قبل. سه شب در سه جای مختلف از کشورم با سه حال و هوای متفاوت.... سفر هجده ساعته پیش بینی نشده ای که در مخیله ام هم نمی گنجید دوباره روحم را ترمیم کرد و توی ریل افتادم و اماده برای شروع سال جدید گرچه هنوز گنگم از تمامی اتفاقها و شلوغی ها ولی روزهای نو سرشار از اتفاق های نو خواهد بود. در این روزها به ادم هایی که رفتند فکر کردم و به ادم هایی که امدند، ادم هایی که رفتند، ادم هایی که هستند ولی کمرنگ شدند و آدم هایی که بودند ولی پررنگ شدند، به لحظه های خوب امسال که گرچه کم بودند ولی عمیق بودند و لحظه های بدی که در مقایسه با سال پیش هیچ بودند، و سال پیش رو که هنوز امدنش را باور ندارم ولی به استقبالش می روم و قضاوتش نمی کنم ، می گذارم خودش رازهای روزهایش را تک به تک برایمان بگوید تا ما هم هر روز با رازی نو روزی جدید بسازیم
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

ﺳﺮﺥ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯼ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺯﺭﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ
ﭼﻬﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺳﻮﺭﯼ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﯾﻢ.
ﺳﺮﺧﯽ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺯﺭﺩﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ !
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻡ. . .
ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﭘﺮﯼ"

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |