تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

از وقتی یادم است اتاق های من توی محل کارم محل تجمع همکاران بوده است.

ادمی نبودم که خیلی توی اتاق های دیگران سرک بکشم . از این اتاق به آن اتاق بروم ولی همیشه اتاق من پاتوق همه رقم همکار بوده ، از مدیر عامل و مدیران ارشد گرفته تا نیروهای خدماتی و نگهبانی که به بهانه یک نامه میامدند و چند دقیقه ای بیشتر می ماندند.

اولش فکر می کردم به خاطر خوراکی های رنگ و وارنگ و متنوع همیشگی روی میزم است. یادم هست که همیشه مدیر شرکتی از طبقه هفتم تا اول میامد تا از چاییش را با توت های روی میز من بخورد و من متعجب که چرا یک کیلو توت برای خودش نمی خرد؟

و یا رییس انبار که از آن سر شهر میامد حتما سری به اتاق من می زد و می گفت می خواهم حالم عوض شود بسکه با راننده و کارگر  سرو کله می زنم اتاق شما انگار یک دنیای دیگر است.

بعد به این نتیجه رسیدم که به خاطر منظره اتاق است و گلدانهای پشت پنجره

جای دیگر گلهای تازه روی میز را بهانه کردم.

امروز که همکارانم همه توی اتاق فسقلی من جمع شده بودند و در حالیکه نظافتچی داشت زیرپایمان را جارو می زد یکشون از روی میز من تلفن جواب می داد و آن یکی مریض احوال و ناخوش سرش را روی انبوه کاغذ ها گذاشته بود و چرت می زد و دیگری داشت روی مخ من راه می رفت که فلان مشکل را چکار کنیم به این موضوع فکر می کردم که باز چرا اینها همه اینجا جمع هستند و صدو هفتاد متر جا را ول کردند و 5 نفری تپیده اند تو 6 متر جا ی شلوغ و بهم ریخته....

نه خوراکی در کار بود و نه منظره خوشایندی و گلدانی هم روی میز نبود و نظافتچی کم مانده بود ما را لابلای سیم و کابل های بهم ریخته خفه کند.

راستش یاد مامان ها میفتم.

این خصلت مامان بودنم را باید بپذیرم.

هرچند خیلی دوستش ندارم.

هرچند انرژی بر است ولی نقطه تمرکز است.

اینکه همه مرا برای درد دل بخواهند و سنگ صبورشان باشم.

اینکه سرویس بدهم و کمک کنم

هم نکته مثبت است

و هم خطرناک است.

من مامان نیستم

برای مامان بودن باید قلب بزرگی داشت

باید عشق بدون قید و شرط داشت

من کم میاورم

من خودم نیاز دارم ظرف عشقم را کسی پر کند

هنوز به قدرت عشق لایزال الهی وصل نیستم.

عشق مادرانه از درون می جوشد

این خصلت من ناشی از خصوصیات درونی نهادیته شده در ناخودآگاه من است .

باید کنترل شود تا کم نیاورم.

تا یکهو نزنم زیر کاسه کوزه همه شون و یا یکهو غیبم بزند...

اتفاقی که توی تمام زندگیم بارها تکرار شده است...

با آدم هایی که مرا با مادرشان اشتباه گرفته اند.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱۱ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

امروز بعد از 5 سال رفتم یک شرکتی که سالها پیش مدت طولانی کار می کردم.

بالطبع خیلی گسترش پیدا کرده و حال و هوایش عوض شده است و تقریبا 80 درصد پرسنل عوض شده اند و با آنها هم که مانده اند دورادور رابطه دارم.

اما حضور در آن مکان و دیدن کسانی که یک درجه عقب دورتر بودند مثل بچه های خدمات و یا راننده ها و پرسنل انبار برایم دلنشین بود.

و حس عجیبی بود.

حس کسانی که از خارج بر می گردند را درک می کردم انگار.

من رفته بودم و دنیاهای نویی را تجربه کرده بودم و آنها مانده بودند و دنیای خودشان را تغییر داده بودند.

اتاقی را که تویش روزهای عاشقیت را گذراندم

راهروهایی را که بارها بالا و پایین می کردم...

حتی دستشویی واحد ها

و درخت کاج وسط حیاط

همه و همه را دوباره مرور کردم.

چقدر آن حس ها دور بودند.

چقدر هم بی معنا و بی رنگ

به این روزهایم نگاه کردم.

چندسال دیگر دغدغه های این روزهایم نیز رنگ می بازند.

آدم های مهم این روزهایم نیز از اهمیت می افتند.

زندگیم رنگ و بوی دیگری خواهدیافت.

رود زندگی جاریست.

و من بر قایقی سوارم ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٩ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

تابستان را دوست ندارم...

گرمایش را تاب نمیاورم

مجبورم می کند خانه نشین باشم و توی فضای دربسته...

شهریور که می رسد نفس راحتی می کشم که تمام شد...

هر چند که تمام شدنش به معنی دو نیم شدن روزهای سال است.

اما پاییز می آید.

زمستان هست.

تابستان مرا زندانی می کند.

خفه ام می کند.

فقط طالبی ها و هندوانه هایش است که از سختیش کم می کند وگرنه که توی تابستان کمترین تحرک و تردد را دارم.

بچه که بودم تابستان ها پدرم مجبورم می کرد توی آب یخ رودخانه ها و یا صبح های زود دریا و استخر شنا کنم تا به قول خودش سرما در تنم بماند تا هم گرمای تابستان را تحمل کنم و هم سرمای زمستان را و عجیب هم تحملم در قبال گرما و سرما بالا بود.

 الان اما گرما را که اصلا و سرما را بهتر می توانم تحمل کنم.

ولی هر چه هست بی صبرانه منتظر پاییزم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٦ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

سالهای زیادی بود که با رفتن آدم ها مواجه بودم ، حالا به هر نوعی یا بعد مسافتی می گرفتند و یا بعد روحی ..... نمی شود گفت به رفتن ها عادت کردیم ولی دیگر پذیرفته ایم که رفتن ها هم جزیی از زندگی هستند . ولی امروز " آمدن " را تجربه کردم بعد از سالها! شاید شانزده سال . دقیقا شانزده سال از آخرین اتفاق نویی که توی خانواده ما افتاده بود می گذرد و امروز نورسیده ای به میان ما آمد.... تجربه آمدن تجربه جالبی بود. مثل رفتن نیست که جای خالی داشته باشد و تاریکی هولناک، دقیقا برعکس است، حالا او آمده است و فضایی را پر کرده . آمده وهمه چیز و همه کس را حول محور خودش تغییر می دهد. نو و ظریف بود. هر چه بود بعد از اینهمه رفتن تجربه دلچسبی بود
نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٥ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak