تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

والفجر شکاف نور در ظلمات قلب در لیال عشر می گویند شاید همین ده روز باشد!!! همین ده روز که سرمان به نذری و اکو و تکیه کوچه بالایی گرم است... می گویند این ده شب، فرصتی ناب است برای حرکت به سوی هدف ... برای بازسازی زندگی ... برای تفکر و تعقل که چه کاشته ای و چه درو کرده ای و چه پیش رو داری؟! ده روز و شبی که زمان شیفتگیست برای رو سوی او کردن... برای پرورش جان ... برای بازسازی روح... شاید به مدد این لحظات و این تلاش ، نظری سویمان فکنده شود و پرده تاریک زندگی شکافته شده تا نور و زیبایی و خیر اطرافمان را فرا گیرد... ولی تمام اینها مستلزم این است که از اهل خرد باشیم و لختی درنگ کنیم و ساعاتی در خلوت برای تفکر در باره خود و زندگیمان وقت بگذاریم. تا روحمان آرام گیرد و گوشه ای از بهشت شویم در همین جهان ...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٧ساعت۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نظرات ()

امروز حنان بدنیا آمد. این دخترک برای من بوی درخت پرتقال می دهد و شب تابستانی خانه روستایی ... همان شب قدری که اسم حنان از میان هزار و یک اسم به دل مادرش نشست. این دختر کوچک ظریف هم نقشی است از تار و پود زندگی من است، نقشی بر دیبای چهل تکه حیاتم... به بهار، مریم، باران، مژده، سامان، حنانه، محمدامین، نورا، آرنیکا و سینا فکر می کنم نقش های مشابه حنان... جوانه هایی که پدران و مادرانشان خیلی قبل تر از پیوندشان دوست و همراهم بودم و انگار دورادور داستان عشقشان داستان من هم هست و ثمره آن پاره تن من .... حنان بوی خنکای شبهای مهتابی تابستان شمال را می دهد... بوی آرامش بوی سبکی پس از هزار و یک اسم بوی صدای مرغ حق و وزش نسیم در لابلای درخت های پرتقال حنان دختر کوچک ینگه دنیا شاید هیچ وقت مرا نشناسد و من هیچ اثری در زندگی او برجای نگذارم ولی می دانم که زندگیش برای من تداعی یک لذت فراموش نشدنی و تجربه لحظات شیرین رمضان امسال است.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٦ساعت۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نظرات ()

گفت: تصمیم گرفتم عاشق بشوم. دیگری گفت: من تصمیم گرفتم عاشقم بشوند. به صندلی تکیه دادم و چشم به آسمان آبی دوختم ، حس می کردم من دیگر نه حالی برای تصمیم گیری دارم و نه توانی برای اجرایش . وقتی گفتند وضعیت تو چیست؟ چکار می کنی؟ لبخند زدم و گفتم تصمیم گرفتم دیگران تصمیم بگیرند....

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢ساعت۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | نظرات ()

یک واقعیت هایی هست توی زندگی هرکس که باهاشون هر روز زندگی می کند و درگیراست ولی هیچ وقت دلش نمی خواهد کسی آنها را مثل یک تابلوی بزرگ جلوی چشمش بگیرد و یا برایش بازبگوید. واقعیت هایی که سعی می کنی انکارشون کنی و یا امید داشته باشی که یا اشتباه می کنی و یا یک روزی حل می شود، بعد مجبور می شوی که بالاخره بپذیری که هستند، همین است که هست و هیچ کاری هم نمی توانی بکنی ، با اینکه سالها به وجودشان آگاه بودی و می دانستی هستند ولی آن لحظه پذیرش از لحظه های سخت زندگی است، لحظه ای که قلبت درد می گیرد و بغض گلویت را می بندد و اشک چشم هایت را تار می کند. و می دانی که یک در دیگر بسته شد و باید منتظر باشی تا در دیگری را به رویت باز کنند

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢ساعت٦:٤٥ ‎ق.ظ | نظرات ()

یک واقعیت هایی هست توی زندگی هرکس که باهاشون هر روز زندگی می کند و درگیراست ولی هیچ وقت دلش نمی خواهد کسی آنها را مثل یک تابلوی بزرگ جلوی چشمش بگیرد و یا برایش بازبگوید. واقعیت هایی که سعی می کنی انکارشون کنی و یا امید داشته باشی که یا اشتباه می کنی و یا یک روزی حل می شود، بعد مجبور می شوی که بالاخره بپذیری که هستند، همین است که هست و هیچ کاری هم نمی توانی بکنی ، با اینکه سالها به وجودشان آگاه بودی و می دانستی هستند ولی آن لحظه پذیرش از لحظه های سخت زندگی است، لحظه ای که قلبت درد می گیرد و بغض گلویت را می بندد و اشک چشم هایت را تار می کند. و می دانی که یک در دیگر بسته شد و باید منتظر باشی تا در دیگری را به رویت باز کنند

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢ساعت٦:٤٥ ‎ق.ظ | نظرات ()

نشد...

مهر هم تمام شد .

به سرعت برق و باد...

آنقدر سریع که نفهمیدم...

از این شوقی که مردم دارند برای استقبال محرم متنفرم.

برای سیاهپوش کردن شهر ...

روز آخر مهر است.

مهر در من خیلی وقت است که تمام شده...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت٧:٢٥ ‎ب.ظ | نظرات ()

خدایا، میشه لطفا برای فردا بلیط هواپیمای مشهد ارزان ارزان بفرستی و جمعه صبح هم بلیط برگشت ارزانتر؟ به اندازه دوتا زیارت؟ یا حتی یکی؟ خودت می دونی که حتی اگر اون مانتو را هم نمی خریدم بازم پولم به این سفر نمی رسید با این وضعیت بلیط ها و قیمتها و می دونی که چقدر احتیاج دارم که دوباره توی ریل بیفتم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/۳٠ساعت۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نظرات ()

سرم به کار خودم گرم بود، یادم نیست، یا ارسال پیامک بود یا حذف پیامک های تبلیغاتی و ذهنم درگیر هزار توی خیال ،.

راننده برای خودش خرف میزد ،

قبل ترش که مسافری نبود با من و بعد که مسافر دیگری آمد گوش کردن را سپردم به او،

گوشم اما ، آوا ها را می شنید و لحن ها را در میافت،

لحن تحقیر آمیزش را ،

لحن عصبیش را ،

لحن اینکه ثابت کند خودش از همه برتر است، و همه خرند،

ما خانم ها عادت داریم به این قمپز در کردن مردها،

دوستشان داشته باشیم با دهان باز نگاهشان می کنیم و می ستاییمشان،

نداشته باشیم نمی شنویمشان،

حداقل من اینطوری هستم.

وقتی بی هوا جلوی ماشین دیگری پیچید تا مهارتش را در رانندگی اثبات کند نگاه خشم آلودم به نگاه تایید طلب زیر چشمی اش افتاد و کل ماجرا دستم آمد،

سر چهار راه راننده ای از رانندگی اش شکایت کرد،

با متلک و تمسخر شروع کرد و بعد هم با قفل فرمان خارج شد،

نگاه نکردم چه شد،

کرایه را روی صندلیش گذاشتم و خارج شدم،

اون وسط صدایش را شنیدم که گفت: خانم بنشین الان واه میفتیم!

زیرلب فحشش می دادم ،

هرچه بد و بیراه بلد بودم نثارش کردم و پریدم توی ایستگاه مترو،

توی آن زیر زمین خنک ، نشستم و می لرزیدم،

، باید بایکی حرف می زدم ،

ترسیده بودم، احتیاج به یک نیروی حمایت گر داشتم ،

نیروی قویتر،

نیروی مردانه و نه از جنس حمایت زنانه ،

تند و تندمردهای دور و برم را مرور می کردم،

برادم در دسترس نبود،

دوستانم چه بگویم بهشان؟!

از دعوای یک راننده تاکسی ترسیده ام و انتظار حمایت دارم؟!

آرامتر شدم و با کلی بستنی و شکلات دست آخر سر کار رفتم.

راستش را بخواهید سخت ار از اینکه حمایت بخواهید و کسی را نداشته باشید تا حمایتتان کند این است که به آدم اشتباهی پناه ببرید.

کسی که شما را محکوم کند که چرا سوار این ماشین شدی یا با آژانس می رفتی ،

کم نیستند اینگونه مردان.

کسی که راهکار دهد که به پلیس زنگ می زدی .

باز هم کم نیستند که خنگ های خدا دعوای دوتا راننده تاکسی پلیس زنگ زدن نمی خواهد.

و یا کسی که بگوید جمع کن بابا مگه چی شده !!!

و هیچ کدام نمی فهمند وقتی زنی مثل من بهشان پناه برده یعنی خیلی مستاصل شده و خیلی درهم شکسته و فقط حمایت می خواهد که بگوید خیلی خوب ، تمام شد، دیوانه ای بود که از زندگی تو خارج شد و رفت و حالا من هستم و مراقب تو ام و یا هستم که هر وقت ترسیدی بهم پناه بیاری.

پ. ن: بی انصاف نباشم و بگویم که کسی که فکرش را هم نمی کردم برادرانه این نقش را پذیرفت و به حرف هایم گوش داد.و فقط گفت : مردک دیوانه بوده ، چه خوب که پیاده شدی

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نظرات ()

با تمام قدردانی که نسبت به بهار و تابستان ارزشمند امسال داشتم ولی دیشب که سرمای پاییزی کم کم توی وجودم می نشست متوجه شدم انگار هرچه از آن طبع گرم فاصله می گیرم فصل های سرد هم برایم دلنشین تر می شود .شاید چون اینجوری می توانم نیاز بدنم را به خوراکی های گرم تامین کنم و دوباره طبعم را متعادل کنم و شاید چون هنوز سرمای زمستان را بیشتر از گرمای تابستان می توانم تحمل کنم و شاید چون دلم برای چپیدن زیر پتوی کنار شوفاژ و حس امنیتش تنگ شده

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نظرات ()

ذهن است دیگر بازی های خودش را دارد.

سالهاست که نظریه پردازان مختلف روی این بازی ها کار کرده اند و سعی کرده اند قواعدش را در بیاورند.

از گشتالتی ها که می گویند ذهن سعی می کند جزئیات را به صورت کل یکپارچه ببیند تا دیگران

اما همین بازیها است که گاهی ما را به بیراهه می برد.

ذهن عادت به طبقه بندی دارد.

همه چیز را طبقه بندی می کند، موضوعات را، پدیده ها را ، آدم ها را.

تیپ ها از اینجا بوجود می آیند.

نویسنده ها خوب با این مقوله آشنا هستند و از آن بهره می گیرند.

تیپ دانشجو، تیپ هنرمند، تیپ بازاری، تیپ بچه مسلمان، تیپ زن خونه ....

یعنی گروهی از انسان ها که بواسطه فصل مشترکی خصوصیات و خلقیات مشترکشان زیاد است و بنابراین رفتارشان پیش بینی پذیر شده و می توان همه این گروه را مثل کتاب باز خواند.

غافل از اینکه این شاید در دهه های کمی قبل تر به خوبی جواب می داد ولی الان کمی موضوع پیچیده تر شده است.

سونامی اطلاعات همه پیش فرضها را بهم ریخته و در این دوران گذار تیپ ها نیز کمابیش عوض شده اند و حداقل به دسته های خردتری تقسیم شده اند.

و حتی به نظر من کم کم در حال انقراضند.

اما نتیجه حضور تیپ ها در اذهان چیست؟

قضاوت

قضاوت ثمره مستقیم تیپ سازی است که حرجی هم برآن نیست و جزء لاینفک ذهن است.

بد هم نیست تا زمانی که بد از آن استفاده نکنیم و فقط در حد طبقه بندی و پیشبینی رفتار باشد و ایجاد امنیت برای خودمان

ولی زمانی که بخواهیم فرد مقابل را تخطئه کنیم و او را ارزش گذاری کنیم و خصوصیات تیپیک به او بچسبانیم قضاوت می شود میوه شجره زقوم.

منکر این نیستم که آدم ها به واسطه قرار گرفتن در نقش مشترکی واکنش ها و رفتارهای مشابهی از خود بروز می دهند که نتیجه آن تیپ می شود ولی امروزه دیگر هیچ کس تک بعدی و تک نقشی نیست.

هیچ کس فقط زن خونه یا بازاری نیست.

هیچ کس فقط طلبه و یا دختر جلف نیست.

هیچ کس فقط مادر یا پزشک نیست.

یک زن خانه، دانشجو است، اهل مطالعه است، عضو جامعه های مجازی است، در جوامع محلی حضور فعال دارد و...

یک بازاری دیگر یک فرد شکم گنده پول پرست و خشکه مقدس و در عین حال چشم چران نیست. الان بازاری های ما تحصیل کرده و خوش برخورد و روشنفکر هستند و خیلی وقتها هم خیلی پول ندارند.

پ .ن: تمام اینها شاید به خاطر جوابی بود که به دلاویز توی این بخش دادم و حوصله نداشتم اون چند جمله را اینجا بگویم.

 

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٦ساعت۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | نظرات ()

صبح باران می آمد و من همچنان در خلسه حال خوب دیشب بودم. پشت در اتاق سمینار نشستم و سعی می کردم روی مباحث تمرکز کنم ولی از دیشب تا حالا انگار در سکرات میان دو دنیا بسر می برم، شیرینی لحظات آخر شب و نماز عشای خوبی را که خواندم چنان به جان خسته و گرسنه ام نشسته که دلم نمی خواهد از دستش دهم، هر. به هر حال از نماز عشای دیشب تا کنون انگار معلقم در فضا، در یک جای دیگری که اینجا نیست و دلم هم نمی خواهد دوباره برگردم، حتی همه چیزهایی که برایم تا دیروز همین زمان شورآفرین و هیجان انگیز بود رنگ باخته و به سختی خودم را در روزمرگی جای دادم. دلم همان دنیا را می خواهد، دنیایی با رنگ و بوی رمضان، با حس مکه و مدینه ، با روح حرم امام رضا ، دنیایی که پاک است و سبک و امن ، نمی خواهم برگردم انگار پروانه ای که بر بال نسیم سوار شد و رفت، صبح که بناچار سرکار رفتم سعی کردم حداقل برخورد را با آدم ها داشته باشم، هر چقدر هم می خواهم باور کنم که همه آدم ها خوب هستند و دوست داشتنی ولی باز هم دوستانی که از سنخ منند همنشینان محرم تری هستند و امنیت بیشتری دارم در کنارشان، بیشتر هم را می فهمیم و خیالم راحت است که دنیایم را می فهمند . برای حفظ این حس و حال باید سخت تلاش کنم، خیلی سخت، خیلی خیلی سخت

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٥ساعت٥:٤٠ ‎ب.ظ | نظرات ()

پورتال ها در بعضی از آیین ها به معنی دروازه هایی هستند که تو را از فضایی به فضایی متفاوت می برند، دروازه هایی که باگذر از آنها وارد دنیایی جدید و متفاوتی می شوی و دنیای قبلی را بالکل فراموش می کنی ، حضور بعضی از آدم ها هم همین نقش را در زندگی من بازی می کنند، آدم های بزرگ و خاصی که حتی چند دقیقه همصحبتی و یا یک در آغوش کشیدن ساده شان تو را از زندگی روزمره جدا می کند و به دنیایی می برد که یادت می آید که کی بودی و کجا داشتی می رفتی. آدم هایی که حضورشان توی زندگی باعث می شود قطار زندگیت دوباره روی ریل بیفتد و در مسیر قرار بگیری. و وقتی کنارشان هستی و حتی از آنها جدا می شوی زندگی قبلیت مثل یک لباس کثیف و کهنه بنظر می آید و دلت می خواهد سریع عوضش کنی. حیف که روز به روز نقش این آدم ها در زندگی هایمان کمرنگتر می شود و روز به روز توفیق حضورشان را بیشتر از دست می دهیم. امشب دوباره بعد از ماه ها که از رمضان گذشته بود دوباره زندگیم لطیف و معطر شد.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٤ساعت۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نظرات ()