تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

مطالب یک سال و نیم گذشته حذف شده ....

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٢٦ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

چه جالب ! آمارگیر سایت نشان می دهد در طول چند روز گذشته فقط دو یا سه نفر به اینجا سر زده اند.

قبلا بیشتر نبود؟

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢٤ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

 

فکر می کنم هر از چند گاهی ما هم باید مثل دیکشنری ها معنی لغات را در ذهنمان به روز رسانی کنیم چون با گذر زمان و تغییرات روحیه و دیدگاه ها و زیاد شدن تجربه معنی خیلی چیزها در ذهنمان عوض می شود و نباید به قبلی ها بسنده کرد.

این روزها به معنی موفقیت می اندیشم.

شاید قبلا موفقیت برای من کار خوب و پول در آوردن بود

یک جایی هم شاید اشتهار و رهبری...

یک زمانی هم استقلال...

ولی الان به این نتیجه رسیدم موفقیت برای من یعنی استفاده تمام و کمال از استعداد ها و توانایی هایم در راستای رسیدن به اهدافم.

یعنی باید در شرایطی قرار بگیرم که بتوانم از 100 در صد نیرو و توانایی هایم در کار و برنامه هایم استفاده کنم و در غیر این صورت احساس موفقیت نمی کنم چون حس می کنم آن کار ظرفیت کمی داشته و برای من کم بوده است.

حتی اگر دستاوردهای مالی زیادی داشته باشد. به خاطر همین است که خیلی  خلقیاتم با کار کارمندی جور درنمیاید. اینکه در طول ماه روزی یکی دو ساعت کار کنم و آخر ماه حقوق خوبی بگیرم برایم عذاب آور است چون احساس پوسیده شدن و تباهی می کنم .

اما اینکه کجاها می توانم از توانایی هایم استفاده کنم هم خود مساله ای است.

 اینکه اشراف به استعداد ها و توانایی ها داشته باشم و اینکه محدودیت هایم را بشناسم بسیار مهم است و زمان بر.

و صد البته از انها در راستای اهداف مورد علاقه ام استفاده کنم تا رضایت درونی را در مورد موفقیت بدست بیاورم.

احساس عدم موفقیت همیشه با من بوده

علی رغم اینکه شاید دیگران مرا انسان موفقی بدانند ، هیچ وقت خودم این حس را نداشتم و فکر می کردم باید کار دیگری بکنم تا به این حس دست پیدا کنم.

حالا به این نتیجه رسیدم که تعریفم از موفقیت در زمان های گوناگون تعریف آدم های دیگر بوده و بر اساس دیدگاه های انها بنا شده است.

اما حالا با این تعریف جدید شاید به این حس نارضایتی غلبه کنم.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢٢ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

رابطه ما با ادم ها بر اساس کارکردشان شکل می گیرد، کارکردی که برای پاسخ به نیازهای خودآگاه و ناخودآگاه ما بوجود آمده است. این به خودی خود ایرادی ندارد ولی مشکل از زمانی آغاز می شود که ما انسان ها را با آن کارکردها یکی ببینیم ، یعنی آنها را در قالب نقشی که بر اساس نیازمان برایشان تعریف کردیم بشناسیم و خارج از آن نقش انتظار هیچ رفتار و کنشی از آنها نداشته باشیم و این دور از واقعیت است برای اینکه انسانی موجودی مختار و غیر قابل پیش بینی است و هر لحظه می تواند رفتار و تصمیمش را عوض کند. خیلی وقت ها دوستی های ما بر اساس نیازهای ما شکل می گیرد و وقتی نیاز مرتفع شد ، دوستی هم کمرنگ شده و از بین می روددیروز متوجه شدم در حالیکه این روزها فارغ از همه حال و اوضاع هستم به محض اینکه با سپید صحبت می کنم از قسمت های تلخ ماجراها می گویم و قسمت های خوب و تجربه های جالب را فاکتور می گیرم ، انگار که او وظیفه دارد تلخی ها و دردهای من را نیوشا باشد و سنگ صبور همیشگیم. تمام روز ذهنم درگیر این بود که چرا از قسمت های خوب نگفتم و فقط آن نقطه تاریک را برایش گفتم و متوجه شدم که توی ناخودآگاهم نقش او به عنوان گوش شنوا و سنگ صبور تعریف شده و خوشی هایی از ایندست توی مکالمات ما جای ندارند مگر اینکه روزگاری بعدتر حرف پیش بیاید و تعریفشان کنم. این اتفاقی نبود که انتظارش را داشتم ، دوستی از نظر من یعنی شریک شادی و غم ، متوجه شدم این اتفاق برای خیلی دیگر از رابطه هایم هم می افتد، رابطه هایی که اساسشان محبت بوده و بعدتر نیاز و کارکرد جایش راگرفته و کمرنگ و کمرنگ تر شده است. اما سپید برای من از جنس محبت است، عادت کرده ام برای غم و درد به سراغش بروم بسکه این مدت گوش شنوایی نبود ، ، عادت به غر زدن و شکوه ....این شد که دوبارهبه رابطه هایم دقیق شدم ، کدام ها از جنس عاطفه اند و کدام ها از جنس کارکود. گرچه عاطفه هم پاسخ به نیاز مهرجویی است ولی باز از سنخی دیگر است ادم هایی که تو را برای اینکه تو هستی می خواهند و ادم هایی که تو را برای اینکه تو به کارشان میایی می خواهند. مهم این است که آگاهانه وارد رابطه شوی و به اندازه انرژی صرف آن رابطه کنی
نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٩ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

یک روز خوب روزی است که خودم از خواب بیدار بشوم و نه اینکه بیدارم کنند! یک روز خوب روزی است که وقتی از رختخواب بیرون میام بتونم روی پاهایم راه بروم و نه مثل دو ماه گذشته با هزار مصیبت و چپ و راست شدن و سلام و صلوات قدم بردارم که پیچ و مهره های کمرم شل و سفت نشود! یک روز خوب روزی است که بعد از بیدار شدن کلیه ها و روده ها و مثانه کار خودشون را به خوبی انجام بدهند و سموم بدن دفع شود! یک روز خوب روزی است که بتونی به اولین کسی که می بینی لبخند بزنی! خلاصه که یک روز توی همون نیم ساعت اولش می تونه مشخص کنه روز خوبی هست یا باید برای اینکه روز خوبی بشه دست بکار بشی...
نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱٥ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

از وقتی یادم است اتاق های من توی محل کارم محل تجمع همکاران بوده است.

ادمی نبودم که خیلی توی اتاق های دیگران سرک بکشم . از این اتاق به آن اتاق بروم ولی همیشه اتاق من پاتوق همه رقم همکار بوده ، از مدیر عامل و مدیران ارشد گرفته تا نیروهای خدماتی و نگهبانی که به بهانه یک نامه میامدند و چند دقیقه ای بیشتر می ماندند.

اولش فکر می کردم به خاطر خوراکی های رنگ و وارنگ و متنوع همیشگی روی میزم است. یادم هست که همیشه مدیر شرکتی از طبقه هفتم تا اول میامد تا از چاییش را با توت های روی میز من بخورد و من متعجب که چرا یک کیلو توت برای خودش نمی خرد؟

و یا رییس انبار که از آن سر شهر میامد حتما سری به اتاق من می زد و می گفت می خواهم حالم عوض شود بسکه با راننده و کارگر  سرو کله می زنم اتاق شما انگار یک دنیای دیگر است.

بعد به این نتیجه رسیدم که به خاطر منظره اتاق است و گلدانهای پشت پنجره

جای دیگر گلهای تازه روی میز را بهانه کردم.

امروز که همکارانم همه توی اتاق فسقلی من جمع شده بودند و در حالیکه نظافتچی داشت زیرپایمان را جارو می زد یکشون از روی میز من تلفن جواب می داد و آن یکی مریض احوال و ناخوش سرش را روی انبوه کاغذ ها گذاشته بود و چرت می زد و دیگری داشت روی مخ من راه می رفت که فلان مشکل را چکار کنیم به این موضوع فکر می کردم که باز چرا اینها همه اینجا جمع هستند و صدو هفتاد متر جا را ول کردند و 5 نفری تپیده اند تو 6 متر جا ی شلوغ و بهم ریخته....

نه خوراکی در کار بود و نه منظره خوشایندی و گلدانی هم روی میز نبود و نظافتچی کم مانده بود ما را لابلای سیم و کابل های بهم ریخته خفه کند.

راستش یاد مامان ها میفتم.

این خصلت مامان بودنم را باید بپذیرم.

هرچند خیلی دوستش ندارم.

هرچند انرژی بر است ولی نقطه تمرکز است.

اینکه همه مرا برای درد دل بخواهند و سنگ صبورشان باشم.

اینکه سرویس بدهم و کمک کنم

هم نکته مثبت است

و هم خطرناک است.

من مامان نیستم

برای مامان بودن باید قلب بزرگی داشت

باید عشق بدون قید و شرط داشت

من کم میاورم

من خودم نیاز دارم ظرف عشقم را کسی پر کند

هنوز به قدرت عشق لایزال الهی وصل نیستم.

عشق مادرانه از درون می جوشد

این خصلت من ناشی از خصوصیات درونی نهادیته شده در ناخودآگاه من است .

باید کنترل شود تا کم نیاورم.

تا یکهو نزنم زیر کاسه کوزه همه شون و یا یکهو غیبم بزند...

اتفاقی که توی تمام زندگیم بارها تکرار شده است...

با آدم هایی که مرا با مادرشان اشتباه گرفته اند.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱۱ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

امروز بعد از 5 سال رفتم یک شرکتی که سالها پیش مدت طولانی کار می کردم.

بالطبع خیلی گسترش پیدا کرده و حال و هوایش عوض شده است و تقریبا 80 درصد پرسنل عوض شده اند و با آنها هم که مانده اند دورادور رابطه دارم.

اما حضور در آن مکان و دیدن کسانی که یک درجه عقب دورتر بودند مثل بچه های خدمات و یا راننده ها و پرسنل انبار برایم دلنشین بود.

و حس عجیبی بود.

حس کسانی که از خارج بر می گردند را درک می کردم انگار.

من رفته بودم و دنیاهای نویی را تجربه کرده بودم و آنها مانده بودند و دنیای خودشان را تغییر داده بودند.

اتاقی را که تویش روزهای عاشقیت را گذراندم

راهروهایی را که بارها بالا و پایین می کردم...

حتی دستشویی واحد ها

و درخت کاج وسط حیاط

همه و همه را دوباره مرور کردم.

چقدر آن حس ها دور بودند.

چقدر هم بی معنا و بی رنگ

به این روزهایم نگاه کردم.

چندسال دیگر دغدغه های این روزهایم نیز رنگ می بازند.

آدم های مهم این روزهایم نیز از اهمیت می افتند.

زندگیم رنگ و بوی دیگری خواهدیافت.

رود زندگی جاریست.

و من بر قایقی سوارم ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٩ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

تابستان را دوست ندارم...

گرمایش را تاب نمیاورم

مجبورم می کند خانه نشین باشم و توی فضای دربسته...

شهریور که می رسد نفس راحتی می کشم که تمام شد...

هر چند که تمام شدنش به معنی دو نیم شدن روزهای سال است.

اما پاییز می آید.

زمستان هست.

تابستان مرا زندانی می کند.

خفه ام می کند.

فقط طالبی ها و هندوانه هایش است که از سختیش کم می کند وگرنه که توی تابستان کمترین تحرک و تردد را دارم.

بچه که بودم تابستان ها پدرم مجبورم می کرد توی آب یخ رودخانه ها و یا صبح های زود دریا و استخر شنا کنم تا به قول خودش سرما در تنم بماند تا هم گرمای تابستان را تحمل کنم و هم سرمای زمستان را و عجیب هم تحملم در قبال گرما و سرما بالا بود.

 الان اما گرما را که اصلا و سرما را بهتر می توانم تحمل کنم.

ولی هر چه هست بی صبرانه منتظر پاییزم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٦ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

سالهای زیادی بود که با رفتن آدم ها مواجه بودم ، حالا به هر نوعی یا بعد مسافتی می گرفتند و یا بعد روحی ..... نمی شود گفت به رفتن ها عادت کردیم ولی دیگر پذیرفته ایم که رفتن ها هم جزیی از زندگی هستند . ولی امروز " آمدن " را تجربه کردم بعد از سالها! شاید شانزده سال . دقیقا شانزده سال از آخرین اتفاق نویی که توی خانواده ما افتاده بود می گذرد و امروز نورسیده ای به میان ما آمد.... تجربه آمدن تجربه جالبی بود. مثل رفتن نیست که جای خالی داشته باشد و تاریکی هولناک، دقیقا برعکس است، حالا او آمده است و فضایی را پر کرده . آمده وهمه چیز و همه کس را حول محور خودش تغییر می دهد. نو و ظریف بود. هر چه بود بعد از اینهمه رفتن تجربه دلچسبی بود
نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٥ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

دیروز ظهر باید میرفتم دکتر ، کار ها را جمع و جور کردم و رفتم.

بعدش هم اون سر شهر جلسه داشتم.

بعدش هم همکارم را باید می رساندم به جلسه دومش.

ولی...

یکهو دیدم ساعت هفت و نیم شب است.

نماز نخوانده بودم.

یادم افتاد که دیگه غروب آفتاب نه شب نیست.

هشت شب اذان است.

بعد با خودم فکر کردم که قضا می شود امروز هم...

مثل چند روز پیش که تو سر شلوغی کاری صدای اذان مغرب و شنیدم و اه از نهادم در امد...

بعد یادم افتاد چند سال پیش هیچ وقت اینجوری نمی شد.

دیر که می شد و نمازم می خواست قضا بشود کنار خیابان و توی باغچه و پیاده رو  می ایستادم به نماز

هر چند که نماز هایم نه حال دارد و نه عمق

ولی استمرار داشت

اما چرا اینقدر بی خیال و بی قید شده بودم؟

همکارم را رساندم

باید جایی را برای شرکت می دید.

صاحب خانه نیامده بود

ما بودیم و آشنایی از شرکتی دیگر

آرایشم را پاک کردم

خواستم تیمم کنم ولی یادم افتاد آبی که برای رادیاتور ماشین هست توی صندوق عقب است.

وضو گرفتم

آفتابگیر ماشین را توی پیاده رو پشت شمشاد ها پهن کردم و زیر آسمان نماز خواندم

نماز خوبی بود.

آسمان زیبایی بود.

خیلی وقت بود زیر اسمان نماز نخوانده بودم.

نه

مشهد که بودم توی باغ

بغل گل شب بو

لب جوی آب

نرسیده به گل رز سفید

زیر درخت گردو

نماز خوانده بودم..

پس خیلی وقت نبود....

نماز زیر اسمان خیلی متفاوت است...

حتی آگر کنار خیابان باشد

حتی اگر روی سایبان ماشین و جلوی همکار های رودربایستی دارت باشد

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٤ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

می دانستم هوش موسیقیایی من زیر خط فقر است ولی نه اینقدر که تازه دیشب توی کنسرت بفهمم که گروه دنگ شو دو تا خواننده اصلی دارد .....

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۳ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

آقای محترم با چهل و خورده ای سال بعد از چند ساعت صحبت به نظر معقول رسید.

قرار شد همدیگر را ببینیم و حضوری یکدیگر را ارزیابی کنیم.

ولی باز هم معضل همیشگی پیش آمد!

کجا بریم؟

توی کلان شهری مثل تهران کجا بریم احمقانه ترین سوالی است که ممکن است پیش بیاید.

شهری که انواع و اقسام رستوران ها و کافی شاپ ها و هتل های جور واجور دارد برای انواع و اقسام قرار ها...

بعد هم برای قراری از این سنخ که نوع و جنسش مشخص است جایش هم مشخص است و اگر مردی واقعا نتواند در سن 40 و خورده ای سال یک فضای رسمی برای گفتگوی نیمه رسمی مشخص کند باید در توانایی هایش شک کرد.

بهانه میاورد که اهل بیرون رفتن و گشت و گذار نیست.

بهانه اش قابل قبول نیست.

چون این یعنی پاک کردن صورت مساله.

خیلی از کارها هست که من تا به حال انجام ندادم ولی در مواقع اضطراری مجبور به انجامشان می شوم و این یعنی مساله ای مقابلم است که باید حلش کنم و باید برای حل این مساله راهکار پیدا کنم و مردی که نتواند راهکار برای حل مساله پیدا کند مرد قابل اتکایی از نظر من نیست.

راهکارش ساده است.

حداقل چهار نفر را می شناسد که چهار تا رستوران و کافی شاپ بشناسند؟ یا نه کلا هیچ بنی بشری هم دور و برش نیست و از آدم بدور است؟ پس باید در خیلی چیزها شک کرد!

یک زنگ به یکی بزند و چند تا جا بپرسد.

خجالت می کشد؟ بگوید قرار کاری است. دلیل ندارد با جزئیات اعلام کند !

هیچ وقت هیچ جایی نرفته است که حس خوبی و خاطره خوبی داشته باشد؟

اینکه کجا برویم را طرف مقابل من تعیین کند همیشه برای من شاخص مهمی در ارزیابی او بوده است.

جایی که مشخص می کند نشان دهنده خیلی چیزها است.

اینکه آیا آداب معاشرت می داند؟

اینکه سبک زندگیش چگونه است؟

اینکه بیشتر تصمیم گیرنده است یا منفعل...

و.....

برای من خیلی راحت است که جا انتخاب کنم . رستوران و کافی شپ رفتن از تفریحات من است و در این مورد منبع موثقی برای دوستان محسوب می شوم اما وقتی چنین قراری است ترجیح می دهم سکوت کنم و انتخاب را به طرف مقابل واگذار کنم.

در حقیقت این جزو اولین ازمون های من به شمار می رود.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

یک آدم هایی هستند توی این شهر که وقتی گذارم به حجره شون میفته ناخودآگاه ساعاتی را همنشین و همکلامشان می شوم.

آدم هایی مثل آقای مغازه دارینوش و یا آقای کتابخانه باغ نگارستان ...

کسانی که حرف هایی برای گفتن دارند و سخن هایی برای شنیدن...

در حقیقت میشود با آنها حرف زد.

نه غر می زنند و نه گله می کنند و نه از بدبختی هایی که گریبانگیر همه مان است می گویند.

گرچه همه خوب می دانیم هر دویشان چقدر گرفتارند و چقدر دردمند بروکراسی ...

از کتاب ها می گویند و از هنر و نوشته ها و داستان ها ...

دقایقی که کنارشان هستم انرژی جاریست.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۱ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

جملات را برای همکار سایت دیکته می کنم...

یکی در میان می پرسد یعنی چی؟

اشتهار یعنی چی؟

ساری و جاری است یعنی چی؟

بادی امر یعنی چی؟

شاکله یعنی چی؟

شک می کنم من فارسی حرف می زنم یا نه...

متن خبرنامه تبلیغاتی را برای واحد تبلیغات دیکته می کنم ....

باز هم همین بساط است.

رطب و یابس یعنی چی

بته جقه یعنی چی؟؟؟؟؟؟

ذی ربط یعنی چی؟

جهاز علمی چیه؟

ابتیاع؟

نوابغ را نوابق می نویسد

راجع به را راجب می نویسد

نسل فک می کنن هستند دیگر

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢۸ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

این روزها دوست قدیمی برای سفر به ایران برگشته است.

دغدغه اش بیماری های مقاربتی و ج نسی است و سالهاست که می کوشد تا آگاهی را در زنان و جوانان ایرانی بالا ببرد.

همه دوستان سعی داریم با روابط و امکاناتی که داریم راه را برایش هموار کنیم و تسهیلاتی در اختیارش بگذاریم تا بتواند بیشتر کمکمان کند.

سعی می کنم با مدارس صحبت کنم تا همایش هایی برگذار کنیم و رازهای مگو را بگوییم.

سوالهایی که سالها در ذهن همه نهفته است.

البته به قول خانم دکتری که در یکی از نشست ها با او اشنا شدم در دبیرستانها دختران دبیرستانی مشکلات ما را حل می کنند و در راهنمایی ها کمی راهنمایی می کنیم و در دبستان ها آگاهی می دهیم وگرنه که همه استاد هستند.

همه جز نسل پرت و پلای ما!!!

دختران دبیرستانی ما بیماری زنان ف احشه افریقایی را دارند.

سالن های اپیلاسیون از مراکز ناقل بیماری های مقاربتی هستند.

 استخرها و دستشویی های عمومی همه و همه می توانند فضا های خطرناکی باشند اگر حواسمان نباشند.

سرطان دهانه رحم، نازایی ، زگیل های تناسلی و .....

می دانستید که چه رابطه داشته باشید و چه نداشته باشید باید واکسن گارداسیل را تزریق کنید؟

کمیته‌ی ملی مشاوره در امور ایمنی و واکسیناسیون توصیه می‌کند دختران و پسران در یازده و دوازده سالگی به‌طور مداوم واکسن اچ پی وی را تزریق کنند. در غیر این صورت، واکسیناسیون در دختران و زنان تا ۲۶ سالگی و در پسران و آقایان تا ۲۱ سالگی توصیه می‌شود. واکسن‌زدن مردان تا ۲۶ سالگی نیز مفید است. این واکسن‌ها زمانی بیش‌ترین اثر را دارند که پیش از فعال‌شدن در امور جنسی تزریق شوند.

به هر حال بیماری های عجیب و غریبی که توی این مدت باهاشون آشنا شدم که ایدز و هپاتیت در مقابلشون مثل سرماخوردگی است. و توی کشور ما کم هم نیستند.

سایت  ctrlstd.com سایت خوبی است.

به سوالات شما خوب پاسخ می دهد و اطلاعات خوبی هم می دهد.

 بچه ها آماده اند هر جا شد سمینار بگذارند و اطلاعات پاسخ گو باشند.

برای سازمان ها و مراکز آموزشی...

یک گروه دانشجویی و پزشکی هستند.

بی دریغ و بی مزد و مواجب

فقط چون دغدغه شان است.

یعنی این روزها دیگر دغدغه همه ماست.

راستش خیلی خجالت کشیدم وقتی دیدم اینقدر در مورد خودم کم می دانم.

اینقدر خودم را کتمان می کنم.

و اینقدر بیماری به خاطر حجب و حیای احمقانه ....

پ.ن:اگر کسی امکان برگذاری سمینارهای ولو کوچک را برای گروه زنان یا دختران جوان داشت می تواند اطلاع دهد تا برایش یک سری جلسات تدارک ببینیم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٢ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

دلم برای جسمم می سوزد.

بدن خوبی دارم.

همه چیزش درست و به جا است خدا را شکر و من به بدترین نحو از آن استفاده می کنم.

کمترین زمان را برایش می گذارم .

چون همه چیزش به جا و درست است حواسم کمتر بهش است و همیشه وقتی یکهو دستم را توی پوست گردو می گذارد می فهمم که ایوای من جسمی هم هست که باید از آن مراقبت کنم.

چند وقت پیش صحبت از انواع کرم ضد افتاب بود و من با تعجب به بقیه نگاه می کردم و همه هم من را با تعجب نگاه می کردند که چطور تا به حال هیچ کرمی استفاده نکرده ام.

خیلی بخواهم به خودم برسم به دندانپزشکی می روم!

و یا چکاب سالیانه دکتر غدد.

اما می دانم که جسم یکی از چهار بعد اصلی وجود انسان است. مراقبت و رسیدگی به آن وظیفه اصلی و واجب است.

ولی نمی دانم چه باید بکنم.

به خصوص الان که کج دار و مریز برایم  زنگ خطر هایی را به صدا در آورده است.

تحرک ندارم.

ورزش نمی کنم و بدن سفت و عضلانی خدادادم کم کم شل شده است و چربی ها جا به جا انبار شده اند.

با کوچکترین فعالیتی به نفس نفس میفتم و خسته می شوم.

کمر درد دارم و همین بهانه ای شده است برای پشت گوش انداختن ورزش

بهانه خوبی نیست ولی توجیه پذیر است.

اما باید راهکارش را پیدا کنم.

تا سال پیش روزی یک ساعت پیاده روی در برنامه ام بود ولی این مدت قطع شده است.

و عجیب خو کرده ام به این انفعال.

خستگی و رخوت تمام وجودم را گرفته .

و ضعف بدنم و ناتوانیش ازارم می دهد.

از بیماری و ازکارافتادگی هراس دارم.

پیشگیری بهتر از درمان است.

سالها این را توی گوشمان خوانده اند.

این روزها کتاب " وقتی از دو حرف می زنیم" مورکامی را می خوانم.

در باره جسمش می گوید و فعالیت هایش.

او هم بعد از سی سالگی شروع کرده است.

همش فکر می کنم که در سن و سال من دیر است برای شروع کردن هرگونه فعالیت ورزشی و هرکاری بکنم بدتر به جسمم آسیب می زنم.

کلاس های شلوغ و مربی های سربه هوا هرکدام دنیای خودشان را دارند و می دانم که باید جایی را پیدا کنم که بیشتر از این آسیب به بدنم نزنم.

امروز وقتی به خاطر کمردرد نتوانستم لب تاپم را جابجا کنم حس خیلی بدی داشتم.

از استخر ها و  جاهایی هم که هزار جور بیماری دیگر هست می ترسم.

راستی این صفحه را حتما ببینید تا سر فرصت درباره اش صحبت کنم.

خلاصه که دلم برای بدنم خیلی می سوزد.

عجیب مهجور واقع شده است.

نیازهایش برآورده نمی شود .

نادیده گرفته می شود.

به حکم اینکه خوب و کارامد بوده و صدایش در نمی آمده است.

 



نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٢٠ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

توی یک بانکی که چک های شرکت معمولا از آن است حساب باز کردم تا راحت تر باشم.

طبق عادت مالوف هم شروع کردم به جابجایی حساب و کتاب ها از طریق اینترنت و وقتی پرینت ها را چک کردم آه از نهادم برامد که 500 هزار تومان ناقابل اشتباه ریخته شده و من به علت عدم اشراف به صفحه و محیط جدید متوجه نشدم که نام فرد صاحب حساب متفاوت است.

جالب اینجاست که توی این چند روز با هرکس حرف می زنم می گوید که باید فاتحه این پول را بخوانم.

کمی دردم می آید.

نه فقط به خاطر پول که به خاطر ذهنیت بدی که نسبت بهم داریم.

یعنی تمام این آدم ها که به من می گویند باید از این پول بگذرم و طرف مقابل پول را پس نخواهد داد، خودشان اگر پول اشتباهی به حسابشان ریخته شود پس نمی دهند؟

یعنی ما اینقدر بهم بدبین هستیم؟

یعنی اینقدر بهم بی اعتماد هستیم؟

یعنی اینقدر گوشت هم را می خوریم و همدیگر را پاره می کنیم که ندیده و نشناخته حکم می دهیم که این پول از دست رفته است؟

از صبح شاید با 50 نفر در این مورد صحبت کردم و همه با پوزخندی اول می گویند ای بابا حواست کجا بود و بعد هم می گویند اگر بدهد...

نمی دانم که او کیست و چه کاره است.

فقط می دانم حساب متعلق به زنی در شعبه جیرفت است.

ولی قضاوت آدم ها سخت آزارم می دهد.

اینکه شک ندارند که این پول را نمی دهد.

چرا نباید بدهد؟

من بودم نمی دادم؟

شما بودید  پس نمی دادید؟

البته خیلی ها از پول باد آورده خوشحال می شوند.

کسانی که وجدان نداشته باشند و همان ها که دزدی های میلیاردی و ... را انجام می دهند.

این پانصد تومان هم پول حقوق کسی بود.

از جیب من می رود.

حقوق من است و مزد زحمات من.

بدهد حقی را ضایع نکرده و ندهد خودش می داند و وجدانش.

ولی چرا ما باید اینهمه بدبین باشیم نسبت به همدیگر.

نسبت به کسانی که نمی شناسیم؟

از صبح به هر کدام از بانک ها که رفتم بی دریغ کمک کردند.

پیش فرض ذهنیم این بود که متصدیان بانک مرا از سر خود باز خواهند کرد ولی هردویشان خوب و صبورانه کمکم کردند.

اما چرا همه فکر می کنند آن زن پول مرا پس نخواهد داد؟ واقعا زامبی شده ایم؟

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱۸ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

یک اتفاق دیگر این سفر برایم کشف او بود نه اینکه زبانم لال تا حالا کشفش نکرده بودم ها نه در این سفر انگاربه ناگاه قسمتی از چیزی که می دانستم برمن آشکار شد. من و خیلی از هم نسلمانم از بچگی یاد گرفته بودیم که هرچیز خوب همراه با رنج و درد بدست می آید در تربیت والد محورمان هیچ لذتی مباح نبود و اگر لذتی هم بود باید به نوعی به دیگری مربوط می شد در تعریف اغراق شده اش این گونه بودکه اگر قرار بود بازی کنیم باید برای تخفیف رنج دیگری از تنهایی بازی می کردیم نه بابت شادی و نشاط یا اگر کوه می رفتیم این باید با تعریفی از خودسازی و انقلابی گری یا زهد همراه می شد وگرنه لذت مباحی نبود و البته همه ی این هادر یک قرارداد نانوشته و محرمانه بین ما جاری بود. این مقدمه طولانی را گفتم تا لذت این کشف را شفاف تر کنم، دراین سفر یکدفعه متوجه این خصوصیت بی نظیرش شدم که چگونه حتی سخت ترین چیزها را تبدیل به لذت می کند، اصلا هر پدیده ای ابتدا به شکلی لذت بخش تعریف می شود و بعد به محضر او می رسد هیچ تعریفی کنار او سخت نمی شود، حتی تنهایی را که به ظاهرخودش دوست ندارد به شکل لذت بخش و منحصربفردی از آن خودش کرده است، بی خوابی، خستگی، بی غذایی ،گرما ، مکان ناراحت همه ابتدا انگار به شکل یک طنز و شوخی کودکانه در می آیند و بعد او یک جورهایی با آنها کنار می آید، این کودک قوی او من را شگفت زده می کند و جالب است که این کودک کاملا او را در اختیار نگرفته و این چنین است که این همه عمیق و طناز به مسائل نگاه می کند . پارسال ماه رمضان با او دوباره لذت بردن و کشف طبیعت را چشیدم و در این سفر زیارت رها و لذت بخش را...ککک نتوانستم آنطور که چشیده بودم بگویم کشف دیدگاه لذت بردن از همه چیز و بالاتر از آن لذت بخش کردن همه چیز... خلاصه اینکه دمت گرم و سرت سبز باد که این سفر را من از تو دارم...پ.ن: این نوشته کوتاه یکی از همراهانم در سفر اخیر بود که در مورد من نوشته بود.
نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

صبح توی تاکسی یک خانم نشست و از تلفنی که بهش شد معلوم بود که برای چای ده صبح و یک دورهمی زنانه به خانه دوستش می رود و من چقدر دلم خواست...

وسط روز یکهو سر وکله ام افتاد به این وبلاگ و چقدر حس خوب گرفتم از نوشته هایش....

بین جلسات و تلفن های کاری میامدم یک خط از نوشته هایش می خواندم و دوباره غرق می شدم توی بازی های محیط کار...

بازی هایی که به نظرم فقط عمر را تلف می کنند و بازدهی ندارند.

و هرچقدر هم تلاش می کنم خودم را از میانشان بیرون بکشم بازهم مثل تار عنکبوت ها یک گوشه ای هستند که بهشون برخورد می کنی...

یک ساعت هایی توی پینترست و اینستاگرام ، کلیک پشت کلیک می روم و در شگفت می مانم از حجم اطلاعاتی که نمی دانم.

یک لغت جستجو می کنی و دریایی اطلاعات برایت میاید.

بعد می بینی مردم کشورت در گیر حرف و حدیث های خاله زنکی هستند و که کی به من چه گفت و چه کرد...

و اطلاعات پشت اطلاعات است که در هر ثانیه در گوشه گوشه دنیا تولید می شود....

و من خلوتی را می خواهم دور از هیاهو...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٤ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

آن روز بزرگراه ها تمام ناشدنی بود، فاصله صیاد شیرازی تا ستاری به اندازه یک زندگی طول کشید، با اینکه مطمءن بودم دست آخر هواپیما تاخیر خواهد داشت ولی مشکل ته دلم بود که نمی دانستم دست آخر من میهمان خانه اش هستم یا نه که تا گنبد طلایی را نبینم دلم آرام نمی گیرد و چه بسا بارها از توی اتوبوس و پای هواپیما آدم ها برگردانده شده اند منجمله خود من.... دلواپسی از تاخیر و نرسیدن به زیارت دسته جمعی با دوستانی که از سرتا سر ایران و دنیا جمع شده اند. القصه وقتی بعد از کلی نگرانی بعد ٢ ساعت روی صندلی هواپیما جایگیر شدیم ، چشمم افتاد به تیتر روزنامه که از جیب صندلی بیرون زده بود بدین مضمون که هیات سیاسی سویس به مشهد سفر کردند... به رودابه گفتم که اینها آمدند تا مرا با خود ببرند و گرچه خیلی با سیاسیون آبم توی یک جوب نمی رود ولی خوب چه می شود کرد که این سفر سفر خاصی است و باید مطیع باشم. و جواب شنیدم که کنفرانس پزشکان مسلمان هم در مشهد در حال برگزاری است و خیلی از دوستان خودمان از اقصی نقاط جهان برای این کنفرانس در مشهد حضور دارند و علت سفر خود ما هم بی ربط به حضور آنها نیست! اگر سیاسیون سوییس نشد می توان به اطبای آمریکایی امید داشت...... سفر تمام شد و نه هیات سویسی را دیدیم و نه دوستان فرنگیمان ترکیبشان عوض شده بود و به افتتاحیه کنفرانس هم نرسیدم و برگشتم . اما! در فرودگاه متوجه شدم آقای هندی تباری با هزار دردسر سعی دارد به پسرک کافی شاپ چی بفهماند که شکر در قهوه اش نریزد و پسرک هم خیلی جدی به او می گوید چی می گی! بهش گفتم می گوید چقدر خوشتیپی !!!! دیگرno suger و ربطش به شکر را که باید بفهمی ! و این شد که سر صحبت من با آقای خارجی که مهندسی کنیایی تبار و زاده انگلستان بود باز شد. آدم جالبی که یک روز دلش گرفته بوده و تصمیم می گیرد به زیارت امام رضا بیاید و الان هم برای زیارت به قم و جمکران به تهران سفر می کرد. کلا امام رضا اینجوری می طلبد ظرف سه روز طرف را از انگلستان به ایران میاورد و صفا!!! زمان محدودی داشت و هیچ از ایران نمی دانست و هیچ کس را در ایران نمی شناخت . مصداق کامل شبی ناگه هواکردیم و رفتیم بود. خلاصه اینکه در فرودگاه جداشدیم و قرار شد اگر برنامه هایش جور شد یک تهران گردی مختصر داشته باشیم که البته قم پاگیرش کرد و ماند و بعد هم به کشورش باز گشت اما در همین مدت کوتاه کلی پیام داد که چقدر از ایران خوشش آمده و جقدر حال و هوای خوبی دارد و دست آخر هم حرف دلش را زد که حلقه ای دست من ندیده و به خودش اجازه می دهد درخواست کند ارتباطمان ادامه داشته باشد! نگاهی به آسمان کردم و به قول رودابه اجنبی کافر خواستم مسلمان فرستاد ولی این کجا و آن کجا؟! طرف دست کم ۶۵ را داشت و دو پسر ٢۵ و سی ساله داشت. بعد یاد حرف استادی افتادم که می گفت حواستان باشد ابوذر غفاری اگر به خواستگاریتان بیاید شما ردش می کنید جون از روی ظاهر قضاوت می کنید و داشته ها و می روید سراغ ابوسفیان ها. ببینید که انسانیت و رضای خدا در چیست و کجاست. می دانم این سفر سفرخاصی بود. دستاوردش ارزشمند و عظیم. اما چنین موردی بسیار جای اما و اکر دارد. جوابش را دادم که او مهمان ماست و برای ایجاد خاطر خوش در کشورم من و دوستانم همیشه در کنارش هستیم. اما اجازه دهد ارتباطمان در همین حد بماند و من درگیر رابطه عاطفی هستم که البته حقیقت کمرنگی بود. به هر حال آدم جالبی است. پیام هایش و تجربیاتش از این سفر چند روزه در ایران عجیب است و سرشار از نکته و من فهمیدم چقدر توریسم مذهبی ما خلل دارد . و قدر جای کار و فرصت شغلی برای کسانی که زبان انگلیسی بدانند.
نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٩ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak