تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

صبح اول وقت جیم شدم رفتم میدان تره بار یک صندوق انار خریدم.

به بهانه یلدا

نصیب چه کسی یا چه کسانی می شود نمی دانم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢٩ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

دقیقا ۴٠ روز است که زندگیم شده فقط کار و کار و کار، یعنی هـیچ گسستی بین چرخه خانه و در حقیقت خواب و کار پیش نمی آید. هیچ تقریحی و هـیچ هیجانی و نه هیچ گپ و گفت دوستانه ای... یک جورایی توی این چهل روز خودم را قرنطینه کرده بودم ولی فکر نمی کنم روزهای بعد هم خیلی فرق کند، در حقیقت دنیای بیرون را هم خیلی دوست ندارم، دنیایی که خیلی دیگر با ارزش های من همگن نیست، تلاش برای تغییرش هم بیعوده است، فقط می توانم دور و بر خودم را سالم نگه دارم و همینش هم انرژی بر است. شهر دودزده هم با تمام آلودگی هایش فرسایشی شده و در آن حبس شده ام. خبر از حال خودم ندارم، هر کس هم که زنگ می زند حرف هایی برای گفتن دارد و بعد اگر یادش باشد حالی بپرسد چیزی برای گفتن به او را ندارم، برای آن چند یار صمیمی هم اگر بخواهم حرف بزنم فقط اشک می ریزم و می گویم نمی دانم چرا. به همین خاطر باز هم سرم را با کار گرم می کنم و بدی آن اینجاست که هرچه بیشتر کار می کنم کمتر پول در میاورم و می دانم که باید بیشتر انسان باشم تا روی رزاقیتش را به من بنماید. اما دیگر نه توان بیمارستان رفتن دارم و نه روحیه بهزیستی و سرای سالمندان. مگر نه اینکه چندین سال متوالی شب های یلدا انار دون می کردیم و هر سال بیمارستانی می بردیم تا پیش کسانی باشیم که از خانه دور هستند؟! چه شد آنهمه شور و عشق؟! نه اناری هست و نه عشقی. اما تا دلت بخواهد ادم های تنهایی هستند که دلشان می خواهد شب یلدا را با کسی سپری کنند که طولانی تری شب را برایشان کوتاه کند. و من امیدوارم تا آن شب بتوانم همتی کنم و از جا بلند شوم
نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سال هاست که گل یخ را نبوییده ام، آخرین بار هم درختی بخشنده، عطرش را در یک گوچه قدیمی بهم هدیه کرد ولی خوب کافی نبود، این روزها نرگس ها شده اند تنها رابط من و زندگی، بی اغراق بگویم تنها آنها هستند که من را متوقف می کنند تا لحظه ای درنگ کنم و در حال باشم و یادم بیفتد که زنده ام ، انسانم و زندگی عمیق تر از خیلی چیزهاست. وقتی از یک فضا وارد اتاقی که نرگسها هستند می شوم، ناخودآگاه در هر حالی باشم و ذهنم هرجقدر درگیر ،انگار دستی مهربان مرا به سمت خود می کشد و صدایی می گوید ساکت باش ، به خودت و حس هایت توجه کن. و من نفس عمیقی می کشم و چشم می گردانم و دسته کوچک نرگس ها را می بینم که سخاوتمندانه عطرشان را در فضا پراکنده اند و این جادو را فراهم آورده اند. دلم برای عطر گل های یخ هم تنگ شده است. برای آن گل های طلایی و شکننده کوچک که گویی مخصوص ملکه برفی بوده اند و فقط برای حضور او می شکفند. آنها هم جادوی خودشان را دارند، مثل یاس ها، چه خوب که هنوز در گوشه کنار این شهر پر دود هنوز گیاهانی زنده اند که کمکمان کنند تا درنگ کنیم برای زنده گی
نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢٦ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |