تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

28 می روز جهانی بهداشت قائدگی است.

پدیده غریبی که با گذشت 28 سال هنوز بهش عادت نکردم و هنوز هر ماه کرامت جدیدی از خودش نشان می دهد. اسمش یک هفته است و رسما 3 هفته از زندگی را در هر ماه روحی و یا جسمی مختل می کند. از بهم ریختگی های جسمی و روحی قبلش تا ضعف و درد های مختلف حینش و مصیبت های دوران تخمک گذاری....

مثل شعبده بازی که هر بار از آستینش تحفه نویی را عرضه می کند هر ماه ترکیبی از اتفاقات و تجربه های جدید منتظرمان است.

یک ماه دلت می گیرد و با وزش بال مگسی بغضت می ترکد.

یک ماه ورم می کنی و میشی بادکنک

بک ماه زانوهایت خم نمی شود و مفاصلت صدا می کند.

 بک ماه سردرد امانت را می برد و یک ماه خشم شمشیربرانش را از غلاف بیرون می کشد.

یک ماه نفخ می کنی و یک ماه ضعف داری

و یک ماه بی پناهی و یک ماه گدای محبت .

و چند روزی می سازی و میسوزی تا یک قطره خود مثل آب روی آتش تمام مشکلاتت را حل می کند و فصل جدید شروع می شود.

درد کمر، ضعف پا، دل درد، سر درد و....

تمام که می شود خوشحالی تا یک هفته بعد که دوباره تخمکی آماده می شود برای خروج...

تمام جسمت تمنا می شود برای به ثمر رساندنش.

درد داری و یا ضعف مهم نیست.

مهم بدن توست که برای امتداد نسلت تلاش می کند.

تجربه غریبی است.

با همه بدبختی هایش دوستش دارم و بودنش را قدر می دانم.

در طول قرون و اعصار زن ها سرکوب شده اند و تحقیر به خاطر این چند قطره خون.

 هنوز هم بیمارگونه شرم می کنیم از حضورش.

در دنیای مرد سالار بهانه ای است برای کنار گذاشته شدن.

برخورد مردان با این پدیده جالب است.

یا مثل مرگ انکارش می کنند و یا حتی میخچه پایت را به این پدیده نسبت می دهند.

دست و پایشان را گم می کنند و خودشان را به آن راه می زنند.

واکنش دفاعیشان گاه جوک های بی قواره است و گاه اشمئزاز

بعضی ها که کاملا از مرحله پرت هستند و بی ربط می گویند.

بعضی ها خودشان را عالم کل می دانند و افاضاتی می کنند که خود ما هم در شگفت می مانیم .

این پدیده کاملا نسبی است و غیر از ماهیت کلیش جزئیاتش آنقدر متفاوت است و تابع عوامل مختلف که هیچ قانون کلی را بر نمی تابد.

از جنس ماه هستیم و با آن می چرخیم .

خلقتمان این است.

یک ماه که همراهی با ماه نکنیم زندگیمان بهم می ریزد.

چند روز دیرتر و یا چند روز زودتر زمین و زمانمان را تیره و تار می کند.

هزاران فکر و خیال

هزاران ترس و تهدید

یک قطره خون که نیاید زندگیمان مختل می شود.

 این بدن من است.

همانند گرسنگی و یا خواب

کنش ها و واکنش هایی دارد که باید بپذیرمش...

سیکل ماهانه من فرایندی است در راستای طبیعی بودنم.

 

۱۳٩٥/۳/۱٢ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی بزرگترین ارزش زندگیت شاد کردن دیگران است، تو روزهای سنگین و غم انگیز چاره ای جز فرار از عالم و آدم نداری. می دونی که غمت غمگینشون می کنه و بتر عذاب وجدان می گیری
۱۳٩٥/۳/٤ | ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این روزها بیشتر از همه روزهای زندگیم دلم می خواست بچه داشتم. بچه کوچکی که تمام ذهن و توان من را به خودش اختصاص دهد و بتوانم رشدش و بالندگیش را در قبال زحماتم ببینم. این روزها دلم می خواست موجودزظریف و کوچکی بود که بهانه قابل قبولی برای پیشرفت نکردن و موفق نبودنم می شد. خیالم راحت بود که در جواب ور بدبین و ایرادگیر ذهنم این را می گفتم که من یک مادر تمام وقتم و زندگیم را برای بچه ام صرف می کنم. کودکی که مشکلات کوچکش در مقابل دغدغه های بزرگ دنیا کوهی سربه فلک کشیده بود و تمام حواسم را معطوف به خودش داشت. دلم می خواست بچه ای داشتم که با همه کوچکیش دنیایم را پر می کرد و انگیزه ای می شد برای زنانگی و برای زندگی. مادر بودن شاید تنها فضای مجازی ای است که از همه دنیا واقعی تر است. جایی که رشد وجود دارد و تغییر . شاید منهم مثل خیلی از مادرهای این دوران توی تربیت فرزندم شکست بخورم و آخرش بهش بدهکار بشوم که به خاطر بدنیا اوردنش مدیونشم و باید تا اخر عمر بهش سرویس دهم. ولی این روزها به چنین فضایی احتیاج دارم روزگاری که کاراقتصادی و دغدغه های بیرونی همه و همه به بن بست می خورد و احساس حقارت و شکست های پی در پی باعث شده که ایمانم را به همه چیز از دست بدهم. شاید لطافت و شیرینی یک کودک ترد و نازک می توانست ذهنم را به خودش مشغول کند و با هر سانت رشدش حس کنم که کاری مفید در این دنیا انجام داده ام. کودکی که بتوانم به او عشق بورزم بی انکه بترسم از سوبرداشتش و خیالم راحت باشد که به این زودی ها دورم نمی زند و دورم نمی اندازد. کودکی که بهانه ای باشد برای ترک دنیا و مافیها. کودکی که دنیایم باشد
۱۳٩٥/۳/۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .... باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.... - آناگاوالدا | من او را دوست داشتم
۱۳٩٥/٢/۳۱ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir