تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

صبح توی تاکسی یک خانم نشست و از تلفنی که بهش شد معلوم بود که برای چای ده صبح و یک دورهمی زنانه به خانه دوستش می رود و من چقدر دلم خواست...

وسط روز یکهو سر وکله ام افتاد به این وبلاگ و چقدر حس خوب گرفتم از نوشته هایش....

بین جلسات و تلفن های کاری میامدم یک خط از نوشته هایش می خواندم و دوباره غرق می شدم توی بازی های محیط کار...

بازی هایی که به نظرم فقط عمر را تلف می کنند و بازدهی ندارند.

و هرچقدر هم تلاش می کنم خودم را از میانشان بیرون بکشم بازهم مثل تار عنکبوت ها یک گوشه ای هستند که بهشون برخورد می کنی...

یک ساعت هایی توی پینترست و اینستاگرام ، کلیک پشت کلیک می روم و در شگفت می مانم از حجم اطلاعاتی که نمی دانم.

یک لغت جستجو می کنی و دریایی اطلاعات برایت میاید.

بعد می بینی مردم کشورت در گیر حرف و حدیث های خاله زنکی هستند و که کی به من چه گفت و چه کرد...

و اطلاعات پشت اطلاعات است که در هر ثانیه در گوشه گوشه دنیا تولید می شود....

و من خلوتی را می خواهم دور از هیاهو...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۱٤ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

آن روز بزرگراه ها تمام ناشدنی بود، فاصله صیاد شیرازی تا ستاری به اندازه یک زندگی طول کشید، با اینکه مطمءن بودم دست آخر هواپیما تاخیر خواهد داشت ولی مشکل ته دلم بود که نمی دانستم دست آخر من میهمان خانه اش هستم یا نه که تا گنبد طلایی را نبینم دلم آرام نمی گیرد و چه بسا بارها از توی اتوبوس و پای هواپیما آدم ها برگردانده شده اند منجمله خود من.... دلواپسی از تاخیر و نرسیدن به زیارت دسته جمعی با دوستانی که از سرتا سر ایران و دنیا جمع شده اند. القصه وقتی بعد از کلی نگرانی بعد ٢ ساعت روی صندلی هواپیما جایگیر شدیم ، چشمم افتاد به تیتر روزنامه که از جیب صندلی بیرون زده بود بدین مضمون که هیات سیاسی سویس به مشهد سفر کردند... به رودابه گفتم که اینها آمدند تا مرا با خود ببرند و گرچه خیلی با سیاسیون آبم توی یک جوب نمی رود ولی خوب چه می شود کرد که این سفر سفر خاصی است و باید مطیع باشم. و جواب شنیدم که کنفرانس پزشکان مسلمان هم در مشهد در حال برگزاری است و خیلی از دوستان خودمان از اقصی نقاط جهان برای این کنفرانس در مشهد حضور دارند و علت سفر خود ما هم بی ربط به حضور آنها نیست! اگر سیاسیون سوییس نشد می توان به اطبای آمریکایی امید داشت...... سفر تمام شد و نه هیات سویسی را دیدیم و نه دوستان فرنگیمان ترکیبشان عوض شده بود و به افتتاحیه کنفرانس هم نرسیدم و برگشتم . اما! در فرودگاه متوجه شدم آقای هندی تباری با هزار دردسر سعی دارد به پسرک کافی شاپ چی بفهماند که شکر در قهوه اش نریزد و پسرک هم خیلی جدی به او می گوید چی می گی! بهش گفتم می گوید چقدر خوشتیپی !!!! دیگرno suger و ربطش به شکر را که باید بفهمی ! و این شد که سر صحبت من با آقای خارجی که مهندسی کنیایی تبار و زاده انگلستان بود باز شد. آدم جالبی که یک روز دلش گرفته بوده و تصمیم می گیرد به زیارت امام رضا بیاید و الان هم برای زیارت به قم و جمکران به تهران سفر می کرد. کلا امام رضا اینجوری می طلبد ظرف سه روز طرف را از انگلستان به ایران میاورد و صفا!!! زمان محدودی داشت و هیچ از ایران نمی دانست و هیچ کس را در ایران نمی شناخت . مصداق کامل شبی ناگه هواکردیم و رفتیم بود. خلاصه اینکه در فرودگاه جداشدیم و قرار شد اگر برنامه هایش جور شد یک تهران گردی مختصر داشته باشیم که البته قم پاگیرش کرد و ماند و بعد هم به کشورش باز گشت اما در همین مدت کوتاه کلی پیام داد که چقدر از ایران خوشش آمده و جقدر حال و هوای خوبی دارد و دست آخر هم حرف دلش را زد که حلقه ای دست من ندیده و به خودش اجازه می دهد درخواست کند ارتباطمان ادامه داشته باشد! نگاهی به آسمان کردم و به قول رودابه اجنبی کافر خواستم مسلمان فرستاد ولی این کجا و آن کجا؟! طرف دست کم ۶۵ را داشت و دو پسر ٢۵ و سی ساله داشت. بعد یاد حرف استادی افتادم که می گفت حواستان باشد ابوذر غفاری اگر به خواستگاریتان بیاید شما ردش می کنید جون از روی ظاهر قضاوت می کنید و داشته ها و می روید سراغ ابوسفیان ها. ببینید که انسانیت و رضای خدا در چیست و کجاست. می دانم این سفر سفرخاصی بود. دستاوردش ارزشمند و عظیم. اما چنین موردی بسیار جای اما و اکر دارد. جوابش را دادم که او مهمان ماست و برای ایجاد خاطر خوش در کشورم من و دوستانم همیشه در کنارش هستیم. اما اجازه دهد ارتباطمان در همین حد بماند و من درگیر رابطه عاطفی هستم که البته حقیقت کمرنگی بود. به هر حال آدم جالبی است. پیام هایش و تجربیاتش از این سفر چند روزه در ایران عجیب است و سرشار از نکته و من فهمیدم چقدر توریسم مذهبی ما خلل دارد . و قدر جای کار و فرصت شغلی برای کسانی که زبان انگلیسی بدانند.
نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/٩ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط نظرات ()

رفتم...

برگشتم...

ولی در حقیقت

بردانده شدم...

برگردانده شدم...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۸ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات ()

امروز احساس کردم، احتیاج دارم فعالیت هایی در راستای دوست داشتن خودم انجام دهم. فعالیت هایی که حس بهتری بهم دهد.

فعالیت های زیر پوستی و معمولی مثل خریدن شامپو بدن حاوی مواد خنک کننده...

یا عوض کردن پتوی سرخابی با پتوی سرمه ای...

یا دور ریختن لباس های شندره توی خونه علی رغم علقه زیاد به طرح و رنگشون و خاطره ها...

خریدکردن...

تنها تفریحم این روزها در حریم امن دوستان بودن بوده است.

وگرنه که باقی اوقات را یا سرکار بوده ام و یا توی غار امن تنهایی خزیده ام.

واز همه مهمتر سفر مشهد است که شدیدا بهش نیاز دارم و هنوز هیچ برنامه ای برایش نریختم.

و می دانم که یک شب هم شده باید به مشهد بروم ولی کی و چگونه اش را نمی دانم.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٥/۳ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط نظرات ()


Design By : Pichak