تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

شما کی احساس می کنید آدم موفقی هستید؟

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۳ساعت۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نظرات ()

راستش را بگویم، نیاز به یک منجی دارم. کسی که دستم را بگیرد و از این وضعیت بیرون بکشد. کسی که بین اینهمه انتخاب ، یکی را بر گزیند و برایم تصمیم بگیرد و از ابنهمه سردرگمی نجاتم دهد. نیاز به کسی دارم که بارم را روی دوشش بگذارم. یا حداقل به او تکیه دهم. میان چهارراه حوادث ایستاده ام. رویم را به هر سوی می گردانم راهیست که پایانش ناپیداست و من سردرگم و ترسان از قدم برداشتن. کاش کسی بود که نجاتم می داد از این لابیرنت .

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۳ساعت۸:۳٠ ‎ب.ظ | نظرات ()

یک وقتهایی خونه انقدر بهم ریخته است که نمی دون یاز کجا شروع کنی.

هرچیزی را که دستت آمده گذاشتی که سر فرصت بذاری یک فکری برایش بکنی.

حالا مغز منهم همین طور است.

اینقدر بهم ریخته و درهم است که نمی دونم از کجا باید مرتبش کنم.

توی یک ماه اخیر فقط به اولویت ها پرداختم و هر فکر و کار جدیدی که بوده فرستادم یک گوشه که بعدا بهش رسیدگی کنم.

اما تفاوت خانه با مغز آدم این است که توی خانه همه چیز بالاخره جلوی چشمت است ولی نغز اونقدر زوایای پنهان دارد که بالاخره یک چیزی یکجا گم می ماند.

الان همان سر فرصت موعود است که باید برنامه ریزی شش ماه دوم سال را انجام دهم.

اول سال هم یک فرصت شش ماهه به خودم داده بودم تا یک سری کار را به سامان برسانم و حالا وقت ارزیابی آنها است.

جمع و جور کردن خرده برنامه هایی که توی این مدت پیش آمد و انجام شد و نشد.

الان تا خانه تکانی پاییزه را شروع نکردم باید مغزم را حسابی بتکانم

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۳ساعت٩:٥٦ ‎ق.ظ | نظرات ()

سه سال پیش برای اولین بار از در این ساختمان وارد شدم و این ساختمان شد بخشی از زندگی من، جایی که به نوعی بهترین و بدترین روزهای زندگیم را در آن گذراندم. روزهای خوشی که شاد و پر انرژی بودم و روزهای تلخی که عصبی و ناامید بودم. توی این سه سال چند باری کار به انجا رسید که فکر کردم دیگر پا در آنجا نخواهم گذاشت، سال پیش وقتی وسایلم را جمع کردم و اخرین نگاه را به اتاقها انداختم، فکر کردم که آیا خاطرات خوبم از ذهنم پاک خواهند شد؟ امسال وقتی بعد از هفت ماه دوباره توی آن اتاق نشستم برایم مثل رویا بود حضور دوباره در آن فضا. امروز وقتی برای تخلیه شرکت رفتم ، در را که باز کردم همه وسایل را قبلا کارتن کرده بودند و حتی دیوار پوشها را جدا کرده بودند. فضا حس غریبی داشت. تمام گریه ها و خنده هایم مانند فیلم از جلوی نظرم عبور کرد. تاخیر دیوانه کننده کامیون باربری باعث می شد که تمام حس های این سه سال دوباره مرور شود. تمام حرص و جوش ها. تمام شادی ها، تمام غم ها، تمام هیجان ها، این فضا برایم حکم خانه را داشت، خانه ای که بانوی آن بودم، و حالا بی تاب بودم برای رفتن، برای شروع دوباره در فضایی جدید، بدون خاطره، بدون نقش قدیمی ، بدون دردهایی که پشت سر گذاشتیم. لحظه شماری می کردم برای دیدن دفتر جدید. کامیون که رسید انگار بال در آوردم. نبش قبر اجباری خاطرات را قطع شد و من دفتر یک فصل زندگیم را بستم. قبل از تمام شدن بارگیری جایم را با دیگری عوض کردم و به سوی فصل جدید راندم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۱ساعت۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نظرات ()

از بت کردن آدم ها بدم می آید...

از اینکه کسی را به بالاترین حد ببری و او را ستایش کنی...

از اینکه فقط خصوصیات مثبتش را ببینی...

از اینکه او را در نظر خودت چون پادشاهی دور از دسترس کنی ...

فقط به خاطر انکه او نکاتی دارد که ما دوست داریم و خودمان فاقد آن هستیم.

اما درنظر نمی گیریم که او هم انسان است و نه اَبَر بشر و یا فرشته .

انسانی با خصوصیات مثبت و منفی.

و زمانی می رسد که این انگاره می شکند.

آن انسان فوق بشر، کاری انجام می دهد که مطابق میل ما نیست.

ناگهان از اوج به ذلیل فرو می افتد.

خرد می شود.

همانطور که بادش کرده بودیم، حالا با لگد پایمال و تحقیرش می کنیم.

انسان های بالغ در این فرایند هیچ اسیبی نمی بینند.

نه با تعریف و تمجید ها مغرور می شوند و نه با تحقیرها، ذلیل و درهم شکسته

این فقط ما هستیم که خودمان را در یک پروسه انرژی بر فرسایش می دهیم.

این فرایند فقط در ابعاد بزرگ نیست.

هر روز و هر زمان اتفاق میفتد.

نمونه ساده و دم دستیش همین وبلاگستان خودمان.

توی وبگردی ها به وبلاگی می رسیم با نوشته هایی دلنشین...

حرف دل ما را می زند انگار...

با نویسنده همذات پنداری می کنیم...

حرف هایی را می زند که هیچ وقت جرات بیانش را نداشتیم و یا قدرت بیانش را...

او می شود یک آدم دوست داشتنی، یک خوش فکر، یک هنرمند، یک شجاع ....

برای هر نوشته اش سریع نظر می گذاریم که های و وای . دست میریزاد بر این قلم. بر این فکر. آفرین بر این تهور. چه انسان والایی. چه روشنفکر.

بعد تمام این تصوراتمان را بسط می دهیم به دیگر ابعاد وجودش.

او حتما مرد خوشتیپی هم هست.

زن زیبایی هم هست.

اگر مجرد باشد، همسر خوبی هم خواهد بود.

عاشقش می شویم.

 و ایمیل ها و کامنت های عاشقانه را شروع می کنیم.

حالا یا از همان اول که نظرات شروع می شود، نویسنده مورد نظر واکنش نشان می دهد یا خیر.

ولی بالاخره یک جا برخلاف میل ما رفتار می کند.

یک جا سرش شلوغ است و دوساعتی دیرتر جواب می دهد یا یک جا می گوید که آنطور ها که تو فکر می کنی نیست.

آنوقت است که یکهو، انگاره می شکند.

زمین را به زمان می دوزیم.

بهمان برخورده که چرا کسیکه اینهمه برایش اهمیت قائل بوده ایم تحویلمان نگرفته است. غافل از اینکه این فقط یک رابطه یک سویه بوده و فقط از طرف ما اهمیت داشته و نه از آن طرف...

شروع می کنیم به تحقیر و توهین...

خودخواه می شود و خودشیفته...

مغرور می شود و خودپسند

و....

بعد هم او را از موهبت حضور خود در وبلاگش محروم می کنیم.!

و اینجاست که نویسنده وبلاگ خدا را شکر می کند که شر یکی دیگر از انسان های کم خرد از سرش در دنیای مجازی کم شد.چشمک

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٠ساعت۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | نظرات ()

توی این چند روز دوتا از آرزوهای کوچکم برآورده شد.

اولیش گلدان ارکیده ای بود که از بازارچه خیریه خریدم و سالها دلم می خواست که چنین گلدانی داشته باشم ولی هیچ وقت دلم نیامده بود پولی بالاش بدهم و توی بازارچه چون صد درصد به نفع خیریه بود معطل نکردم و خریدمش....

دومی هم مجسمه کوچکی بود هدیه دختر خاله ام که واقعا از ته دل شادم کرد.

داشتم پر در میاوردم از خوشی وقتی جعبه را باز کردم.

دختر خاله های من بی نظیرند...

حالا هم کلی خوشحالم و میدانم این هردو نشانه هایی است از برکات بزرگتری که به من رسیده است.

شُکر

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت٧:٠٩ ‎ب.ظ | نظرات ()

از آن هفته هایی است که لیست کارها تمامی ندارد و هر لحظه اتفاقی پیش بینی نشده، کاری دیگر را اضافه می کند.

از ترکیدن لوله گرفته وسط پذیرایی گرفته تا فوت یکی از اقوام و دختر دایی مسافر که درست و حسابی ندیدمش، ماشینی که باید ببرمش تعمیرگاه، کار بیمه، دانشگاه، چندتا پروژه که تا بیستم باید تحویل بدهم و.....

یک گوشه ذهنم هم درگیر این است که بتوانم ایمان به خودم را بالا ببرم و این کار میسر نمی شود جز با انجام تمرینی که به خودم ثابت کنم توانایی انجام کاری که برایم سخت است را دارم.

حالا ذهنم پاک شده از کارهای سخت دنیا!!!!

شما ها پیشنهادی دارید؟

به جز صبح زود بیدار شدن و ورزش کردن و کارهای کلیشه ای

کاری که انجام دادنش هم سخت باشد هم باعث رشد شخصی و یا خیر به دیگری باشد.

پ.ن: واقعا امیدوارم حداقل ده تا پیشنهاد خلاقانه و جدید بهم بدهید.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت٧:۱٧ ‎ق.ظ | نظرات ()

بهش گفته بودم شماره موبایل خودم را به خانم خواستگار بدهد.

ولی امروز که تصادفا خانه مامانم بودم و خانم خواستگار تماس گرفت فهمیدم که باز هم کار خودش را کرده است.

خیلی هم فرقی نمی کرد چون به هر حال بنده خدا گیر خودم افتاده بود...

واقعا الان با تمام این بالا و پایین شدن روزگار هنوز درک نمی کنم آدم هایی را که علی رقم ادعا های به روز بودن و جهاندیده بودنشان هنوز در دوره پهلوی و 40 سال پیش پابت مانده اند.

همان روز هم که واسطه نازنین فلک زده تماس گرفت ، کلی قرشمال بازی در آوردم که واقعا خجالت نمی کشند توی این دوره زمانه یک سر فامیل خاله داماد بیاید و بپسندد و بعد مادرش بیاید و اگر مقبول افتاد خود حضرت اجل تشریف فرما شوند؟!

نمی دانم دوستم توی چشمانم چه دید که گفت خدا بهشون رحم کند با این برق شیطنت توی چشم های سبزت!!!

به هر حال امروز که خاله جان تماس گرفتن اصرار داشتند که حتما با مادرجانمان صحبت کنند که خوب تیرشان به سنگ خورد و مادرمان اگر در شهر هم بود گوشی به دستش نمی رسید.

گفتم هر چه می خواهید از خودم بپرسید که خودم از مادرم بیشتر خودم را می شناسم و سوالات بازار برده فروشها آغاز شد.

قد و وزن و تعداد دندان ها و دور سینه و کمر و باسن و....

سعه صدر به خرج دادم الحق...

پارسا جان متولد پاریس بودند و ساکن فرانسه .

چهل ساله هستند و اصرار دارند خانم نه ! دختر خانم ایرانی از خود ایران برای همسری برگزینند.

یک کمی راجع به سواد و کارمان توضیح دادیم که مشخصا سر در نیاوردند و به این نتیجه رسیدند که بیکار بر دل مادرجان نشسته ایم!!

از اصالت خانوادگی و اصیل زادگیشان نگو. و نپرس که یک ربعی در این مورد داد سخن دادند و منهم به امر خطیر گردگیری پرداختم.

دوباره حرف رسید به بنده که چرا ازدواج نکرده اید؟ دوست نداشتید؟

عرض کردم: مورد مناسبی پیش نیامده که شرایط و خلقیاتمان جور باشد.

فرمودند تا به حال عقد کرده اید؟

با توجه به سوال اول یک کمی در سطح هوش و تمرکز خاله جان مشکوک شدم . عرض کردم که خیر

گفتند: آیا تا به حال نامزد داشته اید؟

گفتم : نه خیر

فرمودند: دوست پسری در زندگیتان بوده است؟

راستش را بخواهید دیگر یک کمی از صبر و حوصله خارج شده بودم و زدم جاده خاکی و گفتم مسلما انتظار نداریم در 37 سالگی با فردی آفتاب مهتاب ندیده طرف باشید.

یک کمی که نه بیشتر از یک کمی بهشان بر خورد که اینجوری صحبت نکنید دخترم چون پارسا جان ما پسر بسیار نجیبی است و تا بحال س ک س نداشته و برایش مهم است که طرفش هم بار اولش باشد.

مرد چهل ساله ای که حال و  روز س  ک س و رختخوابش را خاله جانشان خبر دارند و بهش افتخار می کنند حالم را بد کرد.

مگر نه اینکه چهل سالگی اوج بلوغ و پختگی است؟

هر چقدر هم این خویشتن داری مایه مباهات و افتخار باشد ولی این گونه مطرح کردنش چندش آور است آنهم در جلسه اول و ...

در پاسخشان گفتم مشخصا احتیاج به برگه معاینه فنی دارید؟ یا همینجوری قبول می کنید؟

دوباره هنگ کرد!!

و از اول شروع به تعریف و تمجید مزایا و مواهب پارسا جان و که  چقدر اصرار به همسر ایرانی داشتن دارد.

گفتم: ایشان از اختلاف فرهنگ خبر دارند؟ کلا تا به حال ایران امده اند؟می دانند که ازدواج خودش چالش عظیمی است و مهاجرت به نوبه خود بار سنگینی است و یک دختر وقتی این دو را باهم یکی کند ، مرد قوی و حمایت گری می خواهد که بتواند از پسش بر بیاید و آیا ایشان این نکات را در نظر گرفته اند؟

فرمودند: ما هم به ایشان پیشنهاد کردیم زن ژاپنی بگیرند که بسیار فرمانبردار باشند!!!!ولی  قبول نکردند. و اصرار دارند که حتما برایشان یک نفر از ایران بپسندیم.چون واقععا پارسا جان ما پسر خاصی است.

گفتم:بسیار خوب با توجه به اینکه الان عصر تکنولوژی است لطف کنید مشخصات من را به ایشان بدهید تا در فیس بوک ببینند و با توجه به اینکه ایشان لاغر دوست دارند شاید مقبول نیفتاد.

گفتند: پس ما مادرتان را نبینیم؟

گفتم: چرا خوب مادرم سفر هستندهر وقت تشریف آوردند یک قرار بگذارید باهم آشنا شوید شاید دوستان خوبی برای هم شدید!!!! البته  خاله های من هم برایم سنگ تمام می گذارند.

در آخر هم سخترانی غرایی در باب رسالت انسان در زندگی و فلسفه وجودی انسان روی زمین و هدف و وسیله و.... کردم که خودشان فرمودند که البته اینها مواردی است که خود پارسا جانم باید نظر دهد.

پ ن1 :خدا من را ببخشد ولی باز هم یاد داستان پوری فش فشوی دایی جان ناپلئون افتادم و خواهر آسپیران غیاث ابادی...

پ ن: آقایون محترم نکنید این کار را با خودتون. این آقای پارسا جان هرچقدر هم فرهیخته و محترم با تصویری که خاله جانشان از ایشان ارائه دادند فردی شدند دست و پا  چلفتی، بدون توانایی ارتباط و تعقل و منطق با مشکلات جنسی که فقط خاله اش قربونش می رود. واسطه های خواستگاری دقیقا مثل ویزیتور های فروش هستند و اگر نتوانند خوب پرزنت کنند کار خیلی خراب می شود.

پ ن3:البته گفتگو منحصر به همین خزعبلات نبود. بیشتر بود که فاکتور گرفته شد.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/۱٥ساعت٦:٤۱ ‎ب.ظ | نظرات ()