تجرد بعد از سی سالگی

روز نوشت های یک دختر سی و چند ساله

پیاده روی توی شبهای بهاری را عجیب دوست دارم ، پیاده روی توی هر فصل جذابیت هایی دارد که منحصر به آن فصل است، وقتی توی خنکای ملس شب بهاری غرق در افکار خود در کوچه پس کوچه ها راه می روی ، یکهو عطرگلی که دیده نمی شود دور بدنت می پیچد و درجا میخکوبت می کند، او را در تاریکی کوچه نمی بینی مگر قرص ماه به مددت آید ولی می دانی گلیست که از بالای دیوار سرک کشیده توی کوچه و با شیطنت توی رهگذر را غافلگیر کرده است، اگر با دقت گوش کنی صدای خنده ریز نوگل های تازه رسته را هم خواهی شنید از پس دیوار که به حیرت تو می خندند و اینگونه عطرشان بیشتر و بیشتر تو را مست می کند، اگر کمی وارد باشی شاید تشخیص دهی این عطر گلهای گلیسین بنفش است یا آبشار طلایی و شاید هم شکوفه های هلویی سرمست و بعد که روحت تازه شد رهایت می کنند تا جلوتر بروی و باز دیواری دیگر و گلی دیگر، شبهای بهاری شبهای گزمه رفتن بی پرواست در کوچه پس کوچه های شهر، شبهایی که شاید گاه باید زیر چتر گلهای ریز زرد آبشار طلایی نشست و از اتفاق های عجیب آن روز برایش گفت، شنوندگان خوبی هستند و با گلبرگهایی که بر سرت می بارند نوازشت می کنند و همدلیشان را نشان می دهند. شبهای بهاری شبهای خانه نشستن نیست . عمر گلها کوتاه است. زود می روند و نشاط بهاری را هم باخود می برند.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۸ساعت۸:٢۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

طرف با سرچ "پیامک نوار بهداشتی" آمده اینجا!

منهم خجسته، اول یک خورده هاج و واج نگاه کردم و انقدر هنگ کرده بودم که نمی توانستم روال طبیعی همیشگی را طی کنم و دوباره این ترکیب را سرچ کنم تا ببینم به کجا می انجامد و وبلاگ من و این واژه ها کجا باهم تلاقی کرده اند.

 ذهن مغشوش این روزها و این ترکیب نامانوس دست به دست هم داد تا حرکات محیرالعقولی از من سر بزند یعنی اول از پشت لب تاب بلند شدم و به سراغ بسته های رنگارنگ نوار بهداشتی رفتم و بالا و پایینشان کردم تا ببینم چه پیامی رویشان درج شده که از دید من جا مانده چون به واسطه کارم معمولا به جزئیات بسته بندی ها بسیار دقیق می شوم ولی دیدم خبر خاصی نیست

و بعد فکر کردم شاید کسی خواسته با ارسال نمادین این شی به دیگری چیزی بفهماند و حالا این بخت برگشته مثل کسی که خواب دیده در اینترنت در جستجوی تعبیر این حرکت نمادین است.

و بعد ترسیدم نکند باز در خط تولید یکی از کارخانه های وطنی دسته گلی به اب داده شده و حالا پیامکی زده اند که محصولاتش را از بازار مرجوع کنند تا فاجعه به بار نیاورد ومن از قافله عقب مانده ام و الان به هزار مرض لاعلاج دچار شده ام .

و اینجا بود که یادم افتاد از ابتدا باید این ترکیب را از خود گوگل می پرسید و این شد که بدتر در بهت و حیرتی عظیم تر فرورفتم چرا که من پاستوریزه با دریایی از جوک و اس ام اس و کلمات قصار در مورد نواربهداشتی روبرو شدم و هاج و واج صفحه به صفحه پیش می رفتم و به انتها نمی رسیدم.

در صورتیکه چند روز پیش در مورد آرتور پوپ بیش از سه صفحه مطلب موجود نبود.

بعد که چند تا از جوک ها و پیامک ها را خواندم دیدم عجب دنیایی است دنیای مردان...

راستش باید برای کسی که این ترکیب را سرچ کرده باید توضیح بدهم که نوار بهداشتی چیز خاصی نیست یک چیزی تو مایه دستمال کاغذی است که یا همان دستمال دماغی معروف که خوب بعد از مصرف واقعا مشمئز کننده است و خیلی وقت ها هم دردسر است .حالا شما موجودات نرینه بیایید به تبع دنیای مردسالار و یا مشکلات روانی جن سی برایش جوک بسازید و با هم بخندید و خوش باشید و ما هم هر ماه با مصائب این وسایل رفاهی سر و کله بزنیم و زندگی را طی کنیم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢۸ساعت۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | نظرات ()

امروز دوستی از تجربه تماشای طلوع آفتاب به همراه مادرش می گفت و من متوجه شدم چقدر کم هستند تعداد خورشیدهایی که طلوعشان را دیده ام و چه عجیب که اکثرشان را در خاطر دارم و چندتایشان را هم با جزییات کامل به یاد دارم، ما مردم شهرنشین اسیر ساختمان های بلند بی نصیبیم از این لحظات جادویی ، خانه هایمان پنجره ای رو به شرق ندارد و اگر دارد خورشیدش نیمی از راه را طی کرده تا به ما برسد، در عوض ما عادت داریم به وداع با خورشید، اتوبان های شهرم خورشید را در خود فرو می برند و ما حبس در قفس ترافیک چشم می دوزیم به روزی که تمام می شود و عمری که می رود، اما چند طلوع را به خوبی به یاد دارم ، اولینش طلوعی در روز اول سال در کاشان بود، اولین و تنها سالی که با خانواده نبودم و توی ایوان هتل به تماشای طلوع خورشید کویری نشستم، دیگری طلوعی بود در یکی از شبهای رمضان که تا صبح خانه دوستی به مناجات و راز و نیاز گذرانده بودم و بعد از نماز به جای خانه به بالای یکی از تپه های شهرم رفتم و منتظر خورشید شدم و فهمیدم چقدر زمان می برد تا از پشت البرز سر بزند، چند باری هم طلوع خورشید از دریای خزر بود و آخرین بار هم در تراسی در لواسان بود که شب را با نغمه انواع پرندگان به صبح رساندم و بعد از نماز چشم دوختم به آسمان مشرق تا ببینم گردونه خورشید کی پدیدار می شود. تجربه دیدن طلوع خورشید تجربه عجیبی است که تاثیر شگرفی دارد و شاید به همین خاطر اینهمه سخت است تا بتوانی بهش دست پیدا کنی ولی وقتی اتفاق افتاد انگار در تمام وجودت رخنه می کند و همیشه با تو می ماند. اما یک چیز را مطمئن هستم با اینکه همیشه به تنهایی به خورشید صبحگاهی سلام کردم ولی با تمام وجود می دانم که انتظار کشیدن برای طلوع به تنهایی خیلی سخت است و پیشنهاد می کنم هیچ وقت و تاکید می کنم هیچ وقت به تنهایی به استقبال خورشید نروید، عجیب درد دارد.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٧ساعت٩:٠۱ ‎ب.ظ | نظرات ()

توی پارک پر است از بچه های نوپا و یا نوزادان کوچکی که تو کالسکه یا آغوش پدران و مادرانشان هستند.

با شگفتی نگاهشان می کنم و می گویم اینهمه بچه کوچک یکهو از کجا پیدا شدند؟

زن جوان بارداری با سنگینی از جلویمان می گذرد.

این ها همه دهه نودیها هستند، کودکان دهه آخر قرن 14 هجری شمسی.

پدر بزرگ ها و مادربزرگ های من هم متولد دهه نود بودند. دهه آخر قرن 13 هجری شمسی.

همیشه همین تفاوت 12 و 13 اول تاریخ تولدشان برایم حکم خیلی بزرگ بودن و قدیمی بودنشان را داشت.

در صورتیکه شاید کسیکه 1298 به دنیا آمده بود با کسیکه 1302 به دنیا آمده بود تفاوت چندانی نداشت.

حالا یک جورایی دلم به حال این دهه نودیها می سوزد.

دهه نودی ها بیشتر از ما در قرن 15 هجری شمسی زندگی می کنند و همیشه پیر هستند.

همانطور که دهه نودیهای قرن 13 برای ما همیشه پیر بودند.

پسرک توی سرازیری می دود و معلوم است تازه راه رفتن آموخته و دویدن را تجربه می کند. کنترلش را از دست داده و از ترس و شوق و هیجان غش غش می خندد و جیغ می کشد. پدرش دنبالش می دود ولی همچنان دور است.  سر راهش می ایستم و می گیرمش تا زمین نخورد. از خنده ریسه می رود و آب دهانش سرازیر است. چشمهایش هنوز می خندد. به دست پدرش می سپارمش و به روزگاری فکر می کنم که او پدربزرگی شده است در این دنیا و به دنیایی فکر می کنم که او تجربه می کند در پیری.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٦ساعت۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نظرات ()