تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

میان شمعدانی های سرخ و صورتی نشسته ام، روبرویم درخت نارنج کوته بن است و کمی آنسوتر انجیر پهن برگ، محاصره شده ام میان عطر بوهای طبیعی ، بالای سرم آسمان تیره پر از ستاره است ، کمی آنسوتر زیر نور دخترک نوپای شیرین زبان با مادر خوشچهره اش بازی می کند ، و چه دلنشین است دیدن خنده های شادش، غم را از دل می برد، باز هم دعای ابوحمزه ثمالی را می خوانند، حمد و سپاس می گوید ، به غنچه های شمعدانی نگاه می کنم، به عشقی در دلم فکر می کنم که می گوید هادی من است به سوی او، و چرا روزها گذشت و شعله این عشق زبانه نکشید؟ به خاطر صدقی که نگاه نداشتم و کذبی که در رفتار و گفتارم بود؟ عنکبوتی با تار نامرئیش در تاریکی هوا معلق است. پروردگارا اگر ریسمان خیرت را قطع کنی دست به کجا برم؟ انجیری از درخت میفتد. بار خدایا جز تو مفری ندارم اگر به خاطر اشتباهی مجازاتم کنی باز به خودت رو میاورم و اگر بر من سخت بگیری خواهم گفت چه کسی جز تو به من پناه خواهد داد؟ مرغ حق آن دورها می خواند. امشب قرار بود شب آخر خلوت من و او باشد. ولی شبی شد که من باز دلم گرم شد به لطف قربش... پ. ن: دنبال شب چهارم تا هفتم نباشید که خلوتی بود میان من و او

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱ساعت٩:٠۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

درخت سپیدار تنومند استوار و راست قامت ایستاده است ، ماه تازه طلوع کرده و در افق هویدا شده نمی توانم از او چشم بردارم. چه خوب که این شب ها ماه هست ساعتی پیش که به این روستای دوردست رسیدم همه جا تاریک بود، سر که بلند کردم عمق آسمان پرستاره مسخرم می کرد تاریکی شب را با تمام وجود لمس کردم و نفسم بند آمد از گستردگی این فرش پرستاره و حالا ماه طلوع کرده است و من در پای سپیدار بلند به نظاره اش نشسته ام تا ذهن آشوب زده ام آرام گیرد و آماده شود برای درک نامی از هزار نام او نامی که دلم را بلرزاند و چراغ راهم باشد عطر یاس از دوردست می آید و من بوییدنش لبخندی به لبم می آورد می خوانم یکی یکی نام ها را می خوانم و هرچه جلوتر می روم دلتنگتر می شوم دلم برای صاحب این نام ها تنگ است گرچه اقرب القربین است و نزدیک اما دلم تنگ است نمی خواهم زمان بگذرد بی زمانی می خواهم قلبم دوباره درد گرفته یا انیس القلوب این رسمش نیست این میهمانی هم تمام می شود، من می مانم و این قلب فشرده از درد که با هر نفس تیر می کشد تمام شدنش درد دارد، نمی دانم چگونه می شود ماندگارش کرد این لحظات تمام می شوند و دوباره پرت می شوی به هیاهوی روزمرگی کار و غم نان صبحی که شب می شود و ماهی که سال می شود بی نشان از این لحظات جادویی گیج و منگم دلم نمی خواهد تمام شود آنهمه لطافت و نرمی کجا بود؟ رویا بود آیا؟ کدام افسانه است؟ این یا آن؟ هزار نام را خوانده ام و دل خوش دارم به یا مقوی من استقوی تا تکیه کنم به او باران می بارد قطرات ریز باران رد اشک ها را می شوید ماه پشت ابرها پنهان است ابرها خود زندگیند و ماه همان نور ندیدنش دلیل نبودنش نیست یک روز ابرها کنارمی روند زندگی منهم یکسره مهتاب می شود و درخشان تا آنروز منم و ابرها و باران باید باران به تنم بخورد تا بشوید آنچه را لایق دیدن درخشش مهتاب نیست

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۸ساعت٥:٠۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

عروسی پسر عموم بود داشت خوش می گذشت پر از شور جوانی بودم و غرق نشاط مادرم مرا از میان هیاهوی شلوغ جمع بیرون کشید که به خانه برویم متحیر و سرخورده گفتم هنوز زود است گفت خسته ام برویم و رفتیم و من تمام شب اشک ریختم و از آنهمه شادی چیزی نماند. همان شب تصمیم گرفتم هیچ وقت خیلی بهم خوش نگذرد که وقتی تمام شد و یا تمامش کردند اینگونه سرخورده و دلشکسته شوم ولی بعد ها تمام شدن های دیگری را در زندگی تجربه کردم یکی ازدیگری دردناک تر و هیچ وقت هم عادت نکردم فقط فهمیدم بهای خوشی، دلتنگی و غم بعد از تمام شدنش است که ملازم هم هستند و گاه حجم این بیشتر است و گاه حجم آن اما اولین سفری که بعد از مکه به مشهد داشتم پوستم کنده شد وقت خروج از حرم قلبم از درد فشرده شد همان دردی که هنگام وداع از کعبه داشتم نمی توانستم دل بکنم نمی خواستم دوباره برگردم به همان هیاهوی همیشگی دردش امانم را برید و من دوبار بیشتر به حرم نرفتم در طول ده روز چون هر دوبار از درد و دلتنگی مستاصل شدم این شب ها هم همین است انگار می دانی که جایی همین نزدیکی پر از نور و خیر است، می خواهی به آن برسی ولی یادت میفتد که باید برگردی که تو هنوز مال آنجا نیستی اگر هم این روزها مهمانت می کنند از سر کرمشان است و نه لیاقت تو دوباره قلبم درد می گیرد و پا بر زمین می کوبم که نمی خواهم برگردم اما چاره ای نیست نرسیده ای که برنگردی دلم تنگ است این روزها بعد هر شب که می گذرد تنها و تنهاتر می شوی می ترسم از اینهمه تنهایی که میان جمعی و دلت جای دیگریست می ترسم از اینهمه درد @

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۸ساعت٤:٢۱ ‎ب.ظ | نظرات ()

تکیه داده ام به درخت پرتقال و از میان شاخه هایش به ماه نگاه می کنم، همان ماهی که هنگام طلوع از سرخی ترس به جان می انداخت حالا سفید و درخشان در لابلای برگهای درختان پرتقال میدرخشد یا ابصرالناظرین مرغ حق ان دورها می خواند و جیرجیوکی در نزدیکی پاسخش می گوید یاالسمع السامعین چشم هایم را می بندم نسیمی همچون حریر پوستم را نوازش می کند و عطر گلی ناشناس را به همراه دارد هزار و یک نامش را خوانده ام و حال ایستاده ام در میان جادوی. شب یا من فی قربه لطیف چشم هایم را می گشایم یادش به خیر چند ماه پیش که این درخت غرق شکوفه بود پرتقال های کوچک در لابلای شاخه های درختان می درخشند، راه زیادی دارند تا به ثمر رسیدن ولی همین ها هم برایم گواه وعده هایی هستند که محقق شده اند یا من وعده صدق کمکم کن تا در این جهان من نیز به بار نشینم و چه سخت است بیرون آمدن از این دنیای مسحور کننده دل آدم جا می ماند و همین می شود که اینقدر دلتنگ می شوی یا مقلب القلوب

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٧ساعت٥:۱۳ ‎ق.ظ | نظرات ()

از میان جاده ای تاریک به سوی ماه می رانم. پیچ و خم جاده در میان انبوه جنگل گم است. عطر شالی های برنج غوغا می کند. دلم می خواهد امشب را تا خود ماه در این راه بروم. جادوی شب کاش می شد امشب من بودم و ماه و خدا و جاده رودابه هوای دیگری دارد، او و ماه و خدا و دریا تصویر او هم وسوسه برانگیز است به هوای انرژی جمع از خلوت جاده و ماه دل می کنم و به میان آدم ها می روم. در حریم امن چند دوست همدل جای می گیرم شاید لذت حضور خدا در جاده مهتابی از روحم خارج نشود با نگاهی یا حرفی که از جنس من نیست و آنها چه مهربانه در پناهم می گیرند. دلم هنوز اما، پیش ماهی است که انگار منتظر بود تا بهش برسم. انگار کاری را در نیمه رها کرده ام. بر می گردم به زیر آسمان ماه دیگر نیست دلم می گیرد خودم را دلداری می دهم و وعده به مسیر بازگشت و راندن به سوی خورشید هرچه هست به سوی نور باید رفت حتی در دل همین شب تیره نوری هست که آغوشش را برایم بگشاید و بی دریغ مرا در خود غرق خود کند هرچقدر هم می خواهند از ذنوب و خطایا بگویند من تاریک جاذب نورم و چقدر سخت است بازگشت به جایی که دیگر ماه و خورشیدی ندارد و حتی چراغی روشن از صفا و چه خوب که گرمای عشق دوستان نزدیکم هست یا نور النور یانور منور النور یا نور فوق کل نور یا نور لیس کمثلهی النور

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٦ساعت۳:٢٤ ‎ب.ظ | نظرات ()

مثل پارسال قصد سفر دارم +

حرف های زیادی بود که می خواستم قبل از سفر به خیلی ها بگویم.

حرف هایی از جنس قدردانی و نگفتم.

شاید تا فردا شب

راستش توان رویارویی با آدم ها را نداشتم.

می ترسیدم از حرفی که نباید زده شود و بی هوا گفته شود.

این چند روز یک بخش مغزم مشغول ارزیابی سال گذشته بود.

اتفاق هایی که افتاد

دستاوردهایش

تلخی هایش

پوستی که انداختم و موجودی که متولد شد.

آدم های جدید که وارد زندگیم شدند.

ارتباط هایی که شکل تازه ای گرفتند.

ارتباط هایی که بی معنی شدند.

مهربانی آدم های اطرافم...

و از همه مهمتر اینکه شناخت تازه ای که پیدا کردم.

و سفر فردا

روزها و شب های پیش رو

خلوت شب های قدردر میان جمع

و سکوت روزهای اعتکاف در زاویه

چه تقدیر خواهند زد فرشتگان در این سه شب ؟

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٥ساعت۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | نظرات ()

سرم را که بلند می کنم روی دیوار روبرویم تابلویی از پروانه های خشک شده است.

هیچ وقت مثل امشب توجهم به این جور تابلوها جلب نشده بود،

دوباره سعی می کنم تمرکز کنم روی دعای مجیر، اجرنا من النار یا مجیر،

آتش کینه و حسد و خشم ،

فرقی ندارد،

آتش آتش است،

دوباره نگاهم میفتد به پروانه ها،

پنج تا هستند از کوچک به بزرگ،

بالاترینشان آبی کمرنگ است و بعدی زرد ولی سه تای دیگر پر از نقش و نگارند،

دعای مجیر تمام شده و جماعت گلویی تازه می کنند چاق سلامتی هنوز سه ساعتی تا سحر راه هست

دعای ابوحمزه را شروع می کنند،

ایستاده ام روبروی تابلوی پروانه ها،

جالب است که قساوت انسانیمان را اینگونه به قاب کشیده ایم،

دلم به حالشان می سوزد،

خشک شده اند و حبس در میان پنبه و شیشه،

می خوانند من قدر نعمت ندانستم و تو آن را از من گرفتی،

یعنی این پروانه ها هم قدر نعمت پرواز را ندانسته بودند؟

هر چه بیشتر نگاهشان می کنم دلم بیشتر فشرده می شود،

دلم پرواز می خواهد،

دلم سبکی می خواهد و پریدن ،

چقدر سنگینم ،

انگار منهم مثل اینها پشت شیشه ای حبس شده ام،

کاش مفری بود تا خشک نشده ام فرار کنم و اوج بگیرم.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٤ساعت٤:٤٧ ‎ق.ظ | نظرات ()

نماز نیمه ماه رمضان

از پریشب می دانستم که زمانش است.

به بقیه یادآوری کردم که یادتان نرود که تولد کریم ترین الگوی آدم هاست دست خالی از میهمانی تولدش نروید.

شبش دلم شور کارهای نکرده را می زد و گفتم با اینهمه اضطراب بی خیال

و بعد شلوغی های دیروز

بین نماز ظهر و عصر جایی بودم که دلم نمی خواست نماز را آنجا بخوانم.

نماز مغرب و عشا خسته بودم و سنگین از افطاری دیرهنگام

نرسیده به سحر بالاخره تصمیم گرفتم تا فرصت باقیست استفاده کنم.

خواستم نیت کنم که یادم افتاد که حالا حاجت چه بخواهم؟!

یک حاجت

پارسال این بود.

سال قبلش هم این

و قبل ترش هم این

که هیچ کدام را یادم نبود.

شده بودم مثل کسی که دیده جایی چیزی می دهند و رفته توی صف ایستاده ...

من چه می خواستم؟

زمانم کم بود.

نیازهایم را که این روزها فکر می کنم از بزرگترین محرک های رفتاریم هستند سریع ردیف کردم و اولویت بندی کردم.

نتیجه تمام این یک سال جلسات مشاوره را دسته بندی کردم.

نیاز دارم اثربخش باشم و ثمره کارم را ببینم.

همین

در سن و سال من باید چیزی باشد که به عنوان نتیجه زندگیم ملموس جلوی دیدم باشد.

کارم، تحقیقاتم، کتابهایم، بچه هایم، تابلوهایم؟

و من تهی هستم.

 و همین شد که دعای قنوت امسالم ثمر بخشی و بازده بود.

تا چه خیر و صلاح باشد.

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۳ساعت٤:٠۳ ‎ب.ظ | نظرات ()