تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

برای اینکه بتونی یکی را عاشق خودت کنی ، لازم نیست کادو های آنچنانی بخری.

لازم نیست جک های بی مزه بگی که به قول خودت فضا را تلطیف کنی و اونهم تو رودر بایستی  به زور بخنده....

لازم نیست هرشب هرشب رستوران و کافی شاپ باشید ...

فقط کافی نگاهی گرم و مهربان داشته باشی...

۱۳٩٥/٦/٩ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز تصادف کردم.

 در را باز کردم.

 پایم را گذاشتم بیرون و بومب

در با ماشین که از کنارم رد می شد رفت...

سرعتش آنقدر بود که 500 متر آنورتر توقف کرد.

خوب بالاطبع چون در من باز بوده مقصر من بودم.

هر دو مقصر بودیم .

نه من او را دیده بودم و نه او من را ...

بدتر از همه کارت ماشین همراهم نبود.

زنگ زدم کسی خانه نبود .

به هر کس زنگ می زدم با آن حال آشفته اول انگار فضایی پیدا کردهخ باشد برای تخلیه خودش و حسابی از خجالتم در میامد با سرزنش ها و فریادهایش بعد هم می گفت نمی تواندکاری برایم انجام دهد.

با تمام وجودم دلم یم خواست از یکی بشنوم که خودت چطوری؟

خوبی ؟

فدای سرت...

بعد هم بگوید نگران نباش من میام اونجا.

ولی نشد.

پلیس آمد کلی هم جریمه کرد.

کم کم بقیه هم خودشان رساندند تا حضوری سرزنش کنند.

نفسم بالا نمی امد.

دلم فقط یک حامی می خواست.

همه چیز که تمام شد و ماشین را به پارکینگ رساندم تا تعمیرگاه باز کند نشستم یک گوشه و با خودم فکر کردم چه قدر متوقعم.

چه توقع زیادی از آدم ها دارم وقتی که همیشه خودم سنگ صبور بودم و یا کنارشان بودم.

آنها عادت ندارند من هم بهشان نیاز داشته باشم بسکه ادای آدم های قوی را در آوردم.

همیشه درهم شکستگی هایم را توی غار تنهایی پنهان کردم و بارها را حتی به قیمت شکستن کمم در خفا کشیدم.

نیازی در من نمی بینند که بخواهند کمک کنند.

حتی می ترسم به بقیه هم بگویم.

حوصله چرا مواظب نبودی و حواست کجاهاست را ندارم.

دلم برای خودم سوخت.

باید امروز با خودم مهربان تر باشم.

حتی اگر من مقصر بوده باشم....

۱۳٩٥/٦/٤ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ما زنها به درد جسمی خو کرده ایم. 

از دردهای ماهانه بگیر تا دردهای بند و ابرو و اپیلاسیون.

از یکجایی به بعد دیگر از درد نمی ترسیم.

درد جزیی از زندگیمان می شود.

راحت تر امپول می زنیم و زیر سرم می رویم.

وقت غذا پختن دستمان را می سوزانیم .

حتی در لحظات هم اغوشی هم درد می کشیم.

درد عادی می شود.

بدنمان درد را می پذیرد و تاب میاورد.

اینجاست که درد معنایش عوض می شود.

و امان از  وقتی که روحمان درد بگیرد.

ان وقت است که تاب تحملمان تمام می شود و فریاد می زنیم.

فریادهایی که یا در گلو خفه می شوند و یا گوله اشکی می شوند غلطان .

و گهگاهی هم بیرون می ریزند و ان وقت است که دیگران سر تکان می دهند و می گویند: زن است دیگر . ....

۱۳٩٥/٦/۱ | ٧:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

می ترسیدم چشم هایم را ببندم .

زل زده بودم به سقف و طاقباز کف زمین خوابیده بودم .

تمام وجودم ترس بود

از کمی آنورتر صدای الارم موبایلم میامد و من فقط گوش سپرده بودم به این صدای تکراری و شکنجه آور و می ترسیدم تکان بخورم .

با خودم می گفتم الان باید منتظر چی باشم؟

سردرد

سرگیجه

تهوع

....

در کسری از ثانیه همه چیز بهم پیچیده بود و من به پشت پخش زمین شده بودم و صدای گرومب برخورد سرم با زمین توی ذهنم تکرار می شد.

مرور کردم.

از حمام بیرون آمدم.

کلاه حوله را کشیدم روی سرم.

به اتاق که رسیدم دمپایی را در آوردم تا بنشینم روی تخت .

ولی به تخت نرسیدم.

نصف تنم زیر تخت بود بقیه وسط اتاق.

پاهایم از برخورد به لبه تخت ذق ذق می کرد ولی ترس از ضربه سرم نمی گذاشت به آن فکر کنم.

یاد لخته خونی که زندگی پدرم را گرفت افتادم.

عکس اسکن مغزیش که نیمی از صفحه سیاه بود.

 یاد روزهای آخر عمه جان توی بیمارستان  و  تن کبودش .

یاد تمام این چند عزیزی که توی این سه ماه رفته بودند و روزهایی که توی راهروهای  بیمارستان سرگردان بودم.

 دیر یا زود کسی به سراغم خواهد آمد ولی چقدر طول خواهد کشید؟ بیست و چهار ساعت حداکثر.

چه برسرشان خواهد رفت با اینهمه مصیبت.

دست هایم را به آرامی تکان دادم.

نفس عمیقی کشیدم.

دست بردم به پشت سرم.

فقط سرم روی فرش بود .

کلاه حوله حمام و فرش شدت ضربه را گرفته بودند.

پیچیدم به راست و بلند شدم.

دوباره چک کردم.

خواب آلودگی؟

تهوع؟

سرگیجه؟

سردرد؟

سردرد امانم را بریده بود.

احساس می کردم تمام محتویات داخل جمجمه ام بهم ریخته است.

تخیل بیش فعال لعنتی نمی گذاشت منطقی فکر کنم.

تصور مغزی که بندهایش گسسته شده است و در یک مایع شناوراست و کره چشم هایی که به بندی نازک وصلند و فریاد می زنند  ....

به خاطر همین تخیل بیش فعال بود که هیچ وقت زیست نخواندم .

نشستم و تکیه دادم به دیوار.

تا 24 ساعت هر احتمالی وجود دارد.

چه باید بکنم.

حرف نگفته ای مانده؟

حقی مانده که باید به صاحبش برسانم؟

کاری که لنگ ماندنش زندگی ای را ویران کند؟

هیچ کدام.

ادم مهمی نیستم .

و کار مهمی هم ندارم.

فقط هستم.

و در یک لحظه می توانم نباشم.

به همین سادگی...

۱۳٩٥/٥/٢٠ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir