تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

گفت: انگیزه ات برای رفتن چیه؟

گفتم: شاید آنجا بتوانم پر ثمرتر باشم و موفق تر

گفت: تو برای رفتن انگیزه ای نداری، مشکل اینجاست که برای ماندن انگیزه نداری.

درست می گفت.

گفت: آدم های انجا موفق تر از ما نیستند فقط مثل آدم زندگی می کنند و نه مثل ما که به جای زندگی می جنگیم.

اینجا جای زندگی نیست، میدان جنگ است.

آنجا بروی فقط فشار از رویت برداشته می شود و زندگی نرمال را از سر می گیری و فکر می کنی خوشبختی.

گفتم: می دانم آدم ها اینجا به من احتیاج دارند ولی من کم آورده ام. دیر یا زود از پا میفتم مگر اینکه حمایت شوم و یا راهکار دیگری پیدا کنم که فعلا تنها راهکارم رفتن است.

هیچ هم نمی دانم آنجا چه خبر است.

نمی دانم چه کار می خواهم بکنم.

نمی دانم بلند مدت یا کوتاه مدت باید بروم.

نمی دانم تنهایی و غربت آنجا بدتر است و یا تنهایی و فشار های اینجا.

نمی دانم می ارزد به پختگی و تجربه اش یا نه

نمی دانم ...

اما می دانم دلتنگی امانم را خواهد برید.

وقتی بیست سال تمام از همه کسانی که دور و برت هستند یک چیز را بشنوی دیگر مقاومتت سست می شود و می گویی شاید به تجربه اش بیارزد.

بیست سال مقاومت کردم به بهانه اینکه هر کس باید در کشور خودش عرضه و لیاقتش را به اثبات برساند و حالا ...

یک سال است که این تصمیم را گوشه ذهنم زنجیر کرده بودم و دیگر رهایش کردم تا بشود انچه باید بشود...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٦ساعت٢:٢٥ ‎ق.ظ | نظرات ()

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٥ساعت٤:٠۱ ‎ب.ظ | نظرات ()

سفر تمام شد

و من حیرت زده نوشته ها را می خوانم

عکس ها نگاه می کنم

اینها را به یاد نمیاورم

منی که این روزها را تجربه کرده گم شده

شده ام کسی که شش ماه پیش می شناختمش

همان روزهای تلخ

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٤ساعت۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نظرات ()

تک درخت سیب حیاط امام زاده به بار نشسته بود،

در غروب آخرین پنجشنبه ماه رمضان میهمان امام زاده ای غریب در میان شالیزارها هستم،

خورشید کمی آنسوتر پشت ابرها غروب می کند و من در سکوت و خلوت خنک امامزاده نشسته ام،

عمر این سفر هم به پایان رسید،

همچون غروب خورشید، دستاوردم چه بود؟

همراهی با دوستانی عزیز،

چشیدن طعم محبتشان،

میهمانی خدا هم رو به اتمام است و به قول عین القضات سفره نهادند و برگرفتند، ترسم بهره ای نبرده باشی،

دست خالی نیستم از این سفره،

هر چند به اشتباه قسمت اعظمش را جایی خرج کردم که دیده نشد

 هدر رفت و دلم شکست از این ضرر

من ماندم و خشم ویرانگر

ولی هنوز خدا در این نزدیکی هاست و من در عظمتش غرقم، همچون آسمان بیکران بالای سرم

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۳ساعت٥:٥٥ ‎ق.ظ | نظرات ()

شب هشتم به جستجوی منزلگاه غروب خورشید رفتم،

دیر رسیدم،

شاید فردا،

دلتنگ شب را به صبح رساندم تا طلوع را ببینم

و طلوع زیبا بود،

زیباییش از دلتنگیم نکاست

حدیث دلتنگی صدها طلوع و غروب به خود دیده و کم نشده،

تمام شب به انتظار خورشید خاطرات مکه و مدینه چند ماه پیش را مرور کردم،

این شب ها به همان تازگی و طراوت دوباره حسشان کرده بودم،

خورشید مهربان هنگام طلوع نرم و اهسته از پشت شالیزار و درختان بیرون میامد.

رنگهای اسمان درهم میامیخت و هر لحظه با لحظه پیشش توفیر داشت.

همه جا ساکت بود.

انگار به احترام خورشید همه لب فروبسته بودند.

بی صدا اشک می ریختم

اشک هایی که از غروب دیشب بند نیامده بود،

اشک هایی که بهانه شان عشق بود و دلتنگی،

و حقیقتشان تنهایی و ترس،

و عشقی که هدر رفت و نابود شد

بغض گلویم دوباره برگشته...

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۳ساعت٥:٤٦ ‎ق.ظ | نظرات ()

میان شمعدانی های سرخ و صورتی نشسته ام،

روبرویم درخت نارنج کوته بن است و کمی آنسوتر انجیر پهن برگ،

محاصره شده ام میان عطر بوهای طبیعی ،

بالای سرم آسمان تیره پر از ستاره است ،

کمی آنسوتر زیر نور دخترک نوپای شیرین زبان با مادر خوشچهره اش بازی می کند ،

و چه دلنشین است دیدن خنده های شادش، غم را از دل می برد،

باز هم دعای ابوحمزه ثمالی را می خوانند،

حمد و سپاس می گوید ،

به غنچه های شمعدانی نگاه می کنم،

به عشقی در دلم فکر می کنم که می گوید هادی من است به سوی او،

و چرا روزها گذشت و شعله این عشق زبانه نکشید؟

به خاطر صدقی که نگاه نداشتم و کذبی که در رفتار و گفتارم بود؟

عنکبوتی با تار نامرئیش در تاریکی هوا معلق است.

پروردگارا اگر ریسمان خیرت را قطع کنی دست به کجا برم؟

انجیری از درخت میفتد. بار خدایا جز تو مفری ندارم اگر به خاطر اشتباهی مجازاتم کنی باز به خودت رو میاورم و اگر بر من سخت بگیری خواهم گفت چه کسی جز تو به من پناه خواهد داد؟

مرغ حق آن دورها می خواند.

امشب قرار بود شب آخر خلوت من و او باشد.

ولی شبی شد که من باز دلم گرم شد به لطف قربش...

پ. ن: دنبال شب چهارم تا هفتم نباشید که خلوتی بود میان من و او

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱ساعت٩:٠۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

درخت سپیدار تنومند استوار و راست قامت ایستاده است ،

ماه تازه طلوع کرده و در افق هویدا شده

نمی توانم از او چشم بردارم.

چه خوب که این شب ها ماه هست

ساعتی پیش که به این روستای دوردست رسیدم همه جا تاریک بود،

سر که بلند کردم عمق آسمان پرستاره مسخرم می کرد

تاریکی شب را با تمام وجود لمس کردم

و نفسم بند آمد از گستردگی این فرش پرستاره

و حالا

ماه طلوع کرده است

و من در پای سپیدار بلند به نظاره اش نشسته ام تا ذهن آشوب زده ام آرام گیرد و آماده شود برای درک نامی از هزار نام او

نامی که دلم را بلرزاند و چراغ راهم باشد

عطر یاس از دوردست می آید و بوییدنش لبخندی به لبم می آورد

می خوانم

یکی یکی نام ها را می خوانم

و هرچه جلوتر می روم دلتنگتر می شوم

دلم برای صاحب این نام ها تنگ است

گرچه اقرب القربین است و نزدیک

اما دلم تنگ است نمی خواهم زمان بگذرد

بی زمانی می خواهم

قلبم دوباره درد گرفته یا انیس القلوب

این رسمش نیست

این میهمانی هم تمام می شود،

من می مانم و این قلب فشرده از درد که با هر نفس تیر می کشد

تمام شدنش درد دارد،

نمی دانم چگونه می شود ماندگارش کرد

این لحظات تمام می شوند و دوباره پرت می شوی به هیاهوی روزمرگی

کار و غم نان

صبحی که شب می شود

و ماهی که سال می شود

بی نشان از این لحظات جادویی

گیج و منگم

دلم نمی خواهد تمام شود

آنهمه لطافت و نرمی کجا بود؟

رویا بود آیا؟

کدام افسانه است؟

این یا آن؟

هزار نام را خوانده ام و دل خوش دارم به یا مقوی من استقوی تا تکیه کنم به او

باران می بارد

قطرات ریز باران رد اشک ها را می شوید

ماه پشت ابرها پنهان است

ابرها خود زندگیند و ماه همان نور

ندیدنش دلیل نبودنش نیست

یک روز ابرها کنارمی روند

زندگی منهم یکسره مهتاب می شود و درخشان

تا آنروز منم و ابرها و باران

باید باران به تنم بخورد تا بشوید آنچه را لایق دیدن درخشش مهتاب نیست

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۸ساعت٥:٠۸ ‎ب.ظ | نظرات ()

عروسی پسر عموم بود

داشت خوش می گذشت

پر از شور جوانی بودم و غرق نشاط

مادرم مرا از میان هیاهوی شلوغ جمع بیرون کشید که به خانه برویم

متحیر و سرخورده گفتم هنوز زود است

گفت خسته ام برویم و رفتیم

و من تمام شب اشک ریختم و از آنهمه شادی چیزی نماند.

همان شب تصمیم گرفتم هیچ وقت خیلی بهم خوش نگذرد که وقتی تمام شد و یا تمامش کردند اینگونه سرخورده و دلشکسته شوم

ولی بعد ها تمام شدن های دیگری را در زندگی تجربه کردم

یکی ازدیگری دردناک تر

و هیچ وقت هم عادت نکردم فقط فهمیدم بهای خوشی، دلتنگی و غم بعد از تمام شدنش است که ملازم هم هستند و گاه حجم این بیشتر است و گاه حجم آن

اما اولین سفری که بعد از مکه به مشهد داشتم پوستم کنده شد وقت خروج از حرم

قلبم از درد فشرده شد

همان دردی که هنگام وداع از کعبه داشتم

نمی توانستم دل بکنم

نمی خواستم دوباره برگردم به همان هیاهوی همیشگی

دردش امانم را برید و من دوبار بیشتر به حرم نرفتم در طول ده روز

چون هر دوبار از درد و دلتنگی مستاصل شدم

این شب ها هم همین است

انگار می دانی که جایی همین نزدیکی پر از نور و خیر است،

می خواهی به آن برسی ولی یادت میفتد که باید برگردی که تو هنوز مال آنجا نیستی اگر هم این روزها مهمانت می کنند از سر کرمشان است و نه لیاقت تو

دوباره قلبم درد می گیرد و پا بر زمین می کوبم که نمی خواهم برگردم اما چاره ای نیست

نرسیده ای که برنگردی

دلم تنگ است این روزها بعد هر شب که می گذرد تنها و تنهاتر می شوی

می ترسم از اینهمه تنهایی که میان جمعی و دلت جای دیگریست می ترسم از اینهمه درد @

+نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢۸ساعت٤:٢۱ ‎ب.ظ | نظرات ()