تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

انیمیشن فروزن را خیلی ها دیده اند. داستان دختر نرم و نازکی که قدرتی شگرف در وجودش دارد. قدرتی که بواسطه آن می تواند زیبایی و شادی بیافریند ولی اگر ترس بر وجودش غلبه کند این قدرت تبدیل به شر می شود و دنیایی را تباه می کند. این انیمیشن کودکانه دنیا دنیا نکته دارد. درست است که دیگر پیامبری ظهور نخواهد کرد و جامعه بشری آنقدر به بلوغ رسیده که بتواند بدون حضور فرد خاص راهش را بیابد ولی این موضوع به منزله آن نیست که الهامات و راهنمایی های عالم بالا قطع شده باشد و انسان ها به حالل خود رها شده باشند. خیلی وقت ها آنچه باید به کمکمان بیاید از طریق هنرمندان به ما می رسد و من فکر می کنم انیمیشن فروزن یکی از همین الهامات باشد که برای کمک به جامعه بشری ساخته شده است. از چند سال پیش به واسطه پدیده هایی چون طالبان و داعش و اقدامات تروریستی ، کم کم ترس در جهان پدید آمد و با وسعت گرفتن نیروهای شر ، بر جوامع بشری غلبه پیدا کرد. شاید ما انسان های خاورمیانه بیشتر با ترس آشنا هستیم تا اروپایی های شاد و امریکایی های مرفه و به همین خاطر ترس ما را از پا نمی اندازد و فلج نمی کند ولی وقتی دایمی شد ذره ذره از درون می خوردمان و ضعیفمان می کند. اما پس از اتفاق هفته گذشته بیشترین پیامی که رد و بدل شد حاوی ترس بود. ترس از دست دادن یک انسان قوی. ترس از آینده مبهم. ترس از پیچیدگی های پشت پرده... هر چه بود بیشتر از غم ترس بود که با شنیدن خبر ، توی ذهن افراد می گذشت. ترس ویروس خطرناکی است. ترس و ناامیدی بدترین بلاهایی هستند که می توانند انسان را از پا بیندازند. اما مهم این است که راهکارمقابله با آن را در دست داریم. راهکاری که شاید به طرز غریبی در دسترس همگان باشد، راهکاری که به زبان های مختلف و اما پیش پا افتاده بهمون رسیده و همه ازش آگاهی دارند. راهکاری که انیمیشن فروزن بهش اشاره می کند: محبت محبت واقعی محبتی که از سر بده بستان نباشد و بی قید و شرط عرضه شود. کارسختی نیست. سختیش از درماندگی و ترس کمتر است. سختیش فقط باور این است که ما همه می توانیم مهربان باشیم و عشق بورزیم، بدون قید و شرط....
۱۳٩٥/۱٠/٢٤ | ٩:۱٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سال ۸۴ فکر می کردم که به خاطر حضور فعالم در فضای مجازی و وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی خیلی خوب به اوضاع جامعه اشراف دارم که صد البته خیال کودکانه ای بود که با نتیجه انتخابات آن سال درهم شکست و فهمیدم انسانهای حاضر در فضای وبلاگستان ، قشر نازکی از بدنه جامعه هستند و الزاما رویکردهایشان فراگیر نیست و با تمرکز روی این قشر بخش اصلی و تصمیم گیرنده جامعه مغفول می ماند. وبلاگستان هم به اوج رسید و وارد دوره افول شد و شبکه های اجتماعی وارد صحنه شدند و تقریبا توی هر قشر و طبقه ای دسترسی به آنها میسر است.
دیگر نمی توان گفت قشر خاصی در فضای مجازی حضور دارند.
اما دوست دارم باور کنم که آنچه در شبکه های اجتماعی می گذرد ، دروغ است‌
مگر می شود اینهمه عقده و حقارت و حماقت واقعی باشد.
کامنت های صفحات انسان های مشهور وحشتناک است.
با خودم می گویم انسان متعادل و روشن فکر هیچ وقت از چنین روش سخیفی برای ابراز وجود استفاده نمی کند که با کلمات رکیک و تحقیر کردن آدم ها نظر نادرستش را ابراز کند و عقده گشایی کند و به همین دلیل نظرات موجود در صفحات اینستا مانند رویکرد سیاسی سال ۸۴ وبلاگستان، نشان دهنده وجود قشر بیمار جامعه است و بدنه شاید سالم تر است.
چون اگر باور کنم که آنچه در صفحات مجازی رخ می نمایاند، آینه جامعه واقعی است، کشورم بدجایی است برای زیستن.
جایی که مردمش علی رغم ظاهر و اداها و ادعاهایشان برای زندگی سالم و متعالی با تحقیر و کلمات رکیک و متعفن در حال عقده گشایی هستند و سعی می کنند تا با پایین کشیدن دیگران خود را بلندتر کنند.
منکر سختی ها و فشارهای زیادی که روی مردم است نیستم و باور دارم که مشکلات اقتصادی دمار از روزگارمان در آورده ولی سخت است باور کنم که اینچنین حقیر شده ایم که با ناسزا و توهین بدون اندکی تفکر محتویات مسموم و متعفن ذهنمان را در هرجایی که مال ما نباشد بالا میاوریم و توی صورت دیگران می پاشیم.
از ابراز نظرهای منفی و کوته نگرانه درباره ظاهر و سبک زندگی دیگری گرفته تا دیدگاه های خاله زنکی سیاسی.
و بعد در توجیه کار خود عنوان می کنیم که فضا عمومی است و من حق اظهار نظر دارم ! غافل از اینکه این اظهار نظرهای خام و بی پایه نشان از درک ناقص و خودمحوری محض شخص گوینده دارد و با تحقیر دیگری فقط عقده ها و مشکلات شخصیتی خود را عیان می کنی ولا غیر.
زمانی می پنداشتم شاید ابزار نادرست در دست اشخاص نادرست است و به همین خاطر نتیجه نادرست تری ایجاد شده است ولی با وجود همه گیر شدن این ابزار باید شرایط بهتر می شد که نشد.
غر زدن بدون راهکار، حشو زاید است ولی دردم آمده است و دردم را می گویم شاید کسی راهکار و درمانی داشته باشد.

در این چند سال آنقدر به هر دری کوفته ایم و تلاش های بی ثمر داشته ایم که رمق نمانده برای تلاش و بدتر از آن امیدی هم به بهبود نداریم .
به بی عملی خو نکنیم .
انفعال فقط وضع را بدتر می کند و باعث جری تر شدن انسان های کوته فکر می شود.
به هر حال نباید ساکت نشست و دست روی دست گذاشت تا تباهی فراگیر شود و انسانهای بیمار و کوته فکر عرصه را جولانگاه خود ببینند و هر چه از فرهنگ و ارزش باقی مانده به چاه ویل بریزند و از ملت چیز باقی نماند جز یک مشت زامبی که یکدیگر را با کلمات و افکار سخیفشان می درند و از کشته هم پشته می سازند و بوی تعفن از جای جای فرهنگمان بلند شود.

۱۳٩٥/۱٠/٢۳ | ۱:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز داشتم فکر می کردم که تحت هیچ شرایطی نباید به گذشته ها فکر کرد.

 در حقیقت باید زندگی را یکبار مصرف کرد و هیچ وقت به گذشته برنگشت ولو به صورت خاطرات.

چون گذشته مثل عشقه می پیچید به پر و پایت و میخکوبت می کند.

زمان کیمیاگر زبردستی است.

حتی اگر یک ساعت قبلت را در اکسیر زمان بگذاری، ماحصلش دقایق خوش رنگ و بویی است که دلت می گیرد.باور کنی دیگر وجود ندارد



به هیچ قیمتی نباید اجازه داد گذشته برگردد، نه در قالب یک خاطره و نه در جایگاه یک درددل، گذشته ها گذشته اند. تو فقط زمان حال را داری... آینده هم آنقدر مبهم و دودآلود است که نمی شود به آن دلبست، این حرف ها را شاید هزاران بار شنیده باشم و میلیون ها بار خوانده باشمشان، اما، مهم این است که این روزها واقعیت و صدق و صحتشان را با تمام وجود حس می کنم.
۱۳٩٥/۱٠/۱٦ | ۳:٢۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دی که میشد، هر روز با یک کارت دعوت تولد میومدم خونه. مامانم غصه اش می گرفت که ای وای تولدها تو این سوز سرما! خدا کنه برف نیاد.

تو مدرسه هم بچه ها باهم هماهنگ می کردند که کدوم پنجشنبه تولد کی باشه و بعضا یار کشی که کیا تولد کی می روند.

بعد هم پنجشنبه های برفی و گریه های من که باید برم تولد. منتظرم هست و بهش قول دادم و اینجوری شال و کلاه می کردیم و پیاده تو برف و بوران می رفتم تولد.

تولدهایی که همه عین هم بود. استپ رقص، یک نمایش که خودمون اجراش می کردیم و صندلی بازی...

بعدشم کیک و ماکارانی و اولویه ...

بعضی تولدها خاص تر بود برام. 

کیک شکلاتی مامان پز نوا...

فیلم های سوپر هشت خانه نیکتا...

همون خانه دنجی که موشک نصفش کرد...

وقتی الان به پنجشنیه های دیماه ۳۰ سال پیش فکر می کنم صبوری مادرم را تحسین می کنم.

مامان های دوستانم را هم..

نمی دونم الان تولدها چه حال و هوایی دارد.

هرچند از ظاهر عکس ها برمیاد که مامان های الان هم سنگ تمام می گذارند.

هرچه بود پنجشنبه های برفی دیماه دهه ۶۰ با تولد نوا و مونا و سولماز  و بقیه رنگ می گرفت و گرم می شد...

حالا هر روز توی اینستا یکی عکس کیک تولد ۴۰ سالگیش را می گذارد.

یکی با شوهر و بچه های که از آن موقع ما هم بزرگترند...

یکی با نوزاد کوچکش...

یکی با دخترکان موفرفریش که آینه خود او هستند و ....

ولی مهم این است؛ شمع کیک عددی را نشان می دهد که آن روزها برایمان خیلی دور بود....

خیلی...

۱۳٩٥/۱٠/۱٤ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir