تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چه زمانی حالمان از چیزی بهم می خورد؟

چرا یکهو احساس می کنیم از آنچه قبلا جزئی از ارزشها و افتخاراتمان بود حال بهم زن شده است؟

چجوری می شود تمام هویت یکی را گرفت و لجن مال کرد و انتظار داشت او انسان سالمی باقی بماند؟

جواب سوال فقط یک راه  است.

زمانی که از چیزی سو استفاده می شود ارزشش را از دست می دهد.

زمانی که از صداقتت، از مقدساتت، از مهربانیت سو استفاده می شود دیگر برای تو ارزشی ندارد.

مثل غذای خوبی که با نجاست الوده شده است .

هر چقدر هم ظاهرش همان باشد ولی دهانت برای چشیدنش باز نمی شود.

وقتی می بینی دیگری برای صداقت تو ارزشی قائل نیست و فقط آن را مستمسک رسیدن به اهداف کثیف خودش کرده است، دیگر اسم آن را صداقت نمی گذاری بلکه می شود سادگی و پخمه گی.

وقتی مقدساتت را به خفیف ترین درجات تنزل می دهند و خدایت می شود یک سادیست مردم آزار، که از زجر دادن مردم تو جهنم حال می کند و بهشتش هم در حد صبحانه کافی شاپی است بی خیالش می شوی.

الگوهای اصیلت را تنزل می دهند به قد و بالا و چشم و ابرویشان و برای رسیدن به اهداف خود آنها را در سطح ذهن بیمار پایین می آورند دیگر دست و دلت نمی رود بگویی انها برای من اسوه اند و ازشان دفاع کنی.

بعد کارناوال راه می اندازند بی برنامه و بی مدیریت که نتیجه اش فقط زجر دیگران است و عذاب صداهای نخراشیده و مزخرفاتی که ملقمه ای است از موسیقی های سخیف و شعر های بی معنی .

راه بندان های اعصاب خرد کن، بریز و بپاش های اسراف گرایانه و فساد روابطی که نتیجه این کارناوال هاست رویی برایت باقی نمی گذارد که حتی تو خلوت خودت با آن عزیز دردل دل کنی ...

وقتی مهربانیت می شود وسیله ای برای کشیدن بار دیگران، دیگر توانی نخواهی داشت که بتوانی عشق را بسط دهی و پیامبر شادی باشی...

آن وقت است که می زنی زیر کاسه کوزه همه و بقیه را به چوب می رانی.

خیلی جا ها تقصیر خودت است که غریزی عمل کردی و نه منطقی.

خیلی جاها تو مقصری که تعادل نداشتی در رفتارت.

اما خیلی جاها از سر نادانی داری بازی می خوری.

خیلی جاها می شی همرنگ جمعیت و  یک مقلدی که هر کاری بقیه می کنند تو هم تکرار می کنی.

خیلی جاها نمی دانی دنیا عوض شده و آدم ها عوض شده اند و این گناه توست که سرت تو لاک خودت است و ندانسته وارد بازی دیگران می شوی و هیزم به آتششان می ریزی.

حواسمان را جمع کنیم.

مواظب ارزش هایمان باشیم.

۱۳٩٥/٧/٦ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1- کتابی درباره بازماندگان چرنوبیل خواندم.

آدم هایی که به یکباره از مجبور می شوند از خان و مان خود کوچ کنند و هیچ دلیل قابل قبولی هم برای اینکار دریافت نمی کنند.

 آدم هایی که فقط به دیده ها و تجربیات خود اعتماد دارند و نه دولت و ارتش.

آدم هایی که با وجود مشاهده تغییرات اکوسیستم بازهم چون تشعشعات را نمی بینند جدیش نمی گیرند.

و آن طرف آدم هایی که تا نسل ها تاوان پس می دهند برای اتفاقی که صدها کیلومتر آنور تر افتاده است.

هر صفحه این کتاب هزاران نکته داشت .

 حس اینکه یکهو مجبور شوی فقط خودت باشی و خودت.

بدون هیچ نشانی از گذشته و بفهمی که آینده ای نخواهی داشت.

و جالب تر این بود که سالها بعد گروهی از آدم ها ، از کشورهای دورتری مثل تاجیکستان به این منطقه پناه برده بودند چراکه در کشور خودشان امنیت نبود و همسایه ها و هموطنان خودشان به جان هم افتاده بودند و حالا این کشور غریب آلوده برایشان امن تر از کشور خودشان است.

کابوسی که از جنگ بوسنی و بعد هم رواندا همراه من است.

اینکه یکهو بغل دستیت و کسی که باهم بزرگ شده اید می شود دشمن و فقط به خاطر تفاوت قومی و قبیله ای و بعد بدترین جنایت ها را در حق هم روا دارند.

اتفاقی که برای کشور من هم دور از ذهن نیست.

یک روز از خواب بلند شوی و ببینی ترک ها و یا عرب ها و یا کردها شده اند دشمن .

دیگر شوهر خواهرت از خانواده ات نیست بلکه دشمن است.

دیگر دوست گرمابه و گلستانت نگاهش به تو خصمانه است و تو را به چشم یک شکار می بیند.

اینها دور از ذهن نیست وقتی در جای جای جهان تکرار شده است و نشان می دهد که ما نیز مصون از آن نیستیم .

کما اینکه در دوران انقلاب  تجربه خفیفش را داشتیم.

دنیا جای خوبی نیست اگر چنین بیرحم باشیم و البته بی عقل.

به هر حال هرچه بیشتر در حال و احوال جهان غور کنی بیشتر می ترسی از آدم ها.

جنگ های خانگی وحشتناک تر از جنگ های بین المللی هستند.

چرا که آن دیگری را نمی شناختی و حالا دشمن است و در جنگ خانگی نزدیک ترینت دشمن توست.

بعد از خواندن هر سطر این کتاب خدا را به خاطر امنیتی که داریم شکر می کردم و البته یادم هم بود که تصمیم به زندگی در این شهر شلوغ و آلوده خیلی با تصمیم آنهایی که در چرنوبیل ماندند فرق ندارد.

هر چند تبعاتش خفیف تر است و دور از ذهن تر و صد البته بلند مدت تر.

وگرنه که آب و هوای الوده و پارازیت ها و فشار ناخودآگاه جمعی خسته و ناامید دست کمی از آن فضا ندارد.

2- فیلم جنگ و صلح را دیدم . حکایت جنگ ناپلئون که 530 هزار نفر در لشگرش بودند و در بازگشت فقط 30 هزار نفر باقیمانده بودند.

تلخی فیلم نشست روی تمام زهراب کتاب چرنوبیل.

3- یک سری عکس برایم فرستادند از اتفاق هایی که توی این سی سال در جهان افتاده است و خرمشهری که هنوز ویران است.

دلم خون شد از این بی تدبیری و سو مدیریت.

یک زمانی کسی می گفت جزو سیاست های حکومت است که به شهرهای مرزی امکانات ندهد . من که سیاست مدار نیستم و درکی از این امور ندارم ولی با مقایسه این زمانی که برما رفته و حجم تحولات دنیا نا امیدیم بیشتر شد .

به خصوص وقتی که به عنوان حسن ختام روز جمعه این لینک را دیدم.

چه بر سر خود و دیگران می آوریم؟

 

 

۱۳٩٥/٧/۳ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

1- یک وقت هایی آدم تلاش هایی می کند که نتیجه آن چندان مطابق انتظارش نیست. و نه تنها نتیجه مورد انتظار را دریافت نمی کنی که تبعات دراز مدتش پوستت را می کند.

مثل شکستن پسته با دندان که کلی تلاش میکنی و به دندان هات فشار میاوری آخرش هم پوک است و بعد نه تنها مغز ترد و خوشمزه ای انتظارت را نمی کشد که درد دندان ها و کلی خرج دندان سازی میمونه برات...

البته کلا آدم دو دوتا چهارتایی نیستم  و فکر می کنم زیادی منطقی بودن هم چندان جالب نیست ولی بد نیست که خیلی سریع همه نتایج مثبت و منفی کارهامون را اولش مرور کنیم.

2- انگار آدم هرچی بزرگتر می شود دنیایش کوچکتر می شود.

همه تو دوران نوجوانی و اوایل جوانی می خواهند دنیا را تغییر بدهند و منهم مستثنا نبودم ولی هرچی جلوتر می روم دنیایم محدود تر می شود به افق دید محدود خودم و آخرش هم می رسم به خودم و اون تئوری معروف که خودت را تغییر بده تا دنیا عوض بشه...

این روزها همه اهداف و آرزو های دور و دراز را جمع کرده ام توی یک چمدان و گذاشته ام تو انباری.

تمام خواسته ام از دنیا بدن سالم و یک جورایی استقلال مالی و در حقیقت کار بخور و نمیری که سربار دیگری نباشم است و اینکه 8 ساعت کار کنم و 16 ساعت بچپم توی خونه و خودم باشم و کتاب و فیلم ها..

یک جورایی همون استارت شیزوفرنی ....

دیگر انگار برام مهم نیست کارم چه تاثیری دارد و آیا سازنده است و یا نه؟ و یا چیزی به جهان اضافه می کند یا نه؟ فقط پول داشته باشد برایم بس است.

و این اصلا خوب نیست.

نصف بیشترش هم به خاطر سرخوردگی هایم است.

البته می بینم که یک هزارم کسانی که می شناسم و برای بهتر شدن دنیا تلاش می کنند سرخورده نشده ام.

اگر جای اساتیدم بودم و شاگردانم مثل خودم بودند مسلما تاحالا خودکشی کرده بودم از این سرمایه گذاری نافرجام.

به هر حال هرچه هست شور زندگی و امیدم در پایین ترین حد خود قرار دارد و خیلی هم تلاشی برای تغییرش نمی کنم

 

۱۳٩٥/٧/۱ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

وقتی که برنامه کاریم مرتب نباشد بی حوصله می شوم.

 وقتی که ندانم دقیقا چکار باید بکنم حوصله ندارم هیچ کاری انجام بدهم.

حتی اگر لیست بلندبالایی داشته باشم از کارهای عقب افتاده و یا کارهایی که دوست دارم انجامشان بدهم.

کلا آدم شروع و تمام کردن کارها نیستم.

برایم شروع سخت است و آن همت بالای جمع کردن کار هم سخت است.

الان توی یک فضای مه آلود هستم.

شرایط شرکت مناسب نیست و ممکن است کلا سیستم عوض شود.

 خودم زودتر دنبال کاری با شرایط بهتر میگشتم و الان هم در حد جمع کردن کارها برنامه دارم و اکثر پروژه های توی دستم را تحویل دادم.

باز وسوسه درس خواندن به سرم زده.

البته واقعا نه توی ایران که هر چه جلوتر رفتم درس خواندن توی دانشگاه های ایران بد و بدتر شد و نه تنها چیزی بهم اضافه نکرد که بدتر وقتم را برای اطلاعتت سوخت شده و تاریخ مصرف گذشته گرفت.

اما واقعا هیچ تصوری برای تحصیل خارج از کشور ندارم با این سن و سال و شرایط.

گرچه تمام دوستان آنور آبی تشویق می کنند و می گویند فکرش سخت تر است از واقعیتش.

به هر حال باز هم روزهای سردرگمی و بلاتکلیفی است.

باید دوباره مسیرم را باز بینی کنم...

۱۳٩٥/٦/٢٤ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir