تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این روزها بدون اغراق در هر محفل و مجلس و هر گفت و گویی حرفی از جنس شادی و خوشی رد و بدل نمی شود.

توی اتوبوس ، تاکسی و مترو یک تلنگر کافیست تا سر درد و دل طرف باز شود و از غمها و مصیبت هایش بگوید و بقیه هم برای اینکه کم نیاورند با او به رقابت می پردازند که ای بابا درد تو که در مقابل مشکلات من چیزی نیست و اگر جای من بودی چه می کردی و برو خدا را شکر کن که حداقل زنده ای و ... از این دست خزعبلات.

اما نکته عجیب این است که همین ادم ها در شبکه اجتماعی اینستا گرام حضور دارند و آنجا هیچ خبری از اینهمه مشکل نیست! همه خوبند و خوشند و از زندگی لذت می برند و غذاهای خوشمزه و رنگ وارنگ می خورند و از لحظه لحظه زندگیشان لذت می برند و خوشبختیشان را جار می زنند.

قدیم تر ها که وبلاگ بود هم آدم هایی نیمه پر بودند و هم آدم های نیمه خالی.

اما اینستا گرام پدیده شگرفی است که توش هیچ خبری از غم و مصیبت های روزمره نیست مگر فاجعه ای رخ دهد و موجی در جامعه باشد که افراد سوار بر آن شوند.

هیچ وقت دیده اید کسی در اینستا عکس نالان خودش را بگذارد و بگوید امروز با شوهرم دعوام شد و یا مادرشوهرم زندگی را جهنم ساخته است؟ در صورتیکه همین آدم در مترو کنارتان بنشیند قصه هایی دارد از بدبختی هایش که دلتان به حالش کباب می شود و می گویید کسی از او بدبخت تر نیست.

نه فقط غریبه ها که دوستان و آشنایانمان هم مورد هجوم خبرهای بد و غرغرهای ما هستند و روی تاریک زندگیمان را به راحتی بهشان نشان می دهیم و کافیست یکی حالمان را بپرسد تا مثنوی هفتاد من کاغذ غم و غصه هایمان را جلویش بگذاریم و جگرش را خون کنیم.

دلیلش چیست؟ چرا خودآگاه و ناخودآگاه در اینستا گرام اینقدر مثبت هستیم و نقش آدم های خوشبخت را بازی می کنیم و روی تلخ زندگی را انکار می کنیم در صورتیکه در دنیای واقعی برعکس عمل کرده و خوشبختی های ریز و درشتمان را ندید می گیریم و فقط سیاه نمایی می کنیم؟

هر زندگی ای وجه مثبت و منفی را همزمان دارد ولی چرا در آن واحد اینهمه افراط و تفریط داریم؟

در دنیا یواقعی گوش ما پر است از درددل ها کار به جایی رسیده که وقتی یکی شروع به آه و ناله می کند بسته به میزان ارتباطمان با او یا از زیر گوش دادن در می رویم و یا ادای گوش دادن در میاوریم و بدتر از آن سعی می کنیم وضعیت خود را سیاه تر و بدتر جلوه بدهیم و در دنیای اینستا هم ساعت ها می نشینیم و زل می زنیم به عکس های خوش آب و رنگ و لبخندهای پت و پهن غریبه و آشنا و حسرت زندگی بی غصه آنها را می خوریم و تند و تند از میز غذا و گوشه های رنگی خونه و قد و قواره مان عکس می گذاریم تا بگوییم ما هم کم نداریم و زندگی را عشق است.

داستان رقابت است؟ در جمع بدبختان ما بدبخت تریم و در جمع خوشبختان ، سعادتمندترین؟ مهم این است که ما "ترین" باشیم؟ نمی دانم.

اما فقط کافیست از این بازی "من از تو جلوترم" بیرون بکشیم و به تاثیر اعمالمان در حال و احوال دیگران فکر کنیم.

آیا واقعا لازم است که وقتی گوش مفتی گیر میاوریم یک سره ناله کنیم و انرژی بد به دیگری بدهیم و توی صفحه اینستا توی چشم بقیه کنیم که من از تو خوشبخت ترم و غم نداشته هایش را زنده کنیم؟

نمی دانم.

در جایگاه قضاوت نیستم چون خودم هم در این بازی سرگردانم ولی می دانم که اگر به موضوعی آگاه شوی می توانی از بیرون نگاهش کنی و اسیب شناسی کنی تا عملکردت را بهبود بخشیده و رشد کنی.

۱۳٩٥/۱٢/۱ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

سالها فکر می کردم رفتار درست این است که هنگام غم و سختی دیگران در کنارشان باشی و شادی های خودت را با دیگران تقسیم کنی و غم های خودت را تاجایی که نترکی و نشکنی پیش خودت نگه داری...

بعد متوجه شدم ناخودآگاه انتظار دارم وقتی کسی که هنگام سختی ها و غصه ها کنارش بودم شاد است، مرا هم در شادی و اتفاق های خوب زندگیش شریک کند و عملا این اتفاق نمیفتاد و بالطبع دلم بدجور می شکست و فکر می کردم که حتما اگر شریک شادی هایش نیستم ، اشتباه بزرگی بوده که هنگام غم و سختی هم کنارش بودم و بود و نبود آدمی مثل من چندان برایش اهمیت نداشته و من فقط انرژی خودم را صرف کردم برای کاری که نتیجه ای نداشت.

به همین خاطر دیگر هیچ وقت داوطلبانه کنار مشکلات کسی قرار نمی گرفتم و سعی نمی کردم باری از دوششان بردارم و اعتراف می کنم که با دیدن تنهاییشان هنگام مواجهه با مشکلات درد می کشیدم و چون خودم اکثر اوقات تنها بودم می فهمیدم که عدم حضور یک دوست باعث می شود زهر مصیبت چندبرابر شود ولی اینجوری خودم را دلداری می دادم که این نیاز من است و شخصیت من است که به یک همدم و سنگ صبور احتیاج دارد و نباید همه را با خودت قیاس کنی...

القصه، این ماجرا چنان پیش رفت که اگر کسی بهم نیاز داشت و نیازش را عنوان می کرد، با جان و دل هرچه از دستم بر میامد را انجام می دادم وگرنه که ساکت می نشستم و برایش دعا می کردم.

و به خودم قبولانده ام که انسان ها به هزاران دلیل مثل ترس از حسادت و یا حقارت شادی هایشان را توی هزارتو پنهان می کنند و نباید انتظار داشته باشم آنها را با من شریک شوند و همین که اتفاق های خوبشان را بشنوم برایم کفایت می کند.

ولی خودم همچنان دوست دارم شادی را بپراکنم و علی رغم اینکه از در و دیوار بهم می گویند خوشبختی هایت را پنهان کن تا دل کسی نخواهد و حسادت نورزد باز هم دوست دارم دیگران را در زمانهای شاد، در کنار خودم داشته باشم چون معتقدم حال و هوای خوب مسری است و یاعث می شود انرژی بگیریم.

و از طرف دیگر سعی می کنم که هنگام غم سنگ صبوری پیدا کنم و همه بار را یک تنه بر دوش نکشم و به جای حبس و انکار غم ها، بیرون بریزمشان و با مشورت و مشاوره راهکاری برایشان پیدا کنم.

و صد البته حواسم باشد که قدر شناس باشم و بدانم آن کسی که در ایام سختی کنارم بود وظیفه ای نداشته و از روی انسانیت و مهربانی سنگ صبورم شده است و باید شادی ها و روزهای شادم  را هم شریک باشد.

به هر حال تمام سعیم را می کنم که ادم ها همانطور که هست بپذیرم و توقعی ازشان نداشته باشم.

اگرچه تا بحال چندان موفق نبوده ام و  هنوز دلم می گیرد که چرا در خوشی ها یادم نمی کنند و چرا در غم هایم تنها هستم.

۱۳٩٥/۱۱/٢۳ | ٦:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چند شب پیش پیرو بحث انگیزه های پنهان به دخترک همکار میگفتم که انگیزه پنهان من از اینهمه این شاخ و اون شاخ پریدن ازدواج بوده است. این چند تا مدرکی که گرفتم ، کارهایی که عوض کردم ، کلاس هایی که رفتم همه و همه زیرش پیدا کردن ادمی بوده که یکجا با بامن فصل مشترک داشته باشد.

خندید و گفت اینهمه دویدی آخرش این شد وضعت؟

گفتم راست می گویی باید جمله را اصلاح کنم چون اگر قصدم ازدواج بود مانند خیلی دیگر از دوستان فقط دنبال یک شوهر می گشتم که استانداردهای شوهر بودن را داشته باشد ولی در حقیقت به دنبال یک همراه و هم صحبت می گشتم. کسی که علاوه بر نیاز جنسی،امنیت و  بعضا مالی دوست خوبی باشد و هدف مشترکی در راه رشد داشته باشیم.

کسی که بتوانم ساعت ها با او حرف بزنم.

ادم های زیادی بودند که شوهر های خوبی بودند. تمکن مالی داشتند، خانواده خوب داشتند، جایگاه اجتماعی داشتند ولی زبان همدیگر را نمی فهمیدیم.

سوتفاهم ها و کج فهمی ها بقدری بود که همان اشتیاق اولیه و هیجان ناشی از جنس مخالف را در نطفه خفه کند.

خوب این دیدگاه من است. دوستانی که بسیار قبولشان دارم و منششان را می پسندم برخلاف من عمل کردند.

دوستانی که تصمیم داشتند مادر بشوند و یا تصمیم داشتند موقعیت اجتماعی خودشان را تثبیت کنند همه و همه با همان شرایط ازدواج کردند.

زندگیشان بعد از 16 و 17 سال گل و بلبل نیست و نود و درصدشان دم از طلاق عاطفی و جدایی قانونی می زنند. اما در گپ و گفت های خلوتمان ناراضی نیستند از تصمیمشان.

چون هدفی را که به خاطرش ازدواج کرده بودند بدست آورده اند و حال ازدواج کارکردش را برایشان از دست داده است.

همانند پوستینی که برای فرار از سرما به بر کنی و در فصل گرم دمار از روزگارت در بیاورد.

این دوستان من همه زنان فرهیخته و موفقی هستند. جایگاه اجتماعیشان خوب است و ذهن بازی دارند. و برای زندگی مشترکشان هم بسیار تلاش کرده اند و تلاش می کنند. ولی چندان در تغییر مسیر ازدواجشان به سمت و سوی هدف های جدید موفق نبوده اند چرا که همسرانشان مسیری دیگر را می پیمایند و رو به سوی هدف دیگری دارند و اختلاف های بنیادی ناشی از فرهنگ و دیدگاه باعث شده تا نشود بین اهداف دو طرف اجماعی حاصل شود.

اما کماکان همه این دوستان که از جهنم زندگیشان می نالند مرا تشویق می کنند به ازدواج ولو نافرجام.

راستش را بخواهید من هم نظرشان را قبول دارم.

زنان در زندگی متاهلی پخته تر می شوند و جنسشان عوض می شود. هر چند که من بهانه بیاورم من نیز در اجتماع و کار با هزاران نفر سر و کله می زنم ولی جنس مدیریت زندگی متفاوت است و ازدواج این فرصت را به دختران می دهد تا بزرگ شوند و پخته شوند.

به هر حال این روزها مشغول مرور زندگی 20 ساله گذشته ام هستم.

نمی دانم چقدر اشتباه کردم که ازدواجی به سبک دوستانم نداشتم .

هنوز هم فکر می کنم  تنهایی بهتر از بودن با کسی است که در کنارش تنها هستی.

اما شاید باید در این نظریه تجدید نظر کنم.

 

۱۳٩٥/۱۱/۱٩ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به عقیده من ؛ همیشه باید چیزی باشه که به عشق اون صبح چشمت را باز کنی و شب ها قبل از خواب براش نقشه بکشی و عملکردت را مرور کنی.

همیشه باید یک هدفی باشه که به خاطرش نفس بکشی و براش تلاش کنی...

اما این روزها خالی خالیم.

نه عشقی به چیزی دارم و نه هدفی.

همین باعث روزمرگی شده و صبح ها شب می شود و شبها می گذرد.

دلم نمی خواهد اینجوری وارد چهل سالگی شوم.

اما هیچ چشم اندازی ندارم برای تغییر .

تمام راه هایی را که می شناختم و بلد بودم رفته ام.

مستاصلم.

می دانم باید راه دیگری باشد که من بلد نیستم.

هزاران راه نرفته ...

اما چشم هایم بسته است انگار.

کاش راهنمایی بود.

۱۳٩٥/۱۱/٩ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir